سخنرانی «امیدوار»: آشکارسازی روند دگردیسیِ آرامِ هویت حزب توده ایران!

image_printچاپ

مقاله ۳۰/۱۴۰۵
۱ آبان ۱۴۰۵، ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این نوشتار نقدی است بر سخنرانی رفیق محمد امیدوار در بزرگداشت هشتاد و پنجمین سالروز بنیادگذاری حزب تودهٔ ایران. پرسشی که این نقد را پیش می‌برد ساده اما برجسته است: آیا سخنرانی «امیدوار» تنها پاسداری از هویت تاریخی حزب است، یا چارچوبی نظری که زمینهٔ بازتعریف گام‌به‌گام همان هویت را — بدون گسست از نام حزب — فراهم می‌آورد؟

برای پاسخ به این پرسش، شیوهٔ بررسی در این نوشتار بر سه بنیاد استوار است.

نخست، جدا کردن ترازهای تحلیل. دگرگونی در یک حزب سیاسی را نمی‌توان یک‌باره و یک‌جا سنجید. باید میان سه تراز جدا کرد: دگرگونی در ایدئولوژی رسمی (آنچه حزب می‌گوید)، دگرگونی در اولویت‌های سیاسی (آنچه حزب در عمل انجام می‌دهد)، و دگرگونی در شیوهٔ دلیل‌تراشی و پاسداری از هویت تاریخی (آنچه حزب دربارهٔ گذشتهٔ خود می‌گوید). این نوشتار نشان می‌دهد که در سخنرانی «امیدوار»، تراز نخست — ایدئولوژی رسمی —دست‌نخورده می‌ماند، اما دو تراز دیگر در روند دگرگونی‌اند.  به سخن دیگر، نقد کنونی به‌جای پرسش «آیا حزب مارکسیست است؟» می‌پرسد «مارکسیسم در این سخنرانی چه نقشی انجام می‌دهد؟»

دوم، بررسی نوشته‌های خود حزب. نقد بر گمان یا بدگمانی استوار نیست. هر گزاره با گفت‌آورد از سخنرانی، یا با نگاه به سندهای رسمی خود حزب — مانند روزنامهٔ «مردم» در سال ۱۳۵۸ و بیانیه‌های کمیتهٔ مرکزی — سنجیده می‌شود. این روش، نقد را از تراز «اتهام» به تراز «دلیل‌آوری» می‌برد و  داوری مستقل را برای خواننده شدنی‌ می‌کند.

سوم، معیار مارکسیستی داوری. چارچوب نظری این نقد، سنت مارکسیستی–لنینیستی همچون دسته‌ای از معیارهای مشخص است: جدایی میان هویت طبقاتی پایدار و دگرگونی تاکتیک‌ها، پیوند دیالکتیکی وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی، استقلال طبقهٔ کارگر از هر دو قطب، سرمایه‌داری ‌درون‌مرزی و امپریالیسم جهانی، و جایگاه سیاست‌های کشورها علیه منافع امپریالیسم در دگردیسی هم‌سنگی جهانی. سخنرانی «امیدوار» با همین معیارها سنجیده.

بر پایهٔ این سه بنیاد، نقد کنونی در شش بخش سامان می‌یابد. هر بخش یکی از «شکاف‌ها» را بررسی می‌کند: تعریف تازه از هویت و فراموشی ویژگی طبقاتی؛ کاهش نقش مارکسیسم–لنینیسم به «ابزار رهنما»؛ فراموشی رهبران و ایدئولوگ‌های تاریخی و کاهش هویت به «قربانی–مقاومت»؛ گفتهٔ نادرست دربارهٔ آزادی در سال ۱۳۵۸؛ مشروط‌سازی پیکار علیه منافع امپریالیسم و نادیده گرفتن نقش بریکس و جهان چندقطبی؛ و گسست پیوند دیالکتیکی دموکراسی و سوسیالیسم. در پایان، این شش شکاف در یک نتیجه‌گیری گرد هم می‌آیند و به یک پرسش راست‌گویانه می‌رسند: اگر هویت حزب دگرگون شده، چرا نام و سازمان این دگرگونی را بازتاب نمی‌دهد؟

هدف این نوشتار، گفت‌وگویی جدی دربارهٔ هویت راستین حزب توده ایران و برنامهٔ دگردیسی آن است.

تعریف هویت و دشواری روش‌شناختی آن

در این سخنرانی نشانه‌هایی از کوشش آگاهانه برای بازتعریف هویت سیاسی حزب تودهٔ ایران دیده می‌شود؛ کوششی که بدون  گسست رسمی از مارکسیسم–لنینیسم انجام می‌شود. اما برای تحلیل ریزبینانه باید سه چیز را از هم جدا کرد: دگرگونی در ایدئولوژی رسمی، دگرگونی در اولویت‌های سیاسی، و دگرگونی در شیوهٔ پاسداری از هویت تاریخی.

برداشت نگارنده این است که سخنرانی محمد امیدوار تنها پاسداری از هویت کهن حزب نیست؛ در کنار پاسداری از مارکسیسم–لنینیسم، چارچوبی نظری به پیش گذاشته می شود که بر پایهٔ آن حزب می‌تواند برخی سیاست‌ها و دیدگاه‌های تاریخی خود را بازتفسیر کند و هم زمان، هویت تاریخی و نمانام (برند) آن را نگه دارد. این بازتعریف به معنای نگه‌داشتن نام و چارچوب روبنایی مارکسیسم–لنینیسم، همراه با بازتعریف معنای عملی آن برای سیاست امروز است.

تعریف تازه از «هویت تاریخی حزب»

«امیدوار» در آغاز می‌گوید: « هویت سیاسی‌تاریخی هر حزبی عبارت است از جایگاهی که آن حزب در جریان تاریخی مبارزهٔ اجتماعی و سیاسی، … می‌یابد» و سپس می‌‌گوید: «هویت سیاسی-تاریخی امر ثابتی نیست.»

این دو گزاره مهم‌ترین بخش پیش گفتار او هستند. سخنران تنها نمی‌گوید حزب باید با شرایط نو سازگار شود؛ او یک معیار نظری برای مشخص کردن هویت حزب پیش می‌نهد: هویت حزب را نباید تنها از نام، برنامهٔ رسمی، دیدگاه ایدئولوژیک یا گفته‌های رهبرانش بیرون کشید، بلکه باید آن را از پایگاه اجتماعی، ائتلاف‌ها، عملکرد و مناسبات طبقاتی‌اش بازشناخت.

این معیار به‌خودی‌خود نادرست نیست و با شیوه تحلیل مارکسیستی از یک حزب سیاسی سازگار است. اما پیامد مهمی دارد: اگر هویت حزب پیرو عملکرد تاریخی و مناسبات طبقاتی آن باشد، نگهداشت نام «حزب توده ایران» یا گفتن وفاداری به مارکسیسم–لنینیسم به‌تنهایی نشان نمی‌دهد که سرشت سیاسی حزب دگرگون نشده است. سخنران سپس این بنیاد را با نمونهٔ گرایش چریکی ایران روشن می‌کند؛ سازمان‌هایی که به گفتهٔ او با نگه‌داشتن برخی نام‌های تاریخی، برنامه و هویت سیاسی‌شان دگرگون شده است. چرا این نمونه برجسته است؟ چون او پیشاپیش این شدنی‌بودن نظری را به رسمیت می‌شناسد که یک سازمان سیاسی بتواند نام تاریخی خود را نگه دارد، اما ماهیت سیاسی‌اش دگرگون شود.

جدایی‌ناپذیری هویت طبقاتی از تاکتیک

با این همه، نکتهٔ باریکی در این تعریف نادیده گرفته شده است. سخنران می‌گوید هویت پایدار نیست، اما هویت یک حزب طبقه کارگر در ژرفای خود پایدار است: پشتیبانی از طبقه کارگر و رنجبران و رهایی طبقاتی. دگرگونی ائتلاف یا برنامهٔ تاکتیکی، دگرگونی هویت نیست. «امیدوار» این دو مفهوم را یکسان می‌داند و در نتیجه هر کژرویی در آینده می‌تواند «دگردیسی هویت» نامیده شود، نه «کژروی از هویت».

در دیدگاه مارکسیستی، هویت حزب از کار آگاهانهٔ حزب در میان طبقه‌ای ویژه ساخته می‌شود: آگاهی طبقاتی به درون طبقه برده می‌شود، سامان می‌یابد و رهبری سیاسی‌اش شکل می‌گیرد. این کار آگاهانه هویت حزب را می‌سازد و پس از انجام، آن را استوار می‌کند. سخنرانی «امیدوار» خود از این «کار آگاهانه» سخن می‌گوید — از پخش صدها کتاب و نشریه و «پخش گستردهٔ اندیشه‌های دوران‌ساز مارکسیسم-لنینیسم». اما پرسش اینجاست: اگر این کار آگاهانه هویت حزب را استوار کرده، چگونه می‌توان در همان زمان گفت که این هویت «پایدار نیست» و «می‌تواند دگرگون شود»؟ اگر حزب با کار آگاهانه در میان کارگران ریشه دوانده، این ریشه‌دوانی هویت طبقاتی‌اش را استوار کرده — و دگرگونی آن نه «دگردیسی هویت»، بلکه گسست از آن است.

تعریف پیش‌نهاده دو چیز را در هم می‌آمیزد که باید از هم جدا شوند: هویت طبقاتی حزب (پیوند ارگانیک با پایگاه اجتماعی‌اش، که پس از ریشه‌دوانی پایدار است) و دیدگاه‌های تاکتیکی حزب (ائتلاف‌ها، شعارهای روز، شکل‌های سازمانی، که متغیر است). سخنرانی این دو را یکی می‌کند و به این برآیند می‌رسد که «هویت» هم می‌تواند دگرگون شود. اما دگرگونی پایگاه طبقاتی به معنای دگرگونی هویت نیست، به معنای گسست از هویت است. حزبی که پایگاهش را از طبقهٔ کارگر به لایه‌های میانی دگرگون کند، دیگر همان حزب با «هویت دگردیسی‌یافته» نیست؛ حزب دیگری است که باید نام دیگری داشته باشد.

نمونهٔ چریک‌ها

سخنرانی برای اثبات «دگرگون‌پذیری هویت» از جنبش چریکی دههٔ ۴۰ یاد می‌کند: «امروزه، پس از گذشت پنجاه سال، می‌بینیم که دیدگاه‌ها و برنامهٔ بخش عمدهٔ این نیروها، … کلاً عوض شده و بنابراین دیگر نه آن هویت تاریخی و نه آن هویت سیاسی را دارند که قبلاً داشتند.»

این نمونه در واقع نادرستی گفتهٔ سخنران را نشان می‌دهد. آن نیروها که «دیگر نه آن هویت تاریخی و نه آن هویت سیاسی را دارند»، نام‌های نو برگزیدند — حزب چپ ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) و دیگر. آن‌ها نگفتند «ما همان چریک‌های دههٔ ۴۰ هستیم، تنها هویت‌مان دگردیسی یافته». آن‌ها گسست را پذیرفتند و نام نو گذاشتند. سخنران خود از این واقعیت سخن می‌گوید، اما از برآیند منطقی آن می‌گریزد: اگر هویت دگرگون شد، نام و سازمان هم باید دگرگون شود. و گرنه، آنچه بازمی‌ماند نامی است که از سرشت طبقاتی‌اش جدا شده.    

سخنران خود می‌گوید حزب توده ایران «ریشه‌های عمیقی در درون جامعه و به‌خصوص در میان کارگران و زحمتکشان دارد». این، از نگاه مارکسیستی، هویت طبقاتی حزب را تعریف می‌کند: حزبی که در میان طبقهٔ کارگر ریشه دارد، از منافع آن پاسداری می‌کند و این بخش از هویت‌اش پایدار است.  

سخنران از شهدای توده، از نبرد تاریخی علیه استبداد و از «هویت تاریخی-سیاسی» که «مخدوش» شده سخن می‌گوید. بهره‌گیری از تاریخ حزب برای مشروعیت‌سازی سیاست‌های کنونی، تنها هنگامی رواست که حزب امروز همان پایگاه طبقاتی را نمایندگی کند که آن تاریخ را ساخته است. اگر حزب توده ایران امروز دیدگاهی داشته باشد که با پایگاه طبقاتی تاریخی‌اش هم‌خوان نیست، آنگاه بهره‌گیری از تاریخ به بهره‌گیری ابزاری دگرگون می‌شود: تاریخ برای مشروعیت و جدا از سرشت طبقاتی‌.

