سخن روز شماره ۳
۳ آبان ۱۴۰۱، ۲۵ اکتبر ۲۰۲۲
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گُل بلبل از این غصه خزیده
گُل نیز چو من در غمشان جامه دریده (عارف قزوینی)
به تازگی دختر جوان نمی توانست بخوابد. در درونش نبرد سختی هنگامه می کرد، نبردی میان قلب سوزانش و مرزی که دیگران می خواستند که او از آن نگذرد. او می خواست راهی کم هزینه، برای برون رفت از این ستیز جان کاه درونی بیابد.
او هر شب ساعت ها را در رویا می گذراند. رویاهایی بسیار ساده ولی پر هزینه؛ راه رفتن در کرانه ی دریا، با موهای شل و پاهای برهنه، و حس کردن نوازش باد به روی گردن لُخت. شنیدن واژه آزادی، مانند موسیقی کلاسیک او را به شور می آورد و به اندرون تاریک خانه ی دل نگران او روشنایی می افکند. با این که تن او برای آزادی، برای عشق در تب بود، ولی دودل بود و احساس گیج کننده ای داشت. میان خواست دل و مرزهای تنگ و فراوان فرسنگ ها دوری بود و در هر بزنگاهی گزمگان تاریک اندیش در کمین رهروان کنجکاو بودند. گام در این راه، با خطر جان هم راه بود و فرجام آن ناروشن.
گاهی بار سرخوردگی آن چنان سنگین می شد که بردباری او را به آزمایش می گرفت. در این گونه شب ها آرزو می کرد که یک مرگی ناگهانی به درد پیوسته او پایان دهد. آه چه شیرین است، مرگی که ترا از شکنجه همیشگی برهاند، اگرچه همه ی یاخته های تو به سوی خورشید زندگی می چرخد و دلت در رویای عشق می تپد. شب ها خسته و مانده از این درد بی درمان، ساعت ها در رخت و خواب بیدار می ماند. گاهی پا به بیرون می گذاشت تا به ماه نگاهی کند؛ و با خود می گفت “پس آن ها دروغ می گویند و ماه هنوز می تابد”، سپس بروی ماه لبخندی می زد و دوباره به رختخواب بر می گشت. هر از گاهی با خدا نیایش می کرد. “خدايا کمکم کن راهی بیابم. چرا مرا این همه تشنه آزادی کردی و دانه عشق در دلم کاشتی، اگر نمی خواهی کمک کنی؟” ولی همیشه به پرسیدن بسنده می کرد و می دانست که خدایان با زبان های دراز سخن بسیار می گویند، ولی گوش های کری دارند و پاسخی نمی دهند.
در آن شب، اندیشه او در پرواز بود، بی آن که آغازی یا پایانی داشته باشد، ولی مرکز دایره اندیشه او – آزادی – بود. سرانجام آن شب، نه از خستگی تن، بلکه از کوفتگی تلاش برای گریز از بن بستی که به آن دچار شده بود، به خواب رفت.
او زیر پای کوهی نشسته است، نزدیک پیرمردی که دختر هم او را می شناسد و هم او را نمی شناسد. او را خیلی جاها دیده است؛ در کارخانه ، در پارک، در دبیرستان، در کوچه و بازار، هر بار به ریخت و پوششی تازه، ولی همیشه با چهره ای غمین و لبخندی امیدبخش.
پیرمرد می پرسد: چرا اینجایی ای بانوی جوان؟
دختر جوان پاسخ می دهد: گیج شده ام. نمی دانم آرزوی قلبم را دنبال کنم، یا مرزها را بپذیرم و برای همیشه رنج بکشم.
پیرمرد می گوید: شتاب نکن. هنگامی که زمانش برسد، خودت ميدانی چه کاری درست است.
دختر جوان می گوید: ولی من می ترسم.
پیرمرد می گوید: اگر ترس بر تو چیره شود، دیگر نمی توانی با قلبت در گفت و گو باشی.
دختر جوان می گوید: می ترسم اگر به سخن قلبم گوش دهم، به دیگران آسیب برسانم.
پیرمرد می گوید: اگر دیگران خوبی ترا می خواهند، پس چرا شادی تو باید آن ها را غم انگیز کند.
دختر جوان می گوید: اما من می ترسم که روی داد ناگواری رخ دهد. چگونه می توانم از رویای آزادی رها شوم؟
پیرمرد می گوید: جستجوی تو همیشه بخشی از رویای تو خواهد بود، مهم نیست کجا هستی و چه می کنی، این رویا در سراسر جهان به شکار تو خواهد آمد.
دختر جوان می گوید: ولی اگر من به سخن دل گوش کنم، داوری دیگران در باره ی من چه خواهد بود؟
پیرمرد می گوید: گویا هر کسی در باره ی چگونه زیستن تو برنامه ای دارد، بی آن که از تو پرسیده باشد، چه را دوست داری؟ تو هرگز با پیروی از دیگران به خوش بختی نخواهی رسید. پس بهتر است از هم اکنون یاد بگیری که چه گونه زندگی ی را می خواهی.
