سخن روز شماره ۳۳
۷ مهر ۱۳۹۹، ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۰
«می خواهم از نگرشی که حزب در سال ۶۰ داشت بپرسم. میخواهم ببینم فلسفهاش چه بود»؟
در سی صفحه ی پایانی جلد دوم «صبر تلخ»، مصاحبه کنندگان جوان غیرتوده ای از رفیق عزیز عمویی خواستار توضیح او هستند درباره ی مواضع حزب توده ایران. منظور طرح خشک و خالی مواضع نیست. این توضیح ها پیش تر داده شده است. بلکه منظور شکافتن نظری- تئوریک مضمون مواضع است. یک بررسی انتقادی به سیاست حزب توده ایران منظور پرسش کنندگان است که آن را بررسی «فلسفه ی سیاسی» مواضع می نامند.
پرسشی که قریب به دو صفحه از کتاب را در بر می گیرد، میکوشد دو نکته ی مرکزی را بیرون بکشد و از «فلسفه ی سیاسی» آن با خبر شود. یکی- ارایه تعریف از «خط امامی»ها در برداشت حزب توده ایران، و دیگری- علت «تحمل اینقدر فشار»ها را!
وضع حاکم بر ایران پس از پیروزی انقلاب را پرسش کنندگان چنین برمی شمرند: «ما عدهای هستیم که دموکراسی می خواهیم. رهبری جریان [جاری در کشور ولی] با جریان دیگر است». سپس با اشاره به وقایعی که به طور مشخص طرح نمیشود – کردستان، و.. -، موضع «رهبری» در ج ا توصیف میشود. «رهبری جریان» با پاسخ منفی به «دموکراسی خواهی ما»، اقدام های ما را «تندروی» مینامد و سرکوب می کند. در ادامه ی روند سرکوب و حذف، از یک سو به «بوروکراتیک تر» شدن «رهبری» می انجامد. از سوی دیگر در پایان روند سرکوب، «رهبری» امکان مییابد که مدعی شود که «ما به دموکراسی رسیدیم!»
پرسش کننده در ادامه توضیح نظر خود، میان مقوله ی آزادی و عدالت رابطه ایجاد می کند. او به منظور توضیح نظرش درباره ی رابطه ی آزادی و دموکراسی، «مسئله عدالت» را طرح میکند و می گوید: «در مسئله عدالت هم همین است. عدالت نه به مفهوم اقتصادی اش، عدالت در آزادی، عدالتی که برای توضیح آزادی باشد. کسی که به دنبال عدالت خواهی است، مطمئناً عدالت در آزادی و در دموکراسی هم می خواهد.»
برخورداری متساوی الحقوق از قانون را توسط فرد در جامعه، ازجمله برخورداری از آزادی بیان و عقیده و باور و مذهب و ایجاد سازمان های سندیکایی و احزاب سیاسی مستقل و امثال آن را پرسش کنندگان در مقوله «عدالت» خلاصه می کنند.
تا این بخش از پرسش، پرسش کننده که با نگرش انتقادی به پراتیک حزب توده ایران در ارتباط با مساله ی «آزادی» در ایران پس از انقلابی بهمن می اندیشد، پرسش عامی را مطرح میسازد که برای بسیاری از مبارزان امروز نیز پرسش عاجلی را تشکیل میدهد و پاسخ خود را می طلبد. برخی ها آن را «کم اهمیت دادن به مساله ی آزادی ها» توسط حزب توده ایران می نامند.
ایجاد ارتباط میان شرایط در ایران و اتحاد شوروی پس از پیروزی انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ روسیه که با جمله ی در پاراگراف بعدی ایجاد می شود، بازگشت انتقادی به همان «کم اهمیت دادن به مسأله ی آزادی ها» است که گویا حزب توده ایران دچار آن شد: «این مسأله است که روشنفکران شوروی هم روی آن خیلی تأکید داشتند که تا قبل از این که [رهبری] بوروکریزه بشود، صلب بشود، سخت بشود، باید راهی جست و این جبهه [دمکراسی خواهی] را تقویت کرد. ..».
