چرا دیگر اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد؟

image_printچاپ

(قسمت ۸ و پایانیآیا جمهوری خلق چین به سرنوشت اتحاد شوروی سوسیالیستی دچار می‌شود؟)

منبعسایت آینده را بساز

برگردانآمادور نویدی

چرا اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد؟

قسمت ۸ و پایانیآیا جمهوری خلق چین به سرنوشت اتحاد شوروی سوسیالیستی دچار می‌شود؟

«تازمانی‌که سوسیالیسم در چین وجود داشته باشد، همواره جای‌گاهش را در جهان حفظ می‌کند.»(دنگ شیائوپینگ)(۱)

مارتین ژاک می‌گوید:

«دیدگاه ما نسبت به رژیم کمونیستی چین باید کاملا متفاوت ازآنی باشد که نسبت به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی داشتیم: زیرا چین در جایی‌ موفق شد که اتحاد شوروی ناموفق بود.»(۲)

این مجموعه مقالات تابحال با جزئیات، عوامل گوناگون اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک، نظامی و فرهنگی را بررسی نموده است – که به تخریب و برچیدن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در اروپا کمک کرده است.

مقاله پایانی این مجموعه، دیدانداز را بسوی زمان حال می‌ چرخاند و می‌پرسد که آینده سوسیالیسم در جهان چیست؛ از تخریب شوروی چه آموخته ایم که بتواند ادامه موجودیت کشورهای سوسیالیستی باقی‌مانده را تضمین کند؟ موضوع این‌ست‌که که آیا برای چین – بعنوان بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین کشور از پنج کشوری که اینک احزاب کمونیست حاکم است – مقدر شده است‌ که به همان سرنوشت دردناک اتحاد شوروی سوسیالیستی دچار می‌شود؟

این‌ها سئوال‌هایی هستند که توجه آکادمیک‌ها را بخود جلب نموده است؛ و آن‌ها اجزاء ضروری بزرگ‌ترین سئوالات سیاسی دوران ما می‌باشند:

آیا سرمایه‌داری (کاپیتالیسم) پیروز شده است؟

آیا جهت رهایی انسان از استثمار وحشیانه، عدم برابری و کم‌توسعگی راه فراری هست؟

آیا برای میلیاردها انسان روی زمین آینده ای وجود دارد که واقعا بتوانند اراده آزاد و بشری خودشان‌را اعمال کنند، تا نه فقط از گرسنگی، بل‌که از بردگی مزدی رهایی یابند ؟

نتیجه‌گیری من این‌ست‌که چین اصولا مسیری متفاوت از اتحاد شوروی را پی‌گیری می‌کند؛ و این‌که درباره تخریب (فروپاشی) شوروی مطالعه ای جدی و جامع انجام داده، و هرآن‌چه را که یاد گرفته است، شدیدا بکار می‌گیرد؛ واین‌که جمهوری خلق چین (PRC) یک کشور سوسیالیستی و دوست مهمی برای جهان سوسیالیستی و کشورهای درحال توسعه باقی می‌ماند؛ و این‌که علی‌رغم عقب‌گرد نخستین موج پیش‌رفت سوسیالیستی، مارکسیسم مثل همیشه مرتبط باقی‌ می‌ماند؛ بنابراین، آینده روشنی برای سوسیالیسم در جهان وجود دارد.

صبر کنید… آیا چین یک کشور سوسیالیستی است؟

فیدل کاسترو می‌گوید:

اگر مایلید درباره سوسیالیسم بحث کنید، اجازه بدهید فراموش نکنیم که دست‌آوردهای سوسیالیسم در چین چیست؟

یک‌زمانی بود که چین سرزمین گرسنگی، فقر، و فجایع بود. اما امروزه هیچ‌کدام از این‌ها وجود ندارد. چین امروزه می‌تواند برای بیش از ۱/۲ میلیارد نفر جمعیت غذا، پوشاک، تحصیلات و مراقبت‌های پزشکی ارائه دهد. من فکر می‌کنم که چین یک کشور سوسیالیستی است، و ویتنام هم کشور سوسیالیستی است. و آن‌ها تأکید می‌کنند که تمام رفرم‌های مورد نیاز را جهت تهییج و ایجاد انگیزه توسعه ملی و پی‌گیری اهداف سوسیالیسم انجام داده اند. رژیم‌ها یا سیستم‌های کاملا خالص وجود ندارد. در کوبا، بعنوان نمونه، ما انواع اشکال مالکیت خصوصی داریم … تمام کوبایی ها عملا مسکن خودشا‌ن‌را دارند و، بعلاوه، ما از سرمایه‌گذاری خارجی استقبال می‌کنیم. اما این به معنای آن نیست که کوبا از سوسیالیست بودن دست برداشته است.(۳)

نخستین بحثی که باید به آن پرداخت این‌ست‌که آیا بعد از چهار دهه رفرم‌های اقتصادی بازار– محور، هنوز بطور منطقی می‌توان چین را یک کشور سوسیالیستی نامید؟

بهرحال، امروزه، در چین حدود۵۰۰ میلیاردر وجود دارد و در صدر مقاصد سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی قرار دارد، که بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار در سال جذب می‌کند. در همه شهرهای بزرگ چین شعبه های مک دونالد و استارباکس وجود دارند؛ بیش‌تر مردم در زندگی روزانه خود توجه بیش‌تری نسبت به کسب درآمد دارند تا این‌که جذب آموزه‌های مارکس و انگلس شوند؛ وبطور کلی، نابرابری شگفت آوری بین شهرهای ساحلی و روستاها، و بین توان‌گر و فقیر وجود دارد.

در شهرهای شانگهای و شنژن بورس سهام وجود دارد؛ سرمایه مالی وجود دارد؛ سرمایه‌خصوصی وجود دارد. خیلی از چپ‌ها – مخصوصا در اروپا و آمریکای شمالی– به این وضعیت که نگاه می‌کنند، می‌گویند: شرایط موجود در چین، هیچ ربطی به سوسیالیسم ندارد.

از طرفی دیگر، جمهوری خلق چین دارای برخی ویژگی‌های جالبی است که چین را از کشورهای عادی سرمایه‌داری(کاپیتالیستی)، نسبتا متفاوت نشان می‌دهد. ازهمه مهم‌تر، گرچه در ۴۰ سال گذشته نابرابری افزایش یافته است، اما هم‌زمان استاندارد زندگی کارگران و دهقانان عادی هم افزایش یافته است. بطور کلی، ثروت تحت کاپیتالیسم، هم‌تای خود را در فقر و استثمار (در داخل و یا در خارح از کشور) دارد، اما در واقع در چین، همه مردم از استاندارد زندگی بسیار بهتری نسبت به کشورهای کاپیتالیستی برخوردارند. فقر مطلق در آستانه حذف کامل است – که بخودی خود دست‌آورد شگفت‌انگیزی برای کشوری به بزرگی چین است.

دوم، چین بوسیله حزب کمونیست اداره می‌شود که هم‌چنان متعهد به مارکسیسم– لنینیسم است. در حالی‌که بدون شک از فساد رنج می‌برد، و گرچه خلوص ایدئولوژیکی آن کم‌رنگ شده است، اما تاریخ و رسم و رسومش بدین معناست که مشروعیت و حمایت خود را از توده های کارگر و دهقان می‌گیرد.از این‌رو، برخلاف هر دولت کاپیتالیستی، دولت چین در درجه نخست بنفع طبقات کارگر عمل می‌کند.

سوم، به همان میزانی که سرمایه خصوصی در چین وجود دارد، اما اقتصادش هنوز خیلی زیاد تحت کنترل و رهبری دولت است. اریک لی، در فیلم مستند جان پیلجر، «جنگ آینده با چین» (The Coming War on China)، تصریح می‌کند:

«چین دارای یک اقتصاد بازار فعال و سرزنده است، اما یک کشور کاپیتالیستی نیست. و امکان ندارد در چین گروهی از میلیادرها بتوانند پولیت بورو(دفتر سیاسی) را کنترل کنند، مانند آمریکا که میلیادرها سیاست‌گذاری آمریکا را کنترل می‌کنند. بنابراین، در چین یک اقتصاد بازار پُرجنب و جوش وجود دارد اما سرمایه نمی‌تواند قدرت سیاسی را بدست گیرد. سرمایه حق و حقوقی ندارد. منافع سرمایه و خود سرمایه در آمریکا بر فراز سر ملت آمریکا قرار دارد، و قدرت سیاسی نمی‌تواند قدرت سرمایه را مهار کند– و بهمین‌دلیل آمریکا یک کشور کاپیتالیستی است، ولی چین یک کشور کاپیتالیستی نیست.»(۴)

از این‌رو، درحالی‌که چین از ۴۰ سال پیش عناصری از سرمایه‌داری را از زمان «اصلاحات و گشایش» بکار گرفته است، اما این‌ها بمعنای نفی سوسیالیسم نیستند، و بیش‌ از آن‌چه نیست که در دوره دمکراسی جدید دهه ۱۹۵۰، یا تحت سیاست اقتصادی جدید(نپ) در اتحاد شوروی دهه ۱۹۲۰ انجام گرفت.

هدف از رفرم‌ها، سنگ‌فرش کردن مسیر جهت ایجاد یک سوسیالیسم پیش‌رفته‌تر می‌باشد:

«جهت تحقق کمونیسم، ما باید تکالیف تنظیم شده در مرحله سوسیالیستی را خاتمه دهیم. این وظایف فراوانند، اما اصلی‌ترین آن‌ها توسعه نیروهای مولده است تا برتری سوسیالیسم را بر کاپیتالیسم اثبات کند و پایه‌های مادی کمونیسم را ایجاد نماد.(۵)

دولت کارگری

یکی از موضوعات اصلی مارکسیسم، سرشت طبقاتی دولت است. اولین کسانی‌که قاطعانه نشان دادند دولت یک ناظر بی‌طرف نیست که بالای جامعه نشسته و جهت منافع عمومی عمل می‌کند، مارکس و انگلس بودند؛ بعبارت دیگر، مسئولیت دولت نمایندگی از منافع یک طبقه اجتماعی خاص و سیستمی است که از روابط تولیدی آن سود می‌برد. درمورد کاپیتالیسم، «مجری دولت مدرن چیزی نیست بجز کمیته ای که امور مشترک ُکل بورژوازی را مدیریت می‌کند.»(۶)

دولت در یک جامعه سوسیالیستی باید در خدمت منافع طبقه کارگر و متحدانش باشد؛ و باید از قدرت طبقه کارگر حفاظت کند، و از آن در برابر حملات حتمی‌الوقوع سرمایه دفاع نماید، و زندگی بهتری برای مردم فراهم نماید.

آلیبرت شیمانسکی، جامعه شناس مارکسیست در مورد اتحاد شوروی نوشت که:

«یک جامعه سوسیالیستی که بوسیله جهان کاپیتالیستی محاصره شده است، جهت رسیدن به توسعه صنعتی، برای تغذیه جمعیت، حفاظت از خود و رسیدن به (سطح) کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی، مجموعه ای از گزینه‌های نسبتا محدودی را بر نخبگان قدرت سوسیالیستی تحمیل می‌کند» (۷) این امر بهمان میزان در چین معاصر صادق است

پریزدنت شی جین‌پینگ بزبان ساده توضیح می‌دهد که:

«طبقه کارگر در چین، طبقه پیش‌گام است؛ این امرنشان‌گر نیروهای تولیدی و روابط تولیدی پیش‌رفته چین است؛ طبقه کارگر وفادارترین و قابل اتکاءترین بنیان طبقاتی حزب ما، و نیروی اصلی جهت تحقق یک جامعه نسبتا خوش‌بخت از همه نظر، حامی و سازنده سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی است… ما باید جهت حفظ و ساخت سوسیالیسم چین در آینده، از صمیم قلب به طبقه کارگر اتکاء کنیم، جای‌گاهش را بعنوان طبقه کارگر پیش‌رو چین تقویت کنیم، تا بعنوان نیروی اصلی امان، نقش خود را بطور کامل بازی کند. تکیه کامل به طبقه کارگر فقط یک شعار یا اصطلاح خاص نیست.»(۸)

تا زمانی‌که مکانیسم‌ها تحت راهنمایی دولت عمل می‌کنند و منافعی برای کارگران به ارمغان می‌آورند، و تا زمانی‌که به سرمایه اجازه داده نشود که از نظر سیاسی قدرت را بدست گیرد، یک دولت سوسیالیستی که بنفع طبقه کارگر و متحدانش کار می‌کند، مطمئنا می‌تواند مکانیسم‌های بازار را ترکیب کند و در اقتصادش بگنجاند.

دنگ شیائوپینگ – رهبر سیاسی که نزدیک‌ترین ارتباط را با رفرم‌های اقتصادی چین دارد– تأکید داشت که بازارها و سوسیالیسم متقابلا منحصربفرد نیستند:

«غلط است مدعی شویم که فقط (یک) اقتصاد بازار کاپیتالیستی وجود دارد. چرا نتوان اقتصاد بازار را تحت سیستم سوسیالیستی توسعه داد؟ (یک) اقتصاد بازار مترادف با کاپیتالیسم نیست.» (۹) «اگر بازارها در خدمت سوسیالیسم باشند، آن‌ها بازارهای سوسیالیستی هستند؛ و اگر بازارها در خدمت کاپیتالیسم باشند، آن‌ها بازارهای سرمایه‌داری هستند.» (۱۰)

حزب کمونیست چین (CPC) عناصر کاپیتالیستی اقتصادش را در خدمت توسعه سوسیالیستی درنظر می‌گیرد.

«سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی»، بازار را جهت تحریک تولید تحت تأثیر قرار می‌دهد، سرمایه‌گذاری را جدب کند، مشوق توسعه فنی می‌شود، ازهم‌زیستی مسالمت آمیز با جهان کاپیتالیستی حمایت کند، و درنتیجه استانداردهای زندگی مردم چین را بالا می‌برد و مسیر را جهت مرحله بالاتر سوسیالیسم که با تکنولوژی پیش‌رفته ساخته شده است، هموار می‌سازد.

سوسیالیسم بازار را می‌توان پاسخی معقول و واقع بینانه و کاملا مارکسیستی به مشکل فوق‌العاده دشوار ساخت سوسیالیسم در کشور بزرگ و توسعه نیافته (چین) درنظر گرفت که دائما تحت تهدید هژمونیک امپریالیسم آمریکاست.

دبیر کل حزب کمونیست هند(مارکسیست)، سیتارام یچوری، شرح می‌دهد:

«درتجزیه و تحلیل نهایی، به این سئوال می‌رسیم که چه کسی دولت را کنترل می‌کند یا حکومت طبقاتی از آن چه طبقه‌ای‌ست تحت حاکمیت طبقه بورژوازی، این شاخص‌های سود است که نیروی پیش‌ران(محرکه) است. تحت حاکمیت طبقه کارگر، این مسئولیت‌های (وظایف) جامعه است که حق تقدم دارد.» (۱۱)

دولت چین میان مردم فوق‌العاده محبوب است.(۱۲)، علتش هم این‌ست‌که دقیقا بجای این‌که بفکر سود میلیادرها باشد، بر رفاه و تندرستی توده‌ها متمرکز است.