نمونه‌های تاریخی «چپ» ایران — خلیل ملکی و نیروی سوم، سازمان طوفان، سازمان انقلابی حزب توده ایران و حزب چپ ایران، حزب دموکراتیک مردم ایران— همه نشان می‌دهند که راه درست‌کارانه، جدایی و نام نو است. بنیان‌گذاران حزب چپ ایران نگفتند «تاریخ سازمان مادر مال ماست، اما آن را جور دیگری تعریف می‌کنیم». آن‌ها گفتند «ما از آن تاریخ می‌آییم، اما امروز چیز دیگری هستیم» و نام نو گذاشتند. سخنرانی «امیدوار» اما می‌خواهد هم وارث (ریگمند) تاریخ حزب توده ایران باشد و هم هویت آن را بازتعریف کند — و این، از نگاه مارکسیستی، نه یک دگردیسی هویت، بلکه دست‌اندازی بر هویت است.

در سخنرانی نشانه‌های معناداری از بازتعریف آگاهانهٔ هویت سیاسی‌ـ‌تاریخی حزب تودهٔ ایران هست. سه نکته بیش از همه برجستگی دارند: بازتعریف نظری هویت همچون پدیده‌ای پویا و دگرگون‌پذیر که زمینهٔ دلیل‌تراشی برای دگردیسی آینده را فراهم می‌کند؛ دگرگونی در شیوهٔ سخن‌گویی دربارهٔ هدف‌ها به سوی آزادی، دادگری اجتماعی و حقوق کارگران به‌جای  جامعهٔ سوسیالیستی آینده؛ و بازتعریف مقولهٔ امپریالیسم. اما یک پرسش برجسته بازمی‌ماند: آیا این بازتعریف تنها در تراز زبان و دلیل‌آوری سیاسی رخ داده، یا در برنامهٔ رسمی، نظریهٔ انقلاب، هدف سوسیالیستی و سیاست عملی حزب نیز دگرگونی‌های مشخصی رخ داده است؟

کاهش مارکسیسم–لنینیسم از ایدئولوژی به «ابزار رهنما»

«امیدوار» می‌گوید: «ادامه دادن به پایبندی به مارکسیسم-لنینیسم، به‌عنوان ابزار راهنمای ما در مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و زحمتکشان با سرمایه‌داری …»

در نگاه نخست، این پاسداری آشکار از مارکسیسم–لنینیسم است. اما پرسش بنیادی این است که مارکسیسم–لنینیسم در این سخنرانی چه نقشی در مشخص کردن سیاست عملی حزب دارد؟ سه جابه‌جایی در شیوهٔ سخن پرسش دیده می‌شود:

نخست، از ایدئولوژی برای دگرگونی جامعه، به «رهنما» و ابزار تحلیل و راهنمای پیکار. این سخن به‌خودی‌خود کژروی نیست؛ پرسش این است که آیا این ابزار به راهبرد مشخصی برای گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم می‌انجامد یا نه.

دوم، دوری از هدف سوسیالیستی و کمونیستی، و برجستگی حقوق و خواسته‌های اجتماعی. محور سخنرانی آزادی سیاسی، حقوق کارگران، دادگری اجتماعی است. این خواسته‌ها، ناگزیر با هویت کمونیستی ناسازگاری ندارند، اما جایگزین هدف سوسیالیستی نیز نمی‌شوند. در سراسر سخنرانی هیچ سخنی از هدف‌های کمونیستی و سوسیالیستی نیست؛ تنها دادگری اجتماعی، آزادی و دموکراسی.

سوم، از تعریف هویت بر پایهٔ سنت ایدئولوژیک، به تعریف آن بر پایهٔ عملکرد تاریخی و مناسبات طبقاتی. این دگرگونی در پیشگفتار آشکار است و شرایط دگرگونی ماهیت حزب را بر پایهٔ معیارهای نو فراهم می‌کند. در حزب توده ایران، مارکسیسم–لنینیسم نه تنها روش تحلیل، بلکه ایدئولوژی طبقه کارگر و بنیاد هدف کمونیستی بود.

افزون بر این، یادآوری شود که پیش از این سخنرانی، حزب توده ایران کنونی، ایدئولوژی خود را نه «مارکسیست-لنینیست»، بلکه «بر پایهٔ مارکسیست-لنینیست» خوانده بود.

فراموشی تاریخ و رهبران حزب

آیا «امیدوار» در سخنرانی خود به بهانه سالگرد حزب، یادی از قهرمانان و ایدئولوگ‌های حزب می‌کند؟ چیزی از کیانوری، جوانشیر، عمویی، بهزادی، اخگر و دیگران، کسانی که دهه‌ها سال رنج و زندان کشیدند تا هویت حزب را بسازند، می‌گوید؟

نام نبردن از این یاران، در سخنرانی «امیدوار» الگویی روشن دارد. از نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب برای سال‌ها که یکی از برجسته‌ترین رفیق در شکل‌گیری هویت حزب بوده، سخنی گفته نمی‌شود. نام احسان طبری، از ایدئولوگ‌های مهم حزب، بر زبان آورده نمی‌شود. از جوانشیر، بهزادی، اخگر نیز هیچ نامی برده نمی‌شود. در سخنرانی‌ای که می‌بایست «هویت سیاسی–تاریخی» حزب را روشن کند، ناپیدایی نام ایدئولوگ‌ها یعنی فراموشی سازندگان نظری هویت حزب.

این فراموشی یک پیش‌آمد نیست. برجستگی بر «شهدا» و «قربانیان سرکوب» (تیزابی، قریشی) به‌جای رهبران سیاسی و ایدئولوگ‌ها، هویت حزب را از «هویت سیاسی–ایدئولوژیک» به «هویت قربانی–مقاومت» فرومی‌کاهد. این جابه‌جایی، در کنار فراموشی سوسیالیسم و کاستن مارکسیسم–لنینیسم به «رهنما»، تصویر سخنرانی‌ای را می‌سازد که گویا از هویت حزب پاسداری می‌کند، اما در عمل آن را از درونمایه ایدئولوژیک و تاریخی‌اش تهی می‌کند. این چهارمین شکاف در هویت است.

دگرگونی هویت حزب تودهٔ ایران نه یک رخداد ناگهانی، بلکه روندی گام‌به‌گام بود که نقطهٔ آغاز آن را می‌توان در فردای پیروزی ضدانقلاب در اتحاد شوروی یافت. در همان زمان حساس، با «برنامهٔ رفیق صفری» و خموشی رفیق خاوری، راه نوینی برای حزب کلید خورد که پیامدهایش را تا امروز می‌تواند دید. این روند سه مرحلهٔ جدا داشت: گسست از رهبری تاریخی، راندن وفاداران و برآمدن رهبری نو و نوسان خط‌مشی، و چرخش گام‌به‌گام به سوی لایه‌های میانی.

