پیش گفتار
کتاب تازه به چاپ رسیده نقاشی ها و… ، سه مجموعهی نقاشی هنرمند گرامی بانو فرح نوتاش را در کنار یکدیگر قرار میدهد؛ سه جهانِ بهظاهر جدا، اما در ژرفا بههمپیوسته: سوسیال رئالیسم، «بهار عربی» و صلح. این مجموعهها تنها نمایشِ رنگ و فرم نیستند، بلکه روایتهایی از رنج، امید، مقاومت و جستوجوی انسان برای آزادیاند. نوتاش در مقام هنرمندی متعهد، جهان پیرامون خود را نه با بیطرفی سرد، بلکه با شور، درد و آرمانخواهی مینگرد و هر تابلو را به سندی از تجربهی تاریخی و انسانی بدل میکند؛ سندی که هم زخم را نشان میدهد و هم راهِ درمان را.
وظیفه هنر!
انسانها در برابر روزگار، بهویژه با چالشهای جامعهٔ انسانی، دو برخورد ناهمساز با هم دارند: یا همهچیز را آنگونه که هست میپذیرند، یا برای دگرگونی آن گام به نبردگاه میگذارند. هنرمند نیز بهناگزیر یکی از این دو راه را برمیگزیند. از اینرو، دیدگاه هنرمندان در بارهٔ وظیفهٔ هنر را میتوان به پنج گروه دستهبندی کرد: آنکه برای بورژوازی هنر میسازد؛ آنکه برای پول هنر میآفریند؛ آنکه در تنهایی خویش فرو رفته و از رنج مردم روی برمیتابد؛ هنرمند مردمی که زندگی تودههای رنج را در هنر خود بازتاب میدهد اما افق آینده برایش روشن نیست؛ و هنرمند انقلابی که نه تنها زشتی امروز را در هنر آشکار میکند، بلکه سیمای زیبای جهان فردا را نیز به تصویر میکشد. نقاش این مجموعه، بیگمان از دستهٔ آخر است.
انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمیآید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دستهایش دستبند میزنند.
هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین «نظام هرمی» هنر میآفریند. او میداند که سرچشمه آفرینشهای مادی یا معنوی کار هدفمند است، نه کار دلبخواه و بیهدف. هنر انقلابی آرمانی طبقاتی است که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را بازتاب میدهد؛ نه تنها شرایط روز، بلکه دورنمای جامعه آزاد از بهرهکشی فردا را نیز پیش روی انسان میگذارد. هنر جهان مادی کهن را نابود نمیکند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسانها، ابزار دگرگونی آن را به دست آنان میدهد. هنر رزمی به انسان میآموزد که سرسپردگی را نپذیرد و شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگواریها بایستد.
هنر انقلابی آن آفرینشی است که درونه را با پوستهای زیبا میپوشاند، بیآنکه زیبایی پوسته پیام آن را در خود گم کند.هنر همانند شعار نیست و رونوشت خشک و رنگپریده زندگی نیز نیست. طبری هنرمندانی را که سرشت و درونمایه را بر نمود و ریخت برتری میدهند، سرزنش میکند و خواستار روشی زنده و بالنده است که در آن سرشت پرمعنا و نمود زیبا هماهنگ با یکدیگر درآمیزند.
زیبایی در هماهنگی و همنوایی خود زندگی تبلور مییابد و، آنچنان که چرنیشفسکی میگوید، زیبایی همان زندگی است؛ اما همه زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم زیباست. در پهنه اجتماعی، پدیدههایی زیبا هستند که در آنها آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیرهدست انقلابی آنچنان زشتی روزگار را بازتاب میدهد که همراه تلخی امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا نیز در کام حس شود.
به گفته شلی، آتش «آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان» باید در هنرمند انقلابی زبانه کشد تا جانهای مرده و دلهای یخزده دوباره جان گیرند. برای آفریدن هنری جاودان، هنرمند نه تنها به اندیشیدن، بلکه به شور نیز نیاز دارد. لنین میگوید جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده و نمیتواند باشد؛ و برشت نیز پیوند خرد و عواطف را ناگسستنی میداند. کسی که نمیاندیشد، نمیتواند به عواطف والایی دست یابد که از آنها برای آفرینش هنری سود جوید. و کسی که بدون احساس میاندیشد، شوری در آفرینش هنری خود نشان نمیدهد؛ هنر او نمیسوزاند، نمیشوراند، برنمیخیزاند.
هنرمند انقلابی بیآنکه درس اخلاق بدهد، آموزگاری اجتماعی است که برخی پدیدهها و رویدادها را زیر ذرهبین میگذارد و برخی دیگر را کنار میزند. او بازتابی بیآلایش و مستقل از زندگی نمیدهد، بلکه با دید هنری و ایدئولوژیک خود، گزینشی از آنچه در پیرامونش میگذرد ارائه میکند. هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنجبران بسنده نمیکند؛ از پس پرده زندگی اندوهگین امروز، روزنهای روشن به جهان رنگارنگ و برابر و آزاد فردا میگشاید. او در سرشت پدیدهها کندوکاو میکند تا زندگی را آنگونه که میبایست و میتواند باشد نشان دهد.
بورژوازی میخواهد به انسان بیاموزد که در برابر جهانی ستمگر تنها رها شده است. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه امیدها و رؤیاهای لرزان، پایههای آرزوهای جامعه انسانی آینده را پیریزی کند. در روزگار نومیدی و فصل خزان، مانند برگ زرد از درخت جدا نمیشود؛ آرمانهایش را نمیتوان خوار و رام کرد. او مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران و رخ بهرهکشان فرو میبرد و همزمان به کام آزادگان و رنجبران انگبین شیرین میریزد.
حتی زمان نیز نمیتواند آفرینشهای چنین هنرمندانی را کهنه کند. هنری که میآفرینند پولادی است که در روند زمان زنگ نمیزند؛ ساختمانی است که در آن خزه نمیروید.
این کتاب در برگیرنده سه مجموعه است: سوسیال رئالیسم، «بهار عربی» و صلح.
رنگ این نقاشیها، نه فقط برآمده از ترکیبِ پیگمنتها، که زاییدهٔ جانِ سوختهٔ نقاش است؛ رنگی که از «رنج» سرشته شده و با «امید» آمیخته گشته است. نقاش، چون مادری دلسوز که با دستانی لرزان اما مهربان، فرزندان نازکتر از گل خویش را در آغوش میگیرد، این تصویرها را با آب دیده پرورش میدهد و در هر ضربهقلممو، جوانی و شادابی خود را به آنان میبخشد و دانهای از روح امیدوار خود در آنها میکارد. اگرچه این آثار از ستم سخن میگویند، از تاریکیِ بیپایان، از خفقان و خون، اما هرگز تسلیم یأس نمیشوند؛ آنها، در شبِ درازِ یلدا، نویدِ زایشِ روشنایی را در دل خود دارند و به سپیدهدم، نه از سر ناچاری، که از روی ایمان، خوشامد میگویند.
این نقاشیها، همچون داس امید، گلهای یخزدهٔ نومیدی را یکیک سر میبرند و شاخههای دلسردی را قطع میکنند. آنها فریاد میزنند که زورگویان و آزمندان روزگار، هرچند کاخهای بلند برمیافرازند و بر تخت قدرت میخوابند، اما همیشه از آتشفشان خاموشِ عصیانِ مردم غافلگیر میشوند. تاریخ، این پیرِ خاموش اما بیتعارف، بارها نشان داده که آرزوهای ناپاکِ خودسران و خودکامگان—آنان که گمان میکنند با زور میتوانند خورشید را به زندان افکنند—هرگز راه به جایی نمیبرد. پایان همیشه یکسان است: ستمپیشگان در گور خویش، و مردم، با جامههای خونآلود اما سرافراز، بر صحنهٔ تاریخ باقی میمانند. پیروزی از آنِ جمعی است که ایمان دارند، نه از آنِ کسانی که اسلحه به دست گرفتهاند اما وجدان را از کف دادهاند.
