سوسیالیسم تنها جانشین شایسته و بایسته نئولیبرالیسم

مقاله شماره: ۴۹ (۱۴ شهریور ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6977

 

چه سالی را باید سال خیانت سوسیال دمکراسی بخوانم؟
هنگام گذرم از کانال لندوئر رزا لوکزامبورگ زمزمه کنان می گوید که سردش است.

اتنا فرخزاد شاعر سوئدی

 

گزارشی از سرنوشت سیاه توده های رنج بر اروپا

تصور کنید کارگری را که
شانزده کیلومتر در روز میان تاقچه ها و قفسه های بزرگ و راه روهای باریک راه می رود و پس از  پایین آوردن بارهای کوچک و بزرگ، سبک و سنگین  آنها را برای فرستادن بسته بندی می کند. به آن اندازه ای سرش گرم کار و دستش پر از بار است که وقت دستشویی رفتن ندارد و تا ساعت ۶ شامگاه وقت غذا خوردن پیدا نمی کند. همه ی رفتار و کردارش در درازنای روز وارسی و بازرسی می شود.

شامگاهان پس از بسته بندی کردن نزدیک به هزار کالا و پایان کار سخت روزانه و بازرسی دوباره ی جیب ها خسته و مانده به سوی خانه می رود. آنچه که در میان راه می بیند درختان سرسبز نیست و آنچه می شنود آواز پرندگان خوش نوا نیست. چشمش به انبوه مردان و زنان بی کار می افتد و گوشش تنها ناله و زاری آنها را برای درخواست کار می شنود.

پس از خوردن غذای ارزان و ناپسند و نادلپذیر روی تنها تخت اتاق کوچک و پر موش کرایه ای خود دراز می کشد و برای خواب شب نیمی از دستمزد روزانه خود را می پردازد. برای تازه کردن نیرو می خوابد که تا شاید فردا دوباره بتواند نیروی کار خود را بفروشد.

آنچه را که هم اکنون خوانده اید می توانست بازتابی از زندگی ناگوار و جان سوز کارگران در نوشته های چالز دیکنز (Charles Dickens) در اوان پایه گزاری سرمایه داری در سده نوزدهم انگلستان باشد.

ولی این گونه نیست. آن چه که خوانده اید بریده هایی از گزارش یک خبرنگار از شرایط زندگی کارگران در انگلستان سال ۲۰۱۷ است.

اقتصاد نئولیبرالی که بر پایه های زمین خواری، سفته بازی و ساختمان فروشی ایستاده است به اندازه ای انگلی است که در سال ۲۰۱۵، درآمد میانگین ۳۸ درسد از کارگران کمتر از افزایش میانگین قیمت خانه خانه داران (مالک خانه) بوده است. به تازگی بریتانیا دراز ترین دوره ایستایی (رکود) دستمزد را در ۱۵۰ سال گذشته تجربه کرده است. امروز بریتانیا، در هم سنجی (مقایسه) با دهه ۱۹۷۰ ثروتمندتر است. ولی این دارایی کلان تنها در دست اندک کسانی است که جیب های ژرف و دست های بخشش بسیار کوتاه دارند.  برپایه گزارش سال ۲۰۱۶ شرکت بیمه سلطنتی لندن (Royal London)، در برخی از شهرهای بریتانیا کارگران برای برخورداری از یک زندگی بخور و نمیر در زمان بازنشستگی ناگزیرند تا هشتاد سالگی کار کنند. نیم میلیون از سالمندان بالای شصت روز و شب خود را در تنهایی به سر می برند و با کسی پیوستگی (ارتباط) ندارند و نیم میلیون دیگر پنج یا شش روز هفته را در تنهایی تنهای خود می گذرانند.

بخش بزرگی از کارمندان و کارگران امروز بدون هیچ قرارداد همیشگی با وضعیت ناامن، نامطمئن و بدون ساعت منظم کاری کار می کنند. برخی ها حتا زمان کاری هفتگی پنج ساعته دارند که دولت را هم خرسند می کند چراکه از سیاهه( لیست) دولتی بیکاران زدایش (حذف)  می شوند. نزدیک به یک میلیون از کارکنان بریتانیایی و  یک چهارم کارکنان بخش سالمندان و ناتوانان با قراردادهای صفر ساعتی ( کارفرما تنها هنگام نیاز آنها را به کار فرا می خواند و می تواند بدون دستمزد هفته ها کاری به کارگر واگذار نکند) کار می کنند.

جیمز بلادورث (James Bloodworth) خبرنگار انگلیسی که ناشناس شش ما در کارخانه ها و شرکت های گوناگون انگلیسی کار کرده است شرایط کاری کارگران آمازون (Amazon) را این گونه گزارش می کند.

همه ی کارگران قرارداد زبانی (شفاهی)، گذرا و صفر ساعتی دارند. هر زمانی که کارفرما نیازی به کارگر ندارد می تواند او را از کار بیرون کند. کارگران از بازنشستگی و دستمزد هنگام بیماری و تعطیلی (آسودروزی) برخوردار نیستند. به جای دستمزد و بهبود محیط کار برای نادان انگاری کارکنان بازی شگفت انگیزی با زبان واژه ها می شود. برای نمونه ساختمان انبار “مرکز پایانی” نامیده می شود و به جای کاربرد واژه های کارگر و سرپرست همگی “همکاران” خوانده می شوند.

یک کارگر آمازون با کار توان فرسای روزانه خود چیزی نزدیک به  ۳۸ دلار درآمد دارد. و در همین زمان نیم میلیارد دلار به درآمد جف بیسوس (Jeff Bezos)، مدیرعامل آمازون افزوده می شود. کارگران شرکت ۲۰ درسد از درآمد اندک خود را برای مالیات می پردازند ولی شرکت فراملی آمازون تنها ۰,۱ درسد از درآمد هنگفت خود را برای مالیات می پردازد.

شرکت آمازون با نیرنگ و نادرست کاری(تقلب) حتا بارها از پرداخت دستمزد ناچیز پذیرفته شده سرباز زده و کمتر از اندازه پرداخت کرده است. سرپرستان با پررویی و بی شرمی در برابر اعتراض کارگران به بهره کشی بی مرز می گویند که یک ارتش بزرگ بیکاران در بیرون از انبار چشم به راه بخت کاری هست و آماده هست که جای آنها را پُر کند. و این همزمان هشداری است به کارگر که چندان برای دستیابی به حقوق خود پافشاری نکند.

تنها کارگران نیستند که با زنجیر بهره کشی بی مرز به بند کشیده می شوند بلکه دانشگاهیان هم. آموزش بلند مدت زمانی برابر با داشتن شغل دائمی، درآمد پایدار و برجسته و بازنشستگی خوب بود. نظرسنجی ها نشان می دهد که شمار روز افزونی از دانشجویان پس از پایان رساندن آموزش دانشگاهی در قراردادهای گذرا (موقت) به کار (استخدام) گرفته می شوند و از حقوق برابر با کارکنان همیشگی (دائمی) برخوردار نیستند. در سال ۲۰۱۵ بیش از نیمی (۶۰ درسد) از دانش آموختگان بریتانیا در رشته هایی کار می کردند که نیاز به دانش دانشگاهی نداشت.

بسیاری از این دانش آموختگان (فارغ التحصیلان) پس انداز بازنشستگی ندارند و زنان دستمزدی در دوران بارداری نمی گیرند. آنها حتا هنگامی که کار دارند همیشه بیمناک بیکاری هستند و تا زمانی که توان کاری دارند این بیم همچون سایه به همراه آنها است.

سال هاست که دانش آموختگان آلمانی و انگلیسی در رشته دانش انسانی و دانش طبیعی ناگزیر در پروژه های کوتاه مدت و همچون کارکنان گذرا کار کرده اند ولی اکنون این بیماری گزند جان دانش آموختگان کشورهای اسکاندیناوی نیز شده است.

گای ایستندینگ (Guy Standing) پرفسور اقتصاد انگلیسی این دسته را  پرکریت (Precariat) می نامد. پرکریتها آن شهروندانی هستند که خواهان دستیابی به یک کار همیشگی هستند ولی در بازار کار به آنها فرصت پا قرص کردن داده نمی شود و برای همین برای زنده ماندن تن به هر گونه بهره کشی می دهند. ایستندینگ برای ویژگی های کاری گذرا این دسته آنها را روزمزدان (Day laborer) هم می نامد.

هواداران سرمایه داری برای نشان دادن برتری این شیوه تولیدی چیزی از بدبختی و گرسنگی مردم نزدیک به ۱۹۰ کشور جهان که به شیوه ی سرمایه داری گرداننده می شوند نمی گویند ولی همیشه از سه کشور اسکاندیناوی نمونه می یاورند که مردم آن در دوران شکوفایی سوسیالیسم  از رفاه اجتماعی نسبی بر خوردار بوده اند. در آن سال ها سوئد در مبارزه با ناداری و پرهیز از ناهمگونی و نابرابری اجتماعی زبان زد پژوهشگران اجتماعی و نیروهای پیشرو در جهان بود. ولی آن سبو مدت ها است که بشکست و آن پیمانه ریخت.  در طی ۱۵ تا ۲۵ سال گذشته، این روند در مجموع دگرگون شد. در میان ۳۴ کشور غنی OECD (سازمان همکاری اقتصادی و توسعه) سوئد دارای بزرگترین رشد نابرابری و ناداری از سال ۱۹۹۵ تاکنون بوده است. هم اکنون ده درسد جمعیت سوئد از نادارانی هستند که درامدی کمتر از ۵۰ درسد میانگین درآمد کشور را دارند.

هم اکنون سوئد دارای بیشترین میلیاردرهای اروپا است و میزان ناداران در سوئد برابر با اندازه ناداران در انگلستان است.

در باره ی افزایش ناداری تاپيو سالينين (Tapio Salonen)، استاد و پژوهشگر رفاه اجتماعی دانشگاه مالمو می گوید که آرام آرام پرداخت کمک پولی به بی کاران، بیماران و زودبازنشستگان هر سال کمتر و دستیابی به آن سختر شده است.

ریشه این همه بدبختی در کجاست؟

ایدئولوژی که پشت سر این همه نابودی و درماندگی خفته است نئولیبرالیسم نام دارد. این ایدئولوژی سرنوشت زمین و زمینی یان را دودستی به سازوکارهای (مکانیزم) بازار پیشکش کرده است. بازار خدای خدایان است و از مسیح. موسا و محمد والاتر. خدایی بازار از بود ببرها، شیرها، نهنگ ها و لاک پوشت های دریایی و هوای تازه برای کودکان و پیران مهم تر است.

قرن بیستم، با جولان سوسیال دموکراسی کینزی که سرمایه داری به ناگزیر از ترس از جنبشهای سوسیالیستی به آن تن در داده بود آغاز شد و با فروکش شدن آتش گرم کننده و جهان گیر سوسیالیسم جای خود را به نئولیبرالیسم داد.

از آن پس دوران آغاز پایان جهان فرا رسیده است. ما با چندین بحران همزمان و در هم آمیخته روبرو شدیم. هر سال، هر ماه، هر هفته، هر روز و هر ساعت ما به مرگ زمین نزدیک تر می شویم.  نئولیبرالیسم پیامدهای ناگواری برای آب و هوا و محیط زیست، جانوران و انسان ها داشته است. استفاده گسترده از سرچشمه های زمین اکوسیستم ها را از بین می برد و از گنجینه های گیاهی و جانوری آن می کاهد. فروپاشی نظام اقليمی و نابودی بوم شناختی یخ خرس قطبی را آب و آنرا گرسنه و آب نهنگ ها را زهرآگین می کند.

نئولیبرالیسم آرام آرام همه چیز را که به سود او نبود دگرگون کرد. این ایدئولوژی همه ی ما را اندک اندک به فردگرایی کشانده است و ما بی آنکه خود بدانیم به مصرف کنندگان کالاهای بنجل، زینتی بدون ارزش مصرف دگرگون شده ایم. کالاها به جای برآوردن نیاز خود نیاز شده اند. این ایدئولوژی نابرابری های زیادی ایجاد کرده و اعتماد به نهادهای دموکراتیک را از بین برده است.

نابرابری روزانه افزایش می یابد، و امپریالیسم همان گونه که سمیرا امین گفته است پس از چیرگی بر حزب های کهن راست و چپ و تهی کردن خوی رزم جویی سندیکاها، اکنون فرمانروای یکه تاز دنیا شده است.

نئولیبرالیستها در زمان بحران به بهانه ی بحرانی که خود آفریده بودند دستمزدها را پایین آورده بودند. و پس از آنکه اقتصاد در برخی از کشورها به جنب و جوش افتاد و جانی به خود گرفت آنها به بهانه ی بالا بردن نیروی رقابت برای فروش کالا دستمزدها را هرگز دوباره بالا نبرده اند. البته چه در دوران افت و چه در دوران خیز دستمزد دیوان سالاران و مدیران بانکی همچنان و همواره بالا رفت.

در دوران نیرومندی اردوگاه سوسیالیسم سوسیال دموکرات ها به ناگزیر بخشی از ارزش افزوده بدست آمده را برای رفاه و فراهم کردن زندگی بهتر برای بیشتر توده ها به کار می بردند ولی امروز با وجود رشد اقتصادی کاهش رفاه اجتماعی و اقتصادی توده ها بخشی از سیاست بلند و کوتاه مدت آنها است. نابرابری هر روز افزایش می یابد. ترس از بیکاری و بیماری همچون خوره ای جان زحمتکشان را ﺩﺭ ﺑــﺮ ﮔــﺮﻓﺘــﻪ ﺍﺳــﺖ و از درون ان را می جوید. کیفیت بهداشت عمومی هر روز پایین تر و بیمارستان های خصوصی هر روز گسترده تر و بهتر می شوند. افزایش سن بازنشستگی مایه ان شده است که بسیاری از زحمتکشان که دارای کار سخت ساختمانی، سنگ فرشی و مانند آنها هستند هرگز میوه ی شیرین بازنشستگی را نچشند و با مزه تلخ آرد آجر و سنگ در دهان جان بسپارند.

حتا در آنجا که اقتصاد کمی رشد کرده است هزینه آن را مادر زمین و مردمان بومی پرداخته اند. اگر همان گونه که دولتهای بورژوازی و شرکت های فراملی می خواهند میانگین رشد نرخ ناهمگون جهان سه درسد باشد اقتصاد نابرابر جهان در ۲۴ سال آینده دو برابر خواهد شد.

با چپاول سرچشمه های زمین از سوی شرکت های فراملی دیگر نمی توان زمین را سبز و دریا را آبی نگه داشت. زمین به کویری بی فراورده و آب دریا به گنداب بی ماهی دگرگون خواهد شد. زنبورها در جستجوی گل جان می دهند ولی آنرا نمی یابند. گنجشکان برای خستگی بدر کردن درختی برای نشستن نمی بینند. ارزش افزایی نئولیبرالیستی به گونه ای است که انسان ها را در چرخ پول سازی خود خرد و گیاهان و جانوران را نابود می کند.

دنباله ارزش افزایی از سوی شرکت های فراملی که تا کنون به اندازه ی بالایی از سودآوری رسیده اند، زمین را نابود خواهد کرد. تجاوز آن ها به مادر زمین که سرچشمه ی بی کران ندارد این پیرزن را از پا درخواهد آورد و استخوان های او را خرد خواهد کرد. و در آن زمان سودورزان سرمست پس از جشن و پایکوبی روی تن نیمه مرده زمین فرزندان خود را  برای دیدن پلنگ، لک لک و بز کوهی به موزه ها می فرستند و رنجبران و تهی دستان تن بی جان کودکان گرسنه خود را به خاک می سپارند.

پادزهر نئولیبرالیسم

در مبارزه علیه سرمایه داری ما افزون بر برهان، بیان ورشکستگی این نظام با عدد و فاکت ها باید آن چه را که در ذهن خود در باره ی یک جهان تهی از بهره کشی داریم در یک گفتمان جذاب و سازنده درباره چگونگی این دگرگونی و بهبودی و ساختار جهان برتر پیش روی توده ها بگذاریم. بیشتر مردم جهان که از فراورده های فراوان تولیده شده جامعه انسانی بهره ای نبرده اند آرزوی دگرگونی این نظام نابرابر انسان کُش و طبیعت کُش دارند. اما برای پای گذاشتن در راه مبارزه و به خطر انداختن جان آنها باید به چارچوب پیش گزاری شده جهانی نو باور کنند. ما باید از جهانی آزاد بگوییم که در آن کودکان بردگان کار نیستند، زنان کالاهای زینتی و یا بردگان خانگی نیستند، حق همه است آب و نان، هیچ پدری بدون نان به خانه برنمی گردد، به روی کوچ گران گلوله شلیک نمی شود، کارگران ساختمانی بی کمربند ایمنی از بلندای ساختمان پروازکنان بوسه بر کف زمین نمی زنند. باید از جهانی بگوییم که در آن سرمایه یک شرکت فراملی از داشته های چندین کشور نادار بیشتر نیست. باید از جهانی بگوییم که در آن برای دستیابی به چشمه های نفت فرزندان زحمتکشان را نمی کُشند. جهانی که آقا بالا سر ندارد و برابری والاتر از سودورزی است. کسی گرگ کسی نیست همه جا هم دلی و هم دردی و برادری است.

سالهاست که نئولیبرالیسم به ما اینگونه تلقین می کند که انسان موجودی خودخواه و پرآز هست. ولی در واقع انسان عمیقن انسان دوست و نوع دوست است. و همدلی و همدردی همزاد انسان است. اما در دوران جولان نئولیبرالیسم این خصلت ها چون که در چرتکه خرید و فروش بازاریان جایی ندارد سرکوب می شود.

هنگامی که داستان “شیرین” و توده به خواب کن نئولیبرال با بحران مالی در سال ۲۰۰۸ و با مرگ قهرمان داستان به پایان رسید. کسی از ما “چپ”ها چیزی برای گفتن نداشت و یا اگر داشت از بازگویی آن واهمه داشت. کسی نگفت که پرومته تن به شکنجه داد تا آتش را از خدایان بدزد و به انسان ها پیشکش کند. پس انسان دوستی و هم نوعی نمرده است. سوسیال دموکراسی شراب کهنه و سرکه شده نئولیبرالیسم را در شیشه های نو با انگ های رنگارنگ و فریبا فروخت ولی باز ما خاموش مانده ایم.

وقتی که ما “چپ”ها از عشق نگفتیم و به ستایش اسپارتاکوس، جوهیل، چه گورا، لومومبا، ووو نپرداختیم ریگان ها و تاچرها قهرمان مردم شدند. وقتی ما از مارکس، انگلس و لنین نگفتیم فریدمن دوست پینوشه انسان کُش نجات بخش انسان ها شد.

هنگامی که “چپ” برای انسانی کردن جامعه و نیرومند کردن حس همبستگی برنامه ای به پیش روی نمی گذارد، زمانی که ما اندیشه، پندار و گمان (تخیل) سیاسی خود را برای تصویر کردن یک جهان بهتر و نشان دادن راه رسیدن به آن به کار نمی بریم، توده ها را ناخواسته به دامن گرگ فاشیسم می رانیم.

ما باید داستان تازه ای بگوییم؛ از عشق، از دلاوری های انسان، از مهر مادری، از پایکوبی روی موج آب ماهی، از پرواز پرندگان در آسمان آبی، از بازی کودکان در روزهای آفتابی و از دلنوازی عاشقان در شب مهتابی بگویم.

جورج مونبیوت (George Monbiot) نویسنده انگلیسی گاردین (Gardian)  می گوید.

لازم است که با دید نئولیبرالیسم به انسان روبرو شد که بر پایه دروغی ناخوشایند انسان را یک بهینه ساز آزمند می نمایاند که در جنگ همیشگی با هم نوعان خود است و با آنها بیگانه است و چشم و گوش در برابر رنج و درد آنها می بندد.

ولی دانش روانشناسی، دانش اعصاب، انسان شناسی و زیست شناسی تکاملی نشان می دهد که هر چند که حرص و خودخواهی در ما هستند، اما ویژگی هایی چون سخاوت، بخشش، همدلی و هم دردی در انسان نیرومند تر از خودخواهی است. در واقع نئولیبرالیسم تلاش کرده است که ما را از رفتار و کردار انسانی جدا کند.

بر خلاف آن چه که نئولیبرالیسم به ما یاد می دهد جامعه های انسانی نه از شیوه رقابت بلکه با همکاری و هم اندیشی تکامل یافته اند. برای انسان بودن ما نیازی به دگرگونی طبیعت انسانی نداریم تنها باید آن انسانی باشیم که در جامعه انسانی زاده با دیگران می زیید و بزرگ می شود و برای زنده ماندن به آنها نیاز دارد.

