چگونگی یگانگی نظری میان توده ای ها!
تصور کن اگر حتا  تصور کردنش سخته!

مقاله شماره: ۱٣ ( ۲۶ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5418

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
(حافظ)

نخست باید بگویم که از اتحاد هر دسته از نیروهای مترقی بدون توجه به آمادگی، پیش درآمد، و هماهنگی برنامه و سیاست باید خشنود بود و آنرا تقویت کرد. در مورد اتحادی که به نام حزب چپ (فداییان خلق)  به تازگی زاییده شده است می توان موردهای انتقادی زیادی از روند، شکل، محتوا، برنامه، تشکیلات ووو نوشت. ولی من با همه ی این یادآوری ها هر اتحادی را در صف نیروهای مترقی به نفع جنبش می دانم.

نیروهایی که در باره کلی ترین مسائل روز تقریبن یک جور فکر می کنند و از لحاظ تاریخی، فرهنگی به یک طیف معینی گرایش دارند می بایست زیر یک چتر جمع شوند تا تواناتر شوند.

به نظر من سیاست رسمی اعلام شده حزب توده ایران در باره این وحدت درست است. ما باید بتوانیم با نیروهای چپ همکاری بکنیم. آنها هم در مرحله براندازی رژیم ولایت فقیه و هم در پایه گزاری و سازندگی یک اقتصاد ملی- دموکراتیک از نزدیک ترین متحدان ما هستند. ولی این همکاری و همگامی تا زمانی که پایه ایدیولوژیک این دوستان کم و زیاد بر اندیشه های سوسیال دموکراسی استوار است به هیچ وجه نباید به وحدت حزب با آنها بیانجامد. این کار به خصلت طبقاتی حزب ضربه جدی خواهد زد و بنابراین باید با آن در هر شکلی مخالفت کرد.

به عنوان یک توده ای اما نمی توان به این وحدت غبطه نخورد. دسته های گوناگون توده ای ها بر خلاف آنچه که آقای فرخ نگهدار می گوید نه تنها اشتراک ایدیولوژیک با حزب تازه چپ ندارند بلکه به هم نزدیکتر هستند. آقای نگهدار باز هم با مسحور شدن شکل از دیدن مضمون پدیده باز می ماند. برای نمونه اندیشه های “توده ای ها”، “۱۰مهر”، “نویدنو”، “عدالت” وو رنگ غلیظ مارکسیست- لنینیستی دارد که به مراتب به تشکیلات حزب توده ایران نزدیک تر است تا  به برنامه سوسیال دموکراسی دیگر حزبهای قدیمی و جدید.

از بین بردن پراکندگی‌ و ایجاد یگانگی (در وهله اول نظری)  میان دسته های حزبی و گردآوردن و سازماندهی نیروهای گسیخته حول نظر واحد در یک حزب یگانه بهترین هدیه به زحمتکشان ما و بزرگترین ضربه به دشمن طبقاتی آنها است.

اما بهتر است که اکنون به جای گریه کردن برای فرصت های از دست رفته راهکاری برای برون رفت از این جو بی اعتمادی یافت. جای واقعی بیشتر رفیقان برون حزبی در کنار همرزمان درونی آنها در حزب است. نمی توان در حساس ترین لحظه تاریخی میهن مان توده های رنجبر را از چشیدن میوه شیرین یگانگی بی بهره کرد.

ولی برای چیدن هر میوه ای نخست باید درختی را کاشت و پروراند. بنابراین روند وحدت تشکیلاتی توده ای ها یک روند بسیار طولانی خواهد شد و برای موفقیت خود نیاز دارد که از پیش مرحله های گوناگونی بگذرد.

در زیر تلاش می شود که ان چه را که در ذهن خود در باره ی شیوه  و روند این وحدت دارم برای خوانندگان ترسیم کنم.

پیش مرحله نخست: این مرحله در حال حاضر با کوشش چند ساله رفیق عزیز عاصمی و با شرکت رفیق امید و رفیق آرش و با پشتیبانی رفیق محسن، رفیق ابی، رفیق احسان، رفیق ناهید و دیگر رفیقان ناشناس خوشبختانه هر چند ناپیوسته و شکننده  در حال جوانه زدن است. در این مرحله باید همه ی دسته های توده ای که به سرنوشت میهن و آینده زحمتکشان آن علاقه و عشق می ورزند شرکت کنند. موضوع گفتگو باید شامل مسائل اصلی جنبش باشد و چون این یک روند گفتگو برای وحدت است باید از تهمت زدن ها، شکوه کردن از گذشته، ناله کردن از ناعدالتی های وارد شده،  وو خودداری کرد و با یک انضباط توده ای به این جاده ای که به ناکجاآباد می انجامد گام نگذاشت و به طور سازنده و برازنده یک توده ای در این گفتگو شرکت جست.

موضوع اصلی مورد بحث استقلال طبقاتی و سیاسی حزب توده ایران است که شامل زیر مجموعه های مختلف در باره ی اقتصاد سیاسی از جمله بحث مرحله انقلاب بورژوا- دموکراتیک یا ملی- دموکراتیک؛ پیوند دیالکتیکی میان وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی؛  پیوند دیالکتیکی میان آزادی و عدلت اجتماعی؛ جبهه های ضددیکتاتوری و جبهه متحدخلق ؛ و مبارزه ضدامپریالیستی می شود.

موضوع های دیگری همچون بررسی سیاست گذشته حزب در دوران انقلاب  موضوع اصلی روز نیست و باید تا آنجا مورد بحث قرار گیرد که به روشن کردن موضوع گفتگوی کنونی یاری برساند و چاره ساز باشد.

تصوری که در ذهن من است این است که نوشته رفیقانی که در بحث شرکت دارند همزمان در همه ی سایت هایی که آرزوی وحدت دارند و می خواهند از جاده پرگویی خارج و وارد باغ پُربارعملی شوند انتشار یابد.

بستگی به روند گفتگو، تعداد شرکت کنندگان، ووو این روند می تواند طولانی و یا کوتاه باشد. باید دید چه پیش خواهد آمد. این روند به یک “مبصر”  که مورد احترام اکثر ما هست نیز نیاز دارد تا در صورت خارج شدن از چارچوب بحث ما را دوباره به راه طرح شده بازگرداند.

پیش مرحله دوم: در این مرحله رفیقان فعال سایت های مختلف با شرکت در نشست هایی با موضوع هایی که از پیش تعیین شده است روبروی هم می نشینند؛ دست همدیگر را می فشارند؛ چشم در چشم هم می دوزند؛ با هم چای و قهوه می نوشند و به گفتگو می پردازند. سالهای زیادی گذشته است. بذر شک و تردید، تخم بی اعتمادی و مظنونیت از شرایط مناسبی برای رشد برخوردار بوده است و بی ریب دشمنان زحمتکشان نیز با آبیاری و کودپراکنی خود در دشت شبهه و بدگمانی نهال خصم را میان توده ای ها ضخیم و کلفت کرده اند. بنابراین ما به یک مرحله اعتمادسازی نیاز داریم تا دگر بار همدیگر را بشناسیم؛ با هم بخندیم و گُل همدلی و هم فکری بچینیم. این مرحله هم بستگی به شرایط رشد آن و احساس جراحت شرکت کنندگان می تواند طولانی و یا کوتاه باشد.

روند و شیوه این دو مرحله باید با احترام به عضوهای کنونی حزب انجام گیرد. بسیاری از این رفیقان از خود گذشته از زندگی خصوصی، زندگی اجتماعی، موقعیت تحصیلی و رشد کاری خود مایه گذاشته اند و با کوشش های بی دریغ و شبانه روزی خود موفق شده اند که پرچم حزب را برافراشته نگه دارند. نمی توان بدون احترام و درک احساس و جلب نظر این رفیقان ناگهان پس از سالها دوری وارد صف حزب شد و برای خود حق داشتن جایی را قائل شد. رفیقانی که به هر دلیل (بی مهری مسولان؛ خستگی از بحث های بی سرانجام؛  اولویت دادن مسائل خصوصی: برای رشد کاری و تحصیلی ووو) زمان درازی را در برون از صف حزب گذرانده اند نباید انتظار کف زدنها و هورا کشیدن برای تقاضای ورود دوباره خود به حزب از طرف عضوهای کنونی حزب داشته باشند. بلکه این رفیقان برون حزبی باید با تواضع، متانت، بردباری و کار و کوشش سخت جای دوباره خود را در صف حزب بیابند و باز کنند. باید احساس شک رفیقان درون حزبی را که در سالهای دشوار گسستگی،  فروپاشی، جدایی و ناامیدی در حزب مانده اند به رفیقان تازه نفس و پرنیرویی که در میدان اصلی مبارزه شرکت نداشته اند درک کرد.

و از طرف دیگر رفیقان درون حزبی باید مصالح بلند مدت حزب و منافع زحمتکشان را به احساس فردی خود غالب کنند و به این نکته توجه کنند که آیا نزدیکی دسته ای از توده ای ها به سود حزب و در راه مبارزه آینده ای آزاد و بدون استثمار هست یا نیست. قابل ذکر است که با رشد جنبش حجم کارها گسترش خواهد یافت و حزب ما برای شکوفایی افتخارآفرین و انجام نیکوتر وظیفه های طبقاتی خود نیاز به همکاری رفیق های باتجربه و جهان دیده خواهد داشت. حمل بارهای سنگین بر دوش های بیشتر آسان تر است و توان مغزهای بیشتر برای واکاوی پیچیدگی های جنبش کارا تر است.

در دو پیش مرحله یاد شده که تمرکز آن به وحدت نظری و اعتماد سازی است بدون شک ما تعدادی از شرکت کنندگان را از دست خواهیم  داد. تعدادی احتمالن توانایی و یا خواست اشتراک نظری با دیگران را ندارند و یا در خود نمی بینند و در همان مرحله نخست از روند جدا می شوند. به نظر من این آخرین شانس همه ی دسته ها برای دستیابی به وحدت نظری است و به سختی می توان تصور کرد که این دسته ها دوباره در زمانی دیگر به صف حزب برگردند. در مرحله اعتمادسازی هم ما احتمالن کسانی را از دست خواهیم داد. می توان تصور کرد که برخی از رفیقان به دسته ای دیگر از رفیقان آنچنان با سونیت و بی اعتمادی نگاه می کنند و نسبت به صداقت آنها شک دارند که ادامه روند را بی فایده ارزیابی می کنند و از دور مذاکره خارج می شوند.

بدین گونه همه ی ما در همه ی مرحله ها باید با جانبداری طبقاتی حتا اگر شد برای لحظه ای خود را فراموش کنیم و به طبقه هایی فکر کنیم که برای بهروزی آنها وارد مبارزه شده ایم و هم چنان هستیم. هیچ تردیدی نیست که روند یگانگی و پای گذاشتن در راه ناهموار و پرخار سازگاری و آشتی روندی است سخت، دردناک و پر تضاریس. ولی می توان با دلاوری سیاسی و شهامت اخلاقی این کار را به انجام رساند. “آنچه در کارنامه زندگی بشری شده، از شدنی ها حکایت دارد” و این بایای تاریخ است (ا.ط).

این “ذره ذره” گفتگوی روزانه ما “یک روز بی گمان” ما را یکپارچه و همبسته می کند.

از رفیق عاصمی، رفیق آرش، رفیق امید و دیگران رفیقان خواهش می کنم که با شرکت کردن فعال در این بحث نظر خود را در این باره با توده ای ها در میان بگذارند.

۲۲ فروردین

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5418




زنده باد گفتگو میان توده ای ها!
وظیفه سوسیالیستی ما 

مقاله شماره: ۸ ( ۲۰ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5345

 

صبح است،
بر خیز!
ای شب آمده
غمگین غمگسار

کاین جامه سیاه غم آلوده بر دریم
وز خون آفتاب، سهمی به راه توشه
بر زندگان بریم!

(سیاوش کسرایی)

پیشگفتار

خیزش کنونی گرسنگان و آزادی خواهان برایند روی گردانی توده ها از نظام سرمایه داری اسلامی است. توده های مردم به روشنی نشان داده اند که دیگر به دام گزینش میان “بد و بدتر” نمی افتند. آنها اگر هم در گذشته به خاطر کمتر کردن هزینه مبارزه از اختلاف های درونی جناح ها برای اصلاح های هر چند ناچیز سود برده اند اکنون دیگر  دست رد بر سینه هر دو جناح حاکمیت زده اند.

در این میان افزون بر جناح های گوناگون رژیم بسیاری از اصلاح خواهان غیردینی برای ترس از انقلاب به اندیشه نجات نظام افتاده اند و چاره و راهکار برون رفت از چالش های کنونی را گذار مسالمت آمیز به یک دموکراسى سکولار پارلمانى که  با همه پرسی همگانی انجام می شود دانسته اند.

اما آن ها نمی توانند برای ما روشن کنند که چرا رژیمی که هنوز زیر فشار آنچنانی اعتصاب ها و شورش های مردمی نیست تن به چنین همه پرسی بدهد و زمینه های فروپاشی خود را با دست خود بچیند؟

خوشبختابه تعداد کسانی که به بی سرانجامی روند اصلاحی پی برده اند هرروز زیادتر می شود، ولی با این همه بسیاری از آن ها  همچنان می کوشند تا خرگوشی از کلاه شعبده بازان جمهوری اسلامی بیرون بیاورند و ما را شگفت انگیز کنند. غافل از این که این شعبده بازان شعبده های بسیاری را مصرف و بازمصرف کرده اند و دیگر کفگیرشان به ته دیگ خورده است و چیزی زیادی در چنته ریا کاری برای فریب دادن مردم ندارند.

سیاست های ضدمردمی و ضدملی جمهوری سرمایه داری اسلامی بیشتر مردم را در دریایی از سختی ها غرق کرده است و بی خانمانی و گرسنگی  تار و پود خانواده ها  را از هم می ریزد و می پاشند.

حزب طبقه کارگر و دیگر نیروهای کارگری و سوسیالیستی در افشاء ناکارایی اصلاح خواهی در ساختار کنونی جمهوری اسلامی و با توجه به توازن کنونی نیروها نقش برازنده داشته اند.

همه ی ما می دانیم که مبارزه علیه رژیم ولایت لازم و ضروری است ولی آیا کافی است؟ ما پیکار کارگرانی را می بینیم که آگاه تر, پیوسته تر, یگانه تر  و سازمان یافته تر از گذشته گام سنگینی در راه مبارزه طبقاتی گذاشته اند. خواست های این کارگران نه تنها رژیم ولایت فقیه که در پی آن نظام سرمایه داری اسلامی را به چالش می کشاند. واکنش ما نسبت به این خصلت ضدسرمایه داری جنبش کارگری چیست؟

اگر ما به وظیفه سوسیالیستی خود در حال حاضر عمل نکنیم و تنها به وظیفه دموکراتیک خود برای جلب اعتماد متحدان بپردازیم، پس از سرنگونی رژیم  با پشتیبانی چه نیروهایی می خواهیم و می توانیم عدالت اجتماعی را در برنامه روز قرار دهیم  و با دیگر نیروها دست پنجه نرم کنیم و برنامه طبقه کارگر را به پیش بریم؟

بگذارید ما نخست به بررسی تجربه تلخی بپردازیم که به خوبی نشان می دهد که تمرکز اغراق‌آمیز و یک سویه بر سرنگونی رژیم های دیکتاتور و دست کم گرفتن و یا نادیده گرفتن وظیفه سوسیالیستی نیروهای کارگری و مترقی چه سرنوشت غم انگیز برای تهیدستان به ارمغان می آورد.

تجربه آفریقای جنوبی

 

سرنگونی رژیم آپارتاید و پایان دادن به نژادپرستی حکومتی، دستاورد بزرگی بوده است. با این حال، تغییر رژیم در سال 1994 شکاف ساختاری بسیار بزرگی را که بین اکثریت محروم سیاه پوست و اقلیت ثروتمند  سفید پوست بوده است تغییر چندانی نداده است. در حقیقت، سیاست های نئولیبرالی تحمیل شده همه نوع های نابرابری را از طبقاتی، نژادی و جنسیتی تشدید کرده است. طبقه های بالایی با هم دستی دوستان امپریالیستی خود برای انتقال صلح آمیز قدرت، توافقنامه ای را تحمیل کرده اند که در آن طبقه های بالایی سفیدپوستان بتوانند مالکیت خود را بر بهترین زمین ها، معادن، کارخانه های تولیدی و موسسات مالی حفظ کنند و همزمان به دوستان هم طبقه سیاه پوست خود فرصت عرض اندام بدهند.

پس از سرنگونی آپارتاید تنها دو راه اساسی در برابر ANC وجود داشت. ANC می توانست به مبارزه ادامه بدهد و با بسیج مردم و با پشتیبانی از شور و شوق، نیرو و کار سخت آن ها، از طریق سرمایه گذاری های دولتی و مالیات های بالا بر درآمد طبقه های بالایی، اصلاحات ارضی ریشه ای, و توقف جریان خروج سرمایه، بازنگرداندن وام های زمان آپارتاید صنعتی ملی و اقتصادی نیرومند پایه گزاری کند. راه دیگر حکومت نو این بود که مسیر سرمایه داری نئولیبرالی را با اصلاحات کوچک و غیر مهم در اینجا یا آنجا ادامه و آن را با ژست سوسیال دموکراسی به خورد مردم دهد.

اولین اقدام دولت موقت، پذیرش وام 850 میلیون دلاری از صندوق بین المللی پول بود که ظاهرن برای کاهش خشکسالی بود، ولی  در واقع برای تحمیل شرایط مخفی اقتصاد نئولیبرالی تنظیم شده بود. این وام دولت را موظف کرده بود تا  تعرفه های واردات را پایین، هزینه های دولتی و دستمزدها را کاهش و بخش دولتی را کوچک کند. افزون بر این ها، میشل کامدسوس، مدیر عامل وقت صندوق بین المللی پول، فشارهای غیررسمی اما شدیدی بر ماندلا، رئیس جمهور جدید، آورد تا وزیر دارایی و رییس  بانک مرکزی دوران آپارتاید را، هر دو از حزب ملی، دوباره انتصاب کند.

یکی دیگر از نقاط عطف مهم در ماه ژوئن سال 1996 بود، زمانی که سیاست گذاران اصلی ANC یک استراتژی اقتصادی گسترده “برگشت ناپذیر” را بدون مشورت با متحدان خود در جنبش اتحادیه و حزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP) تصویب کردند. مهندسان این استراتژی دو اقتصاددان بانک جهانی بودند.

واقعیت این است که آفریقای جنوبی آپارتاید طبقاتی را جایگزین آپارتاید نژادی کرده است که در آن  اکثریت ستمدیده با شیوه های ساختاری اقتصادی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی از دخالت در سرنوشت خود محروم شده اند و محکوم به فقر و ناداری.

ساختار طبقاتی پس از سرنگونی آپارتاید در سال 1994 تاکنون تغییری چندانی نکرده است و  فقر و نابرابری هم چنان پابرجاست. فقدان تغییرات عمده ساختاری، شگفت انگیز نیست: اقتصاد همچنان سرمایه داری است، بیکاری پایدار و بی سابقه، اصلاحات ارضی سطحی و ناچیز و توسعه کسب و کار کوچک کم حجم است.

آفریقای جنوبی در اوایل قرن بیست و یکم،  از لحاظ تاریخی با سطح بالایی از نابرابری اقتصادی، بیکاری بسیار بالا و اعتصاب کارگری گسترده و ناآرامی های شهری فراگیر درگیر است. پس از سال 2005 به بعد آفریقای جنوبی بالاترین درصد اعتصاب کارگری را در جهان داشته است. آفریقای جنوبی کشوری است که رکورد غم انگیز یکی از بالاترین سطح شورش های شهری  را در جهان دارا است. پلیس کشور در پنج سال بین 2004 تا 2009 بطور میانگین دو شورش خیابانی را روزانه ثبت کرده است.

این بی ثباتی نتیجه شکاف طبقاتی عمیق در جامعه است. بر طبق آمار ۲۰۱۷ یک درصد طبقه های بالایی ۴۲ درصد از ثروت کشور را دردست دارند.

قشرهای بالایی رشد کرده اند و سهم بیشتری از درآمد کل را به خود اختصاص داده اند، در حالی که لایه های میانی و طبقه کارگر تا حد زیادی کاهش یافته است. در زیر جدول مقایسه بین سال ۱۹۹۳ و ۲۰۰۸ را می بینیم.

سال ۲۰۰۸ سال ۲۰۰۸ سال ۱۹۹۳ سال ۱۹۹۳  
  درصد درآمد درصد جمعیت

 

درصد درآمد درصد جمعیت

 

 
  55 17 45 12 طبقه های بالایی
  35 46 45 48 طبقه های متوسط و کارگر
  10 36 10 41 طبقه های پایینی
           

برایند آن همه جان باختگی و شور و خروش انقلابی دوران مبارزه درخشان شکاف طبقاتی اندوهگین کنونی است. در پایان سال 2013، آفریقای جنوبی شش میلیاردر و تقریبا 50،000 میلیونر دلاری (بیش از 8،000 – از میلیونرهای دلاری آفریقای جنوبی سیاه پوست بوده اند)  داشت که در مجموع یک سوم کل ثروت کشور را در دست داشته اند. برخی از نخبگان اقتصادی سیاه پوست در مصرف گرایی دست بالا را گرفته اند و با اتومبیل های گران قیمت و لباس ها و جواهرات تجملی رفت و آمد می کنند و با نمایش بی وجدانه ثروت خود در برابر لایه های میانی و تهی دستان قیافه می گیرند.

این در حالی است که نرخ بیکاری در اوایل سال 2000 میلادی تا چهل درصد بوده است و در زمان انتخابات سال 2014 همچنان بیش از 25 درصد بوده است. نرخ کنونی بیکاری بسیار بالاتر از سال 1994 است. تعداد بیکاران در سال 1994 کمتر از 4 میلیون بوده است ولی در سه ماهه دوم سال 2014 تقریبا دو برابر شد و به  7.6 میلیون  نفر رسید.

 

ساختار اجتماعی در بخش کارگر نشین پایتخت Soweta به گونه زیر است. کمتر از 0.1 درصد از جمعیت سرمایه دار، 1 درصد از مدیران و سرپرستان، 6 درصد به عنوان خرده بورژوازی، بیست و چهار درصد کارگران ، 12 درصد دانش آموزان، 12 درصد بازنشستگان، 24 درصد بیکار بودند و 21 درصد دارای درآمد بخور و نمیر هستند.

تجربه آفریقای جنوبی متاسفانه به روشنی نشان می دهد که آن طور که رفیق امید با امیدواری می نویسد که “اما تردیدی نیست که با حذفِ دیکتاتوری، مانع و سدّ عمده برای ظهور و فعالیتِ سندیکاها و تشکل هایِ صنفی و سازمان یابیِ کارگران برداشته شده و با دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ جامعه و تغییر تناسبِ قوا، شرایط لازم برای به فرجام رساندنِ مبارزه طبقاتیِ زحمتکشان آماده تر خواهد شد”،  درست نیست. براندازی رژیم آپارتاید و تشکیل سازمان های صنفی و دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ نه تنها به زحمتکشان آفریقای جنوبی کمک چندانی نکرد بلکه در زمینه هایی آن ها را درمانده تر نیز کرده است.

و به نظر من دلیل بزرگ ناکامی جنبش ضدآپارتاید جداسازی مکانیکی و اغراق آمیز مبارزه علیه دیکتاتوری و انجام وظیفه سوسیالیستی و مبارزه طبقاتی بوده است.

بدین گونه پیروزی در سرنگونی آپارتاید حتا به آزادی های دموکراتیک گسترده بدل نشده است. با اینکه حزب های سیاسی، سندیکاهای کارگری و انجمن های دانشجویی آزاد هستند ولی به خاطر دموکراتیزه نشدن نهادهای دولتی و نبود شفافیت در تصمیم گیری عمومی آفریقای جنوبی همچنان یکی از فاسدترین کشورهای جهان است.

تضاد عمده روز و تضاد اصلی

 

به نظر نگارنده کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” کمی مشکل آفرین شده است. برخی از رفیق های توده ای به حق می پرسند اگر “تضاد عمده” عمده است پس “تضاد اصلی” تضادی غیرعمده است و بنابراین در درجه نخست الویت قرار ندارد؟ برخی دیگر از رفیق های توده ای باز هم به حق می پرسند اگر یک تضاد ویژه “تضاد اصلی” است پس باقی تضادها  تضادهای فرعی و بنابراین غیرعمده هستند و در درجه نخست الویت قرار ندارند؟

 

وقتی که به  لغت نامه ها و فرهنگ نامه های فارسی برای ترجمه لغت عربی “عمده” مراجعه می کنیم سردرگمی ما از این هم بیشتر می شود. لغت نامه دهخدا “عمده”  را به “بزرگ و کلان” , فرهنگ فارسی معین “عمده”  را به “برجسته و مهم” و فرهنگ فارسی عمید “عمده”  را از جمله به “اصلی” ترجمه می کند.  لغت نامه دهخدا ترجمه لغت عربی “(اصل+ی) اصلی” را به “بنیادی، واقعی، عمده” ترجمه می کند. فرهنگ فارسی معین “اصلی”  را به “حقیقی، اساسی، عمده” ترجمه می کند. پس می بینیم که لغت نامه ها و فرهنگ نامه های فارسی برای حل آشفتگی و گیجی در باره معنی واقعی دو واژه بسیار مصرف شده در ادبیات مارکسیستی به ما چندان  کمکی نمی کند.

شاید بتوان بر سر تعریف زیر تا حدی توافق ایجاد کرد. هر پدیده دارای تضادهای کوچک و بزرگ؛ اصلی و فرعی فراوانی است. با وجود تضادهای گوناگونی که در یک پدیده هست تنها یک تضاد است که با حل آن می توان ماهیت خود پدیده را تغییر داد.  آن تضادی که تضاد ماهوی یک پدیده است تضاد اصلی خوانده می شود. تضاد اصلی مربوط به تضاد داخلی پدیده هاست. به زبان دیگر پس از حل این تضاد، آن پدیده نیز از لحاظ ماهوی از بین می رود و به پدیده دیگری دگرگون می شود. برای نمونه می توان از تضاد اصلی کار و سرمایه در نظام  سرمایه داری سخن گفت که اگر این تضاد به نفع زحمتکشان حل شود ما به پدیده دیگری به نام سوسیالیسم فرارویی می کنیم.

تضاد عمده اما به یک تضاد غیراصلی گفته می شود که در لحظه معینی در زندگی آن پدیده چنان برجسته می شود که حل تضاد اصلی پدیده به حل این تضاد عمده وابسته می شود. به بیانی دیگر نمی توان بدون حل این تضاد عمده به طور جدی در راه حل تضاد اصلی گام برداشت.

شاید برخی از اختلاف های ما ریشه در درک گوناگون و گاهن متضاد ما  از این دو مقوله داشته باشد. گاهی برای نیفتادن به چاه بی ته بحث های بی سرانجام بهتر است که از بررسی تجریدی یک پدیده دوری جست و به بررسی مشخص آن پرداخت تا خود نامگذاری ویژگی های گوناگون یک پدیده برای ما هدف نشود بلکه هدف و تمرکز اصلی ما به روی کشف خود ویژگی ها باشد.

پس بهتر است به جای بحث در باره مفهوم واقعی مقوله های یاد شده ما به بررسی خود تضادها بپردازیم. فکر کنم همه ی نیروهای سوسیالیستی و کارگری از جمله توده ای ها موافق هستند که در شرایط کنونی میهن ما دو  تضاد برجسته وجود دارد. بنابراین اگر ما برای واکاوی تضادهای موجود در جامعه به جای کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی ” سخن از تضاد رویی – روبنایی و  تضاد بنیادی- زیربنایی بورزیم، درک مطلب برای ما آسان تر خواهد شد.

تضاد بنیادی- زیربنایی تضاد بین کار و سرمایه است که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پابرجا خواهد ماند و اما تضاد رویی – روبنایی مربوط به تضاد حقوقی مردم با شکل سیاسی-حقوقی نظام سرمایه داری است که می تواند دیکتاتوری فاشیستی, دیکتاتوری دینی, دیکتاتوری شاهنشاهی باشد و این تضاد تا سرنگونی این حکومت ها باقی خواهد ماند.

با توجه به آنچه بیان شد، شناخت تضاد بنیادی- زیربنایی در جامعه بسیار با اهمیت است. مردم میهن ما همانند بیش تر کشورهای جهان،  زیر نظام سرمایه داری زندگی می کنند. آری این نظام بشکل ناقص در کشور ما پایه گزاری شده است. آری این نظام در کشور ما مانند همه ی کشورهای دیگر ویژگی های محلی خود را دارد. آری روبنای این رژیم مانند همه ی کشورهای سرمایه داری شکل تاریخی و محلی خود را دارد. ولی با همه ی این ویژگی ها نظام اقتصادی و اجتماعی حاکم یک نظام سرمایه داری است. بنابراین تضاد زیربنایی نهفته در این نظام تضاد کار و سرمایه است. مبارزه برای حل این تضاد بسود گردان کار همواره و بدون در نظر گرفتن شکل روبنایی آن  از وظیفه اصلی ما است. بنابراین نبرد ضدسرمایه داری بدون توجه به شیوه اداری، حقوقی، قضایی نظام بهره کشی همیشه بخشی از مبارزه ما است. ازبن (اصلن) زاییده شدن حزب کمونیست برای حل تضاد بنیادی- زیربنایی است و بدین گونه بخش های مبارزه که مربوط به این  وظیفه می شود، توقف ناپذیر است. آگاه سازی وسازماندهی کارگران برای حل تضاد میان کار و سرمایه به نفع گردان کار از وظیفه همیشگی و روزانه حزب طبقه کارگر است.

با این تعریف هر دو تضاد روبنایی و زیربنایی از تضادهای مهم و برجسته جامعه ما می شوند. با این تعریف نه می توان از کارگران خواست تا سرنگونی رژیم از مبارزه علیه نظام سرمایه داری دست بردارند و نه می توان از آزادی خواهان خواست که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر افزار تولید دست از مبارزه برای دستیابی به حقوق دموکراتیک خود بکشند. درک تنیدگی این دو تضاد در شرایط کنونی بدین گونه آسان تر می شود.

بنابراین به نظر نگارنده، مبارزه با حکومت ولایت فقیه از مبارزه علیه اقتصاد سرمایه داری – نئولیبرالی آن جدا نیست.

تصور این که می توان دیکتاتوری ولایتی را به طور جدی تضعیف کرد و به آن ضربه ای کاری زد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلانی از اقتصاد سرمایه داری کسب می کند، تصوری بسیار در سطح و سهل انکارانه است.

اگر ما تنها به مبارزه برای حل تضاد روبنایی (تضاد دیکتاتوری ولایتی با حقوق مدنی توده ها) که لحظه ای است، قانع باشیم، در صورت پیروزی در این مبارزه، نه تنها  تضاد داخلی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی خلق نشده است، بلکه ما حتا از فراهم کردن شرایط ذهنی این کار سرباز زده ایم. شرایطی که می بایست با آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و قانع کردن لایه های میانی به درستی خواست های بینابینی تبدیل به نیروی مادی ما در نبرد برای حل تضاد زیربنایی می شد. برایند این کاهلی ذهنی و ضعف عملی موقعیت شکننده ما در مذاکره با نیروهای دیگر برای پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل و گام گذاشتن در راه رشد غیر سرمایه داری می شود. و این کار همان تکرار جانگداز تجربه مردم آفریقای جنوبی است.

مبارزه دموکراتیک زحمتکشان دستی و اندیشه ای (یدی و فکری) و مبارزه زنان و خلق ها برای دستیابی به حقوق مدنی بـا مبارزه ضد بهره کشی علیه سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد. تنیدگی تضاد رویی- روبنایی و تضاد بنیادی-زیربنایی تا اندازه ای است که نمی توان تصور کرد که رژیم قادر و مایل به عقب نشینی در برابر خواست های مردم باشد. شخص ولایت فقیه در سخنرانی مشهد خود اعتراف کرده است که از برنامه ریزان و اجراکنندگان اقتصاد نئولیبرالی در کشور بوده است. به همین خاطر در جمهوری اسلامی ایران هرگونه مبارزه صنفی مبارزه علیه ولایت فقیه تلقی می شود و خودبه خود به یک مبارزه سیاسی و طبقاتی فرا می‌روید و دگرگونی می نماید. ضرورت حل هم زمان دو تضاد روبنایی (تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت) (اصل ولایت‌فقیه در تضاد آشکار و  آشتی ناپذیر  با حاکمیت مردم است) و زیربنایی (تضاد با اقتصاد سیاسی نظام) انکارناپذیر است.