پیش از آنکه برنامهٔ صفری کلید بخورد، حزب توده ایران رهبری ۲۵ سالهٔ خود را به بهانه‌های گوناگون به کناری انداخت و از تاریخ خود برید. این گسست نه یک دگرگونی تاکتیکی، بلکه بریدن پیوند با حافظهٔ تاریخی حزب بود. رهبری‌ای که در سخت‌ترین شرایط — کودتای ۲۸ مرداد، سرکوب، زندان و تبعید — حزب را پاسداری کرده بود، ناگهان به کناره رانده شد و تجربهٔ تاریخی‌اش هم چون «بار گذشته» کنار گذاشته شد.

این گسست در سخنرانی «امیدوار» نیز بازتاب یافته است. در سراسر سخنرانی هیچ سخنی از آن بزرگان نیست؛ تنها از رفیق خاوری یاد می‌شود. اما راستش این است که رفیق خاوری تا پیش از دستگیری و دفاع جانانه‌اش از حزب، حتی کادر درجه اول حزب هم نبود. او در سلسله‌مراتب حزبی جایگاهی در تراز رهبری تاریخی نداشت؛ برآمدن او به رهبری، برآیند نابودی نسل رهبری پیشین بود، نه پیگیری طبیعی آن.

دوران رهبری رفیق خاوری، هرچند در درون خود پرتلاطم بود، اما تاریخ پس از ضربه نشان داد که او ناخدای شایسته‌ای برای این کشتی در توفان نبوده است. افزون بر اینکه گروه‌های فراوانی را که می‌توانستند در آغوش حزب بمانند، را از حزب راند، نوسان خط‌مشی در این دوران به یکی از ویژگی‌های اصلی حزب دگرگون شد. چند نمونهٔ روشن:

نخست، شعار سرنگونی جمهوری اسلامی. این شعار، به گفتهٔ خود رفیق خاوری، برای رقابت با سازمان اکثریت داده شد — یعنی نه بر پایهٔ یک تحلیل طبقاتی از ماهیت رژیم، بلکه بر پایهٔ رقابت سازمانی با یک نیروی رقیب. این نمونهٔ روشنی از نوسان تاکتیکی است که خط‌مشی حزب را پیرو رقابت‌های درون‌«چپ»ی کرد، نه پیرو تحلیل طبقاتی.

دوم، رای دادن به کاندیداهای ریاست جمهوری جمهوری اسلامی. پس از خط ضد ولایت فقیه، حزب با پافشاری شخصی «امیدوار» و با پشتیبانی رفیق خاوری دو بار به کاندیداهای ریاست جمهوری جمهوری اسلامی رای داد: یک بار در انتخابات دوم آقای خاتمی، و یک بار به دکتر معین. این تصمیم در ناسازگاری آشکار با خط ضد ولایت فقیه بود. نکتهٔ مهم این است که رفیق کیانوری پس از پایان دوره اول ریاست جمهوری خاتمی گفته بود نبرد «که بر که» با پیروزی واپسگرایان و هواداران سرمایه‌داری پایان یافته است — یعنی تحلیل طبقاتی نشان می‌داد که رقابت درونی میان اصلاح‌خواهان و بنیادگرایان، رقابتی درون‌سرمایه‌داری است و دگرگونی ماهوی پدید نمی‌آورد. اما حزب به خاتمی و سپس به معین رای داد.

پرسش کلیدی: اگر رژیم ولایت فقیه اصلاح‌ناپذیر بود — همان‌گونه که خط رسمی حزب می‌گفت — چرا و با چه منطقی حزب به این کاندیداها رای داد؟ پاسخ را باید در کوشش برای کشش لایه‌های میانی جست‌وجو کرد: حزب هیچ‌گاه امید به اصلاح‌خواهان غرب‌گرا را از دست نداد و در عمل، خط طبقاتی خود را پیرو چشم‌داشت‌های لایه‌های میانی و بهسازی‌خواه کرد.

این چرخش نه یک کژروی لحظه‌ای، بلکه روندی پایدار بود که در دیدگاه‌های حزب دربارهٔ انتخابات، ائتلاف‌ها و تحلیل شرایط سیاسی بازتاب یافت. حزب به‌جای سامان‌دهی مستقل طبقهٔ کارگر و پیوند دادن پیکار برای آزادی و دادگری اجتماعی با نبرد طبقاتی، به چشم‌داشت بهسازی از درون نظام دل بست — چشم‌داشتی که با تحلیل طبقاتی خود حزب در ناسازگاری بود.

این چرخش امروز نیز دنبال می شود. حزب هم‌اکنون بدون یک تحلیل طبقاتی، تنها از کسانی که خواستار سرسپردگی به خواست‌های آمریکا نیستند انتقاد می‌کند و چیزی از تسلیم‌شوندگان نمی‌نویسد. این دیدگاه یک‌سویه است: حزب از کسانی که نمی‌خواهند در برابر امریکا «تسلیم» شوند انتقاد می‌کند، اما از کسانی که در عمل به تسلیم و سازش با سرکردگی امریکا تن می‌دهند چیزی نمی‌گوید. این همان برنامه برای کشش لایه‌های میانی و هم‌سویی با اصلاح‌خواهان غرب‌گرا است.

آزادی— نقد گفتهٔ «اولویت ضدامپریالیسم به بهای آزادی»

بیانیهٔ ۸۵ سالگی از «تمرکز سیاست‌های حزب بر اهمیت و اولویت مبارزۀ ضدّامپریالیستی با توطئه‌های گوناگون امپریالیسم علیه انقلاب ایران، و توجه کافی نکردن به مبارزه با ارتجاع و استبداد مذهبی» سخن می گوید. گویا حزب پس از انقلاب، به‌سبب تمرکز بر پیکار ضدامپریالیستی، از آزادی‌ها چشم‌پوشی کرد.

اما سندهای رسمی خود حزب در همان سال‌ها، نادرستی این گفته را نشان می‌دهد. در زیر مشتی از این خروار را نشان می‌دهیم. روزنامهٔ «مردم» (شمارهٔ ۳۳، سال ۱۳۵۸) در پاسخ به پرسش «سیاست حزب در مورد آزادی‌های دموکراتیک چیست؟» می‌نویسد:

«پاسداری از حقوق و آزادی‌های دموکراتیک و نبرد پیگیر و همیشگی برای آن یکی از بنیادهای برنامه‌ای حزب ما و خط مشی سیاسی آن است. حزب ما همواره طی دوران‌های مختلف زندگی خود پاسدار سخت‌کوش حقوق و آزادی‌های مردم بوده و هیچ‌گاه از این وظیفه سر باز نزده است.»