چرخش قلم مو بر روی این تابلوها، تنها حرکتِ دست یک هنرمند بر بوم نیست؛ او با هر ضربه، پتکی به دست شورشیان میدهد تا بر ستونهای ستم و بهرهکشی بکوبند. نقاش این مجموعهها، همان هنرمند چیرهدست انقلابی است که آنچنان زیبا، زشتیِ روزگار را بازتاب میدهد که در تماشایش، مخاطب، همزمان با چشیدنِ تلخیِ امروز، ناخودآگاه شیرینیِ پیروزیِ فردا را در دهان مزهمیکند. او نشان میدهد که هنرِ متعهد، تنها روایتگرِ درد نیست، بلکه خود، کنشگری است در میدان نبرد؛ جایی که هر رنگ، هر خط و هر سایه، حکمِ فریادی دارد که نمیخواهد خاموش شود، چرا که میداند روزی، این فریادها، طلیعهی آزادی را نوید خواهند داد.
مجموعهی «بهار عربی»
مجموعهی «بهار عربی» با این که نامی جغرافیایی و تاریخی دارد، اما به دنبال بازنمایی واقعگرایانه از کشورها، پرچمها، رهبران یا میدانهای نبرد نمیرود. به جای آن، هنرمند کوشیده است تا روانشناسی درونی یک قیام را به زبان رنگ، حرکت، زخمهای بوم و هرجومرجِ تجسمی برگرداند و مهمترین پرسشی که این تابلوها پیش روی بیننده میگذارند، این است که درون یک انقلاب چه حسی جریان دارد، نه اینکه در «بهار عربی» چه گذشت. این تفاوت بنیادین، کلید ورود به جهان این مجموعه به شمار میرود.
برای یک فردی که کارشناس نیست و در زمینهٔ هنر رنگی تجربه و دانش پیشرفتهای ندارد، سبک انتزاعی این مجموعه دشوارترین بخش کتاب برای درک و تفسیر است. خوشبختانه، نام این مجموعه و آگاهی بیننده از روند شورشها در «بهار عربی» و سرنوشت غم انگیز آن، کلید بازگشایی رمزی است که با درهم آمیزی رنگ ها قفل شده است.
ترکیببندی تابلوها ناپایدار است، رنگها با هم درگیرند، فرمها سرکشاند و نور هرگز بر تاریکی چیره نمیشود و این حسِ را هنرمند آگاهانه با بازتاب واقعیت تاریخی «بهار عربی» در بیننده پدید میآورد.
در بیشتر تابلوهای این بخش، حرکت از تاریکی بهسوی روشنایی دیده میشود، اما روشنایی هرگز تاریکی را سراسر در خود فرو نمیبرد و همین ویژگی به مجموعه سرشتی دوپهلو و دوگانه میدهد. انقلاب در اینجا همزمان با رهایی، امید، خشم، تولدی دوباره با خشونت، ویرانی و سرگشتگی همراه است. هنرمند انقلاب را نه یک جابجایی پاک از ستم به آزادی، بلکه فرایندی گنگ، خطرناک و پر از تضاد نشان میدهد. این نیرومندترین نخ فکری مجموعه است که در تمام لایههای بصری آن جاری میشود.
رنگ زرد و کرانههای گستردهی روشن در تابلوها، میتوانند نماد آزادی، آگاهی سیاسی، امید، بیداری مردمی یا امکانِ جامعهای دیگر باشند، اما هنرمند به این روشنایی شکلی پایدار نمیدهد؛ زرد با ضربههای قلمموی ناآرام و خطهای پریشان ساخته شده، در جاهایی به سفید میریزد و همواره با رنگهای تیرهتر درگیر است.
