سه تضادي كه قدياني مطرح و بي پاسخ مي گذارد
فقر و رياضت اقتصادي پيامد انباشت سرمايه

مقاله شماره: ۴۰ (۲۵ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6438

به توصيه ي رفيق عزيزي مقاله ي آقاي ابوالفضل قدياني را در كلمه با عنوان عزل آيت الله خامنه اي و استقرار حاكميت ملت (١٧ تير ١٣٩٧) خواندم و در بخش هاي بزرگي از آن لذت بردم. اگر راه حل تضادهايي كه نظريه پرداز ضد ديكتاتوري و ميهن دوست در نوشتار مطرح مي سازد همانجا داده شده بود، مي توانستيم مضمون نوشتار را به عنوان مضمون مبارزه ي روز مردم ميهن ما براي گذار از ديكتاتوري ارزيابي و دست جمعي براي تحقق بخشيدن به آن برزميم.

سه تضاد بي پاسخ مانده، عبارتند از: چگونگي گذار از «ديكتاتوري» و جابجايي قدرت سياسي حاكم، «اقتصاد توليدي» بر كدام اقتصاد سياسي استوار است و سوم، نقش «مردم در اصلاحات بنيادين» – نيروهاي تحول كيانند؟

قدياني «وضعيت آشفته ي اقتصادي» را به درستي ناشي از «اشتباهات راهبردي اقتصادي» مي داند  كه مسئوليت مستقيم آن به عهده ي «آيت الله خامنه اي» است. شخص او مسئول مستقيم «ناكارآمدي و فساد بنيادين نظام سياسي مبتني بر ولايت فقيه .. نظام استبداد ديني است»!

نظامي كه به دست «قوه قضايه برآمده از استبداد ديني»، به مثابه ي بازوي اِعمال استبداد ديني، وظيفه ي «حفاظت از منافع و منابع رانتي و ويژه خواران وابسته به دستگاه سركوب» را دنبال مي كند. (ص ٢)

نظريه پرداز شرايط برشمرده را به درستي زمينه ي ايجاد شدن وضع تاريخي بي سابقه اي در ايران مي داند كه موجب  ايجاد شدن وضعي است كه «غارت علني و سيستماتيك اموال عمومي به دست وابستگان به نظام سياسي [ممكن شده]، .. تاراج مابقي ثروت ملي شكل گرفته و فساد گسترده و عميقي پديد آورده است ..».

ابولفضل قدياني با شفافيت و صراحت موضع آزادي خواهانه و ضد ديكتاتوري خود را با پرسشي ضروري اعلام مي كند: «اما چاره ي كار چيست؟» پاسخ قاطع او كه بر تحليل پيش استوار است: «من البته چاره كارساز را نه در درمان ها و مسكن هاي موقت و چفت و بست زدن به ستون هاي پوسيده نظام حاكم مي دانم»!

و در تاييد ضرورت گذار از ديكتاتوري، خواستار حذف اصل ولايت فقيه از قانون اساسي مي شود كه حزب توده ايران ضرورت آن را پيش از برگزاري رفراندوم قانون اساسي در سال ١٣٥٨ اعلام داشت. او اضافه مي كند «تا آن زمان كه هيمنه و سيطره استبداد شكسته نشود و ساختار قانوني ممد استبداد به طور بنيادي اصلاح نشود، هر گشايشي مي تواند با خواست يا بي تدبيري شخص مستبد بي اثر شود. ..». او اضافه مي كند: «تا زماني كه آقاي خامنه اي و دستگاه ولايت فقيه كه ستون اصلي خيمه ي استبداد در اين سرزمين اند، حاكم بلامنازع سرنوشت مردم اين آب و خاك باشند، .. در بر همين پاشنه مي چرخد .. و استقلال، آزادي و كرامت انساني و معيشت حداقلي مردمان كشور نيز بيش تر به خطر مي افتد ..»! (همانجا)

بدون هر ترديدي مي توان بر موضع قاطع هنگام توصيف وضع در ايران توسط نظريه پرداز ميهن دوست مهر تاييد زد و از آن پشتيباني نمود.

ناپيگيري در موضع قاطع که هنگام توصيف وضع حاكم است، از آن هنگام از نفس می افتد كه درست هنگام عمل است. به سخنی دیگر، هنگامی که باید گذار از ديكتاتوري سازمان داده شود، و سياست اقتصادي حاکم تغییر یابد. یعنی باید سیاست حراج و خصوصي سازي ثروت هاي مردم و ملي با قاطعیت و بی چون و چرا پایان یابد. و سیاست آزاد سازي اقتصادي که با نابودي حقوق زحمتكشان همراه است تغییر یابد. قراردادهای رسمی دوباره به تنها شکل قانونی برای استخدام زحمتکشان یدی و فکری بدل شود.

خواهيم ديد كه موضع قاطع در مرحله ي نخست، از ابزار كاركرد ضروري براي تغيير بنيادين در هر سه صحنه از هستي جامعه كه به آن در آغاز نوشتار اشاره شد، برخوردار نيست. بدين ترتيب موضوع گفت و شنفت با قدياني و ديگرخواستاران اصلاحات بنيادين در ايران كه متحدان طبقه كارگر و حزب آن در جبهه ضد ديكتاتوري هستند، نمي تواند تنها، اول- به بحث درباره ي گذار از ديكتاتوري محدود بماند؛ دوم- مضمون برانداختن «اشتباهات راهبردي اقتصادي» ناروشن و تعريف نشده باقي بماند و سوم- بر سر نيروهايي كه بايد اين تغييرات بنيادين را به ثمر برسانند و منافع آن ها سكوت برقرار باشد!

دو تضاد حل نشده در سخنان نظريه پرداز را به طور گذار مورد توجه قرار دهيم، تا سخن به درازا نكشد و سكوت درباره ي تضاد پراهميت اصلي در كلافه ي گفته گم نشود. او به درستي مي گويد: «اصلاح طلبي رايج كه محتوايي جز تسليم طلبي ندارد، بلاموضوع است». به منظور فاصله گرفتن از اين نوع اصلاح طلبي اضافه مي كند، «.. اصلاح طلبي واقعي، يعني ايستادن در برابر مستبد و دستگاه او تا وادار به عقب نشيني شود .. اصلاح بايد به مستبد و دستگاهش تحميل شود.» (ص ٣)

قدياني كه نمي خواهد نظام اقتصادي حاكم نئوليبرال يا «اسلامي» را تغيير دهد، خواستار يك «حكومت دمكراتيك .. از نوع جمهوري بدون پيشوند و پسوند ..» است (همانجا). البته و به درستي موضع عليه پسوند اسلامي منظور است. ولي درباره ي مضمون و سرشت مردمي اقتصاد سياسي در چنين جمهوري و وظايف ملي آن سخن شفافي بيان نمي شود!

آن وقت تعجب برانگيز نيست كه «اصلاح بايد به مستبد و دستگاهش تحميل شود»، نه با حركت و جنبش زحمتكشان و توده هايي كه قربانيان اصلي و اولي ديكتاتوري و «اشتباهات راهبردي اقتصادي» آن هستند، بلكه بايد توسط «همه منتقدان، اصلاح طلبان و تحول خواهان كه دل در گرو اين مرز و بوم دارند» عملي گردد. از اين طريق عملي گردد كه «با صداي بلند عزل آقاي خانه اي را از مسند قدرت .. خواستار شوند .. راه نجات اصلاح ساختاري نظام حاكم با ايستادگي فعالين سياسي و مردم ..» سنگفرش مي شود!

به سخني ديگر، سوبژكت و انسان تاريخي كه بايد «اصلاح طلبي واقعي» را به كرسي بنشاند، آن هم به كرسني نشاندني از ”بالا“ و «از طريق همه پرسي»، به نظر قدياني «فعالين سياسي» هستند! «مردم» در اين بيان ظاهراً پياده نظام و گوشت دم توپي هستند كه مي توان از نيروي آن ها براي «تحميل اصلاح به مستبد و دستگاهش» بهره برد، ولي گويا مي توان با سكوت از كنار طرح منافع آن ها، يعني از كنار منافع زحمتكشان ايران گذشت.

گويا حذف ديكتاتوري از ”پايين“ صلاح و مجاز نيست، زيرا «آن چه كه اين كشور نيازمند آن است، تغيير و اصلاح امور با روش هاي مسالمت آميز است.» مبارزات جانفشانانه و مسالمت آميز زحمتكشان و مردم كه با سركوب و زندان روبروست در مقاله مطرح نمي گردد. ظاهراً مسالمت آميز بودن تنها از طريق اصلاحات از ”بالا“ ممكن است!

درك اين نكته بسيار سخت نيست و خواننده نياز به هوشمندي خاصي ندارد تا دريابد كه نظريه پرداز با وجود همه ي صغرا و كبراها عليه «نظام استبداد ديني»، باور به استحاله پذيري رژيم دارد.

استحاله ي رژيم ديكتاتوري بايد به طور آرام و در بحث ها در ”بالا“ توسط «فعالين سياسي» «با روش هاي مسالمت آميز» به ثمر رسانده شود!

بايد خاطر نشان ساخت كه انديشه ي حاكم بر مقاله، «روش هاي مسالمت آميز» را به عنوان يـك شيوه ي ضروري مبارزه ي روشنگرانه- افشاگرانه به منظور تضعيف سلطه ي ديكتاتوري ارزيابي نمي كند، و آن را به مثابه شيوه «نبرد در سنگر» (گرامشي) مطرح نمي سازد كه مي تواند هر فرد ضد ديكتاتور در ايران از آن پشتيباني نمايد.

به سخني ديگر، براي او مبارزه ي افشاگرانه با هدف «عزل مستبد» يك خواست بينابينيِ دمكراتيك نيست كه پيگيري آن، پايه هاي قدرت سياسي حاكم را تضعيف مي كند، و كمك به تجهيز و سازماندهي توده ي مردم مي كند براي تصاحب قدرت سياسي. براي او «عزل مستبد» وظيفه ي توده هاي اعتراض كننده و خواستار تغييرات بنيادين و انقلابي نيست، بلكه او با مطلق اعلام نمودن ضرورت عمل تنها با «شيوه مسالمت آميز»، خواستار چاني زني از ”بالا“ است. بنابراین عملاً جنبش بر پايه خیزش توده هاي مردم عليه سلطه ي ديكتاتوري نفي مي شود.

– هدف مبارزات زحمتكشان عليه سياست اقتصاد «اسلامي» مسكوت گذاشته مي شود؛
– رابطه و مضمون مشترك اقتصاد «اسلامي» و اقتصاد سياسي كه توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي ديكته شده است و علت علّي «اشتباهات راهبردي اقتصادي» است، عملاً نفي مي شود؛
– وحدت منافع سرمايه ي سوداگر داخلي و خارجي پنهان مي شود.

بر اين پايه است كه انديشه ي حاكم بر مقاله، نيروي تاريخي فعال مبارز، يعني توده هاي زحمت را سوبژكت و شخصيت خواستار تغييرات بنيادين ارزيابي نمي كند كه با دفاع از منافع خود در برابر سياست اقتصادي ضد كارگري و ضد مليِ «اسلامي» يا امپرياليستي، از منافع همه ي مردم و منافع ملي ايران دفاع مي كنند.

از اين رو هشدار در اين باره كه «تا آن زمان كه هيمنه و سيطره استبداد شكسته نشود .. هر گشايشي مي تواند .. بي اثر شود. ..» و يا تا براندازي «دستگاه ولايت فقيه كه ستون اصلي خيمه ي استبداد» عملي نگردد، «در بر همين پاشنه مي چرخد .. و استقلال، آزادي و كرامت انساني و معيشت حداقلي مردمان كشور نيز بيش تر به خطر مي افتد ..»، در بند باور به استحاله پذيري رژيم باقي مي ماند و مانند برخي از پيشنهادهاي اين چناني براي رفراندوم و امثال آن، هشداري از كار در مي آيد كه بر روي آب نگاشته شده است.

اين كه مردم ميهن ما خواستار تغييرات بنيادين به شيوه هاي مسالمت آميز هستند، اين كه به بيان قدياني خشونت داعش گونه نه از طرف مردم كه از طرف رژيم ديكتاتوري ولايي اِعمال مي گردد و به دست «قوه قضايه برآمده از استبداد ديني» و سازمان هاي ديگر سركوب نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي به توده هاي زحمت تحميل مي شود. و اين كه قوه قضايه به مثابه ي بازوي استبداد ديني، وظيفه ي «حفاظت از منافع و منابع رانتي و ويژه خواران وابسته به دستگاه سركوب» را به عهده دارد، نياز به بررسي خاصي در اين سطور ندارد. آيا طرح خواست شيوه هاي مسالمت آميز در برابر مبارزات مردم براي تحميل تغييرات بنيادين در چنين شرايط، مزاحي ناپسند از كار در نمي آيد؟

تغييرات بنيادين اصلاحي در ايرانِ جمهوري اسلامي بدون اِعمال قدرت زحمتكشان و توده ها ممكن نيست! مبارزاتي كه هم اكنون به صورت مصمم، پيگير، هوشمندانه و به دور از تازاندن اعتراض ها و اعتصاب ها با متانت و قاطعيت به پيش برده مي شود.

سكوت نسبت به واقعيت وجود نبرد مسالمت آميز اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان و توده ها كه ناشي از بحران اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي حاكم به طور مداوم لايه هاي جديدي به آن مي پيوندند، هدف ديگري را دنبال مي كند. هدفي كه بررسي آن وظيفه ي اصلي اين سطور است.

اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك

اشاره شد كه تضاد عمده اي كه در سخنان قدياني وجود دارد و او براي حل آن پيشنهادي ارايه نمي دهد و حتي مي كوشد با سكوت از كنار آن بگذرد، بررسي «وضعيت آشفته ي اقتصادي» و «اشتباهات راهبردي اقتصادي» است كه در ص ٢ مقاله برمي شمرد.

در آنجا كوشش مي شود مسئوليت اين نابساماني هاي اقتصادي و راهبردي به طور مطلق گرانه بر دوش «آيت الله خامنه اي» قرار داده شود، تا به درستي خواست «عزل» او و حذف اصل «ولايت فقيه» مستدل گردد. ضرورت عيني چنين گامِ ضروري توجيه شود. به ثبوت رسانده شود كه گذار از ديكتاتوري براي نجات كشور از خطراتي ضروري است كه از طرف امپرياليسم با همكاري «تبه كاران مجاهدين خلق و سلطنت طلب» متوجه ايران است. (ص ١)

بي ترديد مسئوليت شخصي خامنه اي در ايجاد شدن بحران فزاينده ي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي- نظامي و .. غيرقابل انكار است. لذا خواست «عزل» او و حذف اصل «ولايت فقيه» خواستي درست، مردمي و ملي است.

باوجود اين نمي توان و نبايد علل «اشتباهات راهبردي اقتصادي» را در ايران به وجود و كاركرد ديكتاتور و استبداد ديني محدود نمود و علت اصلي را در سرشت اقتصاد سياسي «اسلامي» كه قريب به سي سال است به مورد اجرا گذاسته شده است نديد و مورد توجه قرار نداد! اين بي توجهي يك اشتباه كلان است!

نمي توان با طرح نساختن خواست ها و منافع زحمتكشان و توده هاي مردم كه آن ها را در تظاهرات، اعتراض ها و اعتصاب ها، ازجمله اعتصاب غذاي زندنيان سياسي روزانه مطرح مي سازند، توجه را از علت علّـي اصلي دور و علت اصلي فاجعه بحران فزاينده را پرده پوشي نمود. چنين كوتاهي غيرمجاز است.

هنگامي كه در مقاله به جستجوي علت اين كوتاهي بپردازيم، روشن مي شود كه نظريه پرداز مي خواهد به سياست اقتصادي كنوني، منهاي «استبداد ديني» و در يك «جمهوري بدون پيشوند و پسوند» ادامه دهد!

با چنين برنامه اي نمي توان موافقت داشت. حزب توده ايران پيشنهاد سازنده اي را براي تحقق بخشيدن به اقتصاد «توليد محور» ارايه مي كند كه در هماهنگي است با انديشه ميهن دوستانه و انسان گرايي كه «آزادي را ميوه شيرين عدالت اجتماعي» (فرشاد مومني) ارزيابي مي كند، و «سرمايه گذاري داخلي و خارجي» را در چارچوب برنامه ي اقتصاد ملي- دمكراتيك و به منظور تحقق بخشيدن به آن به كار مي گيرد كه قدياني آن را در ص ٢ مقاله خواستار است.

حزب توده ايران اين برنامه پيشنهادي را برنامه براي مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه اعلام مي كند كه در آن منافع ضعيف ترين لايه و طبقات زير فشار اقتصاد سياسي «اسلامي» كه همان اقتصاد سياسي ديكته شده توسط امپرياليسم است، در مركز توجه قرار دارد.

