
احسان طبری
تجربه نشان داده است که دو چیز به ویژه بلیهٔ تئوری است و آن را به الگو سازی و جزمیات بی روح بدل می کند:
1.محیطهای عقب ماندهٔ اجتماعی، جائی که رشد اقتصادی و سیاسی و سطح فرهنگ مانع پیدایش طرز فکر بغرنج است. جوامع کم رشد تمایلی به ساده کردن بغرنج، به تقسیم همه چیز به نیک و بد، سیاه و سفید، صحیح و سقیم دارند و تنها اسالیب سر راست، نابغرنج، غیر مرکب برای آنها قابل درک است. در چنین محیطها تئوری اجتماعی، هر قدر هم علمیت و تحرک دیالکتیکی در آن مراعات شده باشد، درخطر آن است که به شدت ساده شود و به صورت مشتی احکام مذهبی درآید. دراین حالت بین تئوری با پراتیک، با زندگی تفاوت بسیار است و تنها می تواند به شرعیات مبدل گردد و مبنای یک مشت اقدامات ولونتاریستی قرار گیرد.
زمانی هگل می گفت:
« فاکتها با تئوری من سازگار نیستند، بدا بحال فاکتها»
2.فقدان محیط تسامح دموکراتیک، محیطی که در آن صدای زندگی، صدای حرکت خود به خودی تاریخ خاموش است و جز بانگ رهبران و انعکاس این بانگ صدای دیگری شنیده نمی شوند.
در چنین محیطی چنین منظره ای پدید م یشود که گویی پراتیک و تئوری با هم توافق کامل دارند. پراتیک مطیعانه به دنبال تئوری می رود و تئوری کامیابانه آن را رهبری می کند و با آن همآهنگ است. ولی واقعیت چنین نیست: زندگی درجاده های تحت الارضی به راه خود ادامه می دهد و گسست مابین تئوری و پراتیک از همیشه بیشتر می شود.

دیدگاهتان را بنویسید