دختر جوان می گوید: من به راستی در تردیدم که چه باید به کنم.
پیرمرد می گوید: گاهی یک دوراهی گام به زندگی ما می گذارد و ما باید گزینش کنیم. دوراهی ها بی دلیل نمی آیند. جان که به لب رسیده است، آن ها سنگ به دست به در خانه می کوبند. تنها زمانی که ما مرزها را شکستیم، معنای دوراهی را در می یابیم.
دختر جوان می گوید: ولی این یک گزینش بسیار غیرانسانی است.
پیرمرد می گوید: هنگامی که چیزی برای از دست دادن نداری گزینش آسان است، ولی هنگامی که یکی از این دوراهی ها به سوی آزادی می رود، ارزش خطر کردن را دارد.
دختر جوان می گوید: اما من از شکستن این آیین ها بسیار می ترسم.
پیرمرد می گوید: اگر آیین های ستم گرانه را باید شکست، پس بهتر است که زودتر این کار را انجام دهی. چرا که گریز از بند با شکستن آیین فرمان روایان در پیوند است و زندگی راستین چشم به راه تو است تا به او برسی.
دختر جوان می گوید: نمی دانم به دنبال چه بروم.
پیرمرد می گوید: به یاد داشته باش که هر گاه به دنبال قلبت می روی، شاد هستی. این آیین ها برای به روزی تو ساخته نشده اند، برای در بند کشیدن تواند.
دختر جوان می گوید: به من می گویند آزادی و عشق خطرناک و شیطانی هستند.
پیرمرد می گوید: آزادی پدیده ای است بهشتی و ما هنگامی که به دیگران عشق می ورزیم، بهترین ویژگی های انسانی خود را نیز شکوفا می کنیم. و با این کار ما دنیای پیرامون مان را نیز بهتر می سازیم.
دختر جوان می گوید: کسانی به نام خدا می گویند اگر به شیوه ای که می خواهند نزییم، جای من در دوزخ است.
پیرمرد می گوید: آنها هرگز نمی توانند در باره ی زندگی تو داوری کنند، زیرا تنها تو درد و رنج و آرزو ها و رویاهای خودت را می دانی. آنها شاید به پندار خود راه درست را بدانند، ولی راه درست برای تو، راه توست. هنگامی که تو راهت را پیدا کردی، ترسی از دوزخ نیست، چرا که به دنبال ساختن بهشت در این زندگی می روی.
دختر جوان می گوید: ولی اینان برای شکستن آیین شان شاید مرا بکُشند.
پیرمرد می گوید: آن ها آرزوی ترا، خوش بختی ترا، زیبایی ترا سال هاست که کُشته اند، این را سال هاست که می دانی، برای همین هم این جایی! دیگر توان پذیرش فرمان های مغزان پوچ و شب پرستان را نداری. من نمی گویم که مرگ را بر گزین، از مرگ باید پرهیز کرد، ولی زندگی زیر ستم هم مرگ آرام است. با این همه دوست دارم که زنده بمانی، هنوز پشتم از غم از دست دادگان جوانم خم است، ولی گویا این اسب کندرو که تاریخ ما را بر دوش دارد، تنها با این دلیری ها می تواند چالاک بتازد. کسی چه می داند، شاید این بار تو توانستی از این سفر برگردی، اگرچه فرزندانم نه!
دختر جوان می گوید: ولی این همه مرزها را ببین؟
پیرمرد می گوید: تلاش برای رسیدن به یک رویا، زندگی را دل کش می کند. مرزهای بی معنی، یعنی مرگ رویا و بریدن سرشاخه های گُل امید. مرز شکستن، بخشی از زندگی ماست. آغاز کار سخت است، ولی فرزانه ای که شبان امید می خواندنش گفت ” خو گر به راه رفتن و برخاستن شود/ دست شکسته بار دگر پتک زن شود.”
دختر جوان می گوید: من از شکستن این آیین ها می ترسم؟
پیرمرد می گوید: زندگی در درون مرزها، با این آیین های خشک، دردناک تر از تلاش برای شکستن آن ها است. مرز شکن، بختی برای پیروزی دارد، ولی آن که مرزها را می پذیرد، پیوسته در زندان است و دل مُرده.
دختر جوان می گوید: آیا بهتر نیست که من رویاهای خود را فراموش کنم؟
پیرمرد می گوید: زیبایی یک رویا، در نیروی سرکش آن نهفته است. نمی توانی جلویش را بگيری؛ یا از قفس می پرد، یا برای هميشه توی قفس مي ميرد.