« اولویت‌های اصلی دولت، رفع احتیاجات مردم، شامل آموزش، اشتغال، امنیت اجتماعی، خدمات درمانی، مسکن، محیط زیست، حیات عقلانی و فرهنگی می‌باشد.» (۱۳) این اولویت‌ها مرتب توسط رهبری تأکید می‌شود:

شی جین پینگ تاکید کرد:

«اگر ما نتوانیم منافع واقعی مردم را درنظر بگیریم، و برایشان محیط اجتماعی عادلانه‌تری فراهم کنیم، و بدتر از این، اگر ما باعث ایجاد نابربری بیش‌تری شویم، آن‌وقت رفرم‌های ما معنایش را از دست می‌دهد و دوام نمی یابد. حتی موقعی‌که در واقع «کیک» بزرگ‌تر شده باشد، ما باید آن‌را عادلانه تقسیم کنیم… لازمه ضروری سوسیالیسم، ریشه کن کردن فقر، بهبود زندگی مردم و دست‌یابی به رفاه عمومی است. ما باید حواسمان به هم‌وطنانی‌ باشد که در مضیقه هستند، و با احترام و مهربانی از آن‌ها مراقبت کنیم. ما باید نهایت سعی و تلاشمان را بکنیم تا مشکلات آن‌ها را حل کرده واحتیاجات و رنج‌هایشان را بخاطر داشته باشیم، و نگرانی و دغدغه حزب و دولت را به افراد مناطق فقیرنشین منتقل کنیم.» (۱۴)

اولویت‌های هر دولتی می‌تواند شاخص مفیدی جهت ایدئولوژیش و نیروهای اجتماعی باشد که آن‌ها را نمایندگی می‌کند. در عصر کنونی، اولویت‌های اصلی دولت چین خیلی زیاد مشابه خواسته‌های مردم چین است، بویژه:در حفاظت از وحدت و تمامیت ارضی چین؛ بهبود استاندارد زندگی؛ سخت‌گیری با فساد؛ حفاظت از محیط زیست؛ ریشه کن ساختن فقر؛ حفظ صلح و ثبات؛ و احیای اعتبار ملی چین، که همه آن‌ها در «قرن تحقیر»، و پیش از تأسیس جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹ محو شدند.

یقینا، چنان‌چه دولت‌های آمریکا و بریتانیا مجموعه ای معادل از اولویت‌های دولت چین را بکار گیرند، و نیازهای توده‌هایشان را برآورده سازند، شهروندان عادی‌ خود را خوش‌حال خواهند کرد، اما این امر رُخ نمی‌دهد، زیرا طبقات حاکم (کاپیتالیست) آن کشورها مقاومت می‌کنند.

موضوع حفاظت از محیط زیست آموزنده است. یک دولت کاپیتالیستی بعلت نیازهای کوتاه مدت به توسعه کاپیتال، درباره این امر آزادی محدودی دارد(جهت نمونه، شرکت‌های نفتی نفوذ قابل ملاحظه ای در دوایر سیاسی آمریکا دارند). استراتژی جامع جهت حفاظت از محیط زیست، نیازمند سرمایه‌گذاری عظیمی است: تولید ارزش‌های مصرفی که احتمالا ارزش مبادله برابر نداشته باشند؛ یعنی، تولید برای مردم، نه جهت سود. در چین، دولت جهت رهبری یک‌ چنین استراتژی، تعهد روشنی دارد(اگرچه بین توسعه و حفظ منابع طبیعی تنشی وجود داشته باشد، که هر دو آن‌ها برای مردم /بسیارلازم هستند.

چین در چند سال گذشته، سریعا به رهبر جهانی محافظت از محیط زیست نبدیل شده است، درنظردارد که «حداقل ۳۶۰ میلیارد دلار جهت پروزه های انرژی پاک هزینه کند و ۱۳ میلیون شغل جدید در انرژی تجدیدپذیر تا سال ۲۰۲۰ ایجاد نماید.» (۱۵) در همان‌ زمانی که در منابع انرژی جای‌گزین، مانند انرژی‌های خورشیدی، بادی، انرژی آبی سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی می‌کند، از بکارگیری زغال سنگ کناره گرفته است، و سال گذشته ساخت ۱۰۴ کارخانه جدید زغال سنگ را لغو و سلب مالکیت نمود.(۱۶) حتی دولت جهت اطمینان، نیروی پلیس محیط زیست را برای رعایت سیاست سبز مستقر کرده است.(۱۷)

پوشش جنگلی چین از حدود ۱۸ درصد در سال ۲۰۰۷ به ۲۱/۷ درصد افزایش یافته است، و با اهداف ۲۳ درصد تا سال ۲۰۲۰، و ۲۶ درصد تا سال ۲۰۳۵ نیز افزایش یافته و می یابد.(۱۸)

درباره انرژی پاک، «در واقع آمریکا جهت رسیدن به چین تلاش می‌کند … چین رهبری بلامنازع است.» (۱۹)

در باره آلودگی آب و هوا، «نتایج نشان‌گر آن‌ست که چین علیه آلودگی محیط زیست مبارزه می‌کند و درحال حاضر پایه و اساس دست‌آوردهای جالب توجه در امید به زندگی را برپا کرده است» (۲۰) بخاطر موقعیت قدرت سیاسی در( دست) طبقه کارگر چین، این طرح‌های بلندپروازانه را دقیقا می‌توان ابداع و انجام داد.

شاخص مفید دیگری از سرشت طبقاتی دولت چین، مراقبت دولت دربرخورد با موضوع فساد است. در کشورهای کاپیتالیستی، زیرپا گذاشتن قانون برابرست با اعمال فشار سیاسی بنام توسعه کاپیتال، و جهت مقابله با آن کم‌ترین کارارزش‌مندی صورت نمی‌گیرد– ازجمله در بریتانیا، جایی‌که اصطلاح سوماس میلن (Seumas Milne) «استعمار درب دوار زندگی همگانی» می‌نامد، فراگیر شده است.(۲۱) برای میلیادرهای فاسد در چین خطر زیادی وجود دارد که سر از زندان دربیاورند – یا اعدام شوند. (۲۲)

در چین هنوز مالکیت عمومی حاکم است و کنترل اقتصاد در دست دولت

شیمانسکی می‌نویسد که:

« از طریق روابط تولیدی حاکم است که می‌توان یک فرماسیون اجتماعی را تعریف نمود. این امر نه به بمعنای آن روابط تولیدی است که بیش‌ترین تعداد تولیدکنندگان درگیر آنند، و نه مجموعه ای از روابط تولیدی که در آن بیش‌ترین مقدار ارزش اضافی را تولید می‌کند. روابط حاکم تولیدی، ترجیحا، آن روابطی هستند که منطق ابتدایی آن‌ها شکل و حرکت کُل فرماسیون اجتماعی را تنظیم می‌کند. از این‌رو، جهت نمونه، آمریکا در سال ۱۸۶۰، علی‌رغم شمار بیش‌تر برده‌ها، کشاورزان مالک و صنعت‌گرها از کارگران صنعتی، اما یک فرماسیون کاپیتالیستی بود… بعلاوه ممکن‌ست که جامعه ای سوسیالیستی داشته باشیم که درآن اکثریت طبقات تولیدکننده در شرکت‌های اقتصادی اشتراکی و کنترل جمعی کار نکنند، به شرطی که منطق چنین شرکت‌هایی بقیه اقتصاد را ساختار دهد.(۲۳)

تجزیه و تحلیل شیمانسکی برای چین معاصر صادق است. اگرچه شمار کارکنان شرکت‌های سرمایه‌گذاری خصوصی از تعداد کارکنان شرکت‌های دولتی و اشتراکی پیشی گرفته است، اما دستور کار اصلی اقتصادی بوسیله دولت تعیین می‌شود. فقط از آن‌جایی‌که تولید خصوصی به مدرانیزاسیون، توسعه تکنولوژی و اشتغال کمک می‌کند، توسط دولت تشویق می‌شود.

وینس شرمن می‌نویسد که:

«دولت در اقتصاد بازار سوسیالیستی بوسیله کارگران کنترل می‌شود و بر بخش خصوصی حاکم است. دولت فقط تا حدی به شکوفایی بخش خصوصی اجازه می‌دهد که به توسعه اقتصادی کُل کشور کمک کند و در خدمت منافع طبقاتی بیش‌تر طبقه کارگر و دهقان باشد.»(۲۴)

اگرچه ممکن‌ست برخی از مارکسیست‌ها تأکید کنند که بازارها در سوسیالیسم نمی‌توانند جایی داشته باشند، دشوارست که چنین دیدگاهی را با دیدگاه خود مارکس وفق داد که سوسیالیسم را بعنوان مرحله انتقالی در مسیر کمونیسم می‌پنداشت.

در واقع، چین اثبات نموده است که می‌توان از مکانیسم‌های بازار بمنظور توسعه (هرچه) سریع‌تر نیروهای مولد ثروت و بهبود استاندارد زندگی مردم خود استفاده کند. گذشته از همه این‌ها، «سوسیالیسم بمعنای زدودن فقر است. سوسیالیسم فقیر‌پروری(فقرگرایی) نیست.» (۲۵)

شاید برای بسیاری از خوانندگان عجیب بنظر برسد که بدانند در چین هم‌چنان مالکیت عمومی حاکم است. طبق گفته کمیته مرکزی حزب کمونیست چین:

«سیستم اصلی اقتصادی با مالکیت عمومی در بخش درونی آن، که مشترکا با انواع سیستم‌های مالکیت توسعه می یابد، ستون اصلی سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی، و مبنایی جهت سیستم اقتصادی بازار سوسیالیستی است… ما باید بی‌وقفه اقتصاد عمومی را تثبیت کرده و توسعه دهیم، بر نقش عمده مالکیت عمومی اصرار ورزیم، نقش رهبری اقتصاد دولتی را بطور کامل اجرا کنیم، و پیوسته سرزندگی، قدرت نفوذ و تأثیرش را افزایش دهیم.»(۲۶)

در مسیر خصوصی سازی واقعی، از لحاظ انتقال مالکیت شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی به دست سرمایه، خصوصی‌سازی خیلی کم بوده است؛ درواقع، بخش دولتی چندین‌برابر بزرگ‌تر از آنی است که در سال ۱۹۷۸ بود، زمانی‌که رفرم‌ها شروع شد.بعبارت دیگر، به شرکت‌های سرمایه‌گذاری خصوصی اجازه داده شد که در کنار بخش دولتی گسترش یابند، و حتی با سرعت بیش‌تری در مقایسه با بخش دولتی رشد کرده است(درنظر بگیرید که این امر از سطح خیلی پائین آغاز شده است).

جان راس (John Ross) استدلال می‌کند که چین، «نه با نابودی بخش دولتیش، بل‌که با اصلاح روابط بین بخش‌های انحصاری و غیرانحصاری– با توسعه سریع بخش/غیرانحصاری رشد کرده است.»(۲۷)

مارتین ژاک (Martin Jacques)، بطور مشابهی شرح می‌دهد که «دولت چین بجای ریشه‌کن ساختن خصوصی‌سازی، بدنبال آن بوده است که بسیاری از شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی تا حد ممکن‌ ثمربخش و رقابتی باقی بمانند. متعاقبا، ۱۵۰ کارخانه‌ بزرگ دولتی، بجای این‌که اُردک لنگ باشند (اصطلاح: یعنی بجای این‌که ضرر بدهند)، بسیار زیاد سودده شده اند، و در سال ۲۰۰۷، کُل سود آن‌ها به۱۵۰ میلیارد دلار رسید… برخلاف ژاپن و یا کره جنوبی، جایی‌که کارخانه‌های خصوصی نفوذ قاطع دارند، اکثر کمپانی‌های چینی با بهترین عمل‌کرد در بخش دولتی پیدا می‌شوند.» (۲۸).

جهت نمونه، جالب‌ می‌شود بدانیم که مجموع درآمد دو شرکت سرمایه‌گذاری دولتی چین – موبایل چین و سینوپک (China Mobile and Sinopec)، در سال ۲۰۰۹، بیش‌تر ازدرآمدهای ۵۰۰ شرکت خصوصی بزرگ چین بود.(۲۹)

دولت مهم‌ترین بخش‌های اقتصاد را که اغلب از آن‌ها بعنوان *«ارتفاعات فرمان‌دهی» یاد می‌شود، بشدت کنترل می‌کند، که شامل: صنایع سنگین، انرژی، حمل و نقل، ارتباطات، و تجارت خارجی می‌شوند.(۳۰)

*در اقتصاد مارکسی، «ارتفاعات فرمان‌دهی اقتصاد» بخش‌های اقتصادی مهم استراتژیک هستند. برخی از نمونه‌های صنایعی که به عنوان بخشی از ارتفاعات فرمان‌دهی در نظر گرفته می‌شوند، شامل خدمات عمومی، منابع طبیعی، و بخش‌های مربوط به تجارت خارجی و تجارت داخلی است.

https://en.wikipedia.org/wiki/Commanding_heights_of_the_economy

امور مالی– که بر کُل اقتصاد تأثیر کلیدی دارد– زیر سلطه «چهار بانک» بزرگ دولتی است.(۳۱) مسئولیت اولیه این بانک‌ها خدمت به مردم چین است و نه سهام‌داران خصوصی.

قلمرو چین هرگز خصوصی نشد، اگرچه اساسا از اشتراکی کردن عقب‌گرد نمود. اما مالکیت و مدیریتش در سطح روستا باقی‌مانده است. پیتر نولان(Peter Nolan) مشاهده نمود و می‌گوید:

«مالکیت عمومی زمین نیروی متقابل مقتدری برای نابرابری اجتماعی بود که بناچار با عناصر رفرم بازار هم‌راه شد.»

اشترکی‌زدایی «با استقرار حقوق مالکیت خصوصی دنبال نشد. برای این‌که حزب کمونیست چین می‌خواست مانع ظهور طبقه اربابان زمین‌دار شود، به خرید و فروش زمین‌های کشاورزی اجازه نداد… جامعه روستایی مالک باقی‌ماند، و مقرراتی را وضع کردند که برمبنای آن با خانواده‌های دهقانی قرارداد زمین بسته می‌شد، ولی توسط آن‌ها اداره می‌شد. جامعه روستایی تلاش نمود که اطمینان حاصل نماید خانواده‌های کشاورز به زمین‌های کشاورزی دست‌رسی برابر داشته باشند… توزیع قراردادهای زمین برمبنای سرانه محلی برابر، شکل غالب بود»(۳۲)

حتی شرکت‌های سرمایه‌گذاری شهر و روستا(TVEs)، که پیش‌تازان استاندارد رفرم‌های اقتصادی در سال‌های ۱۹۸۰ شدند، و تعداد ۱۳۵ میلیون نفر را در اواسط دهه ۱۹۹۰استخدام کردند، اشتراکی بودند. نولان بر اینباورست که آن‌ها «مانند شرکت‌های سر مایه‌گذاری دولتی ملی بودند، که «دولت» جامعه محلی بود، و هرکدام بطورمعمول دارای چندین تشکیلات بودند.»(۳۳)

اتفاقا، اگر رفرم‌های بازار تحت کنترل سفت و سخت دولت نبود و در چارچوب اقتصاد برنامه‌ریزی شده انجام نمی‌گرفت، تقریبا حتما شکست می‌خورد. درواقع این یکی از دلایلی‌ست که رفرم‌های چین خیلی موفق بوده، اما رفرم‌های روسیه/ شوروی شکست خورده است. پیتر نولان، که بهیچ‌وجه رهبر مشوق اقتصادهای برنامه‌ریزی شده متمرکز نیست، می‌نویسد:

«مقایسه تجربه رفرم‌های چین و روسیه ثابت می‌کند که، برنامه‌ریزی مؤثر در برخی مواقع و در برخی از کشورها، شرط لازمه موفقیت‌های اقتصادی‌ست.»(۳۴)

نولان آشکار می‌سازد که دولت چین در مقیاس بزرگ، پیش‌گام تجزیه و تحلیل نتایج انجام آزمایش‌ها بود؛ از صنعت داخلی در مقابل ظهور ناگهانی کالاهای صنعت خارجی حفاظت نمود؛ ازرشد شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی تا میزانی حمایت نمود که آن‌ها بتوانند در بازارهای جهانی رقابت کنند؛ در زیرساخت‌های اجتماعی و اقتصادی (حمل و نقل، مراقبت‌های بهداشتی، تحصیل–آموزش، تولید انرژی – برق) سرمایه‌گذاری نمود؛ و هم‌آهنگ کننده بخش‌های مختلف برنامه رفرم‌ها بود. اگر چین بازار را بحالخود رها می‌کرد و اجازه می‌داد که طبقه‌ای از کارآفرین‌ تازه بدوران رسیده بوجود آید، هیچ‌کدام از این خدمات دولتی بالا رُخ نمی‌داد.

عضو حزب کمونیست ویتنام، تران داک لوی، توضیح خیلی واضحی از روابط بین دولت و بازار در اقتصاد سوسیالیستی عرضه می‌کند(قابل ذکرست که ویتنام از مدل اقتصادی خیلی شبیه به چین پیروی می‌کند):

«دولت سوسیالیستی بازار را مدیت و تنظیم می‌کند تا جوانب مثبت را بکار گیرد، و جوانب منفی را به حداقل برساند، و فعالیت‌های بازار را به سمت اجرای اهداف توسعه جامع رهنمون سازد. دولت مکانیسم‌های بازار با برنامه‌ریزی کلان را ترکیب می‌کند… بخش اقتصاد دولتی باید نقش غالب را درحوزه های کلیدی ضروری در اقتصاد کلان هم‌چون انرژی، مالی و مخابرات، هوانوردی، راه آهن، دریایی، حمل و نقل عمومی و غیره بازی کند… زمین و منابع طبیعی تحت مدیریت دولتی و در مالکیت همه مردم باقی می‌ماند.»(۳۵)

تران داک لوی ادامه می‌دهد:

«ما آگاهیم که بویژه در اقتصاد بازار، و بطور کلی در دوره گذار، امکان ندارد بتوانیم از شکاف بین ثروت‌مند و فقیر جلوگیری کنیم؛ اما دولت و کُل جامعه باید متمرکز بر حمایت از فقرا و محرومان باشیم، فقر را کاهش دهیم، و دست‌رسی به تحصیل، مراقبت‌های بهداشتی، و رفاه اجتماعی را افزایش دهیم و هم‌چنین در هر مرحله از توسعه اقتصادی، استاندارد زندگی مردم را بهبود بخشیده و ارتقاء دهیم. برخلاف فعالیت‌های خیرخواهانه و توزیع مجدد کم و ناکافی که تحت کاپیتالیسم مشاهده می‌شود، این‌ها اهداف مداوم و ضروری هستند که می‌بایستی در پروسه توسعه بسوی سوسیالیسم بدان‌ها نائل شویم.»

در یک جامعه کاپیتالیستی، چنین نظمی از پایه و اساس با سازما‌ن‌دهی تولید مغایر است.

گشایش منجر به توسعه شده است

برخی از چپ‌ها، اغلب، گشودن درب چین به‌روی سرمایه‌گذاران خارجی و ادغام آن در بازارهای جهانی را از شواهد اولیه تبدیل شدن چین به یک کشور کاپیتالیستی ارائه می‌دهند. جنی کلیگ اشاره می‌کند که عضویت چین در سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱، بعنوان «نتیجه پروسه تدریجی احیای کاپیتالیست – گام نهایی جهت حذف آخرین مانع در گذار چین ازسوسیالیسم دیده شده است.»(۳۶)

کلیگ به توضیح خود ادامه می‌دهد که عضویت چین در سازمان تجارت جهانی هیچ ربطی به احیای کاپیتالیست ندارد، و همه چیز مربوط به توسعه نیروهای تولیدی، استحکام موقعیت ژئوپولیتیکی، و درنتیجه، ایجاد زندگی بهتری برای مردم چین است. و «خودش را به زنجیره‌های تولید جهانی پیوند دهد، تا آسیای شرقی را به بازارهای آمریکا و دیگران متصل کند، و بدین ترتیب چین را بعنوان پایگاهی تولیدی برای اقتصاد جهانی تبدیل کند، زیرا این امر موقعیت آمریکا جهت تحمیل انزوای یک جنگ سرد جدید را بسیار سخت‌تر می‌سازد.»

بعلاوه، ادغام در اقتصاد جهانی به چین اجازه داده است که بخشی از «انقلاب بی‌سابقه تکنولوژیک جهانی باشد، و میان‌بُری برای چین ارائه دهد که به تحولات صنعتی خود سرعت دهد و ساختار اقتصادیش را به روز کند.»

دلیل اصلی «گشایش»، فرصتی جهت یادگیری سریع از تحولات کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی در علم و تکنولوژی بود. چین که پس از انقلاب ۱۹۴۹ توسط کشورهای غربی محاصره شده بود، و بعد هم متعاقب انشعاب چین و شوروی، که حمایت شوروی از چین قطع شد، اما در سال ۱۹۷۸، باوجود پیش‌رفت‌های بزرگ و توسعه استاندارد زندگی برای مردمش که خیلی جلوتر از برخی کشورهای دیگر در سطح مشابه بود، باز هم از نظر تکنولوژیکی نسبتا عقب‌مانده بود.

تجارت با سرمایه‌گذاران خارجی به شیوه ای تنظیم شده بود تا کمپانی‌های خارجی که سعی می‌کردند سرمایه‌هایشان را در چین توسعه دهند، مجبور بودند که مهارت‌ها و تکنولوژیشان را به اشتراک بگذارند و تحت مقررات چین عمل کنند.(۳۷)

«سرمایه‌گذاری خارجی به شیوه ای تنظیم شده بود که با برنامه‌ریزی توسعه دولتی هم‌آهنگ باشد. انتقال تکنولوژی و دیگر نیازمندی‌های کارآیی(اجرایی)– شرایطی را جهت سرمایه‌گذاری خارجی بهمراه داشت تا اطمینان حاصل شود که کشور میزبان از سرمایه‌گذاری خارجی منفعت ببرد، مانند استفاده از درون‌گذاشت تولیدی، یا استخدام مدیران بومی رواج داشت که هنوز هم امروزه موضوع مناقشه با آمریکاست» (۳۸)

هرچند احتمال دارد که سرمایه‌گذاران خارجی علاقه‌مند نبوده که اسرار تکنولوژیکی خودشان‌را فاش کنند، اما آن‌ها چاره ای نداشتند. «درحالی‌که چین قدرت‌مندتر شده است، بیش از پیش بر تقاضایش جهت انتقال تکنولوژی اصرارمی‌ورزد، و گرچه احتمال دارد که کمپانی‌های خارجی شکایت کنند، اما معمولا موافقت می‌کنند.»(۳۹) جهت نمونه، «برای دست‌رسی به بازار گسترده وبسرعت در حال رشد چین، بوئینگ مجبور شد که به تولید کننده اصلی هواپیمای چینی در شیان(Xian) کمک کند تا پیوسته ظرفیت تولید قطعات یدکی و سپس بخش‌های کُل هواپیما، و در نهایت جهت توسعه ظرفیت تولید هواپیمای کامل در چین کمک نماید. کمپانی موتور فورد جهت کسب حق سرمایه‌گذاری در تولید خودرو در چین، مجبور شد که نخست برای چندین سال متمادی در ارتقاضای ظرفیت تکنیکی– فنی صنعت قطعات یدکی خودرو چین در یک‌سری سرمایه‌گذاری‌های مشترک، سرمایه‌گذاری کند.»(۴۰)

اینک، چهار دهه پس از گشایش، چین به یکی از مخترعان پیش‌رفته جهان در علم و تکنولوژی تبدیل شده است؛ چین از طریق ادغام استراتژیک و علمی خود به زنجیره ارزش جهانی‌شده ملحق شده است، و درحالی‌که همواره درگیر معامله سختی‌ست، اما مُدام یاد می‌گیرد، و تمرکزش را بر احتیاجات جمعیت خود حفظ می‌کند.

وفاداری به مارکسیسم

یگانه راه نجات چین سوسیالیسم است، و فقط سوسیالیسم چینی می‌تواند کشورمان را به سمت وسوی توسعه رهنمون سازد– و این امرواقعیتی‌ست که از طریق تجربه و عمل‌کرد بلندمدت حزب و دولت کاملا به اثبات رسیده است.(شی جین پینگ)(۴۱)

طی چهار دهه رفرم و گشایش، حزب کمونیست چین وفادای و تعهدش را نسبت به مارکسیسم حفظ نموده است. دنگ شیائوپینگ از همان ابتدای پروسه رفرم‌ها سرراست گفت که چین: «باید مسیر سوسیالیستی را حفظ نماید. اما اینک برخی از افراد علنا می‌گویند که سوسیالیسم نسبت به کاپیتالیست عقب‌افتاده است. ما باید به این مشاجره پایان دهیم… عدول از سوسیالیسم، چین را بناگزیر به نیمه‌فئودالیسم و نیمه‌استعماری برمی‌گرداند. اکثریت قاطع خلق چین هرگز اجازه چنین بازگشتی را نخواهند داد… گرچه این واقعیتی است که چین سوسیالیستی از کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی در اقتصاد، تکنولوژی و فرهنگ عقب‌مانده است، اما این امر نه بخاطر سیستم سوسیالیستی، بل‌که اساسا به علت توسعه تاریخی چین، قبل از رهای و استقلال است؛ عقب‌ماندگی چین ناشی از عمل‌کرد امپریالیسم و فئودالیسم است. انقلاب سوسیالیستی تا حد‌زیادی شکاف در توسعه اقتصادی بین چین و کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی را محدود کرده است»(۴۲)

امروزه، این امر بوسیله رهبری کنونی بازگو می‌شود. همان‌گونه شی جین پینگ می‌گوید: «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی، سوسیالیسم است و نه چیز دیگری. نباید اصول اساسی سوسیالیسم علمی را رها کرد؛ در غیراین‌صورت، این دیگر سوسیالیسم نیست.»(۴۳)

مارکسیسم در هیچ کشوری از جهان باندازه چین مورد مطالعه قرار نگرفته است. پریزدنت شی جین پینگ دکترای فلسفه مارکسیستی دارد. مارکسیسم بخشی اصلی از برنامه تحصیلی در هر سطح از سیستم آموزشی چین است. ضروری‌ست که ۹۰ میلیون اعضای حزب کمونیست چین درگیر مطالعات مارکسیستی باشند. شی جین پینگ می‌گوید، کُل حزب باید بخاطر داشته باشد: «آن‌چیزی‌که ما در چین می‌سازیم، سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی است، نه یک ایسم دیگری.»(۴۴).

حزب کمونیست چین واقع، خودرا بعنوان «وارث وفادار سرزنده مانیفیست کمونیست» می پندارد.(۴۵) مارکس بعنوان «بزرگ‌ترین متفکر عصر جدید درنظر گرفته می‌شود.» (۴۶)

آن چیپ‌هایی که از سوسیالیسم کنونی چنین پشتیبانی نمی‌کنند، ممکن‌ست که اعلامیه‌های رسمی رهبری چین را به ریش‌خند بگیرند، اما مطمئناً طبقه کاپیتالیست بین‌المللی آن‌ها را جدی می‌گیرد. جهت نمونه، مقاله اخیر تایمز واشنگتن به تلخی شکایت کرد که «مارکسیسم با زندگی روزمره پرجمعیت ترین کشور جهان بشدت مرتبط است، یک برنامه درسی اجباری در هر سطح از سیستم آموزشی، از کودکستان گرفته تا مدارس عالی تدریس می‌شود. ده‌ها میلیون «استاد سیاسی» اختصاص داده شده در مدارس، میلیون‌ها «کارگر ایدئولوژیک» گمنام در هر سطحی از جامعه، و«کمیسرهای سیاسی» همیشه حاضر در ارتش آزاد‌ی‌بخش خلق– مجموعا بصورت اشتراکی بعنوان روحانیون رسمی مارکسیسم خدمت می‌کنند.»(۴۷)

دشوارست تصور نمود چنان‌چه رهبری سیاسی چین قصد نابودی مارکسیسم را داشته باشد، پس چرا تا این اندازه آن را ترویج می‌کند. توضیحی بمراتب محمتل‌تر این‌ست‌که آن‌ها در وفاداری و تعهدشان به سوسیالیسم به تقویت آن مصمم واصیل هستند. منفی‌بافان و ناب‌گرایان، نقایص و ناسازگاری‌ها را برجسته می‌کنند، اما این موضوعی تازه یا جالب نیست. «درواقع، سوسیالیسم موجود همواره کم‌ترازسوسیالیسم مطلوب است، برای این‌که این دقیقاً همان مطلوبی است که در محدوده واقعیت پیاده یا اجرا می‌شود.»(۴۸)

اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی مسیر اقتصادی را اشتباه رفت، اما چین این‌کار را نمی‌کند

رهبران شوروی در دوران پساجنگ در چندین مقطع، مشکلاتی را در اقتصاد اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تشخیص دادند و خواهان تغییرات شدند؛ رفرم‌های گوناگونی صورت گرفت، اما هیچ‌کدام از آن‌ها موفق به شکستن روند رکود و گسترده شدن شکاف باروری با اقتصادهای عمده کاپیتالیستی نشد.

رهبری چین پس از مائو هم مشکلاتی را تشخیص داد(خیلی از آن‌ها قطعا شبیه به آن‌هایی بود که توسط شوروی‌ها شناسایی شده بود)، و هم‌چنین رفرم‌هایی‌که صورت گرفت؛ این رفرم‌ها بشیوه غیرقابل انکاری موفقیت آمیز بود. اگر«ارزش، کیفیت، یا حقیقت چیزی را باید براساس تجربه مستقیم یا براساس نتایج آن قضاوت نمود»(اگر(«اثبات پودینگ – غذای شیرین و خوش‌طعم با آرد، در خوردن آن است – اصطلاح انگلیسی»)، پس بنابراین، از آن‌جایی‌که مسیر اقتصادی چین در رشد سریع، استاندارد زندگی همیشه در حال بهبود و محدود کردن شکاف با کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی بوده است، باید نتیجه‌گیری شود که چینی‌ها پودینگ بسیار بهتری پخته اند.

آیا رفرم ضروری بود؟

سئوال مهم این‌ست‌که آیا در هر مورد رفرم لازم بود یا ؟ به اندازه کافی آسان می‌شود که از تجربه شوروی برون‌یابی کرده و نتیجه‌گیری کنیم که هرگونه دوری جستن از «اقتصاد بشدت متمرکز برنامه‌ریزی شده» مصیبت‌بارست ، برای این‌که اقتصاد شوروی قبل از این‌که خروشچف، لیبرمن و دیگران شروع به سرهم بندی‌کردن رفرم در بازار کنند، بزرگ‌ترین موفقیت‌هایش را کسب نمود.(۴۹)

رابطه بین علت و معلول چیست؟ آیا رکود منجربه رفرم‌ها شد، یا رفرم‌ها باعث رکود گشت؟ کیران و کنی، که خواندن کتابشان، سوسیالیسم خیانت شده، درباره فروپاشی( تخریب) شوروی ضروری‌ست، رفرم‌ها را مقصر می‌دانند:

«حتی هواداران محتاط بازار در زمینه یک برنامه مرکزی حاکم، باید حقایق زشت متعاقب را توضیح دهند. در سه دهه و نیم پایانی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، هرچه روابط بازار بیش‌تر و سایر رفرم‌ها معرفی شدند– رسمی و قانونی در چندین موج از رفرم‌ها(خروشچف، کوسیگین و گورباچف)، آرام، مداوم، و اغلب غیرقانونی از طریق گسترش بازار سیاه (اقتصاد دوم) – نرخ رشد اقتصادی درازمدت بیش‌تر کاهش یافت… درس کلیدی از سقوط( تخریب) شوروی این‌ست‌که روابط بازار باید به حداقل حفظ شود.»(۵۰)

بنابراین، مخالفان سرسخت بازار در زمینه یک برنامه مرکزی حاکم می‌بایستی «حقیقت زشت» را توضیخ دهند که سوسیالیسم بازار چین یک شکست نبوده است، باعث رکود نشده است، منجر به فروپاشی سوسیالیسم نشده است، باعث تضعیف حاکمیت حزب کمونیست نشده است و وحدت ملی چین را تضعیف ننموده است.

جان راس اشاره می‌کند که، بمدت۴۰ سال، از سال ۱۹۷۸، اقتصاد چین بطور میان‌گین سالیانه ۹/۵ درصد رشد داشته، که منجر به افزایش ۳۵ برابری آن شده است.(۵۱) درواقع، درحالی‌که رفرم شوروی مصادف با رکود بود، اما رفرم چین مصادف با رشد بی‌سابقه‌ای شد. روشن است که درواقع ما نمی‌توانیم برداشت کنیم که رفرم‌های بازار ذاتاً بد هستند و منجر به تضعیف سوسیالیسم می‌شوند.

فیلسوف و مورخ مارکسیست ایتالیایی، دومنیکو لوسوردو اشاره می‌کند که در سال‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، اقتصاد بشدت متمرکز شوروی بسیار خوب کار می‌کرد:

«توسعه صنعت مدرن با ایجاد دولت رفاه که حقوق اقتصادی و اجتماعی شهروندان را ضمانت می‌کرد، بطور بی‌سابقه ای درهم ترکیب شده بود.»(۵۲) با این‌حال، بعد از دوره ساخت آتشین سوسیالیسم، متعاقبا جنگ، و بدنبالش بازسازی، «گذار از بحران بزرگ تاریخی به دوره ای ً نرمالً تر آمد که در آن ًشور وشوق توده ها و تعهد به تولید و کار کاهش یافت و بعداً هم ناپدید شد.» در سال‌های پایانی، «اتحاد شوروی با غیبت وعدم شرکت کلان درمحل کار توصیف شده است: نه فقط توسعه تولید رکود داشت، بل‌که دیگر هیچ استفاده ای از اصولی که مارکس می‌گفت سوسیالیسم را به پیش می‌برد، موجود نبود – و دست‌مزد مطابق با کمیت و کیفیت کار داده می‌شد.»

دومنیکو لوسوردو ادعا می‌کند که چین هم در اواخر سال‌های ۱۹۷۰ با مشکلات هم‌سانی مواجه بود:

«چین که از انقلاب فرهنگی بوجود آمده بود، تا حد زیادی شبیه به سال‌های پایانی اتحاد شوروی بود: اصل سوسیالیستی دست‌مزد مطابق با اندازه و کیفیت کار انجام شده بطور قابل ملاحظه ای برچیده شده بود، و عدم علاقه، عدم مشاکت، غیبت و بی‌نظمی در محل کار حاکم بود.» تردیدی نیست که تا سال ۱۹۷۸، تقریباً سه دهه بعد از استقرار جمهوری خلق، چین هنوز تا رسیدن به یک کشور پیش‌رفته راه زیادی در پیش داشت، و گرچه پیش‌رفت‌های فوق‌العاده‌ای از نظر امید به زندگی، آموزش و پرورش و توان‌مندسازی توده ای نائل شده بود، اما «هنوز با چالش‌های بزرگ، با سرانه تولید ناخالص ملی کم‌تر از هند و ۵۴۲ میلیون نفر با کم‌تر از یک دلار در روز زندگی می‌کردند، روبرو بود.»(۵۳).

هنوز صدها میلیون نفر در روستاها زندگی می‌کردند که با شرایط ناامنی غذایی و سکونت بد روبرو بودند.*«اگر ما جهت افزایش تولید، هرکاری را که از دستمان برآید، انجام ندهیم، چگونه می‌توانیم اقتصاد را توسعه دهیم؟ چگونه می‌توانیم برتری سوسیالیسم و کمونیسم را ثابت کنیم؟ چندین دهه است که ما انقلاب کرده‌ایم و سه دهه از ساخت سوسیالیسم می‌گذرد. بااین‌حال، تا سال ۱۹۷۸ میان‌گین دست‌مزد کارگرانمان هنوز فقط ۴۵ یوان(yuan) بود، و اغلب مناطق روستایی ما هنوز در منجلاب فقر گرفتار بودند. آیا این وضعیت را می‌توان برتری سوسیالیسم شمرد؟»(۵۴)

سطوح باروری اندک بود و استفاده از تکنولوژی پیش‌رفته، دهه ها عقب‌تر از آمریکا(و، بطور فزاینده ای از «ببرهای آسیا»- دولت‌های کوچک‌تری بود که فعالانه از طرف آمریکا در توسعه کاپیتالیسم با تکنولوژی پیش‌رفته بعنوان ابزار ممانعت از هرنوع امکان انقلاب سوسیالیستی، حمایت می‌شدند). پیتر نولان بعضی از مشکلات زمینی موجود را شرح م‌یدهد:

«سیستم کم‌ترین علاقه‌ای درمیان تولیدکنندگان به سودمندی در برون‌داد یا بازده کار آن‌ها نداشت. آتمسفر گسترده کم‌بود بمعنای این بود که جهت بخش بزرگی از بازده بازار فروشنده ای موجود بود . مشخص کردن اهداف بازده، بعبارت ساده فیزیکی منجر به گرایش گسترده بسمت و سوی محدود کردن حوزه تولیداتی شد که تولید آن‌ها بسیار آسان‌تر بود. در نتیجه، آشکارست که ترکیبی از کالاهای مصرفی پاسخ‌گوی اخطارهای مصرف کننده نیست و خرابی اقلام بادوام از میزان بالایی برخورداست.»(۵۵)

این مشکلات بسیار شبیه به مشکلات اقتصاد شوروی در سال‌های ۱۹۷۰ بود که پیش‌تر در این مجموعه( مقالات) شرحش رفت.(۵۶) در‌واقع شاید بتوان از تجارب تاکنونی «سوسیالیسم واقعاً موجود» الگویی تشخیص داد: در حالی‌که شدت روی‌کرد داوطلبانه نسبت به تولید برای یک دوره زمانی می‌تواند بسیار تأثیرگذار باشد، اما از بازدهی روبه کاهش رنج می‌برد و نمی‌تواند برای همیشه حفظ شود.

از آن‌جایی‌که چین کشور فقیری‌ست و مسئولیت‌های خطیری جهت برآورده کردن احتیاجات فوری جمعیت کلان خود دارد، فاقد منابع سرمایه‌گذاری سنگین در تحقیق و توسعه بود، و باروری کم بمعنای این بود که نمی‌توانست متعهد به ایجاد استاندارد زندگی شایسته ای برای مردم خود باشد. چین جدا شده از بازار جهانی، قادر نبود سریعاً از دیگران یاد بگیرد یا از تقسیم کار هرچه بیش‌تر جهانی شده، سود ببرد. رهبری پسامائو به این نتیجه‌ رسید که مهم‌ترین گام جهت تحکیم سوسیالیسم و بهبود سریع استاندارد زندگی جمعیت چین، توسعه نیروهای مولده بهرطریق لازم‌ صورت پذیرد؛ بنابراین راه رفرم و گشایش را در پیش گرفت.

موفقیت شگفت‌انگیز رفرم‌های اقتصادی چین

نتایج بسیار ناهم‌سان رفرم‌های روسیه و چین نشان‌گر اهمیت حیاتی انتخاب استراتژی‌ها وراه‌های درست رفرم است. (هو انگانگ)* (۵۷)

همان‌گونه که قبلاً مطرح شد، فعالیت‌های شوروی جهت رفرم‌های اقتصادی موفقیت‌آمیز نبود؛ رفرم‌های موقت دوران خروشچف و برژنف تأثیرات کمی داشت، و رفرم‌های دوره گورباچف اساسا فاجعه‌بار بود. از اواسط سال‌های ۱۹۷۰ به‌بعد، درست موقعی‌که کشورهای کاپیتالیستی به‌منظور دست‌یابی به پیش‌رفت‌های عمده در باروری شروع به استفاده از اهرم تکنولوژی کردند، اقتصاد شوروی وارد دوره ای شد که وسیعا دوره رکود شناخته می‌شود.

جود وُدوارد اشاره می‌کند که:

«اقتصاد شوروی از ۲۰ صد اندازه اقتصاد آمریکا در سال ۱۹۴۴، به اوج ۴۴ درصد اقتصاد آمریکا تا سال ۱۹۷۰(۱۳۵۲ میلیارد دلار به ۳۰۸۲ میلیارد دلار) رسید، اما در سال ۱۹۸۹ به ۳۶ درصد اقتصاد آمریکا( ۲۰۳۷ میلیارد دلار به ۵۷۰۴ میلیارد دلار) عقب افتاده بود، و هزگز نتوانست با سنگینی بار اقتصادی آمریکا رقابت کند.»(۵۸)

برعکس، در چین، «نرخ رشد اقتصادی از ۵ –۴ درصد قابل احترام دوره مائو به رشد نرخ سالانه ۹/۵ درصد بین سال‌های ۱۹۷۸ و ۱۹۹۲ دگرگون شد.» (۵۹)

با مقایسه تولید ناخالص داخلی چین و هند، مارتین ژاک درمی یابد که در سال ۱۹۵۰ – یک‌سال پس از بنیان‌گذاری جمهوری خلق چین و سه سال بعد از استقلال هند – «درآمد سرانه هند تقریبا ۴۰ درصد بیش‌تر از درآمد سرانه چین بود؛ در سال ۱۹۷۸، درآمد سرانه هردو کشور تقریباً برابر بودند. در سال ۱۹۹۹، چین فاصله چندانی از دوبرابر درآمد سرانه هند نداشت، و در سال ۲۰۰۹، بیش از سه و نیم برابر درآمد سرانه هند شده بود.» یک دهه بعد یا دیرتر، سرانه تولید ناخالص داخلی چین حدود ۴/۵ برابرسرانه تولید ناخالص داخلی هند شد. در سال ۱۹۷۸، تولید ناخالص داخلی چین حدود یک چهارم اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود؛ و هنگام فروپاشی( تخریب) اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، تولید ناخالص داخلی چین حدود نصف تولید ناخالص داخلی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود. امروز، تولید ناخالص داخلی چین، بیش‌تر از نُه برابر تولید ناخالص داخلی روسیه است.

اقتصاد چین از سال ۱۹۷۸، بیش‌تر از اقتصاد هر کشور دیگری رشد داشته است؛ هم‌چنین رشد تولید ناخالص داخلی سرانه چین در صدر لیست قرار دارد، و از ۱۵۶ دلار در سال ۱۹۷۸ به ۸۱۲۳ دلار در زمان نگارش این مطلب (سال ۲۰۱۸) رسیده است.(۶۰) این موضوع چین را قطعا در کروشه (براکت) «درآمد متوسط» قرار می‌دهد. در همین زمان، مطابق با مرکز تحقیقات اقتصادی و توسعه، فقر مفرط جهانی در چین تقریباً ۹۴ درصد کاهش داشته است.(۶۱)

در سال ۱۹۷۸، چین هنوز کشور فقیری بود، با نیمی از جمعیت – تقریباً نیم میلیارد نفر– زیر یک دلار – در روز– زیر خط فقر امرار معاش می‌کردند.اما امروزه کم‌تر از ۲ درصد از جمعیت چین زیر خط «فقر مطلق»(که اینک توسط بانک جهانی ۱/۹ دلار در روز تعریف شده) زندگی می‌کنند.

مارتین ژاک نتیجه‌گیری می‌کند:

«مطمئنا تغییر شکل اقتصادی چین با توجه به مقیاس و سرعت خود، شگفت‌انگیزترین رخ‌داد تاریخ بشری‌ست، باوجودی‌که بریتانیا نخستین مورد از تازگی محض بود … اما رشد اقتصادی دیگر، منحصر به چند ًجزیره ً نیست، بل‌که موج‌وار با درجات متفاوت به اکثر استان‌های چین گسترش یافته است… در سال ۱۹۷۸، تولید ناخالص داخلی چین نشان‌گر ۴/۹ درصد از کُل تولید ناخالص جهان بود، اما احتمالاً تا سال ۲۰۲۰ به ۲۰–۱۸ درصدافزایش یابد.» از آن‌جایی‌که درچین بازار قانونی‌ست و بشدت تنظیم شده است، بازار سیاه («اقتصاد دوم» زیرزمینی که سیستم شوروی را بشدت تضعیف نمود، در چین مشکل‌ساز نبود.

پروسه موازی در ویتنام را وینس شرمن به بحث می‌گذارد و می‌نویسد که پیاده‌ساختن تدریجی رفرم‌های بازار به حزب کمونیست اجازه داد که حاکمیت دولت سوسیالیستی را بر بخش خصوصی تضمین کند. «بعلاوه، این امر شرکت‌های سرمایه‌گذار ًاقتصاد دوم ً را مجبور ساخت که از بازار سیاه خارج شوند و آن‌ها را تحت کنترل دولت قرار دهد.»(۶۲)

درحالی‌که دنیای کاپیتالیستی هنوز باید با پس‌لرزه های بحران مالی سال ۲۰۰۸ دست و پنجه نرم کنند، چین و ویتنام پیش‌رفت کرده اند. «درست در مدت چهار سال، از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۱، مطابق با گزارش سازمان ملل، تولید صنعتی چین از ۶۲ درصد سطح آمریکا به ۱۲۰ درصد جهش یافته است.»(۶۳)

بهره‌مند شدن کُل کشور

گرچه عدم برابری بعنوان یک مسئله جدی پدید آمده است، اما رشد چین تنها مختص به نفع عده‌ انگشت شمار از ثروت‌مندان نبوده است. نسبت به ۴۰ سال پیش، تقریباً تمام مردم چین بطور قابل توجهی از لحاظردست‌رسی به غذای کافی و کیفیت خوب، مسکن قابل زیست، لباس کافی، دست‌رسی به خدمات، توانایی به مسافرت، و تسهیلات رفاهی(ماشین رخت‌شویی، تلویزیون و …) وضعیت بهتری دارند.