ما باید برنامه ای برای نیرومند کردن حس هم پیوندی و بخشی از جمع بودن داشته باشیم که آنچنان با پشتوانه و ارزشمند باشد که باور توده ها به آن آسان باشد. اگر ما از پیش گزاری چنین برنامه ای سستی و کوتاهی کنیم نیروهای فاشیستی این فضای خالی را پر خواهند کرد. آنها همبستگی توده ها را هر چند به ظاهر علیه از مابهتران ولی به سود سرمایه و علیه “چپ”ها بسیج خواهند کرد.

تنها یک جامعه تهی از سرمایه می تواند ما را از فرورفتن در باتلاق خودپرستی و پول اندوزی نجات دهد. ما باید با دلیری و راستگویی سخن از برتری اندیشه سوسیالیستی برانیم. برخی ها از برنامه ریزی مرکزی کشورهای سوسیالیستی انتقاد می کنند. ولی آنها هرگز به این نیاندیشیده اند که چگونه یک شرکت بزرگ فراملی که بخشهای گوناگون آن در بیشتر کشورهای جهان پراکنده است سودورزی خود را با برنامه های مرکزی سازماندهی می دهد؟ برنامه ریزی مرکزی درست و پُربار را باید از شرکت های فراملی یاد گرفت. باید یاد بگیریم که چگونه با گزارش دهی از پایین و درگیر کردن توده ها در روند تصمیم گیری برنامه ریزی کلان را سازمان دهی کنیم. باید یاد بگیریم که برنامه مرکزی را با گنجایش و نقشه های محلی هم خوانی و همسازی دهیم و جلوگیر رشد اندیشه نو و خلاق محلی نباشیم. دموکراسی مشارکتی به آن گونه که در کشور شوراها می بایست انجام می گرفت باید گسترش یابد. ولی افسوس که فن سالاران و دیوان سالاران اندیشه ی شورایی لنین را از نیروی مردمی تهی کرده بودند.

آن چه که چشمگیر است این است که آن دسته از سازمان های “چپ” که در برابر برنامه های نئولیبرالیستی کرنش نکرده اند و به پیش گزاری برنامه ریشه ای پرداختند از بخت بیشتر برای به دست آوردن دل توده ها و پشت‌گرمی آنها برخوردار بوده اند. توده های اروپا به سوسیال دموکرات هایی که آرمان های والای گذشته خود را به پشیزی فروخته اند سیلی پرنیرو و سختی زده اند که بخش کوچکی از این سازشکاران را به بیداری واداشت و بخش دیگری را به آغوش مام سرمایه راند.

چالش های میهن ما

هم میهنان ما همزمان با چندگانه ستم در نبرد هستند. آنها در یک سو برای آزادی سخن، اندیشه، آزادی گزینش پوشش برای زنان، آزادی حزب های سیاسی و تشکل های صنفی با دستگاه ولایت فقیه در نبردند. از سوی دیگر آنها برای داشتن آب، نان، کار، خانه و آشیانه، بیمه بهداشتی، بیمه بی کاری، بازنشستگی، علیه گرانی، تورم، بحران اقتصادی علیه اقتصاد نئولیبرالی که الگوی نویی از شیوه تولید سرمایه داری است می جنگند.

مبارزه ضدامپریالیستی توده ها هم به دو گونه و در دو سو انجام می گیرد. توده ها هم علیه استعمار خزنده و پنهانی نئولیبرالیسم که با خوی گرگ و روبند گوسفند خود را نمایان می کند و هم علیه نقشه های پلید برای جداسازی خلق های میهن از هم و جنگ خلق ها با هم می جنگند.

اگر “چپ” باید نقش تعیین کننده در جبهه ضددیکتاتوری داشته باشد نیاز به پیش گزاری برنامه ای دارد که در آن چارچوب پاسخ به تضادهای چندگانه به گونه ای روشن داده می شود. “چپ” با بسنده کردن به مبارزه برای آزادی های سیاسی برگ برنده و مهر و نشان خود را در افشاگری و روشنگری علیه رژیم از دست می دهد و آمیخته دیگران می شود و جداکردن آن با دیگران برای توده ها سخت می شود.

هیچ دلیلی برای درست انگاری(توجیه) ندادن یک برنامه همه سویه برای توده ها که افزون بر مبارزه ضدولایی به روشنگری در باره ی سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی طبقه های انگلی بوروکراتیک و تجاری و راه های برون رفت از آن می پردازد نیست.

ما پیامدهای زیانبار و نداری سازی سیاست های نئولیبرالی را در کشورهایی که زمانی گهواره سوسیال دموکراسی و زبانزد هواداران رفاه اجتماعی بوده اند دیده ایم.

چرا نباید از هم اکنون به توده ها در باره ی پیامدهای مرگ بار این الگوی دلبستگان سرمایه هشدار دهیم؟ چرا نباید از هم اکنون راه برون رفت از این کژراهه و سیاه‌چال را به توده ها نشان دهیم؟ چرا نباید اندیشه های برابری خواهانه و دادگرانه خود را با آنها در میان گذاریم؟

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6977

نوشته های کمکی

The Age of Consent: A Manifesto for a New World Order by George Monbiot

How Did We Get Into This Mess by George Monbiot

The Prekariat by Guy Standing

Hired: Six Months Undercover in Low-Wage Britain by James Bloodworth




نه! طبری شکست نخورد. تسلیم نشد.

يگانهء من!

اگر روزى از تبعيد انديشه هايم بازگردم، دو چشم بر تو نگاه خواهم داشت، و يك زبان با تو
سخن خواهم گفت.

 

هديه خواهم داد ترا،
گل كينه هاى مشت شده ام را، ياد شاد پايمردى مردان را و نفرت از خوارى فرومايگان را.

***

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم
مرد، پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

***

مرا بيمار مى خواهند، ترا بى يار مى خواهند، مرا رنجور، مرا بى عار، مرا با هزاران
آرزو،

آه بى هيچ گفتگو،
بردار مى خواهند.

***

اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخايان دشمن كار، اى شمايانى كه انديشه تان از پر مگس
فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مى بينيد.

هرگز زخم هايم بساط عيشتان نخواهد شد.
زخم هايم نشان اقتدار منست، زخم هايم سوز ديرين منست.

***

من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شبزده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران،
شب، نورشان را با چشم هايم مى بويم.

***

بگذار زمان بگذرد، بگذار زمين با عظمت سنگينش، چون پروانه اى به گِ رد آفتاب بگردد، و
روز از دامن اين شب بلند بدرآيد،

شب را پايانى هست

برگزیده از شعرهای گوناگون زندان طبری

 

آیا یک انسان فرهیخته و با وجدان با خواندن تکه های گوناگون نثر منظوم در بالا می تواند به این نتیجه برسد که این ترانه های دلنشین و سروده های  رزم  تراوش مغز یک انسان شکست خورده و تسلیم شده است؟

بازانتشار

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۸۸ ( ۲۰ دی)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

آفتابی مراست در دیدار که مکدر نمی شود نگه ش!

در طول تاریخ نسبتا کوتاه مدرن بشری موسسات دینی همواره با اجرای نقش مهم روبنایی خود به عنوان دژ دفاعی  جامعه طبقاتی عمل کرده اند. این موسسات با پشتیبانی طبقات حاکم با ایجاد انواع و اقسام قوانین اخلاقی و دینی به تقدیس اختلاف طبقاتی پرداختند. و زمانی که ترس از دوزخ و تشویق و ترغیب برای رسیدن به بهشت آسمانی توده های محروم را از شورش بر علیه ناعدالتی ها باز نداشت، اسقف  ها مجبور شدند که برای “هدایت” توده ها به راه راست مجازات و پاداش آسمانی را با شکنجه و زندان زمینی ترکیب و تکمیل کنند.

در آغاز سال ۱۵۹۳، ستاره شناس دلاور، جوردانو برونو به جرم ارتداد توسط استنطاق مذهبی روم دستگیر شد و همان سال به اتهام عدم اعتقاد به احکام مرکزی و کلیدی مذهب کاتولیک، از جمله لعنت ابدی، تثلیث، الوهیت مسیح، و باکره بودن حضرت مریم محاکمه شد. در نهایت پس از ۷ سال شکنجه و زندان دستگاه تفتیش عقاید او را گناهکار دانست و سپس او را در بوته آتش سوزاندند.

۱۰ سال بعد از آتش زدن برونو گالیله اعلام کرد که خورشید مرکز منظومه شمسی است، و زمین در گردش مداوم بر روی محور خود و به دورخورشید است.

کلیسای کاتولیک او را مجبور به نفی دیدگاه های خود کرد و با شکنجه و شلاق از او اعتراف گرفت که زمین مرکز جهان است. اما با وجود این اعتراف از ترس گسترش نظرات “الحادی” گالیله او را تا آخر عمر به بازداشت خانگی محکوم کردند.

برای یافتن جواب این پرسش که چرا دستگاه تفتیش دولتی کاتولیک دانشمندان و ستارگانشان را به حال خود رها نکرد باید به پیوند نظام طبقاتی با ایدئولوژیِ ایدالیستی توجه کنیم. در طول تاریخ ایدئولوژی ایدالیستی برای حفظ امتیاز طبقاتی قدرت مندان به کار گرفته شده است و بدین ترتیب دفاع از ارزش ها، آموزه ها و قوانین این ایدئولوژی دفاع از طبقات انگلی حاکم بر جامعه بوده و هست. “شب پرستان” کاتولیک می دانستند که با قبول مرکزیت خورشید و نه زمین در منظومه شمسی، نظام خدایی بهره کشی نیز دیر یا زود به زیر سوال خواهد رفت. و خوف آن داشتند که در زمانی نه چندان دراز مرکزیت خورشید در منظومه شمسی به مرکزیت مردم به روی زمین بدل شود.

ولی دستگاه تفتیش عقاید دین کاتولیک با تمام آتش زدن ها و زندانی کردن ها نتوانست زمین را از گردش به دور خورشید باز دارد و نتوانست از تابش و اهمیت خورشید بکاهد. بر خلاف آرزوهای اوهامی اسقف ها نابودی پیکر دانشمندان به محو افکارشان نیانجامید. چند سالی گذشت ولی از خاکستر برونو گل اندیشه گالیله رویید. چند سال دیگری گذشت و دانه کوچکی که گالیله در زمین خشک و بایر علم کاشت به درخت تناوری به نام علم ستاره شناسی تبدیل شد.

هرچند که کشیشان کم عقل که “اندیشه”شان “از پر مگس فراتر” نمی رفت به عبث تلاش کردند که این جهان پهناور بی نهایت را به کره زمین و رجال دینی و سیاسی آن محدود کنند. ستاره شناسی کنونی به ما می آموزد که تنها در کهکشان راه شیری ما بیش از ۲۰۰ میلیارد ستاره وجود دارد. تخمین زده می شود که در جهان قابل مشاهده ما بیش از ۲۰۰ میلیارد کهکشان وجود دارد.

قرن ها بعد در مکانی دیگر همان رفتار با شکلی دگر ولی با همان خصلت و نیت با دانشمند دیگری تکرار می شود. در خبر ها به نقل از آقای سروش می خوا نیم.

یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان – سال۶۳؟–  بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست ‌با وی محاجه کند، اما من مطلقا خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یک‌بار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابق) گفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد. (http://zeitoons.com/23628)

از این بگذریم که چرا آقای سروش با علم به ادعای رژیم مبنی به تواب شدن طبری این نکته مهم را بیش از ۳۰ سال در سینه دل مخفی داشته است. اگر در سال های نخست از “هدایت” اسلامی شریعتمداری خوف داشت، حداقل در چندین سال گذشته در فراغت غربت میتوانست این موضوع را برای برائت طبری از اتهام تواب شدن مطرح کند. اتهامی که حتا شاعر ارجمندی چون سایه با گفتن “توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم” بدون تأمل انتقادی لازم این ادعای واهی و پوچ را دربست پذیرفته بود.

نگارنده در چند جلسه ی سخنرانی آقای محمد تقی جعفری شرکت داشته است.  او دریایی از اطلاعات بود ولی به قول شریعتی “به اندازه بند انگشت عمق نداشت” با این حال او را بر خلاف روحانیون آن زمان تشنه قدرت و ثروت ندیدم.

جواب سوال اینکه چرا چنین شخصی “محاجه” با “اسیری” را پذیرفت، ولی ساده است. هم آقای سروش و هم آقای جعفری از عواقب رد کردن چنین دعوتی به شدت هراس داشتند. دستور از بالا بود. برای دستگاه تفتیش عقاید جمهوری اسلامی این “محاجه” مهم بود. آن ها میخواستند با وارد میدان کردن دو تن از بهترین فلسفه دانان دینی خود، پشت طبری “فک شکسته” را به خاک بمالند. کاری که در زمان آزادی او آرزو بردل، از آن درمانده بودند. جالب این است که شنگجه گر بی عقلی مثل شریعتمداری سال ها مدعی آن بود که طبری را با استدلال و منطق اسلامی به راه راست هدایت کرده است. کاری که به قول سروش از توانایی بهترین فلسفه دان جمهوری اسلامی در برابر طبریِ که “حال و روز خوشی نداشت” خارج بود. چرا که با همه درد و شکنجه “احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد”.

طبری از سرنوشت برونوهای کشور ما همچون مقنع، رازی، حافظ، خیام، بیرونی، سهروردی و دیگران آگاه بود .او می دانست که “شب پرستان” و “ژاژخایان” که “اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید” همیشه از روشن اندیشی دانشمندان آزاده و بلندای پرواز افکارشان می ترسند و بر خود می لرزند. این گونه است که او با تمام درد و رنج جسمی نگذاشت که “زخم های”ش “بساط عیش” “بدسگالان مردمی آزار” شود.

او می دانست که کاهنان دین با تحمیق مردم آن ها را بر علیه عاشقان می شورایند. او که می دانست که “ناکسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند که جاویدند”، با شنیدن اراجیف جعفری که در آن “خورشید انکار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد”،  تهوع اش می گیرد و به ناگاه “تکانی می خورد” و با علم به اینکه “شب را پایانى هست” با فکی شکسته لب به سخن می گشاید.

با آنکه می داند که “شبى تیره است، سکوت چیره است، زنجره ها حاکمیت شب را جار مى زنند”، ولی با “دفاعی غیورانه” سکوت شب تیره را هر چند برای دمی می شکند.

او با این کار ایمان خود را به این که “تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پیمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هایمان خواهد گذاشت” نشان می دهد.

سوال مهم اما اینست که چرا قوه قضایی، مدیران زندان و “فک”شکنان می خواهند با “اسیری” که به جرم  کودتا و جاسوسی دستگیر شده است، به جای اثبات اتهامات “محاجه” فلسفی کنند؟

دلیل این کار همان است که دستگاه تفتیش عقاید کاتولیکی را بیش از پنج قرن پیش به آتش زدن برونو و آزار و شکنجه گالیله کشاند. یعنی برای دفاع از دستگاه دینی ایدئولوژی ایدالیستی که برای تطهیر و حفاظت از نظام طبقاتی ساخته و پرداخته شده است.

تسلیم احتمالی طبری به عنوان فیلسوفی که “خوشبختی فرد” را “تنها در درون یک جامعه خوشبخت ممکن” می داند برای “مغزهای معینی که برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصویب می‌کنند” و برای آنها که “جمع را منکرند، شمع را منکرند، سحر رامنکرند”  برای آنها که  “از پشیزِ گدایِ روستایی” می دزدند “تا بر میلیاردهای خود بیفزایند”، برای آن ها که  “به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود، می کنند می توانست نوید پیروزی بزرگی باشد.

آن ها می خواستند با زبان طبری “گندآبیِ خودمحوری” انسان را دائمی تلقین کنند و”فرازستانِ معطرِ بزرگواریِ انسانی” را “پندارهای پوچ خیال‌پرستان دیوانه” بنمایانند. آن ها می توانستند با تسلیم طبری حقانیت “نظام گرگانۀ بهره‌کشی” را ثابت کنند.

اما در زمانی که “چشمه خورشیدِ خاور، در نگاهى خشکید” و ” جاهلان، بر جهل خویش بالیدند، ناکسان، مستانه خندیدند” و “شب پرستان” با “رنگ شب … پاشیدن … بر ستاره ها” در نقشه این بودند که خورشید را از ذهن ها پاک کنند، طبری از “تبعیدگاه اندیشه” خود”، “در حیاط قیرگون شب” بیرون می آید و “تکانی” می خورد. در این جاست که “بر مردابِ” “تن خسته و زخمى” طبری، “نیلوفر اندیشه مى روید” و او در “چاه شب” و در مقابل “بدسگالان مردمى آزار،  ژاژخایان دشمن کار،” از  “چشمه خورشیدِ” “دفاعی غیورانه” می کند.

او می داند که نتیجه این گستاخی شکنجه بیش تر است. ولی آگاهانه “زخم ها را شعله ور” مى خواهد “زخم ها را زخم تر” مى خواهد “تا شود بزمگه نور به پا” و “کز دل تیرگى پست و بلندِ یلدا، به جهاند فردا.”

و با این وفاداری به آگاهی و دانش و اعتقادش، او بار دگر ثابت کرد که “خاموشی مرگ”ش “رساتر از آن بانگی است” که می‌خواستند خفه‌اش کنند.

«موزائیک»ها همه از کتاب اشعار زندان احسان طبری با عنوان “دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری- حماسهء نبرد انسان” برگرفته شده است. ISBN 978-91-88005-20-5

 

 




نواستعمار با شمشیر نئولیبرالیسم سینه توده ها را نشانه می گیرد
اقتصاد نئولیبرالی میهن ما را نومستعمره خواهد کرد

مقاله شماره: ۴۴ (۱۳ مرداد ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6591

 

پیش گفتار

این نوشته می خواهد با تکیه بر دو مقوله گرایش نزولی نرخ سود مارکس و امپریالیسم لنین روشن کند که چرا مطرح کردن اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک در نبرد رهایی بخش ملی علیه نواستعمار مهم است.

این نوشته همچنین می خواهد نشان بدهد که بین بورژوازی انگلی بازرگانی  و دیوان سالاری ایران و بورژوازی حاکم جهانی هم سویی برای به دام کشیدن میهن ما در تور نواستعماری وجود دارد که با بهره کشی از توده های رنجبر و کارکن میهن ما،  فروختن سرچشمه های طبیعی و دزدی از خزانه ی وابسته (متعلق) به توده ها انجام می شود.

 

شرایط عمومی سرمایه داری

رشد اقتصادی در کشورهای سرمایه داری حتا پس از ده سال از آغاز بحران جهانی،  همچنان نامطلوب است. نرخ رشد متوسط در ایالات متحده در طی پنج سال گذشته تنها نزدیک به دو درصد بوده است.

هم اکنون سطح تولید ناخالص داخلی برخی کشورها به تدریج افزایش یافته است، اما با وجود نرخ بهره نزدیک به صفر تنها اقتصاد برخی از کشورهای در حال رشد تا اندازه ای به نرخ رشد رایج پیش از بحران  بازگشته است.  این نگرانی نیز وجود دارد که رشد اقتصادی کنونی این کشورها ریشه در سفته بازی مالی داشته باشد و نه در تولید.

بحران اقتصادی سرمایه داری سال ها پیش از بیان رسمی آن آغاز شده بود. در واقع رشد اقتصادی کشورهای غیر اروپایی در سال های پیش از بحران و  قبل از سال ۲۰۱۰ بر اساس دسترسی به وام های ارزان قیمت بوده و  رشد اقتصادی کشورهای  شمال اروپا بر مبنای صادراتی بود که پوشش مالی ناپایداری داشت.

چرا اقتصاددانان سرمایه داری آغاز بحران اقتصادی را پیش بینی نکرده بودند؟

پاسخ آسان و کوتاه به این پرسش سخت و به جا این است که برای اینکه مدل رشد استفاده شده قبل از بحران غیر واقعی بود و برای برازندگی سرمایه داری طراحی و بر روی فعالیت های مالی و بدهی سازی متمرکز شده بود. اقتصاددانان با وجدانی که این ناتوانی را دریافته بودند به خاموشی رسانه ای گرفتار شدند و صدای  شان به گوش چندانی نرسید.

آغاز حکمرانی سرمایه مالی پس از ظهور سیستم پولی بین المللی در دهه ۱۹۷۰ بوده است، که پس از آن سرمایه سودآور به عنوان نیروی محرکه از دولت ها، بازارها و صنعت ها پیشی گرفته است.

اگر چه کارخانه ها پس از این دوره آرام آرام عمدتن توسط بازارها، سیستم های بانکی و اعتباری جایگزین شده اند، قوانین سرمایه همچنان در سراسر جهان حاکم است.

