مارکسیستها هنگام تحلیل “اسلام سیاسی”، نباید روند تاریخی پیدایش آن را فراموش کنند. امپریالیسم در دوران جنگ سرد، ناسیونالیسم رادیکال و کمونیسم را دشمن بنیادی و بر علیه منافع خود میدانست.
نیروهای امپریالیستی (به ویژه در ایالات متحده) نقش پرکاری در پشتیبانی و گسترش گروههای اسلامگرا داشتند که توانست هم چون سدی در برابر ناسیونالیسم سکولار و “چپ” بایستد. پس ازآن که واشنگتن و لندن از خریدن ناصر و مصدق نا امید شدند، نخست به برنامهریزی و پیاده کردن کودتا پرداختند و سپس با کمکهای بسیار دیکتاتوری را پابرجا کردند، و پس از آن به گروههای اسلامی پر و بال دادند. در مصر اخوان المسلمین و در ایران کسانی مانند کاشانی، کوفی، فلسفی و حتا مکارم شیرازیها با پشتیبانی و یا چشمپوشی فرمانروایان ستمگر میدان گرفتند. راستش این است که امپریالیسم امریکا و روبای فریبکار امپریالیسم بریتانیا نقش پرکاری در توانبخشی “اسلام سیاسی“ برای جایگزینی ناسیونالیسم سکولار و عدالتاجتماعیخواهی “چپ” بازی کردهاند و همچنان میكنند. دستدرازی و دستاندازی همیشگی و فرمانروایی امپریالیستی در کشورهای اسلامی بدون کم توان کردن نیروهای سکولار ملی و “چپ” شدنی نبودهاست. امپریالیسم با سرکوب نیروهای سکولار ملی و “چپ” در این کشورها، راه پروبالگیری “اسلام سیاسی“ با گرایشهای گوناگون را در باز کرد. فشارهای سیاسی بر روی نیروهای “چپ” و ملی تا مرز نابودی، همراه با بحرانهای اقتصادی و شکاف طبقاتی، اسلامگرایان را که توانایی سازماندهی در مسجدها را داشتهاند را نیروی برتر برای رهبری شورشها و خیزشهای تودهها کرد.

دیدگاهتان را بنویسید