بموازات با افزایش شمار مشاغل در بخش تولید و خدمات، دولت مبالغ زیادی جهت رفاه اجتماعی خرج می‌کند. نسبت درآمد مالیاتی(درآمدهای مالی) در تولید ناخالص داخلی از ۱۰/۷ درصد در سال ۱۹۹۵ به ۲۰/۴ درصد در سال ۲۰۰۸ جهش یافت.(۶۴)، و سهم عمده ای(سهم شیر) از این درآمد جهت کاهش فقر، خدمات عمومی و(بیمه و بازنشستگی همگانی (تأمین اجتماعی) هزینه می‌شود.

اقتصاددان بانفوذ، هو انگانگ می‌نویسد که:

«مدرنیزه کردن چین مطلقا جهت سود اقشاری از مردم، شهرها، و مناطق آن برنامه‌ریزی نشده است. برعکس اهداف مدرنیزه جهت رفاه مشترک همه مردم، در سراسر مناطق شهری و روستایی و رسیدن به هردو منطقه ساحلی و مناطق گسترده داخلی است. مساوات‌گرایی، مهم‌ترین فرق بین مدرنیزاسیون سوسیالیستی چین و برنامه مدرنیزاسیون کاپیتالیستی کشورهای پیش‌رفته کنونی جهان است.»

شمار افرادی که طی پروسه رفرم‌ها از فقر رهایی یافته‌اند به صدها میلیون نفر می‌رسد. رهبری چین جهت ریشه‌کن کردن کامل فقرمطلق تا سال ۲۰۲۰ هدفی را تعیین نموده است.

اجیت سینگ(Ajit Singh ) می‌نویسد:

«بین سال‌های ۲۰۱۵–۱۹۷۸، درآمد واقعی نیمی از بخش پائینی مزدبگیران چین، ۴۰۱ درصد، درمقایسه با کاهش یک درصدی در آمریکا، رشد داشته است. رشد دست‌مزد ساعتی بخش تولیدی چین نیز از سال ۲۰۰۱، سالانه ۱۲ درصد افزایش داشته است.»(۶۵) بعلاوه، هزینه های دولت جهت تحصیلات(آموزش و پرورش) و مراقبت‌های بهداشتی بسرعت در حال افزایش است.

سوء تغدیه کودکان دیگر موضوعیتی ندارد و متعلق به گذشته است. برمبنای برنامه جهانی عذا، شمار کودکان زیر پنج سال که دچار کم‌بود وزن بودند، بین سال‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۱۰، ۷۴ درصد تقلیل یافت و نرخ رشد کوتاه قدی تا ۷۰ درصد کاهش یافت.

«تغذیه بهتر، سلامتی و کیفیت زندگی کودکان چینی را بطور قابل توجهی بهتر کرده است… از سال ۱۹۹۰، چین به‌تنهایی تقریباً دو سوم کل کاهش شمار افراد کم‌تغذیه در مناطق درحال توسعه را بخود اختصاص داده است.»(۶۶) بطور مفید می‌توان این موضوع را با هند مقایسه نمود، جایی‌که هنوز سوءتغذیه کودکان بشکل تراژدی رواج دارد.»(۶۷)

در نخستین سال‌های جمهوری خلق چین، تصمیمی گرفته شد که بر آموزش ابتدایی و متوسط تأکید داشت و تضمین شود که هرفردی حداقل چند سال تحصیل کند. مطمئناً این امر بهترین راه استفاده از منابع در آن‌زمان بود، اما نتیجه‌اش این بود که چین جوانان شایسته و متخصص بسیار کم داشت. در دهه های اخیر، دولت به دانش‌کده و دانش‌گاه بیش‌تر تمرکز کرده است، و در نتیجه، اینک میزان پذیرش در مؤسسات آموزش عالی، ۴۳ درصد فارغ التحصیلان دببرستانی هستند.

«۸ میلیون دانش‌جو از دانش‌گاه‌های چین در سال ۲۰۱۷ فارغ التحصیل شدند که یک رکورد تاریخی بود. این تعداد تقریباً بیش از ده برابر سال ۱۹۹۷، و بیش از دوبرابر شمار دانش‌جویانی است که امسال در آمریکا فارغ التحصیل می‌شوند.»(۶۸) میزان پذیرش مهدکودک‌های پیش‌دبستانی نیز برای یک کشور در حال توسعه بشدت بالا، و به ۷۷ درصد رسیده است.(۶۹)

معیار مفیدی که در سال‌های اخیر رایج شده است، شاخص توسعه انسانی(اچ دی آی-The Human Development Index) است، ترکیبی از امید به زندگی، سطح آموزش و پرورش و درآمد سرانه است. چین از لحاظ شاخص توسعه انسانی از میزان ۴۰۷/. در سال ۱۹۸۰، امروز به ۷۲۷/. رسیده است(جهت اهداف جای‌گاه جهانی، نروژ در بالای جدول با ۹۴۹/. و جمهوری آفریقای مرکزی در پایین جدول با ۳۵۲/. قرار دارند). افزایش شاخص توسعه انسانی چین را تنها کشوری می‌سازد که با جهش از گروه رتبه شاخص توسعه انسانی «پائین» در سال ۱۹۹۰ به گروه شاخص توسعه انسانی «متوسط» حرکت نموده و امروز در گروه شاخص توسعه انسانی «بالا» است (نیاز جهت گروه شاخص توسعه انسانی «بسیار بالا» ۸۰۰/. است– بنطرم‌یرسد که چین تا چند سال دیگر به گروه شاخص توسعه انسانی «بسیار بالا» برسد).

از شروع پروسه رفرم‌ها، عدم تساوی درآمدها، پیوسته افزایش یافت – همان‌گونه‌که انتظارش می‌رفت، یک عارضه جانبی ناخوش‌آیند بود که به شرکت‌های خصوصی و خارجی اجازه سرمایه‌گذاری داد. میزان درآمد در سال‌های ۲۰۰۰ به سطوح شگفت‌انگیزی افزایش یافت، اما مطالعات متعدی نشان می‌دهد که اینک با گسترش مشاغل و سرمایه‌گذاری درون‌بومی، شروع به کاهش کرده است.(۷۰)

پیش‌نهاد جدال برانگیز دنگ که معتقد بود: «باید به برخی از مردم مناطق روستایی و شهرها اجازه داده شود تا قبل از دیگران ثروت‌مند شوند» (۷۱)، در عمل بخوبی کار کرده است. شهرهای کنار رودخانه و ساحلی، مخصوصا شانگهای، شنژن و گوانژ، از بقیه شهرها سبقت جستند، و سرمایه‌گذاری‌های گسترده ای را جذب نمودند و بسرعت توسعه یافتند. اما حالا، «شرکت‌ها، تولیدشان را به استان‌های داخلی منتقل می‌کنند، ولی مقابل، گوانگدونگ بدنبال حرکت بسوی نردبان ارزش، توسعه صنایع خدماتی خود و تغییر در مناطق جدید تولید است که بجای کار سخت مردم و کارگران مهاجر از استان‌های دور، بر طراحی و تکنولوژی متکی است.»(۷۲) در همین اثنی، درآمد مالیاتی بسیارافزایش یافته حاصل از آن‌هایی است که «اجازه یافتند قبل از دیگران ثروت‌مند شوند»، براساس فرمول مورد توافق در ابتدا، یعنی «بنفع مردم، بخش کوچکی جهت تقویت دفاع ملی و بقیه‌اش جهت توسعه اقتصادی، آموزش و پرورش و علم و ارتقای سطح استانداردهای زندگی و سطح فرهنگی مردم هزینه شده است.»(۷۳) از این بابت، چین یکی ازمعدود کشورهایی در جهان است که مفهوم ثروت *«قطره قطره ای»(rickling down) خیال محض نیست.

*تئوری قطره قطره‌ای(The trickle-down theory) نظریه‌ای است که نشان می‌دهد مزایایی که به افراد بالای یک سیستم داده می‌شود، در نهایت به افراد پایین‌تر از سیستم منتقل می‌شود. به عنوان مثال، اگر ثروت‌مندان کاهش مالیات دریافت کنند، با ایجاد شغل، این مزایا را به فقرا منتقل می کنند.

(https://www.collinsdictionary.com/dictionary/english/trickle-down)

لوسوردو اشاره می‌کند که نابرابری را باید در هردو، در یک جامعه مشخص و در سطح جهانی درنظر گفت – «نابرابری موجود در سطح جهانی، بین کشورهای توسعه‌یافته ترین و کشورهای کم‌تر توسعه یافته.»

از نظر چشم انداز جهانی، چین در کاهش نابرابری سهم خارق‌العاده ای داشته است و با توجه به استاندارد زندگی مردمش در حال نزدیک شدن به اروپای غربی است.

لوسوردو جهت درک بهتر از نابرابری در خود چین از مثال قدرت‌مندی استفاده می‌کند:

« دو قطار را درنظر بگیریم که از ایستگاهی بنام ًکم توسعهً، به سمت ایستگاهی بنام ًتوسعهً حرکت می‌کنند. یکی از قطارها سریع‌السیرست، درحالی‌که قطار دیگر کندترست: متعاقبا، فاصله بین دوقطار کم‌کم بیش‌تر می‌شود. چنا‌ن‌چه وسعت قاره‌ای چین و تاریخ مشقت‌بارش را درنظر بگیریم، چرایی این تفاوت را می‌توانیم به آسانی توضیح دهیم: مناطق ساحلی، که از پیش زیرساخت (البته ابتدایی) داشته اند، و از دست‌رسی آسان‌تر وامکان تجارت با مناطق توسعه یافته لذت می‌بردند، در موقعیت بهتری از مناطق کم‌تر توسعه‌یافته سنتی قرار دارند که محصور در خشکی‌اند و با کشورها و مناطقی همسایه‌اند که با رکود اقتصادی مشخص شده اند. روشن است فاصله بین دو قطاری‌که با سرعت‌های متفاوت حرکت می‌کنند عریض‌تر می‌شود، اما ما باید سه نکته اساسی را در نظر بگیریم:

اولا، مسیر(توسعه) شبیه بهم است؛

ثانیا، این‌روزها، رشد درآمد برخی از مناطق داخلی، سریع‌تر از مناطق ساحلی است؛

ثالثا، بدلیل پروسه شهرنشینی چشم‌گیر(که جمعیت را به توسعه‌یافته ترین ناحیه‌ها و مناطق سوق می‌دهد)، قطار سریع‌تر تمایل دارد که مسافران بیش‌تری را سوار کند. چنان‌چه چین را بعنوان یک کل درنظر بگیریم، تعجبی ندارد که ما شاهد رشد ثابت و قابل ملاحظه‌ای از طبقه متوسط، هم‌چنین توزیع گسترده‌تر حمایت اجتماعی و ویژگی‌های دولت رفاه باشیم.»(۷۴)

پیش‌تاز جهانی در علم و تکنولوژی

به دلایلی که پیش‌تر در این مجموعه مقالات به آن پرداخته‌ایم، اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی هرگز نتوانست از لحاظ تکنولوژی و باروری(بهره‌ وری) به پای قدرت‌های بزرگ امپریالیستی برسد. ازاواخر سال‌های ۱۹۷۰ ببعد، اختلاف تکنولوژیکی بین اتحاد شوروی و آمریکا شدت رشد کرد. اما، در چین، سطوح باروری و ابداع(بهره‌ وری و نوآوری) در حال رسیدن به پیش‌رفته‌ترین کشورهای کاپیتالیستی است.

چین درحالی‌که در نخستین دهه‌های رفرم‌ها بر «انتقال تکنولوژی» وفراگیری از آمریکا و ژاپن متمرکز بود، اما در سال‌های اخیر«با مداومت از نردبان تکنولوژی بالا رفته است».

چند سال پیش مارتین ژاک نوشت که:

«این یک خیال واهی است که فکر کنیم چین برای همیشه در دامنه تکنولوژی گرفتار شود. به موقع به یک قدرت تکنولوژیک مقتدر تبدیل می‌شود.»(۷۵) این پروسه هم‌اکنون در جلوی چشمانمان انجام می‌گیرد.

فیلیپ بال نویسنده پیش‌کسوت علم، اشاره می‌کند که:

«پشتیبانی از این عقیده قدیمی که چین… قادرست کُپی‌برداری کند، اما نمی‌تواند نوآوری داشته باشد، مطمئناً امروزه اشتباه است. چین در چندین زمینه علمی پیش‌تاز است و دیگران می‌توانند پیروی کنند. در سفری که در سال ۱۹۹۲ از آزمایش‌گاه‌های چینی داشتم، فقط آن‌چیزهایی را که در دانش‌گاه گل سرسبد پکن دیدم با آن‌هایی که ممکن‌ست در یک دانش‌گاه خوب در غرب یافت، قبل مقایسه بودند. منابعی را این‌روزها دانش‌مندان برجسته چین در اختیار دارند، مایه حسادت هم‌تایان غربی آن‌هاست.»(۷۶)

در سال‌های ۱۹۸۰، زیرساخت‌های شوروی شروع به ریزش کرده بودند، در حالی‌که امروزه زیرساخت‌های مدرن چین دارای رُتبه جهانی هستند. جهت نمونه، اگرچه که چین تا سال ۱۹۹۹ دارای ریل قطار سریع‌السیر نبود، اما اینک بیش از۲۵ هزار کیلومتردارد، که برابرست با دو سوم راه آهن کُل جهان.(۷۷)

شمار کاربران اینترنی چین حدود سه برابر تعداد کاربران اینترنتی در آمریکاست (سرانه چین اندکی عقب‌تر از آمریکاست، اما با توجه به «شکاف نسبی در شمار کاربران اینترنت بین چین و آمریکا در سال ۱۹۹۳، هنوز هم عالی‌ و بافاکتور ۳۰۰۰ بود.»(۷۸)

چرا رفرم‌های شوروی شکست خورد، اما رفرم‌های اقتصادی چین موفق شد؟

استراتژی رفرم‌هایی که چین از سال ۱۹۷۸ دنبال نمود، از نظر ظاهری مشابه پرسترویکای گورباچف بودند؛ اما بااین‌حال، اختلاف‌های ژرفی بین عمل‌کردهای چین و شوروی وجود دارد که به ما در درک موفقیت چشم‌گیر چین و شکست کامل شوروی کمک می‌کند.(۷۹)

کمونیست پیش‌کسوت روسی، گنادی زیوگانوف معتقدست که یک رفرم اقتصادی موفق مستلزم «برنامه ای بخوبی توسعه یافته و اهداف دقیق تعریف شده؛ تیمی از بهسازگران قوی و بسیار روشن‌فکر؛ سیستمی قوی و مؤثر جهت کنترل حوادث سیاسی است؛ که شیوه های ایجاد رفرم‌ها را کاملا و بدقت بررسی کند؛ رسانه‌های جمعی را جهت توضیح معنا، اهداف، و پیامدهای رفرم‌ها برای دولت بعنوان یک کُل و برای افراد بویژه جهت مشارکت هرچه ممکن مردم در پروسه رفرم‌ها بسیج کند؛ تا جهت حفظ و توسعه ساختارها، روابط، روی‌کردها، روش‌ها، و شیوه‌های زندگی، مورد رضایت اکثریت مردم باشد.»(۸۰)

همه این عوامل در چین بکار گرفته شد، ولی آشکارا در اتحاد شوروی گورباچف غایب بودند. گورباچف اشخاص را نه براساس شایستگی‌هایشان، بل‌که براساس حمایت غیرانتقادی‌شان از دستور کارش انتخاب نمود. گورباچف ساختارهای دولتی موجود و آزموده شده را را بسیج نکرد، برعکس بدنبال تضعیف آن‌ها بود. رسانه‌ها جهت متحد کردن مردم در پشت برنامه توسعه بکار گرفته نشدند، بل‌که جهت تحقیر حزب کمونیست استفاده شد. برنامه اقتصادی منسجم نبود و در معرض تغییر جهت ناگهانی بود. مردم به‌هیچ وجهی جهت مشارکت دعوت نمی‌شدند مگرانجام چیزی‌که به آن‌ها گفته شده بود.عواقب آن،«به‌رخ کشیدن غرور سیاسی، عوام‌فریبی، و بی‌نظمی– دیلتانیسم بود که بتدریج کشور را ازپا درآورد و فلج نمود»(۸۱)

اما روی‌کرد چین بسیار محتاطانه و پراگماتیک، «برمبنای روی‌کردی گام بگام، تدریجی و تجربی بود.