آن هایی که تنها حل تضاد روبنایی را در لحظه کنونی برجسته می کنند باید بتوانند به پرسش های زیر پاسخ دهند.

– چرا مبارزه طبقاتی را باید تا سرنگونی رژیم از دستور روز  برداشت؟

-آیا مستقل از ذهن ما مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد یا نه؟ اگر مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد که این حقیقتی است که حتا غیرمارکسیست ها هم به آن باور دارند، پس وظیفه ی ما به عنوان نیروهای سوسیالیستی و کارگری در برابر این مبارزه چیست؟

برخی ها بطور شفاف به این پرسشها پاسخ نمی دهند. بطور نمونه رفیق امید با تکیه بر ” (سند “فرازهایی از ۷۶سال…” بهمن۱۳۹۶)  می نویسد که “ولی می توان و باید درجه رویاروییِ مرحله ای نیروهایِ سیاسی در مبارزه طبقاتی را بنابر شرایطِ مشخصِ مقطعی و تضادِ اصلیِ جامعه در رژیمِ ولایی مدیریت کرد” (تکیه از نگارنده). ولی خواننده نمی تواند چیزی از معانی “مدیریت” و شکل انجام آن نه در سند و نه در نوشته رفیق امید دستگیر خود کند.

-آیا باید به کارگران بگوییم که برای حفظ اتحاد با نیروهای ضددیکتاتوری فعلن تا  فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه از مبارزه طبقاتی دست بردارند و یا دست کم از شدت آن بکاهند؟ ولی زحمتکشان بر حسب چه اعتمادی و بر پایه چه امیدی باید منتظر بمانند؟ چه کسی تعهد می کند که برسر رنجبران میهن ما مانند زحمتکشان آفریقای جنوبی نیز کلاه گذاشته نشود؟

چگونه می توان مبارزه خود را برای حل تضاد روبنایی (تضاد مردم با شکل دیکتاتوری حاکمیت) با مبارزه دیگر نیروها متمایز کرد؟ آیا واقعیت این نیست که همه ی نیروهای “چپ” و “راست” از جنبش زنان, آزادی خواهی لایه های میانه و حتا اعتصاب های کارگری علیه رژیم حمایت می کنند؟ زحمتکشان با دیدن چه نشانه هایی در مبارزه ما علیه روبنای ولایت فقیهی رژیم می توانند سیاست ما را از سیاست دیگران تمیز دهند، آن را جانبدار منافع خود درک کنند و به صف ما بپیوندند؟ مهر و نشان ما چیست و کجاست؟ افزون بر این چگونه می توان به کارگران آگاهی طبقاتی داد و آنها را برای پیشاهنگی آماده کرد و هم زمان مبارزه طبقاتی را تا اطلاع ثانوی تعطیل کرد؟ آیا یکی از ویژگی های حزب طبقه کارگر که آن را نسبت به حزب و سازمانهای بورژوازی و خرده  بورژوازی متمایز می کند همین اعتقاد به مبارزه طبقاتی و سازماندهی (و نه مدیریت)  آن نیست؟

مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی

 

در زیر به بررسی شیوه های گوناگون برای حل تضاد روبنایی و زیربنایی می پردازیم. می توان دگرگونی حکومت های دیکتاتوری و سپس سمتگیری راه سیاسی- اقتصادی پس از آن را به چند دسته ی کلی زیر تقسیم کرد.

 

شیوه دگرگونی زیربنا شیوه دگرگونی روبنا
تغییر دستگاه اقتصادی حفظ دستگاه اقتصادی براندازی اصلاح
بلند مدت و ملی-دموکراتیک انقلابی-سوسیالیستی کمی اصلاحهای سطحی حفظ کامل براندازی انقلابی براندازی با پشتیبانی نیروهای امپریالیستی از درون و برون رژیم از درون  رژیم

شیوه دگرگونی روبنا

همان گونه که می دانیم شیوه های گوناگونی برای دگرگونی رژیم ولایت فقیه وجود دارد که حزب توده ایران با رد کردن مستدل امکان اصلاح از درون و برون رژیم به براندازی معتقد است، ولی این براندازی با سازماندهی نیروهای مردمی و انقلابی صورت خواهد گرفت نه با دخالت نظامی کشورهای امپریالیستی.

کسانی این طور وانمود می کنند که انقلاب یک گزینش است و نه یک ناچاری و ناگزیری که به تهی دستان و ستم دیدگان تحمیل می شود.  در هیچ جای دنیا انقلابی ها تنها برای “عشق ورزیدن به انقلاب” انقلاب نکرده اند این طبقه های بالایی بوده اند که راه گزار مسالمت آمیز را بستند و سرمست از شراب قدرت، خود را همیشگی پنداشتند.

بسیاری از انقلابی ها حتا از خون ریزی بیزار هستند ولی وجدان طبقاتی را به دنبال احساس و عاطفه فردی خود نمی کشند. همان گونه که رفیق طبری می نویسد: “این مولّف از خون ریزی بیـزار است و خود قادر به آزار موری نیست. ولی وجدان علمی خود را به دنبال خصیصه روحی خود نمی کشد.” و   ادامه می دهد که او باید ” تاریخ را چنان که هست ببیند.”

انقلابی ها همیشه از هر فرصتی هر چند کوته و گذرا استفاده کرده اند که تا شاید ستمگران را به عقل بیاورند و به میز گفتگو بکشانند.

آنها که از پیش انقلاب را به عنوان یک راه حل محکوم می کنند ناخواسته آب بر جوی دشمنان مردم می ریزند. نخست اینکه مسئولیت انقلاب را بر دوش ناداران و پیشاهنگان آنان می گذارند و اینگونه می نمایند که دشمن خواست و اراده واگذاری ابراز قدرت را دارد ولی انقلابی ها با یکدندگی و سرسختی آنرا رد می کنند. دوم آنکه وقتی نیروهای مقاومت مردمی انقلاب را از پیش گمراهی بخوانند، این چه نشانه ای به فرمانروایان ستم پیشه می فرستد. آیا این کار پیام تسلیم ما به رژیم نیست که “هر چه می خواهد دل تنگت بکن، خیالت آسوده باد، ما مرد گفتگو و نه جنگجو هستیم.”

خوشبختانه با خیزش های چند ماهه گذشته که توده ها آشکارا از مرز میان “بد و بدتر” گذشته اند و فتیله امید به استحاله را اگر کمی پایین بود کاملن خاموش کرده اند امید اصلاح خواهان غیر حکومتی نیز مانند شبنم روی برگ با تابیدن آفتاب بخار شده است. هرروز با ژرف شدن جنبش و گسترده شدن اعتراض ها و پیوند بخش های گوناگون جنبش از تعداد اصلاح خواهان نیز کاسته می شود.

شیوه دگرگونی زیربنا

شیوه دگرگونی زیربنا هم به صورت گوناگونی انجام می گیرد که برخی از آن ها در واقع اصلن دگرگونی نیست و می توان آنها را شیوه های غیرریشه ای انطباق زیربنا با روبنای جدید خواند و نه تغییر آن.

حزب توده ایران تنها نیروی سیاسی ایرانی است که در باره تغییر زیربنایی اقتصاد سیاسی نه دچار “راست روی”  و نه دچار “چپ روی” است.

تجربه جهانی نشان داده است که گریز از سمتگیری اقتصادی سرمایه داری و گام گذاشتن در راه اقتصادی سوسیالیستی به آن آسانی که پیش بینی می شد نیست. خوشبختانه ما در زمان خود دانشمندان فرزانه ای در حزب خود داشته ایم که با گرداوری این تجربه ها و مطالعه دقیق آن ها برنامه جدیدی را زیر نام ملی- دموکراتیک طراحی کردند. بدین گونه کار ما آسان تر از دیگران است. روند ملی- دموکراتیک یک روندی است دراز که تنها با برنامه دقیق و بردباری انقلابی و جنگ طبقاتی در هر لحظه آن شدنی است. و با همه این تلاش، نتیجه این نبرد از پیش معلوم نیست. نیروهای امپریالیستی و طبقه های درون مرزی همکار آن ها پیوسته برای دگرگون کردن و به انحراف کشیدن خط اقتصادی نقشه شومی در اجرا دارند و بدین گونه حتا در آخرین لحظه می توانند سمتگیری انقلابی اقتصادی را متوقف کنند.

چون هدف های والای انقلاب بهمن به سرانجام نرسیده است و پیروزی سیاسی در سرنگونی رژیم شاهنشاهی نتوانست به دگرگونی اقتصادی- اجتماعی و جابجایی طبقاتی فرا یابد انقلاب ملی- دموکراتیک بهمن شکست خورده است.  بااین وجود مرحله انقلاب هنوز ملی- دموکراتیک است بنابراین برنامه ما برای سمتگیری رشد غیرسرمایه داری تغییر نکرده است.

گفتن اینکه راه رشد غیرسرمایه داری مستلزم وجود یک اردوگاه قوی سوسیالیستی بوده است که دیگر وجود ندارد و بنابراین گام گذاشتن در این راه غلط است یک بی عملی و تسلیم گرایی کامل است که پیروان آن خود را پیش از آغاز مبارزه تسلیم دشمن می کنند. شرایط چند قطبی موجود جهان این اجازه را به همه نیروهای ملی-دموکراتیک می دهد که با مانور ترقی خواهانه و با احترام به منافع ملی  اقتصاد ملی- دموکراتیک را پایه گزاری کنند.

خواست های بینابینی

هنگامی که از پیوند مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی سخن گفته می شود، برخی آن را یاوه سرایی و برخی آن را از تراوش مغزهای خشک می دانند. اما زمان و تاریخ نشان داده است که اگر ما نخواهیم میوه درخت با آب چشم پرورده و با خون آزادی خواهان آبیاری شده مبارزه را با عرض  احترام و مودبانه دودستی به نیروهای بورژوازی تقدیم کنیم  باید این موضوع را جدی بگیریم.

باید هم از مطلق گرایی طرفداران بورژواز- دموکراتیک مرحله انقلاب برای برجسته ساختن نبرد آزادی خواهانه و اتحادهای گسترده اجتماعی برای تغییرات اجتماعى‏‏- سیاسى پرهیز کرد. و باید هم از مطلق گرایی طرفداران انقلاب سوسیالیستی برای برجسته ساختن مبارزه طبقاتی و اتحاد پرولتری  برای تغییرات اجتماعى‏‏- اقتصادى پرهیز کرد.

نباید مثل حزب کمونیست یونان و “چپگرایان” میهنی اتحاد با نیروها و لایه های اجتماعی را به فراموشی سپرد. و هم نباید برای ایجاد اتحاد ضددیکتاتوری از مبارزه طبقاتی دست برداشت. سخن نگفتن از مبارزه طبقاتی برای جلب نیروهای متحد از دو حالت خارج نیست. یا اینکه ما به مبارزه طبقاتی باور داریم ولی نمی خواهیم با تاکید بر آن متحدان خود را بترسانیم که این ریاکاری است. یا اینکه دیگر به مبارزه طبقاتی اعتقادی نداریم که در این صورت دچار بیماری سوسیال دموکراسی شده ایم. تبلیغات طبقات حاکم برای القای این هدف کار می کند.

در انجام وظیفه مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی نباید با مطلق گراي یکی را برتر از دیگری دانست و نباید هم با اندیشه مکانیکی تقدم و تدخر برای آن قائل شد.

باید ذهن را از تفکر متافیزیکی که حتمن یکی از این دو مبارزه جلوتر و مهم تر از دیگری است خلاص کرد و به هم تنیدگی و به هم پیوستگی این دو مبارزه را درک کرد.  بنابراین تضاد “عمده” و “اصلی” در شرایط مشخص کنونی ایران، به معنای پیوند دیالکتیکی تضاد رویی-روبنایی با تضاد بنیادی-زیربنایی است.

حال می توان به حق پرسید که اگر قرار باشد که پس از سرنگونی رژیم ولایت اقتصاد سیاسی ما با سمتگیری ملی- دموکراتیک شکل بگیرد پس وظیفه فعلی ما چیست؟ آیا اول بهتر نیست که به سرنگونی رژیم بپردازیم و پس از آزادی سندیکاها و دموکراتیزه شدن تصمیمات دولتی به اجرای پایه گزاری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک بپردازم؟

تاکید بر پیوند دیالکتیکی میان مبارزه دموکراتیک- سوسیالیستی برای نشان دادن تسلط به ادبیات مارکسیستی نیست بلکه برای خارج شدن از گرداب مکانیکی الویت مبارزه ها است. انجام وظیفه ی سوسیالیستی به معنای انقلاب سوسیالیستی هم نیست که کسانی برای جداکردن وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی ما از فراهم نبودن شرایط آن صحبت می کنند. حقیقت اینکه پایه گزاری یک اقتصاد ملی از لحاظ زمانی پس از سرنگونی رژیم انجام می گیرد دلیلی برای تعطیل ترویج، تبلیغ و روشنگری در باره برنامه های ما برای یک اقتصاد غیرسرمایه داری نیست. این درست است که پایه گزاری اقتصاد ملی- دموکراتیک پس از سرنگونی رژیم ولایت فقیه انجام خواهد گرفت، ولی این درست نیست که مبارزه برای تحقق بخشیدن به وظیفه سوسیالیستی را به فردای پس از سرنگونی جمهوری اسلامی واگذار کرد. وظیفه سوسیالیستی ما همزمان با وظیفه دموکراتیک ما می تواند و باید در دستور کار روزانه ما باشد.

سوال درست اما این است که چگونه می توان مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی را که دوگانگی آشکار دارد، به یک مبارزه یگانه  دگرگون کرد؟ چگونه وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی را با هم تلفیق کنیم؟ آیا یک روز باید فریاد “مرگ بر سرمایه دار”  سر دهیم و  روز دیگر فریاد “مرگ بر ولایت فقیه”؟

حل آن در پیداکردن و توضیح حلقه ای است که این دو مبارزه را به هم پیوند می دهد.  آیا مبارزه طبقاتی وجود دارد؟ آیا مبارزه برای تغییر بنیادی بخشی از مبارزه ماست؟ اگر جواب به هر دو پرسش آری است، پس باید بجای الویت دادن به یک مبارزه حلقه پیوند آنرا پیدا کرد.

حلقه پیوند این دو مبارزه در بیان خواسته های بینابینیِ زحمتکشان و لایه های دیگر است. خواست هایی که توده ها را به تدریج به پیوند مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی آشنا می کند. برای نمونه افشاگری کارکرد ولایت فقیه برای حذف برنامه های اقتصادی مترقی قانون اساسی و اجرای برنامه ی اقتصادی نولیبرالی بخشی از مبارزه بينابيني است که توده ها را با سرشت پاسبانی ولایت فقیه برای سرمایه آشنا می سازد. یا افشای شلاق خوردن کارگرانی که برای دستمزد عقب افتاده خود اعتصاب می کنند به توده ها نشان می دهد که رژیم ولایت فقیه در دفاع از منافع سرمایه داران و نظام سرمایه با کسی شوخی ندارد. و یا آشکار کردن پیوند میان ستم طبقاتی و ستم جنسیتی به زنان نشان می دهد که زن ستیزی رژیم سرمایه داری اسلامی برای خشنودی خدا نیست. چراکه همین زن ستیزی در نظام های سرمایه داری مشابه با تکیه بر نهادهای دینی دیگری همچون هندو در هند، بودایی در سریلانکا و کاتولیک در فیلیپین دیده می شود.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری با تکیه بر خواست های  بینابینی می توانند بدون ریاکاری در برابر لایه های اجتماعی و بدون تعطیل کردن مبارزه طبقاتی  به پیوند وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی در مبارزه عملی و روزانه بپردازند. با این کار برای نمونه جنبش زنان در می یابد که مبارزه صنفی- سیاسی طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری ولایی در راه آزادی خواهی این جنبش نیز هست.  جنبش زنان بدین گونه از مسیر سطحی و انحرافی مردستیزی خارج و در جاده درست مبارزه با مردسالاری نظام طبقاتی سرمایه داری گام خواهد گذاشت.

بیان خواست های بینابینی باید همراه با توضیح و قابل درک ساختن مضمون اقتصادی و سیاسی مرحله ملی- دموکراتیک برای نیروهای اجتماعی متحد باشد. برای انجام موفقیت آمیز این کار ما باید ابتکار عمل را در دست بگیریم و نه اینکه سیاست خود را با خواست های دیگران وقف بدهیم. به گفته رفیق جانباخته زنده یاد بهزادی از یک سوی حزب انقلابی طبقه کارگر مسئولیت اساسی انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را در برابر ضد انقلاب دارد  و باید این انتخاب را به وی تحمیل نماید و از سوی دیگر باید سایر نیروهای انقلابی را برای این انتخاب قانع و نظرشان را جلب کند.

اما اگر مبارزه دموکراتیک می تواند خود جوش و ناخودآگاه باشد، پیوند پیروزمندانه آن با مبارزه سوسیالیستی دیگر خودجوش و ناخودآگاه نیست. بلکه ارتباط مستقیم به کوشش و هشیاری نیروهای سوسیالیستی دارد تا هم با آگاهی سازی طبقاتی طبقه کارگر را به منافع خود آشنا کند و هم نیروهای متحد را متقاعد سازد که یک حکومت ملی- دموکراتیک تامین کننده منافع کوتاه و بلند مدت آن ها نیز هست.

ما می توانیم با ارائه یک برنامه علمی اقتصادی بر پایه دموکراتیزه کردن اداری و حقوقی بخش عمومی- دموکراتیک و بنیانگزاری یک اقتصاد ملی بر پایه اقتصادی عمومی، خصوصی و تعاونی نظر مناسب لایه های اجتماعی بینابینی را به برنامه خود جلب کنیم و آنها را  خشنود سازیم. بدین گونه می توان بین خواست های دموکراتیک زحمتکشان برای ایجاد سازمان های صنفی و خواست های جوانان و زنان برای آزادی اجتماعی و فردی با حذف حجاب و تحقق نسبي عدالت اجتماعي و اقتصادی  با تغییرات بنیادی پل زد.  وقتی آرزوی آزادی جوانان و زنان در یک چارچوب ملی- دموکراتیک توضیح داده شود، فهم آن  به مراتب آسان تر و پربارتر و برّاتر از افشاء ساده زن ستیزی و آزادی کشی رژیم ولایت فقیه است و در ثانی به افشاگری ما مهر و نشان سوسیالیستی می زند.

برای نمونه بیان خواست نظارت عمومی- دموکراتیک بر بازرگانی خارجی، هم  به کشاورزان امید می دهد که با توجه به کنترل واردات آنها توانایی فروش محصول خود را خواهند داشت و هم زمان به بورژوازی ملی ارزش افزا نشان می دهد که از تولید داخلی حمایت  و از ورود بی رویه محصولات خارجی جلوگیری خواهد شد.

در شرایط کنونی بورژوازی ملی از طرف بورژوازی انگلی اداری و تجاری سرکوب می شود و آن ها با ایجاد موانع اقتصادی و اداری از پیشرفت بورژوازی ملی نه تنها جلوگیری می کنند بلکه ان را دائمن به عقب بر می گردانند. بنابراین گذار از نظام سرمايه داري وابسته به سود باقی مانده طبقه بورژوازی ملی ارزش افزا نیز هست.

از نمونه دیگری که می توان یاد کرد نظارت عمومی- دموکراتیک بر سرمایه مالی و بانک ها است. با اینکار ما سرمایه را به کارهای تولیدی و مسکن سازی ارزان هدایت می کنیم و به لایه های میانی اجتماعی امید کسب و کار و توانایی پرداخت رهن و یا خرید مسکن می دهیم . و هم زمان به بخش خصوصی ارزش افزا و شغل آفرین امید می دهیم که از ابتکارها و سرمایه گزاری های آنها حمایت می کنیم.

حزب توده ایران تنها نیروی سیاسی است که دارای این برنامه بینابینی است که برای نمونه در زیر به گوشه ای از برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک از مصوب های کنگره ششم حزب توده ایران  اشاره می شود

دگرگون کردن ساختار فاسد اداری؛ ایجاد نظام اداری- دموکراتیک؛ شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی؛ مبارزه برای محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک؛ گسترش فعالیت های اقتصادی و تولید کالاها؛ محو نقش محوری فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی ؛ محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی؛ محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ؛ اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان؛ عدالت اجتماعی؛ نظام مالیاتی مترقی؛ نظارت بر بازرگانی خارجی؛ قانون های ارضی با سهیم کردن مستقیم دهقان در مالکیت و سود؛ حفظ محیط زیست ووو .

همانطور که می بینید برای انجام وظیفه سوسیالیستی نیازی به دادوفریاد “چپ گرایانه” نیست. کافی است که ما همراه با افشاگری رژیم ولایت به تبلیغ مصوب های اقتصادی- اجتماعی حزب میان توده ها بپردازم و تصویری را که حزب از یک آینده ملی- دموکراتیک در ذهن دارد به توده ها منتقل کنیم. این ها بیان خواست های بینابینی است که نه تنها به اتحاد گسترده ضددیکتاتوری ضربه نمی زند بلکه موجب تقویت اتحاد اجتماعی علیه رژیم اسلامی نیز می شود.

اگر گروه مذاکره ANC همراه به پایان دادن آپارتاید نژادی  به اندیشه پایان ستم طبقاتی نیز می بود، سرنوشت زحمتکشان آفریقای جنوبی امروز این همه دردناک و در مواردی بدتر از دوران آپارتاید نبود.

بنابراین نباید با اغراق به خصلت آزادی خواهی جنبش به خواست توده ها برای خلاص شدن از بند نظام بهره کشی سرمایه داری با اغماض نگاه کرد. این درست که با رهایی شدن از دیکتاتوری روشنفکران می توانند دوباره در باره ادبیات، جامعه شناسی، تاتر، شعر وووو آزادانه بنویسند و بگویند. این هم درست که زنان از بند اسارت حجاب رهایی می یابند. ولی پس از رهایی از دیکتاتوری چه چیزی نسیب زحمتکشان شهر و روستا که بیش تر به فکر سیرکردن شکم گرسنه کودکان خود هستند تا ادبیات و حجاب می شود؟ چطور می توان بدون قول کار، مسکن و نان آن ها را قانع کرد که برای آزادی چند روزنامه جان خود و فرزندان خود را به خطر بیاندازند و وارد میدان نبرد شوند؟

این ادعا غلو نیست که  بیش تر مردم ما  برای تحقق خواست های اقتصادی (کار, مسکن, نان ) خواستار سرنگونی رژیم  ديكتاتوري ولایت فقیهی هستند. نشانه های بارز آن نیز از محبوب نبودن اصلاح طلبان است که با آن که در دوران قدرت خود به نیازهای مدنی تا اندازه ی ناچیزی پاسخ دادند ولی چون که همان راه رشد اقتصادی نئولیبرالی را ادامه دادند از پشتیبانی قاطع زحمتکشان برخوردار نشدند. کارگران ما گسترش صنایع ملی می خواهند تا کارآفرین و ارزش افزا باشد . کشاورزان ما کنترل بازرگانی خارجی و واردات محصولات کشاورزی و حمایت حکومتی می خواهند تا بتوانند با کالاهای نامرغوب خارجی رقابت کنند. این خواست ها تنها با ایجاد يك اقتصاد سياسي مردمي و ملي برآورده خواهد شد.

بنابراین قانع شدن  به مبارزه برای  براندازی رژیم ولایت فقیه کافی نیست. حتا افشاگری علیه برنامه های نولیبرالی بدون یک چارچوب ضدسرمایه داری  همچنان که نگارنده در مقاله ی دیگری نشان داده است کافی نیست. با رسوایی اندیشه و برنامه عملی نئولیبرال ها منتقدان آن نیز زیاد شده اند و از جمله برخی از اقتصاددانان بزرگ بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به دسته انتقاد گرایان نئولیبرآلیسم پیوستند. نظام سرمایه داری گنجایش انتقادپذیری از شیوه های اقتصادی گوناگون اجرای بهره کشی را دارد بنابراین باید هنگام افشاگری علیه سیاست های نئولیبرالی به پیوند ان با  نظام سرمایه داری که بر پایه ملکیت خصوصی بر ابزار تولید است تاکید کرد.

چند مقوله مهم درحکومت ملی و دموکراتیک

 

سخن گفتن از حکومت ملی و دموکراتیک بدون یادآوری  مقوله های “آزادی هاى دموكراتيك” و “عدالت اجتماعى” و “اقتصاد ملی” کامل نیست.

دو مقوله برای روشن کردن این تضادها به کار برده می شود. مقوله “آزادی هاى دموكراتيك” که با سرنگونی نیروهای مستبد و نهادینه کردن حقوق مدنی تضاد رویی-روبنایی را حل می کند و مقوله “عدالت اجتماعى” است که مبارزه برای آن تا حل کامل تضاد کار و سرمایه ادامه خواهد یافت.

پس از سرنگونی رژیم های ستمگر تضاد رویی- روبنایی کم و بیش از بین  می رود و تنها تضاد بنیادی-زیربنایی به عنوان تضاد “عمده ” و روز باقی می ماند.

انقلاب بهمن نتوانست با پایه گزاری یک اقتصاد ملی و مردمی در حل تضاد اصلی گام بردارد و فرارویید. برایند این غفلت و کژروی و راست روی قربانی کردن هم آزادی های دموکراتیک و هم عدالت اجتماعی بوده است. آن که گفت “آزادی میوه شیرین عدالت اجتماعی است” یاوه نگفته است. سردمداران ولایت فقیه برای تحکیم منافع بورژوازی اداری و تجاری و عدم اجرای عدالت اجتماعی  بود که سر آزادی، آزادی خواهی و آزادی خواهان را با شمشیر اسلام بریدند.

به همین گونه باید گفت که برای حزب توده ایران پس از سرنگونی رژیم شاهنشاهی و اجرای فاز نخست انقلاب ملی ـ  دموکراتیک  تضاد “عمده” و “اصلی” بر راستای حل تضاد کار و سرمایه بوده است که می توانست با اجرای اقتصاد سیاسی مناسب با مرحله انقلاب عدالت اجتماعی را گسترش دهد. (البته جای بحث دارد و می توان ادعا کرد که بخش اول تضاد رویی-روبنایی با توجه به این که انقلاب نتوانست حقوق دموکراتیک مردم را نهادینه کند حل نشده باقی ماند و هدف مرحله اول نیز هم شکست خورده بود).

بنابراین تجربه انقلاب ما و آفریقای جنوبی نشان می دهد که تضمین کننده آزادی های دموکراتیک و عدالت اجتماعی پیشاهنگی نیروهای کارگری در جنبش است. تنها طبقه کارگر است که به خاطر نداشتن منافع طبقاتی در پابرجایی ستم های گوناگون می تواند آزادی های دموکراتیک را نهادینه کند. و تنها این طبقه است که تضمین کننده اجرای کامل عدالت اجتماعی است. بنابراین پیشاهنگ و ضامن اجرای پیروزمندانه هدف ها والای انقلاب ملی- دموکراتیک طبقه کارگر است.

برخی ها با یاداوری “جهانی شدن” اقتصاد ازما می پرسند آیا واقعن جنبه ملی انقلاب و مبارزه ضدامپریالیستی معنایی دارد؟ دسته ای دیگر با اشاره به جنگ سخنی میان امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی این دعوا و منازعه را تا سطح مبارزه ضدامپریالیستی ارتقاء می دهند . هر دوی این دسته ها از اندیشه مارکسیستی به دور هستند. واقعیت این است که نظام سرمایه داری ایران تا ریشه وابستـه به نظام اقتصادی جهانی امپریالیسم است.

سایت اقتصادی tradingeconomics.com واردات و صادرات ایران را در ۲۰۱۷ میلادی به شرح زیر اعلام می کند.

واردات اصلی ایران عبارت است از: ماشین آلات غیر الکتریکی (17 درصد کل واردات)، آهن و فولاد (14 درصد)، مواد شیمیایی و محصولات مرتبط (11 درصد)، وسایل نقلیه حمل و نقل (9 درصد)، ماشین آلات و ابزار الکتریکی، ).

شرکای اصلی واردات عبارتند از: امارات متحده عربی (31 درصد کل واردات) و چین (17 درصد). دیگران عبارتند از: کره جنوبی، ترکیه و آلمان.

نفت و گاز طبیعی مهمترین صادرات ایران است که 82 درصد از درآمد صادرات کشور را تشکیل می دهد. دیگر صادرات شامل مواد شیمیایی، پلاستیک، میوه ها، محصولات سرامیکی و فلزات است. شرکای اصلی صادرات ایران عبارتند از: چین (21 درصد کل صادرات)، ژاپن (9.2 درصد) و ترکیه (9 درصد). دیگران عبارتند از: کره جنوبی و ایتالیا.

اگر از سهم ناچیز جمهوری خلق چین ۱۷ درصد واردات و ۲۱ درصد صادرات؛ (در  ضمن چین تنها کشوری است که در سال گذشته موازنه تجاری مثبت به نفع ایران داشته است) بگذریم، متوجه می شویم که ۸۰ درصد از روابط اقتصادی کشور با کشورهای امپریالیستی و یا با کشورهای سرمایه داری ارتجاعی است. اگر این وابستگی اقتصادی به امپریالیسم وجود نداشت اهرمی هم برای کشورهای غربی و امریکا برای به مذاکره نشاندن جمهوری اسلامی در باره انرژی هسته ای نیز وجود نداشت. اگر این وابستگی اقتصادی به امپریالیسم وجود نداشت سران جمهوری اسلامی نیز بعد از امضاء قرارداد برجام به این اندازه به برداشتن تحریم ها اشاره نمی کردند و دولت آقای روحانی نیز خودش را پیروز این قرارداد قلمداد نمی کرد.

از اين روي نيز مبارزه براي اقتصاد ملي- دمكراتيك مبارزه افشاگرانه عليه رژيم ولایت فقیه و وابستگي اقتصادي آن به امپریالیسم نیز هست.

سرنگوني رژيم ولايت بدون ايجاد زيربناي اقتصاد ملي- دمكراتيك بی دورنما و بدون چشم انداز است.  نمی توان بدون ضربه زدن به زیربنای سرمایه داری رژیم ولایت به روبنایی که مناسب نظام بهره کشی در کشور است ضربه جدی زد . و همزمان ضربه زدن به ديكتاتوري ولایت یک مبارزه ضد سرمايه داري نیز هست. به سخنی دیگر تضاد روبنایی و زیربنایی با هم تنیده و آمیخته اند و هر دو از تضاد عمده کنونی هستند. می‌توان از انطباق دو تضاد در شرایط کنونی ایران صحبت نمود.

بنابراین تضاد واحد و  آشتی ناپذیر مردم ما با روبنای سیاسی ستمگرانه ولایی و با زیربنای اقتصادیِ ضد مردمی و ضد ملی نظام سرمایه داری حاکم است. تنها یک حکومت ملی- دموکراتیک انقلاب می تواند این تضاد را با تضمین آزادی های فردی و اجتماعی و دموکراتیزه کردن دستگاه دولتی و سیاسی و سمتگیری غیرسرمایه داری اقتصادی حل کند.

روشن است که در حالیکه حرکت از نظام سرمایه داری و پایه ریزی اقتصاد ملی-دموکراتیک از وظیفه ترویجی, تبلیغی و سازمانی ما است، ولی حرکت از  اقتصاد ملی- دموکراتیک به سوی یک اقتصاد سوسیالیستی بسته به توزان نیروهای این دوره دارد که می تواند همان طور که جمهوری خلق چین نشان می دهد یک دوره دراز و پر از پیش رفت و پس رفت باشد.

پایان سخن

 

این اندیشه که نمی توان در هر دو صحنه مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی همزمان حضور داشت یک اندیشه متافیزیکی است که پدیده ها را جدا از هم و یا حتا بدتر در برابر هم می بیند و برای پدیده ها اول و آخر قائل می شود. تمرکز به روی برداشتن دیکتاتور به عنوان قدم اول به چند دلیل یک سیاست یک چشمی است. این نظر مبارزه را به طور مکانیکی به مرحله اول و دوم تقسیم می کند و مبارزه ی هم زمان را علیه هر دو به دلیل های مبهمی ناممکن می داند.

آن هایی که فکر می کنند که شرکت در  مبارزه ی طبقاتی به اتحاد ما با نیروهای اجتماعی  زیان می زند باید بگویند که چرا؟

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم بدون اراده ما مبارزه ضددیکتاتوری ولایی و مبارزه طبقاتی در سطح و عمق جامعه وجود دارد. ما یا می توانیم با شرکت فعال در مبارزه طبقاتی نکته های مشترک آن را با جنبش  ضددیکتاتوری بیابیم و آن ها را با هم پیوند بزنیم. یا می توانیم جنبش ضددیکتاتوری را به حال خود رها کنیم و تنها به مبارزه طبقاتی بپردازم. و یا می توانیم مبارزه طبقاتی را رها کنیم و تنها به مبارزه ضددیکتاتوری بسنده کنیم. راه دیگری وجود ندارد.