پیش از آن که به بیرون کشیدن بقیه ی مضمون پرسش های انتقادی بپردازیم، باید یک نکته را به طور خاص مورد توجه قرار داد که بی تردید خواننده نیز آن را دریافته است. این نکته این واقعیت است که مضمون پرسش های انتقادی تنها یک سویه از هستی اجتماعی را در ایران در آن دوره در برمی گیرد. سویه ی پراهمیت آزادی و دمکراسی را که فقدان آن یکی از عمده ترین علتهای علّـی- ژنتیکی انقلابها در طول تاریخ است، ازجمله در انقلاب بهمن.
محدود ساختن پیچیدگی نبرد طبقاتی در جامعه در برداشت رابطه میان «صلب .. رهبری» و دمکراسی خواهی در پرسش، در تأیید و تأکید نگرش یک سویه به مساله ی «آزادی خواهی» مورد بحث است. به این نکته بازمی گردم.
گرچه سویه ی آزادی و دمکراسی سویه ی عمدهای را در انقلابهای اجتماعی تشکیل می دهد، آنطور که اکنون نیز در ایران مبارزه برای آزادی و دمکراسی و مبارزه علیه دیکتاتوری ولایی سویه ی پراهمیتی را در نبرد طبقاتی جاری در ایران تشکیل می دهد، باوجود این نمیتوان «کلیت» روند هستی اجتماعی را در شرایط مشخص تاریخی کنونی در ایران بازشناخت و بهم پیوستگی و بهم تنیدگی های آن را درک کرد، چنانچه تنها مساله ی مبارزه با دیکتاتوری را مد نظر داشت.
چنانچه که مباره با دیکتاتوری را تنها وظیفه ی پیش رو ارزیابی کنیم، آنطور که بیش از سی سال است توسط طیف چپ ایران و جمهوری خواهان و دیگران به آن عمل می شود. ناتوانایی برای درک شرایط عینی و ذهنی نبرد طبقاتی ناممکن خواهد بود.
با ادامه ی چنین شیوه یک سویه است که ناتوانی برای شناخت «کلیت» شرایط نبرد طبقاتی در ایران به امری قانونمند بدل می گردد. در چنین وضعی «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران قرار دارد.
این رفقا با بی توجهی به پیچیدگی نبرد طبقاتی در ایران کنونی، با بی توجهی به «پراتیک انقلابی» طبقه ی کارگر، با بی توجهی به خواست های سراسری در اعتراض و مبارزات اعتصابی طبقه ی کارگر که خواستار پایان دادن بهخصوصی سازی و پایان دادن به نظم پیمانکاری است، با بی توجهی به جایگاه طبقه ی کارگر ایران و مبارزات اعتصابی آن برای تغییرات بنیادین در ایران، آری، «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با ناتوانی برای شناخت طبقه ی کارگر ایران به عنوان عنصر و کنشگر تاریخی (سوبژکت تاریخی) برای تحول جامعه ی ایرانی در شرایط کنونی در ایران، مجرمانه مبارزه با دیکتاتوری ولایی را از مبارزه علیه دیکتاتوری سرمایه جدا ساخته است و از این طریق بی توجهی خود را به «کلیت» نبرد طبقاتی در ایران به ثبوت رسانده است.
«جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با چنین سیاست نادرست و ضد مارکسیستی- تودهای امکان تأثیر گذاری نظری- ایدئولوژیک و سیاسی- برنامه ای را بر روی طبقه ی کارگر و هدایت مبارزات آن از دست داده است. امکان تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران را از دست داده است و به انواع جریان های اتفاقی دیگر گذاشته است. حزب توده ایران را در وضع انزوایی قرار داده است. همزمان امکان روشنگری برای طیف چپ سردرگم را در ایران – کلیت چپ – که همیشه نشان استواری اندیشه و عمل حزب طبقه ی کارگر ایران است، بر باد داده است.
نمیتوان در اندیشیدن درباره ی «کلیت» هستی اجتماعی در شرایط کنونی سویه ی پراهمیت «عدالت اجتماعی» را که با اِعمال اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی که بخش عمده ی هستی توده های زحمتکش و دیگر لایههای مردم را با فقر و محرومیت روبرو ساخته است، از مد نظر دور و در بررسی برای مبارزه ازجمله با دیکتاتوری کنار گذاشت.