و مهم‌تر، روزنامه «مردم» پیوند ضدامپریالیسم و آزادی را جدایی‌ناپذیر می‌خواند: «میان نبرد علیه امپریالیست و نبرد برای حقوق و آزادی‌های دموکراتیک پیوندی جدایی‌ناپذیر وجود دارد… این دو نبرد دو روی یک سکه هستند و نمی‌توان یکی را بدون دیگری به سرانجام رساند.»

این دیدگاه تنها در تراز شعار نماند. حزب توده ایران در همان سال، یورش به نیروهای سیاسی رقیب — سازمان مجاهدین خلق — را محکوم کرد. ارگان مرکزی حزب (دورهٔ هفتم، سال اول، شمارهٔ ۱۵۳، ۸ بهمن ۱۳۵۸) می‌نویسد:

«حزب توده ایران حمله به کمیته امداد سازمان مجاهدین خلق را به شدت محکوم می‌کند.»«صرف‌نظر از عقاید سیاسی و مسلکی آن‌ها، این اقدامات ضدانقلابی را که در جهات ضد آزادی صورت می‌گیرد، قاطعانه محکوم می‌کند و مصرانه از مقامات مسئول تعقیب، دستگیری و مجازات عاملین این‌گونه توطئه‌های ضدانقلابی و نفاق‌افکنانه را می‌طلبد.»

«مردم» در جای دیگر می‌نویسد که«حزب توده ایران که جداً طرفدار آزادی عمل برای نیروهای خلقی و مبارزان راستین انقلاب علیه امپریالیسم است، این توطئهٔ شوم ضدانقلاب را شدیداً محکوم می‌کند.» «قاتلان ونداد ایمانی باید مجازات شوند.» (۱۳/۵/۵۸)

«مردم» انتقاد می‌کند: «اخیراً وزارت آموزش و پرورش بخشنامه‌ای به مدارس فرستاده که به موجب آن، دانش‌آموزان و آموزگاران حق بحث سیاسی و ارائهٔ نظریات و مواضع در کلاس درس ندارند.» این سندها نشان می‌دهند که حزب توده ایران:

– دفاع از آزادی کنش همهٔ نیروهای انقلابی، جدا از دیدگاه سیاسی‌شان، را بخشی از سیاست بنیادین خود می‌دانست؛

– یورش به نیروهای رقیب — حتی سازمان مجاهدین خلق — را محکوم می‌کرد؛

– و پاسداری از آزادی را نه در ناسازگاری با ضدامپریالیسم، بلکه دو روی یک سکه می‌دید..

بدین‌گونه، گفتهٔ بیانیهٔ ۸۵ سالگی حزب که «اولویت ضدامپریالیسم» به چشم‌پوشی از آزادی انجامید، با دیدگاه‌های خود حزب در همان دوره در ناسازگاری است. حزب در آن سال هم ضدامپریالیست بود و هم پاسدار سخت‌کوش آزادی — و این دو را نه ناسازگار، بلکه جدایی‌ناپذیر می‌دانست.

اکنون پرسش این است: چرا بیانیهٔ ۸۵ سالگی این گفتهٔ نادرست را به پیش می‌کشد؟ رهبری کنونی حزب با بیان «اولویت ضدامپریالیسم به بهای آزادی»، دو هدف را هم‌زمان برمی‌آورد:

نخست، منتقدان حزب — که سال‌هاست بر چشم‌پوشی حزب از آزادی در پس از انقلاب انگشت می‌گذارند — را تا اندازه‌ای خشنود می‌کند: «بله، در سیاست حزب، آزادی به کناره رفت.»

دوم، با همین بیان، راه کنونی را نیز درست می‌انگاراند: اگر امروز هم حزب از «اولویت ضدامپریالیسم» و سوسیالیستی دوری می‌گیرد، به دلیل درس‌گیری از کجروی گذشته برای کم‌بها دادن به آزادی است.

اما سند «مردم» نشان می‌دهد که این بیان، نمونهٔ بازنویسی تاریخ به سود سیاست امروز است: حزب در آن سال‌ها آزادی را نه تنها به کناره نراند، بلکه حتی از آزادی نیروهای رقیب پاسداری کرد. بدین‌گونه، سخنرانی «امیدوار» نه پیگیری هویت تاریخی حزب، بلکه گسست از آن است.

جدایی «ضدیت ژئوپلیتیک» و «ضد امپریالیسم طبقاتی»

حساس‌ترین بخش سخنرانی از نگاه هویت سیاسی حزب، جایی است که «امیدوار» می‌گوید: «حزب ما معتقد است که تمایز قائل شدن میان «ضدیت ژئوپُلیتیک با امپریالیسم» و نبرد طبقاتی در درون کشور اهمیتی اساسی دارد.»

این جداسازی با دیدگاه مارکسیستی هم‌خوانی دارد. مخالفت با یک قدرت خارجی به‌تنهایی برای نشان دادن ویژگی رهایی‌بخش یک دولت بس نیست؛ نمونه‌های پرشمار از دولت‌هایی هست که در رویارویی با چیرگی غربی گفتمان ضدامپریالیستی را به کار گرفته‌اند، اما ساختارهای خودکامگی و سرکوبگر درونی را نگه داشته یا نیرومندتر کرده‌اند. «امیدوار» به درستی می‌گوید «طبقۀ کارگر را نباید ابزار سیاست‌های دولتی کرد» و جمهوری اسلامی را حکومتی سرمایه‌داری می‌خواند که از منافع کلان‌سرمایه‌داری تجاری و سرمایه‌داری دیوان‌سالار پاسداری می‌کند. تا اینجا، سخنران به دنبال رها کردن پیکارِ ضدامپریالیستی نیست، بلکه سخن از پیوند آن با پیکارِ ضدسرمایه‌داری می‌راند.   

با این همه، با این‌که این جداسازی در کلیت خود درست است، اما ریزبینانه نیست. یک رژیم سرمایه‌داری می‌تواند با عمل خود، گردان امپریالیسم در جهان را سست کند. اگرچه کمونیست‌ها نباید به این دلیل از رژیم دیکتاتوری و سرمایه‌داری پاسداری کنند، ولی هم‌زمان نباید سست شدن امپریالیسم در هم‌سنگی نیروهای جهانی را نادیده بگیرند.