آیا می توان در این میان با کم رنگ کردن مبارزه طبقاتی و بالا بردن شعله فتیله ضددیکتاتوری  برای جلب نظر متحدان جای خوشی برای خود دست پا کرد؟ این کار بی ریب (بدون شک)  برای زمان کوتاهی و به قیمت از دست دادن پشتیبانی طبقه ای که ما خود را پیشاهنگ آن می دانیم شدنی است.

ولی آیا صادقانه تر نیست که ما بر خصلت طبقاتی خود پافشاری کنیم و در کنار زحمتکشان بمانیم و همزمان به متحدان توضیح دهیم که ما بدون یاری آنها نمی توانیم انقلاب  ملی- دموکراتیک را به ثمر برسانیم؟ آیا بهتر نیست که به نیروهای متحد توضیح دهیم که برنامه های ما برای جامعه آینده تامین کننده منافع آنها نیز هست؟ آیا بهتر نیست که به نیروهای متحد توضیح دهیم که طبقه کارگر تنها ضامن نهادینه شدن آزادی های دمکراتیک هست؟

سیاست پشت پا انداختن و تعویق مبارزه طبقاتی را ما در سی سال گذشته توسط سوسیال دموکرات های اروپایی دیدیم. سیاستی که ابتکار عمل را دودست به نیروهای نئولیبرالی هدیه کرده است. و با تضعیف “چپ” طبقه های زحمتکش بستوه آمده از سیستم نئولیبرالی نظام سرمایه داری را به سمت “راست افراطی” سوق داد. و حتا در میهن خودمان “راست ترین” دولت تاریخ دولت آقای احمدی نژاد با دزدیدن شعار “چپ”ها و سخن گفتن از عدالت اجتماعی بود که خود را کماکان زنده نگه داشته بود.

با پایبندی و شرکت در مبارزه طبقاتی ما اندیشه های خود را با در میان گذاشتن آنها با زحمتکشان به یک نیروی مادی بدل می کنیم که فراهم آورنده شرایط ذهنی انقلاب برای تغییرات بنیادین پس از سرنگونی نیز هست.

یادمان باشد که اصلاح خواهان درون و برون رژیم و “راه توده” با پشتیبانی از طبقه های حاکم نخست با هزار کلک کوشیدند که ما را با ولایت فقیه ای که حافظ منافع طبقه های حاکم است آشتی دهند. وقتی که در این کار موفق نشده اند و شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” همگانی شد اکنون می کوشند که ما را از ضربه زدن به زیربنای اقتصادی- اجتماعی جمهوری سرمایه داری اسلامی باز دارند.

اصلاح خواهانی که می خواهند نظام سرمایه داری اسلامی را از زیر ضربه خارج کنند به ما وعده می دهند که اگر ما با آنها همگامی و همکاری کنیم بعدها اجازه خواهیم داشت که با تشکیل تشکلات صنفی از منافع زحمتکشان دفاع کنیم. ولی فعلن از این کار دست برداریم.

کسانی هستند که با آن که خود را توده ای می دانند، ولی تاکید حزب طبقه کارگر بر مبارزه طبقاتی را “چپ روی”  می خوانند و با درک ناکامل از سیاست قبل از انقلاب حزب توده ایران این طور وانمود می کنند که الویت حزب در آن زمان تنها مبارزه با دیکتاتوری شاه بوده است. پیشنهاد می شود که این رفیق ها دوباره کتاب باارزش رفیق جان باخته جوانشیر “سیمای مردمی حزب توده ی ایران” و  مقاله معروف رفیق جان باخته بهزادی درباره جبهه ی ضد دیکتاتوری با سرشت ضد امپریالیستی با عنوان “صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر حزب باید انتخاب کند” را بخوانند.

سرچشمه

Class in Soweto; Peter Alexander

Class, Race, and Inequality in South Africa; Jeremy Seekings

صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند؛ منوچهر بهزادی

سیمای مردمی حزب توده ایران؛ جوانشیر

نوشته های ذکر شده

برنامه اقتصاد ملی؛ فرهاد عاصمی

موانع نظری و عملیِ تزِ “برپاییِ دو جبهه همزمان” ؛ امید 

ناکارایی افشا ترفندهای نئولیبرالیسم بدون ارائه چشم انداز سوسیالیستی!؛ سیامک

باز هم در باره راه رشد غیر سرمایه داری! ؛ سیامک

فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه‌ها و برنامه‌های حزب تودهٔ ایران در روند مبارزه برای تغییرهای بنیادین و دموکراتیک در ایران؛ حزب توده ایران

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5345




در جمهوری اسلامی بهار همواره بدون نان و آزادی است!
تنها گُل اتحاد و مبارزه باغ آینده را بهار سازد!

دوره جدید: مقاله شماره: ۳ ( ۷ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 امسال هم بهار
 با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
 در پشت این دریچه خاموش هر سحر
 بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
شادی
 آن دختر ملوس ازاین خانه رفته است

(سیاوش کسرایی)

 

بهار به دل سرد زمستان تیری رها می کند و با پرتو درخشان خود جهان تاريک را تابناک می سازد. بهار ما را از سنگینی لایه های تودرتوی تن پوش زمستانی می رهاند و بوسه های آتشین خورشید را به روی پوست می نشاند. بهار نازنین هر روز کمی از دُم شب قیچی می کند و به درازای روز می افزاید، و بدینگونه با افزایش نور روان ما را شاد تر و تن را سبک تر می کند.

با رسیدن بهار پرندگان مهاجر که از سردی جانسوز زمستان به جان آمده و رخت سفر بسته بودند دوباره به لانه هایشان باز می گردند و باز سپیده دمان بیرون پنجره ها با سرودهای زیبایشان گوش ما را قلقلک می دهند و ما را از تابیدن آفتاب با خبر می سازند. طبیعت بی جان زمستان پَرِ پرواز رویا را می چیند و دختران و پسران جوان را شوری برای شبگردی در کوچه های سرد و تاریک نیست. بهار اما فصل عاشقان هست. نیاکان ما گُل و بُلبُل را در پیوند ناگسستنی با دلداگی می دانستند و بهار با گستردن فرش های رنگارنگ ما را به طبیعت مهمان نواز فرا می خواند و دَروازه دل های زنگزده عاشقان را به سوی مهر می گشاید.

با باز کردن پنجره ها بهار بوی گلها را جانشین هوای سنگین خانه می کند و  خاموشی مرگبار  آنرا با آواز پرندگان پُر می کند. بهار با روشنی و گرمی خود ما را با طبیعت پیرامون دوباره آشتی می دهد. گل های آبی و زرد و سرخ و درختان برگ سبز و سپیدگُل دانه امید در دل یخ زده ی ما می کارند. در بهار نطفه ی میوه های شیرینی را که حس چشایی ما را نوازش و دهان را مطبوع  می کند کاشته می شود. سبزیجات تازه و ترد دوباره زینت بخش سفره های شام می شوند.

حتا جانوران دوباره به چرخش همیشگی زمین به دور خود باور می کنند و قوهای سپید در دریاچه های آبی با رقص گردان های افراشته خود با تخم گزاری نسل نو به فرارسیدن بهار خوش آمد می گویند.

با این همه دگرگونی های دلکش و دلنواز ولی ما هنوز آنگونه که باید شاد نیستیم. تا زمانی که ارمغان های دل انگیز بهار پیشکش همه ی مردمان ما نشود ما نمی توانیم آن گونه که شایسته بهار است به پیشوازش رویم.

سفره مردمان کار نه از میوه و آجیل که از نان خالی است. با افزایش گرانی فرودستان نادارتر می شوند. بسیاری از هم میهنان ما زیر فشار سنگین گرانی و ناتوانی کمر شکسته اند و خانواده هایشان در حال متلاشی شدن است. بسیاری از هم میهنان ما برای زنده ماندن ناگزیر به فروش تن و یا اندام های بدن در “بازار آزاد” سرمایه می شوند. کشاورزان ما زیر فشار واردات میوه و حبوبات  ارزان به ناگزیر از ده ها می گریزند و در حلبی آبادهای شهرهای بزرگ جای “ناخوش” می کنند. کودکان خیابانی ما برای سیرکردن شکم حتا یک تکه نان خشک ندارند. شکاف طبقاتی هرروز ژرف تر و تهی دستان هرروز تنگدست تر می شوند. رانت خواران و بانک داران ولی هرروز فربه تر و پروارتر می شوند.

موهای زنان دلاور ما زیر روسری چو گُل آفتابگردان نور ندیده پژمرده می شود. جوانان اعتراضگر در خیابان ها دزدیده می شوند و در تاریک خانه های امنیتی خودسرانه بازداشت و مورد تجاوز قرار می گیرند. زندانیان سیاسی ما در چنگال دژخیمان خون آشام شکنجه می شوند. گروه کوچک خودکامی بر سرنوشت مردم کارکن چیره است. آزادی بیان و اندیشه زیر شمشیر تاریک اندیشی سربریده است. قلم به دستان آزاده در زندان قطره قطره می میرند و داروغگانی که جار تقدس آیه های آسمانی می کشند در خیابان ها فرمان می رانند.

حتا جانوران بی زبان نیز از آزار و گزند ولایت فقیه در امان نمانده اند. پرنده، جونده، درنده و شکار شونده همه در دام نظام جمهوری اسلامی گرفتار شده اند و روی به نابودی دارند. جمهوری سرمایه داری اسلامی به جنگل های کشور چون کارخانه پول سازی می نگرد و درختان کهن چند سدساله را  که به پاکسازی هوای آلوده شهرهای دوروبر و تازگی تن و روان خسته شهرنشینان یاری می رسانند را به چوب های بی ارزش ولی گران قیمت دگرگون می کند.

ما نمی توانیم با چشم بستن به روی این همه بدبختی ها و گرفتاری ها در پیله ی پُرشکوه خود خوشبخت باشیم. ما خوشبخت نیستیم چراکه در میهن ما “تنها يک خوشبختی ممکن است و آن خوشبختی خوک‌منشانه است”.

سیاست واپسگرایانه ولایتی با سمت گیری اقتصادی سرمایه داری- نئولیبرالی مردم را به ستوه آورده است. سیاست خانمان برانداز، مردم کُش و میهن فروش نئولیبرالی که به فرمان صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به اجرا درآمده است راه چپاولگران برونی و رانت خواران درونی را برای دزدیدن سرمایه ملی باز کرده است.

در این زمان خوشبختی تنها با گام گذاشتن در راه مبارزه علیه آنچه که انسانی نیست شدنی است. ما برای خوشبخت شدن خود “باید سراپای جامعه  را انسانی ” کنیم.

با این همه درد و رنج، گرسنگی و بدبختی باز باید به آینده خوش بین و امیدوار بود. نشانه های فرارسیدن بهار زحمتکشان و بهار آزادی فراوان است.

اين همه می گويدم هر شب
اين همه می گويدم هر روز
باز می آيد بهار رفته از خانه
باز می آيد بهار زندگی افروز

(سیاوش کسرایی)

خوشبختانه گردان کسانی که در راه آزادی و خوشبختی فرودستان و ستمدیدگان می رزمند هرروز بزرگ تر می شود و میدان نبرد هرروز پهناورتر.

مردمانی که کارد به استخوان رسیده هستند در مبارزه چیزی جز زنجیر بردگی از دست نخواهند داد. خیزش های آزادی خواهانه کنونی زنان و جوانان و اعتصاب گسترده کارگران علیه سیاست کلان اقتصادی که با پیامد بیکاری، گرانی، همراه است دارای ویژگی های رهایی بخش و برابرخواهانه نیرومندی است.

بی ریب (بی شک) در آینده ای نزدیک خرمن خشم توده ها با جرقه ای شعله ور خواهد شد و کاخ سرمایه داران بازرگانی و اداری و جانماز شیخان نیرنگ باز و دورو را به آنی به آتش خواهد کشید. توده ها دیگر از دایره باطل “گزینش میان بد و بدتر”  گذشته اند و چاکران ولایت فقیه را همراه با پندگویان ولایت فقیه به کار خود رها کرده اند. توده ها به روشنی راه مبارزه را به ما نشان داده اند. مردم ما دست رد به نظام سرمایه داری ولایت فقیهی زده اند. آن ها نه ژاژخایان و یاوه سرایان دینی و نه بهره کشان و رانت خواران ریش آراسته می خواهند. بدینگونه میدان نبرد برای ورود سنگین و پیشاهنگی نیروهای کارگری و سوسیالیستی آماده است.

در این جنگ دوگانه و همزمان علیه تاریک اندیشی و بهره کشی نئولیبرالی این گونه به نظر می رسد که وظیفه توده ای ها از همه سنگین تر است. بدبختانه “چپ نوین” حتا سخن گفتن در باره پیوند میان مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی را بایسته نمی داند و آنرا شاید ازبن (اصلن)  درنیابد.

دسته های پراکنده توده ای اگر چه با هم همرای نایستند ولی دست کم بایستگی گفتگو در این باره را می دانند. هنوز توده ای ها با همه پراکندگی نظری و تشکیلاتی به خاطر گنجینه فرهنگی باارزشی که از حزب خود به ارث برده اند همه جانبه تر می اندیشند و همسنگی(توازن) خرد و احساس را در واکاوی پدیده های پیچیده نگه می دارند (حفظ می کنند).در مجموع واقع گرا هستند بدون آنکه تسلیم واقعیت شوند؛ انقلابی هستند بدون آنکه ماجراجو باشند.

ولی افسوس و دریغ که با همه ی این ویژگی‌های برازنده بسیاری نتوانستند که بر خودمداری، خودستایی، ترحم به خود، انتقام جویی، انحصارطلبی، خودسری و یکدندگی پیروز شوند و با دوری از فرقه گرایی و با پیروی از جانبداری طبقاتی، منافع زحمتکشان را بالاتر از خود قرار دهند.

همگان می دانیم که نیرومندی ما در یگانگی ماست. این را هم می دانیم که همه ی ما برای تضمین این یگانگی باید در برخی از موارد کوتاه بیاییم. اگر وحدت تشکیلاتی نه، دست کم در آینده ای نزدیک وحدت نظری در باره کلی ترین مسائل روز بین توده ای ها باید شدنی باشد.

همراه شو رفیق!

تنها نمان به درد       کین درد مشترک
هرگز جدا جدا         درمان نمی شود
دشوار زندگی          هرگز برای ما
بی رزم مشترک      آسان نمی شود

 

نگذاریم زمان باارزش آن قدر بگذرد که توده ها با سیلی جنبش ما را از سستی سنگین زمستانی خودتنیدگی به خود آورند. آن ها که در حساس ترین لحظه زندگی از یاری ما بی بهره می مانند، هرگز ما را نخواهند بخشید. با درنیافتن وظیفه سنگینی که بر دوش داریم نفرین همیشگی فرودستان  بر ما نثار خواهد شد. “خوارشدگان [میهن] حق دارند به ما موجودات ازخودراضی” که در پیله ی خودمداری خود “چشم را بر رنج ديگران” می‌بنديم لعنت بفرستند.

ای توده ای! بیدار شو، هشیار شو!

چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است و تو خود اینرا بهتر از هر کسی می دانی.

وحدت نظری توده ای ها در باره تضاد عمده و اصلی آن گُلی است که باغ ما را بهار خواهد کرد.

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گُلی
خزان باغ ما بهار می‌شود

(سیاوش کسرایی)

 

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5251




گفتگو بر پایه مواضع نظری مشخص و برای پراتیک انقلابی!
بیایید سال نو را با گفتگوی سازنده آغاز کنیم!

 

وقتی نوشته رفیق امید را خواندم خوشحال شدم. شادمان از اینکه حزب توده ی ایران هنوز فرزندانی دارد که دقیق و باریک بین هستند و به ویژگی‌های زیباشناختی یک نوشته توجه دارند و به یادآوری ناگفته ها و نانوشته ها می پردازند. وقتی که پاسخ رفیقان “نوید نو” را خواندم باز دلشاد شدم از اینکه انتقاد جدی گرفته شد و تلاش شد که با برهان و حفظ حرمت کلام و با لحنی دوستانه جواب پرسشها داده شود.

آنچه که مرا بیش از هر چیز دیگر خشنود کرد باز شدن فضای گفتگو است. ولی آنچه که مایه نگرانی من شده است نگاه به پس موضوع گفتگو است. امید من این بود که  موضوع گفتگو پیوندی به مسائل درگیر روز داشته باشد. امیدم این بود که نگاه شرکت کنندگان در گفتگو به جلو باشد.

میهن ما در آب غرق می شود و در آتش می سوزد. ولی رفیقان عزیز به بحثی درگیرند که اگرچه به جای خود می تواند سودمند باشد ولی گزینش زمان ان بسیار بد است. برای نخستین بار جنبش اجتماعی و جنبش اقتصادی دارد به هم پیوند می خورد. برای نخستین بار زنان با برداشتن روسری به خیابانها می ریزند و کارگران اعتصاب گسترده می کنند. شرایط عینی انقلاب مدت هاست که به وجود آمده است و شرایط ذهنی در حال شکل گیری است. ولی بدون نقش تعیین کننده ما در این جنبشهای جداگانه شرایط ذهنی آنگونه که ما می خواهیم شکل نخواهد گرفت.

تضادهای اقتصادی اجتماعی کشور و تضاد های درونی حاکمیت هر روز شدت می گیرد. همه ما از این تضادها سخن می گوییم و از آنها به عنوان آوان مرگ نیرویهای میرنده سخن می رانیم ولی کمتر از برنامه های جایگزینی چیزی می گوییم. انتقاد از ساختار میرنده بدون پایه گزاری ساختار بالنده نو به چه درد می خورد؟

وقتی بخش غیرمارکسیست اپوزیسیون از کمبودها و کاستی ها می گوید در اندیشه ریشه یابی آنها در نظام سرمایه نیست و همیشه آنها را در سطح روبنای ولایت متوقف می سازد. اگر ما بنا است که توده ها را از بند زنجیر سرمایه و تازیانه ولی فقیه نجات بدهیم باید به آنها بگوییم که جایگزینی ما برای این همه بدبختی، نداری، بیکاری، نبود آب و نان، آلودگی هوا چیست.

نقطه حرکت گفتگوی میان توده ها باید از اینجا آغاز شود. وگرنه گفتگویی که هزاران فرسنگ از دردها و رنج های مردم بدور است چه بدرد توده ها می خورد؟

رفیقان درگیر گفتگوی ما باید به توده ها بگویند که چه گره ای از گره های پیچیده جنبش را با گفتن اینکه رفیق صفری می خواست که “رفیق کیانوری و طبری خائن اعلام شوند” حل می شود؟ آیا طرح این موضوع مسله اصلی روز است؟ بی ریب (شک) روزی خواهد آمد که گروهی متخصص به بررسی همه جانبه رویدادهای حمله به حزب و آنچه که در زندان بر سر رفیقان ما گذشت خواهد پرداخت. ولی آیا این درست است که نیروی اندک خود را در حساس ترین لحظه پس از انقلاب به جای کاربرد برای به دست گرفتن رهبری جنبش مصروف نامه بیش از ۲۰سال پیش منسوب به رفیق کیانوری بکنیم؟

آن گفتگویی سازنده است که به مشی سیاسی ای که برای راه حل تضادهای گوناگون جامعه ارائه می شود بپردازد و به کارایی سازمانی و افزایش دانش سیاسی عضوها و هواداران حزب بیانجامد.

همه ما می دانیم که مثلن کاوش، جست و جو و گفتگو در باره نقش حزب در دوران انقلاب هر چند که می تواند سودمند باشد ولی با گرسنگی و بی آیندگی که مردم ما در حال حاضر به ان درگیر هستند و از ما چشم داشت راهنمایی دارند فرسنگها فاصله دارد.

نباید به بهانه انتقاد به سردرگمی و شکست روحی عضوها و هواداران دامن زد. نباید با هم جبهه شدن با دشمن طبقاتی تیشه بر ریشه خصلتهای طبقاتی حزب زد. دشمنان طبقاتی که همیشه در کمین هستند هنگامه شکست به میدان می آیند و سره را با ناسره می آمیزند تا ما را از تلاش برای دگرگونی های مورد نیاز جامعه باز دارند.

این نباید به معنای انتقاد نکردن تعبیر شود. باید روزی به بررسی همه این انتقادها و پرسشها  پرداخت ولی آنروز امروز نیست. امروز ما درگیر چالشهای بزرگتری هستیم که به آینده تمامیت ارضی کشور و راه رشد اقتصادی آن پیوند دارد که راه حل آن تعیین کننده سرنوشت میلیونها هم میهن است. اگر ما به این چالش نپردازیم  بجای رهبری رویدادها به پیروی از آنها دچار می شویم. آنوقت اگر حتا موفق به ویران کردن  بنیان ولایت شویم ولی ارمغانی برای زحمتکشان نداریم.

گرانیگاه گفتگوی ما (نقطه ثقل بحث) باید چگونگی پیوند میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی ما باشد. اکنون که راه گفتگو باز شده است باید از این هدیه ای نوروزی که به ما پیشکش شده است بیشترین سود را برد. بهتر است که رفیق امید و رفیقان ما در “نوید نو” مرکز بحث را در پیوند مبارزه صنفی و سیاسی قرار دهند و دایره گفتگو را محدود کنند. در حال حاضر در متن جامعه جنبش آزادی خواهانه  زنان، مبارزه صنفی کارگران و مبارزه سیاسی جریان دارد. چگونه می توان هژمونی اندیشه ی مارکسیستی را  در مبارزه علیه دیکتاتوری برقرار کرد؟ چه نوع اندیشه ها و سخنهای تهییجی و تبلیغاتی در انجام اینکار مفید است؟ چه نوع سازماندهی در شرایط کنونی مبارزه سودمند است و کاربرد دارد؟ با چه نیروهای اجتماعی و در چه مورد می توان وارد گفتگو شد؟ چه کسی و چگونه باید آغازگر این گفتگو باشد؟

بیایید سال نو را با بحث و گفتگوی سازنده آغاز کنیم. از طرح مساله هایی که برای پیشبرد نزدیکی نظری و سازمانی در جنبش توده ای کمک نیست، خودداری کنیم.

در وحله ی نخست نظرات خود را درباره مضمون سیاست مستقل حزب توده ایران در شرایط پیچیده کنونی انتشار دهیم.




زنان ننگ دین و زخم چرکین ولایت فقیه!
وظیفه ما در برابر جنبش زنان

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۱۱ (۲۶ اسفند ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند.

اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نياموختند.

اگر بال هاى مرا شكستند، ترا هرگز پرنده نخواستند. (از شعرهای زندان طبری)

پیشگفتار

هنوز طنین سیلی پدربزرگ که نوازش گوش مادربزرگ فرزانه و خردمند شد در گوشم زنگ می زند. یادم هست که پدر بزرگ مهربان من دریچه دل پر عشق خود را بروی نوه های دختری که به سن ده سالگی رسیده بودند برای همیشه بست و هرگز دیگر این دختران دلنواز را به آغوش نگرفت. یادم هست که مادرم خواهرم را که برای نخستین بار خونریزی ماهانه داشت “ناپاک”خواند. هرگز فراموش نخواهم کرد که چگونه دختر ۱۳ ساله همسایه که با کفش دوز همسر مرده ای ازدواج کرده بود شب حجله برای باکره نبودن زیر ضربه های وحشی او جان باخت. دختر بی گناه گویا در پیشامد ناگواری و نه در بستر با “نا محرمی”  باکرگی را از دست داده بود.

هنوز پس از گذشت زمانی دراز از آن سال ها روزنامه ها از مردان هوسبازی می نویسند که برای خاموش کردن آتش شهوت به دختران بی گناه تجاوز می کنند. هنوز کودکان دختر را عروس پیرمردان هوس باز می کنند. دخترانی که به جز مرواریدهای اشک جواهری دیگر ندارند و دست شان از حنای آب خونین چشم رنگین شده است. هنوز می خوانیم که زنان بی شماری هنگام زاییدن جان می دهند. هنوز می بینیم که داس آزمندی سرمایه رشته جان کارگر را می برد و همسر  دست به حنا بسته او در سپیده دم زندگی مشترک لباس‌ سیاه‌ بیوه‌گی‌ بر‌ تن‌ می کند.

حقوق باروری و جنسی زنان با تهاجم نیرو های تاریک اندیش در لهستان، آمریکا و بسیاری از کشورهای دیگر دائمن در حال کاهش است. آمریکا به عنوان سرکرده  “جنبش رهایی زنان شرقی” زنان خود را از حق اختیار بدن خود محروم می کند. و با ریاکاری بسیاری از زنان را از حق سقط جنین باز می دارد. و بسیاری از کلینیک های کورتاژ را می بندد و زنان باردار را به ناگزیر زیر چاقوی قصابان محلی می اندازد تا با به خطر انداختن جان خود از بارداری ناخواسته خودداری کنند.

امپریالیسم به بهانه دفاع از حقوق زنان در افغانستان و عراق شوهرانشان را می کشد و آن ها را در جوانی بیوه می کند. انسانگرایی بورژوازی این گونه می نماید که برای رهایی زنان دربند طالبان ناگزیر به جنگ در افغانستان  تن درداده است. ولی شگفتا که زنان عربستان سعودی که از هیچ حقوق انسانی برخوردار نیستند از این کمک های “انسانی ” امپریالیسم بی بهره می مانند.

شرکت های زیرزمینی امپریالیستی از بدن زنان ” جهان سوم ” برای تولید فرزند برای قشر متوسط زنان ” غربی ” استفاده می کنند که یا به دلیل نازایی و یا با انتخاب دورنمای شغلی وقت بارداری ندارند. سازمان های فمینیستی گاهن صادقانه تلاش می کنند که برای آزاد کردن خواهرهای ” شرقی ” خود از زیر ستم مردان ” شرقی ” این زنان را پای به زنجیر ارزش های نئولیبرالی کنند. بدین گونه این سازمان های رهایی زنان به زن بنگلادشی یاری می رسانند تا از شلاق شوهر رها شود و با برده گری در کارخانه های نساجی به عنوان نیروی کار ارزان شلاق کارفرما را دوازده ساعت روزانه بر پشت خود حس کند.

خشونت خانگی در همه کشورهای ” جهان سوم ” با وجود پنهان سازی در حال افزایش است. تبعیض جنسیتی در بسیاری از کشورهای اسلامی بخشی از قانون “مدنی” است. پارلمان مصر حق مرد را برای همخوابگی با همسر مرده اش تصویب می کند. روحانیان دینی افغانستان به ریش سفیدان جواز ازدواج با دختران نه ساله می دهند. آنچه اما زنان شرقی به ان نیاز دارند، سخن های توخالی بنگاه های امپریالیستی نیست. آن ها به حقوق دموکراتیکی نیاز دارند که حق و موقعیت کار کردن با دستمزد برابر با مردان برای آن ها بیافریند، مهد کودک و کودکستان بسازد، چتر حمایتی  اجتماعی به آن ها بدهد، امکان آموزش برای آن ها فراهم کند ووو.

در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هر چند که بیش از صد سال از حق رای دادن و انتخاب شدن زنان می گذرد. هنوز نزدیک به ۲۰ درصد تفاوت دستمزد برای انجام کار مشابه بین مردان و زنان وجود دارد. حتا در کشورهای اسکاندیناوی با این که میزان تحصیلات زنان به طور متوسط از مردان بالاتر است، ولی باز صد سال طول خواهد کشید تا سطح دستمزد برابر شود. پیش تر اگر مبارزه برای برابری یک مبارزه همگانی و اجتماعی بود بورژوازی حتا این مبارزه را فردی کرده است و به میزان زیادی به عهده تک تک زنان گذاشته است تا با برنامه ریزی دورنمای شغلی خود بپردازند و بدین گونه زحمتکشان مرد از همکاری با خواهران طبقاتی خود بی بهره می مانند. هر چند که زنان نیمی از جمعیت جهان را تشکل می دهند، ولی نفوذ سیاسی و اقتصادی آنان برابر با این وزن نیست. چیزی که اما فراموش می شود نیمی دیگر جهان که از مردان تشکیل شده است نیز به اندازه وزن خود نفوذ سیاسی و اقتصادی در سرنوشت خود و جهان ندارند.

می توان به توصیف چگونگی زندگی دردآور زنان به ویژه زنان زحمتکش و زنان “جهان سوم ” مثنوی هفتاد من نوشت و به آن بسنده کرد ولی کار مارکسیست ها توصیف پدیده ها برای دگرگونی آن هاست. باید زیر نمای آشکار پدیده ها بنیان های پنهانی آن را دید و برای ریشه کندن آن چاره ای جست.

نخست ما نگاهی کوتاه به جنبش کنونی زنان ایران و وظیفه ما در برابر آن خواهیم داشت. سپس به بررسی کوتاه نقش مارکسیست ها در تاریخ جنبش زنان جهان و ایران می پردازیم. در پایان با بازتاب دادن نظرات گروه های گوناگون فمینیستی مستدل می کنیم که چرا نظریه های فمینیستی سوسیالیستی و مارکسیستی بهترین واکاوی ستم چندگانه بر زنان را بازنمود می کنند.

مبارزه کنونی زنان ایران

بار دیگر زنان مبارز و آگاه ایران، علیه رژیم ستم‌پیشه ولایت فقیه با دلیری برخاستند.  هزاران زن آزادی خواه و  سرفراز در خروشی بنیادبرانداز دستگاه زن ستیز ولایت فقیه را به عقب نشینی وا داشتند.

جنبش “روسری برانداز” که نمادی از مبارزه زنان علیه ستم های گوناگون شده است روزانه گسترش می یابد و فراگیر می شود. زنان ایران زیر ستم‌های چندگونه نقش پیشاهنگ جنبش اجتماعی را عهده دار هستند. آن ها بر ضد زن ستیزی قرون‌وسطایی رژیم ولایت فقیه و برای دستیابی به حقوق انسانی خود می رزمند.

وقتی که از دید واپسگرایانه جمهوری اسلامی در باره زنان سخن می گویم باید روشن کنیم که آیا روبنای زن ستیز ولایت فقیه تنها برای خشنودی خدا و پیامبر است یا اینکه این روبنا پوششی برای تضمین منافع طبقاتی و مادی طبقه ی حاکم و برای پنهان کردن هدف واقعی بهره کشی است.

ما مارکسیست ها می دانیم که باورها و مذهب ها بازتاب دهنده واقعیت مادی و بر پایه منافع طبقاتی خاصی شکل می گیرند. سرزنش کردن شکل روبنایی زن ستیزی رژیم هر چند مفید و لازم  ولی کافی نیست و ما را در سطح پدیده ها نگه می دارد. بنابراین ما باید به بررسی پایه های مادی پنهان شده این نظرها بپردازیم و منافع طبقاتی را که این دید ارتجاعی حفظ می کند برای توده ها آشکار سازیم.

واقعیت این است که نظام سرمایه داری ایران مانند دیگر کشورهای سرمایه داری دچار بحران و رکود اقتصادی است. روزانه کارخانه های کوچک و بزرگ و مرکزهای تولیدی گوناگون در کشور ورشکسته و بسته می شوند و کارکنان آنها به صف دراز بیکاری می پیوندند. برای کنترل روند در حال افزایش بیکاری رژیم نیاز به برجسته کردن نقش “مقدس” زن در خانه دارد.

در نظام سرمایه داری کنونی کشور که دچار بحران اقتصادی، رکود و بیکاری است حتا تصور یک سیاست زن دوست و حقوق برابر  با مردان توسط جمهوری اسلامی نادرست است. تصور کنید اگر جای زنان در خانه ها نباشد آنوقت آنها برای استقلال اقتصادی خود خواهان موقعیت های شغلی می شوند. آیا دولتی که از حفظ محل های کار کنونی عاجز است توانایی ایجاد کردن مراکز تولیدی جدید با دوبرابر گنجایش فعلی را دارد؟

افزون بر این وقتی ایدیولوژی زن ستیز رژیم با کمک آیه و حدیث سنگ در راه وارد شدن زنان به بازار کار می گذارد بهره کشی از نیروی کار زنانی که با همه این موانع برای زنده ماندن مجبور به کار هستند آسان می شود. و باید اندیشید که چه کسانی از این بهره کشی سود می ورزند؟ موسسه های دولتی و خصوصی این نیروی کار را ارزان می خرند و برای این سخاوت خود منت بر سر زنان نیز می گذارند. و زنان نیز برای نگه داشتن کار نان آور دهان می بندند و خاموش و سر بزیر به کار خود می پردازند.