اگر رفرمی کارآیی داشت، به حوزه‌های جدید تعمیم داده می‌شد؛ و اگرهم شکست می‌خورد، رها می‌شد.»(۸۲) همه اصلاحات می‌بایستی در عمل مورد آزمایش قزار گیرد، و همه نتایج می‌بایستی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و از آن‌ها عبرت گرفت. اقتصاددان پیش‌گام دوران دنگ، چن یون، در سال ۱۹۸۰ اظهار نمود که:

«از آن‌جایی‌که ممکن‌ست با بسیار مشکلات پیچیده مواجه شویم، باید آهسته و پیوسته گام برداریم. بنابراین نباید عجله نمود… ما باید با تجارب حرکت کنیم، تجربیاتمان‌ را هرازچندگاهی بررسی کنیم، وهرزمانی‌که به اشتباهاتی برخوردیم، درستشان کنیم، تا اشتباهات کوچک به اشتباهات بزرگ تبدیل نشوند.»(۸۳) کارها دقیقاً بدین‌صورت ادامه یافت.

رفرم‌های گورباچف بی‌مهارت، از بالابه پائین، و بدون مشورت با مردم یا تلاش جهت جمع‌آوری بازخورد انجام گرفت. اما درهمین‌حال در چین، بساری از ایده‌های کلیدی «ریشه‌های مردمی داشت. ما آن‌ها را تنظیم می‌کردیم و به سطح دستورالعمل‌های کل کشور می‌رساندیم. تنها معیار حقیقت، آزمودن است.» (۸۴)

در حالی‌که (در شوروی)، «گورباچف اشتباه فاجعه‌باری کرد و سعی نمود که کارهای بسیار زیادی را خیلی سریع انجام دهد.»(۸۵)، در چین، رفرم‌ها صبورانه، تدریجا افزایشی و نتیجه‌گرا بودند.

رهبرهای چین به ایده‌های بومی خود باور داشتند و به ستاره‌های جوان اقتصاد غرب، که در آن‌موقع در تبعیت‌ خود نسبت به «ارتدوکسی جدید» نئولیبرالیسم تقریباً متفق القول بودند، کوچک‌ترین توجهی نکردند. مطمئنا، (خزانه) دولت که هم‌چنان در هردو مسیر استراتژیک و کنترل روزمره اقتصاد بزرگ‌ترین بازی‌گرست، خالی نشد. این امر در تضاد با مسیر اتحاد شوروی بود، جایی‌که که اقتصاددان‌های تیم گورباچف به طلسم نئولیبرالیسم گرفتار شدند به این نتیجه‌گیری رسیدند که برنامه‌ریزی و راهنمایی دولتی زیان‌آورست.

اقتصاددان مارکسیست، مایکل روبرتس مشاهده می‌کند که برچیدن ناگهانی آژانس‌های برنامه‌ریزی بوسیله گورباچف «منجر به تحریک تقاضای شدید داخلی مزمن و نیاز به واردات خارجی گشت»، و اقتصادی شوروی از درون فروپاشید.

در همین اثنی، برعکس این امر در چین ُخ داد، جایی که «تقلیل محدودیت‌ها بر توسعه سرمایه خصوصی با کنترل دولتی و سرمایه‌گذاری هنگفت و برنامه‌ریزی شده تحت رهبری دولت ترکیب شد.»(۸۶)

اقتصاددان‌های شوروی از اصول برنامه‌ریزی مرکزی به اصول نئولیبرال گذر کردند و قادر نشدند روی‌کردهای خلاقی بیابند که نقاط قوت و ضعیف موجود را به درستی بشناسند. عمل‌کرد چینی‌ها این بود که «نباید از برترها و کتاب‌ها اطاعت کورکورانه کرد؛ بل‌که باید از حقیقت و واقعیات پیروی نمود؛ باید تبادل، سنجش، و تکرار بهره گرفت.»(۸۷)

تیم گورباچف هرگز قادر نشد جهت طرحهایشان به اجماع برسد؛ آن‌ها فقط کسانی را جمعا به حاشیه راندند که در حزب کمونیست با آن‌ها موافق نبودند. متعاقبا، هرگزهیچ وحدت واقعی در مورد هدف پرسترویکا وجود نداشت. در چین، عمل‌کرد تدریجی و نتیجه‌محور به رهبری ارشد اجازه داد تا بر کمیته مرکزی، رهبران منطقه ای و صفوف حزب پیروز شود.

چین نه حاکمیت حزب کمونیست را زیرسئوال می‌برد و نه به تاریخ خود حمله می‌کند

«چنان‌چه چین به لیبراسیون(آزادسازی) بورژوایی اجازه (فعالیت) می‌داد، بناچار غوغا می‌شد. ما نمی‌توانستیم هیچ‌کاری انجام دهیم، و همه اصول، سیاست‌ها، خطمشی و استراتژی توسعه ما محکوم به شکست بود.»(۸۸)

در قسمت پنجم این مجموعه مقالات، توضیح بلندبالایی از دوران گورباچف در مورد حمله رهبری ارشد شوروی به حزب کمونیست، زیرسئوال بردن مشروعیت، بازنویسی تاریخ حزب و ایجاد سر‌خوردگی در میان مردم شوروی ارائه شد. حمله به حزب باصطلاح تحت لوای تقویت دمکراسی انجام گرفت، اما نتایج مشخص نمود که عمیقاا ضددمکراتیک بود.

حزب کمونیست موتور اصلی ترویج نیازها و ایده‌های طبقه کارگر بوده است؛ اما وقتی که حزب کمونیست به حاشیه رانده شد، کارگران دیگر هیچ ابزار علنی جهت سازمان‌دهی در دفاع از منافعشان نداشتند. این امر فضای جامعه را بر روی اقلیتی پروکاپیتالیست باز نمود که قدرت سیاسی را بدست گرفتند و درنهایت کشور را تجزیه کردند و سوسیالیسم را برچیدند.

رهبریت چین به این درک رسیده بود که جمهوری خلق چین بدون رهبری بی چون و چرای حزب کمونیست نمی‌تواند زنده بماند. دنگ «عقیده داشت که ضروری‌ترین وظیفه، بهبود شرایط امرار معاش مردم است. از نظر دنگ، همه رفرم‌های دیگر، از جمله رفرم‌های سیاسی، باید در خدمت این هدف اصلی باشند. وی براین باورد بود که تقلید از مدل غربی و قرار دادن رفرم‌های سیاسی در صدر دستور کار، مشابه کاری‌که شوروی در آن‌زمان کرد، مطلقا احمقانه است. درواقع، این عینا کامنت دنگ در باره گورباچف پس از دیدار آن‌ها بود: «شاید این مرد زیرک بنظر برسد، اما در‌واقع نادان است.»(۸۹)

در یک فضای اقتصادی درحال تغییر، جایی‌که درآن‌جا کاپیتال خصوصی انباشته می‌شود، و طبقه جدیدی از سرمایه‌گذاران کارآفرین پدید می‌آید، تداوم حاکمیت حزب کمونیست ضرورت دارد تا اطمینان حاصل شود که توسعه بنفع توده هاست و این‌که صاحبان جدید کاپیتال نتوانند ازنظر سیاسی حاکم گردند. بعلاوه، رفرم‌های اقتصادی موفقیت آمیزبه ثبات سیاسی نیاز دارد.

عملاً درهرسخن‌رانی مهمی درباره مسیر توسعه چین از سال ۱۹۷۸ تا هنگام مرگش در سال ۱۹۹۷، دنگ اصرار داشت، از چهار اصل اساسی (اصول کاردینال) پیروی شود:

۱) دفاع از مسیر سوسیالیستی؛

۲) حفظ دیکتاتوری پرولتاریا(حکومت طبقه کارگر)؛

۳) حفظ رهبری حزب؛ و

۴) پای‌بندی به مارکسیست– لنینیست و تفکر مائو تسه تونگ.

موقعی‌که از اهمیت دولت کارگری صحبت می‌شد، دنگ سخنانش را کوتاه نمی‌کرد:

«امروزه مردم چین نیازمند چه نوع دمکرسی هستند؟ این امر فقط می‌تواند دمکراسی سوسیالیستی، دمکراسی خلقی باشد، و نه دمکراسی بورژوایی، دمکراسی اندیویدوالیسم(فردگرایی)… منافع شخصی باید تایع منافع جمعی، منافع جزء به منافع کُل، و بی‌درنگ به منافع بلندمدت باشد. بعبارتی دیگر، منافع اقلیت باید تابع منافع اکثریت باشد، و منافع جزء تابع منافع کلان باشد… هنوز هم ضروری‌ست که دیکتاتوری پرولتاریا را بر همه عناصر ضدسوسیالیستی اعمال کرد… واقعیت این‌ست‌که بدون دیکتاتوری پرولتاریا نمی‌توان سوسیالیسم را بنا کرد.»(۹۰)

وقتی‌که چند سال بعد، زمانی‌که برخی از مردم خواهان خاتمه دادن به حکومت حزب کمونیست و حرکت چین بسمت و سوی سیستمی پارلمانی به سبک و سیاق غربی شدند، دنگ تکرار نمود:

«مسیر مدرنیزاسیون و سیاست گشایش ما نباید شامل لیبراسیون بورژوایی باشد… هدف ما ابداع یک محیط سیاسی باثبات است؛ زیراکه در یک محیط سیاسی بی‌ثبات، غیرممکن‌ست که ما بتوانیم به بنای سوسیالیسم ادامه دهیم یا هر کار دیگری را انجام دهیم. کار اصلی ما آبادانی کشورست، و کارهای کم اهمیت‌تر باید تابع آن شوند… در چین، لیبرالیزاسیون بورژوایی بمعنای پیمودن مسیر کاپیتالیستی است که منجر به چنددستگی می‌شود.»(۹۱) این کلمات در سال ۱۹۸۵، دو ماه بعداز آن بیان شد که میخائیل گورباچف ، دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی شد. ایکاش گورباچف بیش‌تر تحت تأثیر عمل‌کرد چین قرار می‌گرفت.

چین مانند شوروی به تاریخ خودش حمله نکرده است. اگرچه که رهبری چین از بعضی از سیاست‌های خاص مائو(بویژه از جهش بزرگ بجلو و انقلاب فرهنگی) انتقادات جدی کرده است‌(۹۲)، اما هرگز نه مائو را انکار کرد و نه مبانی اساسی ایدئولوژیک سوسیالیسم چین را تضعیف نمود.

نقل قول دیگری از دنگ:

«افکار مائوتسه تونگ در گذشته، نه فقط منجر به پیروزی انقلاب شد؛ بل‌که این( پیروزی) یک دارایی ارزش‌مند برای حزب کمونیست چین و کشورمان بوده – و خواهد بود. بهمین علت‌ است که ما پُرتره صدر مائو را بعنوان نماد کشورمان برای همیشه بر روی دروازه تیانامین(آسمانی) حفظ می‌کنیم، و همواره از وی بعنوان بنیان‌گذار حزب و دولتمان یاد می‌کنیم … ما با صدر مائو آن رفتاری را که خروشچف با استالین کرد، نمی‌کنیم.»(۹۳)

هردو، خروشچف و گورباچف فکر می‌کردند که با لکه‌دار کردن سابقه تاریخی حزب کمونیست شوروی می‌توانند به جمع‌آوری نیروها جهت ساخت یک سوسسیالیسم جدید کمک کنند؛ آن‌ها اشتباه کردند. شی جین پینگ از طرفی دیگر، سخت کوشیده است که استمرار بین دوران مائو و دوران پسامائو را برجسته نماید:

«هر دو فاز– بلافاصله بهم مرتبط و متمایز از یک‌دیگرند– هردو در بنای سوسیالیسم اکتشاف‌های عمل‌گرایانه اند که تحت هدایت رهبری حزب توسط مردم انجام می‌گیرد. اگرچه که این دوفاز تاریخی در هدایت افکار، اصول، سیاست‌ها، و کار عملی خود خیلی متفاوتند، اما به هیچ عنوان از هم جدا یا در تقابل با یک‌دیگر نیستند.»(۹۴) این امر موضعی حاشیه ای نیست، بلکه دیدگاهی است که کم وبیش به اتفاق آرا توسط کمیته مرکزی حزب کمونیست چین مورد قبول قرار گرفته است.

در جای دیگری، شی خاطرنشان می‌کند که:

«یکی از دلایل مهم تجزیه اتحاد شوروی، و تخریب حزب کمونیست اتحاد شوروی، انکار کامل تاریخ اتحاد شوروی، و تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی، انکار لنین و دیگر شخصیت‌های برجسته، و نیهلیسم(پوچ‌گرایی) تاریخی بود که منجر به آشفتگی افکار مردم شد.»(۹۵) اگرچه در چین معاصر آزادی مطبوعات خیلی بیش‌تر از آنی‌ست که در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی وجود داشت، و گرچه ترویج «پوچ‌گرایی تاریخی» برای تحلیل‌گران چینی منفرد غیرمعمول نیست، اما برخلاف اتحاد شوروی، چنین تفکراتی جذابیت بسیار محدودی کسب نمود، زیرا که در شوروی، در اواخر سال‌های ۱۹۸۰، جریان ثابت تبلیغات مسخره ضدکمونیستی جنگ سرد وجود داشت– که بیش‌تر آن از رسانه‌های دولتی سرچشمه می‌گرفت – و تأثیر جدی بر اعتمادعمومی گذاشته بود.

حزب کمونیست چین از بحران مشروعیت رنج نمی‌برد؛ و فوق العاده محبوب‌ست. نظرسنجی‌‌های متعددی ثابت می‌کند که اکثریت قریب به اتفاق مردم چین ازعمل‌کرد دولت در کُل راضی هستند و احساس می‌کنند که زندگی مردم سال به سال بهتر می‌شود.(۹۶)

مارتین ژاک می‌نویسد که مطابق با نظرسنجی سال ۲۰۰۹ هاروارد:

« حدود ۹۵/۵ درصد از چینی‌ها نسبتاً و یا فوق‌العاده از دولت مرکزی راضی بودند… با هر شاخصی، این امر نشان‌گر سطح بسیار بالایی از رضایت مردم است … برخلاف دانش مرسوم غربی، دولت چین از حقانیت بیش‌تری نسبت به هر دولت غربی لذت می‌برد، حتی اگر کاملاً از دمکراسی به سبک و سیاق غربی خبری نباشد… حاکمیت حزب کمونیست دیگر مورد شک و تردید نیست: با توجه به تغییر و تحولی که حزب کمونیست بر آن حاکم شده است، از قدرومنزلتی لذت می‌برد که انتظار می‌رود.»(۹۷)

دولت چین ثابت نموده است که در برخورد با موضوعاتی‌که برای مردم مهم است، بسیار مفید بوده است، از فقرزدایی گرفته تا حفاظت از وحدت ملی، از برخورد با فساد گرفته تا ایجاد شرایط بهبود مداوم کیفیت زندگی. در حالی‌که حزب کمونیست اتحاد شوروی در دهه ۱۹۸۰ شکننده تر و کم محبوب‌تر می‌شد؛ حزب کمونیست چین هم‌چنان نیرومندتر، مفیدتر، و محبوب‌تر می‌شود.

چین قادر شده است مانع «جنگ سرد» یک ابرقدرت شود

جنگ، آخرین چیزی‌ست که چین می‌خواهد. چین خیلی فقیرست و خواهان توسعه است؛ و بدون محیطی آرام نمی‌تواند توسعه یابد. از آنجایی‌که ما خواهان محیطی صلح آمیز هستیم، و ما باید با تمام نیروهای جهان جهت صلح هم‌کاری کنیم.»(۹۸)

یکی از مشغله‌های کشورهای سوسیالیستی از سال ۱۹۱۷ به این‌سو ضرورت حفظ روابط صلح آمیز با جهان امپریالیستی بوده است. تمام رهبران سوسیالیست – لنین، استالین، مائو، هوشی مین، کیم ایل سونگ، ازجمله فیدل کاسترو– همگی تا آن‌جایی که ممکن بوده است، از هم‌زیستی مسالمت آمیز پیروی کرده اند (اگرچه «برای رقص تانگو دو نفر لازم‌ست»، مانند ضرب المثل فارسی که می‌گوید:«یک‌دست صدا ندارد»، هم‌زیستی مسالمت‌آمیز اغلب تا حد زیادی غیرواقعی یا توهم‌آمیز بوده است).

مائو بطور ضمنی اهمیت صلح بین‌المللی جهت توسعه چین را در آغاز سال‌های ۱۹۷۰ درک کرد، وقتی‌که هنری کسینجر از پکن دیدار کرد و نهایتا راه جمهوری خلق چین را جهت داشتن جای‌گاهی در سازمان ملل هموار نمود. ادامه معاشرت‌های آمریکا و چین در سرتاسر سال‌های ۱۹۷۰، منجر به ایجاد روابط رسمی دیپلوماتیک بین چین و آمریکا در سال ۱۹۷۹ شد. چین از آن‌زمان در «بازی ظریف» با جهان کاپیتالیستی، کار قابل‌توجهی انجام داده است، و در حالی‌که به مسیر توسعه خود وفادار بوده است، از تسلیم شدن در برابر فریب‌های لیبرالیسم به سبک و سیاق غربی اجتناب می‌کند.

البته که هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بمعنای برخی سازش‌های آزاردهنده بوده است، و این‌که چین اساساً از هرگونه ادعایی بر رهبری انقلابی جهانی چشم‌پوشی کرد. اتحاد شوروی بعنوان مرکز جهانی نیروهای مترقی مسئولیت سنگینی بعهده داشت، همبستگی عملی گسترده ای را به کشورهای سوسیالیستی، جنبش‌های آزادی‌بخش ملی و دولت‌های مترقی سراسر جهان ارائه داد– ازجمله از سال ۱۹۴۹ تا سال ۱۹۵۹ حمایت اقتصادی گسترده به جمهوری خلق چین ارائه داد؛ به کوبا، ویتنام، افغانستان، آنگولا، نیکاراگوئه، کره، اتیوپی و جاهای دیگر حمایت نظامی و اقتصادی ارائه داد، به کنگره ملی آفریقا(ای آن سی=ANC ) در آفریقای جنوبی، به فریلیمو(Frelimo) در موزامبیک، به سواپو(Swapo) در جنوب غرب آفریقا(نامیبیای فعلی)، در گینه بیسائو به(PAIGC) و سایرین کمک و سلاح ارائه داد.

اضافه بر کمک‌های مستقیم، نقش شوروی بعنوان حامی و محافظ جهان مترقی– و موقعیتش بعنوان یکی از دو «ابرقدرت» – بمعنای این بود که (اتحاد شوروی) مجبور بود بخش قابل توجهی از منابعش را جهت توسعه نظامی فدا کند. ارقام بسیار متنوع‌ند، اما آلکساندر پانتسوف تخمین می‌زند که:

«در سال ۱۹۸۵، در ابتدای پرسترویکای گورباچف، شوروی‌ها ۴۰ درصد از بوجه خودشان‌را جهت دفاع مصرف می‌کردند.»(۹۹) در واقع، پانتسوف نتیجه‌گیری می‌کند که: «اقتصاد اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تحت فشار مخارج نظامی ازهم پاشیده شد.»

در مقایسه با چین پسا ۱۹۷۹، که «بدنبال ادغام و وابستگی متقابل بود»، ژاک، اتحاد شوروی را دارای ویژگی‌هایی توصیف می‌کند که «استبداد و انزوا را انتخاب نمود».

ژاک فراتر ادعا می‌کند که «در حالی‌که «چین بدنبال نزدیک شدن و هم‌کاری و تلاش جهت ایجاد بهترین شرایط مطلوب برای رشد اقتصادیش بود»، اتحاد جماهیر شوروی «مقابله نظامی و *رابطه حاصل‌جمع صفر را با ایالات متحده شروع نمود».

*رابطه حاصل‌جمع صفر( یعنی سود یک‌طرف باعث ضرر دیگری‌ می‌شود– م)

توصیف شخصیت سیاست شوروی غیرمنصفانه است. رهبری شوروی انزوا را انتخاب نکرد، بلکه توسط نظم جهانی امپریالیستی که تصمیم به تضعیف شوروی گرفته بود در معرض انزوا قرار گرفت.

شوروی«رویارویی نظامی را شروع نکرد»، ولی از بسیاری از متحدانش که بوسیله قدرت‌های امپریالیستی تهدید می‌شدند، مسئولانه دفاع نمود. این‌ متحدان‌ها آن‌گونه که بعضی وقت‌ها غلو یا تحریف می‌شود، در رقابت ابرقدرت‌ها بین آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آلت دست محض نبودند، آن‌ها جنبش‌های مردمی جهت سوسیالیسم و/ یا استقلال ملی بودند.

معهذا، انزوای اقتصادی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و هزینه‌های نظامی غیرمناسب منجر به ایجاد مشکلات بسیاربزرگی شد که به فروپاشی شوروی کمک کرد. اما چین با یک محیط نسبتاً امن بین‌المللی قادر شده است مخارج نظامیش را از حدود ۷ درصد در سال ۱۹۷۸ به زیر۲۲ درصد فعلی(زمان نوشتن این مقاله) کاهش دهد. چین مجبور نشده با یک «حمله همه جانبه روبرو» شود و از گرفتارشدن در مسابقه تسلیحاتی احتراز کرده است.(۱۰۰)

زمینه شرایط نسبتاً صلح‌آمیز بین‌المللی به مملکت چین اجازه داده است که بطور سیستماتیک پی‌گیر توسعه اقتصادی باشد، و این امر تأثیر متقابلی بر امنیت چین داشته است، برای این‌که چین را در امور اقتصادی جهانی به یک بازی‌گر کلیدی تبدیل ساخته است.

جود وُدوارد اشاره می‌کند که رشد(اقتصادی) چین بسیاری از کشورها را مجبور ساخته است که پی‌گیر روابط خوبی با چین باشند، حتی در حالی‌که ایدئوژی چین را دوست ندارند. «بعبارت دیگر همسایگان نسبتا توسعه یافته‌ای مانند کره جنوبی یا تایوان که از لحاظ اقتصادی عمیقاً با چین درگیرند، نمی‌خواهند این رایطه متوقف شود … حتی متحدان اروپایی آمریکا، مخصوصا آلمان، فرانسه و بریتانیا، آماده شده بودند که جهت عضویت در [بانک سرمایه‌گذاری زیرساختی آسیا] [AIIB — Asian Infrastructure Investment Bank] اظهار نظر آمریکا درباره چین را رد کنند.»(۱۰۱)

گرچه استراتژی جهانی چین بمعنای عقب‌نشینی از نقش رهبری روشن در انقلاب جهانی بوده است، اما با این‌حال قادر شده است به دولت‌های مترقی حمایت حیاتی ارائه دهد. اقتصاددان بسیار محترم، ها – جون چنگ (Ha-joon Chang) متذکر می‌شود که رشد چین در آفریقا و آمریکای لاتین تأثیر عمیقا مثبتی داشته است. چین «بعلت کم‌بود نسبتا منابع طبیعی و رشد فوق‌العاده سریعش، شروع به جذب مواد غذایی، مواد معدنی و سوخت از بقیه جهان نمود، و تأثیر نفوذ روبه‌رشدش بیش‌تر و شدیدتراحساس شد. این امر به صادرکنندگان مواد خام آفریقا و آمریکای لاتین رونق بخشید، و سرانجام به این اقتصادها اجازه داد تا بخشی از ضررهایی را جبران کند که در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از دست داده بود. بعلاوه چین به یک وام‌دهنده و سرمایه‌گذار عمده در برخی از کشورهای آفریقایی تبدیل شد، و به این کشورها قدرت اعمال فشار جهت مذاکره با مؤسسات برتون وُدز و اهداکنندگان سنتی کمک مالی، مانند آمریکا و کشورهای اروپایی ارائه داد.»(۱۰۲)

هوگو چاوز، رهبر انقلابی ونزوئلا به نکته‌ای از برقراری روابط قوی با چین اشاره نمود، سوسیالیسم چین را «الگویی برای رهبران و دولت‌های غربی مثال آورد که ادعا می‌کنند کاپیتالیسم تنها آلترناتیو است»(۱۰۳) در دو دهه گذشته، میلیاردها دلار وام کم‌بهره چین با پشتوانه نفت جهت حمایت از پیش‌رفت‌های چشم‌گیر توسعه انسانی ونزوئلا کمک کرده است. چین حمایت‌های مشابهی به کوبا، بولیوی، نپال، موزامبیک، زیمبابوه و آفریقای جنوبی ودیگران ارائه داده است.

گورباچف نیز علاقمند بود که جهت کاهش تنش‌ها و کاهش مخارج نظامی یک محیط بین المللی صلح آمیزتر ایجاد کند؛ بهرحال، برخلاف چینی‌ها، وی نتوانست جهت انجام این‌کار راهی پیدا کند که پیش‌شرطش تسلیم کامل به امپریالیسم نباشد. گورباچف که با یک اقتصاد راکد، افزایش نآرامی‌های داخلی و دوستان بسیار کمی در داخل کشور روبرو بود، به هردو، یول نقد و اعتبار از شرکای تازه یافته اش در غرب نیاز داشت: مارگرت تاچر، رونالد ریگان، جورج بوش (پدر) و هلموت کهل. گورباچف جهت حفظ دوستی آن‌ها، حمایت شوروی را از بسیاری متحدانش دریغ نمود، بدون دریافت چیزی درباره خلع سلاح تعهدات یک‌طرفه داد، و بالاخره سخاوت‌مندانه به عناصر حامی کاپیتالیست و ناسیونالیست‌های جدایی‌طلب درون اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی کمک کرد.

نتیجه‌گیری

«قطعنا سوسیالیسم تنها امید واقعی صلح و پایندگی نوع بشر است. دقیقاً این همان‌چیزی‌ست‌که حزب کمونیست و مردم جمهوری خلق چین بطور تکذیب‌ناپذیری ثابت نموده اند. درهمان‌حال آن‌ها نشان داده اند، آن‌گونه که کوبا و بقیه کشورهای برادر نشان داده اند، هر خلقی باید استراتژی و اهداف انقلابی‌شان‌را با شرایط واقعی کشورشان اتخاذ کند و این‌که دو پروسه انقلابی سوسیالیستی کاملاً شبیه بهم وجود ندارد. شما می‌توانید از هرکدام از انقلاب‌ها، بهترین تجارب و جدی‌ترین اشتباهات آن‌ها را یاد بگیرید.»(فیدل کاسترو)(۱۰۴)

واضح است که چین پی‌گیر مسیری نیست که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی پیمود. پروسه رفرم‌ها در چین موفقیت آمیز بوده است؛ کیفیت زندگی مردم هم‌چنان بهبود می یابد؛ در نوآوری تکنولوژیک و حفط محیط زیست بعنوان یک رهبرجهانی نمایان گشه است؛ جدایی‌طلبان ناسیونالیست را بطور چشم‌گیری مهار نموده است؛ و حزب کمونیست چین محبوب و مسلط باقی‌مانده است و بطور خلاصه، چین هم‌چنان اشکال سوسیالیسم را که متناسب با شرایط در حال تغییرش است توسعه داده می‌دهد.

اقتصاددانان چینی اغلب از «برتری تازه واردها» در دنیای تکنولوژی صحبت می‌کنند، جایی‌که بموجب آن «نوآوری تکنولوژیکی و ترفیع صنعتی را می‌توان با تقلید، واردات، و/ یا ادغام تکنولوژی‌ها و صنایع موجود بدست آورد، که همه این‌ها به هزینه‌های تحقیق و توسعه (R&D) بسیار کم‌تری نیاز دارد.»(۱۰۵) احساسی وجود دارد که این ایده در جهان سیاست‌های بزرگ نیز مصداق دارد.

اتحاد جماهیر سوسیسالیستی شوروی اولین کشور سوسیالیستی جهان بود، و بدین‌ترتیب موفقیت‌ها و اشتباهاتش ماده خام ضروری جهت مطالعه جامامعه سوسیالیستی را تشکیل می‌دهد. حزب کمونیست چین در یادگیری از برچیدن شوروی بسیار کوشا بوده است تا از سرنوشت همانندی احتراز کند.

دیوید شامبا، با مراجعه به مطالعه آکادمی علوم اجتماعی چین، برخی از درس‌های کلیدی را خلاصه می‌کند که حزب کمونیست چین تلاش کرده جذب نماید. این‌ها شامل «تمزکز بر توسعه اقتصادی و ادامه بهبود استاندارد زندگی مردم»، «حفظ و تأئيد مارکسیسم بعنوان ایدئولوژی راهنما»، «تقویت رهبری حزب»، و «تقویت مداوم تلاش‌ها جهت ساختمان حزب» – مخصوصا در زمینه‌های ایدئولوژی، بازتاب، سازمان‌دهی، و سانترالیسم دمکراتیک – بمنظور حراست از قدرت رهبری در دست مارکسیست‌های وفادار» می‌باشند.(۱۰۶)

شاید مهم‌ترین درسی که می‌توان ازسقوط( تخریب– م) اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی فرا گرفت، موضوع حفظ حکومت کارگری و جلوگیری از صعود و قدرت‌گیری «لیبرال‌های» حامی کاپیتالیست باشد. چنان‌چه رهبری ارشد مصمم به واگذاری پروژه سوسیالیسم نمی‌شد، حتی علی‌رغم تداوم مشکلات اقتصادی، کاملاً امکان‌پذیر بود که سوسبالیسم شوروی می‌توانست باقی‌بماند.

محقق برجسته سیاست روسیه در دانش‌گاه ویرجینیا، آلن لینچ، گمانه‌زنی می‌کند که، اگر یوری آندروپوف، رئیس پیشین گورباچف دودهه دیگر زنده می‌ماند( یوری آندروپوف در سن ۶۹ سالگی و فقط پس از یک‌سال بعنوان دبیر اول حزب کمونیست اتحاد شوروی وفات نمود)، احتمال داشت که همه چیز خیلی متفاوت باشد. «با توجه به اظهارات پروگرام آندروپوف در سال‌های ۸۳–۱۹۸۲، هم‌چنین رکورد بلندمدت وی از حضور در جلسات سیاست شوروی، بدون‌شک وی چیزی شبیه به رفرم‌های سیاسی گورباچف را نمی‌پذیرفت، یا این‌که وی بدون تردید جهت توقف چالش‌های عمومی و جهت حفظ حکومت کمونیستی از زور استفاده می‌کرد. بعلاوه، شبکه‌های آندروپوف در حزب، کاکاب(KGB)، دولت و ارتش شوروی بطور غیرمقابل مقایسه‌ای از شبکه‌های گورباچف قوی‌تر بودند و چه بسا وی جهت رفرم تدریجی اقتصاد شوروی ائتلاف قابل دوامی را بکار می‌گرفت. درحالی‌که احتمالا چشم‌اندازموفقیت درازمدت اقتصادی آندروپوف زیر سئوال برود، اما این امر کاملاً موجه است که اتحاد شوروی– مانند چین کمونیستی– ممکن بود هنوز با ما باشد.»(۱۰۷)

کشورهای سوسیالیستی باقی‌مانده(و آینده)، هم‌چنین طبقه کارگر جهانی در کُل باید آموزه‌های فروپاشی (تخریب) اتحاد شوروی را کاملا یاد بگیرند. در مرحله فعلی تاریخ، از آن‌جایی‌که این کشورها یک اقلیت جهانی هستند و در حالی‌که آن‌ها با یک دشمن ایدئولوژیک قوی مواجه‌اند که مصمم بی ثباتی (و در نهایت نابودی ) آن‌هاست، این آموزه‌ها بطور وسیعی مناسب واجراشدنی هستند. این آموزه‌ها بخشی کلیدی از میراث بزرگی را تشکیل می‌دهند که تجربه شوروی برای طبقه گارگر جهانی به ارث گذاشته است.

در خاتمه خاطرنشان می‌کنیم که پروژه شوروی ابدا یک یادگار تاریخی نیست؛ تجریه شوروی برای سیاست معاصر مناسب و حتی حیاتی است. شاه‌کارهای حماسی مردم شوروی در کوبا، چین، ویتنام، لائوس و کُره(شمالی)؛ در کشورها و جنبش‌های متمایل به سوسیالیست و مترقی سراسر جهان زنده است. حتی در قلمروهایی از اتحاد شوروی سابق و کشورهای سابقا سوسیالیستی در اروپا، خاطره ایام بهتر (مخصوصا در دفاع و حفظ عمده دست‌آوردها، رسوم و اشکال شوروی در بلاروس) زنده است. همان‌گونه که فیدل کاسترو پیش‌بینی کرده بود، جمعیت‌هایشان شروع به پشیمانی از ضدانقلاب می‌کنند و دل‌تنگ «آن کشورهای منظمی می‌شوند که همه مردم دارای لباس، غذا، دوا و دارو، آموزش و پرورش و مسکن بودند، و خبری از جنایت و مافیا نبود؛ آن‌ها شروع به «درک اشتباه بزرگ تاریخی می‌شوند که چرا سوسیالیسم را نابود کردند.»(۱۰۸)

برجسته‌ترین عضو دفتر سیاسی شوروی، ایگور لیگاچف – که در عصر گورباچف تلاش نمود در برابر ضدانقلاب مقاومت کند، بخوبی نوشت:

«تاریخ در مسیری مستقیم پیش‌روی نمی‌کند. زیگزاگ می‌رود، عقب‌گرد دارد، و می‌چرخد. فاز سوسسیالیستی تمدن قادر نشد مانع از آن چرخش‌ها شود. علی‌رغم شکست موقت سوسیالیسم در اتحاد شوروی، قرن بیستم جهت نابودی سیستم استعماری، شکست استبداد فاشیستی، و تجربه ساخت جامعه سوسیالیستی ثبت شد. برمبنای آن تاریخ، درنهایت بشریت به یک جامعه عادلانه اجتماعی نائل می‌شود، جامعه‌ای‌که در آن آرزوهای فرد کاملا تحقق می‌یابد.»(۱۰۹)

مسیرگرامی‌داشت میراث اتحاد شوروی، مطالعه آن، آموختن از موفقیت‌های بزرگ آن و نابودی غم‌انگیزش، و کاربُرد این تاریخ درجهت یک آینده سوسیالیستی جهانی‌ست. کارگران شوروی مسئولیت انجام این امرمهم را به نسل ما سپرده اند.

برگردانده شده از:

?Why doesn’t the Soviet Union exist any more

:Part 8

?Will the People’s Republic of China go the way of the USSR

منابع:

  1. Deng Xiaoping,We must adhere to socialism and prevent peaceful evolution towards capitalism – conversation with Julius Nyerere, 1989 
  2. Martin Jacques, When China Rules The World: The Rise of the Middle Kingdom and the End of the Western World, Penguin, 2012 
  3. Fidel Castro, Interview in La Stampa, 1994 
  4. Eric Li interviewed by John Pilger, The Coming War on China (documentary film), 2016 
  5. Deng Xiaoping, cited in John Ross: Deng Xiaoping and John Maynard Keynes, 2012 
  6. Marx and Engels, Manifesto of the Communist Party (chapter 1), 1848 
  7. Albert Szymanski, Is the Red Flag Flying?, Zed Press, 1979 
  8. Xi Jinping, The Governance of China, Foreign Languages Press, 2014 
  9. Cited in Alexander Pantsov, Steven Levine, Deng Xiaoping: A Revolutionary Life, Oxford University Press, 2015 
  10. Deng Xiaoping, Planning and the market are both means of developing the productive forces, 1987 
  11. Siteram Yechury: Economy: Reforms for Restoration of Capitalism (1991), in Vijay Prashad (editor): Red October – The Russian Revolution and the Communist Horizon, LeftWord Books, 2017 
  12. See for example The World’s Most Popular Leader: China’s President Xi, December 2014 
  13. Xinhua: Socialism with Chinese characteristics: 10 ideas to share with world, 2017 
  14. The Governance of Chinaop cit 
  15. Business Insider: China’s latest energy megaproject shows that coal really is on the way out, 2018 
  16. ibid 
  17. Bloomberg: China’s War on Pollution Will Change the World, 2018 
  18. Telegraph: China to plant forest the size of Ireland in bid to become world leader in conservation, 2018 
  19. The Guardian: US ‘playing catch-up to China’ in clean energy efforts, UN climate chief says, 2015 
  20. New York Times: Four Years After Declaring War on Pollution, China Is Winning, 2018 
  21. The Guardian: Corporate power has turned Britain into a corrupt state, 2013 
  22. See for example The Atlantic: Why Do Chinese Billionaires Keep Ending Up in Prison?, 2013 
  23. Szymanski, op cit 
  24. Return to the Source: Actually Existing Socialism in Vietnam, 2013 
  25. Deng Xiaoping, Building a Socialism with a Specifically Chinese Character, 1984 
  26. Cited in Jude Woodward, The US vs China: Asia’s New Cold War?, Manchester University Press, 2017 
  27. John Ross: Why the Economic Reform Succeeded in China & Will Fail in Russia & Eastern Europe, 1992 
  28. Martin Jacques, op cit 
  29. Hu Angang, China in 2020: A New Type of Superpower, Brookings Institution Press, 2012 
  30. For a fuller discussion, see China: Capitalist or Socialist?, The Guardian (Communist Party of Australia), 2010 
  31. The ‘big four’ banks are: the Bank of China, the China Construction Bank, the Industrial and Commercial Bank of China and the Agricultural Bank of China. 
  32. Peter Nolan, China’s Rise, Russia’s Fall, Palgrave Macmillan, 1995 
  33. ibid 
  34. ibid 
  35. Tran Dac Loi, Contribution at the International Forum of Left Forces, 2017 
  36. Jenny Clegg, China’s Global Strategy: Toward a Multipolar World, Pluto Press, 2009 
  37. Technology transfer is discussed in some detail in John Ross’s article Lessons of the Chinese economic reform, part 2, 1996 
  38. David Rosnick, Mark Weisbrot, and Jacob Wilson, The Scorecard on Development, 1960–2016: China and the Global Economic Rebound, 2017 
  39. Martin Jacques, op cit 
  40. Nolan, op cit 
  41. The Governance of Chinaop cit 
  42. Deng Xiaoping, Uphold the Four Cardinal Principles, 1979 
  43. ibid 
  44. Financial Times: Xi Jinping pledges return to Marxist roots for China’s Communists (paywall), https://www.ft.com/content/be1b2528-3f57-11e6-8716-a4a71e8140b0, 2016 
  45. Xinhua: Xi stresses importance of The Communist Manifesto, 2018 
  46. Xinhua: Marx’s theory still shines with truth, 2018 
  47. Washington Post: Marxism: The opium of the Chinese masses, 2015 
  48. Vince Sherman, op cit 
  49. This is discussed in detail in the second article in this series
  50. Roger Keeran and Thomas Kenny, Socialism Betrayed: Behind the Collapse of the Soviet Union, International Publishers, 2004 
  51. Xinhua: China’s record in poverty reduction unparalleled in human history, 2018 
  52. Domenico Losurdo, Has China Turned to Capitalism? Reflections on the Transition from Capitalism to Socialism (paywall), International Critical Thought, 2017 
  53. Black Agenda Report: A Conversation with Ajit Singh, 2018 
  54. Deng Xiaoping: We Shall Concentrate On Economic Development, 1982 
  55. Peter Nolan, op cit 
  56. Invent the Future: Why doesn’t the Soviet Union exist any more? Part 2: Economic stagnation, 2017 
  57. Hu Angang, op cit 
  58. Jude Woodward, op cit 
  59. Martin Jacques, op cit 
  60. For a detailed analysis, see John Ross: China’s socialist model outperforms capitalism, 2016 
  61. The Scorecard on Development, op cit 
  62. Vince Sherman, op cit 
  63. Australian Marxist Review: For an International University of Marxism, 2015 
  64. Figures from Hu Angang, op cit
  65. Ajit Singh: China: A Revolutionary Present, 2017 
  66. WFP: 10 Facts About Nutrition in China, 2016 
  67. The Guardian: Over 40% of Indian children are malnourished, report finds, 2012 
  68. World Economic Forum: China now produces twice as many graduates a year as the US, 2017 
  69. Xinhua: 43 percent of China’s high school graduates admitted to colleges, 2017 
  70. See, for example, Vox: The great Chinese inequality turnaround (2017) and Quartz: China’s extreme income inequality finally appears to be falling (2017) 
  71. Deng Xiaoping, Our work in all fields should contribute to the building of socialism with Chinese characteristics, 1983 
  72. Martin Jacques, op cit 
  73. Deng Xiaoping, Bourgeois liberalization means taking the capitalist road, 1985 
  74. Domenico Losurdo, op cit 
  75. Martin Jacques, op cit 
  76. The Guardian: China’s great leap forward in science, 2018 
  77. Forbes: China’s High-Speed Trains Are Taking On More Passengers In Chinese New Year Massive Migration, 2018 
  78. Hu Angang, op cit 
  79. A more detailed analysis of the problems with perestroika can be found in the fifth article in this series
  80. My Russia: The Political Autobiography of Gennady Zyuganov, Routledge, 1997 
  81. ibid 
  82. Martin Jacques, op cit 
  83. Cited in Hu Angang, op cit 
  84. Deng Xiaoping: Excerpts from talks given in Wuchang, Shenzhen, Zhuhai and Shanghai, 1992 
  85. David Shambaugh, China’s Communist Party – Atrophy and Adaptation, University of California Press, 2008 
  86. Michael Roberts: The Russian revolution: some economic notes, 2017 
  87. Chen Yun, cited in Hu Angang, op cit 
  88. Deng Xiaoping, Conversation with Julius Nyerere, op cit 
  89. Huffington Post: Zhang Wiewei: My Personal Memories as Deng Xiaoping’s Interpreter – From Oriana Fallaci to Kim Il-sung to Gorbachev, 2014 
  90. Deng Xiaoping: Uphold the Four Cardinal Principlesop cit 
  91. Deng Xiaoping: Bourgeois liberalization means taking the capitalist road, 1985 
  92. These criticisms are discussed at length in the CPC’s document Resolution on certain questions in the history of our party since the founding of the People’s Republic of China, 1981. 
  93. This comparison with Khrushchev’s denunciation of Stalin is discussed in more detail in the third article in this series
  94. Xi Jinping, The Governance of Chinaop cit 
  95. Xinhua: Correctly Deal With Both Historical Periods Before and After Reform and Opening Up, 2013 
  96. See for example Pew Research Center, Global Attitudes and Trends, 2013 
  97. Martin Jacques, op cit 
  98. Deng Xiaoping: We Regard Reform as a Revolution, 1984 
  99. Alexander Pantsov, op cit 
  100. For further information on the military pressure imposed on the USSR by the US, see part 4 of this series: Imperialist destabilisation and military pressure
  101. Jude Woodward, op cit 
  102. Ha-joon Chang, Economics: The User’s Guide, Pelican, 2014 
  103. Taipei Times: Chavez to triple oil sales to China, 2006 
  104. Cited in Telesur: China Is Most Promising Hope for Third World: Fidel, 2017 
  105. Justin Yifu Lin: Advantage of being a latecomer, 2013 
  106. Shambaugh, op cit 
  107. Global Affairs: Deng’s and Gorbachev’s Reform Strategies Compared, 2012 
  108. Workers World: Fidel Castro In Vietnam, 1996 
  109. Inside Gorbachev’s Kremlin: The Memoirs Of Yegor Ligachev, Westview Press, 1996 

Why doesn’t the Soviet Union exist anymore?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *