صدای مستقل «چپ» در برابر سه چالش: جنگ امپریالیستی، اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی و سرکوب آزادی

image_printچاپ

مقاله ۱۹/۱۴۰۵
۱۶ مرداد ۱۴۰۵، ۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در چند ماه گذشته، خاورمیانه بار دیگر به کانون تنش‌های جهانی دگرگون شد. جنگ ناخواسته‌ای که با یورش‌های هوایی و موشکی گسترده‌ی آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های ایران آغاز شد، نه تنها آرایش نیروها در منطقه را در هم ریخت،  بل‌که زندگی روزمره‌ی میلیون‌ها تن از مردم سرزمین ما را نیز گرفتار آشوب و تیره‌روزی کرد. این یورش نظامی که با شعارهایی چون پایان دادن به برنامه‌ی هسته‌ای و دگرگون کردن ساختار قدرت در تهران آذین‌بندی می‌شد، بر پایه‌ی این پندار دشمنان بیرونی شکل گرفت که مردم ایران، که از فشارهای درونی به ستوه آمده‌اند، این یورش را سرآغاز رهایی خود خواهند دانست.

اما واقعیت میدان، این پندار را نقش بر آب کرد. مردم ما، با همه‌ی ناخرسندی‌های ژرف خود از حاکمیت جمهوری اسلامی، نه تنها یورش‌گران را با روی خوش نپذیرفتند،  بل‌که با ایستادگی خاموش خود نشان دادند که «تغییر رژیم» به دست بیگانه را نه راه چاره،  بل‌که ناسزا به خرد و استقلال ملی خویش می‌دانند.

در این میان، امیدهایی نیز که برخی کارشناسان و حتا نیروهای «چپ» خوش‌بین به جمهوری اسلامی در درون کشور داشتند، با شتاب رنگ باخت. آنان بر این باور بودند که جمهوری اسلامی پس از گذر از این آزمون سخت، برای پاسداشت همراهی خاموش مردم، از سرکوب دست خواهد کشید، زمینه را برای نقدهای مدنی باز خواهد کرد و با تکیه بر سرمایه‌ی اجتماعی بر جای مانده، در برابر یورش بیرونی خواهد ایستاد. اما رفتار حاکمیت نه کاهش فشار،  بل‌که افزایش فضای امنیتی و گسترش دامنه‌ی سرکوب را در پی داشت و نشان داد که در حسابگری‌های قدرت، حتا خطر مرگبار جنگ نیز نمی‌تواند سازوکار سرکوب طبقاتی را از کار بیندازد.

از سوی دیگر،  نیروهای راست تندرو، از شاهنشاهی‌خواهان ماجراجو گرفته تا ‌سکولارهای جنگ‌دوست، با خوش‌آمدگویی به نیروهای یورشگر بیگانه در میان مردم بی‌آبرو شدند. این روند فرصتی فراهم آورد تا سازمان‌های «چپ» و نیروهای پیشرو با پیش‌گذاری یک برنامه‌ی جایگزینی ــ یعنی مخالفت هم‌زمان با جنگ بیرونی و سرکوب درونی ــ خود را همچون نیروهایی پیشرو و بالنده اثرگذار در دگرگونی‌های آینده در میان بگذارند.

اکنون زمینه‌های عینی برای شکل‌گیری یک جنبش فراگیر فراهم شده است، اما زمینه‌های ذهنی و سازمانی آن همچنان در هاله‌ای از ابهام فرو رفته، وظیفه‌ی «چپ» بیش از هر زمان دیگری سنگین شده است.

پرسش بنیادین این است که چرا در شرایطی که «زمینه‌های عینی» برای یک دگرگونی گسترده فراهم شده است، «شرایط ذهنی»، یعنی آگاهی سازمان‌یافته و اراده‌ی تاریخی طبقه‌های فرودست، همچنان در پرده‌ای از غبار فرو مانده است؟ پاسخ به این پرسش ما را ناگزیر به بررسی هم‌زمان دو جبهه‌ی جنگ می‌کشاند: جبهه‌ی بیرونی دست‌درازی و تازش امپریالیستی و جبهه‌ی درونی سرکوب طبقاتی. این دو جبهه، هرچند در نگاه نخست جدا از یکدیگر به دید می‌رسند، در عمل چنان درهم‌تنیده‌اند که گشودن گره یکی بدون شناخت دیگری شدنی نیست.

پیش از واکاوی لایه‌های گوناگون این بحران، بایسته است به نکته‌ای بپردازیم: آن‌چه در دنباله می‌آید نه گزارشی بی‌طرفانه و نه موضع‌گیری‌ای احساسی،  بل‌که کوششی برای خوانش ساختاری وضعیت کنونی از دیدگاه طبقاتی و تاریخی است. هرچند در این نوشتار از داده‌ها و گزارش‌های رسمی، مانند آمارهای مرکز آمار ایران، پژوهش‌های مراکز راهبردی جهانی و گزارش‌های رویترز بهره گرفته‌ایم، روش بررسی ما بر نقد درون‌ماندگار اقتصاد سیاسی و واکاوی ناسازگاری‌های بنیادین حاکم بر جامعه‌ی ایران استوار است.