نگرش یک سویه و مطلق گرانه به یک سو از «کلیت» واقعیت، انسان را همیشه در برابر مساله های حل نشده و پرسش های بی جواب قرار می دهد. محدود کردن عدالت اجتماعی به «عدالت» در تقسیم «دمکراسی» که در پرسش مطرح میشود و این مطلق گرایی را در اندیشه ی پرسش کنندگان به اثبات می رساند، هیچ معنای دیگری ندارد جز برداشت بورژوامآبانه از «قانون برای همه یکسان است» که شعار بورژوازی انقلابی در انقلاب کبیر فرانسه است. کشوری که در آن «خوابیدن زیر پل های رود سن برای همه ی شهروندان ممنوع است»، ولی به طور عینی تنها کوخ نشینان را مورد تجاوز قرار می دهد!
دمکراسی مقوله ای طبقاتی
برداشت از «دمکراسی و حقوق بشر» در جامعه ی طبقاتی، برداشتی طبقاتی است. با برخورد یک سویه و مطلق گرانه برای حل این مساله ی در جامعه ی طبقاتی، اجباراً پرسش های عمده ای بدون پاسخ باقی می مانند. در ایران آن دوران و اکنون نیز باید با توجه به «کلیت» هستی اجتماعی، به یافتن پاسخ برای پرسش ها پرداخت.
بیش از این توضیح، سخن به درازا کشیده میشود و باید آن را به فرصتی دیگر واگذار نمود.
در ادامه و در توضیح موضع انتقادی خود پرسش کننده «پرسش اصلی» را مطرح می کند: «سوال اصلی من این است، شما میدیدید که روزنامه حزبتان را می بندند، میدید که این همه آزار و اذیت با اعضا می شود، گروههای دیگر را دارند حذف می کنند، …، بر اساس پلنوم هفدهم، شما می خواستید از جریان مترقی در حاکمیت دفاع کنید؛ این جریان مترقی آخر چه کاری کرده بود که اینقدر مترقی به نظر می آمد؟ ..».
با این پرسش، خواننده متوجه میشود که پرسش کننده به صحنه ی اصلی، به صحنه ی «کلیت» شرایط نبرد طبقاتی بازمی گردد. کلیتی که مارکس آن را با بیان «انسامبل شرایط اجتماعی» مشخص میکند و می نامد.
مارکس می خواهد با واژه ی «انسامبل شرایط اجتماعی» نکتهای را توضیح دهد که در طنین یکپارچه و بهم تنیده در یک ارکستر موسیقی ایجاد می شود. مارکس می خواهد با انتقال واژه ی «انسامبل»، ایجاد طنین یکپارچه را که معرف هنر رئیس ارکستر است، برجسته سازد. هنوز بحث در این باره به ثمر نرسیده است که آیا کارایان و یا برن اشتین، یک پارچگی موزیک بتهوون را در سمفونی شماره ی نهم او بهتر ایجاد کرده اند!؟
مارکس با بهره گیری از واژه ی «انسامبل»، می خواهد اهمیت دیالکتیک کارکرد سازهای مختلف را در ارکستر برای ایجاد برداشت یکپارچه از طنین موزیک نشان دهد و آن را به شرایط نبرد طبقاتی در جامعه منتقل می کند. او میخواهد دقیقاً اهمیت بهم پیوستگی و بهم تنیدگی دیالکتیکی شرایط متفاوتی را در «کلیت» شرایط اجتماعی برجسته سازد که بدون توجه به آن، جستجوگر به هدف دست نمی یابد!
هیچ کوشش با حسن نیت و صادقانه ای هم نمیتواند جایگزین تأثیر «آنسامبل» شرایط بشود که در لحظه ی تاریخی مشخص در ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن برقرار بود. بدون درک بهم پیوستگی دیالکتیکی این شرایط که در آن توطئه های امپریالیستی و ارتجاع داخلی و سردرگمی نظری و سیاسی چپ صادق، سردرگمی «نیروهای مترقی» در حاکمیت، نهایتاً جنگ تحمیلی، ترورها و و و … مؤثر واقع شد، نمیتوان ابعاد استراتژی انقلابی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را در این دوران شناخته و درک نمود و بر اهمیت پراتیک انقلابی حزب طبقه ی کارگر ایران به منظور حرکت هشیارانه، محتاط و در عین حال جسورانه برای دستیابی به هدف استراتژیک تعمیق انقلاب از مرحله ی سیاسی به مرحله ی اقتصادی- اجتماعی پی برد.