مرحله اي كه در آن وحدت منافع سرمايه تعاوني و ملي- ميهن دوستِ خصوصيِ داخلي و طبقات زحمتكش محروم برقرار است و سرمايه گذاري خارجي تنها در چهارچوب برنامه اقتصاد ملي تنظيم شده به كار گرفته مي شود.

پيش تر نيز درباره ي ضرورت پايبندي به اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك نكته هايي مطرح شده است و در نوشتارهاي ديگر مطرح خواهد شد. در مقاله ي اخير در ارتباط با مضمون ضد استعماري نبرد رهايي بخش مردم ميهن نكته هايي مطرح شده است كه علاقمندان مي توانند به آن مراجعه كنند. در اين سطور سودمند است نكته اي مطرح و به بحث گذاشته شود كه نشان مي دهد كه گرچه مسئوليت شخصي «آيت الله خامنه اي» در اجراي سياست اقتصادي ديكته شده توسط امپرياليسم غيرقابل انكار است، او «ماسك سرمايه» را به صورت دارد كه در نظام سرمايه داري جهاني شده، جز با «اشتباهات راهبردي اقتصادي» و ايجاد شدن «وضعيت آشفته ي اقتصادي» عليه نياز و منافع مردم و ملي كشور قابل اجرا نيست!

«اشتباهات راهبردي اقتصادي» از اين رو، به اصطلاح «اشتباه» نيست! بلكه هدف و پيامد قانونمند و مستقيم اجراي اقتصاد سياسي نئوليبرال است كه آن را اسلامي مي نامند. آنچه قدياني به عنوان «اشتباهات راهبردي اقتصادي» اعلام مي كند و مي پندارد كه اگر خامنه اي نبود تحقق نمي يافت، در واقع ناشي از شيوه ي انباشت سرمايه و سود در مرحله نئوليبرال استثمار نيروي كار در نظام سرمايه داري امپرياليستي است. براي برطرف ساختن اين «اشتباه» بايد به طور قاطع و بي چون و چرا به اجراي اين سياست ضد مردمي و ضد ملي در ايران پايان داد!

 انباشت سرمايه و سود در مرحله ي كنوني در نظام اقتصاد امپرياليستي بدون ايجاد قطب فقر و بدبختي، بدون اعمال سياست «رياضت اقتصادي»، بدون نابودي حقوق قانوني زحمتكشان از طريق «آزاد سازي اقتصادي» از همه بند و محدوديت هاي قانوني، بدون حراج ثروت هاي ملي و متعلق به مردم در چهارچوب خصوصي سازي ممكن نيست! اين دو ارتباط علت و معلولي دارند.

براي كشورهاي پيراموني اضافه بر آن مساله منافع و حاكميت ملي نيز مطرح است كه با اجراي اين سياست اقتصادي امپرياليستي بر باد مي رود. لذا پايان بخشيدن به اجراي برنامه نئوليبرال، گامي مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي است كه مضمون نبرد رهايي بخش خلق ها را عليه هدف امپرياليسم براي تبدل كشورشان به نومستعمره تشكيل مي دهد.

ابزار استفاده از «مجاهدين و سلطنت طلب»ها توسط ترامپ، در هماهنگي كامل است با سياست نظامي گري و جنگ طلبي امپرياليسم كه روي ديگر شكل انباشت سرمايه را در شرايط نئوليبرال حاكميت آن تشكيل مي دهد.

 مبارزه براي صلح، بخشي از مبارزه ي ملي براي حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران است كه بدون اجراي يك برنامه اقتصادي مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي كه حزب توده ايران پيشنهاد مي كند و بايد از طرف جبهه متحد خلق عملي گردد، ممكن نيست.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6438




اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك و نبرد رهايي بخش ملي عليه نواستعمار

مقاله شماره: ۳۹ (۲۱ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6410

مي دانيم كه در قريب به دو قرن اخير در ايران جنبش رهايي بخش و آزادي خواهي عليه سلطه استعمار و نواستعمار با وجود فداكاري هاي بسيار به سرانجام ضروري و پردامنه دست نيافت. امري كه اكنون در بحران فزاينده ي اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران تبلور يافته است.

تحقق بخشيدن به اين نياز تاريخيِ مردم ميهن ما براي دستيابي به استقلال همه جانبه ي اقتصادي- اجتماعي وظيفه ي اصلي بورژوازي ايران بوده است. اما وابستگي نواستعماري ايران به اقتصاد جهاني امپرياليستي در شرايط كنوني نشانگر ناتواني بورژوازي به انجام وظيفه تاريخي خود است.

بحران حاكم كنوني بر ايران و وابستگي نواستعماري اقتصاد كشور به اقتصاد جهاني امپرياليستي پيامد مستقيم سلطه ي بورژوازي سوداگر، دولتي- نظامي حاكم است كه با اجراي برنامه اقتصادي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي كه آن را «اقتصاد اسلامي» مي نامند، ايران را با فاجعه ي كنوني روبرو ساخته است.

فاجعه اي كه با تضعيف توان اقتصادي كشور و به دنبال سركوب داعش گونه ي توده هاي زحمتكش به تضعیف بسیج مردم علیه عمليات احتمالي تجاوزگرانه پوشيده و علني نظامي امپرياليسم عليه ايران منجر شده است.

پشتيباني علني امپرياليسم، ازجمله امپرياليست هاي اروپايي از “مجاهدين” در اين روزها، بدون وجود بحران حاكم کنونی عملي نمي شد و يا براي امپرياليسم اميد بخش نبود. بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم به ابزار موثر براي تاثير اقدامات پوشيده ي امپرياليسم عليه استقلال ملي و تماميت ارضي ايران است بدل شده است!

در دوران دو قرن پيش، جنبش رهايي بخش مردم ميهن ما داراي دستاوردهاي درخشاني بوده است كه به رهبري بورژوازي انقلابي در ايران به دست آورده است. جنبش تنباكو، انقلاب مشروطه، جنبش هاي مردمي در تبريز، خراسان و در مناطق ديگر ايران، چنان كه جنبش ملي كردن صنايع نفت و نهايتاً انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما قله هاي درخشان اين نبرد را تشكيل مي دهد.

باوجود اين قهرماني ها و مبارزات مردمي در سرزمين كهنسال همه ي ايرانيان كه با شركت همه ي خلق هاي ساكن ايران به دست آمد، ايران نتوانست گام قطعي و نهايي را براي كسب استقلال اقتصادي- سياسي- فرهنگي بر دارد و به استقلال همه جانبه ي ملي نايل شود. اكنون در بحراني فزاينده فرومي رود كه همه ي اركان اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي و ديگر عرصه هاي هستي اجتماعي را در برمي گيرد.

براي يافتن علت شکست انقلاب بورژوا- دمكراتيك تحت رهبري بورژوازي، باید پرسید که چرا بورژوازي سلطه گر ارتجاعي در قطع ريشه هاي نفوذ استعماري و نواستعماريِ كلونياليستي و امپرياليستي ناتوان بوده است.

پاسخ به اين پرسش صراحت دارد. بورژوازي انقلابي و دمكرات، و به طريق اولي بورژوازي ارتجاعي حاكم كنوني در ايران نتوانست (و در درواني نمي توانست) سياست اقتصادي اي را دنبال كند كه راه خروج كشور را از زير سلطه ي سيستم اقتصادي كلونياليستي و امپرياليستي نشان مي دهد و ممكن مي سازد. انقلاب ملي- دمكراتيك بهمن ٥٧ مردم ميهن ما كه گام پراهميتي را در خروج از اين نظام اقتصادي امپرياليستي برداشت، اما زير فشار سركوبگرانه نيروهاي راستگرا از پاي درآمد و دستاورد بزرگ مردم براي اتخاذ راه رشد ترقي خواهانه و مردمي و ملي بر باد رفت. بدین گونه با نقض اصل هاي اقتصادي قانون اساسي پيروزي ضد امپرياليستي انقلاب بهمن با جهت گيري ضد سرمايه داري به سوي وابستگي هر روز بيش تر اقتصادي به نظام سرمايه داري جهاني امپرياليستي تغيير جهت يافت.

بنابراین حل وظيفه هاي مردمي- دمكراتيك و رهايي بخش ملي- ضد استعماري و ضد امپرياليستي كماكان در انتظار تحقق يافتن در برابر جامعه ايراني قرار دارد. با آغاز شدن گام به گام شرايط گذار انقلابي از رژيم ديكتاتوري ولايي، در شرايط كنوني بايد تدارك گذار و خروج از سيستم اقتصاد امپرياليستي با صراحت و شفافيت به هدف عمومي انقلابي بدل گردد

در جهان زير سلطه ي امپرياليسم مالي دیگر برای هیچ جامعه و کشوری شرایط رشد اقتصادی زیر نظام سرمایه داری وجود ندارد. اميد بستن به چنين رشدي يك توهم نابخردانه و غيرواقع بينانه است. اين درسي است كه از تاريخ گذشته دو قرني ميهن خود بايد آموخت. آموزشي كه بايد همچنين از دستاوردهاي بزرگ اقتصاد سياسي كه در جمهوري خلق چين هر روز شفاف تر قابل شناخت است كسب كرد.

فيلسوف ماركسيست ايتالياي، دومينكو لوزوردو در آخرين اثري كه پيش از مرگ ناگهاني نگاشته است با عنوان دو نگرش ماركسيستي، تغييرات بنيادين اقتصادي- تكنولوژيكي در جمهوري خلق چين را به عنوان پيامد پيروزي نبرد پيگير ضد استعماري در اين كشور ارزيابي مي كند. آن را پبروزي نهايي نبرد رهايي بخشي ارزيابي مي كند كه با جنگ هاي افيون عليه اين كشور توسط استعمارگران آغاز شد و دو قرن ادامه يافت.

او تغييرات حاصل شده را در چين كه «بدون ترديد مهم ترين پديده ي پانصد سال گذشته جهان است» از اين رو پراهميت براي نبرد ترقي خواهي در جهان ارزيابي مي كند، زيرا «هم زمان به پيامد روند تاريخي استعمارگرانه اي پایان می بخشد كه با چنگ انداختن كريستوف كلوم به سرزمین های بومیان آمریکایی در پایان قرن پانزدهم تاریخ اروپایی آغاز شد. تغییرات انقلابی در جمهوری خلق چین شرايط ضروري را براي به زباله دان تاريخ سپردن سلطه ي استعمار- نواستعمار به مردم كشورهاي جهان نشان مي دهد».

لوزوردو اين ارزيابي را از اين رو مستدل مي داند، زيرا كه اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك در دست تحقق در چين، از سرشت ضد سرمايه داري برخوردار است.

به نظر او مبارزه ي رهايي بخش ضد استعماري- نواستعماري تنها با اتخاذ جهت گيري سوسياليستي رشد اقتصادي- اجتماعي به ثمر مي رسد كه تحقق بخشيدن به آن نياز به برقراري هژموني طبقه كارگر دارد.

اين ارزيابي فيلسوف ماركسيست ايتاليايي در انطباق كامل است با برنامه اقتصادي مورد نظر حزب توده ايران كه در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن تثبيت شد و پامال سلطه ي ارتجاع راستگرا گشت كه مسلح به ايدئولوژي اسلام ارتجاعي است.

اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك از شيوه ي توليد سرمايه داري بهره مي برد، اما با برقراري هژموني انديشه ي مردمي- دمكراتيك- ملي كه مدافع اصلي آن را طبقه كارگر در اتحاد اجتماعي تشكيل مي دهد، ديگر نظام سرمايه داري نيست كه در آن سلطه ي سرمايه داران حاكم است.

پرسش درباره ي مضمون اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك كه ديگر يك نظام سرمايه داري نيست، با بيان اين نكته پاسخ خود را مي يابد، كه بهره گيري از امكان شيوه ي توليد سرمايه دارانه، از اين رو كه رهبري آن از زير سلطه ي طبقه سرمايه دار خارج شده است، مي تواند «آزادي را به ميوه ي شيرين عدالت اجتماعي» بدل سازد كه استاد فرشاد مومني در كتاب ارزشمند خود توصيف و ضرورت آن را مستدل مي سازد.

پاتريك كوبله، سخنگوي حزب كمونيست آلمان در گزارشي كه پس از بازگشت از سفر براي شركت در يك كنفرانس حزب كمونيست چين در ارگان حزب كمونيست آلمان انتشار داده است، با تكيه به اين جدايي ميان شيوه ي توليد (زيربناي اقتصادي) و سلطه ي طبقه سرمايه داري (روبناي اجتماعي) در چين، روند جاري فرازمندي اقتصادي- اجتماعي را در چين، «با وجود حضور و ثروتمند شدن شركت هاي خصوصي و ايجاد شدن يك طبقه سرمايه دار، رشد سرمايه دارانه ارزيابي نمي كند، زيرا طبقه ي سرمايه دار رهبري جامعه را در اختيار ندارد.» (اوتست، ٥ جولاي ٢٠١٨)،

او مي گويد: «سرمايه داري بدون سلطه ي طبقه سرمايه دار وجود ندارد»! او پذيرش رهبري حزب كمونيست چين را توسط سرمايه داراني كه با آن ها ديدار داشت، «دستوري» ارزيابي نمي كند. وحدت منافع طبقه كارگر و سرمايه داران ميهن دوست در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه روندي «طبيعي و نه دستوري» است.

ماركسيست ايتاليايي لوزوردو در كتاب پيش گفته و با نقل از ماركس- انگلس (مانيفست كمونيستي، ايدئولوژي آلماني) تعريف ماركس را از «كمونيسم» توضيح مي دهد. به نظر ماركس، «كمونيسم يك برنامه ي از پيش تنظيم شده نيست كه بايد واقعيت را با آن انطباق داد»! براي ماركس روند نبرد براي برپايي جامعه كمونيستي، «كمونيسم» است. از اين رو ماركس كمونيسم را همان «پراتيك انقلابي» مي نامد كه در لحظه ي حاضر در جريان است.

تعریف دوم، تعریف شرایطی است در دورنمای تاریخی جامعه. جامعه كمونيستي در دورنماي تاريخي آن كه در آن شيوه ي توليد كمونيستي و روابط همبستگي اجتماعي ميان انسان برقرار شده است و كار به نياز انسان آزاد بدل گشته است.

مارکسیست ایتالیایی این دو برداشت مارکس را «کمونیسم»از این رو طرح می کند، تا نادرستي انديشه “ماركسيست”هايي از قبيل لويي آلت هوسر و ديگران را نشان دهد. این مارکسیست ها که او آن‌ها «مارکسیست های غربی» می نامد، مورد انتقاد قرار می دهد زیرا آن‌ها در نبرد طبقاتی در اتحاد شوروی و در جهان در این دوره، انعکاس نبرد رهایی بخش از سلطه ی استعمارگران را به حساب نمی آورند. نبرد طبقاتی ای که بایستی زیر تأثیر بدترین شرایط تجاوز پوشیده ی تحریم و جنگ طلبی تا مرز جنگ علنی.علیه اتحاد شوروی انجام شود. آن‌ها بی توجه به این شرایط، نبرد اتحاد شوروي را براي برپايي جامعه كمونيستي مردود اعلام كردند زيرا پیامد آن «توتاليتاريسم استاليني» بود.

بدین تریب به اصطلاح انتقاد آن‌ها به اتحاد شوروی، کمک به شناخت علل ایجاد شدن کیش شخصیت در این کشور نبود که پیامد نقض قوانین و آزادی‌های سوسیالیستی بود. شناختی که مبارزان کنونی را قادر می‌سازد با آموختن از آن، راه تکرار آن را در آینده ببندند.

«مارکسیست های غربی» نبرد طبقاتی را در اتحاد شوروی از متن تاريخي نبرد جهاني و توانايي واقعاً موجود نزد مبارزان جدا مي سازند. لوزوردو برجسته مي سازد كه آن ها مضمون اين نبرد را در ارتباط با مضمون سياست استعمارگران قرار نمي دهند كه به طور سبعانه و تبه كارانه به بند كشيدن انسان افريقايي را به عنوان برده و نسل كشي بوميان آمريكايي را در دوران پانصد ساله ي به نام ليبراليسم اِعمال نمودند. آن ها چهره ي اصلي ليبراليسم برده دار و استثمارگر را «آرماني» بزك مي كنند و آزادي خواهي طبقاتي ليبرالي را پرده پوشي مي كنند.

لوزوردو اين جريان ماركسيست غربي را كه «مركزيت اروپا» را براي پاسخ به شيوه ي دمكراسي و تمدن مقدس مي اعلام مي كند، از اين رو مورد انتقاد قرار مي دهد كه آن ها در كوشش اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي اروپايي براي پايان بخشيدن به سلطه ي استعمارگرانه ي نظام سرمايه داري بي توجهند كه مجبور بوده است در نبرد نابرابر عليه اين سلطه ي استعماري- نواستعماري و استثمارگرانه و شيوه ي تروريستي آن برزمد. لوزوردو اين انتقاد را به عنوان نفي انتقاد به پامال شدن آزادي هاي سوسياليستي و آزادي ابراز نظر توسط استالين قرار نمي دهد.

لوزوردو ترديد ندارد كه سكوت كنوني جنبش چپ و “كمونيسم اروپايي” تنها آن هنگام پايان خواهد يافت، هنگامي كه انديشه ي ماركسيستي كنوني در جهان (و به طريق اولي براي ما در ايران هم) نبرد براي برپايي جامعه نوين را با نبرد عليه سلطه ي استعماري- نواستعماري امپرياليسم همراه سازد.

مساله ملي در اين برداشت ماركسيستي كه حزب توده ايران بر آن پاي مي فشرد، از ارتباط تنگاتنگ مساله ملي و پراتيك انقلابي واقعاً موجود در ايران قابل درك است. بايد از اين پنداشت كه برپايي سوسياليسم وظيفه اي براي آينده ي نامعلوم است، دور شد. ساختمان سوسياليسم امروز با نبرد براي تفهيم اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك كه بايد تحت هژموني جبهه متحد خلق تحقق يابد، وظيفه ي روز توده اي ها و همه ي نيروهاي چپ و مردمي و ملي است.

از اين رو در برابر جنبش چپ انقلابيِ توده اي و حزب آن، حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران و همه چپ ايراني و نيروهاي ميهن دوست از لايه ها و طبقات ديگر اجتماعي، وظيفه ي خطير تدارك پايان بخشيدن به وابستگي نواستعماري ايران به اقتصاد جهاني امپرياليستي به وظيفه اي قطعي، انكارناپذير و ضروريِ تاريخي و وظيفه ي روز بدل شده است.

بايد با تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني، روند انقلابي در جريان را در ايران با پرچم نبرد ضد استعماري و نواستعماري عليه سياست امپرياليستي تقويت راهبردي كرد و آن را به سوي هدف رهايي ملي هدايت نمود.

ناكام ماندن جنبش آغاز شده براي تغييرات بنيادين در ايران، به معناي بر باد رفتن امكان تاريخي براي نسلي ديگر از مردم ميهن ما است. اگر پرچم نبرد مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي، پرچم اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك در نبرد كنوني در ايران كه حزب توده ايران خواستار آن است، مشتركاً توسط نيروهاي چپ و ميهن دوست از لايه هاي ديگر برافراشته نشود، نسل كنوني مردم ميهن ما به محروميتي غيرقابل بخشش محكوم مي شود، آن طور كه محروم شدن از «ديدن ستاره ي دنباله دار كه براي هر نسل يك بار ممكن است»، محروميتي غيرقابل بخشش است! (بزرگ علوي، چشم هايش)

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6410

 




روشنفکران ارگانیک بورژوازی
پیوند نامقدس نئولیبرالیسم با استادان رشته اقتصاد

مقاله شماره: ۳۸ (۱۸ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6383

 

تردیدی نیست که راهزن خون‌آشام به چاکر نیازمند است و مسؤولیت چاکر هم به اندازه ارباب نیست، ولی آیا کوره پُرنفیر شیطان که در آن انسان‌ها را کباب می‌کنند، بدون هیزم‌کِشان، بدون این مأموران معذور، می‌توانست بسوزد؟

سؤوال مهمی است، این‌طور نیست؟ عمله شیطان، گاه خود او را هم در شرارت پشت سر می‌گذارند، گاه از خود او مکّارتر و فرومایه‌ترند.

احسان طبری

پیش گفتار

زمانی که رفیق جان باخته راه زحمتکشان طبری از “چاکران”، “هیزم‌کِشان”، “مأموران معذور” و “عمله شیطان” می نوشت منظورش تنها به بازجویان و شکنجه گران در زندان نبود. او همزمان به گردان بزرگ روشنفکران بورژوازی می اندیشید که با تراوش اندیشه خود ریشه درخت پژمرده سرمایه داری را آبیاری می کنند.

گرامشی برای نخستین بار یادآوری کرد که بورژوازی برای هژمونی طبقاتی خود در جامعه تنها به زور بسنده نمی کند بلکه ارتشی از روشنفکران آموزش می دهد تا هژمونی ایدیولوژیک او را در جامعه برقرار کند. گرامشی متخصص ها و مدیران صنعتی که کارمندان مستقیم سرمایه داران هستند را روشنفکران عمودی می نامد. این روشنفکران عمودی کارگزاران بی چون و چرا و خشن بورژوازی هستند. برای نمونه کارکنان برون گذاشته شده (اخراجی) شرکت فنلاندی نوکیا (Nokia) می گویند که این شرکت به مدیران قول پاداش ۲۰ درصدی داده بود تا ۲۰ درصد از کارکنان را زیر نام صرفه جویی اخراج کنند. برخی از این “عمله های شیطان” برای کسب پاداش بیشتر حتا بیش از ۲۰ درصد کارمندان بخش خود را اخراج کرده بودند.

در کنار آنها روشنفکران افقی هستند که این دسته از روشنفکران را گرامشی روشنفکران ارگانیک می نامد که محققان، هنرمندان، مدیران مدرسه، استادان دانشگاه، کارکنان فنی، اداری و پزشکی را دربر می گیرد.

وظیفه روشنفکران ارگانیک این است که به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه حاکم  برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها بپردازد. گرامشی درباره ی روشنفکران ارگانیک می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولانند و این طور وانمود کنند که نظام اقتصادی، نظام سیاسی و  جامعۀ طبقاتی مشروعیت دارد. به زبانی دیگر روشنفکر ارگانیک با آفرینش نظرات علمی و تعیین چارچوب‌های اجتماعی و معیارهای فرهنگی به اقناع و تربیت طبقه های زیر فرمان می پردازد و در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی  به طبقه حاکم یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد.

نئولیبرالیسم بدون این روشنفکران ارگانیک (“چاکران”، “هیزم‌کِشان”، “مأموران معذور” و “عمله شیطان”) نمی توانست به برتری ایدیولوژیک خود به بیش از چهار دهه ادامه بدهد.

تزریق خون نئولیبرالیستی در رگ دانش جویان رشته اقتصاد

به تازگی یک سری از پژوهشگران آزاد و دانشجویان باوجدان رشته اقتصاد در هلند گزارشی منتشر کرده اند که درستی نظر “گرامشی” را در عمل نشان می دهد. هر چند که این پژوهش در باره ی هلند است ولی نتیجه ی آن در مورد همه ی کشورهای سرمایه داری صدق میکند چرا که محتوای کتاب های درسی، نظریه اقتصاد کلان و مدل های اقتصادی غالب در سراسر جهان سرمایه داری تقریبا یکسان هستند.

این پژوهش تازه از محتوای کتاب های درسی اقتصاد در دانشگاه های هلند نشان می دهد که نزدیک به ۸۷ درصد محتوای کتابها مربوط به یک نظریه اقتصادی حاکم، یعنی اقتصاد نئوکلاسیک (پدر نئولیبرالیسم) است.

از لحاظ روش شناسی  (methodology) تقریبن همه ی مدل ها بر تحقیق کمی استوار است. در بیشتر مدل های اقتصادی حتا از یک تحقیق کیفی استفاده نشده است. در واقع تنها ۲،۶ درصد از حجم درسی به چیز دیگری بجز اقتصاد و تجارت اختصاص داده شده است. در سال اول دانشگاه که زمان شکل گیری طرز تفکر دانشجو است ۹۱ درصد حجم درسی مختص به تئوری اقتصادی نئوکلاسیک است. همدستی و یگانگی شگفت انگیزی در معرفی این تئوری اقتصادی ویژه وجود دارد.

این تئوری اقتصادی به عنوان حقیقت و نه به عنوان یک تئوری که با ضعف و قوت خود و با تقلیل گرایی سعی در بازتاب واقعیت دارد تدریس می شود. بیش از نیمی از کتاب های درسی مربوط به یادگیری و حفظ کردن فرمول های مجرد است که اصلن جای گفتگو و نظر انتقادی در آنها نیست.

بیشتر امتحانها به صورتی شکل داده شده است که در آن نه یافتن نظرهای ژرف و انتقادی دانشجویان هدف است بلکه به صورت پرسشهای چند گزینه ای قدرت حافظه دانشجو مورد آزمایش قرار می گیرد.

هر چند که در درسنامه هایی کوتاه نگاه انتقادی به پدیده ها به طور انتزاعی درس داده می شود ولی این اندیشه انتقادی به انتقاد از تئوری های اقتصادی نئولیبرالی انتقال نمی یابد.

بحث در باره ی فرضیات مدل های اقتصادی باید بخشی از تدریس باشد چرا که از سخت ترین کارهای یک دانشجو یا یک پژوهشگر اقتصادی پرسیدن پرسش های پایه ای در باره ی درستی مدل هاست. ولی دانش جویان پس از چند سال تحصیل در رشته اقتصاد، تنها می توانند پرسش های روشن کننده در باره ی مدلی که استاد درس داده است مطرح سازند نه پرسشهای اساسی و  چالش انگیز و بحث برانگیز در باره ی فرضایت مدل. برای نمونه دانشجویی که در رشته اقتصاد درس می خواند می گفت هنگام درس “اقتصاد خرد” (microeconomics) استاد درس را از بیشتر سازی سود (profit maximization) آغاز کرد. این دانشجوی کنجکاو می گوید که او با احتیاط پرسید که آیا پیش از یادگیری بیشتر سازی سود ما نباید یاد بگیریم که سود چیست و از کجا ریشه می گیرد. با شگفتی دید که استاد لبخندی زد و گفت: پس شما بهتر است که فلسفه بخوانید تا اقتصاد.

در بیشتر رشته های دانشگاهی تا اندازه ای یک بحث پایه ای و انتقادی در مورد فرضیات و کمبود های تئوری های مورد مطالعه وجود دارد. ولی در رشته اقتصاد استادان به عنوان روشنفکران ارگانیک بورژوازی به دانش جویان خود فرصت و اجازه زیر پرسش بردن مدلها و تئوری های اقتصادی را که برای بورژوازی از انجیل مقدس تر است را نمی دهند. مدل ها بیشتر بر پیش فرض های غیر واقعی استوار است ولی این کمبود مورد گفتگو قرار نمی گیرد. البته بهانه های آنها زیاد است. گاهی می گویند که شما از دانش لازم در کوله بار خود برای بزیر پرسش بردن این مدل ها برخوردار نیستید. و گاهی می گویند که “انشاالله” در ترم آخر در این باره سخن خواهیم گفت.

در واقع چیزی که از آن می ترسند ضعف استدلال گری دانش جویان نیست بلکه رشد فرهنگ انتقادی در باره ی این مدل ها است.  آنها نمی خواهند که یک اقتصاددان مانند فیلسوفی باشد که هر آیه مقدس آسمانی از انجیل اقتصادی را به زیر پرسش می برد. آنها میخواهند کسانی را پرورش دهند که با تکرار ساده نتایج حاصل از یک کتاب درسی و باور به آن به عنوان دست نامرئی بورژوازی در جامعه خود عمل کنند.

شهروندان کشورهای سرمایه داری می دانند که برای برخوردار شدن از یک زندگی مناسب آنها باید در دانشگاه های بزرگ و در رشته های مهم درس بخوانند. یکی از این رشته های مهم که حتا فرزندان با استعداد طبقه های زحمتکش را به نان و نوایی می رساند رشته اقتصاد است.

اقتصاددانان قدرت زیادی در جامعه دارند و روزانه تصمیم های مهم اجتماعی و اقتصادی می گیرند که بطور مستقیم بر  زندگی بسیاری از مردم تأثیر می گذارد. بنابراین جای شگفتی نیست که بحث و مطالعه ژرف و انتقادی تئوری های اقتصادی تقریبن در دانشگاه ها ممنوع است.

استادان به دانش جویان رشته اقتصاد ابزار تحلیلی ضروری را آموزش می دهند.  دانش جویان یاد می گیرند که سریع و موثر مشکلهای و دشواری های اقتصادی را بر پایه ی مدل هایی که یاد گرفته اند تحلیل و حل و فصل کنند.

یادگیری فرمول های ریاضی گوناگون و جای گزاری متغیرهای گوناگون در این فرمول ها و کاربرد درست آنها بزرگترین و مهمترین آموزش در رشته اقتصاد است. گفتگو در باره ی اینکه چه کسانی این فرمول های ریاضی را و برای چه منظوری و به سود چه طبقه هایی ساخته اند تا بر پایه آن اقتصاد یک کشور را برانند کاملن ممنوع است.

جایگاه علمی رشته اقتصاد بین علوم اجتماعی- انسانی از سویی و علوم طبیعی از سوی دیگر قرار دارد. در حالی که در تدریس علوم اجتماعی- انسانی نظریه های گوناگون به بررسی و گفتگو گذاشته می شود، رشته اقتصاد مانند علم ریاضی مانند حقیقت مطلق ثابت شده و غیر قابل بحث تدریس می شود.

در ۷۵ درصد حجم کتاب های درسی هیچ اشاره ای به مسائل اقتصادی موجود در جامعه از جمله بحران کنونی اصلن وجود ندارد. و چون دانشجویان اندیشه انتقادی را یاد نمی گیرند وقتی که وارد بازار کار می شوند چیزی از فرضیات و کمبودهای مدلها نمی دانند و بنابراین همانطور که یاد گرفته اند آنها را مانند یک معادله ریاضی حل می کنند و جواب آن را مانند ایه های آسمانی مقدس می شمارند و در متن جامعه  بکار می اندازند.

البته انتقاد از رشته اقتصاد در دانشگاههای کشورهای سرمایه داری چیز تازه ای نیست. پیشتر گروهی از دانشجویان رشته اقتصاد فرانسوی از خیالی  بودن کتاب های درسی و بدور بودن آنها از تحولات بازارهای واقعی و مشکلات واقعی مردم نوشتند و خواستار درک درست از پدیده‌های اقتصادی برای حل مشکلات زندگی مردم شده بودند.

دانشجو  یاد نمی گیرد که اقتصاد کلان یک علم سیاسی است و بر حسب توازن نیروها در جامعه این علم بر مبنا و استانداردهای طبقه حاکم  به اجرا در می آید.

دانشجو  یاد نمی گیرد که نئولیبرالسیم که بر دوش اقتصاد نئوکلاسیک سوار است خود چیست و چه در چنته دارد. دانشجو  یاد نمی گیرد که :

پایه های  ایدئولوژیک نئولیبرالیسم نه بر محاسبه های ریاضی و اقتصادی بلکه بر ایدئولوژی سیاسی طبقه های حاکم استوار است.  ایدئولوژیی که خرد جمعی را پذیرا نیست و به قبله فردگرایی نماز می گذارد. ایدئولوژیی که وجود جامعه را منکر است و آنرا جمع ریاضی فردها می داند. ایدئولوژیی که معتقد است که هیچ کس بهتر از خود فرد نمی داند که چه چیزی برایش خوب است. ایدئولوژیی که نهادهای تصمیم گیری جمعی را  یک عنصر اجبار و پدرسالاری می داند. ایدئولوژیی که فکر می کند اگر هر کسی سعی کند که زندگی خود را با خوشبختی بسازد همه خوشبخت می شوند. ایدئولوژیی که تنها وظیفه ی نهادهای تصمیم گیری جمعی را تضمین و حفظ مالکیت خصوصی می داند.

دانشجو  چیزی در باره تضاد درونی نئولیبرالیسم یاد نمی گیرد. نظریه نئولیبرالی خود از یک ناسازگاری درونی در رنج است. از سویی فرض را بر “رفتار عقلانی” انسان ها می گذارد که برای بهینه سازی رفتار اقتصادی خود به بازار آزاد رقابت و بدون نظارت نیاز دارند و از سوی دیگر اقتصاددانان دولتی و مدیران بانک مرکزی برای رشد “کل جامعه ” به “ناگزیر” باید برنامه های “ریاضت کشی” نئولیبرالی را به توده ها تحمیل و نظارت کنند. اگر ما این رفتار نئولیبرالی را ترجمه طبقاتی کنیم به این می رسیم که برای سودسازی دارایان سرمایه و ابزار تولید و ملک نیازی به نظارت نیست ولی هزینه بهداشت و آموزش فرزندان زحمتکشان و تهی دستان را باید با “ریاضت کشی” نظارت کرد.