توجیهات ایدئولوژیکی زن ستیزی برای حفظ منافع طبقاتی گروه های خاص مختص جمهوری سرمایه داری اسلامی نیست. تاریخ کشورهای سرمایه داری غربی نشان می دهد  که در زمان بحرانهای اقتصادی دلایل ایدئولوژیک فرستادن زن به آشپزخانه برجسته می شود و در زمان جنگ که مردان در جبهه های جنگ هستند دلایل دیگر ایدئولوژیک از جمله میهن دوستی و دفاع از میهن همان زنان را وارد بازار کار می کند. همانگونه که سیاست زن ستیزی، ضدخارجی و ضدمحیط زیستی رییس جمهور ترامپ با اینکه رنگ سیاه واپسگرایانه مسیحی دارد ولی در واقع این سیاست برای تامین منافع گروه های ممتاز خاصی در جامعه امریکا شکل گرفته است نه برای رضایت مسیح.

مبارزه دختران جوان ما در سرزمینی که توسط واپسگرایان اشغال ایدیولوژیک شده است مهم است. در جنبش زنان نیرویی خفته است که روزی همچو پیکانی از کمان رها می شود و خواب از چشم زن ستیزان می راند. جناح ولایت فقیه از جنبش زنان ترس دارد و در پس سرکوب کم هزینه آن است و اصلاح طلبان می کوشند که روسری پیش ساخته نظام را با کمی دگرگونی دوباره بر سر زنان بیاندازند و در تلاش هستند که تا این جنبش با جنبش اقتصادی و سیاسی زحمتکشان پیوند نخورد.

بزرگترین وظیفه ای که نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی با سرکردگی نیروهای تاریک اندیش ولایت برای زنان قائل میشود وظیفه همسری و مادری است و تا رفع خطر کامل وحشی گری بنیادگرایانی که در حفظ نظام بهره کشی می کوشند روزهای تیره‌تری در انتظار زنان ما است.

وظیفه ما در برابر جنبش آزادی خواهی زنان

زنان ما خواهان آزادی پوشش، حقوق مدنی و قانونی برابر با مردان (ارث، طلاق، سرپرستی،  مسافرت) هستند. آزادی کشی و نابرابری زنان نه توسط مردان ایرانی بلکه توسط رژیم ولایت فقیه که شامل زنان تاریک اندیش نیز هست انجام و نهادینه می شود. جنبش زنان ایران در ذات خود برابری خواهانه است. ما باید از خصلتهای عدالت خواهی این جنبش برای پیوند آن با مبارزه علیه ستم طبقاتی بکوشیم.

شرکت نکردن در جنبش زنان به بهانه داشتن ویژگی های غیر پرولتری یک درک نادرست و تقلیل گرایانه مکانیکی از مارکسیسم است.

دفاع از جنبش آزادی خواهانه زنان بخشی از وظایف دموکراتیک کمونیست ها از جمله حزب توده ایران است. به گفته زنده یاد رفیق جوانشیر وظیفه ی سوسیالیستی ما برانداختن نظام طبقاتی و پی ریزی جامعه سوسیالیستی است که پیوند ناگسستنی با وظیفه ی دموکراتیک مبارزه برای آزادی سیاسی از جمله آزادی زنان دارد. وظیفه دوگانه مارکسیست های انقلابی حکم می کند که آن ها نه تنها برای رهایی طبقه کارگر از زنجیر بهره کشی بکوشند. بلکه باید پیشگام مبارزه علیه هر نوع  ستم و تبعیض در تمام جامعه باشند. طبقه کارگر برای هدایت جامعه به نفع همه ی قشرهای جامعه تلاش می کند. به همین خاطر ما باید از جنبش های اجتماعی حتا در آن جا که رنگ مارکسیستی ندارد و مسائل طبقاتی را نمی فهمد دفاع کنیم چرا که مارکسیست ها علیه هر گونه ستم مبارزه می کند.

ولی این دفاع ما را از انجام وظیفه سوسیالیستی که همانا طرح مضمون جایگزینی رژیم سرمایه داری است معاف نمی کند. همان گونه که حزب توده ایران در کنگره ششم خود می نویسد “نظام سرمایه داری در هر شکل سیاسی آن، در کشور ما نمی تواند معضل هایی همچون عقب ماندگی و بی عدالتی” از جمله نابرابری جنسیتی را  حل کند.

مبارزه برای هژمونی ایدیولوژیک زحمتکشان و اندیشه مارکسیستی تنهـا راهکرد درست پیشبرد جنبش مردمی و اجتماعی مانند جنبش زنان است چراکه طبقه کارگر به سبب نقش خود در حیات اقتصادی از پی گیرترین  نیروی ترقی خواه و تحول طلبِ جامعه است.

پیوند دادن جنبش زنان با جنبش کارگری و هماهنگ کردن مبارزه با حکومت سرمایه داری ولایت فقیه ای در دو جبهه جدائی ناپذیر اقتصادی -سیاسی و آزادی خواهی دموکراتیک از وظیفه های اصلی ما است. ما باید با فعالیت روشنگری خود میان زنان به پیوند جنبش دموکراتیک با اهداف اقتصادی-سیاسی ملی- دمکراتیک کمک کنیم. سیاست روشنگرانه ما با انتقال آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان زنان شکل می گیرد.

نیروهای سلطنتی و امپریالیستی و هواداران نئولیبرالیستی سرمایه داری در تلاشند تا به زنان بپذیرانند که سرمایه داری تنها راه رهایی زنان است.

برای مبارزه با ترفندهای گردان بورژوازی برای به انحراف کشاندن جنبش زنان ما باید به تاریخ خود مسلط باشیم و به زنان نشان دهیم که نیروهای سوسیالیستی و کارگری تنها مبارز راه رهایی زنان در تاریخ معاصر جهان و ایران بوده اند. ما باید این واقعیت را که نابرابری جنسیتی جلوه آشکار ستم طبقاتی است به زنان توضیح دهیم. برای این کار ما باید این ادعا را مستدل کنیم. برای این هدف در زیر تلاش می شود که نابرابری جنسیتی از دید فمینیست های سوسیالیست و مارکسیست بررسی شود.

تاریخ مبارزه زنان جهان و ایران

در جامعه های عقب افتاده اروپا در سال ۱۸۷۱، تنها مارکس و انگلس با ایجاد بخش زنان در انترناسیونال اول در اندیشه زنان بودند. کلارا زتکین (Clara Zetkin) یکی از رهبران حزب کمونیست آلمان از برجسته ترین رهبران جنبش زنان سوسیالیست بوده است که نزدیک به ۱۳۰ سال پیش جنبش رهایی زنان را بخشی از مبارزه طبقاتی خواند و اعلام کرد که آزادی زنان وابسته به استقلال اقتصادی آن هاست و به همین دلیل آزادی واقعی زن  پیش از برقراری سوسیالیسم شدنی نیست.

در سال ۱۹۰۸ فدراسیون باشگاه های زنان سوسیالیست شیکاگو ابتکار عمل را برای تشکیل یک روز زن آغاز کردند. و سال بعد اولین سال ملی زنان توسط حزب سوسیالیست آمریکای شمالی با شعار “حق رای و لغو برده داری جنسی” تصویب شد.

در اتحاد جماهیر شوروی  سوسیالیستی الکساندرا کلونتی (Alexandra Kollontai) نخستین زن وزیر در تاریخ جهان بوده است. اینسا آرمند (INESSA ARMAND)، اولین رهبر زنان انقلابی روسیه در سال ۱۹۱۷ گفت: “اگر آزادی زنان بدون کمونیسم غیر قابل تصور است، کمونیسم هم بدون آزادی زنان امکان پذیر نخواهد بود.” در اتحاد جماهیر شوروی  سوسیالیستی زنان برای نخستین بار به صورت قانونی به برابری حقوقی دست یافته بودند. حق رای زنان اتحاد جماهیر شوروی بلافاصله پس از انقلاب به تصویب رسید. انقلاب روسیه در ماه اکتبر حقوق کامل سیاسی زنان را تضمین کرد.  زنان شوروی نه تنها به حق رای دادن بلکه به حق انتخاب شدن دست یافتند. زندگی اجباری زنان با شوهران خود از بین رفت و زنان از حقوق برابر در برابر کار برابر برخوردار شدند. حق سرپرستی خانواده بین زن و مرد تقسیم شد. کار زنان باردار ممنوع شد. تصمیم سقط جنین به در سال ۱۹۲۰ به عهده خود زنان گذاشته شد.طلاق گرفتن زنان آسان شد. مفهوم فرزندان نامشروع نیز حذف شد.

لازم به یادآوری است که زنان ایتالیا و فرانسه در سال ۱۹۴۵، زنان سوئیس در سال ۱۹۷۱ و زنان لیختن اشتاین در سال ۱۹۸۴ حق رای بدست آورده اند.

۶۰ درصد از دانشجویان، ۶۵ درصد از فارغ تحصیلان دانشگاهی، ۴۸ درصد از عضوهای پارلمان، ۴۴ درصد از نیروی کار و ۲۴ درصد از وزیران کوبای سوسیالیستی را زنان تشکیل می دهند.

سازمان های کارگری مارکسیستی در ایران از پیشروترین و پیگیرترین مدافعان حقوق زنان بوده اند. در کشور عقب مانده ای مانند ایران سالهای ۲۰  فرقه دموکرات آذربایجان پس از انقلاب خلق آذربایجان نه تنها حق رأی زنان را به رسمیت شناخت بلکه  دستمزد برابر با مردان را نیز تصویب کرد.

زنان مترقی هوادار حزب توده ایران در سال ۱۳۲۱ تشکیلات زنان ایران را سازماندهی کردند. در سال ۱۳۲۵ اتحادیه‌ی زنان زحمتکش که همسو با شورای متحده‌ی مرکزی تشکیل شده بود، به تشکیلات زنان ایران پیوست. این تشکیلات برای آگاه سازی نشریه “بیداری ما” را پایه گزاری کرد و تا آغاز کودتای امپریالیستی علیه دولت قانونی و ملی دکتر مصدق به انتشار نشریات مختلف در باره مشکلات زنان پرداخت. تشکیلات زنان “یک چشم” نبود و تضمین حقوق زنان را در ارتباط با رفع استثمار زنان کارگر و بهبود شرایط زندگی آنان و لغو قوانبن ارتجاعی  می دید. تشکیلات زنان، زنان را هم در جبهه فرهنگی و هم در جبهه طبقاتی مجهز به آگاهی کرد؛ هم به آن ها سواد یاد می داد و هم آن ها را در تشکل های صنفی سازماندهی می کرد.

فعالان تشکیلات شیرزنانی مانند زهرا اسکندری، مهرانگیز اسکندری، شاه زنان علوی، جمیله صدیقی و فروهید کباری بهترین سال‌های عمر خود را در راه دگرگونی شرایط زندگی زنان صرف کردند و یگانه راه درست عملی کردن آن را در مبارزه علیه فاشیسم و دستگاه ستم طبقاتی یافتند. آن ها می دانستند که بدون یک مبارزه پایدار متحد و تشکیلاتی نمی‌توان زنجیرهای ناداری و بردگی  را پاره کرد.  زمانی که نام رسمی زنان “ضعیفه” بود و نه همسر  این زنان دلیر بذری در زمین تازه و شخم نخورده فرهنگ کشور کاشته بودند که پس از اندکی به درخت تنومندی از زنان آگاه دگردیسی کرد. مبارزه آن ها برای تحقق حقوق زن به مردستیزی کور آلوده نبود. آن ها با مردم‌دوستی و عشق به  محروم‌ترین قشر جامعه زنان و مردان هم طبقه را در یک سنگر علیه هر گونه تبعیض سازماندهی می کردند.

این تشکیلات حتا پس از کودتا در سطح جهانی به مبارزه علیه استثمار و تبعیض زنان ایرانی ادامه داد.

تشکیلات زنان پس از انقلاب هم بر خلاف آنچه که ادعا می شود تا آن جا که جو حاکم اجازه می داد تلاش کرد زنان را علیه قوانین  سنتی  و ارتجاعی زن ستیز متشکل کند. ولی گاهی یک سازمان سیاسی بر پایه ارزیابی نیروی خود و توازن نیروهای اجتماعی ناگزیر به گزینش می شود. البته این حقیقت نباید بهانه توجیه دست کم گرفتن مبارزه زنان بر ضد حجاب اجباری در سال های نخست انقلاب شود.

پیوند ستم جنسیتی با ستم طبقاتی

برخی از دانشمندان اجتماعی واپسگرا  شخصیت را مختص به خواص بدنی جنسیت ها قرار می دهند و بر اساس آن نابرابری جنسیتی را توضیح می دهند و توجیه می کنند. در حالیکه به باور روانشناسان مارکسیستی انسان شخصیت زاده نمی شود بلکه شخصیت او با کنش او در جامعه (شرایط مشخص اقتصادی-اجتماعی و تاریخی) و در ارتباط با دگران شکل می گیرد.

بررسی مشکلات زنان به عنوان یک گروه همگن ما را از دیدن گوناگونی آن ها باز می دارد. بورژوازی موفق شده است که با شستشوی مغزی بسیاری از زنان غربی را از دیدن ستم طبقاتی بازدارد. بسیاری از این زنان زیر بمباران تبلیغاتی  به این نتیجه رسیده اند که فرزندان خود را برای رهایی زنان “در بند شرقی” هزاران فرسنگ دورتر از خانه های خود به جنگ بفرستند.

هنگام گفتگو در باره نابرابری جنسیتی شاید هیچ واژه ای به اندازه واژه فمینیست گمراه کننده و تهی از مفهوم مشخص نباشد. فمینیست ها در گروه های گوناگون و با اهداف گوناگون متشکل شده اند که گاهن با هم بطور جدی در تضاد هستند. جنبش فمینیستی زنان را می توان به طور کلی به پنج گروه بزرگ تقسیم کرد:

گروه اولفمینیسم  لیبرالی که برای دستیابی به برابری اقتصادی و سیاسی در چارچوب نظام سرمایه داری مبارزه می کند. و نسبت به ستم طبقاتی به خواهران جنسیتی خود کاملن بی تفاوت است.

گروه دومفمینیسم رادیکال که مردها و مردسالاری را عامل اصلی ظلم و ستم زنان می داند. و علاقه ای به بررسی نقش مسائل کلان اقتصادی و شیوه تولید و ستم طبقاتی در نابرابری میان مرد و زن ندارد.

گروه سومفمینیسم پست مدرن  بر “ماهیت مشروط و گفتمانی هر هویت” تأکید دارد و به نظر آن هیچ مقوله جهانی “زن” یا “مرد”وجود ندارد. فمینیسم پست مدرن با تمرکز به فرایندهای خرد (micro process) به کاوش جوهر روان انسانی از طریق گفتمان های فرهنگی ( cultural discourse) می پردازد و  زبان را بازتاب دهنده دقیق واقعیت برونی نمی داند، بلکه زبان را سازنده واقعیت می داند. به نظر آن ها مقوله انسان در اندیشه و زبان غربی خنثا نیست بلکه استاندارد انسان دارای نشان و صفتهای(attributes) مردانه است که گونه های دیگر انسان ها (زنان) به عنوان انحرافی با آن مقایسه می شوند.

گروه چهارمفمینیسم سوسیالیستی تلاش می کند که تا مبارزه برای آزادی زنان را با مبارزه علیه سایر سیستم های سرکوبگر براساس وضعیت نژادی، طبقاتی و اقتصادی همگام کند. ولی  فمینیست های سوسیالیستی، گفته مارکس را که بعد از غلبه بر ستم طبقاتی ستم جنسیتی نیز از بین خواهد رفت را رد می کنند و به طبقات و  مبارزه طبقاتی به عنوان جنبه های تعیین کننده تاریخ و تکامل اقتصادی باور ندارند. فمینیسم سوسیالیستی پدرسالاری را جدا از  شیوه تولیدی بررسی می کند و بدین ترتیب غیرتاریخی است. آن ها نقش کلیدی تولید – از جمله تولید خانوادگی – را در تعیین شرایطی که منجر به ستم بر زنان می شود فراموش می کنند.

از فمینیسم سوسیالیستی گروهی به اسم اکوفمینیسم سوسیالیستی تکامل پیدا کرده است که راه خود را از آن ها جدا کرده است. در زیر به بازتاب نظرات این گروه می پردازیم.

تمرکز این گروه به پیوند ستم جنسیتی با استعمار و استثمار و نبود سازگاری بین نظام سرمایه داری و محیط زیست است. همان گونه که وندانا شیوا (Vandana Shiva) اکوفمینیست (Ecofeminist )فیلسوف هندی می گوید سیستم جهانی و نظام مردسالارانه سرمایه داری خود را از طریق استعمار زنان ایجاد و حفظ می کند. اکوفمینیسم سوسیالیستی از مردسالاری سرمایه داری انتقاد می کند و بر دیالکتیک بین تولید و بازتولید و بین تولید و محیط زیست تاکید می کند. جامعه شناس و اکوفمینیست آلمانی، کریستا ویچتریچت (Christa Wichtericht) می گوید که ادامه گردش چرخ سودورزی سرمایه داری تنها با بهره  کشی از کار رایگان بازتولیدی زنان شدنی است.

اکوفمینیسم سوسیالیستی تعریف مارکسیستی بازتولید را می پذیرد. از نظر مارکس بازتولید فرآیندی است که در آن جامعه خود را از لحاظ مادی و اجتماعی بازسازی می کند. برای سرمایه دار بازسازی شرایط لازم برای زنده نگه داشتن کارگر (بازتولید) برای فعالیت اقتصادی او (تولید) مهم است. کار بازتولید شامل فعالیت هایی است که به تولید نیروی کار می پردازد – فعالیت هایی که مواد اولیه و کالاهایی را که با دستمزد کارگر خریداری می شود صرف حفظ زندگی روزانه و تربیت نیروی کار آینده از طریق تغذیه، لباس، مراقبت، آموزش، و تربیت کودکان می کند. این فعالیت ها معمولن بدون دستمزد و توسط زنان انجام می شود که برخی از آن ها همزمان به کار تولیدی در بیرون از خانه می پردازند.

نظام سرمایه داری توسط مردان میان سال سفیدپوستی تکامل یافته است که سلطه، کنترل و مهار زنان و طبیعت را از پیش نیاز رشد این نظام می دانستند. مرد در برون و فراتر از طبیعت قرار دارد. مکانیزم های مهار زن و طبیعت برای سرکوب و بهره برداری مشابه است. کار رایگان بازتولید زنان به همان شیوه ای که طبیعت برای ایجاد ارزش افزوده برای نظام مردسالارانه سرمایه داری استفاده می شود مورد بهره برداری قرار می گیرد.

میان مردسالاری نظام سرمایه داری و ستم بر زن و زن ستیزی پیوند ناگسستنی وجود دارد. انتظار رشد مداوم و متوالی انباشت و سود زمین و هوا را به نابودی کشانده است و ارتباطات انسانی میان انسان ها را زیر یوغ روابط بازاری کشانده است. خلال در روند طبیعی محیط زیست توسط شرکت های چند ملیتی پایه و بنیان زنان برزگر آفریقایی و شرقی را با ایجاد سیل و خشکسالی از بین می برد.

اکوفمینیست سوسیالیستی، ستم و بهره کشی جنسیتی، طبقه ای، نژادی در جامعه را بیان نظام مالکیتی می داند که بر دوگانگی های ایدئولوژیک طبقه های بهره کش پایه گزاری شده است که سفید را بهتر از سیاه، مرد را بهتر از زن، فکر را برتر از احساس وووو می داند و یگانگی و پیوند دیالکتیکی آن ها را نمی بیند.

اکوفمینیسم سوسیالیستی طبیعت و انسان را مقابل هم نمی بیند و بر این باور است که هم انسان و هم طبیعت از لحاظ اجتماعی و تاریخی با کار انسان دگرگون شده اند. طبیعت یک شیء منفعل نیست که باید زیر سلطه سرمایه قرار گیرد، طبیعت یک رابطه دیالکتیکی با انسان دارد و نظام های اقتصادی اجتماعی انسان باید یک رابطه پایدار با آن ایجاد کنند.

سرمایه داری با درک نکردن این پیوند دیالکتیکی با روش های فنی مداخله گر و همچنین آلودگی‌های شیمیایی و هسته ای در خاک، آب و هوا (آفت کش ها، علف هرز کش ها، مواد شیمیایی سمی و اشعه هسته ای) تعادل را به هم زده است و این آزمندی در پایان به نابودی انسان خواهد کشید.

در نهایت عامل تعیین کننده در تاریخ، ، تولید و بازتولید بلاواسطه زندگی است. در یک سو، تولید معیشت روزانه و در سوی دیگر بازتولید انسان ها قرار دارد. در تولید و بازتولید زندگی، انسان با طبیعت غیر انسانی ارتباط برقرار می کند، یا با احترام به محیط زیست محلی و جهانی آنرا حفظ می کند یا با آزمندی و سودورزی آنرا از بین می برد. انگلس می گوید که هیچ “کنشی در طبیعت بدون واکنش نیست” و به انسان ها هشدار می دهد که اگر ما عواقب تعاملات با طبیعت را نادیده بگیریم طبیعت از “ما انتقام” می گیرد.

زنان در فرهنگ های قبیله ای و سنتی بیش از قرن ها تعامل بسیار زیادی با محیط زیست داشته اند. به عنوان مثال جمع آوری مواد غذایی و نگهداری غذا، سوخت، و گیاهان دارویی، سازندگی پوشاک، کندن علف های هرز و برداشت محصول باغبانی، تولید گوشت مرغ و تخم مرغ ، و نگهداری کودکان و نوجوانان به عهده زن بوده است. زنان با دانش خود در باره طبیعت به حفظ زندگی انسان ها و زیستگاه های انسانی کمک کرده است.

ولی در جوامع استعماری و سرمایه داری، تعاملات مستقیم زنان با طبیعت محدود شده است. نقش سنتی آن ها در تولید مواد غذایی و لباس،  باغبانی و پرورش مرغ، مربی گری کودکان، از آن ها گرفته شده و به مردان اختصاص داده شده است. وقتی که کشاورزی تخصصی و مکانیزه شد، تولید در مزرعه ها به عهده مردان قرار گرفت، در حالی که زنان و مردان مهاجر برده وار، به کارهای کسل آور و خسته کننده در مزرعه ها پرداختند.

اندک اندک در نظام سرمایه داری، مردان مسئولیت تولید کالاهای قابل مبادله و تسلط بر آن ها را به عهده گرفتند، در حالی که زنان مسئولیت بازتولید نیروی کار و روابط اجتماعی را تحمل می کنند. مسئولیت زنان در زمینه بازتولید هم شامل بازتولید بیولوژیک(بازتولید نسل نو ) و هم بازتولید نسل نیروی کار از طریق کار رایگان در خانه است.

از آن جا که پایه های منطق سرمایه داری بر سودورزی اقتصادی و رقابت استوار است سرمایه داری با ترویج مصرفگرایی و برای بیش سازی سود طبیعت را قربانی می کند. ولی منطق یک نظام سوسیالیسم  بر پایه نیازهای مردم و نه حرص و طمع آن ها استوار است. سوسیالیسم از آن جا که رشد اقتصادی برای رهایی و باروری انسان انجام می شود دارای روابط پایدار با طبیعت است. (اگر چه کشورهای سوسیالیستی با تاکید بر رشد صنعتی به آلودگی کم بها داده بودند) ولی سوسیالیسم می تواند رشد اقتصادی و فرهنگی انسان را با پایداری طبیعت سازگار کند.

سازگاری تکامل طبیعت با اقتصاد انسانی که بتواند نیازهای مردم را برآورده کند، می تواند بر اساس دو روابط دیالکتیکی بین تولید و محیط زیست و بین تولید و بازتولید برقرار شود.

در نظریه های موجود توسعه سرمایه داری، بازتولید و محیط زیست به عنوان زیر مجموعه و تابع رشد اقتصادی مورد سوءاستفاده قرار می گیرند ولی نظام محیط زیستی سوسیالیستی، اولویت های سرمایه داری را تغییر می دهد و تولید را تابع بازتولید و محیط زیست می کند. نظام  محیط زیستی سوسیالیستی آینده به جای این که مانند نظام های سرمایه داری کنونی که به باروری زنان به عنوان تولیدکنندگان نیروی کار می نگرد و برای رشد از هیچ تجاوزی به حق زمین ابایی ندارد تا آن جا تولید می کند که به نیاز پایه ای انسان ها پاسخ بدهد و زمین زمان بازسازی معادن خود را داشته باشد.

در شیوه تولید سرمایه داری به خاطر نبود کمک های اجتماعی بسیاری خانواده ها به جمعیت خود می افزایند تا هم به نیاز سرمایه داری به نیروی کار پاسخ دهند و هم پیری خود را با کمک فرزندان تضمین کنند. ولی نظام محیط زیستی سوسیالیستی این نیاز خانواده ها را کاهش می دهد و زنان را از “ماشین جوجه کشی” شدن آزاد می کند.

گروه پنجمجنبش گوناگون فمینیسم مارکسیستی که به دنبال گسترش پتانسیل نظریه مارکسیستی برای درک منابع سرکوبگرانه زنان است.

بسیاری از جامعه شناسان غیر مارکسیست و ضد مارکسیست مارکس و مارکسیست ها را متهم می کنند که به خاطر تمرکز تقلیل گرایانه بر شیوه تولید و مبارزه طبقاتی ستم جنسیتی را نادیده می گیرند و  تجزیه و تحلیل عمیقی از ستم بر زنان ندارند. اندیشه غیر مارکسیستی همیشه می کوشد که هرم پدیده ها را به روی باریک آن سوار کند ولی مارکسیست ها با تسلط بر ذره بین دیالکتیک ماتریالیستی ویژگی ها و سرشت پنهان شده پدیده ها را می بینند . گرچه مارکس به طور خاص و طولانی در مورد ستم بر زنان چیزی زیادی ننوشته است، کارهای نوشتاری او سرچشمه پربار روش شناختی و بینش های نظری لازم برای واکاوی ظلم و ستم بر زنان است.

فمینیستهای مارکسیستی، به ویژه پرفسور بازنشسته جامعه شناسی خانم گیمنز (Gimenez)، به بررسی نقش شیوه تولید (خانوادگی و عمومی) در ستم جنسیتی و بهره کشی زنان می پردازند. در زیر به بازتاب و بررسی دیدگاه  این جامعه شناس مارکسیست در باره ستم به زنان می پردازیم.

زن خانه دار شوهرش را در شرایط خوبی نگه می دارد تا نیروی کاری او برای فروش به سرمایه دار مفید باشد؛ لباس های او را تمیز می کند، کارهای او را انجام می دهد، تا مرد بتواند کار دستمزدی خود را به خوبی انجام دهد. کار رایگان زنان (کار در خانه، مراقبت از کودکان و غیره) برای نظام سرمایه داری بسیار سودمند است. اگر کار خانوادگی زنان با حداقل دستمزد پرداخته می شد، آنوقت کار توزیع  عادلانه ثروت در جامعه آسان تر می شد.

مارکس از انتزاع  و تعمیم عمومی ساده به خاطر عمومی کردن پدیده هایی که از لحاظ تاریخی در یک شیوه تولید خاص ظهور می کند انتقاد می کند. مارکس هشدار می دهد که از گذشته و یا از خصلت های عمومی بشر برای توصیف صفات انسان های موجود استفاده نکنیم. روابط تاریخی در حال تغییر بین کار انسان و طبیعت و بین انسان ها با یکدیگر در جریان تولید رفتار و کردار انسانی را در دوره های مختلف تاریخی متفاوت می سازند. در هر زمانی، مردم به عنوان مجموعه ای از  روابط اجتماعی، به شیوه ای عمل می کنند که منعکس کننده ارتباطات ساختارهای خاص تاریخی است که زندگی شان را شکل می دهند، از جمله ساختار تولید و بازتولید. انسان های کمون نخستین با انسان های دوره فئودالی و با انسان های دوره سرمایه داری با هم به کلی تفاوت دارند؛ به عنوان مثال، حس رقابت در انسان ها محصول یک دوره تاریخی خاص است که جامعه بورژوایی نام دارد.

در تجزیه و تحلیل نابرابری های اجتماعی و استثمار، از جمله روابط سلطه مانند نژادپرستی و جنسیت مارکسیسم به روابط اجتماعی کار در شیوه های مختلف اقتصادی تولید نظر دارد. به همین ترتیب، ما باید به بررسی شرایط تاریخی که در آن تولید و بازتولید روابط اجتماعی نابرابر فعلی را شکل میدهد بپردازیم. واکاوی شرایطی که منجر به پدیده های گوناگون ستم بر زنان می شود بدون بررسی شرایط زیرساختاری سرمایه داری شدنی نیست. آن جنبه های واقعیت اجتماعی که به نظر ما مشخص ترین و واضح ترین و نقطه شروع تحقیقات ما می آید، کمترین اطلاعات را به ما می دهند چرا که آن ها  بروی پیش فرضهای شرایط ممکن تاریخی متعددی استوار هستند که بدون تجزیه و تحلیل نظری و تاریخی بیشتر قابل درک نیست. برای نمونه ما از نابرابری بین مردان و زنان از طریق شکل های قابل مشاهده آن آگاه می شویم: دستمزد نابرابر، آموزش و فرصت های ترقی نابرابر، خشونت خانگی، مسئولیت خانگی زنان و غیره. ولی تنها تکیه بر این مشاهدات نباید پایه تحقیقات علمی ما را تشکیل بدهد. ما برای واکاوی درست باید این مشاهدات را  در چارچوب تاریخی ان ببینیم. مردان مستقل از روابط اجتماعی از امتیاز خاص در تاریخ برخوردار نیستند. مردان، مانند زنان، موجودات اجتماعی هستند که خصوصیات فردی آن ها بازتابی از جایگاه اجتماعی آن هاست. ما نمی توانیم بدون در نظر گرفتن کارکرد کنشگران (عاملان) عمده اجتماعی عملکردهای ستمگرانه را در یک نهاد به طور کامل توضیح دهیم؛ این خواست ها، نگرش ها، باورها و شیوه های عمل عاملان باید با توجه به شرایط ساختاری که آن ها را ممکن ساخته است، توضیح داده شود.

تبعیض و نابرابری مردسالارانه امروز در نظام سرمایه ‏دارى ریشه در مالکیت خصوصی گذشته مردسالارى در نظام برده ‏دارى و فئودالی دارد. این نابرابری با نهادینه شدن در نهادهای فرهنگی خود از جمله اداب و رسوم سنتی و اعتقادات مذهبى  به نوبه خود بر پایه اقتصادی سرمایه داری تاثیر می گذارد و نابرابری جنسیتی را توجیه مى کند.

انسان به مفهوم عام آن، در روند کار و تولید اجتماعى شرکت دارد و براى تامین نیازهاى خود به تولید و بازتولید مى پردازد..انسان عام از نظر جنسی  خنثى است. زن در دوران “همبود نخستین”(ا.ط) (کمون اولیه) که مالکیت دسته جمعی وجود داشته است از جایگاه برجسته ای برخوردار بوده است که در تاریخ به  دوران مادرسالاری ثبت شده است. در دوران “همبود نخستین” نقش زن در رابطه با طبیعت تنها از طریق شرکت او در کار تولیدى اجتماعى تعیین مى شد. تا زمانی که کار انسانی به تولید کالا برای مبادله نپرداخته بود کار اجتماعی زن برابر با کار اجتماعی مرد بود. اگر کار رایگان زن در خانه در محاسبات اقتصادی در نظام سرمایه داری قابل ارزش نیست به خاطر این است که که محصول این کار در “بازار” قابل مبادله نیست.

بر طبق تحليل معروف انگلس زنان در دوران پیش از مالکیت خصوصی قدرتی برابر یا بیشتر از مردان در توليد اجتماعی با سازماندهی مادرسالاری داشته اند ولی زنان هنگامی که مالکیت خصوصی به عنوان یک شیوه تولید به وجود می آید، قدرت را از دست می دهند. مالکیت خصوصی مردان و توانایی آن ها در مازاد تولید، شکل خانواده را به شکل مردسالاری تغییر می دهد که در آن زنان اغلب بردگان و در مالکیت پدر و شوهر هستند. جایگاه پایین زن نتیجه تکامل زیستی (بیولوژیک) او نیست بلکه نتیجه روابط اجتماعی است و تلاش های مردان برای دستیابی به خواسته های خود برای کنترل کار زنان و خوشنودی جنسی به تدریج در هسته ی خانواده نهادینه شده است. با ظهور سرمایه داری، و جدایی تولید خانواده گی از تولید کالایی و وابستگی اقتصادی زنان به مردان،  برتری مردان نسبت به زنان در خانواده بیشتر شد. در این تردیدی نیست که سرمایه داری همزمان با ایجاد شغل های کم درآمد با استثمار زنان شرایط استقلال اقتصادی آنان را نیز فراهم کرد ولی همان طور که انگلس اشاره کرد به خاطر کار رایگان زنان در خانه (یک وظیفه خصوصی اختصاص یافته به زنان که با تقسیم جنسی کار سرمایه داری ایجاد شده است) تا برقراری سوسیالیسم شرایط مادی آزادی  کامل زنان برقرار نخواهد شد. نظام سوسیالیستی بطور خودکار ستم بر زنان را از بین نمی برد ولی شرایط مادی ایجاد می کند که برآوردگی این آرزوی دیرینه آسان تر می شود.