در یک نگاه، رنگ سرخ یادآور خونی است که هنگام اعتراضها ریخته شد و بهای انسانیِ رزمیدن برای انسان ماندن است. در نگاهی دیگر، تجلیگر خشم فروخوردهی سالهای درازی است؛ خشمی که از نابرابری، تنگ دستی و سرکوب انباشته شده و سرانجام جوشان می شود.
اما این سرخی قهرمانانه و یکسویه نمایش داده نشده است؛ در جاهایی زیباست و در جاهایی خشن و آشفته، و این دوگانگی به اثر ژرفای ویژهای میبخشد، چراکه همان انرژی که انقلاب را میآفریند، میتواند نیروی ویرانگر نیز شود.
سیاه به درون دیگر رنگها نفوذ میکند، نه اینکه پشتسر آنها بماند. این نفوذ را میتوان بازگشت نظم کهنهای دانست که هنرمند در جای دیگری، یعنی در میهن خود پیشتر دیده است. در این فضا، قدرت خودکامگی، نیروی نظامی، زندان، مرگ و سرکوب سیاسی به هم پیوند میخورند.
ما در این تابلوها نه چهرهی رهبران انقلابی میبینیم، نه نظامیان، نه چهرهی معترضان را، نه نمادهای ملی و نه پرچمها. بهجای آن، با انرژیِ بینامونشان روبروییم و این بهمعنای این است که انقلاب یک کنش جمعی است، تاریخ را مردم میسازند، نه قهرمانانِ برگزیده. گویی هنرمند میگوید که «بهار عربی» تنها مجموعهای از رویدادها در تونس و مصر نیست، بلکه نمایانگر کشمکش گستردهتر انسانها علیه خودکامگی سیاسی و اجتماعی است. از این نگاه، «بهار عربی» یک انقلاب نمادین است، و بهانهای برای هنرمند برای بهتصویر کشیدن خشم شورشی تودهها.
هنرمند به رمانتیکسازی انقلاب تن نمیدهد، بلکه تابلوها این پرسش را به پیش روی میگذارند که هنگامی که انرژی انقلابی با رهبری آگاهانه و پیشرو همراه نباشد، چه روی میدهد؟ هنرمند در این مجموعه، انقلاب را نه یک رویداد سیاسی پیروزمندانه، بلکه یک بیداریِ خشن و دگرگونساز به تصویر میکشد. اما امید هم در تابلوها دیده میشود. ولی هنرمند نمیخواهد به ما بگوید که آیا آن امید در پایان پیروز میشود یا نه؟ این پرسش را باید تاریخ و خود بیننده بیابد.
بنابراین پیام مجموعه این نیست که انقلاب پیروز شد، بلکه بیشتر این است که انقلاب یک امکان گشود و اینکه آیا این امکان به آزادی میانجامد یا نه، پرسش هنرمند برای بیننده است. همین نکته، این مجموعه را از شعارهای تهی انقلابیِ سادهانگارانه بسیار فراتر میبرد. بی گمان، هنرمند با آگاهی از تجربه شکسته خورده انقلاب ایران، برای آینده انقلاب عربی نگران بود. این نقاشیها، بیننده را به یاد شعر پس از انقلاب ۵۷ ابتهاج میاندازد:
ای آزادی
از ره خون میآیی اما
میآیی و من در دل میلرزم
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده است؟
ای آزادی آیا با زنجیر
میآیی؟
و شوربختانه، تجربه شکست خورده «بهار عربی» به ما نشان داده است که احساس دوگانه هنرمند، شور و نگرانی، امید و ترس، آرمانگرایی و واقعبینیِ، پیروزی و شکست بی دلیل نبود.