از یک سو نئولیبرالیسم می گوید که در بازار یک مبادله برابر و داوطلبانه انجام می گیرد که در آن قیمت توسط یک “دست نامرئی” تعیین می شود.از سوی دیگر نئولیبرالیسم حق مالکیت زمین، وسایل تولیدی و املاک مسکونی را مقدس می شمرد. حقی که یک رابطه قدرت نابرابر در اجتماع بین دارندگان و ناداران ایجاد می کند. بنابراین هدف اصلی سیاست نئولیبرال سلب مالکیت از مردم و حل مساله ی مالکیت سرمایه دارانه از طریق خصوصی سازی است.

دانشجو یاد نمی گیرد که هدف اصلی نئولیبرالیسم بارها شکست خورده است.

هدف اصلی دولت های نئولیبرال جهان در چهل سال گذشته رشد اقتصادی با افزایش تولید ناخالص داخلی اعلام شده بود. ولی آمار خود OECD   نشان می دهد که در هر دهه  تولید ناخالص داخلی کاهش یافته است که این به نوبه خود به بالا رفتن میزان بیکاری و افزایش تهی دستان در این کشورها کمک کرده است.

قابل توجه است که با همه ی شکست های سیاستهای نئولیبرالی در سرتاسر جهان چگونه سیاست مداران نئولیبرال با کمک های مالی و سیاسی موثر به استادان اقتصاد دانشگاه ها آنان را واداشتند که همچنان مدل های اقتصاد کلانی را طراحی کنند که از ایدئولوژی نئولیبرالی حمایت می کند. پس از روبرو شدن کشورهای سرمایه داری با جدی ترین و عمیق ترین بحران اقتصادی معاصر حتا یک کتاب رشته اقتصاد در سراسر دانشگاه های غربی عوض نشده است. باید گفت که تسلط سیاست نئولیبرالی در علم اقتصاد و کتاب های درسی با وجود رکود اقتصادی کنونی تنها با اتحاد نامقدس میان دانشگاه ها، رسانه ها و مدیریت دولتی ممکن است. اینها گروه هایی هستند که روشنفکران ارگانیک بورژوازی را تشکیل می دهند و گاهن  به گفته طبری همچون عمله های شیطان از خود او شرارتر و مکارتر هستند.

 

این اتحاد نامقدس میان دستگاه سیاسی، اداری و دانشگاهی چنان دژ نیرومندی ایجاد کرده است که هر اندیشه جایگزینی را به آسانی قدرت نفوذ در آن نیست.

پیروزی واقعی ایدئولوژی نئولیبرال در این است که با همکاری و یاری استادان دانشگاه توانسته است که دستور کار دانشگاهی در رشته اقتصاد را بر مبنای اقتصاد نئوکلاسیک، فردی و مبتنی بر بازار قرار دهد.

این در حالی است که بیشتر سیاست مداران انتخابات پارلمانی را بر اساس استدلال های اقتصادی می برند و سیاست اجتماعی خود را پس از انتخاب شدن بر اساس همین مدل های اقتصادی می چینند. یعنی سیاست اجتماعی کشورها به گونه ای غیرمستقیم توسط اقتصاددانانی که برگزیده مردم نیستند و بجز معادلات ریاضی و مدل های اقتصادی چیزی از جامعه و سیاست نمی دانند تعیین می شود.

روشنفکران ارگانیک اسلامی

یک از بدبختی های پیوند بورژوازی انگلی اداری و تجاری با روشنفکران ارگانیک اسلامی در کشور ما اجرای سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی در میهن ما بوده است.

خبرگزاری تسنیم، مصاحبه ای با دکتر اسماعیل حسین زاده استاد اقتصاد دانشگاه دریک آمریکا داشته است که اندیشه برانگیز است. این استاد دانشگاه مارکسیست نیست ولی انسان با وجدانی است.

ایشان می گوید که نظام سرمایه داری جهانی به نظریه پردازان و اقتصاددانانی نیاز دارد که با تبلیغ تئوری نئولیبرالی از منافع طبقه های حاکم دفاع کنند. و این کار ماهرانه و با پیش فرض های ثابت نشده مشکوک زیر نام اقتصاد ریاضتی در ذهن مردم جا می افتد.

این گونه روشنفکران منافع نظام سرمایه داری را به طور غیرمستقیم و از طریق پیش فرض های عوام فریبانه اقتصاد نئوکلاسیک-نئولیبرال پیش می برند. این دسته از برنامه های حمایت از قشرهای کارگر و مستضعف می کاهند و مسئولیت دولت را در ایجاد رفاه اجتماعی انکار می کنند. از “علم” اقتصاد بهره جویی می‌کنند تا خصوصی سازی هر چه بیشتر به نفع سرمایه داران بزرگ را گسترش دهند.

دکتر حسین زاده می فزاید که آموزه اقتصادی برای اینکه به راحتی در جامعه جا بیفتد، احتیاج به مبلغین و متخصصین دوست دار سیستم و ایدولوژی سرمایه داری دارد. اکثر اقتصاددانان دولت آقای روحانی از سینه چکان سیستم اقتصادی نئوکلاسیک-نئولیبرال هستند. دکتر حسین زاده چون مارکسیست نیست هدف تیم اقتصادی دولت روحانی را “نادانسته و ناخواسته” تهی دست کردن زحمتکشان می داند.

این مصاحبه اما یک بار دیگر  درستی مفهوم “روشنفکران ارگانیک” گرامشی را نشان می دهد. تیم اقتصادی دولت آقای روحانی متشکل از روشنفکران ارگانیک است که با دردست داشتن مستقیم قدرت به روشنفکران عمودی تبدیل شده اند که برای حفظ منافع طبقاتی بورژوازی اداری و تجاری به اجرای دستورهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول می پردازند.

تنها روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر با طرح برنامه اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمكراتیك  می توانند به تجهیز و سازماندهی مبارزه توده های زحمتکش علیه “اقتصاد سیاسی اسلامی” نئولیبرالی و امپریالیستی بپردازند.

نوشته های بکاربرده شده

 

Gramsci, Antonio (1971) Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci

Let There Be Markets

Thinking like an economist

مصاحبه خبرگزاری تسنیم با دکتر اسماعیل حسین زاده استاد اقتصاد دانشگاه دریک آمریکا

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6383




حركت انقلابي توده هاي مردم عمده و نقش آفرين است
برنامه اقتصاد ملي جايگزين اقتصاد ديكته شده ي امپرياليستي

 

 

 

مقاله شماره: ۳۷ (۱۶ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6371

 

علي شكوري راد «مقام معظم رهبري» را مسئول ايجاد شدن «بحران فزاينده» در ايران مي داند. اين ارزيابي دبير كل حزب اتحاد ملت ايران اسلامي را مي توان مورد تاييد كامل قرار داد.

اين «مقام معظم» كه خود را جانشين خدا بر روي زمين اعلام مي كند، با ”حكم حكومتي“ غيرقانوني خود، سياست اقتصادي ديكته شده ي سازمان هاي مالي امپرياليستي را از قبيل صندوق بين المللي پول، سياست رسمي دولت هاي ايرانِ جمهوري اسلامي اعلام نمود و با سلطه ديكتاتوري داعش گونه خود آن را دهه ها به مورد اجرا گذاشته است. سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي اي كه وابستگي نواستعماري ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي تشديد كرده و ايران را به نومستعمره ي آن بدل نموده است.

اين نماينده خدا بر روي زمين با اين سياست ضد مردمي و ضد ملي خود امكان تاثير مستقيم توطئه هاي امپرياليستي را عليه استقلال و حق حاكميت ايران و تماميت ارضي آن ايجاد كرده است.

 

از اين رو مي توان با ارزيابي علي شكوري راد موافقت كامل داشت و «مقام معظم رهبري» را عامل اصلي و تبه كارانه ي ايجاد شدن و تعميق بحران اقتصادي- اجتماعي در ايران دانست و اعلام نمود. اما نمي توان با دبيركل حزب اتحاد ملت ايران اسلامي هم نوا بود كه گويا بايد از «مقام معظم رهبري» براي دريافت «راه حل» براي بحران سوال كرد و با او «نشست و از ايشان راه حل» خواست، آن طور كه شكوري راد به روحاني توصيه مي كند. اين پيشنهاد، از اين رو نادرست است، زيرا مي خواهد ”بز عامل تخريب باغ را دوباره به باغباني“ بگمارد.

 

تضادهاي حاكم بر هستي اجتماعي ايران

برخلاف چنين برداشت هايي كه نشان درك نكردن تضادهاي حاكم بر هستي جامعه ايراني و علت علّي ايجاد شدن آن ها است، حركت انقلابي توده هاي مردم و ادامه موزون و متين و هوشمندانه ي آن نهايتاً قادر به حل تضادهاي حاكم خواهد بود.

– جنبش انقلابي قادر خواهد بود بدور از هر نوع تازاندن غيرواقع بينانه ي يورش خود، در عين ادامه ي مصمم و پيگير اعتراض و اعتصاب هاي خود عليه مواضع ارتجاع حاكم، راه گذار از سلطه ي ديكتاتور ولايي را هموار سازد. به سلطه ي ارتجاعي و ضد مردمي اي كه در سيماي مذهب عقب مانده ي دوران قبيله اي جامعه ي بشري بر سرنوشت و هستي مردم ميهن ما حاكم شده است پايان بخشد؛

– جنبش انقلابي توده ها با شعارهاي مردمي- دمكراتيك خود عليه اجراي سياست ديكته شده ي امپرياليستي به دست حكومت اسلاميِ ارتجاعي حاكم، راه خروج واقع بينانه را از بحران و رفع علل علّي آن نيز نشان داده است؛

خواست پايان بخشيدن به اجراي سياست نئوليبرال امپرياليستي كه در خواست بازگرداندن ثروت هاي عمومي و متعلق به مردم به مالكيت عمومي تبلور مي يابد، يكي از عمده ترين خواست هاي انقلابي توده هاي كارگر و زحمتكشان يدي و فكري است. معلمان خواستار حفظ ساختار عمومي و مردمي آموزش اند و مخالفت خود را با صراحت با خصوصي سازي آموزش اعلام كرده اند. زحمتكشان و دلسوزان در بخش بهداشت و سرپرستي پزشكي مردم خواستار حفظ اين بخش در حيطه مالكيت عمومي هستند.

خواست پايان دادن بي چون و چرا به خصوصي سازي ثروت هاي عمومي و پايان بخشيدن به قانون شكني ها عليه حق كار زحمتكشان با داشتن قراردادهاي رسمي و نه موقت و اجاره اي كه بخش ”آزاد سازي اقتصادي“ را در سياست ديكته شده ي امپرياليستي تشكيل مي دهد، نمونه هايي از مبارزه ي متين و انقلابي توده ها براي خروج از «بحران فزاينده» است.

 

برنامه اقتصاد ملي جايگزين براي اقتصاد ديكته شده ي امپرياليستي

– توده هاي انقلابي با خواست هاي خود بر ضرورت تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي پاي مي فشارند كه داراي سرشتي مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي است؛

– برنامه اقتصاد ملي اي كه هدف اصلي آن خروج قاطع از نظم اقتصاد جهاني امپرياليستي است؛

– برنامه اقتصاد ملي اي كه با قرار دادن پاسخ انساني به نيازهاي محقانه و قانوني توده ها در راس وظايف خود، شرايط يك هم دلي و هم كاري وسيع اجتماعي را در ايران برپا دارد؛

– اقتصاد ملي اي كه با تنظيم يك برنامه ي زمانبندي شده براي رشد اقتصادي- اجتماعي، شرايط بهبود گام به گام عدالت اجتماعي را به سود توده هاي زحمتكش به پيش برده و شعله ي آتش اميد را براي بهبود زندگي مادي و معنوي توده هاي زحمتكش و محروم در دل آن ها بيافرازد و فروزان نگه دارد و تكانه اي مردمي و دمكراتيك و ملي باشد براي به كار انداختن نيروي همه ي لايه هاي مردم براي بهبود شرايط زندگي و هستي كل جامعه و توسعه روزافزون سطح عدالت اجتماعي؛

– اقتصاد ملي اي كه با چنين هدف هاي مردمي- دمكراتيك به اهرم پرتواني تبديل مي شود در اختيار مردم ايران در دفاع از منافع و حق حاكميت ملي و عليه تجاوزات پوشيده و علني و توطئه هاي نظامي امپرياليسم؛

– اقتصاد ملي اي كه تضمين كننده ي آزادي كامل براي انتخاب دولت توسط مردم است؛

– اقتصاد ملي اي كه بنا به سرشت مردمي- دمكراتيك خود، آزادي فعاليت صنفي و سياسي- طبقاتي را براي همه ي لايه ها و طبقات در ايران ايجاد مي سازد، به ويژه براي طبقه كارگر و حزب آن؛

– اقتصاد ملي اي كه با تكيه به سرشت مردمي- دمكراتيك خود به عامل اصلي براي ايجاد شدن شرايط وحدت منافع زحمتكشان و سرمايه داران ميهن دوست و لايه هاي خرده بورژوازي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه تبديل مي شود و از اين طريق شرايط دفاع از منافع و حق حاكميت ملي را ايجاد و جامعه را عليه تجاوزات پوشيده و علني و توطئه ها ي نظامي امپرياليسم تجهيز و سازماندهي مي كند؛

– اقتصاد ملي اي كه بنا به سرشت مردمي و دمكراتيك خود نقش تعيين كننده براي حفظ منافع محروم ترين لايه هاي اجتماعي داراست كه زنان زحمتكش ميهن ما سهم عمده اي را در آن تشكيل مي دهند؛

– اقتصاد ملي اي كه ايجاد شرايط براي پايان يافتن ستم جنسيتي و طبقاتي عليه زنان، عليه ديگر دگر انديشان و مذهب ها و به ويژه عليه خلق هاي ميهن همه ايرانيان در راس برنامه خود قرار داده است؛

– اقتصاد ملي اي كه با اتخاذ سياست همزيستي مسالمت آميز با ديگر كشورها و با همسايگان، شرايط صلح آميز روابط ميان ايران و ديگر كشورها را ايجاد مي سازد و به عنصر دفاع از صلح و دوستي در منطقه و جهان بدل مي گردد؛

– اقتصاد ملي اي كه به طور روزافزون به وظيفه كمك صلح آميز خود به خلق هاي ديگر عمل مي كند، تا آن ها بتوانند در دفاع از منافع خود در برابر تجاوزات پوشيده و علني- نظامي امپرياليسم به هدف هاي مسالمت آميز و صلح آميز خود دست يابند؛

– اقتصاد ملي اي كه براي تحقق بخشيدن با خواست هاي ترقي خواهانه پيش گفته ي خود، مساله ي مالكيت را به سود مالكيت عمومي و مردمي بر ثروت هاي ملي حل مي كند.

كليه ي ثروت هاي ملي- زيربنايي و استراتژيك در مالكيت عمومي- مردمي- دمكراتيك خواهد بود. زمين از ابزار زمين بازي سوداگران خارج و به مثابه ثروت عمومي در خواهد آمد و در خدمت رونق و رشد ملي- مردمي و دفاعي ايران قرار خواهد گرفت. تامين نيازهاي اوليه جامعه به وظيفه ي مشترك مردمي- دمكراتيك كليت جامعه بدل مي گردد؛

– اقتصاد ملي اي كه با ايجاد شرايط قانوني كنترل مردمي و دمكراتيك بر مالكيت عمومي در قانون اساسي، هدف هاي چنين برنامه اي را تضمين مي كند.

 

با چنين برنامه براي اقتصاد مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران آن را از ديرباز پيشنهاد كرده و مي كند، راه پايان دادن قاطع به «بحران فزاينده» و برپايي نظامي انسان گرا و ترقي خواهانه در ايران عملي خواهد شد و نيازي به مراجعه به هيچ «مقام معظم»ي نيست كه شكوري راد توصيه مي كند.

 

تنظيم نهايي چنين برنامه ي اقتصاد ملي وظيفه سياسي و تخصصي است كه بايد هرچه زودتر با آن آغاز نمود. حزب توده ايران آمادگي خود را براي شركت در تنظيم آن اعلام كرده است و پيشنهادهاي مشخص را براي بهبود كميت و كيفيت توليد داخلي و ديگر زمينه هاي اقتصادي ارايه داده است. پيشنهادهايي كه بايد در بحث و گفتگو عمومي- دمكراتيك تدقيق و تكميل گردند.

 

بايد اميدوار بود كه شناخت و تاييد چنين برنامه براي اقتصاد ملي كه در ايران از پشتيباني ها بسياري نزد توده ها برخوردار است كه در خواست هاي آن ها در اعتراض و اعتصاب ها تبلور مي يابد و همچنين مورد تاييد اقتصاددانان ميهن دوست و مردمي بسياري نيز قرار دارد، كمك باشد براي خروج از سردرگمي اي كه در سخن دبير كل حزب اتحاد ملت ايران اسلامي، آقاي علي شكوري راد خود مي نمايد و مي توان آن را نزد بسياري ديگر نيز نشان داد، ازجمله نويسندگان نامه صد نفره به محمد خاتمي.

