
احسان طبری
میگويند: «هرکس بکوشد خود را خوشبخت بکند، جامعه را خوشبخت کرده است.» ولی مطلب اينجاست که برای انسانی کردن انسان، اول بايد سراپای جامعه را انسانی کرد، و اِلاّ تنها يک خوشبختی ممکن است و آن خوشبختی خوکمنشانه است. تازه، اگر شما در آتش وجدان بشری میسوزيد، اگر اين آتش در قلب شما فروغی دارد، آنگاه نخواهيد توانست. وجدان شما، شما را در عين خوشبختیِ به اصطلاح خوشبختیتان بدبخت میکند. از درون بدبخت میکند. بايد لاقيد از کوههای فقر بگذريد، لاقيد از زندانهای شکنجه، لاقيد از مجالس چاپلوسی و دروغ، از سنگرهای خونآلود، از دشتهای جذاميان و مطرودها؛ بايد پایهای مزيّن مغزهای پوک را ببوسيد، بايد با همنوع خود با زهرِ کين، با سربِ داغ، با سخنِ حيله برخورد کنيد؛ بايد از پشيزِ گدایِ روستايی بکاهيد و بدزديد تا بر ميلياردهای خود بيفزاييد، بايد به خاطرِ اشياء، اشخاص را نابود کنيد. دادنِ نامِ خوک به چنين جانوری، مسلماً توهينی است به خوک!
میپرسيد: «آيا نمیتوان يک جای بیدردسری بين راهزنان خون آشام از يک طرف و مسيح شهيد از طرف ديگر يافت؟» چرا، میتوان. میتوان صورتک بیگناهان را بر چهره زد و سپس به راهزنی خود ادامه داد، میتوان کمتوقع بود و فقط برای آقای راهزن توبرهکشی کرد و سپس گفت: «خانمها، آقايان! من تنها يک توبرهکش بیچاره هستم. به علاوه، آقای راهزن مرا مجبور میکند، چه کنم؟ زن و بچه دارم. مگر اين بد کاريست؟ مگر همه نمیکنند؟ مگر شما نمیکنيد؟»
ترديدی نيست که راهزن خونآشام به چاکر نيازمند است و مسؤوليت چاکر هم به اندازه ارباب نيست، ولی آيا کوره پُرنفير شيطان که در آن انسانها را کباب میکنند، بدون هيزمکِشان، بدون اين مأموران معذور، میتوانست بسوزد؟ سؤوال مهمی است، اينطور نيست؟ عمله شيطان، گاه خود او را هم در شرارت پشت سر میگذارند، گاه از خود او مکّارتر و فرومايهترند.

دیدگاهتان را بنویسید