مجموعهی «صلح»
فهم مجموعهی «صلح» در نگاه نخست با سادگیِ بصریاش آسان مینماید، اما همین سادگی دارای لایههای ژرف تکنیکی و سیاسی است. هنرمند با بهرهبرداری از تضاد کهن میان سیاه و سفید، حذف رنگ، و تکیه بر فرمهای انتزاعی، جهانی میسازد که در آن صلح نه یک واقعیت، بلکه یک آرمان دوردست است. در یکی از تصویرها، کبوترِ سفید با فضای منفیِ قلب درون بدنش، همچون نماد جهانی صلح نمایان میشود؛ اما پسزمینهی سیاه، این پیام را پیچیدهتر میکند. اینجا صلح در برابر تاریکی ایستاده، نه در دل یک فضای آرام. این انتخاب تکنیکی، خوانشی سیاسی دارد: صلح در جهانی که پرخاشگری ساختاری و قطبیسازی اجتماعی آن را دوره کرده، تنها یک امید شکننده است.
در تصویر دیگری، پرنده به یک حرکت دگرگون میشود؛ خطهای روان و همپوشان، پرواز را به استعارهای از آزادی، مهاجرت یا فرار دگرگون میکنند. نبود ریزهکاریها، پرنده را از یک پدیدهی طبیعی به یک «ایده» که باید برای دستیابی به آن رزمید، دگرگون میکند. این تابلو نشانهی نبود امنیت، یا تجربهی زیستهی انسانهایی است که در جهان بیثبات امروز، آزادی را نه در واقعیت، بلکه در حرکت و گریز مییابند.
تصویر دیگری با خطهای اریبانه و موجدارش، ریتمی ناپایدار میسازد؛ نظمی که در نمای بیرونی تکرار میشود اما در عمق لرزان است. این لرزش، نقدی بر ساختارهای قدرت است: ساختارهایی که در ظاهر منظماند اما در واقعیت، بیثباتی و فشار را وبال گردن جامعه میکنند. گزینش سیاهوسفید، این نقد را نیشدارتر میکند؛ گویی هنرمند جهان را به دو قطب بد که فرمانرواست و خوب که باید ساخته شود، تقسیم میکند. در تصویر دیگری، هنرمند از زبانی پیچیدهتر بهره میگیرد، اما پیام همچنان روشن است. در بخش بالایی، دو خط منحنیِ سیاه که روی زمینهی سفید نشستهاند، حس فشار یا دخالت را پدید میآورند؛ انگار چیزی در حال شکستنِ آرامش است. در بخش پایینی، مربعهای کوچکِ پراکنده دیده میشود که هرکدام یک نقطهی زرد درون خود دارند. این مربعها میتوانند نمادی از مردم باشند؛ انسانهای جداافتاده، پراکنده یا در حال حرکت. پراکندگی آنها یادآور مهاجرت، تبعید یا از همپاشیدنِ نظم اجتماعی است. نقطهی زرد داخل هر مربع، نشانهی امیدی کوچک است که حتی در دل تاریکی هم خاموش نمیشود.
با این همه، تابلوهای گوناگون این مجموعه با وجود تفاوتهای فرمیشان، یک جهان مشترک میسازند: جهانی که در آن صلح یک آرمان است، مردم درگیر پراکندگی و مقاومتاند، ساختارهای قدرت لرزان اما همچنان چیرهاند، و آزادی در حرکت، مهاجرت و گریز معنا پیدا میکند. این مجموعه، هم نقد است و هم امید؛ هم اعتراض است و هم رؤیا.
مجموعه «سوسیال رئالیسم»
باور امیدوارانهٔ نقاش به هنر متعهد، ریشه در ژرفترین لایههای وجدان تاریخی او دارد؛ او هنر را نه آینهٔ بیحرکت طبیعت، که سپری در برابر فراموشی و نیزهای برای روشنکردن زوایای پنهان قدرت میداند. از همین روست که تابلوهایش در این مجموعه از قاب روزگار خویش فراتر میروند و تاریخ معاصر میهنش را، همراه با پیچیدگیهای جهان اهریمنیِ پیرامون، در قالبی حماسی و هم زمان سوگوارانه به تصویر میکشند. این نقاشیها، اسیر لحظه نمیشوند؛ زمان از فرازشان میگذرد اما فرسودگی بر چهرهشان نمینشیند، و کهنگی نه در بافتشان راه مییابد و نه در پیامشان. آنها چون زخمهایی هستند که هرگز التیام نمییابند، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از آن رو که باید همچنان بیدار بمانند و یادآوری کنند.
تا زمانی که ستم بر پیکرهٔ جامعه سایه افکنده است، تا هنگامی که ایستادگی در برابر زور، نفسکشیدنِ آزادگان است، این نقاشیها مخاطبان خود را خواهند یافت—نه تماشاگرانی منفعل، بلکه انسانهایی که در نگاه به آنها، هم زخم خویش را میشناسند و هم رمز ماندگاری را. این آثار، جانبخش و نیرودهندهٔ نیروهای پیشرو هستند؛ چون چراغی در دل دهلیزی، چون نغمهای در میانهٔ خاموشی سنگین وحشت. حتی اگر روزی داد بر جهان چیره شود و فریاد حق در گلوها خفه نگردد، حتی اگر نان بر سفرهٔ هر خانهای، دیگر چون الماسی نایاب و دور از دسترس نباشد، این نقاشیها پنجرههایی خواهند بود به گذشته—پنجرههایی اندوهبار، تلخ و گاه سختباور، اما هم زمان، آموزنده و بیدارکننده؛ پنجرههایی که از خلال شیشههای شکستهشان، نسیم حقیقت همچنان میوزد.
در میان تابلوهای برجسته این مجموعه «غزه» داستان دیگری دارد. بگذارید نخست به ریزه کاری های این نقاشی بپردازیم.
نقاشی «غزه» اثری فشرده، نمادین و تأثیرگذار است که با درهمآمیزی واقعگرایی و تمثیل، رنج انسانی در بستر جنگ را به تصویر میکشد. نقاش با ترکیببندی، رنگ و نشانههای بصری، روایتی از ویرانی، سوگواری، ایستادگی و امید شکننده را خلق کرده است؛ روایتی که مخاطب را با نمایش یک صحنهی جنگی نابرابر، با تجربهای عاطفی و انسانی روبهرو میکند.
رنگ چیره در سراسر بوم، قرمز است؛ رنگی که تداعیکنندهی خون، آتش و ویرانی است و همزمان به عشق، فداکاری و ایثار نیز اشاره دارد. این رنگ، فضایی سرشار از تنش و اندوه میآفریند و مخاطب را به درون تجربهی عاطفی نقاشی میکشاند. بدینگونه، نقاشی میان ترس و مهربانی، مرگ و همدلی، تعادلی ظریف اما تأثیرگذار میسازد.
در سمت چپ نقاشی، موشکها، انفجارها و پرچمی با نشان جمجمه، تصویری از ماشین جنگ، خشونت سازمانیافته و مرگ را پدید آوردهاند. این بخش با ساختاری سخت، سرد و مکانیکی، نیروهای غیرانسانی و ویرانگری را بازنمایی میکند که عامل اصلی رنج انسانها هستند. در مرکز، موج عظیم خون که در سراسر پایین تابلو گسترده شده، سر کودکی در حال فریاد دیده میشود و بر سر نیزهٔ سربازان اسرائیلی که روی موج خون منعکس است، تصویری از خشونت پایدار نقش بسته است. خطوط سفید در وسط تابلو، یادآور بمبهای فسفری هستند که در دسامبر ۲۰۰۸ علیه مردم بیدفاع غزه به کار گرفته شدند و دلمههای خون بر امواج سرخ، حکایت از نسلکشی ممتد دارند.
در میانهٔ اثر، پدری پیکر زخمی یا بیجان فرزند خود را در آغوش گرفته است؛ این تصویر، نقطهٔ کانونی تابلو و بار عاطفی آن را بر دوش میکشد. مردی تا مچ پا در خون ایستاده و در حال نجات فرزندش است. شیوهٔ حمل بدن، استعارهای از مراقبت در دل فاجعه، سوگ عزیزان، سنگینی بقا و رویارویی با خشونت است. در پس این دو پیکر، دایرهای زرد و درخشان همچون هالهای مقدس یا خورشیدی تابان، آنها را از فضای آشفته پیرامون جدا میکند. این هاله، که یادآور از خودگذشتگی، دلیری، تقدس و رستگاری است، پدر را نه تنها یک فرد، بلکه نمادی از وجدان، انسانیت و پایداری اخلاقی در میان آشوب معرفی میکند. خورشید امید و پایداری، او را به قدیسی زمینی بدل ساخته است. در همین بخش، زندانی نیز دیده میشود که بر دیواری با نقشهٔ تحلیلرفتهٔ فلسطین ترسیم شده، و کودکانی که از گذشته تا کنون در برابر دیوار پیش میآیند و پرچم فلسطین را در دست دارند، تداوم مقاومت را روایت میکنند.
سمت راست نقاشی، فضایی دگرگون دارد: گلهای سرخ، که میتوانند یادآور خون، مزار شهیدان یا زایش دوباره باشند، در کنار پیکرههایی با دستان برافراشته ایستادهاند. بولدوزری در این بخش قرار دارد و زنی در برابر آن ایستاده تا جلوی پیشرویاش را بگیرد. این سوی تابلو نشانهای از سوگواری، دعا یا اعتراض است و بیانگر آن است که حتی در دل ویرانی، انسان توانایی واکنش، همدلی و نبرد را از دست نمیدهد. جاودانگی زندگی و پایداری روح انسانی در برابر خشونت، در این بخش از اثر به تصویر کشیده شده است.
چرا این تابلو مهم است؟
این نقاشی بر تجربهی غیرنظامیان در برابر یک جنگ ددمنشانه و نابرابر تمرکز دارد. آنچه در مرکز است، بدنهای آسیبدیده، اندوه بازماندگان و تلاش برای ادامهی زندگی است. همزمان، هالهی نور و پیکر حملشده، به اثر کیفیتی اسطورهای و آیینی میبخشند و رنج مردم غزه را به تجربهای فراتر از یک رخداد تاریخی، و به بخشی از حافظه و هویت جمعی دگرگون میکنند. نور زرد، لحظهای انسانی را از دل آشوب بیرون میکشد و آن را به نقطهای مقدس و اندیشهبرانگیز دگرگون میسازد؛ در حالی که تضاد میان ماشینهای جنگی و پیکرهای سوگوار، پیام اخلاقی اثر را آشکار میکند: خشونت بر انسان تحمیل میشود، اما انسانیت همچنان زنده میماند؛ موشکها میکشند ولی پیکار زنده میماند.
اگرچه این نقاشی یک بازنمایی مستند از رویدادهای غزه نیست، زبان نمادین آن با مضامینی همخوانی دارد که در گزارشهای گوناگون دربارهی این منطقه میخوانیم و میبینیم؛ سنگدلی جنگجویان، رنج غیرنظامیان، ویرانی خانهها، سوگواری، بحران انسانی و ایستادگی و امید. از اینرو، اثر را نه تنها باید یک روایت سیاسی دانست، بلکه بازتابی هنری از تجربهی انسانی جنگ و پیامدهای عاطفی و اخلاقی آن دانست؛ اثری که مخاطب را به همدلی، اندیشیدن و بازاندیشی دربارهی ارزش جان انسان فرا میخواند.
این نقاشی تصویری از سنگدلی و سیاهدلی انسانهایی به چشم بیننده مینشاند که به گفتهٔ طبری “برای اشیا، اشخاص را نابود میکنند”. همزمان جملهای از مارکس در ذهن نقش میبندد که میگوید: خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسهٔ سر شهیدان مینوشد. با این همه، این تابلو نماد نومیدی نیست، بلکه در سمت راست، امیدی که طبری از آن سخن میگوید در دل شعله میکشد؛ صد بار زهر یاس مرا میکشد، گر پادزهر من نشدی امید.
پلخانف ایدئولوژیِ «هنر برای هنر» را نه یک حقیقت جهانشمول، بلکه نشانهای از زوال اجتماعی میدانست؛ زادهی «ناسازگاریِ نومیدانه» میان هنرمندان و محیط اجتماعیشان. نقاش در این تابلو نشان میدهد که از این دسته هنرمندان بیزار است. هنرمند در این نقاشی نه تنها صدای خفهشدگان و بیزبانان میشود، بلکه تفنگ به دست شورشیان میدهد.
اهمیت این اثر در آن است که در روزگاری که فلسطین تنهاست و جهان بر نکبهٔ ادامهیافته خاموش نشسته، یادآوری میکند که نکبه هرگز پایان نیافته است. از ۱۹۴۸ تا کنون، دهها هزار کشته، میلیونها آواره، و ویرانیای بیسابقه بر پیکرهٔ غزه تحمیل شده است. اسرائیل با بهرهگیری از گرسنگی و محاصره، جان مردم را بازیچهٔ سیاستهای فاشیستی خود کرده است. جامعهٔ فلسطین در آستانهٔ نابودی است.
با همهٔ این تلخی، نقاشی «غزه» فریاد برمیآورد که نباید از کوشش دست کشید. جنبش همبستگی با فلسطین هنوز نیرومند است و مردم جهان، فریب دروغهای صهیونیستی را نخوردهاند. کمکهای ما کاراست و فلسطینیها را نباید تنها گذاشت. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندانمان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کشته میشدند، دست روی دست گذاشتیم.
ما فریاد میزنیم: جنگ را بس کنید. چیرگی را بس کنید. پاکسازی نژادی را بس کنید. برای غزه، برای دادگری، برای انسانیت. اگر در این هنگامهٔ تاریک، دست یاری بهسوی غزه دراز نشود، آیندگان دربارهٔ ما چه خواهند گفت؟
پایان سخن
در پایان، این سه مجموعه تصویری از هنری را پیش میگذارند که نه در برابر ستم خاموش میماند و نه یک امید سادهلوحانه را فریاد میکشد. نوتاش با زبان رنگ و فرم، تاریخ را به میدان پرسشگری میکشاند و مخاطب را در برابر وظیفهٔ انسانیاش قرار میدهد. این آثار، چه از رنج سخن بگویند و چه از رؤیای آزادی، در نهایت یادآور این حقیقتاند که هنرِ متعهد میتواند هم آینهی درد باشد و هم چراغِ راه؛ هم روایتِ شکست و هم نویدبخش پیروزی.
به گفتهٔ طبری، انسان تنها زمانی به جاودانگی میرسد که در عمل اجتماعی خود اثرگذار باشد و در جریان دگرگونی جهان نقش مثبتی بازی کند. این سخن، دربارهٔ فرح نوتاش معنایی روشن و بیپیرایه دارد. او با آفریدن این سه مجموعهٔ نقاشی، نه فقط تصویری از رنج و امید زمانه را ثبت کرده، بلکه بخشی از وجدان تاریخی انسان معاصر را شکل داده است. آفرینش او از جنس کارهایی نیست که در گذر زمان رنگ ببازند؛ این آثار، به دلیل پیوندشان با درد مشترک انسانها و آرمان آزادی، در حافظهٔ جمعی ماندگار میشوند. بیهیچ تردیدی، نوتاش با این مجموعهها در تاریخ انسانی جاودانه شده است؛ نه بهخاطر شهرت، بلکه بهخاطر وظیفهای که در بیدار کردن نگاه، برانگیختن احساس و زنده نگهداشتن امید پیروزمندانه بر دوش کشیده است.
پیوند به تابلوهای بانو فرح نوتاش
https://www.farah-notash.com/2006-2011
https://www.farah-notash.com/zionist-accusation-gaza-details

دیدگاهتان را بنویسید