در اين زمينه دو مقاله ي روشنگرانه نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران در شماره ي اخير با عنوان: نجات كشور تنها از مسير مبارزة مشترك و هماهنگ همة نيروهاي ميهن دوست و آزادي خواه براي پايان دادن به حكومت ظلم، جهل و استبداد امكان پذير است؛ و همچنين در ارتباط با انتشار نامه فعالان سياسي اصلاح طلب به محمد خاتمي، از اهميت برجسته و چشم گير برخوردار است.

 

شكوري راد در «همايش ملي احزاب» ازجمله اظهار داشت: «ما احزاب نمي دانيم بايد چه كنيم». او وضع مورد نظر خود را سهل انگارانه و با بي توجهي به جانبازي توده ها به سطح كل جامعه توسعه مي دهد و مي گويد: «ما فقط ايستاده ايم ببينيم چه مي شود، چه بايد كرد، در كار نيست»!

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6371




پيش شرط اصلاحان بنيادين توانمندي طبقات زير سلطه و محروم است

مقاله شماره: ۳۶ (۱۳ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6359

ماركس در ارتباط با اصلاحات اجتماعي نظري را بيان كرده است كه براي درك شرايط نبرد طبقاتي در ايران امروز در اطراف اصلاحات بنيادين كه حزب توده ايران خواستار آن است، كمك ذيقيمتي را تشكيل مي دهد. او مساله تناسب قوا را ميان حاكمان و طبقات زير سلطه براي تحقق يافتن اصلاحات تعيين كننده ارزيابي مي كند و در ارتباط با بحث درباره ي گمركات مي گويد: «به طور كلي اصلاحات اجتماعي هيچ گاه نمي تواند به مورد اجرا گذاشته شود، زيرا حاكمان در موضع ضعف قرار گرفته اند؛ اصلاحات تنها مي تواند و بايد از طريق فشار توانمندي قدرت طبقات زير سلطه بر كرسي نشانده شود.» (كليدات ٤، ص ٢٩٨، اوتست ٢٩/٦/٢٠١٨).

ترديدي نيست كه رژيم ديكتاتوري ولايي و نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي در ايران هر روز بيش تر در مرداب «بحران فزاينده» (شكوري راد) فرو مي رود و اركان حاكميت آن متزلزل شده است. بازتاب ضعف نظام سرمايه داري حاكم را در ايران مي توان در يورش انقلابي توده ها به آن در اين روزها همان قدر دريافت، كه ريشه زبوني اين نظام را در برابر يورش امپرياليستي كه در اجراي  اقتصاد سياسي وابسته به امپرياليسم است درك نمود. واقعيتي كه از طرف سردمداران رژيم و مدافعان نظام نيز مورد تاييد قرار گرفته است. اميد حسن روحاني براي پشت سر گذاشتن «شش ماه»، تا گويا بحران را از سر بگذراند، اين ضعف و ايجاد شدن شكاف را در پايه هاي رژيم از اين طريق ناخواسته برملا مي سازد كه اعتراف مي كند كه حتي اميدي هم براي بقاي رژيم در شش ماه آينده ندارد!

اين بحران فزاينده با نقض اصل هاي دمكراتيك و ميهن دوستانه قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما ايجاد شده است. محمد علي رجايي بروجني آن را در مقاله اي كه در توده اي ها به نقل از نويدنو بازانتشار يافت، ناشي از پامال ساختن اصل ٤٣ قانون اساسي مي داند كه خواستار «جلوگيري از سلطه اقتصادي بيگانه بر اقتصاد كشور» است و صيانت از آن را وظيفه ي دولت منتخب مردم اعلام كرده است. وظيفه اي كه با ”حكم حكومتي“ غيرقانوني علي خامنه درباره ي نقض اصل ٤٤ قانون اساسي به سود سرمايه ي سوداگر داخلي و خارجي، به قرباني كردن منافع ملي ايران انجاميده است. همان طور كه رجايي نشان مي دهد، اجراي سياست خصوصي سازي و آزاد سازي امپرياليستي علت ايجاد شدن بحران و ضعف حاكمان و متزلزل شدن سلطه ي بي مهاباي آن ها است كه زير فشار مبارزات اعتراضي و اعتصادبي توده هاي مردم هر روز به مرحله ي فروپاشي نزديك تر مي شود.

باوجود اين، ماركس هشدار مي دهد كه ضعف حاكمان و تزلزل در اركان سلطه ي سركوبگرانه آن ها هنوز به معناي ايجاد شدن شرايط تحقق بخشيدن به اصلاحات بنيادين ترقي خواهانه در جامعه نيست. براي دستيابي به اين اصلاحات، نياز قطعي وجود دارد كه ضعف طبقات محكوم به «قدرت آن ها» بدل گردد.

او اين نكته را از اين رو برجسته مي سازد و خاطرنشان مي كند، زيرا وجود روابط كهن در خدمت حاكمان در جامعه، و ارتباط هاي آن ها با ارتجاع جهاني و اشتراك منافع آن ها با منافع نظام سرمايه داري جهاني عميق تر و همه جانبه تر از آن است كه نتواند بر ضعف خود با هم دستي آن ها فايق آيند و به راه حل ارتجاعي براي دفع موقت بحران روآورد. كودتا ي نظامي نمونه اي از اين امكان است. نمونه تاريخي چنين توطئه هايي را مي توان در وقايع در فرانسه در آغاز دهه هفتاد قرن نوزدهم يافت. حاكمان فرانسوي، جنگ با آلمان را به دعوت ارتش آن كشور بدل نمودند تا به كمك تجاوز ارتش اين كشور، انقلاب كمون پاريس را سركوب كنند.

اما طبقات زحمتكش و محكوم و زير سلطه چگونه مي توانند به مواضع قدرت دست يابند هنگامي كه امكان آن ها كم و نيروهاي آن پراكنده است؟ براي پاسخ به اين پرسش كه دو وجه متفاوت و در عين حال بهم تنيده دارد، ذكر نمونه ي تاريخي اي سودمند و كمك است كه يك كارگردان آلماني كوشيد با روي صحنه آوردن سناريوي تراژيك آن در يك اپرا، اين سرگذشت را به شعر تنظيم كند. سرگذشت اين اپراي ناتمام در مقاله اي در روزنامه جهان جوان انتشار يافته است (٣٠ ژوئن ٢٠١٨).

پتر هاكز، كارگردان آلماني كوشيد تراژدي بركناري والتر اولبريشت را از دبيراولي حزب سوسياليست متحده آلمان براي اجراي يك اپرا به شعر بنويسد. بركناري اي كه به پايان يافتن كوشش براي اصلاحات اقتصادي در دهه شست در آلمان دمكراتيك توسط اولبريشت انجاميد. برنامه اصلاحات اقتصادي زير فشار لئونيد برژنف و رهبري حزب كمونيست اتحاد شوروي ناكام ماند. و فاجعه پيروزي ضد انقلاب را تدارك ديد.

هاكز اين موضوع را از اين رو يك تراژدي ارزيابي مي كند، زيرا نيروهايي كه توانايي داشتند مانع ايجاد شدن بحران اقتصادي در كشورهاي سوسياليستي بشوند، به علت اشتباه اسلوبي قادر به تحقق بخشيدن به اين وظيفه نشدند.

او در شعر مقدماتي براي اپراي ناتمام، ناتواني برژنف را براي تشخيص ضرورت اصلاحات بمثابه ي «حق ناتواني درك او» ترسيم مي كند كه مي پنداشت با دستيابي به توازن نظامي قوا در جهان، به ثبيت شرايط دست يافته است و نيازي به نوآوري در شيوه ي توليد اجتماعي حاكم ندارد. او به موفقيت هاي اتحاد شوروي در دوران توسعه اقتصادي در ”عرض“ (توليد زيربناي اقتصاد سنگين) قناعت نمود، و تشخيص نداد كه تغيير برنامه اقتصادي در ”عمق“ (توسعه كمي و كيفي اقتصاد با برخورداري از پيشرفته ترين تكنولوژي در بخش توليد موهبات مصرفي) به ضرورت تاريخي بدل شده است. تراژيك آن است كه پيشرفت تكنولوژي پيشرفته ي انقلاب انفورماتيك در اتحاد شوروي وجود داشت، ولي بهره برداري از آن تنها به بخش نظامي- فضايي محدود ماند. هاكز اين وضع را يك «سبك مغزي» مي نامد.

خوشبختانه براي سرنوشت بشريت ترقي خواه، حزب كمونيست چين دچار اين حماقت نشد. اكنون نتايج موفق سياست اقتصادي- اجتماعي اصلاحات دوران دنگ سيائو پينگ، با وجود اشتباه هاي كلان دوران مائو،  هر روز بيش تر نقش تعيين كننده خود را براي نبرد طبقاتي در جهان نشان مي دهد. در چين نيز برنامه پايان بخشيدن به فقر مطلق براي يك ميليارد و چهار صد ميليون انسان و ارتقاي زندگي يك ميليارد از كل جمعيت كشور به سطح متوسط تا سال ٢٠٢١، صدمين سالگرد پايه ريزي حزب كمونيست چين، ضرورت گام هاي اصلاحي ترقي خواهانه ي مداوم را در هستي جامعه انساني مورد تاييد قرار مي دهد.

تا به اينجا، نوشتار كنوني به ترسيم دورنمايي پرداخت كه علت خواست حزب توده ايران را براي انجام اصلاحات بنيادين در ايران تشكيل مي دهد. در ادامه ي سخن بايد به اين پرسش پرداخت كه چگونه مي توان در ايران، شرايط ضروري را براي چنين دورنمايي ايجاد نمود؟ شرايطي كه بخشي از ضرورت ها براي تحقق يافتن آن در ايران آماده شده است، كه همان بحران فزايند و ضعف سلطه ي نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد امپرياليستي است كه با ايجاد شدن شكاف در پايه هاي رژيم ديكتاتوري همراه است.

شرط پراهميت ديگر كه ماركس آن را در سخنان نقل شده توضيح مي دهد، ايجاد «قدرت طبقات محكوم و زير سلطه» است. به اين هدف در ايران چگونه مي توان هدفمند و آگاهانه دست يافت؟ پاسخ آگاهانه اي  كه نياز جنبش انقلابي توده هاي زحمتكش ميهن ما را در خيابان و كارخانه و مزرعه و مدرسه و زندان تشكيل مي دهد؟

به دنبال پاسخ، نبايد به جا دور رفت. بايد با تكيه به خواست مشخص توده ها پاسخ را يافت و ارايه داشت.  آن ها عليه سياست خصوصي سازي و آزادسازي اقتصادي به اعتراض و اعتصاب و جانفشاني ها خونين برخاسته اند. بايد با آموزش از پراتيك انقلابي آن ها در نبرد ماترياليستي در جريان كه نشان وجود رشد آگاهي طبقاتي در جامعه است و طبقه كارگر ايران را به عنوان نيروي ضروري تاريخي در جامعه قابل شناخت مي سازد كه مي تواند رشد ترقي خواهانه جامعه را به پيش ببرد بازشناخت. بايد به شم سياسي- طبقاتي زحمتكشان اعتماد نمود و به آن تكيه نمود.

بايد تئوري «سطح رشد نيروهاي» مولده را در جامعه براي تغييرات و اصلاحات بنيادينِ ضروري، با برداشت انقلابي ماركس در تزهاي فويرباخ درباره ي «پراتيك انقلابي» درك نمود و نه با برداشت ”خوانش جديد ماركس“ كه مي كوشد، ماركس انقلابي را به سود ماركس دانشمند و آكادميسين دفن كند.

بايد با جديت و با تمام قوا از طريق جهت دادنِ توان تخصصي موجود در جامعه كه از سطح بسيار بالايي برخوردار است، برنامه جايگزين را براي اقتصاد سياسي امپرياليستي تنظيم نمود كه تشت رسوايي آن در ايران بر سر هر بامي نواخته مي شود و لايه هاي بسياري از حاكمان نيز به آن معترف اند. اعترافي كه به معناي ورشكست كامل «اقتصاد سياسي اسلامي» است!

نكته هاي برشمرده شده، مضمون استدلال حزب توده ايران را براي نشان دادن ضرورت چنين كوشش انقلابي در شرايط كنوني تشكيل مي دهد كه به كمك آن مي توان ضعف نسبي توان انقلابي نيروي ترقي خواه را با تجهيز و سازماندهي توده هاي زحمت پشت سر گذاشت و هژموني انديشه ي اقتصاد سياسي مرحله ي ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايران را تامين نمود.

بي توجهي به اين وظيفه تاريخي و ضروري توسط نيروهاي انقلابي و آن ها كه در اين زمينه رسالت تاريخي به عهده دارند، كمك ناخواسته به ايجاد شدن تراژديي در ايران امروز است كه بايد آن را با «تراژدي سرنوشت اصلاحات اقتصادي والتر البريشت» در آلمان دمكراتيك مشابه ارزيابي نمود. در ”حماسه داد“، زنده ياد جوانشير مرگ سياوش در شاهنامه فردوسي را، ترسيم چنين تراژدي تاريخي ارزيابي مي كند.

١١ تير ١٣٩٧  ٢ ژوئيه ٢٠١٨

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6359




تنها مارکسیسم توانایی دگرگونی ریشه ای جهان را دارد
نقش پیشاهنگ در آگاهی سازی طبقه کارگر

مقاله شماره: ۳۵ (۱۱ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6328

مارکسیسم جهان بینی کارگران و رنجبران

ما هر روز می بینیم که کودکان و پیران از خانواده های تهی دستان و رنجبران در سرتاسر جهان از گرسنگی می میرند. ما می بینیم که هر روز کارگران و دیگر زحمتکشان در سرکار خود کشته می شوند و یا از خستگی و درماندگی جان می دهند. همزمان ما می بینیم که حساب های بانکی ازمابهتران آن هایی که دارایان (مالکان) سرمایه و یا افزار تولید هستند هر روز افزایش می یابد.

نیروی ویران ساز و بنیان برانداز سرمایه دیگر نه تنها انسانها را که حتا جانوران و گیاهان زمین زیبای ما را از بین می برد. پروانه ها برای همیشه از گلزارها دوری می گزینند؛ زنبورهای عسل از زهر شیمیایی شرکت های فراملی کشاورزی برای همیشه نابود می شوند؛ گیاهان بی شماری که برای آزمندان نمی توانند پول بسازند از بین می روند؛ جریان اقیانوس دگرگون می شود؛  آب و هوا را دیگر اعتباری نیست؛ برف قطب ها آب می شود. ولی خدا را شکر که در میان این همه بدبختی دارایی یک درصد ثروت مند از دارایی نیمی از مردمان جهان بیشترشده است.

انسان باوجدان با دیدن این همه بدبختی، گرسنگی، درماندگی و شکاف طبقاتی از خود می پرسد از دست من ناچیز و کوچک چه برمی اید؟ از کجا آغاز کنم؟ به کی یاری برسانم؟ به چه بپردازم؟ “غم زمانه خورم یا فرق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم”؟ “به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خیش را “؟

بی ریب (بی شک) کسان بسیاری با نیم نگاهی به روزنامه ها و خواندن رویدادها سرگیجه می گیرند. رویدادها چنان به تندی سوی، رنگ، ساخت عوض می کنند که کسی را یارای واکاوی آن ها و نشان دادن و نمایاندن یک دید همه سویه (جانبه) نیست.

غیر مارکسیست چون پیوستگی رویدادها را نمی فهمد و چون پدیده ها را ایستا و همیشگی می بیند، خلاقیت ذهن را کور می کند و نمی تواند جهان را که آنگونه که می تواند و می بایست باشد ببیند و بدین گونه دیر یا زود به دام واقع گرایی تسلیم طلبانه خواهد افتاد.

در جهان کنونی تنها مارکسیست های انقلابی دارای یک جهان بینی علمی و عملی هستند که  هم توانایی واکاوی رویدادهای به ظاهر از هم گسسته را دارد و هم راه دگرگونی آن را برای دنیایی بهتر به ما نشان می دهد و هم نیروی سازماندهی مبارزه را دارد.

مارکسیسم اما یک جهان بینی انتزاعی و مجرد که تنها در کتاب ها پیدا می شود و در کافه ها گفتگو می شود نیست. آموزش مارکس دربرگیرنده (شامل) سخن های مقدس و آیه های ایستا نیست. مارکسیسم  تجربه های تئوریزه شده تاریخ انسان و طبیعت است و به همین دلیل تا زمانی که انسان رویدادهای نویی را تجربه می کند و پدیده های تازه ای را کشف می کند، پویایی مارکسیسم آن را به همان اندازه به روز می کند و تکامل می دهد.

مارکسیسم به ما می آموزد که مبارزه طبقاتی جنباننده و برانگیزاننده (موتور) تاریخ و جامعه انسانی است. و در جامعه سرمایه داری تنها طبقه کارگر برای دگرگونی ریشه ای پیگیر است. طبقه ای که دارنده (صاحب) افزار تولید نیست و برای زنده ماندن به ناگزیر باید نیرو کار خود برای به فروش برساند.

هر چند که تضادهای درونی نهفته در نظام سرمایه داری در پایان به مرگ آن می انجامد ولی بدون مبارزه سازمان یافته طبقه کارگر و متحدانش هیچ تضمینی وجود ندارد که سوسیالیسم جایگزین سیستم چرکین سرمایه داری شود. باید به یاد داشت که سوسیالیسم یک امکان است که تنها با مبارزه آگاهانه و پیوسته و با سازماندهی تحقق می یابد. سوسیالیسم رویا نیست و بهشت دست نیافتنی نیز نیست؛ سوسیالسیم جامعه ای است که در آن انسان ها چارچوب مادی انسانی کردن انسان را پایه گزاری می کند.

برای گم نشدن در کوچه و پس کوچه های گزینش ها و دخمه پرپیچ و خم مبارزه باید سرمایه داری را شناخت. بدون شناخت شاید بتوان کمی با نشانه های آن مبارزه کرد ولی با اینکار، مشکل از ریشه حل نمی شود. شما نمی توانید علیه کسی که نمی شناسید مبارزه کنید. می توان سردرد را با داروی مسکن تسکین داد ولی ریشه سردرد با این کار از بین نمی رود. در واقع مارکسیسم مانند دانش پزشکی می ماند؛ نخست باید بیماری را یافت و شناخت و پس از آن راه های درمان آن را یافت. گاهی پوسیدگی، گندیدگی این دمل چرکین به آن اندازه است که تنها با تیغ جراحی و برداشتن آن می توان بیمار را نجات داد . در مارکسیسم این برش به معنای تغییر بنیادین شرایط اقتصادی- اجتماعی و برپایی یک کیفیت نوین است.

با آموختن دانش مارکسیستی مارکسیست های انقلابی ابزارهای جدا کردن عمده از غیر عمده و  رتبه گزاری عمده ها را نیز یاد می گیرند. با دید مارکسیستی می توان جهان و رویداد ها و پدیده ها آن را دسته بندی کرد و آغاز دگرگونی جهان را به بهتر نیز شناخت.

مبارزه بهترسازی جهان در سنگرهای گوناگون و در سطح گوناگون انجام می گیرد ولی ان چه که مسلم است، اقدام های ما به عنوان یک مصرف کننده سیاسی و یا پینه زنی نظام سرمایه داری به آن دگرگونی ریشه ای که نان در سفره کودکان گرسنه و کار برای بیکاران و دستمزد شایسته برای کارگران بیافریند نمی انجامد.

مارکسیسم به ما می آموزد که تنها با مبارزه انقلابی علیه نظام سرمایه داری و دگرگونی پایه ای مناسبات تولیدی، ما می توانیم یک جهان آزاد بدون بهره کشی انسان از انسان بسازیم. این راه همواری نیست و می تواند از مرحله های گوناگون با شتاب های آهسته و تند همراه باشد ولی باید دورنمای روشن سوسیالیستی داشته باشد.

مارکسیسم انقلابی به ما می آموزد که تحقق عدالت اجتماعی بر خلاف آن چه که  تصور سوسیال دمکرات های برنشتینی است، تنها با تغییر مناسبات تولیدی شدنی است. به سخنی دیگر، “آزادی” که “میوه ی شیرین عدالت اجتماعی” است برخلاف تصورات “چپ” غیرمارکسیستی، تنها آن هنگام موثر و پیگیر و پایدار و ماندنی است که با تغییر مناسبات تولیدی همراه شده باشد.

بدین گونه پیشنهاد سوسیال دمکرات به اصطلاح “چپ” که می اندیشد که تنها با تقسیم بهینه کالاها در نظام سرمایه داری  می توان سوسیالیسم را برقرار نمود، یک اصلاح انقلابی نیست. اگر چه آن را می توان گامی در شرایط مشخص تاریخی و به دنبال تغییر تناسب قوا به سود زحمتکشان ارزیابی نمود، اما نمی توان ان را تغییر انقلابی نامید. بدون تغییر مناسبات تولیدی، چنین دستاوردهایی مورد خطر دایمی پایمال شدن همراه هستند. تجربه “سوسیالیسم” سوسیال دمکرات ها در کشورهای اسکاندیناوی در تایید این ارزیابی قرار دارد.

در مبارزه برای سوسیالیسم طبقه کارگر دارای موقعیت ویژه ای در جامعه است که به عنوان یک طبقه نه تنها می تواند خود را آزاد کند، بلکه توانایی آزاد سازی دیگر طبقه ها و قشرهای اجتماعی از بهره کشی را نیز دارد. به رهبری طبقه کارگر می توان جامعه ای ساخت که برای نخستین بار در تاریخ انسان جنباننده آن نه تضاد آشتی ناپذیر بین طبقه ها که بر پایه همکاری و همیاری میان انسان ها پایه گزاری می شود.

بدین گونه طبقه کارگر در خط مقدم مبارزه برای سوسیالیسم قرار دارد و بنابراین مهم است که پیشاهنگ  آگاهی طبقاتی، مبارزه جویی و یکپارچگی را با سازماندهی به درون طبقه کارگر ببرد.

چالش های میهن ما و اندیشه مارکسیستی

زمانی که به چالش های میهن می اندیشیم درمی یابیم که تنها مارکسیست ها تضاد میان خلق با امپریالیسم، تضاد میان خلق با استبداد اسلامی- ولایتی  و تضاد اصلی میان کار با سرمایه را درک می کنند . و بازهم بدون گزافه گویی باید گفت که در میان مارکسیست ها تنها حزب توده ی ایران است که پیوند و به هم تنیدگی این تضادها را که در ارتباط منطقی و دیالکتیکی با هم هستند می فهمد. بدون دانش مارکسیستی درک درست این تضادها شدنی نیست و بدون تجربه حزب توده ی ایران روشن کردن پیوند دیالکتیکی این تضاد های پیچیده  برای توده ها دست یافتنی  نیست.

مارکسیسم به ما می آموزد که هنگام واکاوی رویدادهای گوناگون پرسش نخست باید این باشد که آیا این رویداد به سود مبارزه طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان برای سوسیالیسم است یا نه؟

دشمن توده ها و طبقه کارگر در سطح جهانی امپریالیسم است. بنابراین، تمام نیروهایی که با امپریالیسم به طور واقعی مبارزه می کنند متحد کارگران جهان هستند.

ما می دانیم که ایالات متحده برای دراز کردن زندگی انگلی و امپریالیستی خود جنگ راه می اندازد، تروریسم جهانی پرورش می دهد و با دیگر کشورهای امپریالیستیی درگیر می شود.

امروز امپریالیسم زیر فشار افکار عمومی جهانی به ناگزیر جنگ را در بسته بندی “بشر دوستانه” می فروشد تا هدف سودجویانه خود را بپوشاند. امپریالیسم امروز می داند که با در دست داشتن رسانه‌ها به آسانی می تواند افکار عمومی را با دروغ “مهندسی” کند.

در این دوران دروغ  های امپریالیسم به آن اندازه ظریف و دقیق طراحی می شود که حتا “ضدامپریالیست های” غیر مارکسیست گاهگاهی به دام رسانه ای امپریالیسم می افتند. تنها شناخت علمی و لنینی از امپریالیسم است که  مارکسیست ها را در برابر این میکروب های رسانه ای ایمن می سازد.

از سوی دیگر ما می دانیم که امپریالیسم امروز زیر پوشش “جهانی سازی” می کوشد سیاست های امپریالیستی خود را به پیش ببرد. برای پیشبرد هدف های خود امپریالیسم اگر بتواند نخست از “نئولیبرالی سازی” اقتصاد دولت ها آغاز می کند. با “نئولیبرالی سازی” دیگر نیازی به لشکرکشی نظامی به کشورها نیست؛ سرمایه فراملی و شرکت های فراملی آرام و خاموش جانشین دولت‌های ملی می شوند.

سرنوشت هم میهنان ما می تواند این باشد که آنها بدون آنکه حتا یک سرباز آمریکایی در خیابان ها ببینند سرسپرده سرمایه جهانی و شرکت های فراملی می شوند. و امپریالیسم به هدف خود نه با کمک ارتش خود بلکه از طریق اجرای سیاست های خود از طرف دولت های نئولیبرالی به ظاهر مستقل  جمهوری اسلامی دست می یابد.

جمهوری اسلامی نظامی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی است. همه ی دولت ها از دور اول رییس جمهوری آقای رفسنجانی تا اکنون کم و زیاد مجری برنامه خصوصی سازی و ریاضت کشی اقتصادی دیکته شده توسط امپریالیسم در میهن ما بوده اند. کمتر کسی می داند که صندوق بین المللی پول “مهندس” کاهش  حمایت اقتصادی به تهی دستان در ایران بوده است. در فوریه ۲۰۱۷، صندوق بین المللی پول به طراحی “ریاضت کشی” در ایران پرداخت و  در  دسامبر ۲۰۱۷، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی از دولت ایران برای اجرای این “ریاضت کشی” تقدیر کرده بودند.

به موجب این طرح دولت می بایست تنها به فقیرترین گروه ها کمک کند  و ۴۰ درصد بالایی تهی دستان می بایست از حق کمک مالی دولتی محروم بمانند. فایننشال تایمز در آن زمان نوشت که این طرح (به اصطلاح  هدف مندی یارانه ها) تلاش ۳۰ میلیون ایرانی را برای زنده ماندن سخت تر کرده است.

هر چند که جنبش کارگری در مجموع در سال گذشته نشان داده است که با خط اقتصادی نئولیبرالی از جمله خصوصی سازی کارخانه ها دشمنی دارد ولی نامه کارگران سایپا نشان می دهد که بخش هایی از طبقه کارگر فکر می کنند که اگر خصوصی توسط “مدیران فاسد” انجام نگیرد شاید چندان بد نباشد. افزون بر این ، بورژوازی موفق شده است که تا میان کارگر و بیکار، کارگر زن و کارگر مرد، کارگر صنعتی  و کارگر ساختمانی جدایی بیندازد. بسیاری رشوه خواری، رانت خواری، پارتی بازی همه گیر و خانمان برانداز را در جامعه می بینند ولی از دیدن ارتباط آن با مالکیت خصوصی بر افزار تولید و سرمایه غافل هستند.

بدون مارکسیسم ما مفهوم  دولت و مالکیت عمومی- دموکراتیک را نمی فهمیم. و چون دستگاه دولتی را سراسر پوسیده، گندیده و چرکین می یابیم چاره کار و راه نجات را نه در دموکراتیزه کردن نهادهای تصمیم گیری، بلکه در  خصوصی سازی کارخانه های دولتی می بینیم.

پیشاهنگ باید پیوند سیاست های اقتصادی نئولیبرالی رژیم را با خصوصی سازی کارخانه های دولتی که به دستور  بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول و دیگر بنیادهای مالی جهانی انجام می شود، به کارگران تفهیم کند. کارگر بدین گونه می داند که چرا کارفرمایان دولتی علاقه ای به دستمزد او، ایمنی او، امنیت شغلی او و بالا بردن کیفیت و کمیت تولید نشان نمی دهند. کارگر بدین گونه می فهمد که چگونه چاکران بانک جهانی کارخانه های سالم و سود آور را به ورشکستی می کشانند تا زمینه خصوصی سازی را بچینند و آن را توجیه کنند.

واقعیت های زندگی کارگران به آن ها نشان می دهد که آن ها هر روز تهی دست تر و مدیران ناکارآمد آن ها هر روز داراتر و فربه تر می شوند. این آگاهی خود به خودی اگر با آگاهی طبقاتی که پیشاهنگ طبقه کارگر به میان آن می برد آمیخته و تکمیل نشود، در همین سطح صنفی باقی می ماند  و چه بسا بخشی از طبقه کارگر را دچار توهم کند.

 از این روست که مارکس خواستار آن است که طبقه ی کار باید در آنجا هم که هیچ  دورنمایی برای تحقق به خواست های خود نمی بیند، نمایندگان خود را برای انتخاب شدن پیشنهاد کند، تا استقلال سیاست خود را حفظ کند، موضع انقلابی خود و مواضع مستقل حزب خود را مطرح سازد و به گوش افکار عمومی برساند.

با اینکه جنبش کارگری به شدت از نداشتن سندیکاها و اتحادیه های مستقل و کارگری رنج می برد ولی باید به کارگران آموخت که مبارزه با داشتن سندیکا به پایان نمی رسد. برای نشان دادن “پیوند مبارزه صنفی و سیاسی” افشاندن بذر آگاهی طبقاتی در بین کارگران نیاز روز و همیشگی ماست. باید به طبقه کارگر آموخت که دستیابی به حقوق دموكراتیک و سندیكایی در رژیم ولایتی شدنی نیست و تنها با دگرگونی بنیادی- انقلابی شرایط حاكم امکان پذیر است. به سخنی دیگر حقوق دموكراتیک طبقه كاركر با حقوق سیاسی آن و جنبش رهایی بخش لایه های اجتماعی متحد مانند جنبش زنان، جنبش آزادی خواهانه  لایه های میانی  در پیوند ناگسستنی است.

برای آگاه کردن طبقه کارگر و دیگر لایه های اجتماعی ما نیاز به سازماندهی آن ها به برنامه ای دقیق و پیامی روشن داریم. آگاهی سازی هوشمندانه طبقه كارگر تنها با واکاوی مارکسیستی پدیده های پیچیده به زبان آسان و نزدیک به زبان کارگران و توده های رنجبر شدنی است.

همان گونه که نگارنده در نوشته ای در باره ی گرامشی روشن کرده است، طبقه های انگلی برای اجرای برنامه نولیبرال به سود سرمایه سوداگر درونی و امپریالیستی تنها به زور بسنده نمی کنند. بلکه آن ها برای پیش بردن این سیاست مردم کُش نیاز به برتری و هژمونی ایدئولوژیک خود بر جامعه دارند. تنها مارکسیست ها و در میان آن ها از همه بهتر حزب توده ی ایران پادزهر این زهر را در چنته خود دارد و اکنون زمان به کار بردن آن است.

راه برون رفت از همه ی چالش های میهن ما تغییر انقلابی شرایط داخلی است.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که دیکتاتوری ولایتی با اقتصاد  نئولیبرالی از جمله  خصوصی سازی و ریاضت کشی پیوند دارد.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که سرسپردگی و اجرای دستورهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نه تنها با مبارزه ضدامپریالیستی در تضاد است بلکه اجرای این سیاست ها سرسپردگی به امپریالیسم است.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که حاکمیت اسلامی برای نگهداری و پاسداری از منافع مشترک سرمایه ی مالی سوداگر درونی و برونی نیاز به یک رژیم دیکتاتوری  و ضدمردمی با پوشش اسلامی دارد.     

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که جمهوری سرمایه داری اسلامی با اجرای برنامه  نئولیبرال امپریالیستی همه راه ها ی دگرگونی اصلاحی را به طور عینــی در جامعه بسته است و با خشونت  و سركوب با مردم خود بر خورد می کند. 

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که مبارزه با امپریالیسم بدون یک سیاست اقتصادی ملی و مردمی شدنی نیست.

تنها حزب توده ی ایران است که نشان می دهد که برپایی یک اقتصاد ملی- دمکراتیک بدون تجهیز توده ها علیه سلطه ی دیکتاتوری و طبقه های انگلی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک شدنی نیست.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6328




”اصلاحات شكست، زنده باد اصلاحات“!
اسلوب نادرست، علت نتايج معلولِ ”راه توده“

مقاله شماره: ۳۴ (۴ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6290

 

در سرمقاله ي شماره ٦٤٨، ”راه توده“ به بررسي علل شكست اصلاحات در ايران مي پردازد و با زيرپا گذاشتن اسلوب ماركسيستي- توده اي، در سرگرداني از شاخه اي به شاخه ديگر مي پرد و دچار تناقض در ارزيابي مي شود.

در آغاز اسلوب نادرست به كار گرفته شده و سپس نتايج معلول سياسي از بررسي را مورد توجه قرار دهيم.

سرمقاله مي خواهد گويا با نگرشي انتقادي به «جنبش اصلاحات در ايران»، از نتايج و پيامدهاي آن براي رفع بحران همه ي جانبه و تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي در ايران به نتيجه گيري بپردازد. با چنين كوششي مي توان موافق بود. اما اگر قرار است چنين بررسي انتقادي، بررسي اي ماركسيستي- توده اي و نه ژورناليستي باشد كه تنها سطح وقايع را توصيف و تحليل مي كند، آن هنگام بايد به اسلوب بررسي منطق ديالكتيكي پايبندي نشان داد.

بررسي ديالكتيكي، هميشه از ”كليت“ كه ”حقيقت“ است، آغاز مي شود. جزها را سپس مورد توجه تحليلي قرار مي دهد. رابطه ي دروني آن ها و بده و بستان بيروني آن را مورد بازنگري و موشكافي قرار مي دهد و سپس با درك برايند ديالكتيكي جزء هاي پديده و روند شدن آن ها، به ”كليت“ بازمي گردد. زنده ياد احسان طبري اين روند پژوهشي را «سير» انديشه ي پژوهشگر در موضع مورد بررسي مي نامد و در ارتباط با شعر و كاركرد شاعر از «آرمغاني كه از سير خود به دست آورده است» سخن مي گويد.

منطق صوري، بر خلاف منطق ديالكتيكي، به ارتباط ميان جزها با يكديگر (رابطه ي دروني) و داد و ستد آن ها با خارج از پديده به طور همه جانبه نمي پردازد و لذا در پايان بررسي خود، نتايج را با ”كليت“ پديده در ارتباط قرار نمي دهد. بدين ترتيب، وظيفه ي منطق صوري، بررسي موشكافانه جزها در كليت است. اين اسلوب در منطق ديالكتيكي جاي دارد و بخشي از آن را تشكيل مي دهد، اما جايگزين منطق ديالكتيك ماترياليستي نيست.

براي تفهيم موضوع، شايد سودمند باشد بررسي از انسان را مثال بزنيم. بررسي دستگاه گوارشي، خوني، اعصاب و غيره نزد انسان، يك بررسي با منطق صوري است و هر دستگاه را با دقت مورد موشكافي قرار داده و كاركرد آن را بازتاب مي دهد. ارزيابي از انسان به عنوان يك موجود اما بدون بررسي جايگاه ”كليت“ هستي او در جامعه انساني ممكن نيست كه تنها با به كارگيري اسلوب منطق ديالكتيكي ممكن مي گردد. تنها آن هنگام است كه انسان به عنوان موجودي «بيو- پسيكو- سوسيال»، يا موجودي زنده با روح و رواني فردي و اجتماعي در روابط تاريخي در جامعه مشخص شناخته و شرايط هستي آن همه جانبه درك مي شود.

انديشه اي كه مسلح به منطق ديالكتيك ماترياليستي نيست و يا به آن اعتقاد ندارد، در سطح بررسي پديده هاي مختلف باقي مي ماند. و در بررسي خود، تنها از منطق صوري بهره مي گيرد. لذا نه از تعريف ”كليت“ آ‎غاز مي كند و نه در پايان، نتيجه گيري خود را با ”كليت“ پديده در ارتباط قرار مي دهد.

”راه توده“، همان طور كه خواهيم ديد، در بررسي از «جنبش اصلاحات» دقيقاً به اين اسلوب غيرديالكتيكي وفاداري نشان مي دهد.

”راه توده“، همان طور كه اشاره شد، مي خواهد در سرمقاله ي خود بررسي انتقادي از «جنبش اصلاحات در ايران» را ارايه دهد. از آنجا كه بررسي پايبند به منطق ديالكتيك ماترياليستي نيست، تنها به ”جزء“ «جنبش اصلاحات» مي پردازد و از آن به نتيجه گيري نايل مي شود. گويا «جنبش اصلاحات» پديده اي است كه در خلا آويزان است و روندي تاريخي را در ”كليت“ شرايط نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد سياسي امپرياليستي تشكيل نمي دهد. سرمقاله بررسي «جنبش اصلاحات» را در ساختار و عملكرد يك نظام سرمايه داري عملي نمي سازد. از اين رو سياست اين جنبش را در ارتباط با اقتصاد سياسي حاكم قرار نمي دهد. خواهيم ديد كه مضمون «اصلاحات» در چنين ارزيابي صوري به بررسي ”جز“يي از ”كليت“ هستي جامعه ايراني محدود مي گردد و لذا به طور قانونمند به بررسي «اصلاح» موقعيت يك لايه از حاكمان در برابر لايه ي ديگر پايان مي يابد. به سخني ديگر، بررسي «حنبش اصلاحات» با سرشتي پوزيتويستي و تاييد آميز براي حفظ و ثبات كليت نظام حاكم پايان مي يابد!

بر چنين پايه متكي بر منطق صوري است كه سرمقاله به شعار معروف همه ي نظام هاي سلطنتي مي رسد كه خبر مرگ شاه را با جمله ي «شاه مرد، زنده باد شاه» به گوش مردم مي رسانند و نام شاه جديد را اعلام مي كنند. سرماله ي ”راه توده“ نيز اكنون فرياد مي زند، ”اصلاحات شكست، زنده باد اصلاحات“!

با اين مقدمه، مطلب را بشكافيم. وظيفه آن نشان دادن رابطه ميان اسلوب نادرست تجزيه و تحليل جزء است، كه بدون ايجاد نمودن رابطه ميان جزها و ”كليت“، در سرمقاله با يك نتيجه گيري ژورناليستي در پايان آن به سرانجام دلخواه انديشه ي غيرديالكتيكي فرامي رويد.

ما با همين پديده در مصاحبه ي پرويز صداقت نيز روبرو هستيم كه به پرسش هاي ”اخبار روز“ پاسخ مي هد (٢٧ خرداد ١٣٩٧- ١٧ ژوئن ٢٠١٨) كه به آن به طور مجزا پرداخته خواهد شد.

”راه توده“ وظيفه ي تعيين كرده براي خود را به بررسي شكل كاركرد «اصلاحات» محدود مي سازد. به سخني ديگر، سرمقاله در ابتدا حتي تعريفي از «اصلاحات» نمي دهد. اگر چنين مي كرد، شايد اين امكان را مي يافت ميان گام هاي اصلاحي ”بينابيني“ و گام هايي كه ارتجاع آن را در اين روزها در همه ي كشورها «رفرم» مي نامد پي ببرد. سياست ارتجاعي آقاي ماكرون، رئيس جمهور فرانسه و خانم مركل در آلمان، در يونان و در كشورهاي ديگر، جملگي «اصلاحات» ناميده مي شود. سرشت ارتجاعي آن كه در ايران نيز ما با آن روبرو هستيم، خصوصي سازي ثروت هاي سودآور مردم و نابودي دستاوردهاي نبرد طبقاتي طبقه كارگر است. از اين جنبه در كوتاه نفسي انديشه حاكم بر  سرمقاله ي ”راه توده“ بگذريم، اگر هم گفتني در اين باره زياد است.

”راه توده“ نقد «جنبش اصلاحات» را به ناتواني آن در به دست آوردن سهم بيش تر براي لايه ي ديگري از حاكمان محدود مي سازد و مي نويسد:«جنبش اصلاحات نه تنها قدرت سياسي را نتوانست پاسخگو كند، نه تنها قدرت اقتصادي غيرپاسخگو را نيز از چنگ نهادهاي غيرپاسخگو بيرون نياورد، برعكس همة نهادهاي اقتصادي كه تا آن زمان در برابر مردم پاسخگو بودند را نيز از طريق خصوصي سازي يا به نام بازپرداخت ديون به نهادهاي غيرپاسخگو واگذار كرد.» (ص ٢)

”راه توده“ ارزيابي از دعوا ميان لايه هاي مختلف حاكميت را براي سهم بيش تر از ثروت هاي ملي- مردمي، به ابزاري براي بررسي كاركرد «اصلاحات» بدل مي سازد. سرمقاله، نقد «جنبش اصلاحات» را به علت ناتواني آن در به دست آوردن سهم بيش تر براي لايه ي ديگري از حاكمان، ضروري ارزيابي مي كند. بررسيِ سرشت صدمردمي و ضد ملي اقتصاد سياسي مورد توافق همه ي لايه هاي طبقات حاكم بر هستي جامعه ي ايراني را سرمقاله ي عمده نمي داند. آنجا هم از به انتقاد از خصوصي سازي مي پردازد، عليه اجراي اين سياست امپرياليستي موضع نمي گيرد..

سرمقاله «شكست اصلاحات» را به ناتواني براي برقراري سلطه ي بلامنازع لايه ي خودي، مورد انتقاد قرار مي دهد و از آن براي مبارزه به اصطلاح ”كه بر كه“ به نتيجه گيري مي پردازد كه گويا بايد حزب توده ايران از آن دفاع كند! مي نويسد: «جنبش اصلاحات نه تنها قدرت سياسي را نتوانست پاسخگو كند، نه تنها قدرت اقتصادي غيرپاسخگو را نيز از چنگ نهادهاي غيرپاسخگو بيرون نياورد، برعكس همة نهادهاي اقتصادي كه تا آن زمان در برابر مردم پاسخگو بودند را نيز از طريق خصوصي سازي يا به نام بازپرداخت ديون به نهادهاي غيرپاسخگو واگذار كرد.» (ص ٢)

سياست مستقل طبقاتي حزب توده ايران

نتيجه گيري سياسي در پايان مقاله، نشان دوري نجومي مضمون سرمقاله ي ”راه توده“ از «خط مشي توده اي» است كه خود را نماينده و حامي آن اعلام مي كند. مبارزه مستقل طبقاتي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران از اين رو نبردي انقلابي است، زيرا هدف آن تغيير ترقي خواهانه ي شرايط حاكم است. جابجايي قدرت ميان لايه هاي طبقات حاكم تنها آن هنگام در جهت تغيير بنيادين در جامعه قرار دارد، هنگامي كه برنامه ي اقتصادي پيشنهادي آن ها، رشد ترقي خواهانه ي جامعه را هدف قرار دهد. ولي پايبندي لايه هاي مختلف به اقتصاد سياسي ديكته شده توسط امپرياليسم داراي چنين ويژگي و سرشت مردمي- دمكراتيك و ميهن دوستانه نيست. سياست همه ي لايه هاي حاكميت در جهت تعميق وابستگي اقتصادي كشور به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي قرار دارد.

لذا دفاع از اين يا آن لايه ي حاكمان، دفاع از يك خواست و شعار ”بينابيني“ نيست. لذا چنين دفاعي كه با سواستفاده از مضمون ”نبرد كه بر كه“ پس از انقلاب بهمن كه توسط ”راه توده“ به كار گرفته مي شود، در تضاد قرار دارد با برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران.

مي دانيم كه برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران، به طور عمده برنامه اي دمكراتيك است. لذا يك پاي عمده ي آن را اتحادهاي اجتماعي تشكيل مي دهد. در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن كوشش عمده ي حزب توده ايران براي برپايي جبهه متحد خلق متوجه بود، تا نبرد طبقاتي را به كمك اتحادهاي دمكراتيك و ترقي خواهانه به سود منافع مردم به پيش برده و به ثمر برساند. چنين شرايطي با يك دست شدن حاكميت و توافق جمعي آن بر سر اجراي اقتصاد سياسي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي ديگر در ايران برقرار نيست. البته هستند نيروهاي صادقي كه خواستار رشد ترقي خواهانه جامعه هستند و «آزادي را ميوه ي شيرين عدالت اجتماعي» ارزيابي مي كنند. ولي «جنبش اصلاحات» در لايه هاي طبقات حاكم، چنين برنامه اي را نپذيرفته اند و در ادامه برنامه ديكته شده توسط امپرياليسم پامي فشارند.

در چنين شرايطي برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران كماكان خواستار تحقق بخشيدن به شعار و خواست هاي دمكراتيك خود است كه با مضموني ”بينابيني“ امكان رشد براي تغيير شرايط و گذار از نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني را ارايه مي دهد. به گفته ي زنده ياد جوانشير، شعارهاي دمكراتيك ما شعارهاي پيگيري هستند كه به وظيفه ي سوسياليستي فرامي رويند. زيرا شعارهاي دمكراتيك حزب توده ايران با سرشت ”بينابيني“ خود در ارتباط مضموني قرار داشته و كاركردي انقلابي را در نبرد طبقاتي در جامعه ايجاد مي سازد. از اين رو «اصلاحات» به مضمون توده اي آن، اصلاحي انقلابي است. اين شعار كه ما آنقدر طرفدار اصلاحات هستيم كه براي آن انقلاب مي كنيم، از چنين ريشه ي منطقي برخوردار است.

تفاوت ماهوي و محتوايي سياست علمي و مستقل طبقاتي حزب توده ايران براي تغييرات بنيادين در جامعه و پرحرفي ها ژورناليستي كه خواستار حفظ شرايط موجود است و با اين توهم همراه است و مي خواهد چنين توهمي را در اذهان جابيندازد كه نظام حاكم استحاله پذير است، در سطور پاياني سرمقاله ي ”راه توده“ قابل شناخت مي گردد.

در ششمين صفحه و در پايان سرمقاله، ”راه توده“ مي كوشد از گناه شكست جنبش اصلاحات از اين طريق بكاهد كه آن را شكستي نسبي ارزيابي كند. به اين منظور بخشي از گناه را متوجه مردم مي داند كه گويا صبر و حوصله ندارند و مي خواهند با حضور يك روزه در خيابان، مساله را به پايان ظفرمند برسانند.  «حضور يك روزه مردم را در پاي صندوق هاي راي» كه خود يكي از مدافعان شركت در آن بود، كافي نمي داند و آن را «نادرست» مي نامد: «اين تصور بسيار ساده انگارانه و خيال پردازانه اي از ميزان امكان تاثير گذاري حضور يك روزه مردم در پاي صندوق هاي راي» تصوري نادرست است.

بدين ترتيب سرمقاله ناگفته اذعان دارد كه بندهاي سلطه ديكتاتوري رژيم ولايي كه در سيماي كريه اصل ولايت مطلقه فقيه و نظارت استصوابي شوراي نگهبان و … تبلور يافته است، انتخابات را به ابزار سلطه ي ”مهندسي انتخابات“ در دست حاكميت نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني بدل ساخته است. اين نكته ولي افشاي ناخواسته ي جنبه فرعي ترفند ژورناليستي توسط خود ”راه توده“ است.

سرمقاله درستي خواست ”آزادي انتخاب“ را كه حزب توده ايران در برابر ترفند ”مهندسي انتخابات“ كه توسط طبقات حاكم اعمال مي شود قرار داده است، از اين طريق مورد ترديد قرار مي دهد كه به آن گردن نمي نهد. برعكس، براي دفع ضربه ي اين خواست ”بينابيني“ حزب توده ايران، سرمقاله به تعديل نقش «انتخابات» مي پردازد و بدون طرح هر استدلالي مدعي مي شود كه «بيش ترين چيزي كه ما و جامعه از راي خود مي توانيم انتظار داشته باشيم .. فقط و فقط شرايط مساعدتري براي مبارزه ..» است؟!

بدين ترتيب بررسي تنها يك ”جزء“، به نتيجه گيري معلولي در سرمقاله ي ”راه توده“ مي انجامد كه هدف آن تثبيت شرايط بحراني حاكم بر نظام سرمايه داري وابسته و رژيم ديكتاتوري ولايي خادم آن است. چنين سياست پوزيتويستي كوچك ترين رابطه اي با سياست انقلابي حزب توده ايران براي تغييرات بنيادين در جامعه ايراني ندارد كه در ششمين كنگره ي آن به تصويب رسيده است. رشد شرايط انقلابي در ايران، چنين تغيير انقلابي را نويد مي دهد. دستپاچگي ”راه توده“ و ديگر جريان هاي انحرافي ناشي از رشد شرايط انقلابي در ايران است.

بايد براي گشودن راه رشد و تعميق نبرد طبقاتي در ايران، برنامه جايگزين براي اقتصاد سياسي امپرياليستي طرح و به دفاع از آن پرداخت. اين است وظيفه ي تاريخي ضروري در برابر همه ي توده اي هاي صادق.

نتيجه گيري سفسطه آميز و غيرمستدل در پايان سرمقاله كه اثبات صحت درستي آن را ”راه توده“ به خواننده مديون مي ماند، پيامد نقض خشن اسلوب ديالكتيكي تجزيه و تحليل از ”كليت“ واقعيت است. تجزيه تحليلي كه بايد در آن تضاد اصلي در پديده شناخته شود تا بتوان از آن راه حل علميِ ماركسيستي- توده اي را براي بحران ”كليت“ جامعه ي كنوني ايران بيرون كشيد، ازجمله براي اقتصاد سياسي حاكم.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6290




ترس از خشم توده ها جمهوری اسلامی را به آغوش ترامپ می اندازد!
آغاز روند تسلیم جمهوری اسلامی!

مقاله شماره: ۳۳ (۱ تیر ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6261

 

آغاز تسلیم

روند تسلیم جمهوری اسلامی در برابر خواست های آمریکا زودتر از آن که پیش بینی می شد آغاز شده است.

زلمای خلیل زاد، نماینده پیشین آمریکا در سازمان ملل، به تازگی در ” واشنگتن پست ” نوشت که هدف ترامپ از فشار اقتصادی به ایران تغییر رژیم نیست. اما احتمالا تهران را به میز مذاکره خواهد کشاند.

او همچنین افزود که ایران به زودی تن به مذاکره می دهد چرا که ایران از اروپا نومید خواهد شد؛ زیرا برای شرکت‌های اروپایی بازار آمریکا بسیار با ارزش تر از بازار ایران خواهد بود.

این سیاست مدار کهنه کار یاوه نمی گوید. نشانه های فراوانی نشانگر این است که جمهوری اسلامی خود را برای تسلیم کامل  در برابر خواست های امریکا آماده می کند.

اگر یادمان باشد یکی از شرط های آمریکا  پایان تکامل برنامه موشک های بالستیک بوده است. و شگفت انگیز نیست که نظامیان حاکم که خود را برای کودتا علیه مردم و حقوق آن ها آماده می سازند، این تسلیم را با سخنان و کارکرد زیر تدارک می بینند.

فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، آقای محمدعلی جعفری، پس از گنده گویی های ضدآمریکایی معمول می‌گوید که “فعلاً سیاست” جمهوری اسلامی، افزایش برد موشکی نیست.

در همین زمان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا هم نشانه های تسلیم جمهوری اسلامی را دیده است.  ترامپ می‌گوید ایران دیگر آن کشور چند ماه پیش نیست و رفتارش را تغییر داده است. او سپس برای نشان دادن راه تسلیم به سردمداران جمهوری اسلامی می افزاید که: “من با توافق مشکلی ندارم، با توافق بد مخالفم. امیدوارم در آینده با رهبران ایران مذاکره داشته باشیم. ”

و این امیدواری ترامپ بدون دلیل نیست.

پرسش پایه ای اما این است که چرا جمهوری اسلامی با همه ی درشت سخن گویی در برابر آمریکا روی به سوی  تسلیم دارد؟

دلیل تسلیم

پاسخ آنرا باید در مقاومت قهرمانانه و روزافزون مردم ایران جست. جمهوری اسلامی مانند همه ی رژیم های دیکتاتوری جهان در درازنای تاریخ دشمن اصلی خود را بهتر از همه می شناسد.

جمهوری اسلامی با عمل- و مصلحت گرایی سیاسی (پراگماتیسم ) خود می داند که با امریکا می تواند کنار بیاید ولی کنار آمدن با توده های زحمتکش و قشرهای آزادی خواه در میهن برابر مرگ اوست. بدین گونه رژیم دیکتاتوری مصمم است به جای در پیش گرفتن یک سیاست ملی و مردمی به دستورات ترامپ عمل کند.

خیزش های چند ماه گذشته چنان گسترده و پهناور شده است که دیگر مانند گذشته برای جمهوری اسلامی شدنی نیست که با تنها گذاشتن (منزوی کردن) یک بخش خیزش و جدا کردن آن از تن جنبش به سرکوب آن بپردازد.

در بخش آزادی خواهی جمهوری اسلامی در چند جبهه همزمان با مردم آزادی خواه درگیر است. جنبش زنان، جنبش جوانان، جنبش هنرمندان و جنبش زندانیان سیاسی.

زندانیان سیاسی امروز مانند آقای تاج زاده نیستند که حتا به “بازجوی خود دروغ” نگفته است. زندانیان دگراندیش و دگرمذهب برای برخوردار شدن از حقوق انسانی مبارزه می کنند. برای نمونه زنان درویش زندانی دست به اعتصاب غذا زده اند. زندانی سیاسی آقای عبدالفتاح سلطانی بارها در اعتراض به تبعیض و بی عدالتی دست به اعتصاب غذا زده است. آقای سهیل عربی در زندان بارها دست به اعتصاب غذا زده است. خانم نسرین ستوده بارها به زندان افتاده و به شیوه های گوناگون دست به  اعتراض زده است.
اعتصاب غذای خشک زینب طاهری در زندان قرچک را هم باید به این لیست مقاومت افزود.

اعتصاب غذا در زندان ها چنان دست و پاگیر رژیم شده است که آقای اصغر جهانگیر، رییس سازمان زندان ها رک و راست گفت که اعتصاب غذا در زندان ممنوع است. او حتا اعتراف کرده است که با در پیش گرفتن روش‌هایی و با کمک روانشناسان تلاش می شود که تا کسی جان خود را در زندان به “خطر” نیندازند.

دامنه اعتراض هنرمندان و نویسندگان نیز هر روز گسترش می یابد. سازمان امنیت بارها با یورش وحشیانه به کانون نویسندگان ایران، اموال کانون را به غارت برده است. کار به جایی رسیده است که “آزاد ترین کشور جهان” جمهوری سرمایه‌داری اسلامی، از قلم‌ دستان و داستان نویسان می ترسد و آنها را با هر بهانه ای سرکوب می کند

زنان در جمهوری اسلامی باید به عنوان انسان های درجه دوم محسوب شوند تا از آنها به عنوان نیروی کار ارزان بهره کشی شود و همزمان از قیمت ارزان آن ها در بازار کار برای فشار به برداران طبقاتی استفاده گردد.

ولی زنان دلاور دیگر حاضر به پذیرش این تحقیر نیستند. زنان با مبارزه سنگر به سنگر خود خواست های خود را پیوسته هر چند میلی متری هر روز به پیش می برند. زنان قهرمان وقتی که از حق تماشای مسابقه های ورزشی در  استادیوم‌های ورزشی بر خوردار نمی شوند با ابتکارهای بی مانندی با لباس های مردانه و با گریم خود را وارد ورزشگاه‌ها می‌ کنند. آن ها نه تنها هنگام پیروزی تیم محبوب فوتبال شان به خیابان ها می ریزند و رقص و شادی می کنند بلکه با همه ی مانع های ایجاد شده موفق شده اند که به قهرمانی آسیا در  فوتبال زنان برسند.

افزون بر این سیاست های شووینیستی رژیم خلق های ما را به ستوه در آورده است و مردم به هر بهانه ای به خیابان ها می ر یزند تا علیه بی کاری و گرانی که به خاطر سیاست های شووینیستی خلق های عرب، بلوچ و کرد را بیش تر آذار می دهد اعتراض کنند.

مردم کازرون به بهانه “نظام تقسیمات کشوری ” به خیابان ها ریختند تا علیه بی کفایتی سران جمهوری اسلامی در اداره کشور مبارزه کنند. اعتراض مسالمت‌آمیز و آرام مردم کازرون با گلوله سرکوب شد و مردم را چنان به خشم آورد که به نیروی انتظامی حمله کردند و خودروی های آن را به آتش کشیدند.

به گفته نماینده مجلس خود جمهوری اسلامی بیشتر مردم سیستان و بلوچستان دارند از گرسنگی می میرند و دسترسی به آب آشامیدنی ندارند. با اینکه مردم این منطقه به خاطر فقر غذایی دچار بیماری های استخوانی، خونی و گوارشی هستند ولی پزشک به اندازه کافی ندارند. سیستان و بلوچستان مانند یک جعبه باروت می ما ند که هر لحظه می تواند منفجر شود. و چون جمهوری اسلامی نه توان و نه خواست حل سختی های مردم را با توسعه اقتصادی و اجتماعی دارد پس باید با زبان آتش و گلوله به خواست های مردم پاسخ دهد. همین سیاست سرکوب را جمهوری اسلامی در برابر کوله بران کرد تکرار می کند که موجب تنفر خلق کرد شده است.

برای نخستین بار خیزش ها به ویژه خیزش های زحمتکشان نه تنها جنبه ضددیکتاتوری بلکه جنبه بارز ضد ماهیت سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی کلیت جمهوری اسلامی به خود گرفته است. وضعیت سخت زندگی مردم،  گرانی سرسام‌آور، بی کاری، برون سازی مرکزهای تولیدی و خدمات اجتماعی مردم را به پیوند سرکوب‌ سیاسی و ماهیت غارت‌ اقتصادی و بهره کشی رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی قانع کرده است . و این درک توده ها از پیوند مبارزه  برای آزادی با تحقق عدالت اجتماعی نگرانی جمهوری اسلامی را دو چندان کرده است.

اعتصابات سراسری رانندگان و کامیون‌داران نمونه برجسته آن است. زحمتکشان دیگر دریافتند که رمز پیروزی در سازماندهی و تشکیلات است. آنها به این هم پی برده اند که پیروزی بدون اتحاد و پیوند با خواست های دیگر زحمتکشان شدنی نیست. با آنکه رئیس قوه قضائیه اعتصاب گران را به سرکوب تهدید کرده است ولی مبارزه همچنان ادامه دارد.

همگی می دانند که دولت های گوناگون جمهوری اسلامی همواره کوشش کرده اند که تا آموزگاران و دبیران را از میان وفادارترین کسان به جمهوری اسلامی برگزینند. پس از سپاه، بسیج و جهاد سازندگی فرهنگیان همیشه با هزاران بررسی و تفتیش اندیشه و با باریک بینی و خرده بینی برچین شده و به کار گرفته شده اند. با این همه  مبارزه فرهنگیان زحمتکش برای دستیابی به  حقوق صنفی و شرایط کاری بهتر و دستمزد بیشتر شگفت انگیز است. و به همین دلیل اعتراض این گروه مایه نگرانی رژیم است. این ناخشنودی حتا می تواند به دانش آموزان و خانواده هایشان انتقال یابد.

شکل مبارزه نیز جمهوری اسلامی را گیج کرده است. مبارزه زنان، معلمان، دانشجویان، کارگران و دیگر زحمتکشان از گوناگونی بسیاری برخوردار است که اعتصاب، اعتراض، نشست، راه پیمایی، راه‌بندان، جمع شدن در برابر دستگاه های تصمیم گیری رژیم از نمونه های آن هستند.

چنانچه می بینیم مردم در جبهه های گوناگونی و با شیوه های دگرگون از گذشته علیه دیکتاتوری جمهوری سرمایه داری اسلامی مبارزه می کنند. جمهوری اسلامی که از نفس افتاده است دیگر توان چانه زنی همزمان با آمریکا و مبارزه علیه مردم میهن ما در سنگرهای گسترده و پهناور ندارد. مصلحت گرایان نسل تازه جمهوری اسلامی از طبقه بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مدرن تجاری برای حفظ منافع طبقاتی خود دلیلی برای صدور “اسلام سیاسی”  نمی بینند.

کسانی که ماشین های میلیاردی سوار می‌شوند و در جشن های خود خاویار می خورند و پس از غذا مشروب، زن های اروپایی، شیرینی با روکش طلا سفارش می‌دهند؛ کسانی که فرزندان شان را با پول توجیبی ماهانه‌ ۴۰ میلیون تومانی به مدرسه و  برای تعطیلات به کشور های اروپایی می فرستند آیا حاضرند که این همه “نعمت های خدایی” را برای کمک به یک “ولگرد” شیعه یمنی از دست بدهند؟

بنابراین برای طبقه های انگلی حاکم بر میهن ما تسلیم در برابر خواست های آمریکا به مراتب سودمندتر و آسان تر از سپردن اداره کشور به توده ها است.

افزون بر این اقتصاد سیاسی “اسلامی” برای تامین منافع طبقه های انگلی طراحی شده است. اجتناب ناپذیری تسلیم رژیم دیکتاتوری که به نمایندگی از طرف نظام سرمایه داری وابسته اجرای دستورهای سازمان های مالی امپریالیستی را به برنامه دولتی در ایران جمهوری اسلامی بدل ساخته است، ناشی از قرار داشتن اقتصاد سیاسی “اسلامی” در سیستم اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی است.

اصلاح خواهان حکومتی چه می گویند؟

خانم  فائزه هاشمی در باره ی تهدید های نظامی امریکا به درستی می گوید که سیاست هایی که حکومت در پیش گرفته کشور را به سمت براندازی هدایت می‌کند و نیازی به کار دیگران نیست. او می افزاید که اگر مردم راضی و در کنار نظام باشند قطعن هیچ کس نمی‌تواند کاری کند.

خانم هاشمی باز هم به درستی می افزاید که اگر حق مردم و منابع کشور در مسیر نادرست ضایع نشود، دیگر دلیلی برای نگرانی براندازی وجود ندارد. ایشان سیاست خارجی جمهوری اسلامی را با دود کردن منابع ملی ایران برابر می داند و معتقد است که این پول ها می توانست برای رفاه، امنیت، حقوق بشر، آزادی و توسعه خرج شود.

ایشان همچنین دلیل فشارهای کنونی امریکا بر ایران را نه تنها بدون ارتباط به خروج امریکا از برجام می داند، بلکه ریشه ان را متاثر از سیاست خارجی جمهوری اسلامی  از جمله در سوریه می داند و تلویحن خواستار خروج نیروهای نظامی جمهوری اسلامی  از سوریه است.

ایشان برخورد خشن با اعتراض های قانونی مردم در شهرهای مختلف مانند اصفهان، کازرون شاهرود، روز زن، روز کارگر، کامیون‌داران، تاکسی داران، زندانی کردن محیط زیستی‌ها، برخورد بربرانه با دراویش، برخورد با بهایی‌ها، ممنوع الخروج کردن خیلی‌های دیگر به بهانه‌های واهی و غیرواقعی، را نادرست می داند.

خانم هاشمی اما گناه سیاست‌های کنونی را نه بر دوش نظام اجتماعی- اقتصادی جمهوری اسلامی بلکه به دوش بخشی از بدنه حکومت می گذارد که با سواستفاده از قدرت در مسیر حفظ و افزایش اقتدار خود و قربانی کردن منافع ملی و حقوق مردم حرکت می کند. ایشان به این دسته که به پشتوانه مردمی خود می نازند می گوید که اگر شهامت و صداقت دارند طبق قانون رفراندوم برگزار کنند تا مردم نظر خود را بدهند و تکلیف همه مشخص شود.

به نظر ایشان چاره این همه بدبختی این است که نظام تحرکی داشته باشد و اعتمادی را در مردم ایجاد کند که نشان دهد از اشتباهات خود درس گرفته است.

راه چاره خانم هاشمی با همه دلیری در انتقاد از جنایت های جمهوری اسلامی و به هدر دادن سرچشمه های ملی به خاطر وابستگی طبقاتی خود از سطح پند و درس گرفتن از اشتباه بالاتر نمی رود. هر چند که ایشان پایان ادامه این روند را براندازی می داند ولی سخنی یا پیشنهادی در باره ی دموکراتیزه کردن نهادهای دولتی و اجتماعی و  توقف اجرای سیاست های اقتصادی نئولیبرالی نمی گوید.

ما چه می گوییم؟

مردم ایران هر روز بیش تر از گذشته درک می کنند که میهن ما دارد به وابسته ی نواستعماری اقتصاد جهانی بدل می شود. نیاز برون رفت از این سیستم ضد مردمی و ضد ملی را مردم ایران همچون گوشت دم توپ غارتگری سودا گران سرمایه مالی امپریالیستی و متحدان درونی آن هر روز بیش تر حس می کنند. جلوگیری از این فاجعه تنها  با  مبارزه ی یکپارچه همه ی  خلق های ایران علیه دیکتاتوری، علیه اقتصاد نئولیبرالی  و علیه امپریالیسم  شدنی است.

درست در اینجاست که مطرح کردن برنامه جایگزینی برای توده ها از طرف حزب توده ی ایران از اهمیت ویژه ای برخوردار می شود. تا آنجایی که سخن مربوط به محکوم کردن جنایت های بی شمار جمهوری اسلامی علیه حقوق شهروندان است ما با خیلی ها از جمله خانم فائزه هاشمی هم عقیده هستیم. ولی در آنجایی که آنها با توصیف  درماندگی مردم و بدبختی ها خشنود هستند و یا دگرگونی را در پینه زنی بر جامه ژنده رژیم می بینید ما سخن از دگرگونی ریشه ای می کنیم.

نکته جدایی ما از آنجا آغاز می شود که ما برای برقراری آزادی و دموکراتیزه کردن جامعه گذار از جمهوری اسلامی را پیشنهاد می کنیم . و برای برقراری عدالت اجتماعی اجرای یک سیاست اقتصادی ضدنئولیبرالی با سمت گیری غیرسرمایه داری را پیشنهاد می کنیم.

این نقطه تمایز و برتری پیام و سیاست ما در برابر دیگران است. بنابراین در کار تبلیغاتی ما باید هر چه بیشتر آنرا برجسته کنیم.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6261