دختر جوان می گوید: اگر از رویاهایم دست بکشم، آن ها زندگی بهتری را به من پیش کش می کنند.
پیرمرد می گوید: بستگی به این دارد که زندگی از تو چه می خواهد و تو از زندگی چه می خواهی؟ اگر زیستن در قفس های طلایی برای تو زیبنده بود، پس چرا این جا هستی دخترم؟ خردمندی گفت “آسمان بر تو حكم راند، به كثرت باران هايش، و ترا نيمه خواند.” تو در آرزوی پروازی و آن ها بال های تو را شکستند.
دختر جوان می گوید: سخت ترین چیز برای رسیدن به رویاها چیست؟ چه هنگامی باید دلیر بود؟
پیرمرد می گوید: سخت ترین آزمایش، شکیبایی و چشم به راه نشستن زمان درخور برای دست یابی به رویا است. هنگامی که زمان شایسته برای دگرگونی فرا رسیده است، درنگ و دودلی سیاه بختی است، باید دلیر بود و کوله بار سفر بست و پای در راه پر خار و مار گذاشت. دریچه ی دگرگونی زمان کوتاهی باز است و زندگی هرگز به پس نمی رود، اگر پای نگذاریم به راه، شاید این دریچه برای سال ها دوباره بسته بماند.
دختر جوان می گوید: از کجا می دانم که پیروز خواهم شد؟
پیرمرد می گوید: پیروزی در زندگی بستگی به این دارد که چگونه با دشواری های آن کنار بیاییم! یا شرایط غم انگیز را می پذیریم، یا برای دگرگون کردن آن ها تلاش می کنیم. گام گذاشتن در راه دگرگونی، آغاز یک پیروزی است. یادت باشد که تو در این راه تنها نیستی، بسیاری رویا و آرزوهایی مانند تو دارند. هم سفرانت بی شمارانند؛ دختران، پسران، کارگران، تهی دستان، پیران. اگر هر کسی به توان خود، این کوله بار سنگین را چند گامی به سوی جلو بر دوش کشد، این خود یک پیروزی است.
فردایش هنگام پگاه دختر جوان ما بیدار شد، همه ی ماهیچه های تنش آرام بودند و روانش استوار بود. مادرش را به آرامی بوسید. مادر پرسید: «این بوسه برای چیست؟»، او با لبخند پاسخ داد “هیچ چیز، من امروز خوش حالم”.
آن شب بانوی جوان ما به خانه برنگشت و آن بوسه ای که بر گونه ی مادر نهاد، نماد سپاس او برای یک زندگی کوتاه در مرزهای تنگ و کوتاه قفس بود، ولی بی تردید با لبخند رفت، چرا که هنگام پرواز مُرد، اگر چه پروازی کوتاه که هرگز به سروستان آزادی نرسید.
پیرمرد هم دیگر هرگز او را ندید، ولی با دلی خونین و چشمانی پر اشک می دانست که دوستان بانوی جوان ما میترا و آناهیتا، مریم و شورا، گُلی و زهرا، مهرداد و سهراب، کارگر و بی کار و هم سایه تنگ دست از این سفر به تندرستی بر خواهند گشت.
ای بلبلان چون در این چمن وقت گُل رسد
زین پاییز یاد آرید
چون بردمد آن بهار خوش در کنار گُل
از ما نیز یاد آرید (سایه)

داستانی بسیار زیبا و پرمعنا است که ارتباط تنگاتنگ با رویاهای همه دختران سرزمین مان دارد که مبارزه تاکنونی شان خود دستاوردی بزرگ بوده، گرچه با خشونت و سرکوب همراه و خون های زیادی ریخته شد. نتیجه تاکنونی اش بی شک زایل نشدنی و آغازی پیروزمندانه برای سرنگونی این رژیم خونریز خواهد بود.
داستان می توانست بهتر از این پرداخت شود و مضمون آن به شکلی داستانی تر «به نمایش در می آمد»، تا که نویسنده مستقیم ان را برای خواننده «بیان کند»، منظورم این است که باید به شخصیت های داستان اجازه داد چنان طبیعی نقش خود را ایفا کنند، که خواننده متوجه نشود که غالب حرفهایی که از زبان این دو شخصیت داستانی جاری می شود، تماما حرف ها و باورهای نویسنده است.
اما در کل داستان چنان برایم جذاب بود که وقتی به نیمه اش رسیدم. تصمیم گرفتم بخشی از آن را برای یکی از دوستان و همکلاسی های سابقم که در کشوری دیگر زندگی می کند، به انگلیسی ترجمه و برایش ایمیل کنم.
به نویسنده این داستان پیشنهاد می کنم، فصل «مضمون داستان»، از کتاب «عناصر داستان کوتاه» نوشته لارنس پرینس را بخواند و بار دیگر این داستان را باز نویسی کند. بی شک از داستانهای بسیار پرخواننده می شود.