نکتهٔ مهمی که «امیدوار» به آن نمی‌پردازد، این است که نبرد طبقاتی در درون در تهیگی (خلأ) انجام نمی‌گیرد.  ضدیت ژئوپلیتیک با سرکردگی امپریالیسم برای جنبش آزادی‌بخش و ضداستعماری اهمیتی بنیادی دارد و کمونیست‌ها نمی‌توانند بدون واکاوی شرایط جهانی، به تحلیل شرایط درون‌مرزی بسنده کنند. نقش روسیهٔ سرمایه‌داری در سست کردن سرکردگی غرب، اگر به اندازهٔ چین سوسیالیستی نباشد، از آن کمتر هم نیست. همین سخنان «امیدوار» آشکار می‌سازد که چرا حزب تودهٔ ایران از دریافتن نقش بریکس در پیدایی جهان چندقطبی ناتوان است: روسیه، برزیل، آفریقای جنوبی و هندوستان سرمایه‌داری— همراه با چین — که زخم‌های پرشماری از استعمارگران غربی دارند، با سرکردگی غرب ناسازگارند.

البته این به معنای آن نیست که کمونیست‌ها باید این دولت‌ها را «سوسیالیست» بخوانند یا از نبرد طبقاتی و سرکوب درونی‌شان چشم بپوشند. سخن این است که نمی‌توان بخشی از ضربه به سرکردگی غرب در تراز جهانی را به بهانهٔ «ژئوپلیتیک» از دستور کار برداشت. «امیدوار» با مشروط کردن ایستادگی علیه امپریالیسم، در عمل با نادیده گرفتن بریکس و جهان چندقطبی، حزب را از دریافتن یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های روزگار — یعنی گذار از جهان تک‌قطبیِ زیر سرکردگی آمریکا به جهانی چندقطبی — ناتوان می‌کند.

اگر ضدیت ژئوپلیتیک با امپریالیسم با «در خدمت چیرگی بومی» خواندن آن در واکاوی هم‌سنگی نیروهای جهانی بررسی نشود، آن‌گاه هر ائتلافی با روسیه، یا دیگر کشورهای بریکس، علیه سست کردن سرکردگی غرب به رهبری امپریالیسم آمریکا — نادرست خوانده می‌شود. برآیند برداشت این است که حزب در عمل به تماشاگر دگرگونی‌های جهانی دگرگون می‌شود: نه می‌تواند در برابر امپریالیسم آمریکا دیدگاهی پویا بگیرد، نه می‌تواند از فرصت‌های جهان چندقطبی برای پیشبرد نبرد طبقاتی و ضداستعماری بهره ببرد.

و این ما را به نکته‌ای می‌رساند که «امیدوار» از آن می‌گریزد: گفتن اینکه بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی، با پشتوانه پایگاه مردمی خود، با ایستادگی در برابر یورش مشترک امپریالیستی–صهیونیستی ضربهٔ بزرگی به آن زد، برای مارکسیست‌ها مایهٔ شرم نیست. این سخن به معنای پشتیبانی از رژیم نیست؛ به معنای بازشناختن درست دشمن اصلی در یک لحظهٔ تاریخی است. مارکسیست‌ها هیچ‌گاه نگفته‌اند که هر ایستادگی در برابر امپریالیسم، باید با پذیرش سیاست‌های رژیم مقاومت‌کننده همراه باشد؛ گفته‌اند که نادیده گرفتن مقاومت در برابر امپریالیسم به بهانهٔ نقد رژیم، در عمل به خدمت به امپریالیسم می‌انجامد. برای همین، بزرگ‌ترین مارکسیست‌های جهان و بخش بزرگی از جنبش صلح بر ضد جنگ امپریالیسم علیه لیبی و عراق به راهپیمایی رفتند و به روشنگری پرداختند.

حزب تودهٔ ایران باید خط درست را از حزب کمونیست فدراسیون روسیه بیاموزد. حزب کمونیست فدراسیون روسیه در پیکار روسیه علیه غرب، در کنار ملت و کشور خود ایستاده است، و هم‌زمان بی‌رحمانه از سیستم اقتصادی سرمایه‌داری–نئولیبرالیستی آن انتقاد می‌کند. این حزب بارها گفته است که نبرد علیه زورگویی و دست‌درازی غرب، اگر با آزادی‌ها و دادگری اجتماعی در درون‌مرزها همراه نباشد، دیر یا زود به شکست خواهد انجامید.

افزون بر این، سخنران از آن‌جایی که نقش «ضدیت ژئوپلیتیک» با امپریالیسم را در هم‌سنگی جهانی نیروها درک نمی‌کند، حزب توده ایران را دچار سردرگمی دربارهٔ صلح می‌کند. «صلح» می‌تواند به معنای «تسلیم در برابر یک قدرت امپریالیستی» باشد؛ نمونه‌های تاریخی (صلح ورسای، مونیخ، پایان جنگ سرد، یوگسلاوی) این را نشان می‌دهند. پرسش این نیست که «صلح خوب است یا جنگ»، بلکه این است: صلح در چه شرایط جهانی؟ و به سود کدام نیروها؟

سخنرانی «امیدوار» از «مقاومت» و «پاسداری از حق حاکمیت» سخن می‌گوید، اما هیچ تعریفی از «صلح» به پیش نمی‌گذارد. آیا سخن از صلحی است که هم‌سنگی نیروهای جهانی را به سود طبقهٔ کارگر دگرگون می‌کند، یا صلحی که نظم جهانی کنونی را استوار می‌سازد؟ هنگامی که اعلامیه می‌نویسد: «برای وادار کردن رژیم به عقب‌نشینی و تن دادن به خواست‌های مردمی که از آن جمله‌اند دست یافتن به صلحی شرافتمندانه و پایدار، وظیفه‌های تأخیرناپذیرند.»، پرسش به‌جا این است که آیا صلح تنها به خواست رژیم بستگی دارد، یا نقشه‌های امریکا و اسرائیل برای چندپارگی ایران هم در این روند برجسته است؟ آیا «صلحی شرافتمندانه» با امریکا شدنی است؟ آیا امریکا و اسرائیل دوبار هنگام گفت‌وگو با ایران به آن یورش نبرده‌اند؟ ناگفته نماند که این امریکای ترامپ بود که از برجام بیرون رفت و نه جمهوری اسلامی. 

هیچ نشانی برای پایبندی امریکا و اسرائیل به «صلح شرافتمندانه» دیده نمی‌شود. امریکا تا سرسپردگی سراسری جمهوری اسلامی تن به صلح نخواهد داد. این درست که جمهوری اسلامی با کارهای نابخردانه خود، بسیاری از فرصت‌ها را سوزاند، ولی این هیچ پیوندی با سرشت زورگویانه و چیره‌خواهانه امپریالیسم امریکا ندارد. امپریالیسم امریکا، کوبا را در لیست کشورهای تروریستی جای داده است؛ رئیس‌جمهوری قانونی ونزوئلا را ربوده است. آیا کوبا و ونزوئلا نقشه ساختن بمب هسته‌ای داشته‌اند و یا گروه‌های نیابتی داشته‌اند؟

با این‌که جدایی «ضدیت ژئوپلیتیک» و «ضدامپریالیسم طبقاتی» در بنیاد مارکسیستی درست است، اما در سخنرانی «امیدوار» ایستادگی‌هایی که هم‌سنگی نیروهای جهانی را به زیان امپریالیسم دگرگون می‌کند، فراموش می‌شود. در عمل، حزب توده ایران با نادیده گرفتن نقش بریکس و جهان چندقطبی، و ناتوانی در بازشناختن درست دشمن اصلی در لحظهٔ یورش امپریالیستی–صهیونیستی، دومین شکاف در هویت ضد امپریالیستی حزب را آشکار می‌کند — شکافی که نه تنها یک لغزش تحلیلی، بلکه یک ناتوانی راهبردی در دریافتن دگرگونی‌های جهانی است.

نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی — گسست پیوند دیالکتیکی

در سراسر سخنرانی «امیدوار»، حتی یک بار از «سوسیالیسم» یا «کمونیسم» سخن گفته نمی‌شود. او تنها از «عدالت اجتماعی»، «آزادی»، «دموکراسی»، «حقوق کارگران و زحمتکشان»، «اصلاحات ارضی»، «حق انتخاب شدن و انتخاب کردن» و «حق خودمختاری خلق‌ها» نام می‌برد. این خواسته‌ها، خواسته‌های حداقلی و دموکراتیک هستند که حزب‌های سوسیال‌دموکرات و حتی لیبرال‌های پیشرو هم می‌توانند بپذیرند.

در سخنرانی‌ای که می‌بایست «هویت تاریخی–سیاسی» حزب توده ایران را روشن کند، خاموشی دربارهٔ هدف سوسیالیستی، معنادار و ساختاری است. اگر هویت حزب مارکسیست–لنینیست و هدفش سوسیالیسم است، چرا در سالگرد بنیادگذاری، حتی یک بار از آن سخن گفته نمی‌شود؟ این جابه‌جایی سوسیالیسم با خواسته‌های میانی، سومین و ژرف‌ترین شکاف در هویت است.

بیانیهٔ حزب دربارهٔ جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بیانیهٔ ۸۵سالگی و سخنرانی، سخنی دربارهٔ برنامهٔ حزب برای برپایی سوسیالیسم نمی‌گوید. بیانیهٔ حزب تودهٔ ایران به‌مناسبت چهارمین سالگرد خیزش «زن، زندگی، آزادی» (کمیتهٔ مرکزی، ۶ مهر ۱۴۰۵) نیز همان ساختار را بازتولید می‌کند. این بیانیه پرسش زنان را در چارچوب آزادی‌های مدنی و فرهنگی (حق پوشش، سبک زندگی) که برجسته هم هستند، بیان می‌کند، ولی نه در چارچوب نبرد طبقاتی و اقتصادی. رهایی راستین زنان در تحلیل مارکسیستی با رهایی از کار خانگی بی‌مزد، بهره‌کشی نیروی کار زنان در بازار، و مالکیت اشتراکی ابزار تولید گره خورده است — و این زمینه‌ها در بیانیه بررسی نمی‌شوند.

چرا سخنرانی، بیانیه‌ها از سطح بیان خواست‌های دموکراتیک و میانی فراتر نمی‌روند؟

نکتهٔ اصلی این است که «امیدوار» پیوند دیالکتیکی میان پیکار دموکراتیک و نبرد سوسیالیستی را درنمی‌یابد و یا بدتر از آن، به آن باور ندارد. در راه و روش مارکسیستی–لنینیستی، این دو نبرد دو مرحلهٔ جدا یا دو هدف ناسازگار نیستند، بلکه دو لحظه از یک روند واحد هستند. لنین در «دو تاکتیک سوسیال‌دموکراسی در انقلاب دموکراتیک» از نیازمندی اتحاد با نیروهای دموکراتیک در مرحلهٔ نخست سخن می‌گوید، اما هرگز چشم‌انداز سوسیالیستی را از برنامهٔ دموکراتیک جدا نمی‌کرد؛ او دموکراسی را پلی به‌سوی سوسیالیسم می‌دید، نه جایگزین آن.

در سخنرانی «امیدوار» و بیانیه‌های حزب، این پیوند وارونه شده است: آزادی و خواسته‌های دموکراتیک فراوان‌اند، اما سوسیالیسم به یک «رسالت تاریخی» دور و بی‌برنامه دگرگون شده است. شاید دو دلیل برای این خاموشی باشد:

نخست، تاکتیکی: حزب شاید بخواهد در شرایط سرکوب، با شعارهای گسترده‌تر (آزادی، دادگری) نیروهای میانی را به سوی برنامه خود بکشاند. اما این دلیل پیوند دیالکتیکی را فدای تاکتیک می‌کند. اگر چشم‌انداز سوسیالیستی از برنامهٔ کنونی کنار زده شود، نبرد دموکراتیک به هدفی مستقل دگرگون می‌شود و دیگر «پل» نیست. افزون بر این، مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست آشکارا می‌گویند که کمونیست‌ها دیدگاه‌های خود را پنهان نمی‌کنند.

دوم، پذیرش «راه میانه» یا سوسیال‌دموکراسی: شاید حزب به‌گونه‌ای راهبردی به سوی برنامهٔ حداقل (کمینه) — آزادی‌های مدنی، دادگری اجتماعی — رفته باشد و برنامهٔ بیشینه سوسیالیستی را به آینده واگذار کرده باشد. اما این دلیل، همان گسستی است که «چپ» رادیکال بر آن انگشت می‌گذارند: اگر برنامهٔ بیشینه به آینده‌ای ناروشن سپرده شود و برنامهٔ کنونی تنها دموکراتیک باشد، حزب در عمل به یک حزب سوسیال‌دموکرات دگرگون شده است — هرچند نام «توده» را نگه می‌دارد.

پایان سخن

سخنرانی محمد امیدوار را نمی‌توان تنها پاسداری از هویت را و روش دیرینه ی حزب توده ایران خواند. این سخنرانی، در کنار وفاداری زبانی به مارکسیسم–لنینیسم، چارچوبی نظری به پیش می‌گذارد که زمینهٔ بازتعریف گام‌به‌گام همان هویت را فراهم می‌آورد — بازتعریفی که نه با گسست از نام حزب، بلکه با نگه‌داشتن نام و سرمایهٔ تاریخی حزب انجام می‌گیرد. این گفته بر شش شکاف ساختاری استوار است که در بخش‌های پیشین جداگانه بررسی شدند:

نخست، تعریف تازه از هویت. با «دگرگون‌پذیر» خواندن هویت و یکسان دانستن هویت طبقاتی پایدار با تاکتیک ناپایدار، راه برای ارزش‌بخشی نظری به چرخش‌های آینده باز می‌شود. نمونهٔ خود «امیدوار» دربارهٔ جنبش چریکی دههٔ ۴۰ در واقع خلاف گفته او را نشان می‌دهد: آن نیروها گسست را پذیرفتند و نام نو گذاشتند.

دوم، کاستن مارکسیسم–لنینیسم از ایدئولوژی به «ابزار رهنما». در راه و روش دیرینه حزب توده ایران، مارکسیسم–لنینیسم نه تنها روش تحلیل، بلکه ایدئولوژی طبقهٔ کارگر و بنیاد هدف کمونیستی آن بود. کاستن آن به «رهنما» دریچه‌ای می‌گشاید که هدف سوسیالیستی از دستور کار بیرون رود.

سوم، مشروط کردن ضدامپریالیسم. جدایی «ضدیت ژئوپلیتیک» و «ضدامپریالیسم طبقاتی» در بنیاد مارکسیستی آن درست است، اما در سخنرانی به ابزاری برای کم‌رنگ کردن ایستادگی در برابر امپریالیسم آمریکا و رژیم صهیونیستی اسرائیل دگرگون می‌شود. نبود یک تعریف عملی از «صلح» این تهیگی را ژرف‌تر می‌کند.

چهارم، گفتهٔ نادرست دربارهٔ آزادی در سال ۱۳۵۸. «اعلامیه حزب» می‌گوید حزب پس از انقلاب، به‌دلیل اولویت پیکار ضدامپریالیستی، از آزادی‌ها پاسداری نکرد. اما سندهای رسمی خود حزب — پاسداری از آزادی کنش های مجاهدین خلق و محکومیت یورش به آن‌ها در روزنامهٔ «مردم» — نادرستی این گفته را نشان می‌دهد. حزب در آن سال هم ضدامپریالیست بود و هم پاسدار سخت‌کوش آزادی، و این دو را «دو روی یک سکه» می‌دانست.

پنجم، فراموشی تاریخ و رهبران. خاموشی نظام‌مند درباره رهبران و ایدئولوگ‌های تاریخی حزب — کیانوری، طبری، جوانشیر، بهزادی، نیک‌آیین، اخگر و دیگران — همراه با برجستگی گزینشی بر «شهدا» و «قربانیان سرکوب»، هویت سیاسی–ایدئولوژیک حزب را به هویت «قربانی–مقاومت» فرومی‌کاهد. این خاموشی و فراموشی، در کنار نامهربانی با رفیقان وفادار و نوسان خط‌مشی و چرخش پایدار به سوی اصلاح‌خواهان غرب‌گرا و لایه‌های میانی، نشانه‌های یک روند گام‌به‌گام دگرگونی هویت است.

ششم، گسست پیوند دیالکتیکی دموکراسی و سوسیالیسم. در سخنرانی و بیانیه‌های رسمی حزب، آزادی و خواسته‌های دموکراتیک فراوان‌اند، اما سوسیالیسم به یک «رسالت تاریخی» دور و بی‌برنامه فرومی‌کاهد. در راه و روش مارکسیستی–لنینیستی، دموکراسی پلی به‌سوی سوسیالیسم است، نه جایگزین آن. این پیوند در سخنرانی «امیدوار» وارونه می‌شود: دموکراسی از «پل» به «جایگزین» دگرگون می‌شود.

این شش شکاف در کنار هم نه یک «اعلام دگرگونی هویت»، بلکه «آغاز روند نابودی هویت» را می‌سازند. « «امیدوار» در سخنرانی گویا از هویت تاریخی حزب پاسداری می‌کند، اما در عمل سرشت طبقاتی آن را از درون تهی و آن را به سوی گونه‌ای «چپ» دموکراتیک رهبری می‌کند. اگر این خط در سخنرانی‌ها و سندهای حزب پی گرفته شود، حزب توده ایران اندک‌اندک از یک حزب مارکسیست–لنینیست طبقهٔ کارگر با هدف سوسیالیستی، به یک حزب «چپ» دموکراتیک با خواسته‌های سوسیال‌دموکراتانه برای چالش‌های درون- و برون‌مرزی کشور دگرگون خواهد شد.

و در پایان، همان‌گونه که تاریخ «چپ» ایرانی — از خلیل ملکی و نیروی سوم تا سازمان طوفان، سازمان انقلابی حزب توده ایران، حزب دموکراتیک مردم ایران و حزب چپ ایران — نشان می‌دهد، راه راست‌گویانه در چنین چرخشی، پذیرش گسست و گزینش نام نو است، نه دست‌اندازی بر نام و تاریخ یک حزب دیگر. اگر هویت حزب دگرگون شده، نام و سازمان هم باید این دگرگونی را بازتاب دهد. وگرنه، آنچه بازمی‌ماند نه یک حزب با هویت روشن، بلکه نامی است که از تاریخش و پایگاه طبقاتی خود جدا شده است.

نوشته‌های کمکی

اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران به مناسبت هشتاد و پنجمین سالگرد بنیادگذاری حزب

اعلامیهٔ حزب تودهٔ ایران به‌مناسبت چهارمین سالگرد خیزشِ «زن، زندگی، آزادی»

سخنرانی رفیق محمد امیدوار در جشن بزرگداشت هشتاد و پنجمین سالروز بنیادگذاری حزب تودۀ ایران

One comment

  1. فریدون آرام

    از بردن دفتر حزب توده ایران به لندن در کنار سازمان‌های ضد کمونیست جهان مثل mi6 و mi5 و نظایر آن ، چیزی گفته نشده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

One comment

  1. فریدون آرام

    از بردن دفتر حزب توده ایران به لندن در کنار سازمان‌های ضد کمونیست جهان مثل mi6 و mi5 و نظایر آن ، چیزی گفته نشده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *