سخنان نغز

image_printچاپ

احسان طبری

اما دربارهٔ این که فلسفهٔ مارکسیستی دارای چه حد و مرزی است، بین خود مارکسیستهای پیگیر بحثهائی است. برخی فلسفهٔ مارکسیستی را تاحد «شناخت انتقادی » ماهیت واقعیتها محدود میکنند و از آنجا که ماهیتها نیز چیزی جز «روندها و پیوندها » نیست، این شناخت انتقادی حق ندارد یک «تئوری » از احکام و یک «رهنمود » از شیوهٔ عمل عرضه دارد. به نظر میرسد که این فلاسفه  با تمام حسن نیت و گاه ژرفای تفکر  در زیر فشار شدید علمگرائی بورژوائی به عقب نشین یهای غیر مُجازی دست زده اند.

فلسفه، هم بعنوان بینش یا تئوری که بتواند منظرهای کلی از جهان، دورنمای عالم به دست بدهد (با قید نسبی و گذرا بودن این منظره) و هم به عنوان اسلوب معرفت و هم به عنوان ملاک و رهنمای عمل (پراتیک) حق حیات دارد و باید داشته باشد.

سپس پیوند دادن کل این فلسفه با پراتیک دگرساز انسانی ضرور است والا کار در عرصهٔ تجرید باقی می ماند و نمی تواند نقشی در کارگاه عمل تاریخ داشته باشد مارکس به این خصلت دگرسازی فلسفه در عمل بسیار اهمیت می داد. اهمیت دادن هنوز واژهٔ کوچکی است.اهمیت دادن هنوز واژهٔ کوچکی است. مارکس تمام مسئله را بر روی پراتیک انقلابی  انتقادی فلسفه متمرکز میکرد. لذا نوعی رابطه ما بین چنین فلسفه به نام بینش جامعه برای دگرسازی خود پیوسته و حتما باید برقرار شود.

ولی آخر وقتی انسان واقعیت را بررسی می کند و ناچار آن را با پراتیک تاریخی و حیاتی خود پیوند می دهد، «دیدگاه زمان » به ناگزیر در داوریهای ما وارد می شود و به ناگزیر بشر از معرفت خود میوهٔ عمل می طلبد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *