
مارکس می گوید که اگر سرشت درونی پدیده ها با نمای بیرونی آن یکسان می بود، نیازی به علم نبود.
اگر تضادى ميان مضمون (ذات) يكپارچه روندهاى حقيقى [كه از آنها كليتى در حركت و تغيير و شدن ايجاد مي شود] ازيك سو و توانايى محدود ادراک انسان در شناخت بخش وار پديده هاى متجزا [كه براى درك خود، آنها را در وضع ثابت، در وضع مجرد و بدون بهم پيوستگى – بهم تنيدگى فعال با بخشها، جنبه ها و لحظات ديگر مورد توجه قرار مي دهد] از سوى ديگر وجود نمي داشت، مشكل مهمی برای توضيح تئوريک درک ديالكتيكى پديده ها و كليت ها اصلا به وجود نمی آمد. باوجود اين، مسئله بغرنجتر از اين هاست.
زيرا نه حقيقت تنها از محتوايى واحد و كليتى يكپارچه تشكيل مي شود و نه قوه ادراكه انسان در برابر اين حقيقت تنها به اين صورت واكنش نشان مي دهد كه آنرا تقسيم مي كند؛ برعكس، وضع چنين است كه واقعيت از بخشها، لحظات، كيفيتها، اجزاى
منفرد [ متفاوت و در حال شدن] تشكيل مي شود و انديشه نيز به نوعى ويژه نسبت به يكپارچگى بهم پيوسته و هماهنگ پديده ها از خود واكنش نشان مي دهد. اين به اين معناست، كه قوه ادراكه انديشه در فعاليت ناخودآگاه روزمره و خودجوش و ماقبل –
تئوريك خود نيز واقعيت را [باوجود بغرنجى تركيب و پويائى تغيير و شدن آن] بصورت واحد در ذهن منعكس مي كند. همانطور كه حقيقت عينى در كليت خود از تضاد ميان ويژگى ها و وحدت آنها تشكيل مي شود، همانطور هم قوه ادراكه اى كه واقعيت را منعكس مي سازد، عملكردى پرتضاد دارد، بدين ترتيب كه اين قوه خود نيز بر مبناى طبيعتش همزمان روند را در وحدتش و هم در اجزايش درمى يابد.

دیدگاهتان را بنویسید