زمانی که سرمایه قوی و ناپایدار گسترش می یابد و با بحران مواجه می شود تضادهای ذاتی سرمایه هم بروز می کند و آشکار می شود. زمان دراز این رکود بزرگ و ابزار فوق العاده ای که برای مقابله به آن استفاده شده است، نشانه از یک “رکود دائمی” دارد. به سخنی دیگر بحران همزاد و پدیده سرشتی سرمایه است.

 

گرایش نزولی نرخ سود- دلیل مارکسیستی بحران

ریشه این کاهش رشد که تزریق پیشرفت سرمایه مالی را همچون  مواد مخدر در رگ های خشک شده سرمایه داری بایسته (ضروری) می کند در کجاست؟

سرمایه یک رابطه اجتماعی بین خریداران و فروشندگان نیروی کار ایجاد می کند که در آن فروشندگان نیروی کار ارزش اضافی تولید می کنند. این اضافه ارزش در بازار به سرمایه تبدیل می شود و به روند مستمر انباشت سرمایه می پیوندد.

سرمایه در این روند سرشت متناقض خود را بروز می دهد.  پدیده گسترش انباشت سرمایه شرط زنده ماندن این شیوه تولید است ولی سرمایه همزمان  مانعی بزرگ بر سر راه گسترش خود ایجاد می کند.

افزایش مستمر بارآوری کار اجتماعی با به کارگیری هر چه گسترده تر و کاراتر ماشین آلات و فن آوری نو و به هدف بیشتر سازی تولید کالاها توسط کمترسازی نیروی کار پدیده ای است که در سرشت روند کار سرمایه جای دارد.

بر طبق نظر مارکس با کمترسازی نیروی کار در تولید، گرایش بلندمدت جامعه سرمایه داری در این است که بازدهی سرمایه کاهش می یابد، یعنی  گرایش عمومی نرخ سود رو به پایین رفتن است.

بر طبق نظر مارکس ارزش یک کالا  بر پایه زمان کار “اجتماعی لازم ” برای تولید آن معین می گردد.

مارکس معتقد است که دو گونه سرمایه وجود دارد ۱-سرمایه ثابت: که صرف خرید افزار تولید یعنی ماشین آلات و تجهیزات تولیدی می شود۲-سرمایه متغیر: که صرف خرید نیروی کار می شود.

تنها سرمایه متغیر یعنی کار انسانی می تواند ارزش را بیافریند و ارزش بکار برده در وسایل تولید را حفظ و مادی کند. اگر وسایل تولید توسط کارگر به کار گرفته نشود نه تنها ارزشی آفریده نمی شود  بلکه ارزش خود را از دست می دهند.

در این روند چون که سرمایه دار به کارگر دستمزدی کمتر از ارزش واقعی که در تولید کالا مصرف می شود می دهد ارزش اضافی تولید می شود که سرمایه دار آنرا به عنوان سود به جیب خود می گذارد. سرمایه داری اما با هزاران دوز و کلک پرده ای تاریک بر روی رمز هستی خود می پوشاند. و با وارونه پردازی این گونه جلوه می دهد که سود بازده تراوش مغزهای خلاق سرمایه داران و کارفرمایان آن است.

با گذشت زمان سرمایه دار زیر فشار رقابت و برای پیشرفت افزار تولید هر چه بیشتر به ماشین آلات روی می آورد و  به روند ماشینیسم کمک می کند. به خاطر سرمایه گذری به روی ماشین آلات نیروی کار انسانی کمتری برای تولید کالا مصرف می شود. مارکس این روند را افزایش روزافزون “ترکیب آلی سرمایه” می نامد.

بدین گونه نسبت سرمایه متغیر به سرمایه کل ( متغیر+ثابت) کاهش خواهد یافت. و چون ارزش اضافی توسط  سرمایه متغیر (نیروی کار کارگران) تولید می شود با کاهش آن ارزش اضافی نیز کاهش می یابد. بدین گونه ماشین آلاتی که برای افزایش کارایی و بهره وری کار کارگر خریده شده بود موجب کاهش نرخ سود می شود.

بنابراین کاهش نسبی سرمایه متغیر نسبت به سرمایه ثابت منجر به کاهش نرخ سود (یعنی نسبت ارزش افزوده در برابر کل سرمایه مورد استفاده در تولید) می شود.

مارکس می گوید که از آنجا که نرخ سود و بهره کشی تنها محرک تولید سرمایه داری است، بنابراین کاهش نرخ سود مانع ایجاد سرمایه مستقل جدید می شود و به تهدیدی برای توسعه فرآیند تولید سرمایه داری تبدیل می شود.

همزمان این کاهش موجب اضافه تولید، سفته بازی، بحران، انباشت سرمایه و مازاد نیروی کار  می شود.

داده های اقتصادی در ده سال گذشته این روند را تایید می کند. در سالهای ۱۹۷۳ تا ۲۰۰۸، رشد تولید ناخالص داخلی سرانه کشورهای سرمایه داری کمتر از نیمی از رشد در سالهای ۱۹۵۰-۱۹۷۳ بوده است.

در سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰، تولید ناخالص داخلی در جهان سرمایه داری، دست کم چهار درصد افزایش یافت؛ از سال ۱۹۹۱ جهان شاهد رشد چهار درصدی نبوده است.

نرخ سود از آغاز سال هشتاد میلادی همچنان در حال کاهش است و در ایتالیا، فرانسه و آلمان  به نیم (نصف)  سالهای هفتاد رسیده است.

این داده های اقتصادی بر تایید گرایش کلی کاهش نرخ سود است. ولی سرمایه داری نیز بیکار نمی شنید و برای جبران این کاهش به سیاست های جانشینی دست می زند.

شگردهای سرمایه داری برای بالا بردن نرخ سود

در زیر به برخی از این سیاست های جانشینی که مارکس از آن ها یاد کرده است اشاره می کنیم. ولی برای دور نشدن از موضوع نوشته تمرکز ما به روی نکته پنجم (بازرگانی خارجی) است. مارکس در زمان خود در کل به شش شیوه گوناگونی که سرمایه داری به کار می برد تا از پایین آمدن نرخ سود جلوگیری کند یاد کرد.

یک- افزایش بهره کشی، یعنی از طریق افزایش زمان کار و تشدید کارایی و بهره وری کارگران در روند تولید.

از نمونه ای می توان نام برد. کارگران امازون که این روزها در سراسر اروپا علیه دستمزد کم و شرایط سخت کاری اعتصاب می کنند بخشی از ارتش مدرن برده داری هستند. خبرنگار انگلیسی جیمز بلودورث (James Bloodworth) می نویسد که کارگران حتا وقت رفتن به دستشویی را ندارند و در شیشه های خالی نوشابه ادرار می کنند .

دو- فشار بر دستمزد ها و پرداخت دستمزد بسیار پایین تر از ارزش آن.

نمونه هایی حتا در کشورهای اسکاندیناوی دیده شده است که دستمزد یک کارکن جوان حتا به زیر دو دلار در ساعت بوده است.

سه- ارزان گرایی عناصر ثابت سرمایه.

تغییر نسبت سرمایه متغیر به سرمایه ثابت در واقع بسیار کمتر از آن است که در سرمایه گزاری ماشین آلات صرف می شود. زمانی که بهره وری و کارایی افزایش می یابد و سطح فنی تکامل پیدا می کند، قیمت ماشین آلات که بخشی از سرمایه ثابت در تولید است هم پایین می آید.

چهار- افزایش نسبی جمعیت.

زمانی که ترکیب آلی سرمایه در تولید با جایگزین نیروی انسانی توسط ماشین آلات افزایش می یابد، نیروی کار به طور پیوسته در صف بیکاری پرتاب می شود. افزایش بیکاران فشار بر دستمزدها ایجاد می کند که می تواند برای مثال برای شروع صنعت های جدید با دستمزد پایین تر بکار برده شود.

دسترسی به کشورهایی که نیروی کار ارزان دارند و یا مهاجرانی که به دستمزد کمتر خشنود هستند نیز از این دست است.

شش- افزایش “سرمایه سودده”.

با افزایش انباشت سرمایه بخشی از آن به عنوان سرمایه سودده مورد استفاده قرار می گیرد. یعنی صرف سفته بازی، دلال بازی، خرید سهام، اوراق قرضه و بهادار می شود که بیرون از دستگاه تولیدی کار می کند و به سرمایه مالی تبدیل می شود.

صدور سرمایه و گسترش بازرگانی خارجی

پنج- بازرگانی خارجی.

با همه ی بندبازی هایی که سرمایه برای فرار از گرایش پایین آمدن نرخ سود در کشورهای پیشرفته انجام می دهد سرمایه اجتماعی دارای چنان سطح بالای ترکیب ارگانیک است که سرمایه داران صنعتی و محلی این کشورها بدون وارد شدن و بهره برداری از پایین بودن ترکیب ارگانیک سرمایه در کشورهای عقب افتاده و یا کمتر پیشرفته در آسیا، امریکای لاتین، افریقا و اروپای شرقی توان ارزش افزائی را ندارند.

تجارت خارجی تولید را افزایش می دهد. این موجب صرفه جویی مقیاس (Economies of scale) می شود که با افزایش تعداد تولید هر کالا هزینه های تولید هر واحد کاهش می یابد . یعنی هر چه تعداد تولید یک کالا بیشتر باشد هزینه های تولید هر قطعه کالا کمتر می شود. در بازرگانی کشورهایی که تکنولوژی برتری دارند از طریق رقابت با کالاهای تولید شده در کشورهای توسعه نیافته، سود بیشتری به دست می آورند. و بدین گونه از افت نرخ سود تا اندازه ای جلوگیری می شود.

افزون بر این سرمایه در کشورهای مستعمره به علت نیروی کار ارزان و سرمایه گزاری نکردن در ماشین آلات می تواند نرخ سود بالاتر را تولید کند، چرا که با بالا رفتن سرمایه متغیر و کاهش سرمایه ثابت ارزش افزوده را افزایش می دهد.

برای بدست آوردن نرخ سودهای بسیار بالاتر از کشورهای پیشرفته تر صنعتی بخشی از سرمایه های بنیادهای مالی و شرکت های فراملی به کشورهایی که دارای نیروی کار ارزان و سازماندهی کارگری ناتوان هستند صادر می گردد. طبیعی است که نیروی کار ارزان در این کشورها موجب افزایش نرخ سود می شود و از سوی دیگر به خاطر پائین بودن سطح رقابت و بالا بودن تعداد نیروی کار ارزان نیازی به سرمایه گزاری گسترده به روی ماشین آلات نیست و بدین گونه ترکیب ارگانیک سرمایه پایین می آید که به نوبه خود موجب افزایش نرخ سود می شود. بدین گونه سرمایه ای که در کشورهای خارجی که ترکیب ارگانیک سرمایه پایین تری دارند سرمایه گذاری می شود، میزان سود متوسط کسانی که در تجارت خارجی فعالیت می کنند را افزایش می دهد.

بورژوازی تجاری کشورهای پیشرفته سرمایه داری با فروش کالاهای ارزان تولید شده در “جهان سوم” به بورژوازی صنعتی کمک می کند. چرا که خرید کالا های ارزان خارجی توسط کارگران هزینه های زندگی آنها را پایین تر می آورد و  به سرمایه داری اجازه می دهد که دستمزد کارگران را کاهش و در نتیجه سود خود را افزایش دهد.

از سوی دیگر همین بورژوازی تجاری کشورهای پیشرفته سرمایه داری با فروش کالاهای مرغوب مورد نیاز کشورهای “جهان سوم” و کالاهای مرغوب لوکس مورد نیاز طبقه های بالای این کشورها نیز سود می برد. مارکس می گوید که سرمایه ای که در تجارت خارجی سرمایه گذاری می شود، می تواند سود بالاتری به دست آورد، به دلیل اینکه کالاهای فروخته شده  با کالاهای تولید شده توسط کشورهای ضعیف تولیدی و کمتر توسعه یافته رقابت می کنند.

پس بازرگانی و صدور سرمایه خارجی از کشورهای سرمایه داری پیشرفته به کشورهای کم توسعه یافته نرخ سود را به دو طریق بالا می برد. نخست با بهره کشی از نیروی کار ارزان و استفاده از منابع در کشورهای کم توسعه به تولید

ارزان کالاهایی می پردازد که در کشورهای پیشرفته فروخته می شود. سپس با پایین آوردن مزد کارگران در کشورهای سرمایه داری پیشرفته به تولید ارزان کالاهایی پیچیده و لوکس می پردازد که در کشورهای کم توسعه فروخته می شود.

 

امپریالیسم

مقوله بهره کشی از نیروی کار خارجی ارزان مربوط به نظریه امپریالیسم می شود که پس از مارکس لنین آن را گسترش داد.

واژه “امپریالیسم” از  واژه لاتین “Imperio” به معنی “من فرمان می دهم” ریشه می گیرد. از زمانی که رومی ها از مرزهای ایتالیا گذشتند و به تسخیر شهرهای کشورهای همسایه پرداختند واژه “امپریالیسم” هم مورد استفاده قرار گرفت. البته در آن زمان این واژه بیشتر بار نظامی داشت و  قابل مقایسه با آنچه که ما پس ترها امپراتوری های اروپایی خواندیم نیست. و بطور مسلم با معنای لنینی امپریالیسم نیز تفاوت دارد.

در واپسین سال های سده ۱۹ و نخستین سال های سده ۲۰ میلادی لنین به این نتیجه رسید که سرشت و گوهر سرمایه داری در حال دگرگون شدن است.

لنین بر این عقیده بود که نظام سرمایه داری رقابتی به یک نظام سرمایه داری انحصاری دگرگون می شود. رقابت کُشنده در بازار تنها تعداد کمی از تولید کننده هر گونه کالا را زنده نگه داشت. و بازماندگان به جای رقابت کُشنده با همکاری در تراست ها و کارتل ها به شرکت های بزرگ انحصاری دگرگونی می یابند.

لنین ویژگی‌های امپریالیسم را در پنج نکته دسته بندی کرد. یک- تمركز تولید و سرمایه، دو- ادغام سرمایه بانكی با سرمایه صنعتی و ایجاد سرمایه مالی، سه- صدور سرمایه، چهار- تشكیل كارتل ها، تراست ها و سازمان های انحصارگر بین المللی سرمایه داران و پنج- تقسیم منطقه ای جهان.

هدف این نوشته بررسی همه ی نکته هایی که لنین یادآوری کرده است نیست. در اینجا تنها به صدور سرمایه که به نوشته ما پیوند دارد بسنده خواهیم کرد.

سرمایه داری در مرحله امپریالیستی برای ادامه زندگی خود ناچار به صدور سرمایه، نفوذ اقتصادی، تصرف به زور و جنگ امپریالیستی دست می زند. در این مرحله تضادهای داخلی اردوگاه سرمایه داری نیز افزایش می یابد.

چون که انحصارات رقابت را کران مند (محدود) می کنند سرمایه داری با وارد شدن به این مرحله پویایی نخستین خود را از دست داد. همان زمان و در نتیجه سرمایه داری انحصاری، گرایش نرخ سود در غرب اروپا رو به کاهش بود. چرا که سود بدست آمده نسبت مستقیم با سرمایه مصرف شده دارد و انحصارات برای به دست آوردن سود بیش تر می بایست سرمایه بیش تری مصرف می کردند.  بنابراین انحصار همچنین نشان می دهد که فرصت های سرمایه گذاری در درون کشور به پایان رسیده است.

در عین حال، کاهش نرخ سود  به این معنی است که باید بازارهای جدید نه تنها برای فروش کالا ها بلکه برای سرمایه گذاری یافته شود. برای درمان این بیماری سیستم تلاش می کند با شیوه های امپریالیستی از مرزهای خود خارج شود و طناب دار سودسازی خود را بر گردن توده های “جهان سوم” بگذارد.

با این شیوه و با سرمایه گذاری در زمینه های جدید، سود به دست آمده افزایش می یابد و با روند کاهش نرخ سود مبارزه می شود.

بر طبق این تئوری سرمایه یک مرکز بسیار نیرومند دارد و یک حاشیه ی کم توسعه یافته. سرمایه داری در کشورهای اروپای غربی به چنان بلوغی رسیده بود، که سرمایه در دست شرکت های بزرگ متمرکز شده بود که آغاز وضعیت انحصاری بوده است.

و بدین گونه با  سرمایه گذاری در مستعمرات و کشورهای کم رشد سرمایه داران می توانند در بازارهای جدید با دسترسی به نیروی کار و مواد خام  ارزان سرمایه گذاری کنند، و در نتیجه بازدهی بیشتری به دست آورند و از طریق شیوه های امپریالیستی نرخ سود را بالا برند.

 

نشانه های استعمارنوین

با یاری تئوری گرایش نزولی نرخ سود مارکس و تئوری امپریالیسم لنین ما آگاه می شویم که ورود سرمایه کشورهای پیشرفته سرمایه داری به کشورهای “جهان سوم”  نه برای رشد اقتصادی و توسعه اجتماعی این کشورهاست بلکه گامی آگاهانه برای بالا نگه داشتن نرخ سود است.

بهره کشی امپریالیستی امروز زیر نام جهانی شدن (Globalisation) با شدت بیشتر از گذشته انجام می گیرد.

بورژوازی با بهره برداری از بازار جهانی، تولید و مصرف را در همه کشورها جهانی کرده است. صنایع ملی و باستانی کشورها را نابودکرده است و این خراب کاری همچنان ادامه دارد.

گسترش بازار جهانی (“جهانی شدن”) باعث افزایش چشمگیر سرمایه گذاری، تولید و فروش شده است و افزایش صادرات سرمایه از کشورهای پیشرفته سرمایه داری به کشورهای کم رشد و در حال رشد به شدت افزایش یافته است.

با این کار سرمایه جهانی تلاش می کند که نرخ سود را همچنان بالا نگه دارد. دستمزد کار دو روز کارگر اروپایی با دستمزد کار سالانه زن فیلیپینی جایگزین می شود. بنابر گزارش جدید شاخص جهانی برده داری (Global Slavery Index) چهل میلیون کارگر که نزدیک به سی میلیون آن زن و کو دک هستند زیر شرایطی که برده داری مدرن خوانده می شود کار و زندگی می کنند. برده داری مدرن تنها شامل دستمزد پایین و زمان طولانی کار سخت روزانه نیست بلکه تهدید، خشونت و تجاوز جنسی نیز بخش بزرگی از آن است.

و بر اساس این گزارش، کشورهای غربی با وارد کردن  ۳۵۰ میلیارد دلار کالاهای مظنون به تولید در شرایط برده داری مسئولیت بزرگی را بر دوش می کشند. بنابراین گزارش این کارگران از جمله در کشورهای ایران، پاکستان و افغانستان به تولید کالاهای دیجیتالی، لباس و کفش می پردازند.

بدین گونه کارخانه های مدرن و مجهز به آخرین دستگاه های تهویه و با رعایت قوانین محیط کاری جای خود را به کومه های چوبی با دستگاه های سر و صدا آور می دهند. فن آوری بسیار پیچیده و شگرف دیجیتالی بهره کشی از نیروی کار کشورهای کم رشد را آسان تر کرده است و با دادن چند پیچ گوشتی کومه های نمور کشورهای “جهان سوم” را به کارگاه مونتاژ موبایل و کامپیوتر و دیگر ها (غیره) تبدیل کرده است. با پایین آوردن هزینه های محیط کاری و صرفه جوئی در بخش ثابت سرمایه ترکیب ارگانیک سرمایه پایین می رود و بدین گونه نرخ سود بالا.

در این چند دهه سرمایه داران به عنوان یک طبقه برای بی کنش سازی (خنثا سازی) گرایش پایان آمدن نرخ سود نخست بهره کشی توده های کارگر کشور خود را بالا برده اند و پس از آن به بهره کشی طبقه کارگر کشورهای در حال رشد پرداخته اند. و این  ساز و کار (مکانیسم) همانند یک قانون در همه ی کشورهای سرمایه داری پیشرفته به کار برده شده است.

سرمایه در سطح جهانی توانست که پیامدهای بحران را  به گونه ای بر سطح زندگی طبقه کارگر همه ی جهان سرشکن سازد. پایداری و زنده ماندن سرمایه داری تنها با دزدی از دستاوردهای مبارزاتی طبقه کارگر ملی و بهره کشی از طبقه کارگر دیگر کشورها شدنی بوده است.

سرشت تولید سرمایه داری ایجاد سود است. و سود به دست آمده از فروش کالا باید به سرمایه نخست افزوده شود و بدین گونه سرمایه همیشه سرمایه می زاید. و این سرمایه نو دوباره نیاز به سود دلخواه دارد تا به فربه شدن و بازتولید خود ادامه دهد. نیاز به افزایش فروش کالا بورژوازی را در سرتاسر جهان ناگزیر می کند که در همه جا ریشه بدواند و به همه جا پیوند داشته باشد.

پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورهای اروپای شرقی و بازسازی سرمایه داری در آن ها بازارهای نو و مناطق بهره برداری نویی را برای سرمایه جهانی فراهم کرد و نرخ سود را تا سال ها بالا نگه داشت.

افزون براین نئولیبرالیسم زیر شعار “آزادسازی” در کشورهای در حال رشد به خصوصی سازی کارخانه ها، شرکت ها و خدمات عمومی پرداخت، که به نوبه خود همچنین فرصت های سرمایه گذاری جدیدی را گشود و باعث افزایش نرخ سود در این دوره شد. برپایی اقتصاد نئولیبرالی در کشورهای در حال رشد توسط بورژوازی انگلی محلی برای یاری رساندن به سرمایه بحران زده جهانی  انجام شده و می شود . بخش نیرومند سرمایه جهانی با همکاری بورژوازی تجاری و اداری کشورهای کم رشد به انتقال بخش بزرگی از تاثیرات بحران به این کشورها پرداخت و بدین گونه توانست از شدت گرایش رو به افت نرخ سود خود جلوگیری کند. البته در این روند امپریالیسم دوستان محلی خود را فراموش نمی کند و سهمی از سود باد آورده را برای خدمت چاکرانه به بورژوازی انگلی محلی می سپارد. سرمایه داری در کشورهای کم رشد و عقب مانده امریکای لاتین، آسیائی و افریقائی از تاثیر بحران جوامع پیشرفته غربی مصون نماند ولی بار آن را به دوش زحمتکشان و کارگران خود رها کرد. برای نمونه آب آشامیدنی، برق، بهداشت و آموزش بخش های بزرگی از توده های کارکن برای بالا بردن سود نرخ قربانی سودآوری سرمایه ها شده است.

پایین آمدن نرخ سود که سرمایه را به بی کنش کردن کارایی آن وا می دارد به گونه ای مهندسی می شود که هزینه های آن بر دوش توده های رنج بر به ویژه طبقه کارگر دنیا گذاشته می شود:

این کار توسط همه ی دولت های سرمایه داری با اجرای سیاست های اقتصادی نئولیبرالی انجام می شود که بیش از یک میلیارد نفر را در سال های اخیر  بیکاری کرده است و دستمزد واقعی  سه میلیارد کارگر را پایین آورده است.

تا زمانی که بورژوازی انگلی و وابسته محلی در کشورهای “جهان سوم” آمادگی چاکری امپریالیسم را با پایه گزاری اقتصاد نئولیبرالی در کشور خود دارند امپریالیسم نیازی به جنگ و مستعمره سازی ندارد. از برای همین نئولیبرالیسم راه بی دردسر مستعمره سازی است که با زمان ما هم خوانی دارد و به همین دلیل نام نو مستعمره سازی نام برازنده ای است.

 

راه رشد اقتصادی جمهوری اسلامی

دولت آقای روحانی هیچ چشم‌‌اندازی برای رشد اقتصاد ملی نشان نمی دهد و سیاست های اقتصادی بر محور نئولیبرالی کاهش رفاه عمومی و تولید ملی می گردد. در برنامه اقتصادی روحانی فرصت های شغلی ایجاد نمی شود، چرا که تولید داخلی تقویت نمی شود، بازار ملی پشتیبانی نمی شود. نابرابری اجتماعی و اقتصادی و مصرف گرایی کالاهای زینتی افزایش می یابد. جوانان بی کار و بی آینده هستند و توده های انبوهی از تهیه نان ناتوان. نه کمیت و نه کیفیت تولید بهتر می شود، و نه نهادهای اقتصادی و نظارتی سالم تر و کم فسادتر می شوند.

دولت روحانی مانند همه ی دولت های پیشین پس از دولت آقای موسوی از درآمدهای نفتی، تجارت و خرید و فروش املاک سود برده اند. آنها هیچ زمان نیاز به برنامه ریزی علمی و دموکراتیک برای پیشرفت اقتصاد ملی، رفاه همگانی و برابری را درنیافته اند و یا آن را نخواستند.

همگی به روی قبله “بازار آزاد” نماز گذاشتند و مخالف دموکراتیزه کردن نهادهای تصمیم گیری اقتصادی بودند. اگر شرکت و یا کارخانه دولتی خوب مدیریت نشد پاسخ همه ی این دولت ها خصوصی سازی (یعنی فروختن آن ها به پشیزی به دوستان و آشنایان) بوده است.

این سیاست منجر به نابرابری، انباشت ثروت و فربه شدن بیشتر طبقه های انگلی شده است. دولت روحانی هیچ کاری برای حفظ و گسترش تامین اجتماعی، رفاه، سرمایه گذاری در اقتصاد ملی و ایجاد فرصت های شغلی نکرده است.

روحانی به عنوان رئیس دولت فعلی در نظام سرمایه داری حاکم وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، با اجرای اقتصاد نئولیبرالی خصوصی‌سازی کارخانه ها، شرکت‌ها و خدمات اجتماعی؛ مبارزه با تشکیل سندیکا و اتحادیه‌های کارگری؛ کاهش دستمزد واقعی؛ رواج قراردادهای موقتی؛ از بین بردن مقررات ایمنی محیط کار؛ نیندیشیدن به محیط زیست؛ کنار گذاشتن نظارت بر بازار؛ دروازه‌های کشور را بروی کالاها و سرمایه‌گذاری خارجی باز گذاشته است.

خود رئیس‌جمهور در کتابش از قوانین جابرانه کار سخن می گوید که انگیزه و آزادی سرمایه داران را برای سرمایه گزاری از بین می برد. چاره کار به نظر او این است که دستمزد کارگر کاهش یابد و اخراج آن ها از اکنون نیز آسان تر شود. روحانی توصیه می کند که کارگران در برابر کارآفرینان سربه‌راه‌تر باشند.

سیاست اقتصادی رئیس‌جمهور روحانی مخالف دخالت دولت در امور اقتصادی می‌باشد مگر اینکه این دخالت دولت برای هموار کردن سازوکار بازار باشد. بر طبق این نظر رکود اقتصادی، نداری، بیکاری ووو نتیجه نظام سرمایه‌داری و فساد و  بی‌کفایتی در مدیریت اقتصاد نیست بلکه ناشی از دخالت دولت و دور بودن کشور از بازارهای سرمایه‌داری جهانی است.

دولت روحانی نه تنها از تولید داخلی پشتیبانی نمی کند. بلکه در راه آن سنگ هم می اندازد. به طور مثال اقدامات کاهش تعرفه‌های وارداتی برای  تولید کنندگان داخلی مواد پتروشیمی که در پایان می تواند موجب مرگ این بخش شود. دولت آقای روحانی برای مبارزه با تورم از رفاه اجتماعی کاست چرا که به نظر ایشان هزینه‌های بیش از اندازه دولت به رشد میزان پول در گردش کمک می‌کند؛ و رشد پول در گردش نیز به بروز تورم می‌انجامد. او مانند همه ی نئولیبرال ها فعالیت اقتصادی دولت را درست نمی داند و می خواهد همه ی کارهای اقتصادی را به بخش خصوصی بسپارد.

بنابر نظر هان جون چانگ پرفسور اقتصاد انگلیسی- کره ای توسعه اساسی اقتصادی و دستاوردهای مهم صنعتی در اروپا و سایر کشورهای بزرگ سرمایه‌داری مانند امریکا، کانادا، ژاپن، استرالیا و کره جنوبی ، یا مستقیمن توسط بخش دولتی انجام شده و یا با حمایت دولت از بخش خصوصی ممکن گردیده است. این کشورها در آغاز شکل‌گیری توسعه اقتصادی‌شان از صادرات پشتیبانی و  واردات را کم کرده بودند.

 

راه رشد اقتصادی ملی و دمکراتیک

پس روشن شد که همدستی بورژوازی انگلی تجاری و اداری با سرمایه مالی جهانی موجب اجرای برنامه اقتصادی نئولیبرالی جمهوری اسلامی در میهن ما شده است که کشور را بی وقفه  به کشوری نومستعمره دگرگون می کند.

بنابراین اگر ما برای به روز کردن اقتصاد کشور نیاز به سرمایه خارجی داریم چگونه آن را بدون به دام افتادن در تور نواستعمار انجام بدهیم؟

برای رشد اقتصادی و توسعه اجتماعی ما باید با “سرمایه جهانی” رابطه بر قرار کنیم. ولی زمانی این رابطه برای توده ها سودمند است که راه دیگری به جز راه رشد سرمایه داری در پیش گیریم، راه رشد سرمایه داری تنها ما را به کشوری نومستعمره تبدیل می کند. ما این راه نو را راه ملی دموکراتیک می دانیم که پایه گذار یک اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی برای تضمین استقلال کشور است.

در جهان چند قطبی کنونی امکان راه رشد غیر سرمایه داری و مانور ما وجود دارد.

یک حکومت ملی و دموکراتیک می تواند از سرمایه و تکنولوژی چین استفاده کند. افزون بر این می توان مانند چینی ها برای ورود سرمایه امپریالیستی در کشور شرط های مترقی از جمله ورود ماشین آلات،  آموزش نیروی کار و گرفتن بخشی از ارزش اضافی تولیدشده برای سرمایه گزاری در زیرساختارهای اقتصادی- اجتماعی گذاشت.

در جبهه اقتصادی، اهداف اصلی  ما باید برای بهبود شرایط زندگی زحمتکشان، بر اساس اشتغال کامل در اقتصاد سازنده و  متکی به تولید داخلی باشد. تشکیل اتحادیه های کارگری قوی، دمکراتیک و مستقل و اتحاد با دیگر جنبش های پیشرو و نمایندگان سیاسی شان تضمین کننده این هدف ها است.

مسلم است که ویژگی های کلیدیِ برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک علیه هدف هایی است که اتحاد نامقدس بین بورژوازی انگلی محلی و امپریالیسم جهانی برای نومستعمره کردن ایران در نقشه دارند. کنگره ششم حزب توده ایران چارچوب کلی  چنین خطی را در باره هدف های اقتصادی – اجتماعی روشن کرده است.

با شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی و ایجاد یک نظام اداری دموکراتیک با فساد باید مبارزه کرد. در این راه باید با  فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی مبارزه کرد و با سرمایه داری بوروکراتیک درگیر شد. سرمایه مالی خصوصی،  بانک ها و بازرگانی خارجی را باید زیر نظر داشت. افزون بر این باید خواست هایی چون کنترل بر صادرات سرمایه؛ پرداخت ارز دولتی و واگذاری پروژه های دولتی فقط به شرکت های اشتغال زا؛ مالکیت عمومی – دموکراتیک به جای اقتصاد دولتی؛  مردمی بودن اقتصاد و مدیریت شفاف دستگاه اداری و حسابداری؛ توقف کامل بساز و بفروش های بی کیفیت و ثروت اندوزی در معاملات املاکی؛ مبارزه با احتکار مواد مورد نیاز مردم؛ مالیات بر خرید و فروش اوراق بهادار؛ را نیز در دستور کار دولت دموکراتیک و ملی قرار داد.

باید در راه تامین رفاه اجتماعی توده ها با اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان گام گذاشت. برای تامین بودجه مالی رفاه اجتماعی افزون بر در آمد کنونی باید یک نظام مالیاتی مترقی پی گزاری کرد. حفظ محیط زیست و نگهداری از جنگل ها،  بوته های سرسبز و جانوران باید در دستور روز باشد.

در زمینه فرهنگی: مبارزه با تمام اشکال تبعیض جنسی و جنسیتی، فرهنگی، خلقی و قومی؛ آفرینش یک سیستم آموزشی غیر دینی، روشنگرانه و فارغ از خرافات، احترام به اعتقادات و باورهای مذهبی. تشویق و حمایت از خلاقیت فرهنگی زحمتکشان از جمله سازماندهی و اجراء تئاتر مردمی در محلات زحمتکش.

حکومت آینده ملی و دموکراتیک ایران خیلی چیزها می تواند از جمهوری خلق چین بیاموزد (آموختن به معنای نسخه برداری نیست).

در چین پروژه‌های صنعتی کردن کشور و توسعه زیرساخت‌ها با کمک سرمایه و تکنولوژی خارجی زیر نظر و هدایت مستقیم دولت و بر طبق برنامه اقتصادی- اجتماعی کوتاه و دراز مدت انجام شده است. سرمایه خارجی برای نوسازی و مدرنیزه کردن گسترده صنعت های پایه ای و برپا کردن صنعت دیجیتالی نو به کار برده شده است. سود به دست آمده در زیرساختارهای اجتماعی به سود پیشرفت جامعه چین و بالا بردن کیفیت زندگی توده ها به کار برده شده است. رشد اقتصادی به همراه توزیع درآمد عادلانه و کاهش شکاف طبقاتی به اجرا درآورده شد. از طریق سیاست‌‌های مالیاتی پیشرو که بر حسب آن درصد مالیات بر حسب درآمد افزایش می یابد رفاه اجتماعی گسترده ایجاد شده است.

با این برنامه دولت چین استعدادهای درونی را آموزش و به روز تکامل داد، و ظرفیت‌های داخلی را افزایش داد و با اینکار همزمان به رشد و توسعه اقتصادی رسید. با استفاده خردمند و سوسیالیستی از اشتیاق سرمایه غربی برای افزایش نرخ سود دولت چین صدها میلیون چینی را از زیر خط فقر خارج کرد و خود به یک قدرت بزرگ اقتصادی دگرگون شد. نزدیک به یک میلیارد چینی از زیر خط فقر بیرون رفته اند.

جمهوری خلق چین بر روی اجرای سیاست‌‌های ملی و اقتصاد داخلی تمرکز داشت و دارد. از صنعت های نوپای خود در برابر صادرات خارجی پشتیبانی کرد و در عین حال صدور کالاهای تولید شده در چین را به کشورهای دیگر افزایش داد. حمایت دولتی از تولیدکنندگان داخلی و سخت کردن ورود کالاهای شرکت های اروپایی و آمریکایی نقش بنیانی در پرورش کارخانه‌ ها و صادرات جهانی چین  بازی کرد.

 

پایان سخن

سرمایه‌داری تولید را نه برای عشق به کالای ویژه ای و نه برای برآورده کردن نیاز مصرف کنندگان می خواهد. برای سرمایه هدف اصلی  آغاز، انجام و پایان تولید به دست آوردن سود است. و سرمایه دار اگر بتواند به شیوه ای آسان  تر از تولید کالایی به سود هنگفت برسد حتمن اینکار را  خواهد کرد.

هیچ نئولیبرالیست باخردی گسترش نابرابری اجتماعی را در نظام های سرمایه داری که تئوری اقتصادی نئولیبرالیسم را به اجرا در می آورند انکار نمی کند.

شواهد کنونی نشان می دهد که در همه ی کشورهای سرمایه داری حتا در کشورهای اسکاندیناوی با سنت سوسیال‌دموکراتیک سیاست های اقتصادی نئولیبرالی منجر به کاهش شدید سطح اشتغال، دستمزدها و از بین بردن نظام‌های رفاهی شده است.

بر آورد سازمان (Equality Trust) این است که در بریتانیا یک مدیرعاملی که در یکی از ۱۰۰ شرکت بزرگ کار می کند در پایان روز دوم سال نو ( یعنی غروب دوم ژانویه) به اندازه دستمزد سالانه یک کارمند درآمد به دست می آورد.

یک سرپرست متوسط شرکت ها ی بزرگ سالانه ۱۶۵ برابر یک پرستار، ۱۴۰ برابر یک معلم، ۱۳۲ برابر  یک افسر پلیس و ۳۱۲ بار بیش تر  از یک دستیار خانه سالمندان درآمد دارد.

بنابراین ما می دانیم که نئولیبرالیسم برای ما عدالت اجتماعی به ارمغان نخواهد آورد. ولی سرمایه مالی جهانی برای پرده پوشی هدف خود که بالا بردن نرخ سود است این گونه به ما تلقین می کند که این نابرابری موقتی و برای رشد اقتصادی لازم است.

نئولیبرال ها بر طبق نظریه “قطره‌قطره” که خودشان آفریدند می گویند که نابرابری اجتماعی پیامدی است که به سود توده های نادار هم هست چرا که سرمایه دار با افزایش سرمایه خود بخش بزرگی از آن را دوباره در تولید سرمایه گزاری می کند که موجب شغل سازی می شود که زحمتکشان را کاردار می کند. ولی همان گونه که پرفسور چانگ می گوید این‌ کار در مرحله صنعتی شدن نظام سرمایه‌داری در غرب انجام شد. بخش بزرگی از سود به دست آورده سرمایه داران در آغاز صنعتی شدن کشورهای پیشرفته دوباره در  تولید صنعتی سرمایه گزاری شد که پیدایش شغل های بسیاری پیامد آن بوده است. ولی در زمانی که سرمایه  مالی هژمونی دارد ارزش اضافی ایجاد شده صرف خرید و فروش سهام و اوراق بهادار و دیگر کارهای سفته و دلال بازی می شود و نه در ایجاد شغل.

اگر سرمایه مالی جهانی در کشور ما جنب و جوشی را راه بیاندازد آن است که بورژوازی جهانی نیازمندی های جدید و دروغینی را در طبقه و قشرهای بالایی جامعه ما می آفریند که نیاز به وارد کردن کالاهای زینتی از کشورهای پیشرفته دارد. سرمایه مالی جهانی به جای برآوردن نیازهای توده ها به تولید کالاهایی  دست می زند که بتوان به طبقه کارگر و تهی دستان کشورهای پیشرفته سرمایه داری فروخت. شرکت های فراملی نه مالیاتی می پردازند که هزینه رفاه اجتماعی را تامین کند؛ و نه سود هنگفت خود را دوباره در پروژه های شغل آفرین سرمایه گزاری می کنند؛ و نه به نیروی کار ما آموزش می دهند؛ و نه تازه ترین ماشین آلات و تکنولوژی را وارد کشور می کنند.

دولت آقای روحانی چاره چالش های اقتصادی ایران را در ادغام اقتصاد ایران در نظام سرمایه‌داری جهانی و سپردن کارهای اقتصادی به بورژوازی جهانی و بورژوازی انگلی میهن می داند. جنگ سخنی میان ستمگران میهن و استعمارگران امپریالیستی در باره چگونگی تقسیم سرمایه کشور میان خود است. این جنگ شباهت شگفت انگیزی با جنگ میان امپریالیسم امریکا و بورژوازی روسیه دارد. با این تفاوت که بورژوازی روسیه در این زورآزمایی نیرومند تر از بورژوازی انگلی میهن ماست.

اگر “آزادی میوه شیرین عدالت اجتماعی” است پس ما بدون مبارزه با خط اقتصادی نئولیبرالی که آفریننده نابرابری است به آن نخواهیم دست یافت. و ما هم در این نوشته دیدیم که در دنیای امروز میهن ما مبارزه ضدامپریالیستی نیز چیزی جز مبارزه با نواستعماری کردن کشور ما که همه ی دولت های ۳۰ سال گذشته با اجرای سیاست اقتصادی نئولیبرالی در این راه گام برداشتند نیست.

پس ما یک بار دیگر به روشنی نشان داده ایم که تضاد میان خلق با امپریالیسم، تضاد میان خلق با استبداد اسلامی- ولایتی  و تضاد اصلی میان کار با سرمایه با هم در پیوند و تنیده و در ارتباط منطقی و دیالکتیکی هستند.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6591

 

نوشته های کمکی


انتقاد رئیس دانا به استدلال عجیب پایین نگه داشتن حقوق و دستمزدها

بسته اقتصادی نئولیبرالی دولت

Modern slaveri; a hidden everday problem

Ha-Joon Chang: 23 Things They Don’t Tell You About Capitalism

James Bloodworth: Hired: Six Months Undercover in Low-Wage Britain




روشنفکران ارگانیک بورژوازی
پیوند نامقدس نئولیبرالیسم با استادان رشته اقتصاد

مقاله شماره: ۳۸ (۱۸ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6383

 

تردیدی نیست که راهزن خون‌آشام به چاکر نیازمند است و مسؤولیت چاکر هم به اندازه ارباب نیست، ولی آیا کوره پُرنفیر شیطان که در آن انسان‌ها را کباب می‌کنند، بدون هیزم‌کِشان، بدون این مأموران معذور، می‌توانست بسوزد؟

سؤوال مهمی است، این‌طور نیست؟ عمله شیطان، گاه خود او را هم در شرارت پشت سر می‌گذارند، گاه از خود او مکّارتر و فرومایه‌ترند.

احسان طبری

پیش گفتار

زمانی که رفیق جان باخته راه زحمتکشان طبری از “چاکران”، “هیزم‌کِشان”، “مأموران معذور” و “عمله شیطان” می نوشت منظورش تنها به بازجویان و شکنجه گران در زندان نبود. او همزمان به گردان بزرگ روشنفکران بورژوازی می اندیشید که با تراوش اندیشه خود ریشه درخت پژمرده سرمایه داری را آبیاری می کنند.

گرامشی برای نخستین بار یادآوری کرد که بورژوازی برای هژمونی طبقاتی خود در جامعه تنها به زور بسنده نمی کند بلکه ارتشی از روشنفکران آموزش می دهد تا هژمونی ایدیولوژیک او را در جامعه برقرار کند. گرامشی متخصص ها و مدیران صنعتی که کارمندان مستقیم سرمایه داران هستند را روشنفکران عمودی می نامد. این روشنفکران عمودی کارگزاران بی چون و چرا و خشن بورژوازی هستند. برای نمونه کارکنان برون گذاشته شده (اخراجی) شرکت فنلاندی نوکیا (Nokia) می گویند که این شرکت به مدیران قول پاداش ۲۰ درصدی داده بود تا ۲۰ درصد از کارکنان را زیر نام صرفه جویی اخراج کنند. برخی از این “عمله های شیطان” برای کسب پاداش بیشتر حتا بیش از ۲۰ درصد کارمندان بخش خود را اخراج کرده بودند.

در کنار آنها روشنفکران افقی هستند که این دسته از روشنفکران را گرامشی روشنفکران ارگانیک می نامد که محققان، هنرمندان، مدیران مدرسه، استادان دانشگاه، کارکنان فنی، اداری و پزشکی را دربر می گیرد.

وظیفه روشنفکران ارگانیک این است که به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه حاکم  برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها بپردازد. گرامشی درباره ی روشنفکران ارگانیک می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولانند و این طور وانمود کنند که نظام اقتصادی، نظام سیاسی و  جامعۀ طبقاتی مشروعیت دارد. به زبانی دیگر روشنفکر ارگانیک با آفرینش نظرات علمی و تعیین چارچوب‌های اجتماعی و معیارهای فرهنگی به اقناع و تربیت طبقه های زیر فرمان می پردازد و در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی  به طبقه حاکم یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد.

نئولیبرالیسم بدون این روشنفکران ارگانیک (“چاکران”، “هیزم‌کِشان”، “مأموران معذور” و “عمله شیطان”) نمی توانست به برتری ایدیولوژیک خود به بیش از چهار دهه ادامه بدهد.

تزریق خون نئولیبرالیستی در رگ دانش جویان رشته اقتصاد

به تازگی یک سری از پژوهشگران آزاد و دانشجویان باوجدان رشته اقتصاد در هلند گزارشی منتشر کرده اند که درستی نظر “گرامشی” را در عمل نشان می دهد. هر چند که این پژوهش در باره ی هلند است ولی نتیجه ی آن در مورد همه ی کشورهای سرمایه داری صدق میکند چرا که محتوای کتاب های درسی، نظریه اقتصاد کلان و مدل های اقتصادی غالب در سراسر جهان سرمایه داری تقریبا یکسان هستند.

این پژوهش تازه از محتوای کتاب های درسی اقتصاد در دانشگاه های هلند نشان می دهد که نزدیک به ۸۷ درصد محتوای کتابها مربوط به یک نظریه اقتصادی حاکم، یعنی اقتصاد نئوکلاسیک (پدر نئولیبرالیسم) است.

از لحاظ روش شناسی  (methodology) تقریبن همه ی مدل ها بر تحقیق کمی استوار است. در بیشتر مدل های اقتصادی حتا از یک تحقیق کیفی استفاده نشده است. در واقع تنها ۲،۶ درصد از حجم درسی به چیز دیگری بجز اقتصاد و تجارت اختصاص داده شده است. در سال اول دانشگاه که زمان شکل گیری طرز تفکر دانشجو است ۹۱ درصد حجم درسی مختص به تئوری اقتصادی نئوکلاسیک است. همدستی و یگانگی شگفت انگیزی در معرفی این تئوری اقتصادی ویژه وجود دارد.

این تئوری اقتصادی به عنوان حقیقت و نه به عنوان یک تئوری که با ضعف و قوت خود و با تقلیل گرایی سعی در بازتاب واقعیت دارد تدریس می شود. بیش از نیمی از کتاب های درسی مربوط به یادگیری و حفظ کردن فرمول های مجرد است که اصلن جای گفتگو و نظر انتقادی در آنها نیست.

بیشتر امتحانها به صورتی شکل داده شده است که در آن نه یافتن نظرهای ژرف و انتقادی دانشجویان هدف است بلکه به صورت پرسشهای چند گزینه ای قدرت حافظه دانشجو مورد آزمایش قرار می گیرد.

هر چند که در درسنامه هایی کوتاه نگاه انتقادی به پدیده ها به طور انتزاعی درس داده می شود ولی این اندیشه انتقادی به انتقاد از تئوری های اقتصادی نئولیبرالی انتقال نمی یابد.

بحث در باره ی فرضیات مدل های اقتصادی باید بخشی از تدریس باشد چرا که از سخت ترین کارهای یک دانشجو یا یک پژوهشگر اقتصادی پرسیدن پرسش های پایه ای در باره ی درستی مدل هاست. ولی دانش جویان پس از چند سال تحصیل در رشته اقتصاد، تنها می توانند پرسش های روشن کننده در باره ی مدلی که استاد درس داده است مطرح سازند نه پرسشهای اساسی و  چالش انگیز و بحث برانگیز در باره ی فرضایت مدل. برای نمونه دانشجویی که در رشته اقتصاد درس می خواند می گفت هنگام درس “اقتصاد خرد” (microeconomics) استاد درس را از بیشتر سازی سود (profit maximization) آغاز کرد. این دانشجوی کنجکاو می گوید که او با احتیاط پرسید که آیا پیش از یادگیری بیشتر سازی سود ما نباید یاد بگیریم که سود چیست و از کجا ریشه می گیرد. با شگفتی دید که استاد لبخندی زد و گفت: پس شما بهتر است که فلسفه بخوانید تا اقتصاد.

در بیشتر رشته های دانشگاهی تا اندازه ای یک بحث پایه ای و انتقادی در مورد فرضیات و کمبود های تئوری های مورد مطالعه وجود دارد. ولی در رشته اقتصاد استادان به عنوان روشنفکران ارگانیک بورژوازی به دانش جویان خود فرصت و اجازه زیر پرسش بردن مدلها و تئوری های اقتصادی را که برای بورژوازی از انجیل مقدس تر است را نمی دهند. مدل ها بیشتر بر پیش فرض های غیر واقعی استوار است ولی این کمبود مورد گفتگو قرار نمی گیرد. البته بهانه های آنها زیاد است. گاهی می گویند که شما از دانش لازم در کوله بار خود برای بزیر پرسش بردن این مدل ها برخوردار نیستید. و گاهی می گویند که “انشاالله” در ترم آخر در این باره سخن خواهیم گفت.

در واقع چیزی که از آن می ترسند ضعف استدلال گری دانش جویان نیست بلکه رشد فرهنگ انتقادی در باره ی این مدل ها است.  آنها نمی خواهند که یک اقتصاددان مانند فیلسوفی باشد که هر آیه مقدس آسمانی از انجیل اقتصادی را به زیر پرسش می برد. آنها میخواهند کسانی را پرورش دهند که با تکرار ساده نتایج حاصل از یک کتاب درسی و باور به آن به عنوان دست نامرئی بورژوازی در جامعه خود عمل کنند.

شهروندان کشورهای سرمایه داری می دانند که برای برخوردار شدن از یک زندگی مناسب آنها باید در دانشگاه های بزرگ و در رشته های مهم درس بخوانند. یکی از این رشته های مهم که حتا فرزندان با استعداد طبقه های زحمتکش را به نان و نوایی می رساند رشته اقتصاد است.

اقتصاددانان قدرت زیادی در جامعه دارند و روزانه تصمیم های مهم اجتماعی و اقتصادی می گیرند که بطور مستقیم بر  زندگی بسیاری از مردم تأثیر می گذارد. بنابراین جای شگفتی نیست که بحث و مطالعه ژرف و انتقادی تئوری های اقتصادی تقریبن در دانشگاه ها ممنوع است.

استادان به دانش جویان رشته اقتصاد ابزار تحلیلی ضروری را آموزش می دهند.  دانش جویان یاد می گیرند که سریع و موثر مشکلهای و دشواری های اقتصادی را بر پایه ی مدل هایی که یاد گرفته اند تحلیل و حل و فصل کنند.

یادگیری فرمول های ریاضی گوناگون و جای گزاری متغیرهای گوناگون در این فرمول ها و کاربرد درست آنها بزرگترین و مهمترین آموزش در رشته اقتصاد است. گفتگو در باره ی اینکه چه کسانی این فرمول های ریاضی را و برای چه منظوری و به سود چه طبقه هایی ساخته اند تا بر پایه آن اقتصاد یک کشور را برانند کاملن ممنوع است.

جایگاه علمی رشته اقتصاد بین علوم اجتماعی- انسانی از سویی و علوم طبیعی از سوی دیگر قرار دارد. در حالی که در تدریس علوم اجتماعی- انسانی نظریه های گوناگون به بررسی و گفتگو گذاشته می شود، رشته اقتصاد مانند علم ریاضی مانند حقیقت مطلق ثابت شده و غیر قابل بحث تدریس می شود.

در ۷۵ درصد حجم کتاب های درسی هیچ اشاره ای به مسائل اقتصادی موجود در جامعه از جمله بحران کنونی اصلن وجود ندارد. و چون دانشجویان اندیشه انتقادی را یاد نمی گیرند وقتی که وارد بازار کار می شوند چیزی از فرضیات و کمبودهای مدلها نمی دانند و بنابراین همانطور که یاد گرفته اند آنها را مانند یک معادله ریاضی حل می کنند و جواب آن را مانند ایه های آسمانی مقدس می شمارند و در متن جامعه  بکار می اندازند.

البته انتقاد از رشته اقتصاد در دانشگاههای کشورهای سرمایه داری چیز تازه ای نیست. پیشتر گروهی از دانشجویان رشته اقتصاد فرانسوی از خیالی  بودن کتاب های درسی و بدور بودن آنها از تحولات بازارهای واقعی و مشکلات واقعی مردم نوشتند و خواستار درک درست از پدیده‌های اقتصادی برای حل مشکلات زندگی مردم شده بودند.

دانشجو  یاد نمی گیرد که اقتصاد کلان یک علم سیاسی است و بر حسب توازن نیروها در جامعه این علم بر مبنا و استانداردهای طبقه حاکم  به اجرا در می آید.

دانشجو  یاد نمی گیرد که نئولیبرالسیم که بر دوش اقتصاد نئوکلاسیک سوار است خود چیست و چه در چنته دارد. دانشجو  یاد نمی گیرد که :

پایه های  ایدئولوژیک نئولیبرالیسم نه بر محاسبه های ریاضی و اقتصادی بلکه بر ایدئولوژی سیاسی طبقه های حاکم استوار است.  ایدئولوژیی که خرد جمعی را پذیرا نیست و به قبله فردگرایی نماز می گذارد. ایدئولوژیی که وجود جامعه را منکر است و آنرا جمع ریاضی فردها می داند. ایدئولوژیی که معتقد است که هیچ کس بهتر از خود فرد نمی داند که چه چیزی برایش خوب است. ایدئولوژیی که نهادهای تصمیم گیری جمعی را  یک عنصر اجبار و پدرسالاری می داند. ایدئولوژیی که فکر می کند اگر هر کسی سعی کند که زندگی خود را با خوشبختی بسازد همه خوشبخت می شوند. ایدئولوژیی که تنها وظیفه ی نهادهای تصمیم گیری جمعی را تضمین و حفظ مالکیت خصوصی می داند.

دانشجو  چیزی در باره تضاد درونی نئولیبرالیسم یاد نمی گیرد. نظریه نئولیبرالی خود از یک ناسازگاری درونی در رنج است. از سویی فرض را بر “رفتار عقلانی” انسان ها می گذارد که برای بهینه سازی رفتار اقتصادی خود به بازار آزاد رقابت و بدون نظارت نیاز دارند و از سوی دیگر اقتصاددانان دولتی و مدیران بانک مرکزی برای رشد “کل جامعه ” به “ناگزیر” باید برنامه های “ریاضت کشی” نئولیبرالی را به توده ها تحمیل و نظارت کنند. اگر ما این رفتار نئولیبرالی را ترجمه طبقاتی کنیم به این می رسیم که برای سودسازی دارایان سرمایه و ابزار تولید و ملک نیازی به نظارت نیست ولی هزینه بهداشت و آموزش فرزندان زحمتکشان و تهی دستان را باید با “ریاضت کشی” نظارت کرد.

از یک سو نئولیبرالیسم می گوید که در بازار یک مبادله برابر و داوطلبانه انجام می گیرد که در آن قیمت توسط یک “دست نامرئی” تعیین می شود.از سوی دیگر نئولیبرالیسم حق مالکیت زمین، وسایل تولیدی و املاک مسکونی را مقدس می شمرد. حقی که یک رابطه قدرت نابرابر در اجتماع بین دارندگان و ناداران ایجاد می کند. بنابراین هدف اصلی سیاست نئولیبرال سلب مالکیت از مردم و حل مساله ی مالکیت سرمایه دارانه از طریق خصوصی سازی است.

دانشجو یاد نمی گیرد که هدف اصلی نئولیبرالیسم بارها شکست خورده است.

هدف اصلی دولت های نئولیبرال جهان در چهل سال گذشته رشد اقتصادی با افزایش تولید ناخالص داخلی اعلام شده بود. ولی آمار خود OECD   نشان می دهد که در هر دهه  تولید ناخالص داخلی کاهش یافته است که این به نوبه خود به بالا رفتن میزان بیکاری و افزایش تهی دستان در این کشورها کمک کرده است.

قابل توجه است که با همه ی شکست های سیاستهای نئولیبرالی در سرتاسر جهان چگونه سیاست مداران نئولیبرال با کمک های مالی و سیاسی موثر به استادان اقتصاد دانشگاه ها آنان را واداشتند که همچنان مدل های اقتصاد کلانی را طراحی کنند که از ایدئولوژی نئولیبرالی حمایت می کند. پس از روبرو شدن کشورهای سرمایه داری با جدی ترین و عمیق ترین بحران اقتصادی معاصر حتا یک کتاب رشته اقتصاد در سراسر دانشگاه های غربی عوض نشده است. باید گفت که تسلط سیاست نئولیبرالی در علم اقتصاد و کتاب های درسی با وجود رکود اقتصادی کنونی تنها با اتحاد نامقدس میان دانشگاه ها، رسانه ها و مدیریت دولتی ممکن است. اینها گروه هایی هستند که روشنفکران ارگانیک بورژوازی را تشکیل می دهند و گاهن  به گفته طبری همچون عمله های شیطان از خود او شرارتر و مکارتر هستند.

 

این اتحاد نامقدس میان دستگاه سیاسی، اداری و دانشگاهی چنان دژ نیرومندی ایجاد کرده است که هر اندیشه جایگزینی را به آسانی قدرت نفوذ در آن نیست.

پیروزی واقعی ایدئولوژی نئولیبرال در این است که با همکاری و یاری استادان دانشگاه توانسته است که دستور کار دانشگاهی در رشته اقتصاد را بر مبنای اقتصاد نئوکلاسیک، فردی و مبتنی بر بازار قرار دهد.

این در حالی است که بیشتر سیاست مداران انتخابات پارلمانی را بر اساس استدلال های اقتصادی می برند و سیاست اجتماعی خود را پس از انتخاب شدن بر اساس همین مدل های اقتصادی می چینند. یعنی سیاست اجتماعی کشورها به گونه ای غیرمستقیم توسط اقتصاددانانی که برگزیده مردم نیستند و بجز معادلات ریاضی و مدل های اقتصادی چیزی از جامعه و سیاست نمی دانند تعیین می شود.

روشنفکران ارگانیک اسلامی

یک از بدبختی های پیوند بورژوازی انگلی اداری و تجاری با روشنفکران ارگانیک اسلامی در کشور ما اجرای سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی در میهن ما بوده است.

خبرگزاری تسنیم، مصاحبه ای با دکتر اسماعیل حسین زاده استاد اقتصاد دانشگاه دریک آمریکا داشته است که اندیشه برانگیز است. این استاد دانشگاه مارکسیست نیست ولی انسان با وجدانی است.

ایشان می گوید که نظام سرمایه داری جهانی به نظریه پردازان و اقتصاددانانی نیاز دارد که با تبلیغ تئوری نئولیبرالی از منافع طبقه های حاکم دفاع کنند. و این کار ماهرانه و با پیش فرض های ثابت نشده مشکوک زیر نام اقتصاد ریاضتی در ذهن مردم جا می افتد.

این گونه روشنفکران منافع نظام سرمایه داری را به طور غیرمستقیم و از طریق پیش فرض های عوام فریبانه اقتصاد نئوکلاسیک-نئولیبرال پیش می برند. این دسته از برنامه های حمایت از قشرهای کارگر و مستضعف می کاهند و مسئولیت دولت را در ایجاد رفاه اجتماعی انکار می کنند. از “علم” اقتصاد بهره جویی می‌کنند تا خصوصی سازی هر چه بیشتر به نفع سرمایه داران بزرگ را گسترش دهند.

دکتر حسین زاده می فزاید که آموزه اقتصادی برای اینکه به راحتی در جامعه جا بیفتد، احتیاج به مبلغین و متخصصین دوست دار سیستم و ایدولوژی سرمایه داری دارد. اکثر اقتصاددانان دولت آقای روحانی از سینه چکان سیستم اقتصادی نئوکلاسیک-نئولیبرال هستند. دکتر حسین زاده چون مارکسیست نیست هدف تیم اقتصادی دولت روحانی را “نادانسته و ناخواسته” تهی دست کردن زحمتکشان می داند.

این مصاحبه اما یک بار دیگر  درستی مفهوم “روشنفکران ارگانیک” گرامشی را نشان می دهد. تیم اقتصادی دولت آقای روحانی متشکل از روشنفکران ارگانیک است که با دردست داشتن مستقیم قدرت به روشنفکران عمودی تبدیل شده اند که برای حفظ منافع طبقاتی بورژوازی اداری و تجاری به اجرای دستورهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول می پردازند.

تنها روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر با طرح برنامه اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمكراتیك  می توانند به تجهیز و سازماندهی مبارزه توده های زحمتکش علیه “اقتصاد سیاسی اسلامی” نئولیبرالی و امپریالیستی بپردازند.

نوشته های بکاربرده شده

 

Gramsci, Antonio (1971) Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci

Let There Be Markets

Thinking like an economist

مصاحبه خبرگزاری تسنیم با دکتر اسماعیل حسین زاده استاد اقتصاد دانشگاه دریک آمریکا

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6383




تنها مارکسیسم توانایی دگرگونی ریشه ای جهان را دارد
نقش پیشاهنگ در آگاهی سازی طبقه کارگر

مقاله شماره: ۳۵ (۱۱ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6328

مارکسیسم جهان بینی کارگران و رنجبران

ما هر روز می بینیم که کودکان و پیران از خانواده های تهی دستان و رنجبران در سرتاسر جهان از گرسنگی می میرند. ما می بینیم که هر روز کارگران و دیگر زحمتکشان در سرکار خود کشته می شوند و یا از خستگی و درماندگی جان می دهند. همزمان ما می بینیم که حساب های بانکی ازمابهتران آن هایی که دارایان (مالکان) سرمایه و یا افزار تولید هستند هر روز افزایش می یابد.

نیروی ویران ساز و بنیان برانداز سرمایه دیگر نه تنها انسانها را که حتا جانوران و گیاهان زمین زیبای ما را از بین می برد. پروانه ها برای همیشه از گلزارها دوری می گزینند؛ زنبورهای عسل از زهر شیمیایی شرکت های فراملی کشاورزی برای همیشه نابود می شوند؛ گیاهان بی شماری که برای آزمندان نمی توانند پول بسازند از بین می روند؛ جریان اقیانوس دگرگون می شود؛  آب و هوا را دیگر اعتباری نیست؛ برف قطب ها آب می شود. ولی خدا را شکر که در میان این همه بدبختی دارایی یک درصد ثروت مند از دارایی نیمی از مردمان جهان بیشترشده است.

انسان باوجدان با دیدن این همه بدبختی، گرسنگی، درماندگی و شکاف طبقاتی از خود می پرسد از دست من ناچیز و کوچک چه برمی اید؟ از کجا آغاز کنم؟ به کی یاری برسانم؟ به چه بپردازم؟ “غم زمانه خورم یا فرق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم”؟ “به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خیش را “؟

بی ریب (بی شک) کسان بسیاری با نیم نگاهی به روزنامه ها و خواندن رویدادها سرگیجه می گیرند. رویدادها چنان به تندی سوی، رنگ، ساخت عوض می کنند که کسی را یارای واکاوی آن ها و نشان دادن و نمایاندن یک دید همه سویه (جانبه) نیست.

غیر مارکسیست چون پیوستگی رویدادها را نمی فهمد و چون پدیده ها را ایستا و همیشگی می بیند، خلاقیت ذهن را کور می کند و نمی تواند جهان را که آنگونه که می تواند و می بایست باشد ببیند و بدین گونه دیر یا زود به دام واقع گرایی تسلیم طلبانه خواهد افتاد.

در جهان کنونی تنها مارکسیست های انقلابی دارای یک جهان بینی علمی و عملی هستند که  هم توانایی واکاوی رویدادهای به ظاهر از هم گسسته را دارد و هم راه دگرگونی آن را برای دنیایی بهتر به ما نشان می دهد و هم نیروی سازماندهی مبارزه را دارد.

مارکسیسم اما یک جهان بینی انتزاعی و مجرد که تنها در کتاب ها پیدا می شود و در کافه ها گفتگو می شود نیست. آموزش مارکس دربرگیرنده (شامل) سخن های مقدس و آیه های ایستا نیست. مارکسیسم  تجربه های تئوریزه شده تاریخ انسان و طبیعت است و به همین دلیل تا زمانی که انسان رویدادهای نویی را تجربه می کند و پدیده های تازه ای را کشف می کند، پویایی مارکسیسم آن را به همان اندازه به روز می کند و تکامل می دهد.

مارکسیسم به ما می آموزد که مبارزه طبقاتی جنباننده و برانگیزاننده (موتور) تاریخ و جامعه انسانی است. و در جامعه سرمایه داری تنها طبقه کارگر برای دگرگونی ریشه ای پیگیر است. طبقه ای که دارنده (صاحب) افزار تولید نیست و برای زنده ماندن به ناگزیر باید نیرو کار خود برای به فروش برساند.

هر چند که تضادهای درونی نهفته در نظام سرمایه داری در پایان به مرگ آن می انجامد ولی بدون مبارزه سازمان یافته طبقه کارگر و متحدانش هیچ تضمینی وجود ندارد که سوسیالیسم جایگزین سیستم چرکین سرمایه داری شود. باید به یاد داشت که سوسیالیسم یک امکان است که تنها با مبارزه آگاهانه و پیوسته و با سازماندهی تحقق می یابد. سوسیالیسم رویا نیست و بهشت دست نیافتنی نیز نیست؛ سوسیالسیم جامعه ای است که در آن انسان ها چارچوب مادی انسانی کردن انسان را پایه گزاری می کند.

برای گم نشدن در کوچه و پس کوچه های گزینش ها و دخمه پرپیچ و خم مبارزه باید سرمایه داری را شناخت. بدون شناخت شاید بتوان کمی با نشانه های آن مبارزه کرد ولی با اینکار، مشکل از ریشه حل نمی شود. شما نمی توانید علیه کسی که نمی شناسید مبارزه کنید. می توان سردرد را با داروی مسکن تسکین داد ولی ریشه سردرد با این کار از بین نمی رود. در واقع مارکسیسم مانند دانش پزشکی می ماند؛ نخست باید بیماری را یافت و شناخت و پس از آن راه های درمان آن را یافت. گاهی پوسیدگی، گندیدگی این دمل چرکین به آن اندازه است که تنها با تیغ جراحی و برداشتن آن می توان بیمار را نجات داد . در مارکسیسم این برش به معنای تغییر بنیادین شرایط اقتصادی- اجتماعی و برپایی یک کیفیت نوین است.

با آموختن دانش مارکسیستی مارکسیست های انقلابی ابزارهای جدا کردن عمده از غیر عمده و  رتبه گزاری عمده ها را نیز یاد می گیرند. با دید مارکسیستی می توان جهان و رویداد ها و پدیده ها آن را دسته بندی کرد و آغاز دگرگونی جهان را به بهتر نیز شناخت.

مبارزه بهترسازی جهان در سنگرهای گوناگون و در سطح گوناگون انجام می گیرد ولی ان چه که مسلم است، اقدام های ما به عنوان یک مصرف کننده سیاسی و یا پینه زنی نظام سرمایه داری به آن دگرگونی ریشه ای که نان در سفره کودکان گرسنه و کار برای بیکاران و دستمزد شایسته برای کارگران بیافریند نمی انجامد.

مارکسیسم به ما می آموزد که تنها با مبارزه انقلابی علیه نظام سرمایه داری و دگرگونی پایه ای مناسبات تولیدی، ما می توانیم یک جهان آزاد بدون بهره کشی انسان از انسان بسازیم. این راه همواری نیست و می تواند از مرحله های گوناگون با شتاب های آهسته و تند همراه باشد ولی باید دورنمای روشن سوسیالیستی داشته باشد.

مارکسیسم انقلابی به ما می آموزد که تحقق عدالت اجتماعی بر خلاف آن چه که  تصور سوسیال دمکرات های برنشتینی است، تنها با تغییر مناسبات تولیدی شدنی است. به سخنی دیگر، “آزادی” که “میوه ی شیرین عدالت اجتماعی” است برخلاف تصورات “چپ” غیرمارکسیستی، تنها آن هنگام موثر و پیگیر و پایدار و ماندنی است که با تغییر مناسبات تولیدی همراه شده باشد.

بدین گونه پیشنهاد سوسیال دمکرات به اصطلاح “چپ” که می اندیشد که تنها با تقسیم بهینه کالاها در نظام سرمایه داری  می توان سوسیالیسم را برقرار نمود، یک اصلاح انقلابی نیست. اگر چه آن را می توان گامی در شرایط مشخص تاریخی و به دنبال تغییر تناسب قوا به سود زحمتکشان ارزیابی نمود، اما نمی توان ان را تغییر انقلابی نامید. بدون تغییر مناسبات تولیدی، چنین دستاوردهایی مورد خطر دایمی پایمال شدن همراه هستند. تجربه “سوسیالیسم” سوسیال دمکرات ها در کشورهای اسکاندیناوی در تایید این ارزیابی قرار دارد.

در مبارزه برای سوسیالیسم طبقه کارگر دارای موقعیت ویژه ای در جامعه است که به عنوان یک طبقه نه تنها می تواند خود را آزاد کند، بلکه توانایی آزاد سازی دیگر طبقه ها و قشرهای اجتماعی از بهره کشی را نیز دارد. به رهبری طبقه کارگر می توان جامعه ای ساخت که برای نخستین بار در تاریخ انسان جنباننده آن نه تضاد آشتی ناپذیر بین طبقه ها که بر پایه همکاری و همیاری میان انسان ها پایه گزاری می شود.

بدین گونه طبقه کارگر در خط مقدم مبارزه برای سوسیالیسم قرار دارد و بنابراین مهم است که پیشاهنگ  آگاهی طبقاتی، مبارزه جویی و یکپارچگی را با سازماندهی به درون طبقه کارگر ببرد.

چالش های میهن ما و اندیشه مارکسیستی

زمانی که به چالش های میهن می اندیشیم درمی یابیم که تنها مارکسیست ها تضاد میان خلق با امپریالیسم، تضاد میان خلق با استبداد اسلامی- ولایتی  و تضاد اصلی میان کار با سرمایه را درک می کنند . و بازهم بدون گزافه گویی باید گفت که در میان مارکسیست ها تنها حزب توده ی ایران است که پیوند و به هم تنیدگی این تضادها را که در ارتباط منطقی و دیالکتیکی با هم هستند می فهمد. بدون دانش مارکسیستی درک درست این تضادها شدنی نیست و بدون تجربه حزب توده ی ایران روشن کردن پیوند دیالکتیکی این تضاد های پیچیده  برای توده ها دست یافتنی  نیست.

مارکسیسم به ما می آموزد که هنگام واکاوی رویدادهای گوناگون پرسش نخست باید این باشد که آیا این رویداد به سود مبارزه طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان برای سوسیالیسم است یا نه؟

دشمن توده ها و طبقه کارگر در سطح جهانی امپریالیسم است. بنابراین، تمام نیروهایی که با امپریالیسم به طور واقعی مبارزه می کنند متحد کارگران جهان هستند.

ما می دانیم که ایالات متحده برای دراز کردن زندگی انگلی و امپریالیستی خود جنگ راه می اندازد، تروریسم جهانی پرورش می دهد و با دیگر کشورهای امپریالیستیی درگیر می شود.

امروز امپریالیسم زیر فشار افکار عمومی جهانی به ناگزیر جنگ را در بسته بندی “بشر دوستانه” می فروشد تا هدف سودجویانه خود را بپوشاند. امپریالیسم امروز می داند که با در دست داشتن رسانه‌ها به آسانی می تواند افکار عمومی را با دروغ “مهندسی” کند.

در این دوران دروغ  های امپریالیسم به آن اندازه ظریف و دقیق طراحی می شود که حتا “ضدامپریالیست های” غیر مارکسیست گاهگاهی به دام رسانه ای امپریالیسم می افتند. تنها شناخت علمی و لنینی از امپریالیسم است که  مارکسیست ها را در برابر این میکروب های رسانه ای ایمن می سازد.

از سوی دیگر ما می دانیم که امپریالیسم امروز زیر پوشش “جهانی سازی” می کوشد سیاست های امپریالیستی خود را به پیش ببرد. برای پیشبرد هدف های خود امپریالیسم اگر بتواند نخست از “نئولیبرالی سازی” اقتصاد دولت ها آغاز می کند. با “نئولیبرالی سازی” دیگر نیازی به لشکرکشی نظامی به کشورها نیست؛ سرمایه فراملی و شرکت های فراملی آرام و خاموش جانشین دولت‌های ملی می شوند.

سرنوشت هم میهنان ما می تواند این باشد که آنها بدون آنکه حتا یک سرباز آمریکایی در خیابان ها ببینند سرسپرده سرمایه جهانی و شرکت های فراملی می شوند. و امپریالیسم به هدف خود نه با کمک ارتش خود بلکه از طریق اجرای سیاست های خود از طرف دولت های نئولیبرالی به ظاهر مستقل  جمهوری اسلامی دست می یابد.

جمهوری اسلامی نظامی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی است. همه ی دولت ها از دور اول رییس جمهوری آقای رفسنجانی تا اکنون کم و زیاد مجری برنامه خصوصی سازی و ریاضت کشی اقتصادی دیکته شده توسط امپریالیسم در میهن ما بوده اند. کمتر کسی می داند که صندوق بین المللی پول “مهندس” کاهش  حمایت اقتصادی به تهی دستان در ایران بوده است. در فوریه ۲۰۱۷، صندوق بین المللی پول به طراحی “ریاضت کشی” در ایران پرداخت و  در  دسامبر ۲۰۱۷، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی از دولت ایران برای اجرای این “ریاضت کشی” تقدیر کرده بودند.

به موجب این طرح دولت می بایست تنها به فقیرترین گروه ها کمک کند  و ۴۰ درصد بالایی تهی دستان می بایست از حق کمک مالی دولتی محروم بمانند. فایننشال تایمز در آن زمان نوشت که این طرح (به اصطلاح  هدف مندی یارانه ها) تلاش ۳۰ میلیون ایرانی را برای زنده ماندن سخت تر کرده است.

هر چند که جنبش کارگری در مجموع در سال گذشته نشان داده است که با خط اقتصادی نئولیبرالی از جمله خصوصی سازی کارخانه ها دشمنی دارد ولی نامه کارگران سایپا نشان می دهد که بخش هایی از طبقه کارگر فکر می کنند که اگر خصوصی توسط “مدیران فاسد” انجام نگیرد شاید چندان بد نباشد. افزون بر این ، بورژوازی موفق شده است که تا میان کارگر و بیکار، کارگر زن و کارگر مرد، کارگر صنعتی  و کارگر ساختمانی جدایی بیندازد. بسیاری رشوه خواری، رانت خواری، پارتی بازی همه گیر و خانمان برانداز را در جامعه می بینند ولی از دیدن ارتباط آن با مالکیت خصوصی بر افزار تولید و سرمایه غافل هستند.

بدون مارکسیسم ما مفهوم  دولت و مالکیت عمومی- دموکراتیک را نمی فهمیم. و چون دستگاه دولتی را سراسر پوسیده، گندیده و چرکین می یابیم چاره کار و راه نجات را نه در دموکراتیزه کردن نهادهای تصمیم گیری، بلکه در  خصوصی سازی کارخانه های دولتی می بینیم.

پیشاهنگ باید پیوند سیاست های اقتصادی نئولیبرالی رژیم را با خصوصی سازی کارخانه های دولتی که به دستور  بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول و دیگر بنیادهای مالی جهانی انجام می شود، به کارگران تفهیم کند. کارگر بدین گونه می داند که چرا کارفرمایان دولتی علاقه ای به دستمزد او، ایمنی او، امنیت شغلی او و بالا بردن کیفیت و کمیت تولید نشان نمی دهند. کارگر بدین گونه می فهمد که چگونه چاکران بانک جهانی کارخانه های سالم و سود آور را به ورشکستی می کشانند تا زمینه خصوصی سازی را بچینند و آن را توجیه کنند.

واقعیت های زندگی کارگران به آن ها نشان می دهد که آن ها هر روز تهی دست تر و مدیران ناکارآمد آن ها هر روز داراتر و فربه تر می شوند. این آگاهی خود به خودی اگر با آگاهی طبقاتی که پیشاهنگ طبقه کارگر به میان آن می برد آمیخته و تکمیل نشود، در همین سطح صنفی باقی می ماند  و چه بسا بخشی از طبقه کارگر را دچار توهم کند.

 از این روست که مارکس خواستار آن است که طبقه ی کار باید در آنجا هم که هیچ  دورنمایی برای تحقق به خواست های خود نمی بیند، نمایندگان خود را برای انتخاب شدن پیشنهاد کند، تا استقلال سیاست خود را حفظ کند، موضع انقلابی خود و مواضع مستقل حزب خود را مطرح سازد و به گوش افکار عمومی برساند.

با اینکه جنبش کارگری به شدت از نداشتن سندیکاها و اتحادیه های مستقل و کارگری رنج می برد ولی باید به کارگران آموخت که مبارزه با داشتن سندیکا به پایان نمی رسد. برای نشان دادن “پیوند مبارزه صنفی و سیاسی” افشاندن بذر آگاهی طبقاتی در بین کارگران نیاز روز و همیشگی ماست. باید به طبقه کارگر آموخت که دستیابی به حقوق دموكراتیک و سندیكایی در رژیم ولایتی شدنی نیست و تنها با دگرگونی بنیادی- انقلابی شرایط حاكم امکان پذیر است. به سخنی دیگر حقوق دموكراتیک طبقه كاركر با حقوق سیاسی آن و جنبش رهایی بخش لایه های اجتماعی متحد مانند جنبش زنان، جنبش آزادی خواهانه  لایه های میانی  در پیوند ناگسستنی است.

برای آگاه کردن طبقه کارگر و دیگر لایه های اجتماعی ما نیاز به سازماندهی آن ها به برنامه ای دقیق و پیامی روشن داریم. آگاهی سازی هوشمندانه طبقه كارگر تنها با واکاوی مارکسیستی پدیده های پیچیده به زبان آسان و نزدیک به زبان کارگران و توده های رنجبر شدنی است.

همان گونه که نگارنده در نوشته ای در باره ی گرامشی روشن کرده است، طبقه های انگلی برای اجرای برنامه نولیبرال به سود سرمایه سوداگر درونی و امپریالیستی تنها به زور بسنده نمی کنند. بلکه آن ها برای پیش بردن این سیاست مردم کُش نیاز به برتری و هژمونی ایدئولوژیک خود بر جامعه دارند. تنها مارکسیست ها و در میان آن ها از همه بهتر حزب توده ی ایران پادزهر این زهر را در چنته خود دارد و اکنون زمان به کار بردن آن است.

راه برون رفت از همه ی چالش های میهن ما تغییر انقلابی شرایط داخلی است.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که دیکتاتوری ولایتی با اقتصاد  نئولیبرالی از جمله  خصوصی سازی و ریاضت کشی پیوند دارد.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که سرسپردگی و اجرای دستورهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نه تنها با مبارزه ضدامپریالیستی در تضاد است بلکه اجرای این سیاست ها سرسپردگی به امپریالیسم است.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که حاکمیت اسلامی برای نگهداری و پاسداری از منافع مشترک سرمایه ی مالی سوداگر درونی و برونی نیاز به یک رژیم دیکتاتوری  و ضدمردمی با پوشش اسلامی دارد.     

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که جمهوری سرمایه داری اسلامی با اجرای برنامه  نئولیبرال امپریالیستی همه راه ها ی دگرگونی اصلاحی را به طور عینــی در جامعه بسته است و با خشونت  و سركوب با مردم خود بر خورد می کند. 

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که مبارزه با امپریالیسم بدون یک سیاست اقتصادی ملی و مردمی شدنی نیست.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که برپایی یک اقتصاد ملی- دمکراتیک بدون تجهیز توده ها علیه سلطه ی دیکتاتوری و طبقه های انگلی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک شدنی نیست.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6328




ترس از خشم توده ها جمهوری اسلامی را به آغوش ترامپ می اندازد!
آغاز روند تسلیم جمهوری اسلامی!

مقاله شماره: ۳۳ (۱ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6261

 

آغاز تسلیم

روند تسلیم جمهوری اسلامی در برابر خواست های آمریکا زودتر از آن که پیش بینی می شد آغاز شده است.

زلمای خلیل زاد، نماینده پیشین آمریکا در سازمان ملل، به تازگی در ” واشنگتن پست ” نوشت که هدف ترامپ از فشار اقتصادی به ایران تغییر رژیم نیست. اما احتمالا تهران را به میز مذاکره خواهد کشاند.

او همچنین افزود که ایران به زودی تن به مذاکره می دهد چرا که ایران از اروپا نومید خواهد شد؛ زیرا برای شرکت‌های اروپایی بازار آمریکا بسیار با ارزش تر از بازار ایران خواهد بود.

این سیاست مدار کهنه کار یاوه نمی گوید. نشانه های فراوانی نشانگر این است که جمهوری اسلامی خود را برای تسلیم کامل  در برابر خواست های امریکا آماده می کند.

اگر یادمان باشد یکی از شرط های آمریکا  پایان تکامل برنامه موشک های بالستیک بوده است. و شگفت انگیز نیست که نظامیان حاکم که خود را برای کودتا علیه مردم و حقوق آن ها آماده می سازند، این تسلیم را با سخنان و کارکرد زیر تدارک می بینند.

فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، آقای محمدعلی جعفری، پس از گنده گویی های ضدآمریکایی معمول می‌گوید که “فعلاً سیاست” جمهوری اسلامی، افزایش برد موشکی نیست.

در همین زمان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا هم نشانه های تسلیم جمهوری اسلامی را دیده است.  ترامپ می‌گوید ایران دیگر آن کشور چند ماه پیش نیست و رفتارش را تغییر داده است. او سپس برای نشان دادن راه تسلیم به سردمداران جمهوری اسلامی می افزاید که: “من با توافق مشکلی ندارم، با توافق بد مخالفم. امیدوارم در آینده با رهبران ایران مذاکره داشته باشیم. ”

و این امیدواری ترامپ بدون دلیل نیست.

پرسش پایه ای اما این است که چرا جمهوری اسلامی با همه ی درشت سخن گویی در برابر آمریکا روی به سوی  تسلیم دارد؟

دلیل تسلیم

پاسخ آنرا باید در مقاومت قهرمانانه و روزافزون مردم ایران جست. جمهوری اسلامی مانند همه ی رژیم های دیکتاتوری جهان در درازنای تاریخ دشمن اصلی خود را بهتر از همه می شناسد.

جمهوری اسلامی با عمل- و مصلحت گرایی سیاسی (پراگماتیسم ) خود می داند که با امریکا می تواند کنار بیاید ولی کنار آمدن با توده های زحمتکش و قشرهای آزادی خواه در میهن برابر مرگ اوست. بدین گونه رژیم دیکتاتوری مصمم است به جای در پیش گرفتن یک سیاست ملی و مردمی به دستورات ترامپ عمل کند.

خیزش های چند ماه گذشته چنان گسترده و پهناور شده است که دیگر مانند گذشته برای جمهوری اسلامی شدنی نیست که با تنها گذاشتن (منزوی کردن) یک بخش خیزش و جدا کردن آن از تن جنبش به سرکوب آن بپردازد.

در بخش آزادی خواهی جمهوری اسلامی در چند جبهه همزمان با مردم آزادی خواه درگیر است. جنبش زنان، جنبش جوانان، جنبش هنرمندان و جنبش زندانیان سیاسی.

زندانیان سیاسی امروز مانند آقای تاج زاده نیستند که حتا به “بازجوی خود دروغ” نگفته است. زندانیان دگراندیش و دگرمذهب برای برخوردار شدن از حقوق انسانی مبارزه می کنند. برای نمونه زنان درویش زندانی دست به اعتصاب غذا زده اند. زندانی سیاسی آقای عبدالفتاح سلطانی بارها در اعتراض به تبعیض و بی عدالتی دست به اعتصاب غذا زده است. آقای سهیل عربی در زندان بارها دست به اعتصاب غذا زده است. خانم نسرین ستوده بارها به زندان افتاده و به شیوه های گوناگون دست به  اعتراض زده است.
اعتصاب غذای خشک زینب طاهری در زندان قرچک را هم باید به این لیست مقاومت افزود.

اعتصاب غذا در زندان ها چنان دست و پاگیر رژیم شده است که آقای اصغر جهانگیر، رییس سازمان زندان ها رک و راست گفت که اعتصاب غذا در زندان ممنوع است. او حتا اعتراف کرده است که با در پیش گرفتن روش‌هایی و با کمک روانشناسان تلاش می شود که تا کسی جان خود را در زندان به “خطر” نیندازند.

دامنه اعتراض هنرمندان و نویسندگان نیز هر روز گسترش می یابد. سازمان امنیت بارها با یورش وحشیانه به کانون نویسندگان ایران، اموال کانون را به غارت برده است. کار به جایی رسیده است که “آزاد ترین کشور جهان” جمهوری سرمایه‌داری اسلامی، از قلم‌ دستان و داستان نویسان می ترسد و آنها را با هر بهانه ای سرکوب می کند

زنان در جمهوری اسلامی باید به عنوان انسان های درجه دوم محسوب شوند تا از آنها به عنوان نیروی کار ارزان بهره کشی شود و همزمان از قیمت ارزان آن ها در بازار کار برای فشار به برداران طبقاتی استفاده گردد.

ولی زنان دلاور دیگر حاضر به پذیرش این تحقیر نیستند. زنان با مبارزه سنگر به سنگر خود خواست های خود را پیوسته هر چند میلی متری هر روز به پیش می برند. زنان قهرمان وقتی که از حق تماشای مسابقه های ورزشی در  استادیوم‌های ورزشی بر خوردار نمی شوند با ابتکارهای بی مانندی با لباس های مردانه و با گریم خود را وارد ورزشگاه‌ها می‌ کنند. آن ها نه تنها هنگام پیروزی تیم محبوب فوتبال شان به خیابان ها می ریزند و رقص و شادی می کنند بلکه با همه ی مانع های ایجاد شده موفق شده اند که به قهرمانی آسیا در  فوتبال زنان برسند.

افزون بر این سیاست های شووینیستی رژیم خلق های ما را به ستوه در آورده است و مردم به هر بهانه ای به خیابان ها می ر یزند تا علیه بی کاری و گرانی که به خاطر سیاست های شووینیستی خلق های عرب، بلوچ و کرد را بیش تر آذار می دهد اعتراض کنند.

مردم کازرون به بهانه “نظام تقسیمات کشوری ” به خیابان ها ریختند تا علیه بی کفایتی سران جمهوری اسلامی در اداره کشور مبارزه کنند. اعتراض مسالمت‌آمیز و آرام مردم کازرون با گلوله سرکوب شد و مردم را چنان به خشم آورد که به نیروی انتظامی حمله کردند و خودروی های آن را به آتش کشیدند.

به گفته نماینده مجلس خود جمهوری اسلامی بیشتر مردم سیستان و بلوچستان دارند از گرسنگی می میرند و دسترسی به آب آشامیدنی ندارند. با اینکه مردم این منطقه به خاطر فقر غذایی دچار بیماری های استخوانی، خونی و گوارشی هستند ولی پزشک به اندازه کافی ندارند. سیستان و بلوچستان مانند یک جعبه باروت می ما ند که هر لحظه می تواند منفجر شود. و چون جمهوری اسلامی نه توان و نه خواست حل سختی های مردم را با توسعه اقتصادی و اجتماعی دارد پس باید با زبان آتش و گلوله به خواست های مردم پاسخ دهد. همین سیاست سرکوب را جمهوری اسلامی در برابر کوله بران کرد تکرار می کند که موجب تنفر خلق کرد شده است.

برای نخستین بار خیزش ها به ویژه خیزش های زحمتکشان نه تنها جنبه ضددیکتاتوری بلکه جنبه بارز ضد ماهیت سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی کلیت جمهوری اسلامی به خود گرفته است. وضعیت سخت زندگی مردم،  گرانی سرسام‌آور، بی کاری، برون سازی مرکزهای تولیدی و خدمات اجتماعی مردم را به پیوند سرکوب‌ سیاسی و ماهیت غارت‌ اقتصادی و بهره کشی رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی قانع کرده است . و این درک توده ها از پیوند مبارزه  برای آزادی با تحقق عدالت اجتماعی نگرانی جمهوری اسلامی را دو چندان کرده است.

اعتصابات سراسری رانندگان و کامیون‌داران نمونه برجسته آن است. زحمتکشان دیگر دریافتند که رمز پیروزی در سازماندهی و تشکیلات است. آنها به این هم پی برده اند که پیروزی بدون اتحاد و پیوند با خواست های دیگر زحمتکشان شدنی نیست. با آنکه رئیس قوه قضائیه اعتصاب گران را به سرکوب تهدید کرده است ولی مبارزه همچنان ادامه دارد.

همگی می دانند که دولت های گوناگون جمهوری اسلامی همواره کوشش کرده اند که تا آموزگاران و دبیران را از میان وفادارترین کسان به جمهوری اسلامی برگزینند. پس از سپاه، بسیج و جهاد سازندگی فرهنگیان همیشه با هزاران بررسی و تفتیش اندیشه و با باریک بینی و خرده بینی برچین شده و به کار گرفته شده اند. با این همه  مبارزه فرهنگیان زحمتکش برای دستیابی به  حقوق صنفی و شرایط کاری بهتر و دستمزد بیشتر شگفت انگیز است. و به همین دلیل اعتراض این گروه مایه نگرانی رژیم است. این ناخشنودی حتا می تواند به دانش آموزان و خانواده هایشان انتقال یابد.

شکل مبارزه نیز جمهوری اسلامی را گیج کرده است. مبارزه زنان، معلمان، دانشجویان، کارگران و دیگر زحمتکشان از گوناگونی بسیاری برخوردار است که اعتصاب، اعتراض، نشست، راه پیمایی، راه‌بندان، جمع شدن در برابر دستگاه های تصمیم گیری رژیم از نمونه های آن هستند.

چنانچه می بینیم مردم در جبهه های گوناگونی و با شیوه های دگرگون از گذشته علیه دیکتاتوری جمهوری سرمایه داری اسلامی مبارزه می کنند. جمهوری اسلامی که از نفس افتاده است دیگر توان چانه زنی همزمان با آمریکا و مبارزه علیه مردم میهن ما در سنگرهای گسترده و پهناور ندارد. مصلحت گرایان نسل تازه جمهوری اسلامی از طبقه بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مدرن تجاری برای حفظ منافع طبقاتی خود دلیلی برای صدور “اسلام سیاسی”  نمی بینند.

کسانی که ماشین های میلیاردی سوار می‌شوند و در جشن های خود خاویار می خورند و پس از غذا مشروب، زن های اروپایی، شیرینی با روکش طلا سفارش می‌دهند؛ کسانی که فرزندان شان را با پول توجیبی ماهانه‌ ۴۰ میلیون تومانی به مدرسه و  برای تعطیلات به کشور های اروپایی می فرستند آیا حاضرند که این همه “نعمت های خدایی” را برای کمک به یک “ولگرد” شیعه یمنی از دست بدهند؟

بنابراین برای طبقه های انگلی حاکم بر میهن ما تسلیم در برابر خواست های آمریکا به مراتب سودمندتر و آسان تر از سپردن اداره کشور به توده ها است.

افزون بر این اقتصاد سیاسی “اسلامی” برای تامین منافع طبقه های انگلی طراحی شده است. اجتناب ناپذیری تسلیم رژیم دیکتاتوری که به نمایندگی از طرف نظام سرمایه داری وابسته اجرای دستورهای سازمان های مالی امپریالیستی را به برنامه دولتی در ایران جمهوری اسلامی بدل ساخته است، ناشی از قرار داشتن اقتصاد سیاسی “اسلامی” در سیستم اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی است.

اصلاح خواهان حکومتی چه می گویند؟

خانم  فائزه هاشمی در باره ی تهدید های نظامی امریکا به درستی می گوید که سیاست هایی که حکومت در پیش گرفته کشور را به سمت براندازی هدایت می‌کند و نیازی به کار دیگران نیست. او می افزاید که اگر مردم راضی و در کنار نظام باشند قطعن هیچ کس نمی‌تواند کاری کند.

خانم هاشمی باز هم به درستی می افزاید که اگر حق مردم و منابع کشور در مسیر نادرست ضایع نشود، دیگر دلیلی برای نگرانی براندازی وجود ندارد. ایشان سیاست خارجی جمهوری اسلامی را با دود کردن منابع ملی ایران برابر می داند و معتقد است که این پول ها می توانست برای رفاه، امنیت، حقوق بشر، آزادی و توسعه خرج شود.

ایشان همچنین دلیل فشارهای کنونی امریکا بر ایران را نه تنها بدون ارتباط به خروج امریکا از برجام می داند، بلکه ریشه ان را متاثر از سیاست خارجی جمهوری اسلامی  از جمله در سوریه می داند و تلویحن خواستار خروج نیروهای نظامی جمهوری اسلامی  از سوریه است.

ایشان برخورد خشن با اعتراض های قانونی مردم در شهرهای مختلف مانند اصفهان، کازرون شاهرود، روز زن، روز کارگر، کامیون‌داران، تاکسی داران، زندانی کردن محیط زیستی‌ها، برخورد بربرانه با دراویش، برخورد با بهایی‌ها، ممنوع الخروج کردن خیلی‌های دیگر به بهانه‌های واهی و غیرواقعی، را نادرست می داند.

خانم هاشمی اما گناه سیاست‌های کنونی را نه بر دوش نظام اجتماعی- اقتصادی جمهوری اسلامی بلکه به دوش بخشی از بدنه حکومت می گذارد که با سواستفاده از قدرت در مسیر حفظ و افزایش اقتدار خود و قربانی کردن منافع ملی و حقوق مردم حرکت می کند. ایشان به این دسته که به پشتوانه مردمی خود می نازند می گوید که اگر شهامت و صداقت دارند طبق قانون رفراندوم برگزار کنند تا مردم نظر خود را بدهند و تکلیف همه مشخص شود.

به نظر ایشان چاره این همه بدبختی این است که نظام تحرکی داشته باشد و اعتمادی را در مردم ایجاد کند که نشان دهد از اشتباهات خود درس گرفته است.

راه چاره خانم هاشمی با همه دلیری در انتقاد از جنایت های جمهوری اسلامی و به هدر دادن سرچشمه های ملی به خاطر وابستگی طبقاتی خود از سطح پند و درس گرفتن از اشتباه بالاتر نمی رود. هر چند که ایشان پایان ادامه این روند را براندازی می داند ولی سخنی یا پیشنهادی در باره ی دموکراتیزه کردن نهادهای دولتی و اجتماعی و  توقف اجرای سیاست های اقتصادی نئولیبرالی نمی گوید.

ما چه می گوییم؟

مردم ایران هر روز بیش تر از گذشته درک می کنند که میهن ما دارد به وابسته ی نواستعماری اقتصاد جهانی بدل می شود. نیاز برون رفت از این سیستم ضد مردمی و ضد ملی را مردم ایران همچون گوشت دم توپ غارتگری سودا گران سرمایه مالی امپریالیستی و متحدان درونی آن هر روز بیش تر حس می کنند. جلوگیری از این فاجعه تنها  با  مبارزه ی یکپارچه همه ی  خلق های ایران علیه دیکتاتوری، علیه اقتصاد نئولیبرالی  و علیه امپریالیسم  شدنی است.

درست در اینجاست که مطرح کردن برنامه جایگزینی برای توده ها از طرف حزب توده ی ایران از اهمیت ویژه ای برخوردار می شود. تا آنجایی که سخن مربوط به محکوم کردن جنایت های بی شمار جمهوری اسلامی علیه حقوق شهروندان است ما با خیلی ها از جمله خانم فائزه هاشمی هم عقیده هستیم. ولی در آنجایی که آنها با توصیف  درماندگی مردم و بدبختی ها خشنود هستند و یا دگرگونی را در پینه زنی بر جامه ژنده رژیم می بینید ما سخن از دگرگونی ریشه ای می کنیم.

نکته جدایی ما از آنجا آغاز می شود که ما برای برقراری آزادی و دموکراتیزه کردن جامعه گذار از جمهوری اسلامی را پیشنهاد می کنیم . و برای برقراری عدالت اجتماعی اجرای یک سیاست اقتصادی ضدنئولیبرالی با سمت گیری غیرسرمایه داری را پیشنهاد می کنیم.

این نقطه تمایز و برتری پیام و سیاست ما در برابر دیگران است. بنابراین در کار تبلیغاتی ما باید هر چه بیشتر آنرا برجسته کنیم.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6261




روند وحدت ادامه دارد!
ولی زمان گزینش فرا رسیده است!

مقاله شماره: ۳۲ ( ۲۹خرداد ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6232

 

 ضربه به حزب

بر خلاف آنچه که همیشه ادعا می شود، حزب از ضربه جمهوری اسلامی به خود غافل گیر نشد. حزب تنها یک ماه پس از انقلاب نوشته بود که تا نظام  دموکراتیک در ایران نهادینه نشده است، همیشه خطر پیروزی نیروهای واپسگرا و ایجاد شرایط نامساعد فعالیت سیاسی برای حزب  وجود دارد.

حزب ما به خوبی می دانست که نیروهای ارتجاعی و امپریالیسم از هر فرصتی برای ضربه زدن به حزب سود خواهند برد. و هر اندازه نقش حزب در تعمیق دستاوردهای انقلاب ملی- دمکراتیک جدی تر شود، خطر یورش بیش تر می شود.

با نزدیک شدن سازمان اکثریت به خط مشی انقلابی حزب توده ی ایران تأثیرِ معنویِ گسترده حزب در جامعه شکل جدی مادی به خود گرفت. طبقه های انگلی تجاری و اداری می دانستند که “چو رستم پدر باشد و سهراب پسر  نباید به گیتی کسی تاجور”. و از آن زمان برنامه نابودی حزب توده ایران در دستور کار مشترک جمهوری اسلامی و امپریالیسم قرار گرفت.

بدین گونه دستگاه امنیتی رژیم با همیاری و همکاری سازمان های  جاسوسی پاکستان، ترکیه، اسرائیل و انگلستان با‌ هدفِ تیر خلاص زدن به حزب توده ایران می خواستند آن را یکبار و برای همیشه خاموش سازند.

با یورش دزدان دریایی درونی و برونی ضدانقلابی، موتور و قلب کشتی انقلاب که می خواست و می توانست ما را به سرمنزل مقصود برساند و سفره ها را پر از نان کند و پنجره های آزادی را برای همیشه بگشاید از نفس افتاد.

از ان پس روزگار سختی بر ما و مردم گذشت. “بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره” شدند.

در کم تر از چند هفته بزرگ ترین دژ دفاعی انقلاب مورد حمله “انقلابیون”  ضدانقلابی  قرار گرفت. میوه انقلاب دزدیده شد؛ بال های کبوتر آزادی چیده شد؛ خانه امید بسته شد؛ دست و پا در زندان شکسته  شد؛  سفره ها تهی از نان شد؛ تن ها خالی از جان شد؛ بلبل از گلستان رانده شد؛ دل ها آزرده شد.

زمان شگفت انگیزی بود. ابرهای ستبر سیاه چنان بر سینه ها سنگینی می کرد که تاب و توان هوا خوردن از مردم گرفته بود.

“خورشيد انكار” و “ماه وجودى زائد” تلقى گردید. تاریک اندیشان شب را روز نامیدند و “مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب” پاشیدند تا خاطره روشنی را از ذهنها پاک کنند. “جاهلان، بر جهل خويش باليدند، ناكسان، مستانه خنديدند” .

وظیفه یک توده ای در این چنین شرایط غیر انقلابی چیست؟

وظیفه ما در زمانی که “شب تيره و سكوت چيره” است، “زنجره ها حاكميت شب را جار” می زنند و دژخیمان  “آسمان ذهنمان را بى ستاره” مى خواهند، چیست؟

یک توده ای در شرایط غیرانقلابی که ضدانقلاب حاکم است باید خود را به عنوان گردان ذخیره انقلاب آینده حفظ کند.

باید با شیوه های انسانی زنده بماند و از لحاظ اخلاقی و اقتصادی پاک. باید برای زنده ماندن جذب دستگاه “ترقی” دیکتاتوری نشود؛ باید برای “پیشرفت مادی” کشش به سوی اقتصاد انگلی نئولیبرالی نداشته باشد. هر کس باید با صداقت خود را حفظ کند و “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی خود بجوشد.”

یادمان باشد که درخت باور به جهانی آزاد و غیر طبقاتی بدون آبیاری پیوسته خشک می شود. توده ای در این دوران باید از هر روزنی که از آن نور می بارد برای نگه داشتن یاد خورشید سود جوید. او باید از هر حماسه ای، از هر شعری، از هر روایتی، از هر نمایشی و از هر داستانی برای نیرومند کردن باور خود به دنیای برتر بهره گیرد. باور به جایی كه در آن “خاك، هيچگاه يائسه نمى شود، هيچگاه پروانه ها بى گل و برگ نمى مانند.”

یادم آید که رفیقی نامه بلند و بالایی پس از انتشار “خاطرات کیانوری” توسط سازمان امنیت برایم نوشت. چکیده آن نامه را می توان به تیتر آن خلاصه کرد: “شیر ما همچنان می غرد”. با اینکه خیلی دلم می خواست چیزی در باره ترفندهای سازمان امنیت بنویسم، ولی احساس کردم که این نامه و بازگویی کتاب برای توده ای ماندن او مانند آب برای ماهی نیازین (لازم) است.

بنابراین نمی توان گفت که به کار بردن این شیوه ها همچون شگردی برای زنده نگه داشتن بذر امید در دل نادرست است. در زمانی که “قارچها روئيد، خزان شد، برگ ريزان شد، و آواىِ هزارانِ چمن، محو شد در زوزه وحشت زاى جلادان.” می توان از گل خانه های متفاوت و حتا متضاد گل های گوناگونی چید و با آن ها دسته گلی زیبا ساخت و آن را در تاقچه گذاشت تا یاد بهار و بوی بهار زنده بماند.

در این دوران که “چشمه خورشيدِ خاور، در نگاهى خشكيد” می توان چند خطی از “خاطرات کیانوری”، چند واژه ای از “کژراهه”، چند یادنامه ای از “پیر پرنیان‌اندیش” و حتا چند رویدادی از “یادمانده ها” را با هم آمیخت تا روحیه توده ای را قوی نگه داشت.

در این دوران که “صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست” و “ذوق مستی” در کسی نبود، می توان حتا با کمی آسان گیری آمیختگی متضادهای آشتی ناپذیر همچون “رای دادن به احمدی نژاد”، “رای دادن به روحانی” و “سرنگونی خواهی” را در مغز یک توده ای مجاز دانست.

وظیفه یک توده ای در شرایط انقلابی چیست؟

ولی امروز ما از آن روزهای یاس و نومیدی دیگر چند گاهی است که دور شده ایم و ره بسوی سرچشمه امید داریم.

در این تردیدی نیست که شرایط عینی انقلابی در میهن ما هر روز فراهم تر از گذشته می شود. ما در ماه های گذشته دیدیم که چگونه خیزش های خودجوش مردمی ژرف تر و سازمان دهی آن ها پیچیده تر و آگاهانه تر می شود. تشکل های کارگری و کارمندی زحمتکشان با همه ی سنگ اندازی های رژیم گسترش می یابد. آگاهی در باره ی پیامدهای اقتصاد نئولیبرالی هر روز بیش تر و مبارزه علیه آن ها هرروز مردمی تر می شود. خبر  پیروزی جنبش آزادی خواهی زنان، جوانان و زندانیان سیاسی علیه زورگویی دستگاه پلیسی و قضایی ولایت فقیه هر روز مانند حلقه های موج در آب در بخش های دیگر جامعه پخش می شود و شوق مبارزه را در مردم قوی تر می کند.

در این شرایط دیگر سخن از گلچینی از گل خانه های دیگران نیست. وظیفه امروز گلستان کردن همه ی میهن است. وظیفه امروز دیگر حفظ خود به عنوان گردان ذخیره انقلاب نیست بلکه آغازیدن انقلاب است. دیگر زمان حماسه خوانی نیست، سخن از حماسه آفریدن است. باید خود سخن داشت و گفت. صادقانه گفت؛ مستقلانه گفت. درو آن کند که کاشت. باید در  دشت و صحرا و کوچه و  برزن پیام انقلابی حزب توده ی ایران را کاشت.

در میان همه ی گروه های سیاسی شما پیام هیچ سازمان و یا حزبی را به اندازه پیام توده ای ها  گیج کننده نمی یابید. و بار این گناه نه بر دوش حزب توده ی ایران که بر دوش برخی سایت های مدعی توده ای بودن است که ذهن توده ها را با پیام های متضاد آشفته و پریشان می کنند. در دنیای امروز که پیروزی هر پیامی در زلالی همچون آب چشمه و برایی همچون تیغ آن است، ما در همان گام نخست پشت سر کاروان می مانیم و نه آنگونه که می خواهیم و بایسته و شایسته ماست پیش آهنگ آن.

در این زمان دیگر جایی برای انباشت پیام های متضاد در مغز نیست. برای قانع کردن مردم به درستی سیاست ما باید مغزی برا، تیز و متمرکز داشت. باید دانست که خواست ما برای آینده میهن چیست و چگونه باید آن را به توده ها انتقال داد. هر شک، تردید و دودلی به زیان ماست. ما را نزد توده ها غیرمصمم و غیر جدی می نماید.

امروز دیگر هنگام اندیشیدنِ جدی است. پس از اندیشیدن زمان گزینش فرا می رسد. وقت گزینش را دیگر نمی توان به فردا سپرد. گزینش همزاد هراس است. ولی باید با دلیری بر این هراس چیره شد. دیگر “نمی‌توان يک جای بی‌دردسری” بين اصلاح خواهان و سرنگونی خواهان يافت و برای همیشه پشت آن با واژه های زیبا و تهی سنگر گرفت. امروز باید سیاست مستقل طبقاتی خود را تعریف و طرح نمود.

گزینش آغاز عمل است.

زمان گزیدن فرا رسیده است. هر توده ای باید بیندیشد و با خود رک و راست باشد و به روشنی بگوید که گزینه او چیست؟

یا باید جمهوری اسلامی را اصلاح پذیر دانست و یا برای سرنگونی آن کوشید. یا باید از روحانی حمایت کرد و یا با اقتصاد نئولیبرالی جنگید.

راه آسان سومی بدون آزردگی وجدان دیگر وجود ندارد. بدون این گزینش “وجدان شما، شما را در عين خوشبختیِ به اصطلاح خوشبختی‌تان بدبخت می‌کند.”

چه باید کرد؟

باید آنهایی که به درستی تصمیم های کنگره ششم حزب باور دارند پیام های آن را به میان توده ها برند. با اعلام مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب کنگره ششم همزمان به روی رابطه دیالکتیکی میان دو وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک تاکید کرده است. ماهیت طبقاتی حزب متبلور در سیاست مستقل آن است. هواداری از استقلال طبقاتی حزب با اجرای سیاست آن و بردن پیام های اصلی آن میان توده ها مادیت می یابد.

این اما به معنای نخواندن نوشته های سایت های دیگر نیست. این حتا به معنای هم رای بودن با همه ی سیاست های ریز و درشت حزب هم نیست. این به این معناست که ما برای کارا بودن و جدی گرفته شدن باید یک سیاست روشن، یعنی سیاست رسمی حزب توده ی ایران را در باره ی چالش های کلان جامعه، را تبلیغ کنیم و نه سیاستهای متضاد را. البته باید سیاست رسمی حزب را همواره به روز کرد. ضرورت وجود شرایط دمکراتیک بحث درون حزبی از این نیاز تاریخی ریشه می گیرد.

سایت “توده ای ها”  چند ماهی است که به همه سایت هایی که مدعی توده ای بودن هستند فرصت داده است تا نظر خود را در باره ی  استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران و برنامه حداقل کارگری بنویسند. متاسفانه به جز یک نوشته کوتاه و پربار از رفیق درویش که به گمانم از رفقای “۱۰-مهر” باشد از دیگران چیزی به جز سکوت “کرکننده” کهکشانی “شنیده” نشده است. این به خواب زدگی خرگوشی در شرایط انقلابی امروز دیگر جایی ندارد.

می توان پرسید که آیا آن سایت هایی که به این گزینش تن در نمی دهند از روند وحدت به دور انداخته می شوند؟

نه. روند یکپارچگی ایستا پذیر نیست. روند یکپارچگی وابسته به خواست کسی در اینجا و آنجا نیست. این روند پاسخ به یک نیاز تاریخی برای همیاری و همکاری همه ی نیروها در راه بهبودی زندگی زحمتکشان است و بدین گونه به سیر پر تضاریس خود در جاده ای ناهموار و در زمانی شاید دراز ادامه می دهد.

این گزینش اما برای هم نواخت کردن پیام ما در میان توده ها حیاتی است.

برخی ها شاید برای اندیشیدن به زمان بیش تر نیاز دارند. معضل اما این است که با اینکه نمی توان به روند تصمیم گیری به گونه مکانیکی سرعت بخشید، ولی سرعت گزینش این رفیقان نباید از رشد روند انقلابی جامعه کندتر باشد. به سخنی دیگر وقت بسیار کم است.

باور من اما این است که آن دسته از رفیقان که در برزخ میان اصلاح پذیری و سرنگونی رژیم سردرگم مانده اند در زمانی که خشم توده ها کاخ ها را به خاک می کشاند، آنها بی ریب (بی شک) در کنار مردم خواهند بود.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6232




آیا “راه توده” در خانه وحدت جایی دارد؟
دو صد گفته چو یک کردار نیست

مقاله شماره: ۲۹ ( ۱۸ خرداد ۱٣۹۷  )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6100

مقدمه

در این نوشته کوشش می شود که ادعا توده ای بودن با تحلیل و مرور خط سیاسی حاکم بر “راه توده” محک زده شود. نگارنده در برابر بدگویی ها و پشت سر سخن گویی ها گوش خود را کر و چشم را کور می کند. ولی همان گونه که می دانیم “در دروازه را می توان بست دهان مردم را نه”. بخشی از این سخن چینی ها متاسفانه جزیی از فرهنگ سیاسی ما شده است.

اگر ما واقعن می خواهیم انسان تراز نوین باشیم و به وحدت می اندیشیم نباید تا این حد سقوط کنیم. باید به مضمون و محتوی کلام بپردازیم و سلیقه های شخصی را در مورد هم در صندوقچه ی دل نگه داریم. فضای اندیشیدن سازنده و چاره گر گسترده تر خواهد شد اگر که ما به بازتاب این گونه گزاره ها در میان خود میدان ندهیم.

این اما همزمان به این معنا است که همه ی توده ای ها موظفند در زمانی مناسب در برابر یک مجمع حزبی صالح گزارشی از فعالیت های خود به حزب و  به شک و شبهه ها در باره ی خود پاسخ روشن و قانع کننده بدهند. بگذارید تا آن زمان ما به مضمون و محتوی سیاست ها بپردازیم.

در باره وحدت

وقتی که در باره ی وحدت سخن  گوییم یک نکته بسیار روشن است. هواداران و عضوهای حزب توده ایران هیچ نیازی به ثابت کردن “برادری و خواهری” خود ندارند. چرا که آنها همواره در “خانه ی مادر و پدری” خود بوده اند و سنت های افتخار آفرین آن را زنده نگه داشته اند. این وظیفه دیگر مدعیان توده ای برون مانده و یا برون رانده است که “برادری و خواهری” خود را ثابت کنند و به جای واقعی خود یعنی خانه زحمتکشان برگردند. و از سوی دگر نمی توان در دروازه زحمتکشان را به روی فرزندان آنها بسته نگه داشت. بنابراین شایسته “برادران و خواهران” درونی نیز هست تا “برادران و خواهران بازگشته” را با آغوش باز بپذیرند.

ولی برای ثابت کردن “برادری و خواهری” تنها سوگند خوردن کافی نیست. باید ما بتوانیم با تکیه به معیارهایی سنجش این ادعا را به طور عینی، علمی و عملی محک بزنیم.

رفیق امید برخی از سایت های “توده ای” را به خاطر برآورده کردن شرایط زیر بخشی از نیروهای وحدت آینده می داند. رفیق امید به  کارکرد این سایت ها  با احترام به چهار چارچوب زیر را  دلیل پذیرفته شدن  آنها در خانه وحدت می داند.

یک- خود را معتقد به مارکسیسم- لنینیسم، هوادارِحزب توده ایران و وفادار به تاریخ و سنن ومشی انقلابی حزب معرفی کرده اند.

دو- خود را انشعاب و شاخه ای، و یا سازمان و تشکیلاتی مجزا و در مقابلِ تشکیلاتِ رسمی حزب توده ایران نمی دانند.

سه- خود را مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه وخواهان تغییرات بنیادین وتحولات انقلابی به سود کارگران وزحمتکشان می دانند.

چهار- خود را در جایگاه رهبری یا سخنگویی از طرف حزب توده ایران با هدف حزب سازی و رهبر تراشی معرفی نکرده اند.

بدیهی است که ثابت کردن این ادعاها با گفتن مدعیان آنها کافی نیست. نیازی به یک دستگاه سنجش برای محک زدن انکارناپذیر است

رفیق با تجربه ما، رفیق عزیز عاصمی، دو شرط سنجشی برای محک زدن ادعاها در پراتیک روزانه می گذارد. رفیق عاصمی برگزیدن هیچ سیاستی “پراگماتيسمي” را به خودی خود خطا نمی داند مگر اینکه  دو شرط مهم رعایت شود.

اول- سرشت گذرايي – زيرا دمكراتيك – آن پذيرفته و اعلام شود- به سخني ديگر در عمل به سرشت گذرايي موضع پراگماتیستی پايبندي نشان داده شود، يعني هيج يك از اين گام هاي پراگماتيستي مطلق گرايانه “تنهـا” شيوه ي توده اي اعلام نشود. مشي خود را محق و ديگري را نا محق نداند؛

دوم- كه از اهميت قطعي برخوردار است، اين شرط است كه در سخن و در كاركرد، حتي لحظه اي سرشت برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران مورد پرسش قرار نگيرد! به سخني ديگر، پايبندي به وظايف دمكراتيك و سوسياليستي حزب حفظ گردد. امري كه به اين معناست كه بايد همه شرايطي را كه ما را مجبور به برداشت اين يا آن گام پراگماتيسمي مي كند، حتي المقدر و با سرعت تغيير دادن!

محک زدن ادعای “راه توده”

با تکیه به دو شرط بالا ما به سنجش توده ای بودن “راه توده” می پردازیم. تنها معیار سنجش این ادعاها گذری به ان چه گفته و نوشته شده است و تحلیل محتوای آن است.

وقتی ما از این منظر به تحلیل نوشته های “راه توده” بیش از بیست سال می پردازیم به آسانی درمی یابیم که بر خلاف آنچه که ادعا می شود این سایت پیوسته و همیشه برضد سیاست های رسمی حزب توده ایران عمل کرده است. وقتی که حزب توده ایران با تحلیل مشخص روز  و با درایت بی مانندی  به شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” رسید، (شعاری که به سرعت از سوی جناح “چپ” جنبش پذیرفته شد) تنها “راه توده” آن هم بسیار سخت کوش نیروی خود را در سالهای درازی  بی پشتوانه علمی در مخالفت با این شعار به کار برد.

پس از آن هم “راه توده” به گونه ای مستمر از یک جناح بورژوازی در حکومت در هر شرایطی دفاع کرد و بدین گونه می خواست که حزب توده ایران با دست کشیدن از سیاست مستقل به یک جناح مارکسیستی اصلاح خواهان حکومتی بدل گردد.

“راه توده” با کژفهمی دفاع جانانه حزب را از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ایرانی گام جدی بر می داشت، آن سیاست مارکسیستی درست را تا حد دفاع همیشگی و مستمر و بدون قید و شرط از جناحی از حاکمیت جمهوری اسلامی تقلیل می دهد. “راه توده” بدون توجه به شرایط موجود استحاله پذیری دیکتاتوری را در هر زمان شدنی می داند و همواره ما را به گزینش “بد” به جای “بدتر” فرا می خواند!

بدین گونه “راه توده” زیر چتر “واقعیت پذیری” و با کاربرد مکانیکی “نبرد که بر که” راه چاره های ما را در چارچوب از پیش تعیین شده حکومتی محدود می کند. و در واقع ما را به تسلیم شدن در برابر وضعیت موجود تشویق می کند.

“راه توده” هنوز پس از بیش از سه دهه که جمهوری اسلامی گام به گام ولی مستمر در اقتصاد نئولیبرالی دیکته شده توسط بانک جهانی و صندوق بین المللی پول غرق شده است، امکان اصلاح رژیم را شدنی می داند. برای اثبات امکان استحاله  “راه توده” به جای بررسی طبقاتی دائمن می خواهد با بزرگ کردن تناقض های “غیر عمده” و یا  “خود ساخته” ما را متقاعد کند. گستره ی سلطه ی اندیشه ی نظری و سیاسی “تسلیم” را در نزد “راه توده” می توان با اسیر کردن خواننده در سطح “غیرعمده” و “خرد” وقایع نشان داد. “راه توده” به جای کاربرد اسلوب مارکسیستی اندیشه غیر مارکسیستی- دیالکتیکی خود را با قرار دادن تضاد های غیرمهم و گاهی ذهنی در مقابل هم  و با تیترهای جنجالی و عاطفی و با پیام تسلیم در بسته بندی های توده ای به خواننده عرضه می کند. بسیاری از خوانندگان هم با ناامیدی از چرخش دائمی و بدون انتهای “نبرد که بر که”  به یک لاقیدی سیاسی (apolitisation) دچار می شوند.

“راه توده” اگر عضوی از گردان توده ای می بود می بایست به تقویت جنبش ضددیکتاتوری از جمله آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی می پرداخت.

ولی “راه توده” توده ها و توده ای ها را دائمن پند می دهد که خود را با خواست ها و توانایی های موجود جامعه وقف دهند. این طور به نظر می رسد که  “راه توده” چون شرایط انقلابی مناسب ذهنی را فراهم نمی بیند پس از برای از گود خارج نشدن هر سازشی را مجاز می داند. اگر ما حتا این ادعا را بپذیریم که سیاست سازش کارانه  “راه توده” درست است ،”راه توده” می بایست به دو شرط رفیق عاصمی در باره گذرا بودن آن  و در تضاد نبودن آن با “برنامه حداقل کارگری” وفادار می ماند که نیست. اگر این چنین می بود “راه توده” می بایست توانایی پاسخ به پرسشهای زیر را داشته باشد.  تا چه زمان “نبرد که بر که” ادامه دارد؟ نشانه های پایان این “نبرد” و پیروزی ضد انقلاب چیست؟ و “راه توده” در چه زمان و در چه شرایطی از دفاع از بخشی از حاکمیت دست برمی دارد؟

بررسی وظیفه های یک جریان مارکسیستی انقلابی در شرایط غیر انقلابی نشان می دهد که “راه توده” فراهم کردن شرایط انقلابی را جزیی از وظیفه حزب طبقه کارگر نمی داند و به جای آن به تبلیغ سیاست تسلیم می پردازد. “راه توده” با “صداقت” شگفت انگیزی وظیفه حزب طبقه کارگر را نه کمک به ایجاد شرایط انقلابی بلکه به استفاده از امکانهای موجود یعنی پشتیبانی بدون قید و شرط و دنباله روی  از اصلاح طلبان می داند تا قدرت چانه زنی آنها در برابر ولایت فقیه زیاد شود.

بدین ترتیب “راه توده” چه بخواهد و چه نخواهد خود به عنوان یکی از بازدارندگان رشد شرایط ذهنی انقلابی بدل می شود.

باز هم اگر فرض را بر این بگذاریم که تمام پندهای “راه توده” صادقانه است به این نتیجه می رسیم که تصویر “راه توده” از حزب موفق کارگری این است که با زدودن و یا کمرنگ کردن خصلت پرولتری حزب آن را به یک حزبی که می تواند قابل هضم سیستم باشد تبدیل کند. مسلم است که جمهوری اسلامی هیچ مشکلی با یک حزب “مارکسیستی و لنینستی” که وظیفه اصلی خود را انتخاب “بد” می داند ندارد و چه بسا که هزینه دود و چای جلسه های آن را هم تامین کند.

انحراف نظری و سیاسی “راه توده” ها در نظر نگرفتن رابطه دیالکتیکی مبارزه ی دمکراتیک و سیاسی- طبقاتی حزب طبقه کارگر در کلیت نبرد طبقاتی ریشه دارد. “راه توده” به خاطر جایگاه طبقاتی خود نمی تواند درک کند که دیکتاتوری رژیم ولایت فقیه روبنای مناسب برای اجرای خشن برنامه های اقتصادی نئولیبرالستی در میهن ماست. به همین خاطر “راه توده” نمی تواند و نمی خواهد که علیه سیاست اقتصادی خانمان برانداز آقای روحانی و اجرای برنامه های اقتصادی نئولیبرالی و خصوصی سازی دولت او  مبارزه کند. و بدین گونه “راه توده” از پاسخ به سوال ساده ای چون خاستگاه طبقاتی آقای روحانی و اینکه دولت ایشان نماینده چه طبقه و یا طبقاتی در حاکمیت است عاجز است.

به جای آن دست اندرکاران “راه توده” با دامن زدن به بحث  دائمی تضادهای درونی جمهوری اسلامی مانند تضاد میان روحانی و خامنه‌ای  خط مشرک اقتصادی آن ها را از جمله “تعدیل اقتصادیِ” و  “خصوصی سازی اقتصادی” و تسلیم کامل به برنامه نواستعماری امپریالیستی را به فراموشی می سپارند.

برای نمونه “راه توده” در شماره جدید خود می نویسد که “از دیماه گذشته که طرح کودتا علیه دولت حسن روحانی به ضد خود و به شورش همزمان و گسترده در نزدیک به یکصد شهر ایران تبدیل شد، حکومت و ایران وارد یک دوران بی‌ثباتی شد که با وخامت سریع و شدید اوضاع اقتصادی و اجتماعی کشور توام گردید.”

به زبانی دیگر به ضم “راه توده” شورش های کنونی ریشه در شکست کودتا علیه دولت آقای روحانی دارد. که پس از آن “ایران وارد یک دوران بی‌ثباتی شد که با وخامت سریع و شدید اوضاع اقتصادی و اجتماعی کشور توام گردید”. به ضم “راه توده” پیش از این شورش ها ایران باثبات و اوضاع اقتصادی وخامت چندانی نداشت.

پس از این آغاز تلقینی به خواننده “راه توده”  با این که در این نوشته چند خطی نُه بار واژه هایی چون “شکاف، فاصله، نابرابری” بکار می برد ولی حتا یک بار هم چیزی راجع به دلیل اصلی این شکاف طبقاتی که اجرای اقتصاد نئولیبرالی است که توسط دولت روحانی و به دستور بانک جهانی و صندوق بین المللی پول انجام شده است نمی نویسد!؟

تمام تلاش “راه توده” در این است که از نقش ضدملی و ضدمردمی دیکتاتوری در حمایت و تحکیم نظام اقتصادی نئولیبرالی و وابستگی به “بازار جهانی” بکاهد و نقشی فراطبقاتی برای دولت قائل شود. بدین گونه “راه توده”  به طور مکانیکی نقش دیکتاتوری را در تنظیم و اجرای سیاست اقتصادی نئولیبرالی می پوشاند.

پایان سخن

تردیدی نیست که هدف اصلی “راه توده”  اکنون تقویت سازش کاری و جناح سوسیال دموکرات در “چپ” است. بدین گونه نمی تواند به عنوان “توده ای” در خانه وحدت در کنار دیگر نیروهای توده ای قرار گیرد.

اما همان طور که در یک نوشتار دیگر نوشتم، روند وحدت و یکپارچگی پرتضاریس است و در این راه ناهموار و پرخارِ برخی ها بر زمین خواهند ماند و کاروان به پیش خواهد رفت. “راه توده” با ادامه این سیاست چنین سرنوشتی دارد. آیا عنصرهای مثبتی که اینجا و آنجا در نوشتارها به چشم می خورد قادر خواهد بود وضع را تغییر دهد، روشن نیست.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6100

سرمقاله راه توده 647: حکومت بر سر دو راهی نجات خویش از بحران حاکم!