فمینیسم مارکسیستی به بررسی شرایط مادی که بر اساس آن توافقات اجتماعی، از جمله سلسله مراتب جنسيت، شکل می گیرند، می پردازد. فمینیسم مارکسیستی (سلسله مراتب جنسيتی) را به عنوان یک عامل منحصر به فرد مردسالاری نمی بیند، بلکه به جای آن یک شبکه تودرتوی اجتماعی  و روحی می بیند که در یک لحظه مادی و تاریخی شکل می گیرد و بر این باور است که شرایط مادی نقش حیاتی در تولید اجتماعی تعریف جنسیت بازی می کند و نابرابری زن و مرد ریشه در تقسیم کار اجتماعى دارد. به بیان دیگر شرایط تاریخی خاص سرمایه داری منجر به نابرابری اجتماعی و اقتصادی قابل مشاهده بین مردان و زنان می شود. مارکس می گوید که انسان مجموعه ای از روابط اجتماعی است و ما در تقاطع بسیاری از روابط اجتماعی نابرابر بر اساس ساختارهای سلسله مراتب زندگی می کنیم که با هم، معرف مشخصه تاریخی شیوه سرمایه داری تولید و بازتولید است.

فمینیسم مارکسیستی به واکاوی سرکوب زنان در چارچوب شیوه تولید سرمایه داری به طور کلی، و به بررسی این که چگونه سازماندهی سرمایه داری تولید، ارتباط بین تولید و بازتولید، ایدئولوژی، دولت، نظام حقوقی و غیره روابط نابرابر مردان و زنان را در درون و برون از حوزه خانواده  تحت تاثیر قرار می دهد می پردازد.

در سیستم سرمایه داری، دو نوع کار وجود دارد، کار مولد که در آن نیروی کار برای تولید کالاها یا خدماتی که در نظام سرمايه داری ارزش پولی دارند به کار برده می شود، و صاحبان نیروی کار از صاحبان ابزار تولید دستمزد دریافت می کنند. شکل دوم کار بازتولیدی است که در حوزه خصوصی انجام می شود و شامل خدماتی است که مردم بدون دستمزد برای بازسازی نیروی بدنی و تندرستی روان خودشان انجام می دهند (مانند تمیز کردن، پخت و پز، نگهداری فرزند) . در سرمایه داری، شیوه تولید، شیوه بازتولید را تعیین می کند و در نتیجه، برای درک روابط نابرابر قابل مشاهده بین مردان و زنان، شناخت شبکه پیچیده ای از اثرات کلان اقتصادی بر روابط زن و مرد ضروری است.

زنان به حوزه کار خانگی اختصاص دارند که در آن کار بازتولیدی انجام می شود و بنابراین در یک سیستم سرمایه داری به عنوان نیروی کار غیرقابل قبول و غیرقابل شناخت است. انجام کار خانگی به طور انحصاری توسط زنان بقیه اعضای خانواده را از کار بازتولید لازم خود آزاد می کند. فمینیست های مارکسیستی استدلال می کنند که خروج زنان از کار مولد به کنترل مرد در حوزه های خصوصی و عمومی منجر می شود.

انگلس استدلال می کند که نقش “زن پرولتری” به این معنی است که “زن به عنوان سرپرست … به خدمتکار اصلی خانواده اش تبدیل می شود؛ او از چرخه تولید عمومی بدور می ماند و قادر به کسب درآمد نیست. و اگر او بخواهد در تولید عمومی شرکت کند و مستقل شود، نمی تواند به وظایف خانوادگی خود عمل کرد. باید افزود که روند کارها به همان جایی رسید که انگلس با نگرانی از آن یاد می کرد. دستمزد غیر کافی مردان زحمتکش زنان این خانواده  ها را نیز به بازار کار کشانده است و این در حالی است که این زنان هنوز وظیفه بازتولید نسل آینده نیروی کار و آماده سازی شوهران خود برای کار را بر دوش می کشند. البته این وظیفه دوگانه زن به نفع نهادهای دولتی و خصوصی است که از کار زنان به عنوان نیروی کار ارزان و سرچشمه سود بیشتر بهره می برند.

بنابراین سرکوب زن و جایگاه نابرابر او در درون خانواده از نقش او در خانواده به عنوان بازتولید کننده نیروی کار برای سرمایه داری سرچشمه می گیرد. در حالی که خانواده های طبقه حاکم از لحاظ تاریخی از طریق انتقال ارث به نسل های آتی به بازتولید خود می پردازند، خانواده طبقه کارگر پرداخت هزینه های مربوط به باز تولید (تولید و عرضه نیروی کار را برای کارکرد سیستم سرمایه داری) را خود به عهده می گیرد. این راهبری تقریبن تمام هزینه های مالی تولید نیروی کار آینده جامعه را بر روی شانه های خانواده طبقه کارگر قرار می دهد. و چون هنوز حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری دستمزد زنان از مردان کمتر است کار تربیت کودکان در خانواده های زحمتکش ناگزیر به عهده زنان قرار می گیرد تا زیان اقتصادی وظیفه بازتولید کمتر شود.

در حالی که زن طبقه کارگر برای حفظ نسل کارگران امروز و فردا در خانواده خود، به تولید نیروی کار برای سیستم، کار می کند نقش بازتولیدی زنان طبقه های بالا به تولید فرزندان برای به ارث بردن ثروت خانواده محدود می شود. (با توجه و تکیه به فنی گرایی بیولوژیک حتا نقش بارداری برخی از این زنان به زنان زحمتکش هندوستان و بنگلادش ووو واگذار می شود). در کشورهای پیشرفته سرمایه داری به راحتی می توان زنان بیشماری از طبقه فوقانی متوسط و بالا یافت که با دستمزدهای هنگفت خود نیازی به در خانه ماندن و مشغول کار “خسته کننده” بچه داری ندارند و زنان مهاجر را برای این کار استخدام می کنند. جالب توجه است که در بسیاری از این کشورها به علت قوانین سخت مهاجرت به خانواده های پناهندگان و کارگران مهاجر بیمار حق دیدار داده نمی شود ولی ویزای “بچه نگه داران ” (babysitters) زنان طبقه بالا همیشه آماده است. بنابراین زنان طبقه های فوقانی با زنان زحمتکش نه مشکل مشترک و نه نقش مشترک در جامعه خود دارند.

به منظور حمایت از خانواده، ایدئولوژی طبقۀ حاکم، زنان و مردان را مجبور به پیروی از نقش های جنسیتی خشک – از جمله نقش”زندانی” کردن زنان در خانه و نقش نان اوری برای مردان کرده  است. از سال های ۷۰ میلادی به بعد زنان بخش بزرگی از نیروی کار و نان اوران را تشکیل داده اند ولی هنوز هژمونیک ایدیولوژیک بورژوازی در باره اندیشه ارتجاعی این که جای زنان در خانه و وظیفه مهم شان پروش کودک است زنده است. هنوز هم در تمام کشورهای سرمایه داری وقتی که بحران اقتصادی حاکم می شود زنان از اولین کسانی هستند که به دیگ های آشپزی خانه ها فرستاده می شوند.

اصل اساسی تجزیه و تحلیل مارکس این است که در شکل های اجتماعی که سرمایه داری شیوه قالب تولید است، عملکرد این شیوه تولید، تعیین کننده سازمانهای اجتماعی (محدودیت های تاریخی برای تغییرپذیری آن) و پایه اقتصادی بازتولید انسان یا روش بازتولید است. روش بازتولید، در چارچوب این تحلیل، ترکیب تاریخی نیروی کار و شرایط و وسایل بازتولید (پایه مادی – بیولوژیکی و اقتصادی – برای انجام وظایف تولید مثل) در زمینه روابط میان عاملان آن است. هیچ نام تاریخی دیگری برای شیوه بازتولید بجز نام معمولی و مفهوم غیر تاریخی “خانواده” که بیشترین شکل های قابل مشاهده آن را نشان می دهد وجود ندارد.

انگلس می گوید که از پیدایش خانواده “مرد نیز در خانه فرمانروایی کرد؛ زن به یک خدمتکار تقلیل یافت. او به عنوان برده شهوت و صرفا وسیله برای تولید کودکان تبدیل شد … به منظور اطمینان از وفاداری زن و در نتیجه پدری فرزندان خود، زن بدون قید و شرط زیر فرمان شوهر در آمد؛ اگر مرد زن خود را بکشد، او تنها از حقوق فرمانروایی خود استفاده کرده است.”

برای درک روابط خانوادگی و “خانواده”، مفاهیم شیوه بازتولید و عاملان بازتولید مهم هستند زیرا آن ها توجه را از “خانواده” و شکل های متفاوت یا “انحرافی” آن به یک پدیده نظری و تحقیقی می کشانند. تولید تعیین کننده بازتولید است چراکه شرایط ممکن مادی آنرا در مرزهای ساختاری باریکی مشخص می کند . این به این معنی است که برخی از شکل های بازتولید اصلا پا نمی گیرد و برخی دیگر شرایط ممکن شکوفایی پیدا می کنند. بطور مثال شکل های زندگی دست جمعی (کلکتیوی) برای تربیت مشترک فرزندان و انجام مشترک کارهای خانه در نظام سرمایه داری که بر اساس مالکیت فردی و ترغیب کننده فردگرایی است اگر غیر ممکن نباشد ولی خیلی سخت است. به این ترتیب، زندگی مشترک یا گروهی هر چند اگر بطور استثنا پابرجا شود نظم اجتماعی را به طور قابل ملاحظه ای به چالش نمی کشد؛ چرا که مردم، در حالی که مایل به اشتراک غذاپزی و مراقبت از کودکان هستند، بعید به نظر می رسد تا دارایی های اقتصادی خود را به اشتراک بگذارند .

برای مثال، در میان فقرا تماس جنسی و زایمان ادامه دارد، اما بازتولید نیروی کار (که مستلزم بازتولید مهارت های اجتماعی و کارایی است) تامین مالی نمی شود. وابستگی بازتولید به تولید به این معنی است که نیازها انسان ها و نیازهای نسل های آینده کارگران وابسته به فراز و نشیب اقتصادی نظام سرمایه داری  و تصمیمات کسب و کاری آن با هدف حداکثر سازی سود است. فقر، بیکاری، تفاوت های طبقاتی در باروری، مرگ و میر و بیماری؛ مبارزات بی پایان برای دستمزدها و غیره این ها نشانگر برخی از جلوه های وابستگی بازتولید به سودآوری هستند. تولید از طریق محدود کردن انتخاب زنان و مردان زحمتکش  (کسانی که از مالک ابزار تولید نیستند  و باید برای زندگی نیروی کار خود را به فروش برسانند) بازتولید را تعیین می کند. آن ها زمانی قادر به حفظ خود و ایجاد روابط بازتولیدی پایدار هستند که شرایط مادی لازم برای زنده ماندن داشته باشند، شرایطی که در نهایت در فرایندهای پیچیده فراتر از کنترل آن ها تعیین می شود. در حالی که وابستگی بازتولید به تولید یک ویژگی شیوه تولید سرمایه داری و بنابراین رایج در تمام جوامع سرمایه داری است جلوه های قابل مشاهده آن با توجه به شرایط تاریخی و زیست محیطی و موقعیت اجتماعی-اقتصادی  متفاوت است.

پایه گذار به اصطلاح “زنانگی فقر” روابط  تولیدی سرمایه داری است که به طور سیستماتیک دسترسی به مشاغل پر درآمد را به میزان قابل توجهی از جمعیت زحمتکش، چه مرد و چه زن منع می کند، به طوری که توانایی آن ها برای بازتولید خود و تولید نسل آینده به طور جدی مختل می شود. اگر از این دیدگاه بنگریم، فقر زنان یکی از جنبه های پدیده وسیع تری است که حذف یک بخش بزرگی از جمعیت کم درآمد، مرد و زن، از دسترسی به حداقل شرایط لازم برای بازتولید است. بنابراین، نابرابری جنسیتی به عنوان یک ویژگی ساختاری سرمایه داری را نمی توان به میکروارگانیسم ها کاهش داد؛ به عنوان مثال، نمی توان این پدیده را بر اساس قصد و خواست مردان و زنان، زیست شناسی، روانشناسی، و غیره توضیح داد. به خاطر این که این پدیده نتیجه یک ساختاری پیچیده از شبکه فرآیندهای کلان است که از طریق آن تولید و بازتولید به طور جداناپذیری به هم متصل هستند.

پایان سخن

همه ما می دانیم که جامعه های سرمایه داری کم و بیش با نابرابری سامان مند (سیستمیک) زنده هستند. مارکسیسم این نابرابری را نتیجه فرآیندهای متضاد سرمایه داری به عنوان یک نظام اقتصادی می داند که در آن ابزار تولید دردست اندکی از مردم است.

اگر چه در سطح ظاهری پدیده ها این طور به نظر می رسد که تفاوت های جنسیتی و نابرابری جنسیتی در دوران درازی از تاریخ بشری وجود داشته است ولی روش واکاوی مارکسیستی نشان می دهد که این تفاوت در شرایط تاریخی سرمایه داری از ویژگی‌های دگری برخوردار است.

شیوه تولید سرمایه داری مستلزم تقسیم طبقاتی است که منجر به تفاوت های وضعیت اجتماعی-اقتصادی زنان و تضاد بین منافع زنان طبقه سرمایه دار و زنان زحمتکش می شود؛ هر چند شرایط فرا طبقاتی مشترکی زمینه همبستگی زنان دور منافع مشترک را ایجاد می کند ولی باید به یاد داشت که حتا شرایط بازتولید فرا طبقاتی مشترکی بین زنان طبقه های گوناگون وجود ندارد. و استفاده از زنان کارگر خانگی توسط زنان طبقه های حاکم نشان می دهد که چگونه ستم بر زنان مختص مردان نیست. پیشرفت واقعی زنان طبقه متوسط و طبقه سرمایه دار در برابری حقوقی با مردان بدون وجود یک قشر خدمتکار با نیروی کار ارزان، که از لایه های کمتر ماهر طبقه کارگر، از جمله زنان مهاجران هستند امکان پذیر نبوده است.

صرف نظر از این که نظریه پردازان بورژوازی در باره تجزیه و تحلیل طبقاتی چه فکر می کنند، نمی توان انکار کرد که شیوه تولید ارزش اضافی و تقسیم جامعه به طبقه شرایط زندگی و تکامل انسان های زحمتکش از جمله زنان را محدود می کند. تغییرات کیفی شرایط زندگی زنان با بودن تقسیم طبقاتی در جامعه محدود می شود. شکل فمینیستی مبارزه برای حقوق زنان، هرچند منجر به پیشرفت های قابل توجه در کیفیت زندگی بسیاری از زنان شده است، نمی تواند اساسن وضعیت همه زنان را تغییر دهد.

دستیابی برخی از زنان به حقوق برابر اقتصادی، سیاسی و مدنی با مردان شرایط مادی ایجاد کننده تبعیض جنسیتی را تغییر نمی دهد. لغو موانع جنسیتی برای آموزش، اشتغال، پیشرفت حرفه ای، مشارکت سیاسی و غیره جنبه ضروری و کلیدی مبارزه علیه ستم بر زنان است. اما همان طور که مارکس می گوید، دستیابی به حقوق سیاسی و حقوق مدنی دستاورد های محدود و برگشت پذیر هستند، چراکه روابط اجتماعی که مبنای این تمایزهاست لغو نمی شود.

دست یابی برخی زنان تحصیلکرده و  متخصص به موقعیت های سیاسی و اجتماعی مناسب تغییر قابل ملاحظه ای در شرایط زندگی اکثر زنان که زحمتکش هستند نخواهد داشت، همان طور که وجود بیش از حد مردان در پستهای کلیدی سیاسی و  رهبری جامعه تغییری در  نابرابری های سیاسی، طبقاتی و اجتماعی در میان مردان ایجاد نمی کند. در واقع، نابرابری های اقتصادی میان مردان در بیست سال گذشته عمیق تر شده است؛ در ایالات متحده، به عنوان مثال، کاهش اختلاف درآمد بین مردان و زنان به خاطر افزایش دستمزد زنان نیست بلکه به دلیل کاهش دستمزد واقعی مردان است که به سطح دستمزد زنان نزدیک می شود. از لحاظ تاریخی دستمزد کارگران مرد و فرصت های شغلی آن ها با پرولتریایی کردن زنان و کودکان کاهش می یابد.

افزون بر تفاوت های غیرقابل انكار و مهم تاریخی، فرهنگی و سیاسی كه در میان زنان وجود دارد، حقیقت این است كه اکثریت قریب به اتفاق زنان در جهان از زحمتکشان هستند و برای زندگی  کردن با شیوه های مشابه بهره برداری و سرکوب روبرو می شوند. تا زمانی که سرمايه داری حاکم است، زنان زحمتکش همچنان زیر ستم و سرکوب خواهند بود زيرا  توانايی بيشتر مردان و زنان برای برآورده ساختن نيازهای خود، معیشت زندگی و  بازتولید نسل آینده آن ها همچنان تابع نيازهای متغير انباشت سرمايه است.

سرمایه برای زنده ماندن خون انسان های گرسنه‌ را می مکد و برخی از فرودستان را برای زنده ماندن به هر کاری وامی دارد. مبارزه طبقاتی تنها راه مبارزه علیه  برده سازی زنان و از جمله برده سازی جنسی کودکان دختر است. با آزادسازی پدران و مادران این دختران از زنجیر ستم سرمایه داری آن ها دیگر برای ادامه زندگی ناگزیر به فروش دختران خردسال خود  نخواهند شد. خواهد رسید روزی که از خاكستر آرزوهای سوخته‌ی‌ این كودكان سمندر خشم بر خواهد خاست. از جویبار خون‌ پرده دریده بکارت شان سیلی ستم شوی جاری خواهد شد. روزی خواهد آمد که کودکان دختر آینده  با برق نگاه‌ غمین و تیز خود پرده سیاه شب‌ را می درند، زنجیرها از پا می گسلند و درهای‌ بسته‌ی‌ برده گی را می گشایند. و بجای فریادهای‌ دردآلود نیمه‌‌شب ها ترانه آزادی آواز می کنند و خود را با رختی تمیز و روانی شاداب و تنی بی درد برای سلام به صبح آماده می کنند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5171

سرچشمه

Theory of the Origins of Patriarchy; Friedrich Engels

The Impoverishment of the Environment; Vandana Shiva

Ecofeminism; Maria Mies & Vandana Shiva

The Future We Want – A Feminist Perspective; Heinrich Böll Foundation; Vol. 21; Christa Wichtericht

Radical Ecology: The Search for a Livable World; Carolyn Merchant

what’s material about materialist feminism? a marxist feminist critique; Martha E. Gimenez

Capitalism and the Oppression of Women: Marx Revisited; Martha E. Gimenez




ای بسا هندو و ترک همزبان
اتحاد و انتقاد تنها راه نجات!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۵ (۲۹ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بیا که نوبت صلح است و دوستی و وفاق
که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا (حافظ)

 

پیشگفتار

نخست نیاز به یادآوری است که نگارنده برای رفیق آرش احترام زیادی قائل است. ایشان همراه با دیگر رفیقان “نوید نو” هنگامی که سیاهی شب فراگیر شده بود و سوسوی هر ستاره ی دوردستی را پنهان می کرد، شمع روشنی شده بودند برای راه گم نکردن ما.

باز باید افزود که حزب توده ایران هنوز از واقع بینانه ترین، آگاه ترین، ریشه دارترین، و مطمئن ترین خانه زحمتکشان ایران است و رهبری کنونی حزب توده ایران از برگزیده ترین، یکدست ترین، پرکارترین رهبری پس از ضربه بوده است. کسانی که این حقیقت را انکار می کنند یا از مغرضان و یا از دشمنان هستند.

به ویژه گروه “چپ” این رهبری در مقابله با “بلیر”سازی حزب توده ایران و دگرگونی آن به یک حزب “چپ” فراگیر و “نوین” نقش بزرگی ایفا کرده است و در پاک نگاه داشتن خط و خصلت طبقاتی حزب در برابر “بازنگران” مارکسی خوب ایستاده است و به اندازه زیادی در این کار پیروز بوده است.

چرا نباید خاموش بود؟

اگر ما کارمندان و مدیران یک شرکت خصوصی می بودیم، سرمایه داری همه ی ما را بدون تعارف اخراج می کرد. فکرش را بکنید که اگر اپل( Apple )در حال توسعه دو ویژگی های نو برای تلفن آیفون خود بوده است، ولی در دقیقه نود هوآوی (Huawei) تلفن آیفون خود را با همان ویژگی ها به بازار عرضه کرده است. مطمئن باشید که هیئت رییسه و هیئت مدیره اپل قصابی می شد.

خیزش دی ماه از دو ویژگی های ممتازی برخوردار بوده است که “چپ” امید تحقق آن را داشته است. این خیزش از “جناح های درونی” نظام برید و از مرز گزینش میان “بد و بدتر” گذر کرد؛ این خیزش خواسته های آزادی خواهی را با خواسته های اقتصادی پیوند داده است. تماشگر برونی رویدادها، با دیدن این ویژگی های خیزش به این نتیجه می رسد که رهبری خیزش به دست “چپ”ها بوده است. ولی بدبختانه واقعیت این است که ما در این خیزش نقش تعیین کننده نداشته ایم.

وقتی ما روند جوشش خیزش را نمی شناسیم و در رهبری آن نقش تعیین کننده نداریم، از آینده خیزش بی خبر می مانیم. از شناخت آینده ی خیزش عقب می مانیم، زیرا تنها امكان تماشای وقایع اتفاق افتاده را داریم. زمانی که از آینده خیزش بی خبر می مانیم، ترس در ما رخنه می کند که مبادا دستاویز تجزیه طلبان شویم و وقتی این ترس بر ما چیره شد، ما ”خانه نشین“ می شویم و با خانه نشینی نقش ما در خیزش بازهم کمتر می شود و این دور باطل همچنان ادامه می یابد. ”خانه نشینی“ هیچ چیز نیست جز بر باد دادن سرشت انقلابی، سرشت مبارزه برای دگرگونی های بنیادین.

با وجود محدودیت های عملی، پخش بودن رهبری، نبود امکان گسترده، کمبود مالی، پیچیدگی سیاسی، و شتاب رویدادها درون کشور نباید رهبری حزب ها و سازمان های “چپ” را از انتقاد و امکان بهتر شدن بی بهره و بی کام کرد. انتقاد اگر سازنده، در روند تحکیم  خصلت طبقاتی “چپ” و دوستانه باشد، چون که از دل برخیزد بر دل نشیند.

پس البته باید از دستاوردهای خود انتقاد کنیم. باید بی رحمانه انتقاد کنیم. ما باید با واکاوی همه سمت ها، پیشامدها، پسامدها به چرایی آن پی ببریم. ولی اگر نباید از کلمه “باید” بهره گرفت پس چه فعل دیگر را می توان به کار برد؟ همه ما که از شدنی بودن این کارها و امکان وقوع آن آگاه هستیم، پس اگر “بایسته”ها را انجام نداده ایم، چگونه کنش برای جبران این کمبود را به زبان آوریم؟ مگر نه اینست که “باید” برای تحقق بخشیدن به “بایسته”ها بکوشیم؟

بدبختانه هنوز فرهنگ درست انتقاد در “چپ” جا نیافتاده است.

بخشی از”چپ”ها با خودزنی و پوزش خواهی از گذشته به خودکشی سیاسی دست زده اند. (جالب آن که آن هایی که “انتقاد از خود” را بد فهمیدند و با کرنش در برابر دشمنان طبقاتی برابر دانستند، پس از آن که امام زاده ی مقدس نوی به نام “چپ نوین” یافتند، مانند گذشته به حریفان و منتقدان می تازند و با انگ “چپ سنتی” انتقادهای آن ها را پس می زنند).

بخش دیگر “چپ” همچون لاک پوشتی سر به لاک خود فرو می برد و یا مانند کبکی سر در برف پنهان می کند تا انتقادها را نبیند و نشنود.

“چپ” باید نخست یاد بگیرد که با جانبداری طبقاتی انتقاد از خود کند و سپس باید یاد بگیرد که انتقاد دوستان همسنگر دشمنی نیست بلکه ارائه بازخوردی (feedback) است درباره آنچه که انجام شده است و یا می بایست انجام می شد ولی نشده است. بدین گونه یک سازمان سیاسی مورد انتقاد فرصتی می یابد برای یادگیری از اشتباهات و کمبود کارهای خود. اگر ما مرکزیت سازمان های “چپ” را از بازخوردهای خود محروم کنیم، آن ها چگونه مطمئن شوند که سیاست گزاری آن ها با وضعیت روز جامعه همخوانی دارد؟ شنیدن و عمل کردن به پیشنهادهای درست، مرکزیت را توانا و نیرومند می کند نه ناتوان.

آیا نگارنده یا کسان مانند من که “بیرون گود نشسته اند و می گویند لنگش کن!”، خود کار بهتری انجام می دهند؟ شاید نه! ولی این دلیل بر بستن دهان و سخن نگشودن نیست. هیچ منتقد ادبی نمی تواند مانند گوته شعر بگوید و مانند تولستوی داستان بنویسد. ولی با این که این منتقدان جایزه نوبل ادبیات ندارند به وظیفه ادبیاتی خود عمل می کنند و جایزه نوبل گیران را  به نقد می کشند.

فلسفه “گر تو بهتر می زنی بستان بزن” پاسخ درستی به انتقادها نیست. گزارشگران ورزشی (هر چند که در عمرشان شاید یک بار هم پای به روی تشک کشتی نگذاشته باشند) بدون در نظر گرفتن سختی های گوناگون که مربی با آن روبرو است از او مدال می خواهند. مسولیت پذیری بدون پاسخ گویی دگر شدنی نیست. این را حتا جمهوری اسلامی هم دریافته است و گاه گاهی مسولان را برای پاسخ گویی به تلویزیون می آورد.  به ویژه وقتی که زمان میان دو کنگره تا این اندازه دراز می شود، جواب گویی مسولان در برابر توده های حزبی مهم تر می شود. بنابراین به گفته اروپاییان به دنبال پا نباید رفت. هدف گرفتن توپ از حریف است.  باید سخن را با الماس برهان و نشانوند (مباحثه) پاسخ داد.

آیا انتقاد برای قهرمان شدن است؟

قهرمانی مقوله دیگری است.

دوگونه قهرمانان در تاریخ وجود دارند. قهرمانان واقعی که به توده ها در عمل نشان می دهند که به آنچه که می گویند نه تنها باور دارند، بلکه برای تحقق آن مرگ را با آغوش باز می پذیرند و گاهی “قطره قطره می میرند تا شمع جمع را به سحر برسانند”. این دسته از قهرمانان که عشق زحمتکشان به دل و شور آزادی آن ها را از ستم طبقاتی به سر دارند به تنها چیزی که هرگز نمی اندیشند  قهرمانی است. آن ها تنها به انجام وظیفه تاریخی آنچه را که خود حس و فکر می کنند که درست است می پردازند. داوری را به نسل های پس از خود وا می گذارند. نه خسرو روزبه، نه خسرو گلسرخی، نه مهرنوش قبادی، نه همایون کتیرایی، نه حیدر مهرگان و نه سیمین فردین در فکر قهرمانی بوده اند. بلکه لبخند آن ها به مرگ برای این بود که آن ها در پشت جوخه های مرگ فریاد آزادی را می شنیدند و جهان بدون ستم طبقاتی را می دیدند.

گونه دیگر قهرمانان، قهرمانان تقلبی هستند که در نبود آزادی آفریده می شوند. برای این دسته هر چه آزادی کمتر باشد فضا برای پرگویی ها و گنده گویی هایشان مناسب تر است. این دسته با شم شگفت انگیزی می دانند که چگونه با موج همسان شوند و از نیروی آن برای بالا بردن خود سود برند. این ها چاپلوس، چرب زبان، همواره همراه برندگان هستند تا شاید از شکار شیر استخوانی نیز نسیب آن ها شود.

خوشبختانه زمان همیشه ایستا و جنبش همیشه آرام نیست. و این دسته، زمانی که وقت عمل می رسد و ایثار و جانفشانی بخشی از مبارزه می شود، به دلخواه جایگاه “قهرمانی” خود را رها می کنند و به سوی کشتزارهای بی خطر دیگری می گریزند. ولی برخی ها نیز جای امنی را می یابند و مارمانند خود را در سوراخی پنهان می کنند تا پس از آرام گیری توفان به حق خواهی زحمت های خود برای جنبش بپردازند.

اما بیش تر رهنوردان راه آزادی و برابری میان این دو گروه قرار دارند. نه دلیری و بی باکی قهرمانان واقعی را دارند و نه پستی، جاطلبی، بلندپروازی، خودستایی قهرمانان تقلبی را دارند. آنان عاشق هستند و عاشقانه گام در این راه گذاشته اند و “…جام عشق را لاجرعه نوشیدند، … ” (از شعرهای زندان طبری)

اگر سخنی می گویند از سر وظیفه است. انگیزه، قهرمان شدن نیست. از خود نمی گویم. ولی اگر کسی که برای زنده ماندن روزانه پنجه در پنجه با مرگ در نبرد  است و گرمای نفس مرگ را بر پشت گردن خود حس می کند. ولی هنوز می نویسد این برای حس وظیفه است. هر چند که نوشتن آسان بنماید، گر عشقی در دل و یا شوری در سر نباشد قلم از تراوش حتا یک واژه درمی ماند. این دل تپنده است که واژه های جویده شده در مغز را قطره قطره در پهنه سپید کاغذ می چکاند. قلمزن بی هدف به جای حرص و جوش می تواند با آرامش خاطر و با آسودگی خیال چند ماه، و یا چند سال باقی مانده عمر را در سفرهای کوهستانی و ساحلی گذراند. بنابراین سخن گفتن از روی وظیفه برای قهرمان شدن نیست.

آنچه مرا نگران می کند این است که اگر ما نسل رفیق محسن و رفیق ابی را از دست بدهیم، دیگر کسی از مردم نامی از ما ندانند و نشانی از ما نگیرند. ما توان آنرا نداشته ایم که نسل نویی را پرورش و آموزش بدهیم و پرچم مبارزه را پس از خستگی و مرگ با آسایش روان و فراغ بال به دست آن ها بسپاریم. ترسم از این است که با رفتن نسل ما حزب ما نیز از حافظه تاریخی مردم حذف شود.

خانم هنرمند و جوان چهل ساله یی را ملاقات کردم که در خیزش ها نقش برجسته یی داشته است و “چپ” سوسیالیست و فمینیست مترقی  است ولی از “تشکیلات دمکراتیک زنان ایران” چیزی نشنیده بود. شیرزنانی چون زهرا اسکندری، مهرانگیز اسکندری و بدری علوی را نمی شناخت. رفیق مریم فیروز را تنها به عنوان “آن هایی که خمینی را سرکار آوردند” می شناخت. راه کارگر را اصلن نمی شناخت، از سازمان اکثریت تنها از “تاجر بودن” آقای نگهدار چیزی شنیده بود. ولی همه فرزندان شاه را به نام می شناخت.

اگر ما نتوانستیم که کسی را که پرکار، اندیشمند و آگاه است دست کم با نام خود آشنا کنیم، آیا این ناجوانمردانه است که از کم کاری خود انتقاد کنیم؟

من برای کنجکاوی و دریافتن حال و مزاج جوانان، عضو چند تا از گروه های اجتماعی هستم که برخی ها بیش از صد نفر عضو دارند. آنچه که می خوانم، آنچه که می بینم، آنچه که می شنوم مرا به شگفتی می اندازد. بارها با دلی خونین و چشمان پر اشک دیده ام که جوانان ما برای نجات از واپسگرایان مذهبی به واپسگرایان شاهنشاهی پناه می آورند. آیا واکاوی ریشه های این کنش جوانان برای “چپ” ارزشمند نیست؟ آیا ما نباید بدانیم که چرا کار به اینجا کشیده است؟

آیا کلی گویی یاوه گویی است؟

از خُرد کلان برخیزد و از کلان خُرد (ا.ط)

جامعه شناس “خُرد بین” اغلب موقعیت های اجتماعی را از نظر حضور فوری و لحظه ای آن ها در یک محیط خاص می بیند. بدین گونه نظریه مشخص گرایی “خُرد بینی” “micro-level ” در برابر نظریه “کلان بینی” “macro-level” قرار دارد.

همان گونه که می دانیم نظریه های اجتماعی و روش شناسی نمی تواند تنها به بررسی روند مشخص روزمره و طبقه بندی آن ها بسنده کند. نمی توان بدون داشتن نظرهای کلی از چگونگی کنش های اجتماعی به تحلیل ریز و مشخص لحظه ای آن پرداخت.

تجربه زندگی به ما نشان می دهد که “خُرد بینی” و “کلان بینی” دو پدیده جداگانه ای نیستند. با هم پیوند دارند.

کلان جامعه شناختی درک و مطالعه سطح کلان جامعه، مؤسسات اجتماعی و تغییرات اجتماعی و فرهنگی در آن است. یک رویکرد کلان جامعه شناختی می تواند هم از مفاهیم نظری در سطح سیستم و هم از داده های جمع آوری شده در سطح خُرد برای واکاوی و  مشخص کردن گرایش عمومی پدیده های اجتماعی بهره گیری کند.

همانگونه که مارکس اشاره می کند: استراتژی کلی دانش علمی که در هر دوره مشخص تکامل می یابد، به میزان قابل ملاحظه ای با توجه خاص به دسته بندی اجزا و کل و تفسیر مشخص اجزا در پیوند با کلیت مربوط به آن تعیین می شود.

هم از لحاظ نظری، و هم از لحاظ داده های آزمایشی (تجربی) ثابت شده است که کل را نمی توان به جمع ریاضی اجزای آن کاهش داد. جزییات، به عنوان بخش های جدا شده از کل، تنها می توانند از طریق آگاهی ما در باره کلیت آن ها درک شوند.

کل از کیفیت و ویژگی های جدید مشخص برخوردار است که در هیچ کدام از اجزای آن نمود نمی کند، بلکه با کنش های اجزا با هم در یک سیستم خاص از ارتباطات ظاهر می شود. کل بدون و یا قبل از اجزای خود هم غیر قابل تصور است. از سوی دیگر، جزء خارج از کل، دیگر جزء نیست، بلکه یک شیء دیگر است؛ نمونه ای را که رفیق طبری از آن یاد می کند برای روشن شدن بحث کل- اجزا بسیار سودمند است. او می گوید هر چند که دریا از قطره های آب شکل گرفته است، ولی دریا جمع ریاضی این قطره ها نیست. چرا که در دریا می توان شنا کرد ولی در قطره ها نه. قانون گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی دریا را دارای کیفیت و ویژه گی هایی کرده است که در قطره نیست.

بررسی جزییات بدون پیوند با کلیتی که آن را در بر می گیرد روش تازه ای نیست. برای نمونه می توان به روش همیشگی “راه توده” اشاره کرد که جزییات ویژه ای از جمهوری اسلامی را با جدا کردن از کلیت اقتصاد سیاسی آن با بوق و کرنا به گوش ما می رساند تا ما را “مجاب” (آماده پذیرش) به دفاع از اصلاح طلبان کند.

بنابراین کلی گویی یاوه گرایی نیست بلکه در چارچوب قرار دادن بحث های مشخص است. تحلیل مشخص از اوضاع مشخص در زمان مشخص بدون در نظر گرفتن کلیت اجزای به ظاهر جدا از هم ممکن نیست. برای نمونه برای یافتن متحدان برای دگرگونی جامعه به نفع زحمتکشان ما نمی توانیم بدون یک تصویر کلی از موقعیت اجتماعی و اقتصادی کشور، واکاوی شرایط عینی و ذهنی، تعیین مرحله انقلاب  یک راست وارد جزییات شویم و در دریایی از گروه ها، کسان، سازمان ها به دنبال قطره های نامشخص آب بگردیم. آشنایی با چارچوب کلی به ما کمک می کند که محیط جستجو برای دوست را محدود کنیم، خصلت های یک دوست را بشناسیم تا بتوانیم او را هنگام برخورد شناسایی کنیم.

ولی این هم درست است که کلی گویی بدون پیوند با جزییات مشخص به تجرد می رسد و به فهم مطلب کمک نمی کند.

بنابراین نوشته پیشین نگارنده را باید در پیوند با دیگر نوشته ها خواند که در مجموعه خود بین تحلیل مشخص و تعریف کل حرکت می کند. برای نمونه در نوشته اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر!(1,2) می توان دید که چگونه سازمان ها و حزب ها پس از قرار گیری در جدول ضددیکتاتوری- ضدنئولیبرالی دسته بندی می شوند و بر حسب نگاه و واکاوی ما از اوضاع گرو های متحد مشخص می شوند.

وظیفه روشن فکر

این پرسش را می توان از دو سو بررسی کرد؛ نقش گردان روشنفکران و نقش مشخص یک فرد روشنفکر.

۱– نقش گردان روشنفکران

در این مورد تعریف های فراوان وجود دارد که هر کدام بخشی از وظیفه روشنفکر در جامعه را برجسته می کند. ولی من هنوز معتقدم که بهترین تعریف از نقش روشنفکر توسط “گرامشی” انجام شده است.

روشنفکران ارگانیک به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه خود برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها می پردازند. روشنفکر ارگانیک به طبقه خود یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد و به آن در باره عملکرد خود در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آگاهی می دهد.

بنابراین روشنفکران ارگانیک آن هایی هستند که به سبب دلبستگی، وابستگی به طبقه‌ی خود به انجام التزام های ویژه ای برای هژمونی این طبقه می پردازند. وظیفه روشنفکران ارگانیک آفرینش نظرات علمی و تنظیم جهان‌بینی منسجم، تکوین نظریات سیاسی و تعیین چارچوب‌های اجتماعی و معیارهای فرهنگی برای اقناع طبقه های دیگر است.

بورژوازی هم روشنفکران ارگانیک خود را دارد که برای هژمونی او تلاش می کنند.”گرامشی” درباره ی این روشنفکران می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولاند و با طرفداران ایدیولوژیک دیگر طبقه ها مجادله کند.

در برابر این دسته می توان وظیفه روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر را پادزهر ساختن علیه زهر کشنده نئولیبرالی و خنثا کردن ترفندهای آن برای اقناع توده ها به پیروی از هنجارها و قوانینی که توسط طبقه حاکمه ایجاد شده است دانست.  این کار منجر به یک مبارزه ایدیولوژیک می شود که فرایند آن ”زدودن عناصر ایدئولوژیک بورژوازی و ساختن عناصر ایدیولوژیک مترقی” است. جنگ همه جانبه ای در تمام سطح های اخلاقی و ارزشی بین این دو گردان روشنفکران ارگانیک برای هژمونی وجود دارد.

۲- نقش مشخص روشنفكر

تک تک روشنفکرانی که برای برپایی سوسیالیسم و در راه جهانی بدون ستم طبقاتی گام می گذارند بخشی از گردان روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر هستند. در این میان بین نقش نگارنده و برای نمونه نقش “هیئت تحریریه محترم” “نوید نو” تفاوتی نیست. هر کدام از ما بنابر توانایی خود و الویت مسائل مطروحه انگشت بر روی برخی از آن ها می گذاریم و آن ها را برجسته می کنیم تا درک آن ها آسان شود. من هم از آزمودگی اندوخته (تجربه) و دانسته های خود آنچه را که فکر می کنم که دانستن آن به درد توده ها به ویژه جوانان کارگر می خورد در اختیار آن ها قرار می دهم. برآمد این کار می تواند گاهی همه جانبه، روشن گر، آگاهی بخش و یگانه  نباشد. ولی، در باره خود، در وجود خواست و انگیزه پاک برای این کار تردیدی نیست. تنها راه برون رفت از این کمبودها برخورد سازنده با این نظر ها است تا  تیغی الماس سخن به صیقل اندیشه یاری دهد.

چالش های درونی که “چپ” با آن درگیر است بُعدهای گوناگونی دارد

در زیر به دو چالش بزرگ و کلان آن می پردازم.

بُعد درون کشور- برون کشور

بسیاری علاقه دارند (و شاید دست هایی آگاهانه کمک می کنند) که ما را به بحث مکانیکی درباره تضاد میان بخش “درون کشور” و بخش “برون کشور” درگیر کنند. ولی تجربه همه جنبش های کارگری و آزادی بخش نشان می دهد که این، یک بحث انحرافی است. مهم کیفیت پیوند این دو بخش جنبش است نه حقیقت وجود آن. تجربه سوسیال دموکراسی روسیه نشان می دهد که لنین با نوآوری روش های گوناگونی برای پیوند تنگاتنگ این دو بخش پیدا کرده بود. تجربه تازه تر آن تجربه پیش از انقلاب حزب توده ایران است که با خلاقیت شگفت انگیزی بین رفیقان درون کشور و رهبری برون کشور نه تنها پیوند تشکیللاتی، بلکه حس مشترک حزبی ایجاد کرده بود.

رفیقان درون پیوسته داده های کار روزانه عملی در میان توده ها را در اختیار رهبری می گذاشتند و رهبری حزب بر پایه آن داده ها رهنمود عمل می داد. رفیقان درون کشور رهبری را “خوش نشینان رود راین” نمی دانستند و رهبری برون کشور گروه های مخفی  درون کشور را “بی سواد و عقب افتاده” و “ماجراجو” نمی خواند. کار فکری  خلاق و تولید نوشته های با ارزش مارکسیستی رهبری حزب در دوران مهاجرت پیش از انقلاب از تولید فکری مجموعه مدعیان داخلی و خارجی پس از انقلاب هنوز بیش تر است.

میوه ی این پیوند مشترک فکری و عاطفی بین “درون و برون” واکاوی دقیق وقایع انقلاب بود که موجب توده ای و فراگیر شدن شتابنده حزب توده ایران پس از انقلاب شد.

پس از این اندیشه زیان بخش که  “برون مرزی ها” چیزی از رویدادهای خیابان های تهران نمی دانند و “درون مرزی ها” نمی دانند که در جهان چه می گذرد، باید دوری کرد. می شناسم “برون مرزی ها”ی بسیاری را که از صبح تا شب به جاروزنی خبرهای ایران می پردازند و بسیاری از تهرانی های مقیم تهران را از خبرهای مهم تهران با خبر می کنند و می شناسم “درون مرزی ها”ی بسیاری را که از واپسین تحولات “چپ” در جهان با خبر هستند. ما باید به جای تمرکز بر شکاف میان “برون و درون” در فکر تحول و تکامل کیفیت پیوند “برون و درون” باشیم. هیچ کبوتری نمی تواند با یک بال به پرواز بپردازد.

بُعد حزب – عضو

موفقیت یک حزب نه تنها به درستی سیاست آن بستگی دارد، بلکه بسته به این هم است که تا چه اندازه یک سیاست درست میان توده ها برده شود و سپس در آن ها نهادینه شود. در اینجا است که نقش هواداران و عضوهای حزب برجسته می شود.

بالاترین مقام حزب کنگره است که از نمایندگان بخش های مختلف حزبی تشکیل می شود. در سازمان های مارکسیست- لنینیستی رابطه عضوها با رهبران و مسؤلان انتخاب شده بر پایه مرکزیت دموکراتیک است. شعار اصلی لنین در “چه باید کرد؟ “”آزادی بحث، وحدت در عمل” بود.  اعضا آزاد هستند تا در مورد تناقضات و مسائل داخلی در حزب بحث کنند، و همزمان در برابر دشمن طبقاتی در  یک جبهه مشترک با هم باشند.

جنبه دموکراتیک شامل تصمیم گیری جمعی، بحث آزاد درباره پرسش های کلیدی سیاسی، رعایت کامل دیدگاه های اقلیت، حق انتقاد سیاسی، سازمانی، و نظری، بازبینی دوره ای از تصمیمات، ووو است.

مرکزیت ضامن وحدت عمل در اجرای تصمیمات حزب است، مرکزیت وظیفه اجرای روزانه استراتژی و تاکتیک های تصویب شده کنگره را دارد. مرکزیت با جمع آوری ایده ها و تجارب عضوها چارچوب راهی را که در کوتاه و بلندمدت باید رفت ترسیم و تنظیم می کند. مرکزیت مسول روابط خارجی، کارهای تبلیغاتی، کارهای تئوریک و تشکیلاتی حزب میان دو کنگره است.

با این وجود، پیوند میان دموکراسی و مرکزیت تاکید بر این است که بدون دموکراسی و گزارش دهی عضوها، رهبری اطلاعات دقیق در مورد بازتاب واقعی مبارزه طبقاتی و به ویژه در مورد نیازها و توانایی های انقلابی توده ها ندارد. دموکراسی درون حزبی و حتا مشارکت دادن هواداران با بهره برداری خلاق از خرد جمعی و تجربه توده ایی به رهبری کمک می کند تا تئوری را با وضعیت روز بسنجد. بنابراین دموکراسی موجب آن می شود که حزب به متفکری عملگرا و عملگرایی متفکر بدل شود. اگر راه گفتگوی آزاد بسته شود، رهبری برای جبران این کمبود ناگزیر با تکیه بر  نظریه عمومی مارکسیستی دیدگاه مشخص خود را از وضعیت سیاسی لحظه تنظیم می کند و بدین گونه وضعیت را با تئوری همخوان می کند.

از سوی دیگر، بدون یک مرکزیت مصمم که نشان دهنده راه و هماهنگ کننده گام های پراکنده باشد، اعضای حزب و توده ها  قادر نخواهند بود که دانش و تجربه ی  پراکنده خود را بدون یگانگی و هماهنگی به یک نیروی مادی دگرگون ساز تبدیل کنند. دموکراسی و مرکزیت بدین گونه لازم و ملزوم هم هستند.

بنابراین یک عضو می تواند عامل اجرایی تصمیمات کوتاه و بلند مدت سیاسی حزب در میان توده ها باشد (کوشش او در این باره وابسته به آن است که تا چه اندازه خود را در این تصمیم گیری ها شریک بداند و گرنه این کار با دستور و فرمان انجام نمی شود.) ولی کار تدوین راه، برنامه استراتژی و تاکتیک، کوشش برای اتحاد در میان “چپ”ها،  کوشش برای اتحاد با متحدان دیگر این مرحله انقلاب عمدتن وظیفه مرکزیت است.

کارهای بجا مانده

بگذارید پس از این “کلی”گویی ها سخن را در چارچوب چه می بایست کرد و چه باید کرد محدود کنیم. در این بخش به ناگزیر باید وظیفه های طیف وسیع “چپ” را محدود به وظیفه حزب توده ی ایران بکنیم تا مشخص سخن گفته باشیم.

مردم ما زیر ستم دوگانه ای قرار دارند که در آن حاکمیت ستمگر ولایت فقیه برای خوش آمد گویی و خشنود کردن سرمایه ای که ایران را مکّه بهره کشی می داند، کارگران را همچون بَرّه ای زیر پای آن ها قربانی می کند. وحدت تضاد روز و اصلی وظیفه دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ی ایران را روشن می کند.  برای انجام این وظیفه چه گام های مشخصی می توان برداشت؟ همان گونه که می دانیم شرایط عینی انقلاب (توده ها نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند؛ حاکمیت نمی تواند مانند گذشته حکومت کند) وجود دارد.
بنابراین بخش بزرگی از کامیابی جمهوری اسلامی در دست داشتن قدرت از نبود برنامه جایگزینی پیشرو و به ویژه از پراکندگی “چپ” سر چشمه می گیرد.
برای آماده کردن شرایط ذهنی انقلاب ما به گردآوری نیروها در سطح کلان و “نبرد سنگر به سنگر” در سطح جامعه نیاز داریم. وظیفه اصلی گردآوری نیروها به عهده رهبری حزب است.  هر چند که عضوها و هواداران حزب مسول اجرای عملی “نبرد سنگر به سنگر” در سطح جامعه هستند. ولی نشان دادن راه، هماهنگی عملی نیروها به عهده ی رهبری است.

کارهای نشده ای که “باید” انجام شود

۱- اتحاد همه توده ای ها

هم اکنون گرو های گوناگون توده ای به کنش های جداگانه و مستقل از هم مشغول هستند. نگارنده چارچوب کلی اتحاد بزرگ توده ای ها را پیشتر در نوشته پیش بسوی آشتی سراسری حزبی بررسی کرده است. در این نوشته مشخص به روی برخی از این گروه ها انگشت می گذارم.

۱- گروه عدالت: این گروه خصلت عمیق ضدامپریالیستی و ضد نئولیبرالی دارد. و هر چند که تولید داخلی ندارد و یا کم دارد ولی کار بازتاب نظرات رفیقان آمریکای شمالی را خوب انجام می دهد. هر چند که این گروه در دوره ای به دام عوامفریبی های آقای احمدی نژاد افتاد. ولی استحقاق جدی گرفتن و وارد شدن به بحث در باره چگونگی آینده جنبش توده ای را دارد.

۲- گروه ۱۰مهر: این گروه که از بخشی از عضوهای کمیته مرکزی سابق حزب تشکیل شده است به تاریخ حزب وفادار است. خود را کمونیست می داند و خواهان وحدت در حزب است. آشکارا با “سوسیال دموکراسی”سازی حزب مخالف است.

۳- گروه راه توده: این گروه اگر چه هنوز در بند “نبرد که بر که” گرفتاراست و نتوانسته است که با پاره کردن پیله سال های ۵۷-۵۸ پروانه اندیشه را آزاد کند. ولی نشانه هایی از بازنگری به این ارزیابی، هر چند ناپایدار و ناگهانی و جسته و گریخته در آن دیده می شود. باید دست دوستی به سوی آن بخشی که مسائل امنیتی ندارند و هم نمی خواهند که حزب توده ایران به بخش مارکسیستی اصلاح طلبان تبدیل شود دراز کرد و آن ها را به همکاری فراخواند.

۴- گروه توده ای ها: این گروه وظیفه خود را مبارزه با “سوسیال دمکراسی” سازی اندیشه توده ای می داند و با این گرایش در هر کجا که ریشه بگیرد مبارزه می کند. دست کم بخش “چپ” حزب توده ایران باید سپاسگزار این گروه باشد.

شاید در شرایط کنونی ادغام همه ی این گروه ها در حزب توده ایران غیر واقع بینانه و نابخردانه باشد. ولی با کمی دلیری سیاسی و کنار گذاشتن “من”بازی ها می توان جلسه های منظم ماهانه برای تبادل نظر و گفتگو برگزار کرد. تا با این کار به توده های حزبی امیدواری و حس تعلق داشتن به گردانی بزرگ داد. بخش بزرگی از این گروه ها به راحتی می توانند در مورد امپریالیسم  و سیاست خانمان برانداز اقتصاد نئولیبرالی نظام با حزب توده ایران همکاری کنند. اما همان گونه که گفته شده است پیروزی در این کار به برتری اندیشه جانبداری طبقاتی و ترد فکر فرقه ای در نزد همه ی ما نیاز دارد. هر توده ای که هنوز دلش برای زحمتکشان می تپد و در سر شور دنیای بدون ستم می پروراند می تواند در این راه با دیگر توده ای ها همگام شود.

۲- اتحاد میان “چپ”ها

وقتی من به “چپ” فکر می کنم در درجه اول به حزب توده ایران می اندیشم و پس از آن به سازمان اکثریت به خاطر گذشته اش و نقش غیرقابل انکار آن در تحولات انقلاب. و در پایان به سازمان راه کارگر فکر می کنم که با این که در جامعه ما ریشه ندوانده است، ولی تنها سازمانی است که همراه با حزب توده ایران هنوز خود را کمونیست می داند و کارهای فکری قابل توجه ای داشته است. گروه هایی با همین نام و وابستگی های روحی- نظری در ایران هم هستند. گروه های محلی “چپ” هم هستند مانند حزب دموکرات کردستان و مجموعه کوموله یی ها که با نام های گوناگون در کردستان فعالیت می کنند.

گروه های “چپ” نامبرده هرچند که رهبری و کارهای تبلیغاتی در “قاره” اروپا دارند، ولی تمرکز فعالیت های آن ها در ایران است. “چپ”های دیگری وجود ندارد و اگر باشند دارای چنان وزن اجتماعی و پرکاری فکری برخوردار نیستند که به حساب گرفته شوند. ما باید با همین “چپ” ها، ایران را دگرگون کنیم. آن هم نه هر دگرگونی. بلکه دگرگونی با سمت گیری ضد نئولیبرالی و با چشم انداز سوسیالیستی.   

سازمان اکثریت

ما ریزش کوه های سر به آسمان کشیده آرمان های سوسیالیستی را در برابر رخنه و رسوخ موریانه های ضد اانسانی نئولیبرالی در تراوش مغزی بسیاری از نیروهای اکثریت می بینیم. برخی از این “تحلیل گران سیاسی” مانند بیشه ی بی ریشه هستند که به هر سویی که باد می وزد جنبش می کنند و همیشه در کنار برندگان ایستاده اند. این دسته با تهی کردن عدالت اجتماعی و آزادی از مفهوم طبقاتی آن به دستکش سفید پوشان  سرمایه برای شستن لکه های ناپاک آن یاری می کنند.

برخی از دوستان و رفیقان رهبری اکثریت که ادعا می کنند که اندیشه های “سوسیال دموکراسی”  خود را در یک روند آزاد درون سازمانی و با مطالعه ژرف تجربه های جنبش کارگری به دست آورده اند، از نشان دادن حتا یک سند سازمانی در این باره عاجز هستند. کسی نمی داند که در کجا و در چه زمان و در چه حوزه هایی و چگونه بحث های درون سازمانی، رهبری اکثریت به رد سوسیالیسم علمی رسیده است؟ این درس گیری در کجا و با خواندن چه کتاب هایی به انجام رسیده است؟

با این همه سیاست اتحاد و انتقاد با هواداران این دسته بخشی از مبارزه ایدیولوژیک ما است. به ویژه رفیقان اکثریت درون ایران گرایش رادیکال قوی دارند و و بارها وفاداری خود را به سوسیالیسم علمی نشان داده اند. نمی توان از یک اتحاد بزرگ “چپ” بدون شرکت سازمان اکثریت سخن گفت.

سازمان راه کارگر

این سازمان بدبختانه با همه کوچکی خود نتوانسته است بر اختلافات داخلی چیره شود و دو تیکه شده است. هر چند برای برخی ها حتا در درون “چپ” این رویداد خوشی بوده است، برای نگارنده غم انگیز بوده است. با هر انشعابی در “چپ” ما بی ثمرتر و بی اثرتر می شویم و غرق در مسائل درون سازمانی، دشمن طبقاتی را از نظر دور می داریم. و این از برّایی سخن و کارایی عمل ما می کاهد و ما را عقیم و ناکارآمد می کند.

با این حال از نزدیکی ایدیولوژیک با راه کارگر باید بهره گرفت و آن ها را به همکاری فراخواند و این اتحادی شکوفا خواهد بود که به رشد فکری “چپ” ایران کمک خواهد کرد.

برگزیدگان این سازمانهای “چپ” می توانند با جلسه های ماهانه به تبادل نظر پرداخته، از چالش های “چپ” سخن گویند، و زبان مشترک یابند. جلسه های رودررو و مشترک معمولن به احترام به یکدیگر می انجامد. نمی توان چشم در چشم کسی دوخت و نگرانی های او را در باره آینده کشور و مردم ستم دیده شنید و همزمان او را دشمن دانست. با جلسه های منظم، تندیس های یخین بی اعتمادی آب می شود و به روانی گفتگو یاری می رساند. این را هم می دانیم که دو سازمان نامبرده از تجربه کارهای اتحادی و بالش سیاسی به اندازه حزب توده ایران برخوردار نیستند. بنابراین بار سنگین این کار بر دوش حزب توده ایران است. باید به طور علنی آن ها را به گفتگو منظم ماهانه دعوت کرد و اگر دعوت را رد کرده اند، باید شیوه شان را افشا کرد و خواستار پاسخگویی شد، تا توده های سازمانی شان با فشار به آن ها از پایین، آن ها را به میز مذاکره و نشست و گفتگو بکشانند.

۳- اتحاد با دیگر گروه ها

واقعیت این است که هواداران شاهنشاهی بهتر از ما برای پیدا کردن و پیوند با متحدان خود عمل می کنند (نگاه کنید به نوشته آقای تبرزی در باره هم جبهه بودن با آقای رضا پهلوی).

در نوشته اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر!(1,2) نشان داده ام که اتحاد با گروه های دوروبر آقای موسوی و کروبی شدنی و سودمند است. آن ها در عمل نشان داده اند که با دیکتاتوری ولایت فقیه مخالف هستند و همزمان مسحور سیاست های اقتصادی نئولیبرالی آقای روحانی نیز نشده اند.
سازمانهایی مانند جنبش مسلمانان مبارز که دکتر پیمان رهبری می کند نیز به خاطر برنامه های ضد استبدادی و ضدنئولیبرالی آنها از متحدان ما در این مرحله هستند. افزون بر این رفیق عاصمی با کار تحقیقی پر ارزش خود به روی کتاب آقای فرشاد مومنی نشان داده است که ایشان و دوستان اطراف ایشان آزادی و عدالت اجتماعی را در پیوند ناگسستنی با هم می بینند. آقای حمید آصفی هم به نمایندگی ملی- مذهبی ها ابراز علاقه کرده است که می خواهد نظرهای ما را در باره اقتصاد ملی- دموکراتیک بشنود. گفتگوی مشترك علیرضا رجایی با علیرضا علوی تبار و محد عمومیی و انتشار آن در ”ایران فردا“ نمونه ی دیگر در این سو است. بنابراین امکان و شرایط کار فراهم است.
در انتظار نشستن بیهوده است. آن ها به خاطر بدبینی تاریخی و حس قوی رقابتی با گام های استوار و منظم به سمت ما نمی آیند. این ما هستیم که باید ابتکار عمل را به دست گیریم و توجه آن ها را به برنامه های خود جلب کنیم و آن ها را پیوسته به همکاری فراخوانیم.

“نبرد سنگر به سنگر”

بگذارید برای شدنی بودن این کار نمونه ای بیاورم.

ما پیش از انقلاب یک گروه چهاره نفره ای داشتیم که هیچ تماس رودررو با رهبری حزب نداشت. ما رهنمودهای خود را تا آن زمان که رادیو “پیک ایران” پابرجا بود از آن می گرفتیم و پس از آن هم با خواندن جسته و گریخته نشریه های به دست آمده و گوش دادن به رادیو “ملی”، ما تصویر به جایی از آنچه که می بایست بکنیم در سر داشتیم. ما در هر کارخانه دوروبر خود دست کم با یک کارگر رابطه داشتیم و از جنبش کارگری و مبارزه های صنفی با آن ها سخن می گفتیم. در بیش تر مجتمع های ساختمانی دوروبر خود کارگرانی را می شناختیم و آنچه که خود می دانستیم به آن ها می آموختیم. بیش تر دانشجویانی را که تمایل سیاسی داشتند می شناختیم و روی آن ها کار می کردیم. دانشجویان و دانش آموزان هوادار دیگر گروه ها را می شناختیم. گروه کوچک ما وقتی که هواداران دکتر شریعتی زیاد شده بودند همه ی کتاب های در دسترس ایشان را خواند و به اندازه درک خود روی آن ها نقد نوشت و با آن ها بحث می کرد. ما درک آن ها را راجع به سرمایه داری به چالش می کشاندیم.

در محل های مسکونی خود به دانش آموزانی که از خانواده های زحمتکش بودند درس می دادیم و هنگام درس دادن این دانش آموزان را با ادبیات و شعرهای مقاومتی آشنا می کردیم. گروه کوه و گروه پیاده روی، گروه شعر داشتیم.

و در عزا و عروسی مردم محل شرکت می کردیم. و وقتی که انقلاب شروع شد بسیاری از این مردم به درک و واکاوی ما از اوضاع اعتماد و باور داشتند.

گفتن این نمونه ها برای این است که به نسل جوان نشان داد که می توان در بدترین شرایط استبدادی کارهای باارزش انجام داد و زمینه ذهنی انقلاب را پایه ریزی کرد.  اگر قرار است که ما در یک اعتصاب کارگری نقش تعیین کننده داشته باشیم، باید کارگری را بشناسیم که به ما بگوید درد آن ها چیست؟ خواست های آن ها کدامند؟ اگر قرار است که ما در یک تظاهرات دانشجویی نقش تعیین کننده داشته باشیم، باید بدانیم که چه کسانی معترض هستند؛ چه کسانی به خط ما گرایش دارند؟ ووو

آیا کسی است که ادعا کند اگر رهبری حزب بدون زیر خطر بردن جان هواداران خود و با احترام به اصل “عدم تمرکز”  به آ نها رهنمود انجام چنین کارهایی را بدهد، آن ها از انجام آن سرباز می زنند؟ آیا کسی است که ادعا کند که انجام چنین کارهای دیگر ممکن نیست؟  آیا کسی است که ادعا کند که انجام چنین کارهای دیگر سودمند نیست؟

پایان سخن

در راه پرفراز و نشیب مبارزه باید همواره و همیشه به  آرمان های انسانی سوسیالیسم برای آزادی انسان ها از ستم طبقاتی و برای پایداری آزادی اندیشه و سخن پایبند بود. با این باور، ما باید با هر زمین خوردنی چون سمندر از خاکستر خویش بر خیزیم و وارد کار شویم. در راه مبارزه برای رهایی توده های زحمتکش از ستمهای چند گونه تاخت و تازی بین رهروان نیست. هر کس به اندازه توان خود یاری کند تا ما این بار سنگین بر دوش را به سر منزل مقصد برسانیم. تنها همبستگی، همکاری و یگانگی ما نوید بخش سپیده دم آزادی است.

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود  (کسرایی)

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4926




خوش بینی سیاسی بر دوش سخت کوشی عملی!
مُهره و نشان “چپ” در خیزش؟!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۲ (۱٩ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در نوشته پیشین کوشش شد که با کاربرد مقوله های از گرامشی، دلیل ندیدن نقش تعیین کننده “چپ” در مبارزات اجتماعی روشن گردد، با این هدف که بحث درباره ی مساله اصلی، یعنی تحکیم نقش “چپ” آغاز گردد! این جای خالی را چگونه می توان پر کرد؟
در اینجا جا دارد که نگرانی نگارنده کمی باز و روشن گفته شود. به نظر نگارنده “چپ” مقوله پیشاهنگی را جدی نگرفته است و این گونه به نظر می رسد که از سنگینی بار بر دوش بی خبر است. من از بی عملی “چپ” گله دارم و نگرانی من این است که این بی عملی ریشه ایدیولوژیک دارد.
این نگرش به این باور دارد که جامعه ی بشری به ناگزیر دیر و یا زود به سوسیالیسم می رسد. و ما باید با آسودگی خاطر و با سیگاری بر لب آرام و آسوده در ایستگاه چشم براه رسیدن قطار سوسیالیسم باشیم.  بنابراین این نگرش نقشی برای یک گردان انقلابی متشکل برای واکاوی شرایط عینی و فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب قائل نیست.
این دسته نقش آگاهی دهی، سازماندهی پیشاهنگ را به‌ بهانه این که حرکت تاریخی و تکاملی فرماسیون ها اجتناب ناپذیر است، فراموش می کند و به کناری می اندازد و یا آن را جدی نمی گیرد. بی عملی کنونی که “چپ” به آن دچار شده است به هر دلیل برابر است با چنین نگرش منفی به نقش عوامل ذهنی در تکامل پدیده های اجتماعی. عوامل ذهنی همچون آگاهی رسانی، مبارزه ایدئولوژیک، تجهیز و سازماندهی نه تنها شتاب دهنده قوانین ماتریالیسم تاریخی هستند، بلکه تنها تضمین کننده برآیند مترقی این روند نیز هستند. زیرا برقراری سوسیالیسم یک امکان است.
نگرش متافیزیکی و مکانیکی به ماتریالیسم تاریخی که به آگاهی خود به خودی کارگران تکیه می کند، بر درک مکانیکی استوار است که فکر می کند تنها قرارداشتن در هسته مرکزی شیوه تولیدی سرمایه داری و دیدن و حس کردن بهره کشی برای آگاهی طبقاتی طبقه کارگر کافی است. در حالیکه طبقه کارگر بدون کمک پیشاهنگ خود نمی تواند با درک مجرد از سرمایه داری، درک حسی خود را به آگاهی طبقاتی رشد دهد. به خاطر همین آموزش سیاسی و رشد آگاهی طبقاتی طبقه کارگر از وظیفه اصلی حزب طبقه کارگر است.
هواداران نگرش متافیزیکی و مکانیکی به ماتریالیسم تاریخی از مضمون وظیفه ی پیشاهنگی چیزی نمی دانند و ویژه گی های که برای پیشاهنگی لازم است را دست کم می گیرند.
پیشاهنگ یعنی در همه زمینه ها پیشرو بودن.  برای به دست آوردن اعتماد مردم پیش‌آهنگ می بایست درستكار و پرکار، راستگو و امانت دار، دقیق و موشکاف، نوآور و خلاق، متفکرِ عمل گرا و عمل کننده ی متفکر باشد. باید از آن زشتی هایی که در نظام سرمایه نمی پسندد خود پاک باشد. باید خود از خوبی‌ها و نیكی‌هایی که از خصلت های انسان تراز نوین است برخوردار باشد. باید برای پاکی تن، خرد و روان خود بکوشد. پیشاهنگی یک مالکیت خصوصی نیست که با قوانین حقوقی تضمین شود و  پیشاهنگی مانند یک هدیه هم نیست که به حزبی داده شود.  پیشاهنگی با زحمت، با کار سخت، با وفاداری، با نوآوری، با آگاهی دادن، با در کنار مردم بودن، با کسب اعتماد جلب کردن، با دلیری سیاسی، و با پاکی اخلاقی در یک روند دراز مبارزاتی به دست می آید. و حتا پس از رسیدن به این جایگاه والا نمی توان آسوده خاطر جا خوش کرد و این جایگاه را همیشگی خواند. باید آن را با کار مداوم فکری و عملی پایدار نگاه داشت. پیش‌آهنگی برخاسته از نبرد روزانه اندیشه ها در همه عرصه ها و در بطن جامعه به دست می آید.. سکوت متکبرانه در آن نقش منفی دارد.
طبقه کارگر آگاهی طبقاتی خود را خود به خودی و در روند مناسبات تولیدی به دست نمی آورد. این آگاهی باید از برون و با برنامه دقیق و پایدار توسط پیشاهنگان این طبقه به کارگران انتقال داده شود. حتا در میان کارگران بودن و در مبارزه روزانه آن ها شرکت کردن کافی نیست. برای پیشاهنگ بودن ما به جلب رضایت دیگر طبقه ها و قشرهای متحد برای پیروی از برنامه های طبقه کارگر نیاز داریم.
برای جلب اعتماد دیگر طبقه و قشر باید به وظایف عمومی و دموکراتیک خود عمل کنیم. مبارزۀ سیاسی باید همه جانبه و دربرگیرنده همه قشرهایی ضد ولایت فقیه باشد تا گسترده گردد. “قاعده اساسی و طلایی  در هر مبارزه عبارت است از نیل به تجمع حد اکثر نیرو علیه دشمن و منفرد کردن هرچه بیشتر آن” (ا.ط). همان طور که تنها تکیه به طبقه کارگر بدنه جنبش را باریک می کند. مبارزه دموکراتیک نیز نباید به قیمت دست کشیدن از مبارزه برای تحقق حداقل برنامه کارگری انجام شود. یکی چپ روی است و دیگری راست روی. باید توازن دیالکتیکی میان این دو حفظ شود.

با هم رک و راست گفتگو کنیم. ببینیم آیا “چپ”ها به این وظیفه های مهم عمل کرده اند؟

نخست این که توده ها چگونه و کجا با برنامه های جایگزینی ما آشنا شده اند؟ برای جا انداختن راه رشد اقتصادی ملی- دموکراتیک پس از تصویب شایسته ی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب در ششمین کنگره ی حزب توده ایران، کدام گام را برداشتیم؟ کدام گام را برای روشن کردن برنامه جایگزین به جای اقتصاد نئولیبرالی ارایه دادیم؟ در این باره “چپ” تا کنون چند تا سمینار برگزار کرده است؟ “چپ” تا کنون چند تا کتاب نوشته است؟ “چپ” تا کنون چند تا مقاله نوشته است؟ ما در کجا و چگونه نشان داده ایم که می توان روابط انسانی را به جای روابط بازاری و کالایی میان انسان ها برقرار کرد؟ برای نشان دادن امکان روابط انسانی غیر کالایی شده، “چپ” تا کنون چند تا تعاونی ساخته است؟ تا کنون چند تا کتاب نوشته است؟ تا کنون چند تا مقاله نوشته است؟
بخشی از جامعه ترفند رژیم را در باره ی ایرانستان شدن میهن پس از جمهوری اسلامی پذیرفته است و از ترس تجزیه کشور خانه نشین و منفعل شده است و بخشی هم اصلن نقشه امپریالیست ها را برای تجزیه ایران جدی نمی گیرد. و حتا نیروهای راست اپوزیسیون به ترغیب دخالت این نیروها می پردازد. برای مبارزه با اوفاق ایجاد شده توسط دستگاه ایدیولوژیک جمهوری اسلامی مبنی بر این که ایران پس از جمهوری اسلامی ایرانستان می شود، “چپ” تا کنون چند تا سمینار برگزار کرده است؟ “چپ” تا کنون چند تا کتاب در این مورد نوشته است؟ “چپ” تا کنون چند تا مقاله در باره دیالکتیک میهن دوستی و آزادی خواهی نوشته است؟

در نوشته پیشین نوشته ام که ما باید بکوشیم که درٌ بدبینی را ببندیم بدون آن که پنجره خوش خیالی را باز کنیم. نگارنده همیشه خوش بین هست. خوش بین به این که در پایان این جنگ دراز پیروزی با توده ها است. ستم، زورگویی، گشنگی دادن خلق، همه و همه، روزی زیر آوار خروشان توده ها از پای برافکنده خواهد شد و نابود. این آشکار است که جنبش ادامه دارد،  چراکه تا ستم هست،  تا بهره کشی هست، جنبش مقاومتی نیز هست. این امری است بدیهی. ” اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون [سازند]، مانند سمندر رستاخيز می‌کند و [نخواهند] توانست سرانجام نابود [کنند] (ا.ط) ” .

ولی جنگ برای آزادی و رهایی از ستم طبقاتی یک مبارزه طولانی است که سال ها و گاهن دهه ها ادامه دارد. این جنگ  در درازنای خود شامل نبردهای (battles)گوناگون است که می تواند سخت و یا نرم، آتشفشانی و یا آرام باشد. شکست خوردن انقلابی ها در یک نبرد را نباید با باختن جنگ طبقاتی تعبیر کرد. برنده پایانی جنگ طبقاتی به شهادت تاریخ نیروهای بالنده ی زمان هستند که دیر و یا زود وقتی که شرایط عینی و ذهنی مناسب فراهم شده است به پیروزی خواهند رسید. دانستن این امر یک خوشبینی علمی و تاریخی است که باور به آن به انقلابی ها نیرو می دهد تا پس از شکست در یک نبرد با واکاوی جنبه های مثبت و منفی،  توازن قدرت و بررسی نکته های ضعف و قدرت دوباره به بازسازی نیروها برای آماده شدن در نبردی نو بپردازند. بنابراین نباید دوران درس گیری از شکست در یک نبرد را دوران بی عملی دانست، “دوران ترصد نیز دورانی است پر از عمل. (ا.ط) ”
جنبش ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری در جاده یی ناهموار و کژ و معوج گام می گذارد. گاهی ییش‌رَوی دارد و گاهی پس روی. ولی جمع دیالکتیکی آن همواره به جلو است. نتیجه هر نبردی گاهی پیروزمند و شادی آفرین و گاهی شکست آمیز و غمناک است. می توان با درس گیری از شکست ها از آن ها ریسمانی برای بالا رفتن از قله پیروزی در نبرد آینده بهره گرفت. “مبارزه اجتماعی مبارزه ایست مرکب از کامیابی و نا کامی، شکست و فتح، توقف و تعرض، پیشروی و عقب نشینی، باید تجارب لازم مثبت و منفی را برای کسب قدرت بیشتر در مرحله آتی نبرد گرد آورد و از این تجارب بهره برداری نمود (ا.ط) “.  بنابراین شکست خیزش به عنوان یک نبرد به این معنا نیست که خیزش دیگری با ویژه گی های دیگر و شاید با خواسته های ژرف تر و با سازماندهی بهتر در راه نیست. حکم عملی شدن این امر را بدون تردید و محکم می توان داد، همان گونه که ما با همه درازی شب می دانیم که خورشید پرده سیاه شب را می درد و به درخشش در می آید.

ولی خوش خیالی روی دیگر سکه بدبینی است. همان طور که ما از خوش خیالی درباره ی استحاله پذیری رژیم انتقاد می کنیم. همان طور که ما نگه داشتن ابدی توده های گرسنه ی خسته شده از سیاست نئولیبرالی در خانه ها را با ترس دادن از تجزیه میهن، خوش خیالی می دانیم.  خوش بینی بدون پشتوانه عملی “چپ” و نقش کم رنگ آن در خیزش ها یک خوش خیالی است و ما را از توده ها جدا می کند. “چپ” نمی تواند از انجام وظیفه های سیاسی و اجتماعی خود در برابر توده ها کم کاری کند و همزمان به این امید باشد که توده ها در یک روز آفتابی با دسته گلی به سراغش خواهند آمد و پرچم رهبری انقلاب را به دستش خواهند داد. این خوش خیالی مانند بوته بزرگ بی ریشه است که زیر باد حوادث با کمترین وزش از جا کنده می شود.
خوش بینی سیاسی در نبرد روزانه باید بر روی دوش سخت کوشی عملی سوار باشد. زمانی می توان خوش بین بود که ما به وظیفه تاریخی خود در همه عرصه های مبارزه عمل کرده باشیم و میوه پرکاری خود را در خیزش ها ببینیم و به خاطر همین با خوشبینی به نتیجه نبرد بنگریم.

ولی حتا یک خیزش شکست خورده دارای دستاوردهایی است که باید از آن یاد کرد. از دستاوردهای بزرگ این خیزش (همان گونه که نگارنده در نوشته چند وقت پیش نوشته است) گذر از چارچوب حکومتی گزینش میان” بد و بدتر” است. دستاورد دیگر این خیزش همان طور که نوشته ام، هماهنگی بخش سیاسی و آزادی خواهی جنبش با بخش طبقاتی و خواسته های اقتصادی (به زبانی دیگر اتحاد طبقه ها و قشرهای پوینده در این مرحله انقلاب) است. بزرگترین ضعف خیزش که به شکست آن انجامید، نبود نقش تعیین کننده “چپ ” در این جنبش است. این را باید دریافت و با واکاوی به راه چاره اندیشید.

بخشی از چرایی نبود نقش تعیین کننده “چپ” در خیزش این استکه “چپ” هم از جمهوری اسلامی و هم در سطح جهانی با پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی ضربه خورده است. ولی باید خاطر  نشان ساخت که هر دوی این ضربه ها باری را که ما باید بر دوش بکشیم بیش تر و سنگین تر می کند. باید از ضربه ها آموخت، درس گرفت و به مبارزه ادامه داد. با همه ناسازگاری روزگار وضعیت  ما در همه عرصه ها از شرایطی که مبارزان گذشته تجربه کرده بودند بهتر است.
پیشاهنگی طبقه کارگر و جلب حمایت دیگر طبقه ها و قشرها کار ساده ای نیست و تنها با پیوند دیالکتیکی تئوری و عمل؛ با یگانگی گفتار، کردار و رفتار شدنی است.
در گفتار خواستار برچیدن نظام سرمایه داری بودن و در رفتار و کردار سازگاری با ضد ارزش های آن کردن کافی نیست.
یگانگی میان گفتار، کردار، رفتار به این معنی نیست که انسان پیشاهنگ خود را از گرسنگی نجات ندهد و برای بهبودی زندگی فردی خود تلاش نکند و از استعداد خود در این زمینه استفاده نکند. به این معنی هم نیست که انسان پیشاهنگی که بضاعت مالی خوبی دارد  به عمد خود را به گشنگی وادارد و با جامه و پاپوشی ژنده زندگی کند.

به این معنا است که ما با کردار و رفتار خود می توانیم به توده ها نشان دهیم که می توان روابط انسانی را بر پایه ارزش های انسانی برقرار کرد و می توان در جامعه سرمایه داری زیست، ولی با تکیه بر ایدیولوژی خود پاک ماند و کمر را برای قوانین بازار حاکم بر جامعه خم نکرد. بخش قابل توجه ایی از “چپ” اروپا شیوه های گوناگون زندگی کردن متفاوت را آزمایش و تجربه می کنند و با توجه به “نبرد سنگر به سنگر” به توده ها در عمل نشان می دهند که می توان حتا در این جامعه ها اندیشه های دیگری جزء ایدیولوژی بورژوازی را به هژمونی رساند. اندیشه جدا کردن زباله های طبیعی و غیرطبیعی از “چپ”ها و سبزها شروع شده بود. ولی اکنون به اوفاق عمومی رسیده است. بسیاری از “چپ”های اروپا در تعاونی های بزرگ و کوچک زندگی و کار می کنند که در آن مکانیزم بازار تضعیف شده است. هرچند که برخی از این گروه ها با نادیده گرفتن مبارزه سیاسی و اقتصادی تنها به مبارزه در زمینه هژمونیک ایدیولوژی در متن جامعه بسنده می کنند، ولی همین این که آنها درعمل به توده ها شدنی بودن شیوه های دیگر زندگی را نشان می دهند، کاری است ارزشمند.

“چپ” ایران باید پیشاهنگی خود و نقش عوامل ذهنی در جنبش را جدی بگیرد. “چپ” باید وظیفه فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب را با آگاهی سازی و سازماندهی طبقه کارگر و جلب اعتماد دیگر طبقه ها بر دوش خود بگیرد. “چپ” باید با نبرد ایدیولوژیک “سنگر به سنگر” در همه زمینه ها مواضع از دست داده را پس بگیرد. برای این کار “چپ” افزون بر باور به توانایی تندباد ستم برافکن توده ها به دانش گسترده، به عمل فعال، دلیری سیاسی و پاکی اخلاقی؛ به یگانگی گفتار، کردار و رفتار نیاز دارد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4871

 

 




پادزهر بدبینی، واکاوی و درس گیری از شکست است  
آتش خشم و دود ناامیدی

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۰ (۱۰ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بدبینی کنونی در ارتباط نزدیک با وضعیتی است که کشور ما در آن قرار دارد. وضعیت کنونی تا اندازه ای توضیح گر این بدبینی  است، اما توجیه گر آن نیست. لازم است با شدت در برابر بدبینی بعضی از گروه ها در حزب ما واکنش نشان دهیم، حتی اگر بعضی از آنها معتبرترین و ماهرترین ها در بین ما باشند. بدبینی در حال حاضر بزرگترین خطری است که در شرایط جدید کشور ایجاد شده است. (گرامشی: علیه بدبینی)

پیشگفتار

باز آتشفشان خشم توده ها به خاموشی گرایید و دوباره دود سمی ناامیدی فضای مبارزه کشور را آلوده کرده است. بار دیگر رژیم در مهار خیزش خروشان مردم چیره دست بوده است و بار دیگر مبارزان راه آزادی و برابری فتیله شعله امید را در دل های شکسته خود پایین آوردند و به خانه ها برگشتند.
دو راه چاره متضاد در برابر مبارزان مترقی نمودار است. یا باید شکست را پذیرفت و سر در گریبان فرو برد تا گل های یخ یاس در روان شان نمو کند و در دلشان جوانه زند. به سخنی دیگر تسلیم ”سرنوشت” شد و با نفی دیالکتیک ”خود بخودی و آگاهانه” در انتظار روز موعود رسیدن قطار را به ایستگاه مورد نظر انتظار کشید. و یا باید با گرمی عشق زحمتکشان آگاهانه دانه ی امید را در دل بپرورانند و با سرافرازی و سربلندی مانند جانباختگان مبارز  پیش از خود به مبارزه ادامه دهند. راه سومی نیست. آنچه که ما از خودمان مبارزان توده ای راه زحمتکشان انتظار داریم گام گذاشتن در راه دوم است.
بدترین دوران زندگی یک انقلابی دورانی است که دشمن سرمست از پیروزی گذرای خود با پرگویی و گستاخی خود را همیشگی می پندارد و پرنده های امید را یکی یکی به خون می کشد و گل های آرزو را پرپر می کند. با این که کار مبارزان آنی از حرکت جوشان خود وا نمی ایستند و مبارزان همیشه در حال سازماندهی و آگاهی دهی هستند، ولی تردیدی نیست که ابرهای سیاه سنگینی که آسمان میهن را تاریک کرده اند مبارزان را هم از پرتوی گرمابخش خورشید  بی بهره می کنند. در این زمان جا دارد که با دلی گرم و سری سرد به واکاوی رویدادها پرداخت تا به نا کرده هایی که انجام نشد و کرده هایی که نمی بایست انجام می شد پی برد. ضعف و قدرت خود و دشمن را شناخت.
در زمانی که جنبش گذرا فروکش می کند، رفرمیست ها (اصلاح طلبان) و سازشکاران به جای مسئولیت پذیری و پرتاب پیکان کمان مبارزه بسوی دیکتاتوری به سوی مبارزان مترقی حمله می آورند و با تندرو خواندن آن ها از زیاده خواهی انتقاد می کنند و می خواهند سطح خواسته های جنبش را از این هم که هست پایین تر بیاورند. ولی خوشبختانه در جعبه ایدیولوژیک مارکسیست ها به اندازه کافی افزار مناسب برای واکاوی چرایی عقب نشینی جنبش وجود دارد که ما با کاربرد درست آن ها می توانیم درٌ بدبینی را ببندیم بدون آن که پنجره خوش خیالی را بگشاییم.

چگونگی وضعیت کشور

مجموعه جمهوری سرمایه داری اسلامی با تسلیم شدن در برابر خواست های اقتصادی نئولیبرالی بانک جهانی و صندوق بین المللی، سیاستی را برگزید که ضد کارگران و ضد منافع زحمتکشان و ضد منافع ملی ایران است. رژیم با پیروی از این سیاست کشور را به روز سیاه نشانده است، دستمزد کارگران را نپرداخته است، افزایش بی رویه قیمت کالاها را آزاد گذاشته است، و بدین گونه کمر کم داران و تهی دستان را زیر بار تنگی و سختی زندگی شکسته است.
خصوصی سازی و آزاد سازی بازار در همه عرصه های زندگی اجتماعی رخنه کرده است، از جمله می توان از کالا سازی آموزش و پرورش با ایجاد مدرسه ها و دانشگاه های خصوصی و عرضه آن ها در  بازار مبادله به فرزندان از مابهتران نام برد. موسسات، کارخانه ها و نهادهای عمومی- دموکراتیک همچون شرکت های خصوصی برای سودآوری و نه خدمت به مردم رهبری می شوند. دولت با ادغام  مرکزهای محلی تصمیم گیری و تمرکز آن ها در واحدهای بزرگ به تولید خدمات استاندارد کالایی شده می پردازد، بدون آن که  به نیازهای محلی توجهی داشته باشد. دولت با عدم اعتماد به کارگران و کارمندان به افزایش لایه مدیران میانی برای کنترل کارکنان و اطمینان سطح بالای بهره کشی می پردازد و با ایجاد ابزارهای جدید کنترل، بهره وری از کارگران و کارمندان شرکت های دولتی را افزایش می دهد.
دولت نیرومند و با مشت آهنین در برابر خواست های توده های رنجبر می ایستد  و همان دولت ضعیف و حرف گوش کن در برابر رانت خواران درون کشور و بازیگران فراملی با خواری کرنش می کند. دولت کنترل مرکزی قوی بر نهادهای دولتی و اجتماعی دارد و به محدود کردن اختیارات و آزادی عمل مستقل آن ها می پردازد. ولی در برابر نهادهای قضایی، پاسداریِ ولایت فقیه زبون است.
میان دره فقر و کوه سرمایه هزاران فرسنگ فاصله است. لشکر گرسنگان، فلاکت شدگان، گورخوابان، زباله‌گردانان، کلیه فروشان، کودکان خیابانی، دختران فراری، کارگران بی کار، کشاورزان بی زمین و آب هر روز بزرگ تر می شود.
گرسنگان، بیکاران، استثمارشدگان دیگر نمی‌خواهند در این وضعیت خفقان‌آور زیر یوغ دین‌ مقدس سازان بی دین زندگی کنند. زحمتکشان شرافتمند و جوانان سرفراز میهن با خروش بنیاد ستم برانداز خود ندای آزادی خواهی خود را به گوش های کرِ آزمندان زورگو رسانده اند. مردم مبارز و آگاه ما بار دیگر علیه رژیم ستم‌ گر ”ولایت فقیه” با جان به کف برخاستند و لرزه بر اندام دژخیمان انداخته اند. زنان ما که زیر ستم‌های چندلایه ای سرمایه و دین ددمنشانه سرکوب می شوند، دلیرانه بارها با رها کردن نیروی رزمی خفته خود آغازگر و الهامبخش خیزش های مردمی بوده اند. جوانان که آینده جوانی خود را در صف بیکاران و خواندن دعا کمیل می بینند، با آگاهی در برابر زروگویان سینه سپرکرده اند. به زبان دیگر جمهوری سرمایه داری اسلامی دیگر نمی تواند آن گونه که می خواهد فرمانروایی کند و توده ها هم دیگر نمی خواهند به این گونه زندگی کنند.
از سوی دیگر جنبش هنوز از نداشتن سازماندهی پیشرو و یک دست رنج می برد. جنبشی که بدون رهبری انقلابی باشد مانند آتشفشانی می خروشد ولی پس از مدتی خآموش می شود. اگر هم درخت جنبش میوه ای بر دهد بدون یک رهبری انقلابی این میوه در نیمه‌ راه توسط راهزنان واپسگرا دزدیده خواهد شد و هرگز به بلندای پیروزی و تامین سعادت نیازمندان صعود نخواهد کرد.
هر چند که خون آزادی خواهان از پنجه های شکنجه‌گران همچنان روان است و رهبری پیشرو “چپ” در جنبش هنوز به نقش تعیین کننده دست نیافته است. با همه این ها باید به یاد داشت که رژیمی که مانند سیب گندیده ای از درون پوسیده است نمی تواند تنها به زور سرکوب و تفنگ و واژه های عوامفریبش به زندگی ننگین‌ خود ادامه دهد. باید سازه های دیگری در جامعه او را برای همچنان در دست داشتن سکان کشتی قدرت همراهی کنند و گرنه تاکنون می بایست هزاران بار به زباله‌دان تاریخ پرتاب شده باشد.

نگرش ”گرامشی” به قدرت

”گرامشی” یکی از نخستین کسانی بود که مقوله “قدرت نامرئی” را به عنوان یک قدرت فراگیر ایدئولوژی، ارزش ها و باورها در بازتولید روابط طبقاتی و پنهان کردن تناقض ها مطرح کرده است. البته مارکس خود به این نتیجه رسیده بود که استثمار اقتصادی به تنهایی راننده سرمایه داری نیست و پایه های این نظام همچنین با تسلط ایده ها و ارزش های طبقه حاکم بر توده های ناکام و بی بهره  استوار است. پس از آن انگلس با کاربرد واژه ویژه ”آگاهی دروغین” به این اشاره کرده بود که با پذیرش ”آگاهی دروغین” رد کردن ایدئولوژی حاکم  و سازماندهی مبارزه علیه بهره کشی برای طبقه کارگر سخت می شود.
اندک اندک آگاهی دروغین در ارتباط با قدرت نامرئی خود به یک نظریه مارکسیستی در باره قدرت تبدیل شده است. لنین استدلال می کرد که قدرت ”ایدئولوژی بورژوایی” به حدی است که پرولتاریا را به پذیرش ممکن بودن بهبود زندگی خود در چارچوب نظام سرمایه داری و بسنده کردن به مبارزه صنفی در اتحادیه های کارگری وامی دارد. بدین ترتیب کارگران با دست گدایی دراز کردن به سوی بورژوازی خشنود می شوند و از حق خود برای به دست گرفتن مالکیت ابزار تولید دست بر می دارند.
قبل از ”گرامشی” بسیاری از مارکسیست ها، با درک نادرست مواضع مارکس و انگلس، با درک مکانیکی از ساختار روبنایی ایدئولوژیک، آن را زیرمجموعه زیربنای اقتصادی می دانستند که هیچ نقشی در زندگی اقتصادی جامعه یا تغییرات انقلابی نداشته است. این دسته از کسان به مضمون نظر بانیان سوسیالیسم علمی بی توجه ماندند، آن طور که فردریش انگلس در نامه به ژوزف بلوخ ۲۱ سپتامبر ۱۸۹۰ تذکر می دهد: ”بر پایهء درک ماتریالیستی تاریخ [توسط مارکس و من]، تولید و بازتولید [نیازهای اولیهء] نهایتاً مسالهء اصلی در تاریخ است. هیچ گاه نه مارکس و نه من بیش از این مدعایی داشته ایم. .. بخش اقتصادی جامعه، پایه و اساس زیربنای را تشکیل می دهد، اما مسائل متعددی از روبنا، بر اشکال سیاسی نبرد طبقاتی و نتایج آن تاثیر می گذارد .. نظریه های سیاسی، حقوقی، فلسفی، نظریات مذهبی و آموزش های جزم گرانه ناشی از آن ها [که ایدئولوژی حاکم را می سازند] .. تاثیرات خود را اِعمال می کنند؛ بر نیروهای اجتماعی موثر واقع می شود و شرایط و اشکال نبرد را تعیین می کند. ..”.
این دسته کسان باور داشتند که جامعه کاپیتالیستی ناگزیر به خاطر تضادهای درونی اقتصادی خود از بین خواهد رفت. از این رو، تفسیر آن ها از قدرت دولتی بر این بود که طبقه حاکم با اعمال خشونت و زور بر قشرها و دیگر طبقه ها بدون جلب رضایت آن ها حکومت می کند. این دسته با تفسیر تقلیل گرایانه از مفهوم ایدئولوژی بر این ادعا بود که ایدئولوژی به عنوان روبنا الزامن دارای یک خصلت خالص طبقاتی و بازتاب دهنده ناکنش ور (غیر فعال) آن هست. بدین گونه طبقه های موجود در ساختار اقتصادی و تولیدی در سطح ایدئولوژیک بازتاب کپی مانند داشته است. و ایدئولوژی یک خصلت خالص طبقاتی گرفت و تاثیر دیالکتیکی خود را بر زیربنا و در دینامیک اجتماعی و انقلابی جامعه از دست داد.
مفهوم ایدئولوژی ”گرامشی” جامع تر است. ”گرامشی” ایدئولوژی را مجموعه و “زمینه” شیوه ها، اصول و مفاهیمی می داند که در نهادهای اجتماعی و جغرافیایی ماهیت مادی می گیرد و ظاهر می شود و به طور نادیده شده، بر رفتار و کردار کسان تاثیر می گذارد و این شیوه ها و اصول را در فرد “درونی” و نهادینه می کند (internalisation). روندی که “بیگانه شدن از خود” ایجاد می سازد که شرایط سلطه ی حاکمیت “دیجیتالی” امپریالیسم به تعمیق از خود بیگانگی انسان انجامیده است. انسان ها خود را وابسته به کالا، به “ایپیاد” می پندارند!
از آنجا که ایدئولوژی رفتار و کردار شخص ها را شکل می دهد، به نوبه خود به عنوان یک عامل تاثیر گذار اجتماعی در جامعه در حوزه  اقتصادی و تولیدی نیز نقش مهمی ایفا می کند. مفهوم ”گرامشی” از ایدئولوژی بر تقلیل گرایی طبقاتی غلبه می کند، و تاکید می کند که درک روبنا تنها به عنوان بازتاب دهنده منفعل  کنش های طبقاتی در زیربنا نادرست است.
در انديشه‌ی ”گرامشی” روبنا از اهميّت بسياری برخوردار است. از نظر او علاوه بر ستم طبقاتی و اقتصادی سرمایه داری از  ابزارهای ذهنی همچون فرهنگی و ارزشی نیز برای تسلط بر توده ها استفاده می کند. به نظر ”گرامشی” ایدئولوژی و روابط اجتماعی جامعه مدنی باید به صورت عینی همراه با تحلیل روابط اقتصادی مورد توجه قرار گیرد.
”گرامشی” با آفریدن مقوله های نو جایگاه مبارزه ایدیولوژیک و فرهنگی را همراه با مبارزه طبقاتی- اقتصادی و سیاسی به عنوان یک بخش جداناپذیر مبارزه ضدسرمایه داری تقویت کرد. ”گرامشی” با آفرینش خلاق این مقوله ها بر غنای دانش و قدرت تفسیر مارکسیسم از سلطه نظام سرمایه داری افزود. و بدین گونه “گرامشی” بر درهم تنیدگی و رابطه دیالکتیکی و عینی جامعه مدنی و نظام اقتصادی- سیاسی تاکید کرد و به تعریف ماهیت قدرت طبقاتی در جامعه سرمایه داری از طریق تعریف روابط دیالکتیکی بین زیربنا و روبنا پرداخت. و او با مشخص کردن اهداف استراتژی انقلابی درست که به ماهیت پیچیده قدرت طبقاتی و هژمونی مربوط می شود کمک بزرگی به انقلابی ها کرده است.
اگر لنین بر اهمیت رهبری سیاسی طبقه کارگر در مبارزه طبقاتی تأکید کرد، ”گرامشی” بر رهبری اخلاقی و فکری و اهمیت روابط غیر اقتصادی میان طبقات نیز تأکید داشت. به این ترتیب، ”گرامشی” نقش بزرگ مبارزه ایدئولوژیک در کل مبارزۀ طبقاتی، از جمله مبارزه اقتصادی و سیاسی را روشن کرد.
از این رو، با باور ”گرامشی” قدرت یک طبقه صرفن در سطح اقتصادی و ضبط ساده و غلبه بر دستگاه دولتی ریشه نمی گیرد، بلکه این قدرت بسیار وابسته به مشروعیت گرفتن از طرف دیگر طبقه های اجتماعی است که در یک جامعه مدنی از طریق مبارزه ایدئولوژیک مؤثر به دست می آید.
“گرامشی” با واکاوی شکست جنبش‌های انقلابی در اروپای غربی پس از جنگ به این نتیجه رسید که موفقیت حاکمیت سرمایه‌داری پارلمانی تنها با خشونت ممکن نیست، بلكه این حکومت‌ها با تکیه بر جامعه مدنی به تشکیل اوفاق عمومی می پردازند. مادی کردن سلطه طبقه حاکم با اعمال رهبری مستقیم توسط دستگاه دولتی و حقوقی دیگر کافی نیست و دولت نیاز به پشتیبانی نهادهای مدنی برای جا انداختن هنجارها و ارزش های معینی در جامعه دارد که به وسیله زور شدنی نیست. دستگاه سلطه به توافق های سازمان‌یافته و نسبتن پایدار در میان همه قشرهای جامعه در باره مساله های کلیدی نیاز دارد.
بدین ترتیب، قدرت بر دو پای اجبار و اجماع استوار است. حکومت سیاسی یا حکومت هژمونیک توسط یک طبقه به گونه ای تعریف شده است که در آن توافق بیش از اجبار به وجود می آید. طبق نظر “گرامشی”، هژمونی شرایطی است که در آن یک طبقه نقش رهبری سیاسی، معنوی و اخلاقی  را در یک سیستم هژمونیک یا  “ایدئولوژی ارگانیک” به دست می آورد. به زبانی دیگر، طبقه‌ی حاکم توانسته است که دیگر قشرها و طبقه های جامعه را به پذيرفتن ارزش‌های اخلاقي، سياسی و فرهنگی خود ترغيب کند. به باور ”گرامشی” هژمونی صرفن یک سلطه نيست، بلکه فرايند و نتیجه نبرد اندیشه ها در جامعه است و در صحنه جدل اندیشه ها میان گروه‌های اجتماعی گوناگون ”عقل سليم” عمومی شکل می گیرد. . توده ها بدین ترتیب چارچوب درک بورژوازی از جهان پیرامون خود را به عنوان  “عقل سليم” می پذیرند. این نظر با نظر “هاروی” نیز تطبیق دارد که دولت ها را برده حلقه به گوش طبقه سلطه گر نمی داند، بلکه آن ها برای فرمانروایی کردن ناگزیرند که  به نوعی تعامل با توده ها تن در دهند. به باور ”گرامشی” در نظام های سرمایه داری حکومت نمی تواند بدون ایجاد توافق عمومی در مورد مسئله های مطرح شده در جامعه به سادگی بر توده‌ها حاکمیت کند.
هژمونی با اقناع توده ها برای پیروی، از طريق اوفاق عمومی و اجماع فرهنگی انجام می گیرد. هژمونی برای ”گرامشی” به عنوان نماد اصلی رهبری سیاسی و اخلاقی بورژوایی در رابطه با گروه ها / طبقه های دیگر ظاهر می شود.

هژمونی فرهنگی- ایدئولوژیک و فشار و زور طبقاتی در خدمت یک هدف هستند، اما ابزارهای متفاوتی هستند. از نظر او سلطه و هژمونی دست در دست هم برای تامین منافع طبقه های حاکم به کار برده می شود.

جهت و سو دادن به افکار عمومی به شکل رهنمود دهی فکری و اخلاقی به منظور اين استيلای اندیشه ای و فرهنگی بورژوازی توسط روشنفکران بورژوازی انجام می گیرد که هژمونی طبقه های استثمارگر را بر طبقه های زحمتکش تامین می کند. به باور ”گرامشی” در جامعه‌ی مدنی متشکل از نهادهای اجتماعی و دولتی، ايدئولوژی به شيوه‌ای در اشکال عمومی زندگی مردم تجلّی مي‌يابد و برخی از نظرات و اندیشه ها را به يک حس عمومی مشترک و بديهی تبديل می کند. منطق ذاتی هر نوع سازمان و نهاد در بخش عمومی به گونه ای سازماندهی شده است که  رفتار كاركنان را شکل دهد و درك آن ها را از چگونگی مشكلات و راه حل های آن تحت تاثیر قرار دهد.
اما گاهی تجربه های روزانه زندگی توده ها در مواجهه با مشکل های اجتماعي- اقتصادی  به اندازه ای با دروغ های طبقه حاکم فاصله دارد که  اوفاق عمومی حکومت شکت می خورد. در این صورت حاکمیت مشروعیت خود و در نتیجه هژمونی ایدیولوژیک خود را از دست می دهد. بدین گونه هرچند که نهادهای دولتی و اجتماعی با کمک روشنفکران ارگانیک بورژوازی دست بالا را در شکل گیری عقل سلیم عمومی دارند، ولی گروه های مخالف سرمایه داری به بهره برداری از امکان های مختلف می توانند در برخی از عرصه ها فضای حاکم را به چالش بکشانند و یا حتا آنرا دگرگون کنند.
برخی از سوسیال دموکرات ها و “چپٍ” نوین تفسیر سازشگرانه ای از مقوله های خلاق ”گرامشی” می کنند و آنرا دلیلی برای تعطیل کردن مبارزه طبقاتی و تمرکز تلاش خود بر بهبودی و گسترش نهادهای مدنی می دانند. اما ”گرامشی” که خود قربانی سرکوب نظام فاشیستی سرمایه داری بوده است، درک می کرد که طبقه کارگر و نمایندگان آن نمی توانند تنها به مبارزه مدنی بسنده کنند و با در درست گرفتن نهادهای مدنی نظام بهره کشی را از بین ببرند. ”گرامشی” با این مقوله ها دلیل پایداری و عدم سرنگونی سرمایه داری در نظام های پارلمانی را به روشنی نشان می دهد و می گوید که سلطه به تنهایی کارساز نیست، بلکه چارچوب کلی حرکت جامعه و ارزش ها و هنجارهای آن به اوفاق عمومی نیز دارد.

هژمونی
بورژوازی متوجه شده است که شیوه زور و سرکوب دوام چندانی ندارد و دیر یا زود به پایان می رسد. ولی می توان با شیوه اقناع کردن توده ها با شستشویی مغزی و با سازه های پیچیده، به هژمونیک فکری دست یافت که به کنترل سیاسی جامعه با رضایت طبقه های دیگر می انجامد. این یک سازوکاری (مکانیزمی) است که اندیشه ی پایه ای بیش سازی سود سرمایه را با تجربه و نیاز روزانه طبقه های دیگر تطبیق و هماهنگ می کند. این نوع تسلط طبقاتی با یک دیکتاتوری نظامی متفاوت است. چراکه قدرتمندان برای دردست داشتن سلطه خود از ایدئولوژی و فرهنگ برای اقناع توده ها استفاده می کنند.
”گرامشی” متوجه شد که نظام سرمایه داری علاوه بر تسلط طبقاتی بورژوازی و بهره برداری از کارگران به روی شیوه کارها و ساختارهای دیگری نیز استوار است. هر چند که مارکس و انگلس از نقش مهمی که ايدئولوژی در بازتوليد نظام اقتصادی و ساختار اجتماعی بازی می کند آگاه بودند، اما ”گرامشی” این نقش را با مقوله “هژمونی” روشن کرد و ساختار و قدرت ایدئولوژی را برای بازتولید ساختار اجتماعی از طریق مؤسسات مانند دین و آموزش آشکار کرد.
به دیدگاه ”گرامشی” بخش بزرگی از در دست داشتن قدرت نه با زور و سرنیزه بلکه در قلمرو ایده ها و دانش ها، و با ایجاد و هدایت افکار عمومی و جلب رضایت با قانع کردن توده ها به پذیرش افکار و اصول خود به عنوان اصول معتبر انجام می گیرد.

”گرامشی” دولت را در همکاری و همیاری دیالکتیکی جامعه سیاسی و جامعۀ مدنی می دید.  ”گرامشی” معتقد بود که دولت سرمایه داری قدرت خود را از دو حوزه همپوش جامعه سیاسی (نیروی قانونی) و جامعه مدنی (رضایت عمومی) می گیرد. ”گرامشی” جامعه مدنی را به عنوان عرصۀ عمومی در نظر می گرفت که در آن اتحادیه های کارگری و احزاب سیاسی از دولت بورژوایی امتیاز می گیرند. “هژمونی” بورژوایی در زندگی فرهنگی توسط روشنفکران ارگانیک در نهادهای جامعه مدنی مثل از طریق رسانه ها، دانشگاه ها و موسسات مذهبی و از طریق “تولید رضایت” و مشروعیت عمومی در میان توده ها شکل می گیرد.
می توان از تعریف “هژمونی” ”گرامشی” به این رسید که جامعه مدنی نیز یک عرصه عمومی مبارزه سیاسی است و باید برای قانع کردن توده ها برای پذیرش ایده ها و سیاست های ما مبارزه کرد. بنابراین، هدف “تقویت جامعه مدنی” در سیاست به نظر ”گرامشی” ایجاد ظرفیت های مدنی برای تفکرهایی که متفاوت و مخالف ایدئولوژی حاکم است باید باشد. نهادها و مؤسسات اجتماعی توده ها را تربیت می کنند که به هنجارها، ارزش ها و باورهای گروه اجتماعی حاکم احترام بگذارند و آنها را رعایت کنند. بدین ترتیب اگر قشری یا طبقه ای از جامعه کنترل نهادها و موسسات اجتماعی را بدست گیرد می تواند از آن طریق به سلطه طبقاتی خود پوشش مشروعیت اجتماعی و توده ای بدهد.
”گرامشی” مفهوم هژمونی فرهنگی را در مقابل آن هایی که باور داشتند که بیماری مرگ زای نظام اقتصادی سرمایه داری در رگ های خود نظام نهفته است و باید منتظر آن زمانی بود که این بیماری با گسترش در تاروپود نظام ان را از درون منفجر کنند مطرح کرده بود.
مارکس گفته بود که که ایدئولوژی غالب جامعه بازتاب دهنده باورها، ارزش ها و منافع طبقه حاکم است، و ”گرامشی” با مقوله هژمونی فرهنگی این نظر مارکس را توسعه داد. هژمونی فرهنگی مربوط به سلطه به دست آمده از طریق روش های ایدئولوژیک و فرهنگی است. این اصطلاح به توانایی گروهی از مردم در دست داشتن قدرت بر نهادهای اجتماعی اشاره می کند، قدرتی که برای تسلط بر ارزش ها، هنجارها، ایده ها، انتظارات، جهان بینی و رفتار سایر اقشار جامعه تاثیر می گذارد. هژمونی فرهنگی با به دست آوردن رضایت توده ها برای رعایت هنجارهای اجتماعی و قوانین ایجاد شده توسط جهان بینی طبقۀ حاکم ایجاد می شود و برای نگه داشتن تسلط اجتماعی و اقتصادی مورد بهره برداری قرار می گیرد.
قدرت هژمونی فرهنگی در آنست که گروه های غالب حکومتی مردم را به این باور می رساند که شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه آنها طبیعی و اجتناب ناپذیر است و هیچ ارتباطی با تامین منافع گروه خاصی ندارد. در “آموزش فلسفه” ”گرامشی” در مورد نقش “عقل سلیم” (“common sense”) در تولید هژمونی فرهنگی سخن می گوید. به طور خلاصه، هژمونی فرهنگی یا توافق ضمنی در فرایند آموزشی نهفته شده در نهادهای و موسسات اجتماعی انجام می شود، و روبرویی روزانه و تجربیات ما با نهادهای اجتماعی، قرار گرفتن ما در معرض روایت های فرهنگی و تصویری این روند را پشتیبانی و نیرومند (تقویت) می کند.

روشنفکران ارگانیک
”روشنفکران” ”گرامشی” شامل نه تنها محققان و هنرمندان و ”سازمان دهندگان فرهنگ” می شود، بلکه مدیران دولتی،  مدیران مدرسه، استادان دانشگاه، کارکنان ”فنی” یا ”اداری” و پزشکی و .. که دستورکار جامعه را تنظیم می کنند را نیز دربر می گیرد.
”گرامشی” روشنفکران را در دو بعد طبقه بندی می کند: افقی و عمودی. در بعد عمودی ما متخصصان و مدیران صنعتی را  که کارمندان مستقیم سرمایه داران هستند، که کارهای کوتاه و بلند زمان را از طرف آن ها و برای تامین منافع آن ها سازماندهی می کنند. به زبان دیگری آن ها در پیوند زدن جامعه مدنی با زیرساخت اقتصادی یا سطح تولیدی نقش دارند.
در بعد افقی، ”گرامشی” روشنفکران را به دو دسته روشنفکران سنتی و روشنفکران ارگانیک تقسیم بندی می کند. روشنفکران سنتی کسانی هستند که به طور مستقیم با ساختار اقتصادی جامعه خاص خود در ارتباط نیستند و خود را نمایندگان هیچ طبقه اجتماعی  نمی دانند. روشنفکران ارگانیک ولی به طور مستقیم با ساختار اقتصادی جامعه خود پیوند دارند  و به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه خود برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها می پردازند. روشنفکر ارگانیک به طبقه خود یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد و به آن در باره عملکرد خود در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آگاهی می دهد.
بنابراین روشنفکران ارگانيک آن هایی هستند که به سبب دلبستگی، وابستگی به طبقه‌ی خود به انجام التزام های ویژه ای برای هژمونی این طبقه می پردازند. وظیفه روشنفکران ارگانيک آفرینش نظرات علمی و تنظیم جهان‌بينی منسجم، تکوين نظريّات سياسی و تعيين چارچوب‌های اجتماعی و معيارهای فرهنگی برای اقناع و تربيت طبقه های زیر فرمان است.
”گرامشی” درباره ی ”روشنفکران ارگانیک” می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولاند و با طرفداران ایدیولوژیک دیگر طبقه ها مجادله کند. او استدلال می کرد که روشنفکران جامعه، اغلب به عنوان ناظران بی طرف زندگی اجتماعی از اعتبار ویژه ای در جامعه برخوردار می شوند. ولی در واقع همچون “نمایندگان” طبقه حاکم عمل می کنند، و  توده ها را به پیروی از هنجارها و قوانینی که توسط طبقه حاکمه ایجاد شده است تشویق می کنند. این روشنفکران این طور وانمود می کنند که نظام اقتصادی، نظام سیاسی و  جامعۀ طبقاتی مشروعیت دارد و بدین گونه به فرمانروایی طبقه مسلط پوشش اخلاقی و مردمی می دهند.
فرایند تربیت توده ها برای پیروی از هنجارها و ارزش های بورژوازی در سیستم  آموزش در کودکستان ها و مدرسه ها با آموزش چگونگی  پیروی از قوانین، اطاعت از شخصیت های حکومتی آغاز و پا می گیرد. ”گرامشی” در مورد نقش سیستم آموزش و پرورش در روند دستیابی به رضایتمندی عمومی و یا هژمونی فرهنگی در مقاله خود، “در باره آموزش و پرورش” توضیح داد.

جنگ سنگر به سنگر
وقتی ”گرامشی” از “جنگ سنگر به سنگر” برای دستیابی به هژمونی صحبت می کند، منظورش نبرد اندیشه ها در سطح جامعه مدنی است.
در واقع، زمانی که پرولتاریا به آگاهی طبقاتی دست می یابد، می تواند و باید شروع به نقش رهبری سیاسی، اخلاقی و فکری در مقابل سایر طبقه های اجتماعی کند تا به تدریج وفاداری آن ها را به دست آورد.
این نقش رهبری باید به مبارزه علیه نظام هژمونیک موجود اختصاص یابد و مبارزه بر روی هر سه سطح اساسی جامعه انجام شود: (۱) اقتصادی، (۲) سیاسی و (۳) فرهنگی.
مبارزه اقتصادی کارگران و زحمتکشان برای زندگی بهتر و شرایط کار راحت تر، دستمزد بهتر، ساعات کاری کوتاه تر، طبقه کارگر را در اتحادیه های کارگری سازماندهی می کند، اما این کار هرچند که لازم است برای تضعیف نظام هژمونیک بورژوازی کافی نیست.
با این حال در زمانی که هژمونیک بورژوازی با چالش روبرو می شود، و مبارزه طبقاتی ژرف تر می شود، مبارزه اقتصادی باید با همراهی یک مبارزه شدید سیاسی انجام شود. اما برای فرارویدن مبارزه طبقه کارگر از مبارزه اقتصادی ساده و پیروزی در حوزه مبارزات پیچیده سیاسی، مبارزه باید با ”جنگ سنگر به سنگر” در جبهه فرهنگی به عنوان بخشی از مبارزه ایدئولوژیک ادامه یابد.
این مبارزه ایدئولوژیک شامل یک فرایند ”زدودن عناصر ایدئولوژیک بورژوازی و ساختن عناصر ایدئولوژیک مترقی” است. جنگ همه جانبه ای در تمام سطح های اخلاقی و ارزشی بین این دو گردان روشنفکران ارگانیک برای هژمونی وجود دارد.
”جنگ سنگر به سنگر” برای پرولتاریا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری تنها یک مرحله در مبارزه کلی طبقاتی علیه بورژوازی است. با این وجود، این مرحله قاطع ترین مرحله در این مبارزه است؛ چرا که به باور ”گرامشی”، در سیاست، هنگامی که جنگ ” سنگر به سنگر”  برنده شد، پیروزی مبارزه نزدیک و قطعی است.
طبقه‌ی کارگر برای موفّقیت به گردان فکری،  فرهنگی  و اخلاقی نیاز دارد که بتواند برای رسیدن به اهدافش با اقناع و برتری ایدولوژیک پشتيبانی ساير طبقه ها و قشر ها را در باره برنامه خود جلب کند.
با تکیه به این مفاهیم سیاسی و عملی ”گرامشی” به این نتیجه رسید که مبارزه مستقیم و انقلابی برای به دست گرفتن ابزار تولید کافی نیست. بلکه این استراتژی انقلابی تنها موقعی موفقیت آمیز است که نیروهای پرولتری با “جنگ موقعیتی” “war of position” ایده ها و باورها خود را برای مردم قابل پذیرش سازند و یک “هژمونی” جدید و جایگزینی بسازند. مبارزه بر ضد هژمونی طبقه حاکم با چالش کشیدن ایده های حاکم و با  توضیح ایده های جایگزینی موفقیت آمیز شدنی است. باید همراه با مبارزه اقتصادی و سیاسی با تکیه بر ایدولوژی طبقه کارگر برای توده ها روشن کرد که آن چه را که بورژوازی برای آن ها قانون خدایی و تغییر ناپذیر می نمایاند، تقلبی بیش برای پوشش دادن به چهره کریه استثمار نیست و همه نهادهای سرمایه داری نهادهای برآمده و ساخته شده برای تامین نظام سرمایه داری هستند. و چون این ها نهادهای انسان ساخته هستند، قابل تغییر هستند. و با تغییر آن ها دنیا به آخر نمی رسد و آسمان به زمین نمی آید.
نیروهای ترقی خواه در جنگ “سنگر به سنگر” در جامعه مدنی مواضع نوی را گام به گام  به دست می آورند. تصور این که بدون تفاهم آگاهانه اکثریت مردم و پشتیبانی و اقناع دیگر طبقه ها و قشرهای اجتماعی می توان به سوسیالیسم رسید تصوری نادرست است. سوسیالیسم سربازخانه ای و پولپوتی با سوسیالیسم مارکس فرسنگ ها فاصله دارد.

نبرد هژمونی اندیشه ها در کشور ما
با کاربرد مقوله های ”گرامشی” برای واکاوی شرایط کنونی کشور در می یابیم  که چرایی (علت)  پایداری نظام ولایت سرمایه داری تنها زور و سرکوب نیست بلکه رژیم سالها با هژمونی ایدیولوژیک خود کوشیده است در زمینه های کلیدی کارکردها و نظرات خود را به عنوان “عقل سلیم” به بخشهای گسترده ای از جامعه بپذیراند و با ایجاد یک نوع اوفاق عمومی یک “حس مشترک” در آنها ایجاد کند.

روحانیون که در گذشته به گفته ”گرامشی” بخشی از روشنفکران سنتی بوده اند، با الغام خود در دستگاه حکومتی و با تبلیغ ارزش ها،  هنجارها و اندیشه های واپسگرا به روشنفکران ارگانیک رژیم پیوستند که با کارهای فکری و روضه خوانی خود به هژمونی ایدیولوژیک طبقه های غارتگر کمک می کنند. در کنار آن ها ما انبوهی از روشنفکران دینی، مدیران دولتی، استادان دانشگاه ها، مهندسان، پزشکانی را می بینم که در مجموع به هژمونی ایدیولوژیک نیولیبرال ها یاری می رسانند.
وقتی ما به کشور خود نگاه می کنیم در سه زمینه اقناع مردم برای تشکیل اوفاق عمومی روزانه انجام می گیرد. زمینه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی- اخلاقی.
روزانه رسانه ها به اقناع توده ها به این که اقتصاد نئولیبرالی تنها راه نجات درماندگی کشور است در حال کارند. روشنفکران ارگانیک دینی “ولایت فقیه” همیشه به اقناع این که سعادت دنیوی و آخرت انسان ها با پیروی از تفسیر روشنفکران روحانی و دینی از اسلام شدنی است مشغولند. روشنفکران ارگانیک سیاسی مردم را به اقناع این که راه گریز از بحران کنونی تنها با تکیه به یکی از جناح های حکومت شدنی است می نویسند و می گویند. همین دسته روزانه مردم را به این باور می رسانند که پس از جمهوری اسلامی میهن با تجزیه شدن به ایرانستان دگرسانی خواهد کرد.
در زیر به باز کردن این شیوه ها می پردازیم.

اقتصادی
به نظر من به خاطر عدم تمرکز اپوزیسیون مترقی برروی اقتصاد ملی اوفاق عمومی نئولیبرالی در مورد اقتصاد حتا در میان توده زحمتکش به شکل گسترده ای وجود دارد. هنوز بسیاری بر این باور هستند که رقابت خوب است، ثروت با تلاش سخت به دست می آید، هر کسی آقای خودش است، خریدوفروش نیروی کار مانند کالا است، یارانه گداپروری است، اعتماد بنفس کلید موفقیت است، رشد اقتصادی در برابر عدالت اجتماعی است، دولت کوچک خوب است، دخالت دولت بد است، مالکیت خصوصی خوب است، مهندسی بهتر از کارگری است، سرمایه کار ایجاد می کند، خصوصی سازی شرکت های دولتی را پرکارتر و بهره وری را بیشتر می کند ووو. روزنامه ها و دیگر رسانه های اجتماعی پر است از نمونه های تشکیل اوفاق عمومی در باره ضروری بودن ریاضت کشی، انعطاف و کالاسازی و موقتی‌سازی نیروی کار،  بازاری کردن عرصه عمومی، ایمان و باور به نیروی خود، رقابت گرایی و فردگرایی،  ثروتمندی از طریق کار سخت، بد بودن دخالت دولت در بخش خصوصی، و غیره است.
به عنوان مثال، ایده پذیرفته شده  “بالا رفتن از نردبان ترقی ” ایده غالب مؤثر بورژوازی برای توجیه سیستم نابرابر و طبقاتی سرمایه داری است. اگر ما به این باور برسیم که تنها  تلاش، کار سخت ما برای موفقیت ما در جامعه کافی است، همزمان باور به این که نظام سرمایه داری و ساختار اجتماعی که در اطراف آن سازماندهی شده است، درست و معتبر است تقویت می شود.
این ایده غالب باور به این که گوبا موفقیت و ترقی یک مسئولیت فردی است را تقویت می کند و چشم را به دیدن نابرابری های واقعی طبقاتی، نژادی و جنسیتی در نظام سرمایه داری کور می کند. برای تلقین این دروغ روزنامه و رسانه های بورژوازی پر است از مصاحبه با کسان موفقی که با “کار سخت” خود در زیرزمین خانه به ناگهان و با باور به موفقیت و توانایی خود میلیاردر شده اند. بدین گونه این طور تلقین می شود که کسانی که از لحاظ اقتصادی موفق هستند ثروت خود را به نحو منصفانه و با کار سخت به دست آورده اند و کسانی که تنبل هستند و خلاقیت ندارند به ناچار فقیر و نادار می شوند. این گونه تلقین می شود که نظام سرمایه داری شرایط برابر برای ترقی به هر دو گروه داده است ولی گروه دوم از این فرصت مناسب استفاده نکرده است.

سیاسی
در زمینه سیاسی بویژه در دو جبهه جمهوری سرمایه داری اسلامی تا مدت ها موفق به ایجاد اوفاق ملی شده است. تا زمان خیزش ماه گذشته بخش بیشتر مردم به این باور رسیده بودند که باید بین “بد و بدتر” یکی را برگزید و راه سومی وجود ندارد. پیوند دادن مبارزه ضداستبدادی مردم با خطر تجزیه میهن نیز یکی دیگر از این اوفاق ملی بوده است که بسیاری از میهن دوستان را به این باور رساند که مبارزه برای حذف دیکتاتوری، جایگزین دیگری به جز تجزیه میهن وجود ندارد. رژیم هنوز بر شانه‌های زخمی مردم می ایستد و فریاد مبارزه با امپریالیسم سر می دهد تا توده ها را از خطر حمله امپریالیسم بترساند و منفعل کند. این امر که نمی توان هم علیه جمهوری سرمایه داری اسلامی جنگید و هم میهن دوست بود، به عنوان “عقل سلیم” پذیرفته شد و موجب یک “حس مشترک” در بخش های وسیع جامعه شده است. برای نمونه آقای تاجرزاده با آسمان و ریسمان بافتن های خود و با درهم آمیختن واژه های ”خشونت‌های داخلی و دخالت‌های خارجی” اینگونه می نماید که خیزش مردم جاده صاف کن حمله امپریالیسم است. روشنفکران سیاسی-دینی ارگانیک رژیم می خواهند با این ترفندها توده های گرسنه را در خانه ها زندانی کنند.

فرهنگی
در حالیکه نظام “ولایت فقیه” بخاطر مبارزات زنان و جوانان دارد مشروعیت عمومی و موفقیت در تشکل اوفاق عمومی در باره مسائل اخلاقی و دینی خود را از دست می دهد. و هرچند که هژمونی دینی نظام “ولایت فقیه” در زن ستیزی، موسیقی زدایی و گریه گرایی تا اندازه ای از بین رفته است، ولی رژیم با الهام گیری از دوستان بورژوازی غربی خود به تزریق خرافات در تن و روان جامعه پرداخته است. می توان برای نمونه به رواج برخی از این خرافات در جامعه اشاره کرد: شکستن آیینه، دیدن گربه سیاه در صبح، عطسه کردن، نذرکردن، سفره گذاشتن، بره قربانی کردن، جمعه سیزدهم ماه، خارش کف دست، راه رفتن از بین نردبان، پیدا کردن نعل اسب، باز کردن چتر در داخل خانه، ریختن نمک روی شانه، چشم زخمی. اسپند دود کردن، فال بد زدن، بدشانسی، گره زدن نخ به ضریح ها و حرم ها، فال بینی و فال گیری، سرکتاب بازکردن و رمالی، کف بینی، آیینه بینی ووو… هنوز وظیفه مردها دفاع از ناموس زنان خانواده است. همه این خرافات در رسانه های اجتماعی حضور چشم گیری دارند.

چه باید کرد

دو صد گفته چون نیم کردار نیست (فردوسی)

با یک نگاه کوتاه به عرصه هایی که در آن نظام “ولایت فقیه”  تلاش می کند که به هژمونی فرهنگی برسد و جاها را “سنگر به سنگر” تسخیر کند ما به اهمیت روشنگری در باره اقتصاد نئولیبرالی و توضیح اقتصاد جایگزینی ملی و دموکراتیک پی می بریم. در این حال باید به اهمیت افشاء خرافات اسلامی و فرهنگ شادی ستیزی، زن ستیزی، ضدهنر و ضد ورزش نیز آگاه بود. و می توان با درایت و هوشیاری مبارزه با جمهوری سرمایه داری اسلامی را با میهن دوستی پیوند زد و از حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود توده ها دفاع کرد.

می توان به جرات گفت که در میان نیروهای مخالف جمهوری سرمایه داری اسلامی تنها روشنفکران “چپ” به ویژه توده ای ها با هژمونی فرهنگی جمهوری سرمایه داری اسلامی در زمینه های نامبرده تا اندازه ای مبارزه کرده اند و برای هژمونی ایدیولوژیک ترقی خواهان کوشیدند.
کار روشنفکر “چپ” بسیار سنگین و مسئولیت دار است چراکه همراه با افشاء حقه های بورژوازی برای تحمیق مردم باید به تبلیغ ایدیولوژی انسانی خود بپردازد و با تکیه به عادات، فرهنگ و رفتار هنوز آلوده نشده توده ها و با نمونه آوری از تجربه های ملموس جهانی اندیشه های جایگزینی مترقی را در توده ها نهادینه کند.

می توان تا اندازه ای کوتاهی “چپ” را در مبارزه اقتصادی و سیاسی به خاطر استبداد و نبودن آزادی سیاسی و سازمان های کارگری بخشید. ولی کوتاهی “چپ” در نبرد روزانه “سنگر به سنگر” برای دستیابی به هژمونی فرهنگی را در متن جامعه (در درون کارخانه، در دانشگاه ها، میان دوستان و در خانواده) نمی توان بخشید. بخشی از ناتوانایی هژمونی نظرات “چپ” در درون جامعه از این حقیقت سرچشمه می گیرد که روشنفکران ارگانیک “چپ” ارزش های انسانی و اصول اخلاقی را بیشتر در گفتار و کمتر با رفتار و کردار خود ارائه داده اند. نمی توان عضو گردان  روشنفکران ارگانیک “چپ” بود ولی همزمان رفتار و کردار حاکم بر جامعه را در خود بازتاب داد. این ناهمخوانی گفته ها با عمل روزانه اعتبار اخلاقی و سیاسی “چپ” را در جامعه ضعیف کرده است. رفیق کارگر بازنشسته ای با تاسف سخن از پیروان و هواداران “چپی” می کرد که به خرید و فروش زمین، مسکن و ارز مشغول هستند. مسلم است که مردمی که این به اصطلاح روشنفکر “چپ” را در عمل برده “پول” و انجام دهنده وحشیانه ترین و بربری ترین کارکردهای نئولیبرالی می بینند گوش به حرف های قلمبه و سلمبه ولی واهی آن ها نمی دهند.
بسیاری از ما انجام کار انگلی و زالویی را در دستگاه بورژوازی اداری (بوروکرات) را بهتر از کارگر بودن می دانیم. کارگر شریف توده ای را می شناسم که می گفت به فرزندانش پند داده است که درس بخوانند تا مانند او کارگر نشوند. در اینجا سخن از حق کسان برای بهبودی زندگی فرزندان نمی کنم که به جاست. ولی ما حتا در درون خود موفق نشدیم که جایگاه والای کارگر را به عنوان بخشی از طبقه تولیدگر جامعه و توسعه دهنده میهن نهادینه کنیم و به آن افتخار کنیم.
در بسیاری از زمینه ها “چپ” بدون درک نقش تحمیق گر خرافات به عنوان عامل ذهنی بهره کشی زحمتکشان “خرافات ماتریالیستی” را جایگزین خرافات اسلامی- بورژوازی کرده است. هنوز رفیق های “چپ” را می شناسم که به جای استخاره قران در جشن ها برای جشن گزاران فال حافظ می گیرند. تردیدی نیست که شعر اصیل و با مفهوم حافظ به زبانی که مردم آنرا می فهمند بهتر از جمله های عربی غیر قابل فهم است. ولی با اینکار عمل واپسگرایانه و تحمیقی فال گیری نهادینه می شود.
این ها نمونه های کوتاهی هستند که برای روشن کردن ناتوانی “چپ” برای دستیابی به هژمونی فرهنگی به کار برده شده اند.

“چپ” باید از گذشته پر افتخار خود درس بگیرد.
در گذشته سلامتی اقتصادی مبارزان توده ای زبان زد مردم بود. رفیق های هوادار مشی چریکی در دانشگاه ها ساده لباس می پوشیدند، ساده زندگی می کردند، قماربازی و ولگردی نمی کردند، در فصلهای تعطیل دانشگاه ها همچون کارگر کار می کردند. هرچند گاهی این رفتار مصنوعی و چپگرایی بود، ولی در ذهن مردم بین گفتار و کردار “چپ” یگانگی ایجاد می کرد و اعتبار “چپ” ها را بالا می برد. توده ها می دانستند که روشنفکران “چپ” رشوه نمی گیرند، فاسد نیستند، اختلاس نمی کنند، زمین فروشی نمی کنند.
“چپ” ها در گذشته در دوران شاه در هر زمنیه ای هژمونی فرهنگی شاهنشاهی را به چالش می کشیدند. تئاتر، فیلم، موسیقی می ساختند. کتاب می نوشتند و شعر می گفتند. آریانپور جامعه شناسی بورژوازی را به چالش می کشاند. اسکویی، سلطانپور، ساعدی نمایشنامه می نوشتند و به اجرا می آوردند. شاملو و کسرایی شعر می گفتند. سایه موسیقی آگاهی بخش می ساخت. به آذین رمان های اجتماعی را به فارسی بر می گرداند و رمان های جنایی را به چالش می کشاند. صمد، درویشیان و یاقوتی کتاب کودک می نوشتند. در همه عرصه های فرهنگی روشنفکران ارگانیک “چپ” “سنگر به سنگر” هژمونی فرهنگی شاه را به عقب نشینی می کشاندند. همه این کارها موجب ان شد که وقتی توده ها نخواستند مانند گذشته زندگی کنند و رژیم شاه نمی توانست مانند گذشته حکومت کند به خاطر این که هژمونی فرهنگی آن از مدت ها پیش از بین رفته بود سرنگونی آن آسانتر شد.

دوستان و رفیق ها! کار ناشده بسیار است. ما وقتی برای غرق شدن در چاه بدبینی و ناامیدی نداریم. باید “چپ” آستین ها را بالا بزند و با دلیری سیاسی و پاکی اخلاقی در همه سنگرهای فرهنگی بجنگد تا هژمونی ایدیولوژیک زحمتکشان را فراهم کند.
و این کار را می توان و باید با پیروزی در سنگر نگاه جامعه به اقتصاد نئولیبرلی آغاز کرد. پیامد اوفاق عمومی در باره راه رشد اقتصادی در بین همه گروه های موجود در جمهوری سرمایه داری اسلامی آن بوده است که نئولیبرال های میهنی با پشتیبانی ولایت فقیه بندهای مترقی قانون اساسی را به طور غیرقانونی حذف کردند و باز هم با یاری آقای خامنه ای به اجرای شگردهای ضدمردمی احمدی نژاد برای از بین بردن یارانه ها دست زدند. و همه این کارکردهای کارگر و رنجبرکُش را به عنوان سیاست ضروری برای توسعه اقتصادی به طبقه ها و قشرهای دیگر جامعه فروختند و دست کم اقناع آرام و خاموش آنها را فراهم کرده اند.

“چپ” باید با گفتار، کردار و رفتار خود به طبقه ها و قشرهای دیگر بیاموزد که راه اقتصادی نئولیبرالی راه به ناکجا آباد است و همیاری و همکاری با طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان برای سرنگونی نظام دوگانه ولایی و سرمایه داری تنها راه نجات از بدبختی کنونی است. بدون مبارزه برای جایگزینی زیربنای اقتصادی نئولیبرالی سرمایه داری سرنگونی روبنای “ولایت فقیه”ای جمهوری اسلامی بی دورنما و بدون چشم انداز است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4848

منابع
Gramsci, Antonio (1924) Against Pessimism

Gramsci, Antonio (1971) Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci
Valeriano Ramos, Jr. (1982) The Concepts of Ideology, Hegemony, and Organic Intellectuals in Gramsci’s Marxism

Heywood, Andrew (1994) Political Ideas and Concepts: An Introduction