رفیق عزیز عمویی در سخن و پاسخهای خود جهت های بسیار و عمدهای را از این نبرد سخت، سهمگین و جانبازانه ی رهبری حزب توده ایران و کلیت تودهای ها قابل شناخت میسازد و نیازی به تکرار همه ی آنها نیست. خواننده علاقمند خود آنها را در پاسخهای این رفیق مبارز درمی یابد.
تنها در اینجا یک بار دیگر یادآور شود که در پلنوم نوزدهم کمیته ی مرکزی حزب توده ایران در کابل، و در روز پیش از آغاز کنفرانس ملی، کمیته ی مرکزی حزب توده ایران مصوبه ای را به اتفاق آرا به تصویب رساند که در کنفرانس ملی نیز مورد تایید قرار گرفت که رفیق عزیز علی خاوریبه دنبال تقاضای من در نشست کنفرانس ملی حزب توده ایران، آن را در صحن علن کنفرانس مطرح نمود. طبق این مصوبه پلنوم نوزدهم حزب توده ایران، همه ی رفقای رهبری حزب که در زندان بودند، به عنوان اعضای کمیته ی مرکزی حزب توده ایران باقی میماند تا در بررسی مشخص وضع هر کدام، وضع تشکیلاتی آنها توسط کمیته مرکزی حزب تعیین شود.
چنانچه به جای برخوردهای اراده گرایانه و در تضاد با مصوبه پیش گفته ی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران، رفقای مسئول کنونی و در مرکز آن رفیق عزیز علی خاوری به وظیفه ی تقاضا برای ارایه گزارش از این رفقا عمل کرده بودند که مضمون مصوبه را تشکیل می دهد؛ چنانچه از آن ها در اولین فرصت ممکن از هر رفیق از زندان خارج شده خواسته بودند درباره ی مبارزه ی حزب توده ایران در زندان های ج ا گزارش خود را به حزب ارایه دهد، بی تردید تاریخ مبارزات تودهای ها در زندان، و در جمع، در سراسر این دوران اکنون شفافتر و دقیقتر در برابر دید و بررسی قرار داشت و عمق فداکاری و از خود گذشتگی این رفیقان در نبرد در زندان ها و همچنین عمقِ ابعاد سرشت انقلابی و علمی استراتژی حزب توده ایراندر این دوران برای همه قابل درک می شد.
چنانچه رهبری حزب به این وظیفه عمل کرده است، باید اعلام گردد تا هرنوع شبهه در اینباره برطرف گردد.
صداقت دوستان پرسش کننده بی تردید است. آنها می کوشند با نشان دادن علایمی نظر و برداشت خود را تفهیم کنند که سرکوبگر اصلی را همین «نیروهای مترقی» در حاکمیت تشکیل میدهند. آنها در ادامه پرسش اشاره میکنند که «خط امامی ها بیشترین نقش را [در سرکوب] ایفا کردند! هیچ گروه دیگری نبود! ٬٬انجمن حجتیه٬٬ای ها را از کابینه اخراج کرده بودند، تعداد راستگراها را در مجلس دوم کم کردند، ٬٬هیئت موتلفه ای ها٬٬ و .. پرورش و .. را محدود کردند. کاملاً به نظر میآید که خط امامی ها دارند برجسته میشوند و این برجسته شدنشان دقیقاً به حذف گروههای دیگر منجر می شود. یعنی در حقیقتاین خط امامی ها بودند که این سرکوب را پیش می برند. حزب توده [ایران] را هم گرفتند تمام شد!»
با چنین ارزیابی دست و پا شکسته و یک سویه از نبرد طبقاتی و تضاد طبقاتی در جامعه پس از انقلاب بهمن که ناشی است از محدود ساختن توجه ی بررسی کننده تنها به یک سویه، یک سویه ی عمده در «کلیت» واقعیت، پرسش کننده چپ روی در پلنوم هیجدهم حزب توده ایران را از ٬٬چپ٬٬ دور میزند و با تکیه به این نکته که «حالا [چرا باید پذیرفت که] یکباره ذهنیت [نزد خط امامی ها] عوض بشود که در پلنوم هیجدهم تحلیل کرده بودند که حاکمیت دیگر هیچ گونه خصلت مترقی ندارد.»
در پاراگراف نهایی پرسیده می شود: «می خواهم ببینم که این گروه – به قول شما مترقی، چه عملی، چه کنشی انجام میدادند که اینقدر فشارها را تحمل می کردید، حذف را تحمل می کردید، نبود دمکراسی را تحمل می کردید، نبود روزنامه را تحمل می کردید؟»
«انسامبل» روندهای متضاد
اشاره شد که رفیق عزیز علی عمویی با شفافیت و صراحت لازم به پرسش ها درباره ی اشتباه های حزب پاسخ داده است و نیازی به بازتاب آنها در این سطور نیست. خواننده بیطرف «صبر تلخ» میتواند به کنه وضع دست یابد.
آنچه وظیفه ی این سطور است، نشان دادن این واقعیت است که در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن در ایران، ما با تأثیر روندهای متضادی روبرو هستیم که هر کدام از روندها نیز در خود دارای تضادهای گذرا و پایداری نیز هستند.
به سخنی دیگر روند رشد تغییرات مثبت و انقلابی، از قبیل اخراج مستشاران آمریکایی، پذیرش اصل های ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی، حقوق ملت، قانون کار مترقی و امثال آن یک روند خطی رشد ترقی خواهانه ی شرایط همانقدر نیست که روند ارتجاعی که نهایتاً به پیروزی ارتجاع انجامید نیز روندی خطی نیست. رفیق عمویی نمونههایی را ذکر میکند که هم بقای لاجوردی بر سر مقام سرکوبگرانه دادستانی و هم ترمز زیر فشار قرار دادن حزب توده ایران توسط «اقای خمینی به دادستان انقلاب» را در برمی گیرد که «بگذارید حضور داشته باشند!» و هم جانبداری او را از میرحسین موسوی در برابر خامنه ای یا علیه موتلفه و..
شناخت روندهای متضاد و تضادهای در درون هر روند در جریان در این دوران تنها اهرمی است که میتواند کمک باشد برای درک ابعاد عمیقاً انقلابی استراتژی حزب توده ایران که با انقلابی ترین تاکتیک و با نرمش به مورد اجرا گذاشته شده است.
سرشت انقلابی و واقعبینانه ی هدف تعمیق انقلاب بهمن و هدف حفظ تداوم مبارزه ی علنی- نیمه علنی حزب توده ایران در این دوران مضمون استراتژی و تاکتیک حزب طبقه ی کارگر ایران را تشکیل میدهد که بی تردید جایگزین ناپذیر است!
شیوه ای که «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با بی توجهی به دیالکتیک نبرد در ایران و خارج از کشور عملی می سازد، به این یا آن شکل ایجاد شدن جریان های صادق انحرافی تودهای را باعث شده است.
توجه و پایبندی به شیوه ی مبارزاتی گذشته ی حزب توده ایران در دوران پیش از انقلاب بهمن میتواند تناسب ضروری را در مبارزه در داخل و خارج کشور ایجاد سازد. تنها از این طریق راه پاره پاره شدن حزب طبقه ی کارگر ایران مسدود می شود. بخشهای صادق تودهای ها در ایران از دنباله روهای پشت این یا آن لایه ی بورژوازی- خرده بورژوازی به نیرو و تکانه ی تغییرات دمکراتیک و سیاسی بدل می شوند و با ژَرفش شرایط نبرد طبقاتی و ژَرفش بحران در ایران، سیاست واقعبینانه حزب توده ایران را برای هر لحظه دنبال می کنند. آنطور که سازمان انقلابی نوید نیز در دوران پیش از انقلاب انجام داد.
شیوه ی نادرست «جناح راست» کنونی در رهبری حزب توده ایران ولی به برداشتهای انحرافی در ایران دامن زده است. به پنداشت درباره ی «استحاله پذیری» نظام سرمایه داری توسط جریان های انحرافی دامن می زند. گرچه استحاله پذیری «دیکتاتوری ولایی» توسط «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران حاشا میشود، به این باور غیرمستدل جریان های انحرافی دامن میزند و این باور را القاء میکند که میتواند گویا «سوسیالیسم ارتجاعی» در ایران و در شرایط سرمایه داری قابل دسترسی باشد. ٬٬موفقیت٬٬ و پذیرش نسبی چنین برداشتها توسط جریان های انحرافی در ایران درباره ی استحاله ی دیکتاتوری در ارتباط مستقیم و تنگاتنگ قرار دارد با برداشت نادرست نزد «جناح راست» که می پندارد میتوان مبارزه ی علیه دیکتاتوری ولایی را از مبارزه علیه دیکتاتوری سرمایه جدا نمود.
با چنین برداشت غیرطبقاتی از نبرد طبقاتی در ایران کنونی توسط «جناح راست» که پیامد حذف سرشت ضد امپریالیستی از جبهه ضد دیکتاتوری است، نبرد حزب توده ایران و مبارزان صادق تودهای ها در ایران به مثابه نیروی «تکانه» برای تغییرات اصلاحی در سیاست خارجی نظام سرمایه داری کنونی در ایران با مشکل روبرو است. نمیتواند به نیروی راهبری بدل گردد. برایش تنها تأیید این یا آن گام مثبت، ازجمله نزدیکی به جمهوری خلق چین و روسیه، باقی می ماند، بدون آن که قادر باشد با استدلال درباره ی گذار از سرمایه داری، در رشد این روند تأثیر مثبت بگذارد.
در «کلیت» خود، سیاست «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران امکان شرکت فعال تودهای ها را در ایران در مبارزات اعتراضی و اعتصابی کارگری ناممکن و در ظاهر غیرضرور ساخته است. حربه تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران را از دست تودهای های صادق گرفته است.
حزب سیاسی و موضع گیری آن
به گفته ی رفیق عمویی «معما چون حل گشت آسان شود» (۷۵۵)، ولی در لحظه ی تاریخی باید حزب سیاسی تصمیم بگیرد و موضع خود را بر پایه آنچه میداند اعلام کند. سکوت فرار است از نبرد!
رفیق عمویی پیچیدگی مساله ی برخورد به مجاهدین را در چند جمله می شکافد (۷۶۱). «خوب ما خیلی عملکردهای جمهوری اسلامی را بد میدانستیم و خیلی از کارهای مجاهدین را دوست داشتیم. ولی این حرکتشان را [قیام مسلحانه] نادرست می دانستیم. درواقع موضعگیری در قبال این امر ویژه است که در حال حاضر همه چیز را تحت الشعاع خودش قرار داده! خوب حزب در موضع مخالف حرکت مجاهدها قرار گرفت، که در میانشان بچههای خوب هم بودند. ولی واقعیت این بود که آنان علیه روند انقلابی جامعه داشتند عمل می کردند!»
نمونههای دیگری را در توضیح پیچیدگی روندهای متضاد و تضادهای درونی در هر روند را رفیق عزیز عمویی برمی شمرد که خواننده خود آنها را هنگام مطالعه درمی یابد. تنها برای نمونه ذکر شود که با موافقت «آقای خمینی» رابط معینی میان حزب و او تعیین شد. نکته ی جالب آن است که هنگام تماس تلفنی با فرد رابط، رفیق عمویی می بایستی با نام مستعار «دکتر وزیری» خود را معرفی کند. امری که به تضادهای درونی در حاکمیت اشاره دارد! تضادی هایی که در تاثیر «انسامبل» نهایی خود موجب شد که «بدون تردید ضربه نهایی هم به دستور شخص خمینی به ما وارد شد!»
حضور علنی حزب در صحنه ی جامعه
یا ایجاد شدن سندیکاهای مستقل از قبیل «سندیکای فلزکار مکانیک» و «سندیکای بافنده سوزنی» در برابر روند ٬٬شوراهای اسلامی٬٬ و نمونههای دیگر از قبیل تصویب قانون کار مترقی که متن آن پیشنهاد حزب توده ایران است، سویه های دیگری از روندهای متضاد در دوران پس از پیروزی انقلابی بهمن قابل شناخت است. اهمیت این شناخت برای درک برنامه ی استراتژیک حزب توده ایران بی تردید است. برنامهای که رفیق عمویی در قسمتهای مختلف برجسته میسازد و تکرار می کند: «ما واقعاً اعتقاد داشتیم که تا وقتی اینها به طور رسمی حضور علنی حزب را نفی نکرده اند، ما خودمان به استقبالش نرویم؛ به رغم اینکه با چنین دشواری هایی روبرو هستیم»! (۷۳۴)
تصمیم گیری درباره ی حوادث در جریان در جامعه آسان نیست و همانطور که رفیق عمویی ذکر میکند با بحثهای بسیار و تصمیم گیری ها در هیئت سیاسی کمیته مرکزی همراه است که بیان یکپارچگی سیاست حزب در این دوران است.«اگر شما در یک حزب سیاسی باشید که برنامهها و روند پیشرفت سیاست کلی اقتصادی، بازرگانی و .. مورد توجه تان باشد و تا حدودی امکان تأثیر گذاری بر این سیاستهای کلان را داشته باشید، کدامش را انتخاب می کنید؟ آیا همنوایی با این تقابل نیروهایی که نگرش خاصی دارند را برمی گزینید؟ یا آن سیاستی را دنبال میکنید که آینده همه اینها، منجمله خود این کشور را پی ریزی می کند؟» (۷۵۳)
سپس همانجا رفیق عمویی مساله ی امکان اشتباه در تصمیم گیری را در سخن خود توضیح میدهد و می گوید« «حال ممکن است در این ارزیابی اشتباه هم بشود. یعنی مثلاً در این ترازو به حساب گذاشته نشود که نادیده گرفتن حقوق سازمان های سیاسی در ایران در این روند کلی، میتواند [در شرایطی] اصلاً همه چیز را دگرگون بکند! [ت ف ع] یعنی اگر امروز ما میبینیم یک روندی هست که مثلاً پیش نویس قانون کار پیشنهادی حزب پذیرفته می شود، اگر این روند توأم با نادیده گرفتن حضور سازمان سیاسی باشد، یا آزادیهای حداقل، در حد معینی ملحوظ نشود، این روند در آینده با موانعی روبرو خواهد شد! و تاریخ هم این را اثبات کرد. تاریخ هم این را نشان داد!» (۷۵۳)
و یا: «ما در عین حال معتقد به خوش بینی هم نبودیم که بله، ما به زودی پروانه فعالیت علنی حزب را می گیریم. معتقد بودیم که نه، ما را نگه می دارند، اینقدر که حضور داشته باشیم. نمیگذارند گسترش پیدا کنیم. نمیگذارند روزنامه ارگانمان به دست همگان برسد، یعنی کار تبلیغی، ترویجی آنچانی داشته باشیم.» و اکنون به نتیجهگیری می پردازد (۷۵۶): «به نظر من در همین هم ما دچار خوش بینی شدیم! چون عملاً با آن شقِّ بسیار بدبینانه و سیاهش مواجه شدیم!»
رفیق عمویی در ادامه به نتیجهگیری وسیع تر میپردازد و می گوید: «یعنی به گمان من، درست است که حزب ارزیابی منصفانه ای روی نیروهای موجود در حاکمیت جمهوری اسلامی میکرد و شناختی از لحاظ تفاوت نظراتشان داشت، اما به مسئله آزادی کم بها داد و از همین نبود آزادیها بود که انقلاب ضربه دید! منجمله خود حزب و جریانات سیاسی.»
انتقاد به «نبود آزادی ها» و «کم بها دادن» به آزادیها که به عنوان نقطه ی مرکزی انتقاد به سیاست استرتژیک حزب توده ایران توسط انواع جریان های چپ و حتی توسط رهبری کنونی حزب توده ایران نیز طرح میشود و رفیق عمویی نیز در این سطور به آن اشاره دارد، شناختی است که به گفته رفیق عمویی «معما چون حل گشت آسان شود»، به دست آمده است (۷۵۵).
منظور من بیاهمیت نشان دادن این شناخت نیست! ابداً نیست! بلکه منظور نشان دادن این نکته است که تصمیم هر لحظه ی تاریخی تحت تاثیر«انسامبل شرایط» در روندهای متضاد و با تاثیر تضادها در هر روند، اتخاذ میشود و باید بشود. لذا برای درک هر اشتباهی ضرورت دارد که «انسامبل شرایط» مورد توجه قرار گیرد.
اکنون و پس از واقعه میتوان تنها برای آینده درسی آموخت که نمیتوان بطور مکانیکی به شرایط دیگر تاریخی منتقل نمود، بلکه باید آموزش در تجربه قدیمی برای شرایط نوین تاریخی انطباقی دیالکتیکی باشد!
نکته ی جالب این نکته است که رفیق عزیز علی عمویی تنها رفیقی نیز است و به علت حضورش در بحثها در هیئت سیاسی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران میتوانسته باشد که پیشنهاد جایگزینی را نیز برای انتقاد مطرح سازد.
رفیق عمویی در برخورد شفاف و قاطع به مواضع ضد کمونیستی و تودهای ستیزانه در ص ۷۵۷ می گوید: «همان طور که اشاره کردم، به نظر من، حزب این خطر ضد کمونیستی را برجسته نکرد، ولی همیشه این دل نگرانی را داشت، اما برجسته اش نکرد! چرا که پس از سالها عدم حضور، برایش این امکان فراهم شده بود و میخواست کمی بیشتر برایش دوام پیدا کند. شاید آنچنان که لازم بود، ما مار را در آستین ندیدیم، یعنی خصلت ضد کمونیستی برخی از نیروهای مذهبی را درست ارزیابی نکردیم. ولی در این مورد همواره این دل نگرانی وجود داشت! اما، اگر سیاست حزب جز این می بود، چه روشی را می بایست در پیش گیرد؟ آنها که چنین نبودند به کجا رسیدند؟ [ت ف ع] از گفتههای شما بوی خوشی استشمام نمی شود!»
انتقاد مشخصی که رفیق عمویی در پایان جلد دوم کتاب «صبر تلخ» نسبت به تاکتیک مشخصی مطرح می سازد، گویای نکته مرکزی در مضمون انتقاد های دیگر نیز است. زیرا انتقاد متوجه ی کمبودی با سرشت «عام» است.
انتقاد عام ازجمله در ارتباط با مبارزه برای دمکراسی و یا «خطر ضد کمونیستی را برجسته نکرد» میتواند تنها آن هنگام به انتقادی دیالکتیکی بدل گردد، هنگامی که فرد بگوید، ٬٬باید این گام مشخص برداشته می شد٬٬!
او در ص ۷۷۴ می گوید: «نسبت به اعترافات [تلویزیونی محکومان به مرگ] چیزی نگفتیم. من تصورم این است که ما در این زمینه کوتاه آمدیم! چه اصولاً درباره مقوله آزادی، ما بایستی مؤکدا مطرح میکردیم که هیچ روند ترقی خواهی بدون آزادی امکانپذیر نیست! [ت ف ع] این را خیلی بایستی بها می دادیم. امروز هم همچنان روی این مسأله باید تأکید داشت. و در برابر برنامههایی که اینها در تلویزیون اجرا کردند، کافی نبود که من بروم با لاجوردی این مطلب را عنوان کنم. باید در همان ٬٬پرسش و پاسخ ها٬٬ که درواقع سند حزبی بود، مطرح می شد. چه کسی میداند که من رفتم با لاجوردی چیزی گفتم؟! به نظر من مهم این بود که در آن ٬٬پرسش و پاسخ ها٬٬ که به تعداد زیادی تکثیر میشد و در اختیار همگان قرار میگرفت و جای سخنگوی حزب عمل می کرد، بایستی نسبت به اعتراف های تلویزیونی موضعگیری می کردیم. آری خطرناک بود! ولی به نظر من این خطر را باید حزب به جان می خرید! در درون حزب کسانی بودند که مایل نبودند حزب خطر بکند.» .. «ولی مهم این است که آن زمان حزب چه تصمیمی گرفت. ..»! (۷۷۷)

دیدگاهتان را بنویسید