از همین رو، تنها به بازگویی ناگواری‌ها و سرکوب‌ها بسنده نمی‌کنیم،  بل‌که در پی یافتن ریشه‌های ساختاری آن‌ها در مناسبات تولید، پخش نابرابر دارایی و دیکتاتوری نظامی هستیم که از دل همین مناسبات سر برمی‌آورند. امید آن است که این شیوه‌ی بررسی، روزنه‌ای هرچند کوچک به سوی شناخت راه‌های رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید؛ راه‌هایی که تنها با پیوند آگاهی نظری با نبرد عملی طبقه‌ی کارگر و نیروهای پیشرو گشوده خواهند شد.

برای شناخت این بن‌بست تاریخی، نخست باید به ریشه‌های عینی بحران در زندگی روزمره‌ی مردم، یعنی اقتصاد ویران‌شده و فشارهای معیشتی، چشم بدوزیم.

شرایط اقتصادی مردم و سرکوب جنبش کارگری

پیامدهای اقتصادی جنگ و تحریم‌ها بر زمینی فرود آمد که پیش‌تر نیز زیر بار تنگ‌دستی و تورم فرسوده شده بود. داده‌های مرکز آمار ایران در بهار ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که اقتصاد کشور دست‌کم ۴۵۰ هزار شغل را از دست داده و نرخ بیکاری به ۹٫۱ درصد رسیده است. تورم نقطه‌به‌نقطه‌ی ۸۲ درصدی نیز فشار بی‌همانندی بر هزینه‌های خانوارها وارد کرده؛ یعنی اگر سال گذشته با ۱۰۰ تومان می‌توانستی یک سبد کالا بخری، امروز باید ۱۸۲ تومان بپردازی. ۱ تومان امروز تنها ۵۵ درصد ارزش ۱ تومان سال گذشته را دارد.

شاخص فلاکت در همین دوره به ۹۱٫۱ واحد رسیده؛ که در سنجش با ۴۶٫۳ واحد سال گذشته، نشان‌دهنده‌ی دو برابر شدن فشار اقتصادی بر خانوارهاست. این بحران در ۲۳ استان از میانگین کشوری نیز فراتر رفته و فرسایش پایه‌های اقتصادی جامعه را آشکار کرده است.

بخش صنعت، ستون اصلی کارآفرینی تولیدی، بیشترین آسیب را دیده و شمار کارکنان آن نزدیک به ۶۳۰ هزار تن کاهش یافته است. رکود صنعتی نه تنها پیامد جنگ و تحریم‌هاست،  بل‌که بازتاب ساختار شکننده‌ی اقتصادی‌ای است که در آن بستن کارخانه‌ها، کمبود مواد نخستین، قطعی برق و گاز و افزایش هزینه‌های تولید، کارگران را به صف بیکاران می‌راند. کارآفرینی صنعت نیز ۳۱ درصد کاهش یافته که در سنجش با معیارهای جهانی و منطقه‌ای بسیار پایین است؛ پیامدی از اقتصاد انگلی و وابستگی روزافزون به واردات و رانت.

از بهار ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۵، با این که بیش از دو میلیون تن به جمعیت کاری افزوده شد، تنها ۱۷۴ هزار کار تازه پدید آمده است؛ یعنی در برابر هر ۱۲ تن که وارد بازار کار شده‌اند، تنها یک کار آفریده شده و دیگران به بیکاری یا کارهای غیررسمی و کم‌درآمد رانده شده‌اند.

این بحران تنها دامن کارگران صنعتی و کشاورزی را نگرفته؛ میلیون‌ها تن از کارکنان اقتصاد دیجیتال نیز با خطر از دست دادن درآمد روبه‌رو شده‌اند. نظرسنجی ایسپا نشان می‌دهد که ۸۹٫۳ درصد جمعیت بالای ۱۵ سال از اینترنت بهره می‌برند و ۵۵٫۴ درصد آنان (۳۲ میلیون تن) درآمدشان به اینترنت وابسته است. قطعی‌های پی‌درپی، فیلترینگ و کاهش توان خرید مردم، کسب‌وکارهای اینترنتی را به مرز فروپاشی رسانده و موج تازه‌ای از بیکاری پنهان پدید آورده است؛ موجی که در آمار رسمی دیده نمی‌شود، اما در کوچه و خیابان با دفترچه‌های نسیه، وام‌های خرد و فروش ابزار خانه آشکار است.

در چنین زمینه‌ای، طبقه‌ی کارگر هم ستون تولید است و هم نخستین قربانی بحران. تورم ۸۲ درصدی یعنی نبود گوشت در سفره، کاهش خرید مرغ، و ناتوانی در پرداخت اجاره‌ی خانه. کارگران کشاورزی که امنیت غذایی جامعه را بر دوش دارند، بدون ابزار ایمنی و آموزش، هر روز با سم‌های مرگ‌آور کار می‌کنند. گزارش‌ها از افزایش بیماری‌های تنفسی، سرطان و ناباروری در میان آنان می‌گویند. در معدن مس محمدآباد محلات، سه کارگر در زمان کوتاهی جان باختند. این رخدادها دیگر «پیشامد» نیستند؛ زنجیره‌ای از نادیده‌انگاریِ سنجیده‌شده‌ی ایمنی‌اند، زیرا در نظام اقتصادی ددمنش نئولیبرالیستی جان کارگران ارزان‌تر از نوسازی ابزار ایمنی است.

مرگ کارگران معدن، نبود ایمنی در کشتزارها و درماندگی زنان کارگری چون «پریچهر» که هر روز از اسلامشهر تا تهران برای دست‌فروشی می‌رود تا سقف لرزان خانه‌ای را که سه ماه اجاره‌اش را نداده است را نگه دارد، نشان می‌دهد که سرکوب اقتصادی خود ابزاری برای خاموش کردن اعتراض شده است. شاخص فلاکت ۹۱٫۱ واحدی برای یک خانواده‌ی کارگری تنها دشواری امروز نیست؛ فردا و پس‌فردای آنان نیز در چشم‌اندازی تاریک فرو رفته است.

این همان نقطه‌ای است که خشم انباشته می‌تواند هر لحظه به فورانی تازه در خیابان‌ها و کارخانه‌ها دگرگون شود؛ هرچند حاکمیت با اعدام، زندان انفرادی و قطع اینترنت کوشیده است زمینه‌های چنین خیزشی را از میان ببرد.اما تاریخ نشان داده است که تنگ‌دستی و سرکوب هیچ‌گاه نتوانسته‌اند خواست آزادی و دادگری را برای همیشه در بند نگه دارند.

اما این فروپاشی اقتصادی تنها یک بحران درونی نیست؛ هنگامی که با جنگ و فشارهای بیرونی گره می‌خورد، به سازوکاری می‌انجامد که لایه‌های پنهان قدرت و منافع بورژوازی را آشکار می‌کند.

جنگ، منافع پنهان و لایه‌های بورژوازی

در میان آتش‌بس‌های شکننده، جنگ در خاورمیانه تنها رویارویی دو نیروی بیرونی نیست؛ این جنگ میدان کشاکش لایه‌های پنهان قدرت در درون حاکمیت ایران نیز هست. حقیقت آن است که بورژوازی انگلی در ساختار حکومتی ایران هیچ دلبستگی‌ای به مردم ندارد. بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی آماده هستند همه‌ی ایران و مردم آن را به بهایی ناچیز بفروشند و با سرسپردگی در برابر آمریکا هیچ چالشی ندارند. شیفتگی این لایه‌ها  به غرب و دلبستگی‌اشان به سازش با آمریکا زیر هر شرایطی، ریشه در هم‌پوشانی منافع آنان با بورژوازی جهانی دارد.

در برابر این لایه‌ها، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی ایستاده است؛ لایه‌هایی که منافعشان آن چنان با منافع آمریکا در تضاد است که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» را برتر از سازش و صلح می‌دانند و برای نگه داشتن جایگاه خود در حاکمیت آماده هستند مردم را قربانی کنند. پیش‌آمدی نیست که نیروهای یورشگر آمریکایی و صهیونیستی به نابودی رهبران برجسته‌ی بورژوازی نظامی پرداختند، بی‌آنکه حتا خون از بینی کسی از لایه‌های بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی روان شود.

بورژوازی نظامی، با پشتوانه پایگاه مردمی گسترده‌ای که سرشت ضدغربی و مذهبی دارد، توانسته است ضربه‌ای سنگین به منافع آمریکا و اسرائیل وارد کند. این ضربه تنها یک کنش نظامی نیست؛  بل‌که در ژرفای ساختارهای نفوذ و سلطه‌ی بیگانه رخنه کرده و معادلات را به سود جبهه‌ی ضدامپریالیستی دگرگون ساخته است. این ایستادگی، افزون بر تأثیرش در میدان نبرد، به خرمن شور ضدامپریالیستی خلق‌های منطقه اخگری افکنده که هنوز زبانه می‌کشد و هر روز گستره‌ی تازه‌ای از آگاهی و پیکار را روشن می‌سازد. نیروهای «چپ» نباید از گفتن این حقیقت شرم داشته باشند که بورژوازی نظامی، با تکیه بر پایگاه اجتماعی خود، توانست نقشه‌های بیگانگان را برای نابودی میهن ما برهم بزند. آنچه نادرست است، اما، ایستادن «چپ»‌ها زیر چتر این لایه‌ی بورژوازی است.

یکی از پیامدهای جنگ، یورش و کشتار نیروهای بیگانه در میهن ما، دگرگون شدن دینامیک درونی بورژوازیِ حاکم در جمهوری اسلامی است. آنچه هم‌اکنون دیده می‌شود این است که با ترور و کشته شدن رهبران نظامی کشور، بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی، دست بالا را در رقابت‌های درون حاکمیت پیدا کرده‌اند.

هنگام بررسی ضربه امپریالیسم امریکا و صهیونیسم به توانایی بورژوازی نظامی، نباید از یاد برد که این لایه بورژوازی هنوز همه‌ی نهادهای امنیتی، نظامی،  زندان‌ها و قوه قضایی را در دست خود دارد. برای همین، بورژوازی نظامی سرمست از پیروزی‌ای که در جنگ با امریکا و اسرائیل به دست آورده است، با افزایش اعدام‌ها و گسترش فضای امنیتی، راه را بر هرگونه گشایش سیاسی می‌بندد. «ماشین اعدام» در خدمت همان راهبردی است که در آن مخالفان به «مزدور بیگانه» دگرگون می‌شوند و نابودی آنان آسان‌تر می‌گردد.

افزون بر این، سیاست نه جنگ و نه صلحی که این لایه‌ی بورژوازی در پیش گرفته، با منافع بخش‌های جنگ‌خواه آمریکا هم‌سو و هم‌خوان است. این لایه‌های بورژوازی در آمریکا، هم اکنون از شرایط نه جنگ و نه صلح چندان بدشان نمی‌آید . گزارش‌های تازه رویتر نشان می‌دهد که آمریکا در پنج ماه جنگ با ایران بخش بزرگی از ذخیره‌ی موشک‌های دوربرد و نقطه‌زن خود را به کار برده است. بیشترین کاهش به موشک‌های تاکتیکی «اتکمز» و نسل تازه‌تر «پی‌آر‌اس‌ام» رسیده که هر یک بهایی سنگین دارند. همچنین آمریکا نزدیک به نیمی از ذخیره‌ی جهانی موشک‌های کروز تاماهاوک را به کار گرفته است. این کاهش چشمگیر، در شرایطی که آمریکا هم‌زمان در اوکراین و برابر چین نیز درگیر است، پنجره‌ای از آسیب‌پذیری پدید آورده که رقیبان جهانی می‌توانند از آن بهره بگیرند.

این وضعیت نشان می‌دهد که جنگ، برای آمریکا نیز پرهزینه است و همین هزینه‌ها مرزی برای دامنه‌ی کنش‌های آن می‌گذارد. پنتاگون پیمان‌های بزرگی با شرکت‌های جنگ‌افزاری بسته است، اما ساخت خط تولید و ساختن موشک‌ها چند سال زمان می‌برد. این کندی، آمریکا را ناچار می‌کند که تنش را «کنترل‌شده» نگه دارد و از گسترش آن به یک جنگ فراگیر پرهیز کند.

در همین چارچوب، بررسی‌های جیکوب استویل (Jacob Stivell)، پژوهشگر امنیت خاورمیانه در کالج جنگ ارتش آمریکا، نیز نشان می‌دهد که افزایش تنش‌های کنونی، با همه‌ی نمای پرخاشگرانه‌اش، همچنان «محاسبه‌شده و مهار‌شده» است. آمریکا دامنه‌ی یورش‌های خود را به تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامی گسترش نداده و جمهوری اسلامی نیز همه‌ی متحدان آمریکا را هم‌زمان هدف نگرفته است. هر دو سوی توانایی آن را دارند که فهرست بسیار گسترده‌تری از هدف‌ها را نشانه بگیرند، اما در عمل از این توانایی بهره نمی‌گیرند. انگار که هر دو سوی این درگیری، خواهان نوسان میان گفت‌وگو و یورش «کنترل‌شده» هستند.

در پس این بازی، سوداگرانی ایستاده‌اند که از هر دو سوی میدان نان خود را به دست می‌آورند. کارتل‌های جنگ‌افزاری آمریکا با پیمان‌های میلیاردی سود می‌برند و در سوی دیگر، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی نیز با واردات کالاهای بنیانی، انحصار بازار و پیمان‌های دولتی، پول هنگفتی می‌اندوزند و هم‌زمان، جایگاه آسیب‌دیده‌ی خود را در ساختار حاکمیت، در برابر دیگر لایه‌های بورژوازی انگلی، استوارتر می‌کنند. این هم‌افزایی منافع نشان می‌دهد که چرا آتش‌بس‌ها با شتاب می‌شکنند و چرا هر سازش سیاسی با کارشکنی هماهنگ جنگ‌خواهان دو سوی میدان به بن‌بست می‌رسد.

استویل هشدار می‌دهد که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» نه تنها به سود کارتل‌های جنگ‌افزاری و رقیبان منطقه‌ای است،  بل‌که جامعه‌ی ایران را روزبه‌روز به سوی فرسایشی ژرف‌تر می‌کشاند؛ فرسایشی که در آن، برندگان اصلی همان لایه‌های بورژوازی هستند که از بی‌ثباتی سود می‌برند.

در چنین میدان درهم‌تنیده‌ای، حاکمیت برای نگه‌داشتن هم‌سنگی میان بحران بیرونی و منافع درونی، به سرکوب سیاسی گسترده‌تری روی می‌آورد؛ سرکوبی که هر اعتراض را خطری امنیتی می‌داند.

سرکوب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی

در سایه‌ی بمباران‌ها و فشارهای خارجی، دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی با شتابی بیشتر چرخه‌ی اعدام را به حرکت درآورده است. کشتارگاه‌ها دیگر تنها زندان‌های هراس‌انگیز نیستند؛ میدان‌های شهر نیز صحنه‌ی نمایش ترس شده‌اند. در پرونده‌ای که به «میدان علیخانی اصفهان» شناخته می‌شود، شش جوان تنها به‌خاطر شرکت در اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ و کشته شدن چهار مأمور انتظامی، یکی‌یکی به دار آویخته شدند. عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی در ۲۸ تیر، ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری در ۶ مرداد، و اکنون شش تن دیگر نیز در آستانه‌ی همین سرنوشت تلخ ایستاده‌اند.

هولناک‌تر آن‌که در این پرونده، اعتراف‌هایی که زیر شکنجه و پس از بازداشت‌های طولانی گرفته شده بود، همچون «سند» از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش شد؛ تا هم دادگاه‌های نمایشی برپا شوند و هم هرگونه امکان دادرسی دادگرانه از متهمان گرفته شود. این شیوه‌ی اعتراف‌گیری، که سال‌هاست ابزار همیشگی دستگاه امنیتی شده، نه تنها حقیقت را می‌کشد،  بل‌که با ساختن روایت‌های دروغین، جامعه را در مه‌آلودگی سیاسی فرو می‌برد و هر اعتراض مدنی را به «اقدام علیه امنیت کشور» دگرگون می‌کند.

اعدام در ایران، ابزاری برای نابود کردن مخالفان و پراکندن ترس شده است. در زندان‌ها، سلول‌های انفرادی با نور سفید خیره‌کننده و فضایی چهارمتری، نه تنها تن،  بل‌که روان زندانیان را نشانه می‌گیرند. زندانیان در چنین شرایطی توان درک درست گذر زمان را از دست می‌دهند، دچار پندارهای شنیداری و دیداری می‌شوند و هویت خویش را در هراس تنهایی مطلق گم می‌کنند. این شکنجه‌ی سفید، که «بی‌خشونت» جلوه می‌کند، در عمل یکی از ویرانگرترین ابزارهای فشار روانی است؛ زیرا بدون بر جای گذاشتن نشانه‌های آشکار، اراده‌ی انسانی را می‌فرساید و توان مقاومت را می‌رباید.

در کنار این سازوکارهای رسمی، شبکه‌ای از فشارهای روزمره نیز بر زندگی مردم سایه انداخته است: بازداشت‌های بی‌دلیل، احضارهای تلفنی، تهدید خانواده‌ها، کنترل فضای مجازی، و گسترش نیروهای لباس‌شخصی در خیابان‌ها. این فشارهای پراکنده، که شاید در نگاه نخست کوچک به دید آیند، ساختاری از هراس پایدار می‌سازند که هر حرکت جمعی را پیش از شکل‌گیری در نطفه خفه می‌کند. بسیاری از کنشگران کارگری، دانشجویی و زنان گزارش داده‌اند که حتا پیش از شرکت در یک گردهمایی، پیام‌های تهدیدآمیز دریافت کرده‌اند یا خانواده‌هایشان زیر فشار قرار گرفته‌اند تا آنان را از فعالیت بازدارند.

در دانشگاه‌ها، کمیته‌های انضباطی بازوی امنیتی شده‌اند. دانشجویانی که تنها خواستار آزادی‌های مدنی یا عدالت آموزشی بوده‌اند، با تعلیق، محرومیت از تحصیل و پرونده‌های امنیتی روبه‌رو شده‌اند. در دبیرستان‌ها، آموزگاران ناخرسند به وضعیت معیشتی خود با انتقال‌های اجباری، یا بازداشت روبه‌رو شده‌اند. این فشار لایه‌لایه نشان می‌دهد که حاکمیت نه تنها جنبش‌های بزرگ،  بل‌که کوچک‌ترین هسته‌های سازمان‌یابی اجتماعی را خطری برای زندگی انگلی خود می‌داند.

در خیابان‌ها، رفت‌وآمد نیروهای امنیتی و انتظامی چنان پررنگ شده که فضای عمومی به میدان کنترل دگرگون شده است. دوربین‌های نظارتی، گشت‌های پی‌درپی و ایست‌های بازرسی، شهر را شبکه‌ای از مراقبت و تهدید کرده‌اند.
این وضعیت، که زیر نام «حفظ امنیت» بسته‌بندی می‌شود، در عمل چارچوب آزادی رفت‌وآمد، گردهمایی و حتا گفت‌وگو را تنگ می‌کند و شهروندان را در وضعیت «هشیاری پیوسته» می‌گذارد؛ وضعیتی که خود شکنجه‌ی روانی است.

در کنار این‌ها، قطع اینترنت و کندی شبکه‌ها ابزار تازه‌ای برای سرکوب شده است. هر بار که اعتراض‌های کوچک یا بزرگ شکل می‌گیرد، اینترنت در کشور قطع می‌شود تا امکان سازمان‌دهی، اطلاع‌رسانی و ثبت خشونت‌ها از میان برود. این سیاست، که به دلیل «فنی» خوانده می‌شود، در عمل یکی از کارآمدترین ابزارهای خاموش کردن صدای مردم است؛ زیرا هم ارتباط معترضان را می‌برد و هم آنان را در برابر روایت‌های رسمی بی‌دفاع می‌گذارد.

در چنین چشم‌اندازی، سرکوب سیاسی تنها به معنای زندان و اعدام نیست؛  بل‌که شبکه‌ای از فشارهای پیوسته و روزمره است که زندگی اجتماعی را در چنبره‌ی هراس نگه می‌دارد. این سرکوب، که با جنگ و تحریم‌ها توجیه می‌شود، در عمل ابزاری برای بازتولید چیرگی طبقاتی شده است؛ زیرا هر صدای اعتراضی، از کارگر و معلم گرفته تا دانشجو و زن، به «تهدید امنیتی» تبدیل می‌شود و با خشونت پاسخ می‌گیرد.

اما تاریخ نشان داده است که هیچ سازوکار سرکوبی، هرچند پیچیده و فراگیر، نمی‌تواند برای همیشه خواست آزادی و دادگری را خاموش کند. جنبش‌های اجتماعی، هرچند زیر فشار، همچنان در لایه‌های پنهان جامعه زنده‌اند و هنگام بحران، با نیرویی تازه سر برمی‌آورند. این حقیقتی است که حاکمیت، با همه‌ی ابزارهای سرکوب خود، نتوانسته آن را از میان ببرد.

در برابر این چرخه‌ی فشار اقتصادی، جنگ بیرونی و سرکوب درونی، تنها نیرویی که می‌تواند راهی برای رهایی بگشاید، «چپ» و نیروهای پیشرو هستند؛ اما این نقش تنها زمانی معنا می‌یابد که وظیفه‌ی تاریخی خود را بشناسند.

وظیفه‌ی «چپ»

در چنین شرایطی که جامعه زیر فشار سه‌گانه‌ی «جنگ بیگانگان، تنگ‌دستی دیرپا و سرکوب ددمنشانه» در روند خرد شدن است، نقش و وظیفه‌ی «چپ» و نیروهای پیشرو نه یک گزینش،  بل‌که یک نیاز تاریخی است. نخستین و آنی‌ترین وظیفه، دفاع بی‌چون‌وچرا از جنبش کارگری همچون هسته‌ی مرکزی هر دگرگونی اجتماعی است. این دفاع به معنای ایستادن در کنار اعتصاب‌کنندگان، پشتیبانی از برپایی شوراهای صنفی مستقل و پیوند زدن پیکار برای «نان و کار» با نبرد برای «آزادی» است.

کارگر معدن محمدآباد که زیر آوار جان باخت، یا کارگر کشاورزی که با سم‌های مرگ‌آور دست‌وپنجه نرم می‌کند، تنها یک آمار نیستند؛ آنان نماد نظامی طبقاتی‌اند که در آن سود سرمایه بر جان کارگر برتری دارد. «چپ» باید با نشان دادن روشن این دیدگاه که «آزادی بدون عدالت اجتماعی تهی است و عدالت اجتماعی بدون آزادی نشدنی»، پیوندی ناگسستنی میان جنبش کارگری و جنبش زنان و دانشجویان پدید آورد و از گسست این جبهه جلوگیری کند.

اما این پیوند تنها با همدلی پدید نمی‌آید؛ نیازمند سازمان‌دهی و هم‌پیوندی نیروهای «چپ» است. سال‌ها پراکندگی، جدایی‌های کوچک، اختلاف‌های نظری و رقابت‌های بی‌ثمر، توان «چپ» را فرسوده کرده است. هنگامی که حاکمیت با دستگاه‌های امنیتی و تبلیغاتی گسترده، هر روز حلقه‌ی فشار را تنگ‌تر می‌کند، «چپ» نمی‌تواند با گروه‌های کوچک و پراکنده به رویارویی با این ساختار برود. نیروی پراکنده، هرچند پاک و فداکار، در برابر دستگاه امنیتی و تبلیغاتی حاکمیت کارایی ندارد.

برای هم‌اندیشی و همکاری در میدان نبرد، همه‌ی سازمان‌های «چپ» باید از انحصارطلبی و کمال‌گرایی دوری گزینند و زبان مشترک بیابند. هیچ سازمانی به‌تنهایی نمی‌تواند بار تاریخی این دگرگونی را بر دوش بکشد. «چپ» تنها زمانی می‌تواند نیرویی برجسته شود که از فرقه‌گرایی و جدل‌های بی‌ثمر دوری گیرد و به‌جای رقابت‌های درونی، به ساختن جبهه‌ای گسترده و هم‌پیوند بیندیشد؛ جبهه‌ای که بتواند تجربه‌ی کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، پرستاران، رانندگان، کارکنان اقتصاد دیجیتال و فرودستان شهری را در یک راه مشترک گرد آورد.

بگذارید با هم رک و راست باشیم. «چپ» انتزاعی و تجریدی در گروه‌های کتاب‌خوانی و حلقه‌های روشنفکری است، نه در میدان عمل. «چپ» واقعی همین سازمان‌هایی هستند که ما می‌شناسیم و دهه‌هاست در سخت‌ترین شرایط ایستاده‌اند: حزب توده ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، حزب چپ ایران، سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)، سازمان راه کارگر، سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان فدائیان اقلیت، حزب کار ایران (توفان) ووو، و همچنین سازمان‌های «چپ» کرد، آذری، عرب و بلوچِ میهن‌دوست که یکپارچگی سرزمین را ارج می‌گذارند و در برابر جدایی‌خواهان می‌ایستند. در کنار این سازمان‌ها، انبوهی از تارنگاشت‌ها، انجمن‌ها، گروه‌های «چپ» و رفیقان «چپ»ی داریم که به باورهای خود وفادار مانده‌اند، اما از چنددستگی و پراکندگی خسته شده‌اند. این نیروهای پراکنده، اگرچه هرکدام تجربه و توان ارزشمندی دارند، اما بدون پیوند و هم‌افزایی، نمی‌توانند در برابر ماشین سرکوب و جنگ‌افروزی نیرویی اثرگذار بسازند.

نکته‌ی دیگری که نباید از یاد برد این است که به گفته‌ی هگل «حقیقت کلیت است». باید به‌جای بخش کردن «چپ» به «چپِ محور مقاومت» و «چپ مردم‌یار»، تا آن‌جا که شدنی است میان دیدگاه‌های گوناگون «چپ» زبانی مشترک یافت. این جست‌وجو برای یافتن زبان مشترک، به معنای فراموشی ناهمسازی‌های خط‌مشی و ایدئولوژیک نیست؛  بل‌که به معنای شناسایی زمینه‌های همکاری در برابر دشمنان بزرگ است. سازمان‌های «چپ»، اگر بتوانند از دل همین ناهمگونی‌ها، پیوندی تازه بسازند، می‌توانند نیرویی پدید آورند که در زمان بحران، هماهنگ و اثرگذار باشد.

این همکاری باید بر پایه‌ی چند ستون استوار شود: ستون کارگری که با شوراهای مستقل، صندوق‌های همبستگی و شبکه‌های اعتصاب، توان سازمانی را از پایین می‌سازد؛ ستون اجتماعی که جنبش زنان، دانشجویان، معلمان و فرودستان شهری را به هم پیوند می‌دهد؛ و ستون رسانه‌ای که با روایت‌های مردمی، رسانه‌های کوچک و مستقل و شبکه‌های ارتباطی، آگاهی را گسترش می‌دهد و زبان مشترک را می‌سازد. در کنار سازمان‌دهی، مخالفت با یورش و تازش بیگانه و جنگ‌افروزی بخشی جدایی‌ناپذیر از وظیفه‌ی «چپ» است. نخستین قربانیان جنگ کارگران، زنان، جوانان و فرودستانی هستند که سفره‌شان کوچک‌تر و شرایط زندگی‌شان دشوارتر است. «چپ» باید با صدایی رسا به «جنگ بیرونی» و به «سرکوب درونی » «نه» بگوید.

اما مخالفت با جنگ، بدون نیرویی متحد، تنها یک شعار است. «چپ» باید راه مستقلِ طبقاتی را پیش بگذارد: نه همراهی با یورشگران بیگانه، نه سرسپردگی در برابر سرکوبگران درونی؛  بل‌که ساختن نیرویی مردمی که بتواند هم با جنگ‌افروزی بیرونی و هم با سرکوب درونی رویارو شود. برای پدید آوردن این راه مستقل، «چپ» باید شرایط ذهنی دگرگونی را نیز فراهم کند؛ شرایطی که تنها با آگاهی طبقاتی پدید نمی‌آید،  بل‌که نیازمند پیوند تجربه‌ی زیسته‌ی مردم با واکاوی ساختاری وضعیت است. «چپ» باید زبان مشترکی میان دردهای روزمره ــ از گرانی و بیکاری تا تبعیض و سرکوب ــ و ریشه‌های ساختاری این دردها بسازد؛ زبانی که آگاهی پراکنده را اراده‌ی جمعی کند.

در این راه، رسانه‌های مستقل، شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های محلی و انجمن‌های صنفی نقشی کلیدی دارند. «چپ» باید از هر روزنه‌ای برای گسترش آگاهی بهره ببرد؛ از نوشتار و گفت‌وگو تا هنر، موسیقی و روایت‌های مردمی. هر روایت کوچک، اگر در جای درست قرار گیرد، بخشی از پازل آگاهی جمعی است.

ولی، وظیفه‌ی «چپ» تنها نقد نیست؛  بل‌که ساختن چشم‌اندازی روشن از آینده است. چشم‌اندازی که در آن آزادی و دادگری اجتماعی در کنار هم می‌ایستند، تولید بر پایه‌ی نیازهای مردم سازمان می‌یابد و سیاست از چنگال سرکوب و رانت رها می‌شود. این چشم‌انداز باید برنامه عملی باشد که بتواند در زمان‌های بحران مردم را گرد یک هدف مشترک گرد آورد.

«چپ»، اگر بتواند این سه وظیفه را ــ دفاع از جنبش‌ها، مخالفت با تازش بیگانگان، و ساختن نیروی متحد ــ در کنار هم پیش ببرد، می‌تواند  نیرویی اثرگذار در دگرگونی‌های آینده شود؛ نیرویی که نه تنها در برابر جنگ بیگانه و سرکوب درونی می‌ایستد،  بل‌که راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی می‌گشاید. اگر «چپ» بتواند این وظیفه‌ها  را در کنار هم پیش ببرد و نیرویی هم‌پیوند بسازد، آن‌گاه می‌توان از چشم‌اندازی سخن گفت که در آن راه رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده می‌شود.

پایان سخن

آن‌چه امروز پیشِ روی ماست، تنها یک دوره‌ی دشوار سیاسی یا یک بحران گذرا نیست؛ ما در میانه‌ی گره‌گاهی تاریخی ایستاده‌ایم که در آن سرنوشت مردم، سرنوشت جنبش‌های اجتماعی و سرنوشت «چپ» به‌هم گره خورده است. جنگ بیگانه، تنگ‌دستی فرساینده و سرکوب ددمنشانه، سه لبه‌ی یک تیغ‌اند که هر روز ژرف‌تر بر پیکر جامعه فرود می‌آیند. اما همین فشارها، اگر با آگاهی و سازمان‌دهی همراه شوند، می‌توانند نیرویی برای دگرگونی شوند.

«چپ»، با همه‌ی پراکندگی‌ها و ناهمگونی‌هایش، هنوز تنها نیرویی است که می‌تواند این سه‌گانه‌ی مرگبار را به چالش بکشد. «چپ» می‌تواند از دل رنج کارگران، از فریاد زنان، از پایداری دانشجویان، از خشم فرودستان شهری و از تجربه‌ی زیسته‌ی میلیون‌ها انسان، نیرویی بسازد که نه در برابر جنگ بیگانه سر خم کند و نه در برابر سرکوب خاموش بماند. این نیرو، اگر بتواند زبان مشترک بیابد و توانایی خود را بشناسد، می‌تواند راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید.

ما در این نوشته کوشیدیم نشان دهیم که چگونه جنگ، اقتصاد، سرکوب و بورژوازی انگلی درهم‌تنیده‌اند و چگونه تنها نیرویی که می‌تواند این گره را بگشاید، نیرویی است که از پایین سازمان می‌یابد و از بالا هماهنگ می‌شود؛ نیرویی که از دل شوراهای کارگری، انجمن‌های صنفی، گروه‌های محلی، سازمان‌های «چپ» و رفیقان پراکنده سر برمی‌آورد و در لحظه‌های بحران، سنگری تازه می‌سازد.

راه آسانی پیشِ رو نیست. دشمنان مردم ــ چه در بیرون و چه در درون ــ نیرومندند، سازمان‌یافته‌اند و از هیچ خشونتی پرهیز نمی‌کنند. اما تاریخ نشان داده است که هیچ نیرویی، هرچند پرزور و دارا، نمی‌تواند برای همیشه بر خواست آزادی و دادگری چیره شود. هر جا که مردم توانسته‌اند آگاهی را با سازمان‌دهی پیوند دهند، راهی برای رهایی گشوده شده است.

«چپ»، اگر بتواند از فرقه‌گرایی دوری کند، اگر بتواند زبان مشترک بیابد، اگر بتواند خود را بشناسد و اگر بتواند نیروی پراکنده را به جبهه‌ای متحد «چپ» دگرگون کند، می‌تواند بار دیگر نقش تاریخی خود را بازی کند؛ نقشی که نه از سر آرمان‌گرایی انتزاعی،  بل‌که از دل نیازهای واقعی مردم برمی‌خیزد.

امروز، بیش از هر زمان دیگر، زمان آن است که «چپ» از پراکندگی به هماهنگی و همکاری، از واکنش به کنش، و از نقد به ساختن گذر کند. آینده‌ی این سرزمین، آینده‌ی کارگران، زنان، خلق‌های زیر ستم، جوانان و فرودستان، در گرو همین گذر است. اگر بتوانیم این جبهه متحد را بسازیم، اگر بتوانیم در برابر جنگ و سرکوب بایستیم، آن‌گاه راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده خواهد شد.

این راه دشوار است، اما شدنی است. و شدنی بودنش نه از قدرت دشمنان،  بل‌که از توان مردم برمی‌آید. آینده را نه آنان که بمب می‌افکنند می‌سازند، نه آنان که سرکوب می‌کنند؛ آینده را کسانی می‌سازند که می‌ایستند، می‌گویند، می‌نویسند، سازمان می‌دهند و دست در دست هم، راهی تازه می‌گشایند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *