زنده باد گفتگو میان توده ای ها!
وظیفه سوسیالیستی ما 

مقاله شماره: ۸ ( ۲۰ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5345

 

صبح است،
بر خیز!
ای شب آمده
غمگین غمگسار

کاین جامه سیاه غم آلوده بر دریم
وز خون آفتاب، سهمی به راه توشه
بر زندگان بریم!

(سیاوش کسرایی)

پیشگفتار

خیزش کنونی گرسنگان و آزادی خواهان برایند روی گردانی توده ها از نظام سرمایه داری اسلامی است. توده های مردم به روشنی نشان داده اند که دیگر به دام گزینش میان “بد و بدتر” نمی افتند. آنها اگر هم در گذشته به خاطر کمتر کردن هزینه مبارزه از اختلاف های درونی جناح ها برای اصلاح های هر چند ناچیز سود برده اند اکنون دیگر  دست رد بر سینه هر دو جناح حاکمیت زده اند.

در این میان افزون بر جناح های گوناگون رژیم بسیاری از اصلاح خواهان غیردینی برای ترس از انقلاب به اندیشه نجات نظام افتاده اند و چاره و راهکار برون رفت از چالش های کنونی را گذار مسالمت آمیز به یک دموکراسى سکولار پارلمانى که  با همه پرسی همگانی انجام می شود دانسته اند.

اما آن ها نمی توانند برای ما روشن کنند که چرا رژیمی که هنوز زیر فشار آنچنانی اعتصاب ها و شورش های مردمی نیست تن به چنین همه پرسی بدهد و زمینه های فروپاشی خود را با دست خود بچیند؟

خوشبختابه تعداد کسانی که به بی سرانجامی روند اصلاحی پی برده اند هرروز زیادتر می شود، ولی با این همه بسیاری از آن ها  همچنان می کوشند تا خرگوشی از کلاه شعبده بازان جمهوری اسلامی بیرون بیاورند و ما را شگفت انگیز کنند. غافل از این که این شعبده بازان شعبده های بسیاری را مصرف و بازمصرف کرده اند و دیگر کفگیرشان به ته دیگ خورده است و چیزی زیادی در چنته ریا کاری برای فریب دادن مردم ندارند.

سیاست های ضدمردمی و ضدملی جمهوری سرمایه داری اسلامی بیشتر مردم را در دریایی از سختی ها غرق کرده است و بی خانمانی و گرسنگی  تار و پود خانواده ها  را از هم می ریزد و می پاشند.

حزب طبقه کارگر و دیگر نیروهای کارگری و سوسیالیستی در افشاء ناکارایی اصلاح خواهی در ساختار کنونی جمهوری اسلامی و با توجه به توازن کنونی نیروها نقش برازنده داشته اند.

همه ی ما می دانیم که مبارزه علیه رژیم ولایت لازم و ضروری است ولی آیا کافی است؟ ما پیکار کارگرانی را می بینیم که آگاه تر, پیوسته تر, یگانه تر  و سازمان یافته تر از گذشته گام سنگینی در راه مبارزه طبقاتی گذاشته اند. خواست های این کارگران نه تنها رژیم ولایت فقیه که در پی آن نظام سرمایه داری اسلامی را به چالش می کشاند. واکنش ما نسبت به این خصلت ضدسرمایه داری جنبش کارگری چیست؟

اگر ما به وظیفه سوسیالیستی خود در حال حاضر عمل نکنیم و تنها به وظیفه دموکراتیک خود برای جلب اعتماد متحدان بپردازیم، پس از سرنگونی رژیم  با پشتیبانی چه نیروهایی می خواهیم و می توانیم عدالت اجتماعی را در برنامه روز قرار دهیم  و با دیگر نیروها دست پنجه نرم کنیم و برنامه طبقه کارگر را به پیش بریم؟

بگذارید ما نخست به بررسی تجربه تلخی بپردازیم که به خوبی نشان می دهد که تمرکز اغراق‌آمیز و یک سویه بر سرنگونی رژیم های دیکتاتور و دست کم گرفتن و یا نادیده گرفتن وظیفه سوسیالیستی نیروهای کارگری و مترقی چه سرنوشت غم انگیز برای تهیدستان به ارمغان می آورد.

تجربه آفریقای جنوبی

 

سرنگونی رژیم آپارتاید و پایان دادن به نژادپرستی حکومتی، دستاورد بزرگی بوده است. با این حال، تغییر رژیم در سال 1994 شکاف ساختاری بسیار بزرگی را که بین اکثریت محروم سیاه پوست و اقلیت ثروتمند  سفید پوست بوده است تغییر چندانی نداده است. در حقیقت، سیاست های نئولیبرالی تحمیل شده همه نوع های نابرابری را از طبقاتی، نژادی و جنسیتی تشدید کرده است. طبقه های بالایی با هم دستی دوستان امپریالیستی خود برای انتقال صلح آمیز قدرت، توافقنامه ای را تحمیل کرده اند که در آن طبقه های بالایی سفیدپوستان بتوانند مالکیت خود را بر بهترین زمین ها، معادن، کارخانه های تولیدی و موسسات مالی حفظ کنند و همزمان به دوستان هم طبقه سیاه پوست خود فرصت عرض اندام بدهند.

پس از سرنگونی آپارتاید تنها دو راه اساسی در برابر ANC وجود داشت. ANC می توانست به مبارزه ادامه بدهد و با بسیج مردم و با پشتیبانی از شور و شوق، نیرو و کار سخت آن ها، از طریق سرمایه گذاری های دولتی و مالیات های بالا بر درآمد طبقه های بالایی، اصلاحات ارضی ریشه ای, و توقف جریان خروج سرمایه، بازنگرداندن وام های زمان آپارتاید صنعتی ملی و اقتصادی نیرومند پایه گزاری کند. راه دیگر حکومت نو این بود که مسیر سرمایه داری نئولیبرالی را با اصلاحات کوچک و غیر مهم در اینجا یا آنجا ادامه و آن را با ژست سوسیال دموکراسی به خورد مردم دهد.

اولین اقدام دولت موقت، پذیرش وام 850 میلیون دلاری از صندوق بین المللی پول بود که ظاهرن برای کاهش خشکسالی بود، ولی  در واقع برای تحمیل شرایط مخفی اقتصاد نئولیبرالی تنظیم شده بود. این وام دولت را موظف کرده بود تا  تعرفه های واردات را پایین، هزینه های دولتی و دستمزدها را کاهش و بخش دولتی را کوچک کند. افزون بر این ها، میشل کامدسوس، مدیر عامل وقت صندوق بین المللی پول، فشارهای غیررسمی اما شدیدی بر ماندلا، رئیس جمهور جدید، آورد تا وزیر دارایی و رییس  بانک مرکزی دوران آپارتاید را، هر دو از حزب ملی، دوباره انتصاب کند.

یکی دیگر از نقاط عطف مهم در ماه ژوئن سال 1996 بود، زمانی که سیاست گذاران اصلی ANC یک استراتژی اقتصادی گسترده “برگشت ناپذیر” را بدون مشورت با متحدان خود در جنبش اتحادیه و حزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP) تصویب کردند. مهندسان این استراتژی دو اقتصاددان بانک جهانی بودند.

واقعیت این است که آفریقای جنوبی آپارتاید طبقاتی را جایگزین آپارتاید نژادی کرده است که در آن  اکثریت ستمدیده با شیوه های ساختاری اقتصادی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی از دخالت در سرنوشت خود محروم شده اند و محکوم به فقر و ناداری.

ساختار طبقاتی پس از سرنگونی آپارتاید در سال 1994 تاکنون تغییری چندانی نکرده است و  فقر و نابرابری هم چنان پابرجاست. فقدان تغییرات عمده ساختاری، شگفت انگیز نیست: اقتصاد همچنان سرمایه داری است، بیکاری پایدار و بی سابقه، اصلاحات ارضی سطحی و ناچیز و توسعه کسب و کار کوچک کم حجم است.

آفریقای جنوبی در اوایل قرن بیست و یکم،  از لحاظ تاریخی با سطح بالایی از نابرابری اقتصادی، بیکاری بسیار بالا و اعتصاب کارگری گسترده و ناآرامی های شهری فراگیر درگیر است. پس از سال 2005 به بعد آفریقای جنوبی بالاترین درصد اعتصاب کارگری را در جهان داشته است. آفریقای جنوبی کشوری است که رکورد غم انگیز یکی از بالاترین سطح شورش های شهری  را در جهان دارا است. پلیس کشور در پنج سال بین 2004 تا 2009 بطور میانگین دو شورش خیابانی را روزانه ثبت کرده است.

این بی ثباتی نتیجه شکاف طبقاتی عمیق در جامعه است. بر طبق آمار ۲۰۱۷ یک درصد طبقه های بالایی ۴۲ درصد از ثروت کشور را دردست دارند.

قشرهای بالایی رشد کرده اند و سهم بیشتری از درآمد کل را به خود اختصاص داده اند، در حالی که لایه های میانی و طبقه کارگر تا حد زیادی کاهش یافته است. در زیر جدول مقایسه بین سال ۱۹۹۳ و ۲۰۰۸ را می بینیم.

سال ۲۰۰۸ سال ۲۰۰۸ سال ۱۹۹۳ سال ۱۹۹۳  
  درصد درآمد درصد جمعیت

 

درصد درآمد درصد جمعیت

 

 
  55 17 45 12 طبقه های بالایی
  35 46 45 48 طبقه های متوسط و کارگر
  10 36 10 41 طبقه های پایینی
           

برایند آن همه جان باختگی و شور و خروش انقلابی دوران مبارزه درخشان شکاف طبقاتی اندوهگین کنونی است. در پایان سال 2013، آفریقای جنوبی شش میلیاردر و تقریبا 50،000 میلیونر دلاری (بیش از 8،000 – از میلیونرهای دلاری آفریقای جنوبی سیاه پوست بوده اند)  داشت که در مجموع یک سوم کل ثروت کشور را در دست داشته اند. برخی از نخبگان اقتصادی سیاه پوست در مصرف گرایی دست بالا را گرفته اند و با اتومبیل های گران قیمت و لباس ها و جواهرات تجملی رفت و آمد می کنند و با نمایش بی وجدانه ثروت خود در برابر لایه های میانی و تهی دستان قیافه می گیرند.

این در حالی است که نرخ بیکاری در اوایل سال 2000 میلادی تا چهل درصد بوده است و در زمان انتخابات سال 2014 همچنان بیش از 25 درصد بوده است. نرخ کنونی بیکاری بسیار بالاتر از سال 1994 است. تعداد بیکاران در سال 1994 کمتر از 4 میلیون بوده است ولی در سه ماهه دوم سال 2014 تقریبا دو برابر شد و به  7.6 میلیون  نفر رسید.

 

ساختار اجتماعی در بخش کارگر نشین پایتخت Soweta به گونه زیر است. کمتر از 0.1 درصد از جمعیت سرمایه دار، 1 درصد از مدیران و سرپرستان، 6 درصد به عنوان خرده بورژوازی، بیست و چهار درصد کارگران ، 12 درصد دانش آموزان، 12 درصد بازنشستگان، 24 درصد بیکار بودند و 21 درصد دارای درآمد بخور و نمیر هستند.

تجربه آفریقای جنوبی متاسفانه به روشنی نشان می دهد که آن طور که رفیق امید با امیدواری می نویسد که “اما تردیدی نیست که با حذفِ دیکتاتوری، مانع و سدّ عمده برای ظهور و فعالیتِ سندیکاها و تشکل هایِ صنفی و سازمان یابیِ کارگران برداشته شده و با دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ جامعه و تغییر تناسبِ قوا، شرایط لازم برای به فرجام رساندنِ مبارزه طبقاتیِ زحمتکشان آماده تر خواهد شد”،  درست نیست. براندازی رژیم آپارتاید و تشکیل سازمان های صنفی و دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ نه تنها به زحمتکشان آفریقای جنوبی کمک چندانی نکرد بلکه در زمینه هایی آن ها را درمانده تر نیز کرده است.

و به نظر من دلیل بزرگ ناکامی جنبش ضدآپارتاید جداسازی مکانیکی و اغراق آمیز مبارزه علیه دیکتاتوری و انجام وظیفه سوسیالیستی و مبارزه طبقاتی بوده است.

بدین گونه پیروزی در سرنگونی آپارتاید حتا به آزادی های دموکراتیک گسترده بدل نشده است. با اینکه حزب های سیاسی، سندیکاهای کارگری و انجمن های دانشجویی آزاد هستند ولی به خاطر دموکراتیزه نشدن نهادهای دولتی و نبود شفافیت در تصمیم گیری عمومی آفریقای جنوبی همچنان یکی از فاسدترین کشورهای جهان است.

تضاد عمده روز و تضاد اصلی

 

به نظر نگارنده کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” کمی مشکل آفرین شده است. برخی از رفیق های توده ای به حق می پرسند اگر “تضاد عمده” عمده است پس “تضاد اصلی” تضادی غیرعمده است و بنابراین در درجه نخست الویت قرار ندارد؟ برخی دیگر از رفیق های توده ای باز هم به حق می پرسند اگر یک تضاد ویژه “تضاد اصلی” است پس باقی تضادها  تضادهای فرعی و بنابراین غیرعمده هستند و در درجه نخست الویت قرار ندارند؟

 

وقتی که به  لغت نامه ها و فرهنگ نامه های فارسی برای ترجمه لغت عربی “عمده” مراجعه می کنیم سردرگمی ما از این هم بیشتر می شود. لغت نامه دهخدا “عمده”  را به “بزرگ و کلان” , فرهنگ فارسی معین “عمده”  را به “برجسته و مهم” و فرهنگ فارسی عمید “عمده”  را از جمله به “اصلی” ترجمه می کند.  لغت نامه دهخدا ترجمه لغت عربی “(اصل+ی) اصلی” را به “بنیادی، واقعی، عمده” ترجمه می کند. فرهنگ فارسی معین “اصلی”  را به “حقیقی، اساسی، عمده” ترجمه می کند. پس می بینیم که لغت نامه ها و فرهنگ نامه های فارسی برای حل آشفتگی و گیجی در باره معنی واقعی دو واژه بسیار مصرف شده در ادبیات مارکسیستی به ما چندان  کمکی نمی کند.

شاید بتوان بر سر تعریف زیر تا حدی توافق ایجاد کرد. هر پدیده دارای تضادهای کوچک و بزرگ؛ اصلی و فرعی فراوانی است. با وجود تضادهای گوناگونی که در یک پدیده هست تنها یک تضاد است که با حل آن می توان ماهیت خود پدیده را تغییر داد.  آن تضادی که تضاد ماهوی یک پدیده است تضاد اصلی خوانده می شود. تضاد اصلی مربوط به تضاد داخلی پدیده هاست. به زبان دیگر پس از حل این تضاد، آن پدیده نیز از لحاظ ماهوی از بین می رود و به پدیده دیگری دگرگون می شود. برای نمونه می توان از تضاد اصلی کار و سرمایه در نظام  سرمایه داری سخن گفت که اگر این تضاد به نفع زحمتکشان حل شود ما به پدیده دیگری به نام سوسیالیسم فرارویی می کنیم.

تضاد عمده اما به یک تضاد غیراصلی گفته می شود که در لحظه معینی در زندگی آن پدیده چنان برجسته می شود که حل تضاد اصلی پدیده به حل این تضاد عمده وابسته می شود. به بیانی دیگر نمی توان بدون حل این تضاد عمده به طور جدی در راه حل تضاد اصلی گام برداشت.

شاید برخی از اختلاف های ما ریشه در درک گوناگون و گاهن متضاد ما  از این دو مقوله داشته باشد. گاهی برای نیفتادن به چاه بی ته بحث های بی سرانجام بهتر است که از بررسی تجریدی یک پدیده دوری جست و به بررسی مشخص آن پرداخت تا خود نامگذاری ویژگی های گوناگون یک پدیده برای ما هدف نشود بلکه هدف و تمرکز اصلی ما به روی کشف خود ویژگی ها باشد.

پس بهتر است به جای بحث در باره مفهوم واقعی مقوله های یاد شده ما به بررسی خود تضادها بپردازیم. فکر کنم همه ی نیروهای سوسیالیستی و کارگری از جمله توده ای ها موافق هستند که در شرایط کنونی میهن ما دو  تضاد برجسته وجود دارد. بنابراین اگر ما برای واکاوی تضادهای موجود در جامعه به جای کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی ” سخن از تضاد رویی – روبنایی و  تضاد بنیادی- زیربنایی بورزیم، درک مطلب برای ما آسان تر خواهد شد.

تضاد بنیادی- زیربنایی تضاد بین کار و سرمایه است که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پابرجا خواهد ماند و اما تضاد رویی – روبنایی مربوط به تضاد حقوقی مردم با شکل سیاسی-حقوقی نظام سرمایه داری است که می تواند دیکتاتوری فاشیستی, دیکتاتوری دینی, دیکتاتوری شاهنشاهی باشد و این تضاد تا سرنگونی این حکومت ها باقی خواهد ماند.

با توجه به آنچه بیان شد، شناخت تضاد بنیادی- زیربنایی در جامعه بسیار با اهمیت است. مردم میهن ما همانند بیش تر کشورهای جهان،  زیر نظام سرمایه داری زندگی می کنند. آری این نظام بشکل ناقص در کشور ما پایه گزاری شده است. آری این نظام در کشور ما مانند همه ی کشورهای دیگر ویژگی های محلی خود را دارد. آری روبنای این رژیم مانند همه ی کشورهای سرمایه داری شکل تاریخی و محلی خود را دارد. ولی با همه ی این ویژگی ها نظام اقتصادی و اجتماعی حاکم یک نظام سرمایه داری است. بنابراین تضاد زیربنایی نهفته در این نظام تضاد کار و سرمایه است. مبارزه برای حل این تضاد بسود گردان کار همواره و بدون در نظر گرفتن شکل روبنایی آن  از وظیفه اصلی ما است. بنابراین نبرد ضدسرمایه داری بدون توجه به شیوه اداری، حقوقی، قضایی نظام بهره کشی همیشه بخشی از مبارزه ما است. ازبن (اصلن) زاییده شدن حزب کمونیست برای حل تضاد بنیادی- زیربنایی است و بدین گونه بخش های مبارزه که مربوط به این  وظیفه می شود، توقف ناپذیر است. آگاه سازی وسازماندهی کارگران برای حل تضاد میان کار و سرمایه به نفع گردان کار از وظیفه همیشگی و روزانه حزب طبقه کارگر است.

با این تعریف هر دو تضاد روبنایی و زیربنایی از تضادهای مهم و برجسته جامعه ما می شوند. با این تعریف نه می توان از کارگران خواست تا سرنگونی رژیم از مبارزه علیه نظام سرمایه داری دست بردارند و نه می توان از آزادی خواهان خواست که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر افزار تولید دست از مبارزه برای دستیابی به حقوق دموکراتیک خود بکشند. درک تنیدگی این دو تضاد در شرایط کنونی بدین گونه آسان تر می شود.

بنابراین به نظر نگارنده، مبارزه با حکومت ولایت فقیه از مبارزه علیه اقتصاد سرمایه داری – نئولیبرالی آن جدا نیست.

تصور این که می توان دیکتاتوری ولایتی را به طور جدی تضعیف کرد و به آن ضربه ای کاری زد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلانی از اقتصاد سرمایه داری کسب می کند، تصوری بسیار در سطح و سهل انکارانه است.

اگر ما تنها به مبارزه برای حل تضاد روبنایی (تضاد دیکتاتوری ولایتی با حقوق مدنی توده ها) که لحظه ای است، قانع باشیم، در صورت پیروزی در این مبارزه، نه تنها  تضاد داخلی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی خلق نشده است، بلکه ما حتا از فراهم کردن شرایط ذهنی این کار سرباز زده ایم. شرایطی که می بایست با آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و قانع کردن لایه های میانی به درستی خواست های بینابینی تبدیل به نیروی مادی ما در نبرد برای حل تضاد زیربنایی می شد. برایند این کاهلی ذهنی و ضعف عملی موقعیت شکننده ما در مذاکره با نیروهای دیگر برای پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل و گام گذاشتن در راه رشد غیر سرمایه داری می شود. و این کار همان تکرار جانگداز تجربه مردم آفریقای جنوبی است.

مبارزه دموکراتیک زحمتکشان دستی و اندیشه ای (یدی و فکری) و مبارزه زنان و خلق ها برای دستیابی به حقوق مدنی بـا مبارزه ضد بهره کشی علیه سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد. تنیدگی تضاد رویی- روبنایی و تضاد بنیادی-زیربنایی تا اندازه ای است که نمی توان تصور کرد که رژیم قادر و مایل به عقب نشینی در برابر خواست های مردم باشد. شخص ولایت فقیه در سخنرانی مشهد خود اعتراف کرده است که از برنامه ریزان و اجراکنندگان اقتصاد نئولیبرالی در کشور بوده است. به همین خاطر در جمهوری اسلامی ایران هرگونه مبارزه صنفی مبارزه علیه ولایت فقیه تلقی می شود و خودبه خود به یک مبارزه سیاسی و طبقاتی فرا می‌روید و دگرگونی می نماید. ضرورت حل هم زمان دو تضاد روبنایی (تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت) (اصل ولایت‌فقیه در تضاد آشکار و  آشتی ناپذیر  با حاکمیت مردم است) و زیربنایی (تضاد با اقتصاد سیاسی نظام) انکارناپذیر است.

آن هایی که تنها حل تضاد روبنایی را در لحظه کنونی برجسته می کنند باید بتوانند به پرسش های زیر پاسخ دهند.

– چرا مبارزه طبقاتی را باید تا سرنگونی رژیم از دستور روز  برداشت؟

-آیا مستقل از ذهن ما مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد یا نه؟ اگر مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد که این حقیقتی است که حتا غیرمارکسیست ها هم به آن باور دارند، پس وظیفه ی ما به عنوان نیروهای سوسیالیستی و کارگری در برابر این مبارزه چیست؟

برخی ها بطور شفاف به این پرسشها پاسخ نمی دهند. بطور نمونه رفیق امید با تکیه بر ” (سند “فرازهایی از ۷۶سال…” بهمن۱۳۹۶)  می نویسد که “ولی می توان و باید درجه رویاروییِ مرحله ای نیروهایِ سیاسی در مبارزه طبقاتی را بنابر شرایطِ مشخصِ مقطعی و تضادِ اصلیِ جامعه در رژیمِ ولایی مدیریت کرد” (تکیه از نگارنده). ولی خواننده نمی تواند چیزی از معانی “مدیریت” و شکل انجام آن نه در سند و نه در نوشته رفیق امید دستگیر خود کند.

-آیا باید به کارگران بگوییم که برای حفظ اتحاد با نیروهای ضددیکتاتوری فعلن تا  فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه از مبارزه طبقاتی دست بردارند و یا دست کم از شدت آن بکاهند؟ ولی زحمتکشان بر حسب چه اعتمادی و بر پایه چه امیدی باید منتظر بمانند؟ چه کسی تعهد می کند که برسر رنجبران میهن ما مانند زحمتکشان آفریقای جنوبی نیز کلاه گذاشته نشود؟

چگونه می توان مبارزه خود را برای حل تضاد روبنایی (تضاد مردم با شکل دیکتاتوری حاکمیت) با مبارزه دیگر نیروها متمایز کرد؟ آیا واقعیت این نیست که همه ی نیروهای “چپ” و “راست” از جنبش زنان, آزادی خواهی لایه های میانه و حتا اعتصاب های کارگری علیه رژیم حمایت می کنند؟ زحمتکشان با دیدن چه نشانه هایی در مبارزه ما علیه روبنای ولایت فقیهی رژیم می توانند سیاست ما را از سیاست دیگران تمیز دهند، آن را جانبدار منافع خود درک کنند و به صف ما بپیوندند؟ مهر و نشان ما چیست و کجاست؟ افزون بر این چگونه می توان به کارگران آگاهی طبقاتی داد و آنها را برای پیشاهنگی آماده کرد و هم زمان مبارزه طبقاتی را تا اطلاع ثانوی تعطیل کرد؟ آیا یکی از ویژگی های حزب طبقه کارگر که آن را نسبت به حزب و سازمانهای بورژوازی و خرده  بورژوازی متمایز می کند همین اعتقاد به مبارزه طبقاتی و سازماندهی (و نه مدیریت)  آن نیست؟

مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی

 

در زیر به بررسی شیوه های گوناگون برای حل تضاد روبنایی و زیربنایی می پردازیم. می توان دگرگونی حکومت های دیکتاتوری و سپس سمتگیری راه سیاسی- اقتصادی پس از آن را به چند دسته ی کلی زیر تقسیم کرد.

 

شیوه دگرگونی زیربنا شیوه دگرگونی روبنا
تغییر دستگاه اقتصادی حفظ دستگاه اقتصادی براندازی اصلاح
بلند مدت و ملی-دموکراتیک انقلابی-سوسیالیستی کمی اصلاحهای سطحی حفظ کامل براندازی انقلابی براندازی با پشتیبانی نیروهای امپریالیستی از درون و برون رژیم از درون  رژیم

شیوه دگرگونی روبنا

همان گونه که می دانیم شیوه های گوناگونی برای دگرگونی رژیم ولایت فقیه وجود دارد که حزب توده ایران با رد کردن مستدل امکان اصلاح از درون و برون رژیم به براندازی معتقد است، ولی این براندازی با سازماندهی نیروهای مردمی و انقلابی صورت خواهد گرفت نه با دخالت نظامی کشورهای امپریالیستی.

کسانی این طور وانمود می کنند که انقلاب یک گزینش است و نه یک ناچاری و ناگزیری که به تهی دستان و ستم دیدگان تحمیل می شود.  در هیچ جای دنیا انقلابی ها تنها برای “عشق ورزیدن به انقلاب” انقلاب نکرده اند این طبقه های بالایی بوده اند که راه گزار مسالمت آمیز را بستند و سرمست از شراب قدرت، خود را همیشگی پنداشتند.

بسیاری از انقلابی ها حتا از خون ریزی بیزار هستند ولی وجدان طبقاتی را به دنبال احساس و عاطفه فردی خود نمی کشند. همان گونه که رفیق طبری می نویسد: “این مولّف از خون ریزی بیـزار است و خود قادر به آزار موری نیست. ولی وجدان علمی خود را به دنبال خصیصه روحی خود نمی کشد.” و   ادامه می دهد که او باید ” تاریخ را چنان که هست ببیند.”

انقلابی ها همیشه از هر فرصتی هر چند کوته و گذرا استفاده کرده اند که تا شاید ستمگران را به عقل بیاورند و به میز گفتگو بکشانند.

آنها که از پیش انقلاب را به عنوان یک راه حل محکوم می کنند ناخواسته آب بر جوی دشمنان مردم می ریزند. نخست اینکه مسئولیت انقلاب را بر دوش ناداران و پیشاهنگان آنان می گذارند و اینگونه می نمایند که دشمن خواست و اراده واگذاری ابراز قدرت را دارد ولی انقلابی ها با یکدندگی و سرسختی آنرا رد می کنند. دوم آنکه وقتی نیروهای مقاومت مردمی انقلاب را از پیش گمراهی بخوانند، این چه نشانه ای به فرمانروایان ستم پیشه می فرستد. آیا این کار پیام تسلیم ما به رژیم نیست که “هر چه می خواهد دل تنگت بکن، خیالت آسوده باد، ما مرد گفتگو و نه جنگجو هستیم.”

خوشبختانه با خیزش های چند ماهه گذشته که توده ها آشکارا از مرز میان “بد و بدتر” گذشته اند و فتیله امید به استحاله را اگر کمی پایین بود کاملن خاموش کرده اند امید اصلاح خواهان غیر حکومتی نیز مانند شبنم روی برگ با تابیدن آفتاب بخار شده است. هرروز با ژرف شدن جنبش و گسترده شدن اعتراض ها و پیوند بخش های گوناگون جنبش از تعداد اصلاح خواهان نیز کاسته می شود.

شیوه دگرگونی زیربنا

شیوه دگرگونی زیربنا هم به صورت گوناگونی انجام می گیرد که برخی از آن ها در واقع اصلن دگرگونی نیست و می توان آنها را شیوه های غیرریشه ای انطباق زیربنا با روبنای جدید خواند و نه تغییر آن.

حزب توده ایران تنها نیروی سیاسی ایرانی است که در باره تغییر زیربنایی اقتصاد سیاسی نه دچار “راست روی”  و نه دچار “چپ روی” است.

تجربه جهانی نشان داده است که گریز از سمتگیری اقتصادی سرمایه داری و گام گذاشتن در راه اقتصادی سوسیالیستی به آن آسانی که پیش بینی می شد نیست. خوشبختانه ما در زمان خود دانشمندان فرزانه ای در حزب خود داشته ایم که با گرداوری این تجربه ها و مطالعه دقیق آن ها برنامه جدیدی را زیر نام ملی- دموکراتیک طراحی کردند. بدین گونه کار ما آسان تر از دیگران است. روند ملی- دموکراتیک یک روندی است دراز که تنها با برنامه دقیق و بردباری انقلابی و جنگ طبقاتی در هر لحظه آن شدنی است. و با همه این تلاش، نتیجه این نبرد از پیش معلوم نیست. نیروهای امپریالیستی و طبقه های درون مرزی همکار آن ها پیوسته برای دگرگون کردن و به انحراف کشیدن خط اقتصادی نقشه شومی در اجرا دارند و بدین گونه حتا در آخرین لحظه می توانند سمتگیری انقلابی اقتصادی را متوقف کنند.

چون هدف های والای انقلاب بهمن به سرانجام نرسیده است و پیروزی سیاسی در سرنگونی رژیم شاهنشاهی نتوانست به دگرگونی اقتصادی- اجتماعی و جابجایی طبقاتی فرا یابد انقلاب ملی- دموکراتیک بهمن شکست خورده است.  بااین وجود مرحله انقلاب هنوز ملی- دموکراتیک است بنابراین برنامه ما برای سمتگیری رشد غیرسرمایه داری تغییر نکرده است.

گفتن اینکه راه رشد غیرسرمایه داری مستلزم وجود یک اردوگاه قوی سوسیالیستی بوده است که دیگر وجود ندارد و بنابراین گام گذاشتن در این راه غلط است یک بی عملی و تسلیم گرایی کامل است که پیروان آن خود را پیش از آغاز مبارزه تسلیم دشمن می کنند. شرایط چند قطبی موجود جهان این اجازه را به همه نیروهای ملی-دموکراتیک می دهد که با مانور ترقی خواهانه و با احترام به منافع ملی  اقتصاد ملی- دموکراتیک را پایه گزاری کنند.

خواست های بینابینی

هنگامی که از پیوند مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی سخن گفته می شود، برخی آن را یاوه سرایی و برخی آن را از تراوش مغزهای خشک می دانند. اما زمان و تاریخ نشان داده است که اگر ما نخواهیم میوه درخت با آب چشم پرورده و با خون آزادی خواهان آبیاری شده مبارزه را با عرض  احترام و مودبانه دودستی به نیروهای بورژوازی تقدیم کنیم  باید این موضوع را جدی بگیریم.

باید هم از مطلق گرایی طرفداران بورژواز- دموکراتیک مرحله انقلاب برای برجسته ساختن نبرد آزادی خواهانه و اتحادهای گسترده اجتماعی برای تغییرات اجتماعى‏‏- سیاسى پرهیز کرد. و باید هم از مطلق گرایی طرفداران انقلاب سوسیالیستی برای برجسته ساختن مبارزه طبقاتی و اتحاد پرولتری  برای تغییرات اجتماعى‏‏- اقتصادى پرهیز کرد.

نباید مثل حزب کمونیست یونان و “چپگرایان” میهنی اتحاد با نیروها و لایه های اجتماعی را به فراموشی سپرد. و هم نباید برای ایجاد اتحاد ضددیکتاتوری از مبارزه طبقاتی دست برداشت. سخن نگفتن از مبارزه طبقاتی برای جلب نیروهای متحد از دو حالت خارج نیست. یا اینکه ما به مبارزه طبقاتی باور داریم ولی نمی خواهیم با تاکید بر آن متحدان خود را بترسانیم که این ریاکاری است. یا اینکه دیگر به مبارزه طبقاتی اعتقادی نداریم که در این صورت دچار بیماری سوسیال دموکراسی شده ایم. تبلیغات طبقات حاکم برای القای این هدف کار می کند.

در انجام وظیفه مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی نباید با مطلق گراي یکی را برتر از دیگری دانست و نباید هم با اندیشه مکانیکی تقدم و تدخر برای آن قائل شد.

باید ذهن را از تفکر متافیزیکی که حتمن یکی از این دو مبارزه جلوتر و مهم تر از دیگری است خلاص کرد و به هم تنیدگی و به هم پیوستگی این دو مبارزه را درک کرد.  بنابراین تضاد “عمده” و “اصلی” در شرایط مشخص کنونی ایران، به معنای پیوند دیالکتیکی تضاد رویی-روبنایی با تضاد بنیادی-زیربنایی است.

حال می توان به حق پرسید که اگر قرار باشد که پس از سرنگونی رژیم ولایت اقتصاد سیاسی ما با سمتگیری ملی- دموکراتیک شکل بگیرد پس وظیفه فعلی ما چیست؟ آیا اول بهتر نیست که به سرنگونی رژیم بپردازیم و پس از آزادی سندیکاها و دموکراتیزه شدن تصمیمات دولتی به اجرای پایه گزاری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک بپردازم؟

تاکید بر پیوند دیالکتیکی میان مبارزه دموکراتیک- سوسیالیستی برای نشان دادن تسلط به ادبیات مارکسیستی نیست بلکه برای خارج شدن از گرداب مکانیکی الویت مبارزه ها است. انجام وظیفه ی سوسیالیستی به معنای انقلاب سوسیالیستی هم نیست که کسانی برای جداکردن وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی ما از فراهم نبودن شرایط آن صحبت می کنند. حقیقت اینکه پایه گزاری یک اقتصاد ملی از لحاظ زمانی پس از سرنگونی رژیم انجام می گیرد دلیلی برای تعطیل ترویج، تبلیغ و روشنگری در باره برنامه های ما برای یک اقتصاد غیرسرمایه داری نیست. این درست است که پایه گزاری اقتصاد ملی- دموکراتیک پس از سرنگونی رژیم ولایت فقیه انجام خواهد گرفت، ولی این درست نیست که مبارزه برای تحقق بخشیدن به وظیفه سوسیالیستی را به فردای پس از سرنگونی جمهوری اسلامی واگذار کرد. وظیفه سوسیالیستی ما همزمان با وظیفه دموکراتیک ما می تواند و باید در دستور کار روزانه ما باشد.

سوال درست اما این است که چگونه می توان مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی را که دوگانگی آشکار دارد، به یک مبارزه یگانه  دگرگون کرد؟ چگونه وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی را با هم تلفیق کنیم؟ آیا یک روز باید فریاد “مرگ بر سرمایه دار”  سر دهیم و  روز دیگر فریاد “مرگ بر ولایت فقیه”؟

حل آن در پیداکردن و توضیح حلقه ای است که این دو مبارزه را به هم پیوند می دهد.  آیا مبارزه طبقاتی وجود دارد؟ آیا مبارزه برای تغییر بنیادی بخشی از مبارزه ماست؟ اگر جواب به هر دو پرسش آری است، پس باید بجای الویت دادن به یک مبارزه حلقه پیوند آنرا پیدا کرد.

حلقه پیوند این دو مبارزه در بیان خواسته های بینابینیِ زحمتکشان و لایه های دیگر است. خواست هایی که توده ها را به تدریج به پیوند مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی آشنا می کند. برای نمونه افشاگری کارکرد ولایت فقیه برای حذف برنامه های اقتصادی مترقی قانون اساسی و اجرای برنامه ی اقتصادی نولیبرالی بخشی از مبارزه بينابيني است که توده ها را با سرشت پاسبانی ولایت فقیه برای سرمایه آشنا می سازد. یا افشای شلاق خوردن کارگرانی که برای دستمزد عقب افتاده خود اعتصاب می کنند به توده ها نشان می دهد که رژیم ولایت فقیه در دفاع از منافع سرمایه داران و نظام سرمایه با کسی شوخی ندارد. و یا آشکار کردن پیوند میان ستم طبقاتی و ستم جنسیتی به زنان نشان می دهد که زن ستیزی رژیم سرمایه داری اسلامی برای خشنودی خدا نیست. چراکه همین زن ستیزی در نظام های سرمایه داری مشابه با تکیه بر نهادهای دینی دیگری همچون هندو در هند، بودایی در سریلانکا و کاتولیک در فیلیپین دیده می شود.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری با تکیه بر خواست های  بینابینی می توانند بدون ریاکاری در برابر لایه های اجتماعی و بدون تعطیل کردن مبارزه طبقاتی  به پیوند وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی در مبارزه عملی و روزانه بپردازند. با این کار برای نمونه جنبش زنان در می یابد که مبارزه صنفی- سیاسی طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری ولایی در راه آزادی خواهی این جنبش نیز هست.  جنبش زنان بدین گونه از مسیر سطحی و انحرافی مردستیزی خارج و در جاده درست مبارزه با مردسالاری نظام طبقاتی سرمایه داری گام خواهد گذاشت.

بیان خواست های بینابینی باید همراه با توضیح و قابل درک ساختن مضمون اقتصادی و سیاسی مرحله ملی- دموکراتیک برای نیروهای اجتماعی متحد باشد. برای انجام موفقیت آمیز این کار ما باید ابتکار عمل را در دست بگیریم و نه اینکه سیاست خود را با خواست های دیگران وقف بدهیم. به گفته رفیق جانباخته زنده یاد بهزادی از یک سوی حزب انقلابی طبقه کارگر مسئولیت اساسی انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را در برابر ضد انقلاب دارد  و باید این انتخاب را به وی تحمیل نماید و از سوی دیگر باید سایر نیروهای انقلابی را برای این انتخاب قانع و نظرشان را جلب کند.

اما اگر مبارزه دموکراتیک می تواند خود جوش و ناخودآگاه باشد، پیوند پیروزمندانه آن با مبارزه سوسیالیستی دیگر خودجوش و ناخودآگاه نیست. بلکه ارتباط مستقیم به کوشش و هشیاری نیروهای سوسیالیستی دارد تا هم با آگاهی سازی طبقاتی طبقه کارگر را به منافع خود آشنا کند و هم نیروهای متحد را متقاعد سازد که یک حکومت ملی- دموکراتیک تامین کننده منافع کوتاه و بلند مدت آن ها نیز هست.

ما می توانیم با ارائه یک برنامه علمی اقتصادی بر پایه دموکراتیزه کردن اداری و حقوقی بخش عمومی- دموکراتیک و بنیانگزاری یک اقتصاد ملی بر پایه اقتصادی عمومی، خصوصی و تعاونی نظر مناسب لایه های اجتماعی بینابینی را به برنامه خود جلب کنیم و آنها را  خشنود سازیم. بدین گونه می توان بین خواست های دموکراتیک زحمتکشان برای ایجاد سازمان های صنفی و خواست های جوانان و زنان برای آزادی اجتماعی و فردی با حذف حجاب و تحقق نسبي عدالت اجتماعي و اقتصادی  با تغییرات بنیادی پل زد.  وقتی آرزوی آزادی جوانان و زنان در یک چارچوب ملی- دموکراتیک توضیح داده شود، فهم آن  به مراتب آسان تر و پربارتر و برّاتر از افشاء ساده زن ستیزی و آزادی کشی رژیم ولایت فقیه است و در ثانی به افشاگری ما مهر و نشان سوسیالیستی می زند.

برای نمونه بیان خواست نظارت عمومی- دموکراتیک بر بازرگانی خارجی، هم  به کشاورزان امید می دهد که با توجه به کنترل واردات آنها توانایی فروش محصول خود را خواهند داشت و هم زمان به بورژوازی ملی ارزش افزا نشان می دهد که از تولید داخلی حمایت  و از ورود بی رویه محصولات خارجی جلوگیری خواهد شد.

در شرایط کنونی بورژوازی ملی از طرف بورژوازی انگلی اداری و تجاری سرکوب می شود و آن ها با ایجاد موانع اقتصادی و اداری از پیشرفت بورژوازی ملی نه تنها جلوگیری می کنند بلکه ان را دائمن به عقب بر می گردانند. بنابراین گذار از نظام سرمايه داري وابسته به سود باقی مانده طبقه بورژوازی ملی ارزش افزا نیز هست.

از نمونه دیگری که می توان یاد کرد نظارت عمومی- دموکراتیک بر سرمایه مالی و بانک ها است. با اینکار ما سرمایه را به کارهای تولیدی و مسکن سازی ارزان هدایت می کنیم و به لایه های میانی اجتماعی امید کسب و کار و توانایی پرداخت رهن و یا خرید مسکن می دهیم . و هم زمان به بخش خصوصی ارزش افزا و شغل آفرین امید می دهیم که از ابتکارها و سرمایه گزاری های آنها حمایت می کنیم.

حزب توده ایران تنها نیروی سیاسی است که دارای این برنامه بینابینی است که برای نمونه در زیر به گوشه ای از برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک از مصوب های کنگره ششم حزب توده ایران  اشاره می شود

دگرگون کردن ساختار فاسد اداری؛ ایجاد نظام اداری- دموکراتیک؛ شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی؛ مبارزه برای محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک؛ گسترش فعالیت های اقتصادی و تولید کالاها؛ محو نقش محوری فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی ؛ محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی؛ محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ؛ اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان؛ عدالت اجتماعی؛ نظام مالیاتی مترقی؛ نظارت بر بازرگانی خارجی؛ قانون های ارضی با سهیم کردن مستقیم دهقان در مالکیت و سود؛ حفظ محیط زیست ووو .

همانطور که می بینید برای انجام وظیفه سوسیالیستی نیازی به دادوفریاد “چپ گرایانه” نیست. کافی است که ما همراه با افشاگری رژیم ولایت به تبلیغ مصوب های اقتصادی- اجتماعی حزب میان توده ها بپردازم و تصویری را که حزب از یک آینده ملی- دموکراتیک در ذهن دارد به توده ها منتقل کنیم. این ها بیان خواست های بینابینی است که نه تنها به اتحاد گسترده ضددیکتاتوری ضربه نمی زند بلکه موجب تقویت اتحاد اجتماعی علیه رژیم اسلامی نیز می شود.

اگر گروه مذاکره ANC همراه به پایان دادن آپارتاید نژادی  به اندیشه پایان ستم طبقاتی نیز می بود، سرنوشت زحمتکشان آفریقای جنوبی امروز این همه دردناک و در مواردی بدتر از دوران آپارتاید نبود.

بنابراین نباید با اغراق به خصلت آزادی خواهی جنبش به خواست توده ها برای خلاص شدن از بند نظام بهره کشی سرمایه داری با اغماض نگاه کرد. این درست که با رهایی شدن از دیکتاتوری روشنفکران می توانند دوباره در باره ادبیات، جامعه شناسی، تاتر، شعر وووو آزادانه بنویسند و بگویند. این هم درست که زنان از بند اسارت حجاب رهایی می یابند. ولی پس از رهایی از دیکتاتوری چه چیزی نسیب زحمتکشان شهر و روستا که بیش تر به فکر سیرکردن شکم گرسنه کودکان خود هستند تا ادبیات و حجاب می شود؟ چطور می توان بدون قول کار، مسکن و نان آن ها را قانع کرد که برای آزادی چند روزنامه جان خود و فرزندان خود را به خطر بیاندازند و وارد میدان نبرد شوند؟

این ادعا غلو نیست که  بیش تر مردم ما  برای تحقق خواست های اقتصادی (کار, مسکن, نان ) خواستار سرنگونی رژیم  ديكتاتوري ولایت فقیهی هستند. نشانه های بارز آن نیز از محبوب نبودن اصلاح طلبان است که با آن که در دوران قدرت خود به نیازهای مدنی تا اندازه ی ناچیزی پاسخ دادند ولی چون که همان راه رشد اقتصادی نئولیبرالی را ادامه دادند از پشتیبانی قاطع زحمتکشان برخوردار نشدند. کارگران ما گسترش صنایع ملی می خواهند تا کارآفرین و ارزش افزا باشد . کشاورزان ما کنترل بازرگانی خارجی و واردات محصولات کشاورزی و حمایت حکومتی می خواهند تا بتوانند با کالاهای نامرغوب خارجی رقابت کنند. این خواست ها تنها با ایجاد يك اقتصاد سياسي مردمي و ملي برآورده خواهد شد.

بنابراین قانع شدن  به مبارزه برای  براندازی رژیم ولایت فقیه کافی نیست. حتا افشاگری علیه برنامه های نولیبرالی بدون یک چارچوب ضدسرمایه داری  همچنان که نگارنده در مقاله ی دیگری نشان داده است کافی نیست. با رسوایی اندیشه و برنامه عملی نئولیبرال ها منتقدان آن نیز زیاد شده اند و از جمله برخی از اقتصاددانان بزرگ بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به دسته انتقاد گرایان نئولیبرآلیسم پیوستند. نظام سرمایه داری گنجایش انتقادپذیری از شیوه های اقتصادی گوناگون اجرای بهره کشی را دارد بنابراین باید هنگام افشاگری علیه سیاست های نئولیبرالی به پیوند ان با  نظام سرمایه داری که بر پایه ملکیت خصوصی بر ابزار تولید است تاکید کرد.

چند مقوله مهم درحکومت ملی و دموکراتیک

 

سخن گفتن از حکومت ملی و دموکراتیک بدون یادآوری  مقوله های “آزادی هاى دموكراتيك” و “عدالت اجتماعى” و “اقتصاد ملی” کامل نیست.

دو مقوله برای روشن کردن این تضادها به کار برده می شود. مقوله “آزادی هاى دموكراتيك” که با سرنگونی نیروهای مستبد و نهادینه کردن حقوق مدنی تضاد رویی-روبنایی را حل می کند و مقوله “عدالت اجتماعى” است که مبارزه برای آن تا حل کامل تضاد کار و سرمایه ادامه خواهد یافت.

پس از سرنگونی رژیم های ستمگر تضاد رویی- روبنایی کم و بیش از بین  می رود و تنها تضاد بنیادی-زیربنایی به عنوان تضاد “عمده ” و روز باقی می ماند.

انقلاب بهمن نتوانست با پایه گزاری یک اقتصاد ملی و مردمی در حل تضاد اصلی گام بردارد و فرارویید. برایند این غفلت و کژروی و راست روی قربانی کردن هم آزادی های دموکراتیک و هم عدالت اجتماعی بوده است. آن که گفت “آزادی میوه شیرین عدالت اجتماعی است” یاوه نگفته است. سردمداران ولایت فقیه برای تحکیم منافع بورژوازی اداری و تجاری و عدم اجرای عدالت اجتماعی  بود که سر آزادی، آزادی خواهی و آزادی خواهان را با شمشیر اسلام بریدند.

به همین گونه باید گفت که برای حزب توده ایران پس از سرنگونی رژیم شاهنشاهی و اجرای فاز نخست انقلاب ملی ـ  دموکراتیک  تضاد “عمده” و “اصلی” بر راستای حل تضاد کار و سرمایه بوده است که می توانست با اجرای اقتصاد سیاسی مناسب با مرحله انقلاب عدالت اجتماعی را گسترش دهد. (البته جای بحث دارد و می توان ادعا کرد که بخش اول تضاد رویی-روبنایی با توجه به این که انقلاب نتوانست حقوق دموکراتیک مردم را نهادینه کند حل نشده باقی ماند و هدف مرحله اول نیز هم شکست خورده بود).

بنابراین تجربه انقلاب ما و آفریقای جنوبی نشان می دهد که تضمین کننده آزادی های دموکراتیک و عدالت اجتماعی پیشاهنگی نیروهای کارگری در جنبش است. تنها طبقه کارگر است که به خاطر نداشتن منافع طبقاتی در پابرجایی ستم های گوناگون می تواند آزادی های دموکراتیک را نهادینه کند. و تنها این طبقه است که تضمین کننده اجرای کامل عدالت اجتماعی است. بنابراین پیشاهنگ و ضامن اجرای پیروزمندانه هدف ها والای انقلاب ملی- دموکراتیک طبقه کارگر است.

برخی ها با یاداوری “جهانی شدن” اقتصاد ازما می پرسند آیا واقعن جنبه ملی انقلاب و مبارزه ضدامپریالیستی معنایی دارد؟ دسته ای دیگر با اشاره به جنگ سخنی میان امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی این دعوا و منازعه را تا سطح مبارزه ضدامپریالیستی ارتقاء می دهند . هر دوی این دسته ها از اندیشه مارکسیستی به دور هستند. واقعیت این است که نظام سرمایه داری ایران تا ریشه وابستـه به نظام اقتصادی جهانی امپریالیسم است.

سایت اقتصادی tradingeconomics.com واردات و صادرات ایران را در ۲۰۱۷ میلادی به شرح زیر اعلام می کند.

واردات اصلی ایران عبارت است از: ماشین آلات غیر الکتریکی (17 درصد کل واردات)، آهن و فولاد (14 درصد)، مواد شیمیایی و محصولات مرتبط (11 درصد)، وسایل نقلیه حمل و نقل (9 درصد)، ماشین آلات و ابزار الکتریکی، ).

شرکای اصلی واردات عبارتند از: امارات متحده عربی (31 درصد کل واردات) و چین (17 درصد). دیگران عبارتند از: کره جنوبی، ترکیه و آلمان.

نفت و گاز طبیعی مهمترین صادرات ایران است که 82 درصد از درآمد صادرات کشور را تشکیل می دهد. دیگر صادرات شامل مواد شیمیایی، پلاستیک، میوه ها، محصولات سرامیکی و فلزات است. شرکای اصلی صادرات ایران عبارتند از: چین (21 درصد کل صادرات)، ژاپن (9.2 درصد) و ترکیه (9 درصد). دیگران عبارتند از: کره جنوبی و ایتالیا.

اگر از سهم ناچیز جمهوری خلق چین ۱۷ درصد واردات و ۲۱ درصد صادرات؛ (در  ضمن چین تنها کشوری است که در سال گذشته موازنه تجاری مثبت به نفع ایران داشته است) بگذریم، متوجه می شویم که ۸۰ درصد از روابط اقتصادی کشور با کشورهای امپریالیستی و یا با کشورهای سرمایه داری ارتجاعی است. اگر این وابستگی اقتصادی به امپریالیسم وجود نداشت اهرمی هم برای کشورهای غربی و امریکا برای به مذاکره نشاندن جمهوری اسلامی در باره انرژی هسته ای نیز وجود نداشت. اگر این وابستگی اقتصادی به امپریالیسم وجود نداشت سران جمهوری اسلامی نیز بعد از امضاء قرارداد برجام به این اندازه به برداشتن تحریم ها اشاره نمی کردند و دولت آقای روحانی نیز خودش را پیروز این قرارداد قلمداد نمی کرد.

از اين روي نيز مبارزه براي اقتصاد ملي- دمكراتيك مبارزه افشاگرانه عليه رژيم ولایت فقیه و وابستگي اقتصادي آن به امپریالیسم نیز هست.

سرنگوني رژيم ولايت بدون ايجاد زيربناي اقتصاد ملي- دمكراتيك بی دورنما و بدون چشم انداز است.  نمی توان بدون ضربه زدن به زیربنای سرمایه داری رژیم ولایت به روبنایی که مناسب نظام بهره کشی در کشور است ضربه جدی زد . و همزمان ضربه زدن به ديكتاتوري ولایت یک مبارزه ضد سرمايه داري نیز هست. به سخنی دیگر تضاد روبنایی و زیربنایی با هم تنیده و آمیخته اند و هر دو از تضاد عمده کنونی هستند. می‌توان از انطباق دو تضاد در شرایط کنونی ایران صحبت نمود.

بنابراین تضاد واحد و  آشتی ناپذیر مردم ما با روبنای سیاسی ستمگرانه ولایی و با زیربنای اقتصادیِ ضد مردمی و ضد ملی نظام سرمایه داری حاکم است. تنها یک حکومت ملی- دموکراتیک انقلاب می تواند این تضاد را با تضمین آزادی های فردی و اجتماعی و دموکراتیزه کردن دستگاه دولتی و سیاسی و سمتگیری غیرسرمایه داری اقتصادی حل کند.

روشن است که در حالیکه حرکت از نظام سرمایه داری و پایه ریزی اقتصاد ملی-دموکراتیک از وظیفه ترویجی, تبلیغی و سازمانی ما است، ولی حرکت از  اقتصاد ملی- دموکراتیک به سوی یک اقتصاد سوسیالیستی بسته به توزان نیروهای این دوره دارد که می تواند همان طور که جمهوری خلق چین نشان می دهد یک دوره دراز و پر از پیش رفت و پس رفت باشد.

پایان سخن

 

این اندیشه که نمی توان در هر دو صحنه مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی همزمان حضور داشت یک اندیشه متافیزیکی است که پدیده ها را جدا از هم و یا حتا بدتر در برابر هم می بیند و برای پدیده ها اول و آخر قائل می شود. تمرکز به روی برداشتن دیکتاتور به عنوان قدم اول به چند دلیل یک سیاست یک چشمی است. این نظر مبارزه را به طور مکانیکی به مرحله اول و دوم تقسیم می کند و مبارزه ی هم زمان را علیه هر دو به دلیل های مبهمی ناممکن می داند.

آن هایی که فکر می کنند که شرکت در  مبارزه ی طبقاتی به اتحاد ما با نیروهای اجتماعی  زیان می زند باید بگویند که چرا؟

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم بدون اراده ما مبارزه ضددیکتاتوری ولایی و مبارزه طبقاتی در سطح و عمق جامعه وجود دارد. ما یا می توانیم با شرکت فعال در مبارزه طبقاتی نکته های مشترک آن را با جنبش  ضددیکتاتوری بیابیم و آن ها را با هم پیوند بزنیم. یا می توانیم جنبش ضددیکتاتوری را به حال خود رها کنیم و تنها به مبارزه طبقاتی بپردازم. و یا می توانیم مبارزه طبقاتی را رها کنیم و تنها به مبارزه ضددیکتاتوری بسنده کنیم. راه دیگری وجود ندارد.

آیا می توان در این میان با کم رنگ کردن مبارزه طبقاتی و بالا بردن شعله فتیله ضددیکتاتوری  برای جلب نظر متحدان جای خوشی برای خود دست پا کرد؟ این کار بی ریب (بدون شک)  برای زمان کوتاهی و به قیمت از دست دادن پشتیبانی طبقه ای که ما خود را پیشاهنگ آن می دانیم شدنی است.

ولی آیا صادقانه تر نیست که ما بر خصلت طبقاتی خود پافشاری کنیم و در کنار زحمتکشان بمانیم و همزمان به متحدان توضیح دهیم که ما بدون یاری آنها نمی توانیم انقلاب  ملی- دموکراتیک را به ثمر برسانیم؟ آیا بهتر نیست که به نیروهای متحد توضیح دهیم که برنامه های ما برای جامعه آینده تامین کننده منافع آنها نیز هست؟ آیا بهتر نیست که به نیروهای متحد توضیح دهیم که طبقه کارگر تنها ضامن نهادینه شدن آزادی های دمکراتیک هست؟

سیاست پشت پا انداختن و تعویق مبارزه طبقاتی را ما در سی سال گذشته توسط سوسیال دموکرات های اروپایی دیدیم. سیاستی که ابتکار عمل را دودست به نیروهای نئولیبرالی هدیه کرده است. و با تضعیف “چپ” طبقه های زحمتکش بستوه آمده از سیستم نئولیبرالی نظام سرمایه داری را به سمت “راست افراطی” سوق داد. و حتا در میهن خودمان “راست ترین” دولت تاریخ دولت آقای احمدی نژاد با دزدیدن شعار “چپ”ها و سخن گفتن از عدالت اجتماعی بود که خود را کماکان زنده نگه داشته بود.

با پایبندی و شرکت در مبارزه طبقاتی ما اندیشه های خود را با در میان گذاشتن آنها با زحمتکشان به یک نیروی مادی بدل می کنیم که فراهم آورنده شرایط ذهنی انقلاب برای تغییرات بنیادین پس از سرنگونی نیز هست.

یادمان باشد که اصلاح خواهان درون و برون رژیم و “راه توده” با پشتیبانی از طبقه های حاکم نخست با هزار کلک کوشیدند که ما را با ولایت فقیه ای که حافظ منافع طبقه های حاکم است آشتی دهند. وقتی که در این کار موفق نشده اند و شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” همگانی شد اکنون می کوشند که ما را از ضربه زدن به زیربنای اقتصادی- اجتماعی جمهوری سرمایه داری اسلامی باز دارند.

اصلاح خواهانی که می خواهند نظام سرمایه داری اسلامی را از زیر ضربه خارج کنند به ما وعده می دهند که اگر ما با آنها همگامی و همکاری کنیم بعدها اجازه خواهیم داشت که با تشکیل تشکلات صنفی از منافع زحمتکشان دفاع کنیم. ولی فعلن از این کار دست برداریم.

کسانی هستند که با آن که خود را توده ای می دانند، ولی تاکید حزب طبقه کارگر بر مبارزه طبقاتی را “چپ روی”  می خوانند و با درک ناکامل از سیاست قبل از انقلاب حزب توده ایران این طور وانمود می کنند که الویت حزب در آن زمان تنها مبارزه با دیکتاتوری شاه بوده است. پیشنهاد می شود که این رفیق ها دوباره کتاب باارزش رفیق جان باخته جوانشیر “سیمای مردمی حزب توده ی ایران” و  مقاله معروف رفیق جان باخته بهزادی درباره جبهه ی ضد دیکتاتوری با سرشت ضد امپریالیستی با عنوان “صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر حزب باید انتخاب کند” را بخوانند.

سرچشمه

Class in Soweto; Peter Alexander

Class, Race, and Inequality in South Africa; Jeremy Seekings

صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند؛ منوچهر بهزادی

سیمای مردمی حزب توده ایران؛ جوانشیر

نوشته های ذکر شده

برنامه اقتصاد ملی؛ فرهاد عاصمی

موانع نظری و عملیِ تزِ “برپاییِ دو جبهه همزمان” ؛ امید 

ناکارایی افشا ترفندهای نئولیبرالیسم بدون ارائه چشم انداز سوسیالیستی!؛ سیامک

باز هم در باره راه رشد غیر سرمایه داری! ؛ سیامک

فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه‌ها و برنامه‌های حزب تودهٔ ایران در روند مبارزه برای تغییرهای بنیادین و دموکراتیک در ایران؛ حزب توده ایران

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5345




مضمون انقلاب در پیش تنها در خدمت گذار از دیكتاتوری است؟!
گذار انقلابی از دیكتاتوری با جهت گیری سوسیالیستی؟!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷ ( ۱۷ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

 

 

با تشكر از رفیق عزیز ا. امید برای ارسال مقاله ی نظرگیر با عنوان «موانع نظری و عملی تزٍ ”برپایی دو جبهه همزمان“». نگاه شود به مقاله ی شماره ٩٧/٧ در توده ای ها.

كمك رفیق امید به تداوم بحث مضمونی میان توده ای ها به منظور یافتن پراتیك انقلابی و واقع بینانه برای شرایطی كنونی حاكم بر ایران كه حزب توده ایران آن را مشابه سال های ٥٥ و ٥٦ در كشور ما ارزیابی كرده است، كمكی شایسته و امیدوار كننده است.

 

آن طور كه به نظر می رسد، دو نكته باید گشوده شود تا مضمون مورد بحث ادراك گردد:

یكی- این پرسش است كه آیا مساله ی مرحله ای بودن تغییرات انقلابی باید به معنای مرحله ای بودن مبارزه برای وظیفه ی دمكراتیك- اتحادی- صنفی و وظیفه ی سیاسی- طبقاتی- سوسیالیستی حزب توده ایران نیز درك شود یا خیر؟ و

دیگری- پاسخ به این پرسش است كه آیا به منظور بسیج و سازماندهی «هرچه وسیع تر توده ها» كه در سند حزبی ذكر و در مقاله ی رفیق امید نقل شده است، اكنون نیاز به طرح برنامه اقتصاد ملی مبتنی بر نظام اقتصادی- اجتماعی مرحله ی ملی- دمكراتیك انقلاب وجود دارد یا خیر؟

به سخنی دیگر، و آیا باید تعریف حزب توده ایران را از مرحله ی ملی- دمكراتیك دارای مضمونی بورژوا- دمكراتیك درك كرد و لذا بر سر شرایط نظام سرمایه داری حاكم با برخی تغییرات ”دمكراتیك“ در آن به توافق رسید و آن را برای تجهیز توده ها كافی اعلام داشت؟

 

چنین برداشتی را همه ی آن جریان های پیرامونی جنبش فدایی مطرح می سازند كه در چند روز پیش ”حزب چپ“ را نیز پایه ریختند. این جریان ها همان قدر برنامه مشابه ی را برای این مرحله ارایه می دهند كه جمهوری خواهان و سوسیال دمكرات ها نیز برای ساختارهای ”دموكراتیك“ سرمایه داری كنونی ارایه می دهند. این جریان ها نیز سال هاست برای پایه ریزی یك حزب دیگر می كوشند.

در مقاله ی ”بز را به باغباتی بگماریم؟“ اشاره شد كه فرشاد مومنی با تكیه به نظرات ”اسلام انقلابی“ نیز به صورت خام چنین برنامه ای را در كتاب ارزشمندش مطرح ساخته است. كمبود مضمون ارزشمند كتاب، سكوت تایید آمیز درباره ی نظام سرمایه داری در نابودی عدالت اجتماعی است.

 

آیا حزب توده ایران باید این كمبود را در نظر گروهی كه احتمالاً می تواند نزدیك ترین متحد طبقه كارگر در لایه های میهن دوست سرمایه داری علیه دیكتاتوری باشد، در مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی خود جبران كند و یا باید طرح كمبود پیش گفته را در نظرات این نیروها و كوشش برای جبران آن را به پایان مرحله پس از گذار از دیكتاتوری منتقل سازد؟

 

اگر قرار باشد این روشنگری برای دوران پس از گذار از دیكتاتوری ذخیره شود، استدلال برای درستی این شیوه چیست؟

در مقاله های روشنگرانه در نامه مردم كه اغلب با طرح عام وظیفه كلی در مرحله مشخص نبرد امروزی  پایان می یابد، چنین استدلال و دلیل برای ضرورت پایبندی به آن مطرح نمی شود. رفیق عزیز امید نیز در این زمینه مدیون باقی مانده است. آیا این ناروشنی و این برداشت در عدول از وظیفه ی روشنگرانه سوسیالیستی حزب توده ایران برای شرایط كنونی ریشه ندارد؟ آیا این عدول از وظیفه ی مبارزه ی سوسیالیستی كه ویژگی نبرد گذشته ی حزب توده ایران را تشكیل می دهد، مستدل است؟ باید تردید داشت! آن را بشكافیم!

 

استقلال سیاست حزب توده ایران

آیا باید حزب توده ایران هژمونی لایه های سرمایه داری را برای تغییرات انقلابی پیش رو از هم اكنون بپذیرد؟ و اقتصاد سیاسی مورد نظر آن ها را مورد پشتیبانی قرار دهد؟ كه به معنای تایید نفی ضرورت وجود استقلال سیاست حزب توده ایران است؟!

پذیرشی كه به معنای پیروی از این یا آن لایه های بورژوازی ملی- اصلاح طلب و یا خرده بورژوازی و .. است. آیا نباید در چنین شرایطی حزب توده ایران نیز به ”حزب چپ“ كه دیروز توسط جریان های فدایی پایه ریزی شد بپیوندد؟

 

متاسفانه برداشت درباره ی ضرورت قناعت به نظام بورژوازی ”دمكراتیك“ در جنبش توده ای هم وجود دارد. با برداشت آن ها نمی توان موافق بود، زیرا موضعی مستدل نیست. زیرا انتظار كشیدن در كوپه قطار برای رسیدن به مرحله بعدی انقلاب است كه در آن گویا مبارزه طبقه كارگر «از منع و سد عمده»، یعنی «دیكتاتوری» عبور كرده است.

با چنین برداشتی چگونه باید به ارزیابی از مبارزه ی اعتصابی امروزی زحمتكشان یدی و فكری را در شرایط سلطه ی  دیكتاتوری پرداخت؟

آیا باید به زحمتكشان كه با پشتی خونین از ضربه شلاق و زندان و اعتصاب غذا مبارزه ی خود را پیش می برند بگویم خواست بازگرداندن خصوصی سازی را از خواست خود حذف كنند؟

آیا باید به زنان دلاوری كه برای مباره علیه حجاب اجباری ضربه می بینند و استخوان شان می شكند، و به زندان افكنده می شوند، و مانند بانو ایرایی قریب به شصت روز در اعتصاب غذا هستند، بگویم مبارزه ی خود تا بعد از حذف دیكتاتوری به عقب بیاندازند تا شرایط مناسب تر برای مبارزه دمكراتیك آن ها و «سد عمده» بر طرف شده باشد؟

آیا می خواهیم از طریق طرح نكردن این مبارات گردن خود را از بند پاسخگویی به آن ها آزاد سازیم؟

 

سكوت درباره ی موضع پوزیتویستی كوشش های جریان های فدایی، جمهوری خواه، سوسیال دمكرات و جریان های انحرافی توده ای توسط حزب توده ایران، حزب طبقه كارگر ایران، به معنای نقض خشن و غیردیالكتیكی پیوند مبارزه ی دمكراتیك- صنفی و سیاسی- سوسیالیستی حزب توده ایران نیست؟

سكوت، به معنای نقض پیوند میان مساله آزادی و عدالت اجتماعی نیست كه نمایندگان ”اسلام انقلابی“ مانند فرشاد مومنی ضرورت آن را در كتاب ارزشمند خود به ثبوت می رساند و توصیف «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی» را در استه تیك شایان توجهی ارایه می دهد؟

 

سكوت درباره ی موضع پوزیتویستی نیروهای برشمرده شده، به معنای درك مكانیكی و راست روانه از تئوری مرحله ای بودن انقلاب است. زیرا پیوند دیالكتیكی میان دو مرحله و تعطیل ناپذیر بودن نبرد طبقاتی را آن طور كه اكنون نیز در ایران جریان دارد، در زندگی واقعی در هر دو مرحله مورد توجه قرار نمی دهد.

پیوندی كه در شعارهای مطرح شده در مبارزات زحمتكشان یدی و فكری تبلور می یابد كه در همین تتمه تولید داخلی توسط كارگران مبارز فریاد زده می شود، و برای طرح آن كتك خورده می شود و به زندان افكنده می شود.

توصیه برای در انتظار مرحله دوم انقلاب نشستن می تواند نهایتاً به معنای پذیرش پایان یافتن همین تتمه ی رمق تولید داخلی و تنها گذاشتن و خلع سلاح كردن مبارزات طبقه كارگر ایران تلقی شود. آیا توده ای ها می توانند چنین موضعی را مستدل بدانند و با آن موافقت كنند؟

 

باید میان واقعیت دو مرحله بودن تخریب و سازندگی در انقلاب و وحدت مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی برای هر دو مرحله تفاوت قایل شد. باید رابطه دو مرحله را هم مد نظر داشت. آن وقت می توان امیدوار بود كه برداشت رفیق امید كه در عنوان نوشتارش نیز تبلور می یابد، تدقیق شده درك شود: «[مبارزه برای] برپایی دو جبهه همزمان»!

 

رابطه تئوری و پراتیك

بحث تئوریك در بررسی تنها آن هنگام مثبت و سازنده است كه با حركت از شرایط حاكم، در خدمت درك شرایط پراتیك انقلابی در لحظه ی تاریخی، و در خدمت شناخت تاكتیك های ضروری برای به ثمر رساندن مبارزه توده ها در مرحله كنونی قرار داشته باشد. ضرورت تئوریزه كردن پراتیك توده ها در چنین بحثی به نوبه خود با هدف بیرون كشیدن رهنمود نظری مبتنی بر شناختِ دیالكتیكی از مبارزه ی روز انجام می شود و باید بشود.

تنها با ایجاد مداوم ارتباط نظری- كاركردی برای بررسی شرایط یكتای كنونی است كه می توان به نتیجه گیری برای پراتیك انقلابی به منظور تداوم موفق مبارزه امروزی دست یافت. نتیجه گیریی كه به طور مداوم باید مورد بررسی و مطالعه قرار داشته باشد تا با تغییر شرایط، بر شرایط جدید انطباق داده شود.

ضرورت گشودن صحنه ی بحث میان توده ای ها در چارچوب سازمان حزب توده ایران، حزب طبقه كارگر ایران، از این ضرورت تاریخی ناشی می شود. توان تئوریك كنونی حزب توده ایران تنها در یك كار جمعی و فعال و خلاق رفیقانه می تواند به تكانه ی حركت انقلابی با جهت گیری ترقی خواهانه در ایران بدل گردد.

بر این پایه است كه مسئولیت رفقای تصمیم گیرنده درباره ی ایجاد ساختن شرایط این بحث خلاق در نشستی كه كمیته مركزی حزب توده ایران برگزاری آن را به عهده گرفته است، تصمیمی تاریخی و ارزشمند است!

در چنین شرایطی است كه انسان آرزو می كند كه افسانه ی ادامه زندگی روح واقعیت می داشت و رفقای در خون خفته، آموزگاران ما، نظرشان را به نحوی مطرح می ساختند. این افسانه خواب گونه و متافیزیكی را اما می توان به واقعیت ماتریالیستی ممكن بدل نمود. این افسانه می تواند با گام جسورانه رفقای مسئول به حقیقت ماتریالیستی بدل گردد. به این منظور باید با تكیه به كار كرد آموخته شده ی فعالیت حزب توده ایران، شرایط لازم را برای تحقق ماتریالیستی آرزوی متافیزیكی ایجاد نمود. «هر آغازی خطر كردن است و آرزو پروردن» (اط، با پچپچه پاییز، ٩).

 

از این رو باید در بحث تئوریك و هم هنگام طرح پیشنهادهای عملی مشخص برای پراتیك انقلابی، پایبند به فاكت های لحظه ی تاریخی باقی ماند. بازگشت به تجربه ی گذشته و آموختن ضروری از آن، به معنای انتقال دیالكتیكی آن تجربه به شرایط لحظه تاریخی كنونی است و نه پرداشت اسكولاستیكی و حوزوی از تجربه ی گذشته.

 

با آن چه بیان شد می توان طرح پرسش به جا كه ”چرا رهبران دانشمند حزب در هفته و ماه های انقلابی سال های پنجاه گویا سخنی درباره ی اقتصاد سیاسی بعد از انقلاب نگفتند“، حتی اگر واقعیت را نیز بازتاب دهد  – كه بررسی آن وظیفه ی این سطور نیست و باید به طور مجزا به آن پرداخت -، تنها به معنای مستدل ساختن ضرورت طرح این پرسش است كهما اكنون با چه وظیفه و هدف هایی روبرو هستیم و ”ما باید اكنون كدام تاكتیك را برای پیشبرد مبارزه ی انقلابی روز توده ها به كار گیرم؟

 

لذا با اجازه ی رفیق عزیز امید، بحث را به این نكته منتقل كنیم. در این زمینه برخی نكته های بیان شده است، ازجمله در مقاله ی كه پیش تر و مستقل از مقاله ی رفیق امید تنظیم شده است با عنوان بز را به باغبانی گماردن؟

در این سطور نیز تنها می توان به طرح برخی دیگر از آن ها و تكرار برخی دیگر پرداخت. گفتگو اما تا دستیابی به توافق كامل ادامه خواهد داشت.

 

چرا باید امروز هم از پراتیك انقلابی توده ها بیاموزیم؟

مگر پراتیك واقعی و ماتریالیستی زحمتكشان ایران نیست كه خواستار پایان دادن به سیاست اقتصاد ”اسلامی“ است كه همان اقتصاد سیاسی نئولیبرال است؟ انتشار روزانه خبرهای اعتصاب ها چند ماهه اخیر كارگران از هفت تپه تا در خیابان های اهواز در روزهای اخیر در رسانه ها، مگر با شعار علیه سیاست ضد مردمی و ضد ملی خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی همراه نیست؟  مگر نابودی تولید داخلی پیامد اقتصاد سیاسی ی نیست كه ایران را هر روز بیش تر به سوی وابستگی نواستعماری عمیق تر به اقتصاد جهانی امپریالیستی می راند؟

 

تعمیم این پراتیك انقلابی زحمتكشان چرا به معنای طرح اقتصاد سیاسی ملی- دمكراتیك با جهت گیری سوسیالیستی نباید باشد؟ به این پرسش باید پاسخ داد كه چرا نباید مضمون این پراتیك انقلابی را به معنای ایجاد شدن وحدت میان مبارزه ی اتحادی- دمكراتیك و سیاسی- سوسیالیستی حزب طبقه كارگر ایران درك كرد؟

چشم پوشی كردن از اصل استقلال سیاست حزب طبقه ی كارگر ایران مستدل نیست. برای اثبات ضرورت چنین چشم پوشی ”تاریخی“، می بایست مدافعان ضرورت چشم پوشی پیش تر به ثبوت برسانند كه به طور عینی در شرایط كنونی در جهان و منطقه و ایران، امكان راه رشد سرمایه داری ”دمكراتیك“ وجود دارد؟!

خوب یا بد بودن پذیرفتن تن دادن به مرحله انقلاب بورژوا- دمكراتیك برای ایران، كه ”چپ“ غیرماركسیستی خواستار آن است، موضوع بحث نیست! اثبات امكان تحقق بخشیدن عینی به این خواست، كه پذیرفتن امكان استحاله ی سرمایه داری وابسته حاكم كنونی است، وظیفه ی مدافعان این تز و ارزیابی ذهن گرایانه را تشكیل می دهد!

 

تنها با نفی چنین برداشتی، تنها با جدایی شفاف و مستدل از این برداشت پوزیتویستی در تایید شرایط حاكم نظام سرمایه داری توسط جریان های ”چپ“ غیرماركسیستی- غیرتوده ای، می تواند سیاست مستقل حزب توده ایران به تكانه حركت انقلابی در ایران بدل گردد!

 

وحدت تئوری و پراتیك در خدمت مبارزه ی اتحادی

پاسخ به این پرسش را باید زمینه تئوریك به منظور استخراج تاكتیك برای گام بعدی انقلابی قرار داد، آن را به اهرم ایجاد ارتباط میان تئوری و پراتیك بدل نمود!

هیچ پرچم تجهیز و بسیج كننده ی دیگری علیه نظام اقتصادی- اجتماعی وابسته ی حاكم كنونی بر ایران وجود ندارد، جز پرچم گذار انقلابی از دیكتاتوری با جهت گیری سوسیالیستی. به سخنی دیگر، تلفیق مبارزه برای گذار از دیكتاتوری در پیوند با آن چه كه می خواهیم پس از شكافتن سقف در اندازیم و برپا كنیم!

چنین تاكتیكی تنها اهرم پرتوان برای پیشبرد مبارزه ی اتحادی حزب است، زیرا قادر است در شرایط كنونی با روشنگری نزد پیشروترین و ترقی خواه ترین متحدان طبقه كارگر، آن ها را بسیج كند و در جبهه ضد دیكتاتوری سازمان دهد! زیرا قادر است با روشنگری نزد لایه های دیگر میهن دوست ضرورت پیروی كردن از تاكتیك انقلابی توده ها را برای آن ها قابل شناخت ساخته و تفهیم كند.

 

هنگامی كه لنین در تزهای مارس- آوریل ١٩١٨ و به منظور تجهیز و بسیج «خلاقیت مستقل تاریخی توده های میلیونی»، در نتیجه گیری از صلح دردناك برسك- لیتوفسك – كه سوم مارس ١٩١٨ منعقد شد- به نتیجه گیری می پردازد، و از امكان تنفس برای انقلاب صحبت می كند، به طرح وظیفه ی «مثبت» در برابر طبقه كارگر می پردازد و آن را تحقق بخشیدن به برنامه باز و نوسازی اقتصاد روسیه ارزیابی می كند، كه برای تامین «هستی میلیون ها مردم» ضروری است. لنین این «كار خلاق و مثبت» را آوریل ١٩١٨ برای اولین بار مطرح نساخته است. او آن را پیش تر با شعار نان، زمین و صلح به اهرم پیروزی انقلاب اكتبر بزرگ بدل ساخته است.

لنین این وظیفه ی سوسیالیستی حزب بلشویك را در بیان این نكته خلاصه می كند كه عبارت است از برپای «شبكه ای به شدت ظریف و بغرنج برای سازماندهی تولید با برنامه و هدفمند و تقسیم موهبات»! (نفسی برای انقلاب، جهان جوان، ٣١ مارس ٢٠١٨).

معنای دیالكتیكی این سخن لنین در شرایط كنونی ایران برای حزب توده ایران، برای جنبش توده ای در كلیت آن، تنظیم و مطرح ساختن برنامه ی اقتصاد سیاسی برای مرحله ملی- دمكراتیك فرازمندی جامعه ایرانی است. اقتصاد سیاسی ای كه دیگر اقتصاد سیاسی بورژوازی حتی در دمكراترین شكل آن نیز نیست!

وجود چنین برنامه ای در اندیشه ی حزب توده ایران پیش از انقلاب بهمن و تدقیق آن در جریان آن، زمینه انتقال برنامه اقتصادی حزب توده ایران به قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن را تشكیل داد. چشم پوشی بر این واقعیت و نفی عملی آن، مستدل نیست!

 

آیا انتقال دیالكتیكی سخن لنین به شرایط كنونی ایران به این معنا نیست كه باید از طرف توده های این امر دریافته شود كه حل همه ی وظایف دمكراتیك پیش رو برای مرحله ضد دیكتاتوری منوط به آن شرایطی است كه باید پس از گذار از دیكتاتوری برپا داشت؟

آیا چنین تاكتیكی به معنای طرح برنامه برای این وظیفه در پیش رو نیست؟ كه به نوبه خود به معنای ایجاد رابطه ی دیالكتیكی میان مبارزه برای برپایی جبهه ضد دیكتاتوری و جبهه متحد خلق است؟

 

مبارزه انقلابی برای ایجاد اتحادهای ضروری اجتماعی علیه دیكتاتوری حاكم بر ایران در شرایط كنونی، تنها با مبارزه ی انقلابی به منظور نفی دیالكتیكی مواضع پوزیتویستی در تایید نظام سرمایه داری ممكن است.

این تنها شیوه ی و مبارزه ی انقلابی ممكن برای زدن مهر سیاست مستقل طبقه كارگر ایران است به روند جاری در كشور كه باید با هدف بسیج و سازماندهی «هرچه وسیع تر توده ها» انجام شود.

 

پیش تر هم اشاره شد، كه مرحله ای بودن «تخریب» دیكتاتوری و سازماندهی «نوسازی» جامعه را نباید در برابر وحدت «مبارزه ی انقلابی» برای برپایی اتحادهای اجتماعی قرار داد و از آن به نفی عملی سیاست مستقل حزب طبقه كارگر نایل شد و از حزب ماركسیستی- لنینیستی یك جریان رفرمیستی و پوزیتویستی ساخت كه جایش در حزب تازه ساخته ”چپ“ توسط رفقا و دوستان فدایی و دیگران است!

 

این ارزیابی از شرایط حاكم بر ایران و جهان، هم از موضع تئوریك برای توده ای ها و هواداران و میهن دوستان قابل درك است، زیرا در ارتباط با نقش اقتصاد سیاسی امپریالیستی برای تبدیل كشورها و خلق های وابسته به زائده ی نومستعمراتی برای اقتصاد خود قرار دارد، و هم، در انطباق است با پراتیك موفق در كشورهای متعددی.

خواست مبارزاتی زحمتكشان ایران در تظاهرات و اعتصاب های چند ماهه اخیر علیه پیامدهای اجرای اقتصاد امپریالیستی همان قدر در تایید این تئوری است كه كوشش نیروهای چپ در اتحادیه  اروپایی برای یافتن یك برنامه – ب – در برابر اقتصاد نئولیبرال در تایید این تئوری است. در انگلستان سیاست كوربین، رئیس حزب كارگر بریتانیا در سال های اخیر نیز از همین مضمون پیروی می كند و علیه خصوصی سازی ها و نابودی دستاوردهای اجتماعی سندیكاها موضعی شفاف می گیرد كه بازتاب آن دیگر در نامه مردم دیده نمی شود. تجربه منفی حزب سیریزا در یونان نیز در تایید درستی و واقع بینی این «سیاست ظریف و بغرنج» مستقل انقلابی است كه لنین برمی شمرد!

 

درك رابطه ی دیالكتیكی محك اندیشه ی توده ای

تاكتیكِ انقلابی ایجاد رابطه میان مبارزه ی ضد دیكتاتوری و مبارزه ی ضد سرمایه داری اما همچنین به معنای نفی دو مرحله انقلاب هم نیست. رابطه آن ها را نشان می دهد!

چنین برداشت دیالكتیكی رشد و گذار گام به گام یا مرحله به مرحله از سرنگونی دیكتاتوری – گام نخست -، و نوسازی اقتصادی به منظور ایجاد شرایط عدالت اجتماعی در ایران – گام دوم – را نفی نمی كند.

انتساب نفی گویا «دو مرحله» به اندیشه ی پایبند به رابطه میان آن ها و وحدت مضمون مبارزه برای این دو مرحله، به ناحق انجام می شود.

 

مفهوم نظری «دو مرحله» چیست؟ مرحله یا گام نخست وظیفه «تخریب»، و مبارزه برای برپایی، كه وظیفه دوم است، وظیفه ی «نوسازی» برپایه اقتصاد ملی- دمكراتیك را داراست. این دو مرحله یا دو گام متفاوت در دو مرحله، با وجود تفاوت ها میان آن دو، تنها تفاوت در شكل بروز و تبلور خارجی یك مضمون واحد در دو مرحله هستند. آن ها توامان از وحدت مضمونی برخوردار هستند.

مبارزه ی برای تفهیم ضرورت گذار از مواضع پوزیتویستی، آن طور كه حتی در كتاب پرارزش فرشاد مومنی نیز كمبود آن چشم گیر است، وظیفه ی امروز است. دو گام كه شـكل و تظاهر صوری كلیت روند انقلابی را در ایران ارایه و قابل شناخت می سازد، از استقلال نسبی برخوردار هستند، اما نباید آن ها را به طور مكانیكی از یكدیگر جدا ساخت، حتی در برابر هم قرار داد و یا در تضاد با هم پنداشت. نباید دو شكل را به مثابه بیان دو مضمون متفاوت درك نمود. آن ها از نظر سرشتی و مضمونی یك روند واحد را تشكیل می دهند. زیرا بدون جهت گیری سوسیالیستی در نوسازی آینده در ایران، نجات از شرایط حاكم دیكته ی نئولیبرال امپریالیستی ممكن نیست! شكل ”دموكراتیك“ اِعمال این برنامه در مضمون دیكتاتوری آن تغییری نمی دهد. تصور امكان به وجود آمدن همین شكل ”دمكراتیك“ برای شرایط ایران، با توجه به تجربه ی در جریان، غیرواقع بینانه و غیرمستدل است. آیا استدلالی برای امكان تحقق آن وجود دارد؟ جز توصیه ی صبر و حوصله ی ”اصلاح طلبان”؟ در یونان نیز برقراری سلطه ی تلطیف محیلانه ی اقتصاد دیكته شده «ریاضت اقتصادی» با همین توصیه به توده ها تحمیل شد.

رابطه ی دیالكتیكی میان مضمون واحد را برای دو شكل تظاهر مرحله دریابیم و برای مبارزان قابل شناخت و درك سازیم!

 

بندهای ذهنی مبارزه ی طبقاتی را باید در تئوری و پراتیك پاره كرد!

پافشاری غیرمستدل بر روی آزاد شدن بندهای مبارزه طبقاتی تنها پس از گذار از دیكتاتوری، می تواند به عنوان حكم بر ضرورت پذیرش شرایط كنونی توسط زحمتكشان تلقی گردد. چنین برداشتی بسیار خطرناك است.

اگر پیشنهاد برای ”رفراندوم تحت نظارت سازمان ملل متحد“ به منظور گذار از دیكتاتوری راه نفوذ و تاثیر جریان های امپریالیستی و متحدانشان را به مسایل داخلی می گشاید و لذا بسیار خطرناك است، طرح حل و فصل خواست های دمكراتیكِ طبقه كارگر ایران به شرایط پس از گذار از دیكتاتوری نیز می تواند با خطر گشودن چپ روی در جنبش متین اعتصابی كنونی زحمتكشان یدی و فكری همراه باشد و امكان نفوذ انحراف را در مبارزه ی انقلابی توسعه دهد.

 

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5327




موانع نظری و عملیِ تزِ “برپاییِ دو جبهه همزمان”
نویسنده: امید   

نقدی بر مقاله “رابطه جبهه متحدِ خلق و جبهه ضدّ دیکتاتوری درشرایط کنونی”

 

دوره جدید: مقاله شماره: ۶ ( ۱۵ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

پیش درآمد:

 

در روزهای پایانی سال گذشته، ابتدا انتشار سندِ “فرازهایی از 76سال…” از سوی حزب توده ایران وسپس انتشار مقاله “امید” و در پی آن،  پاسخ رفقایِ “نویدنو” در سایت توده ای ها، به بحث ها و گفتگوهای سازنده ای دامن زد که در صورت تداوم و سمتگیریِ صحیح و موثر، به سهم خود میتواند همه ما را به تعبیر رفیق فرهاد (دکترعاصمی) از”بن بستِ خاموشی” خارج نموده و به وحدتِ اصولیِ گردانهای سردرگم چپ و توده ای یاری برساند.   

درهمین راستا، ایشان در مقدمه مقاله جدید خود با عنوان”رابطه جبهه متحد خلق وجبهه ضددیکتاتوری در شرایط کنونی“، سه جمله یا “تز” را توام با یک سوء برداشت سهوی به “رفقای نوید نو و ا.امید” نسبت داده و مورد واکاوی و نقد خود قرار داده و از”رابطه” به “وحدت” و سپس در جمعبندی نهایی به “ضرورتِ برپاییِ همزمانِ دو جبهه ضدِدیکتاتوری و متحدِ خلق” رسیده اند که موضوع این نقد میباشد. اما از آنجا که این انتساب میتواند ایجادِ ابهام برای رفقایی کند که نقدهای متقابل آن دو را مطالعه کرده و به چنین عباراتی بر نخورده اند، لذا در ابتدا تصریح زیر ضروری به نظر میرسد:

در مقاله مورد اشاره، لااقل بخش نخست این گزاره که “امید نظرات ارایه شده توسط رفقای نویدنو درمقاله گریزان از متن، درگیر حاشیه…. {یعنی همان سه جمله} را منتقل کرده…”، گزاره صحیحی نیست و طبیعی است که ازسوی رفقای نویدنو نیز چنین تصریحی صورت گرفته و یا بگیرد.   

واقعیت این است که آن “سه جمله یا تز” از سوی نگارنده و درجریان یک مکاتبه ایمیلی با رفیق فرهاد پیرامون سمت وسوی عمده و سازنده ای که این گفتگوها میتواند دنبال کند، و به نقل از متن سندِ منتشره از سویِ حزب-“فرازهایی از 76 سال…”- عنوان شده بود. نتیجه این که نقدهای مطروحه در مقاله “رابطه جبهه متحدِ خلق وجبهه ضدّ دیکتاتوری درشرایط کنونی” را میتوان و باید نقد رفیق عاصمی نسبت به محتوای سند رسمی حزب توده ایران تلقی کنیم؛ هرچند که خطاب مکررش به “رفقای نوید نو و ا.امید” میباشد.  

اکنون صرف نظر از اینکه گوینده سه جمله نقل و نقد شده موصوف چه شخص یا مرجعی بوده، به لحاظ اینکه مضمون آنها مورد تایید و تاکید نگارنده میباشد، سعی می شود بیشتر ازطریق مراجعه و اتکاء به اسنادِ مصوّبِ حزب، به توضیحِ موانعِ نظری و عملیِ موجود برای “برپاییِ همزمانِ دو جبهه ضدّ دیکتاتوری و متحدِ خلق” بپردازیم:

 

تفاوت “جبهه ضدِ دیکتاتوری” با “جبهه متحدِ خلق”

 اعتقاد حزب توده ایران و توده ایها به ویژه از سال 1354 تا کنون در باره مباحث مهمی چون مرحله بندی انقلاب، داشتن استراتژی و تاکتیک روشن، طراحی اتحادهای وسیع و مناسب براساس مخرج مشترک همه نیروها با وظایف مشخص برای هرمرحله، لزوم تدوین برنامه های حداقلی و حداکثری کارگری و برنامه اقتصاد سیاسی، و درعین حال لزوم تلاش بی وقفه برای کسب صلاحیت وهژمونی طبقه کارگر بر این اتحادها و جبهه ها به منظور اعمال تغییرات بنیادین در حرکت به سوی سوسیالیسم وغیره …، همگی از درک صحیح حزب از قانونمندیهای تکامل جامعه ایران و توجه به تجارب جهانی و گرایشاتِ عامِ مشاهده شده در انقلاب های ملی – دمکراتیک در جهان نشات می گیرد.

 

تا آنجا که به تجربه انقلاب57 (به مثابه مبانیِ پراتیک) و بازخوانیِ اسناد و دیدگاههای حزب ازسال1354 تا کنون (به مثابه مبانیِ تئوریک) مربوط میشود، تعیین و طراحیِ شعار تشکیل جبهه واحد ضدّ دیکتاتوری برای پیروزی انقلاب در فاز سرنگونی رژیم سلطنتی، و در پی آن شعار برپایی جبهه متحدِ خلق با هدف تعمیق و گسترشِ انقلاب، گام های سنجیده و بهم پیوسته ای بود که از طرف رهبری وقت حزب برداشته شد. اگر کسی از زبان  تئوریسین های برجسته و رهبری به خون خفته حزب در باره ضرورت تشکیل همزمان دوجبهه مزبور که تعریف و وظایف جداگانه ای دارند و به کرات تبیین و توصیف شده، سخن یا مطلبی دیده و خوانده، حتما آدرس آنرا برای غنا بخشیدن به این بحث اعلام کند. درهمین خصوص، مطالعه مقاله رفیق جوانرود با عنوان “یک استراتژی و دو مرحله در انقلاب بهمن 57” منتشره در سایت “مهر” نیز ما را ازهرگونه پُرگویی بی نیاز میکند که مستند به اسناد رسمی، دیدگاه ها و نظریات رهبران و تئوریسین های نامدار حزب درباره هریک از دو جبهه را بیان کرده است؛ البته با این توضیح ضروری که نگارنده این سطور، با لحن غیررفیقانه و کنایه آمیز ایشان نسبت به شخصیت و جایگاه رفیق فرهاد موافقتی ندارد.

 

درباره مرحله ملی – دمکراتیک انقلاب و دوران گذار

 در برنامه مصوب کنگره ششم حزب درسال1391 گفته شده که:”برنامه کنونی حزب توده ایران براساس درکِ ما از ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک تنظیم شده است که حرکتِ تکامل و تغییرِ انقلابی به سوی سوسیالیسم را به گذارِ کشورمان به مرحله ملی – دمکراتیک وابسته می داند.” درگزارش کمیته مرکزی به گنگره ششم نیز تاکید شده: “حزب ما معتقد است که مبارزه طبقه کارگر و هدفِ استراتژیکِ ما یعنی گذر به مرحله سوسیالیسم در بسترِ ایجادِ حکومتِ دمکراتیک، از دوره گذاری پر پیچ و خم و طولانی عبور می کند.”

به موجب قانونمندیهای تکامل جامعه و مرحله بندی ناگزیر برای انقلاب های ملی – دمکراتیک درکشورهای در حال رشد، درشرایطی که به دلیل درجه پایین تکامل نیروهای مولده، طبقه کارگران صنعتی به معنای عام آن شکل نگرفته و ضعف و نبودِ هژمونی طبقه کارگر به طور مشخص در ایران؛ اولا تعمیق و ژرفشِ انقلاب به ویژه پس از فازِ نخست یعنی حذفِ دیکتاتوری، بدونِ جذبِ اقشارِ وسیعِ بینابینی عملی نیست، و ثانیا درپی سرنگونیِ رژیمِ دیکتاتوری، بلافاصله “دورانِ گذار” – به تعبیر زنده یاد طبری “دورانِ دردهایِ پر رنجِ زایش”- و یا به قول لنین “دورانِ تحملِ دردهایِ طولانیِ زایمان”، فراروی جنبش انقلابی قرار خواهد گرفت که از آن گریز و گزیری نیست. دورانی که مبارزه درونیِ نیروهایِ شرکت کننده در فازِ نخستِ انقلاب، برای تعیین سمت گیریهای اقتصادی و اجتماعی آتی  یا همان “نبرد که بر که” درمی گیرد و سرنوشت نهایی انقلاب وابسته به نتیجه آن خواهد بود.

رفیق عاصمی در مقاله خود این دو جمله یا  تز را که گفته شده “شرایط عینی و ذهنی نشان می دهند که مضمونِ مبارزه طبقاتی یا جنبشِ کارگریِ کنونیِ کشورمان به گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک در سطحِ ملی مربوط می شود و نیروهای چپ نباید دچارِ ذهن گرایی شوند” و اینکه “مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان در راه رسیدن به هدفِ درازمدت و غاییِ حزب، یعنی گذار به مرحله سوسیالیسم، از مرحله هایی احتمالا طولانی می گذرد که پی ریزیِ حکومت ملی- دمکراتیک، نخستین مرحله آن است که اکنون فرارویِ جنبش قرار دارد” را مستدل ندانسته، آنها را به چالش کشیده و می گوید “حزب توده ایران چنین نظری ندارد… چنین پنداشتی غیر مارکسیستی و عدول از تصمیمات ششمین کنگره حزب توده ایران است!”

در برابر این سوال ایشان که “آیا میتوان نبردِ طبقاتی را در ایرانِ کنونی به بهانه به ثمر رسیدن گذر از مرحله دیکتاتوری تعطیل نمود؟”، حزب توده ایران می گوید: “تضادهایِ طبقاتی را نمی توان بنا به مصلحت تعطیل کرد و به فراموشی سپرد. مبارزه طبقاتی فرایندی عینی است که خارج از ذهن و اراده افراد عمل می کند ولی می توان و باید درجه رویاروییِ مرحله ای نیروهایِ سیاسی در مبارزه طبقاتی را بنابر شرایطِ مشخصِ مقطعی و تضادِ اصلیِ جامعه در رژیمِ ولایی مدیریت کرد. از دیدگاه حزب توده ایران فرایندِ مبارزه طبقه کارگر و قشرهای زحمتکش بر ضدّ سرمایه داری مقوله ای جامد نیست و مرحله هایی مشخص دارد. تنها امری که در طول همه مرحله ها ثابت می ماند، هدفِ درازمدت و نهاییِ آن، یعنی دگرگون سازیِ بنیادین در عرصه هایِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به منظورِ دستیابی به سوسیالیسم است… اما بنابر دیالکتیک حرکت هر پدیده ای، تحول های آن پدیده مرحله ای خواهد بود و در کشور ما اکنون نخستین مرحلهِ پیش رو، گذر به مرحله ملی – دمکراتیک است.” (سند “فرازهایی از 76سال…” بهمن1396)

در گزارش کمیته مرکزی به کنگره ششم حزب نیز آمده است: “به نظر ما آنانی که می گویند اتحادِ طبقه کارگر با دیگر طبقات – با هدفِ گذر به مرحله دمکراتیک- به کاهشِ نقشِ انقلابی طبقه کارگر می انجامد، اشتباه می کنند. این همان آموزه ذهنِ چپ گراست که تنها در انتظارِ لحظه پیروزیِ حرکتِ انقلابیِ نابِ طبقه کارگر مانده است و اهمیت رفرم ها را رد میکند. این نوع برخورد مکانیکی چپ روانه هیچ گاه نتوانسته است نقش روند اصلاح طلبی اخیر کشورمان را درک کند.”

 

در باره “رابطه نبردِ طبقاتی و نبردِ ضدِ دیکتاتوری”

 رفیق عاصمی در مقاله خود به طرح این پرسش نیز پرداخته است که “آیا نبردِ طبقاتیِ{جنبشِ کارگری} تنها پس از حذفِ دیکتاتوری امکان موفقیت خواهد داشت؟ ویا برعکس، با رشدِ نبردِ طبقاتی به دنبالِ تعمیقِ تضادِ اصلی در نظامِ سرمایه داری وابسته حاکم {تضاد کار وسرمایه}، شرایطِ گذر از دیکتاتوری آماده خواهد شد؟”. در پاسخ به این پرسش باید گفت هرچند که نبردِ طبقاتی کارگران برای کسبِ هژمونی در کلیه مراحلِ انقلاب تعطیل بردار نیست و با “مدیریتِ صحیحِ درجه رویاروییِ طبقاتی” میتواند در نبردِ ضدّدیکتاتوری برای حل تضاد عمده جامعه در شرایط کنونی همسو عمل کند، اما تردیدی نیست که با حذفِ دیکتاتوری، مانع و سدّ عمده برای ظهور و فعالیتِ سندیکاها و تشکل هایِ صنفی و سازمان یابیِ کارگران برداشته شده و با دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ جامعه و تغییر تناسبِ قوا، شرایط لازم برای به فرجام رساندنِ مبارزه طبقاتیِ زحمتکشان آماده تر خواهد شد.

در سند “فرازهایی از 76سال…”  به صراحت آمده است: “جنبشِ کارگری و نقشِ اقتصادیِ سندیکاها و اتحادیه های کارگری و صنفی برای دستیابی به خواستهای مادی و و ارتقایِ سطحِ زندگیِ زحمتکشان را نباید با فعالیتِ سیاسی و شعارهایِ پُرطمطراق و واژه های نارسا و نامربوط به شرایطِ کنونی مانند “انقلابِ سوسیالیستی- کارگری- کمونیستی” منحرف کرد. مبارزه طبقاتی در راستایِ گذار از مرحله ای به مرحله دیگر را نمی توان و نباید به لزومِ وقوعِ انقلابِ سوسیالیستی(که هنوز در دستورِ کارِ روزِ جنبشِ مبارزاتیِ طبقه کارگر و زحمتکشانِ کشورمان نیست) مشروط و وابسته کرد. در مورد اوضاعِ کنونیِ کشورمان باید از خود پرسید که آیا مضمونِ مبارزه طبقاتی یا جنبشِ کارگریِ کنونیِ میهنمان می تواند به انقلابِ سوسیالیستی یا نزدیک بودنِ وقوعِ آن ربطی داشته باشد؟ به اعتقاد ما شرایط عینی و ذهنی نشان می دهند که مضمونِ مبارزه طبقاتی یا جنبشِ کارگریِ کنونیِ کشورمان به گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک در سطحِ ملی مربوط می شود و نیروهایِ چپ نباید دچارِ ذهن گرایی شوند… مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان در راهِ رسیدن به هدفِ درازمدت و غاییِ حزب، یعنی گذار به مرحله سوسیالیسم، از مرحله هایی احتمالا طولانی می گذرد که پی ریزیِ حکومتِ ملی – دمکراتیک نخستین مرحله آن است که اکنون فرارویِ جنبش قرار دارد.”

سند مزبور سپس این نگاه ذهن گرایانه را بیشتر کاویده و می گوید: ” برخورد چپ روانه و ذهنی که مرحله ای بودن حرکت ترقی جویانه را رد میکند، جهشِ انقلابی را مطلق میکند،اصلاحات و مرحله های کمی را بی اهمیت میداند و آن را درحکم سازش با بورژوازی قلمداد میکند… {اما} حزب درمجموع، دربیش از 7دهه گذشته، در برابر چنین گرایش هایِ چپ روانه همیشه مقاومت کرده است.”

بنابراین اساسا بحث تزهایی راست روانه همچون “ارجاعِ نبردِ طبقاتی به دورانِ پس از دیکتاتوری” و “دنباله روی از سیاستِ بورژوازی و تبلیغِ سازشِ طبقاتی” مطرح نبوده و حزب توده ایران در سند “فرازهایی از 76سال…”، در مقابلِ مطلق کردن دموکراسیِ انتزاعی و تغییراتِ روبنایی با هدفِ اصلاحِ دیکتاتوری(راست روی) و یا هرگونه مطلق کردنِ نبردِ طبقاتی و جهشِ انقلابی با هدفِ ردّ مرحله ای بودن انقلاب وکم توجهی به اصلاحات و تغییراتِ کمّی(چپ روی)، مرزبندی روشنی داشته و درک هر دو طیف را غیرمنطقی، دارای ضعف نظری با “مخرج مشترکِ ممانعت از برپاییِ اتحادهایِ وسیع” ارزیابی نموده است.

 

 موانع “برپایی همزمان دو جبهه ضددیکتاتوری و متحدخلق”

در برنامه مصوب کنگره ششم همچنین آمده است: “تعیینِ تاکتیک هایِ مناسب و شعارهایِ واقع بینانه منطبق با ظرفیت و توانِ جنبش با توجه به مرحله کنونی مبارزه، به تشخیصِ صحیح و عینیِ روندهایِ موجود و نقش هریک از طبقه ها و لایه هایِ درگیر این مبارزه بستگی دارد… تحولاتِ اجتماعی روندهایِ بغرنج و قانونمندی اند که بیرون از اراده این یا آن شخصیت و یا نیرویِ سیاسی عمل می کنند.”

صرف نظر ازاینکه معتقد باشیم انقلاب57 در مرحله سیاسی متوقف ماند و با یکپارچه شدن حاکمیت ارتجاع به شکست انجامیده و یا انقلاب بهمن57 شکست نخورده بلکه وظایفِ برزمین مانده ای دارد و آماج هایِ انقلاب همچنان در پیشِ رویِ جامعه و حزب قرار دارد، خوشبختانه در باره مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب، درمیان گردان های توده ای وحدتِ نظر وجود دارد، اما ظاهرا در مورد تاکتیک ها و شعارهای مرحله ای آن دیدگاه مشترکی وجود ندارد. نمونه آن دیدگاههای {گام به گام و هرشعار برای همان مرحله و لحظه مفروض} رهبری کنونی حزب که در اسنادِ بالا به آنها اشاره شد ازیک سو، و دیدگاهِ {تلفیقیِ} رفیق عاصمی که در تحلیلِ نهایی چاره کار را در “گره زدنِ دومبارزه” و برپاییِ همزمانِ دوجبهه ضدِ دیکتاتوری و متحدِ خلق می داند.

 

ایشان در بخش پایانی مقاله خود با تیترِ فرعیِ “وحدتِ مبارزه برایِ دو جبهه…”،  تشکیل جبهه واحد ضدّ دیکتاتوری برای سرنگونی دیکتاتوری وسپس برپاییِ جبهه متحدِ خلق برای تعمیق و ژرفش انقلاب ( یعنی تکرارِ همان شعارها و تاکتیک های مرحله ای رهبری حزب در دوران انقلاب بهمن57 برای امروز) را حرکتی گام به گام  توصیف کرده و می گوید: “در ایرانِ کنونی مبارزه گام به گام برای برپاییِ جبهه ضدّ دیکتاتوری و درگامِ بعدی، مبارزه برای برپاییِ جبهه متحدِ خلق، راهِ خروج از بحرانِ تعمیق یابنده اقتصادی – اجتماعی – فرهنگی حاکم را شفاف نمی سازد.” ایشان معتقد است که: “سرشتِ مبارزه گام به گام و مرحله به مرحله می تواند سرشتی به شدت ارتجاعی از کار در آید، چنانچه پس از انقلاب بهمن به وجود آمد. این درحالی است که مبارزه همزمان برای { برپایی} هر دوجبهه، با دورنمایی روشن تر روبروست… تفاوتِ تاکتیکِ گام به گام با تاکتیکِ تلفیقِ هردو جبهه مزبور، تفاوتِ میانِ خروجِ ارتجاعی و ترقی خواهانه از بحرانِ کنونی است زیرا با تغییرِ تناسبِ قوا در جامعه به سودِ ترقی اجتماعی همراه است….” و در پایان این نتیجه را می گیرد که: “در شرایطِ کنونی مبارزه به منظورِ تغییرِ شرایط تنها می تواند به معنای گره زدنِ دو مبارزه باشد. به معنیِ نشان دادن و قابل درک ساختنِ وحدتِ مبارزه برای برپاییِ {همزمانِ} جبهه متحدِ خلق و جبهه ضدّ دیکتاتوری باشد.”

اگر همه توده ای ها با بحث و استدلال های تئوریک به دیدگاه فوق نزدیک هم شوند، آن گاه باید برای شناختِ موانعِ عملی و امکان سنجی برایِ تحققِ چنین تلفیقی تلاش کنند. یکی از این موانعِ عملی، به موجب برنامه مصوبِ کنگره ششمِ حزب این است که: “با رکود و تعطیلیِ کارخانه های بزرگ، بخش عمده طبقه کارگر ایران در کارگاههایِ کوچک، صنوف و بنگاه هایِ کوچکِ تولیدی مشغول به کارند و این وضعیت، امرِ سازمان یابیِ جنبشِ کارگری را با دشواری روبرو می سازد.” از دیگر عوامل عینی، درجه پایین تکامل نیروهای مولد در کشور و اثرگذاری آن در عمق پیداکردن یا نکردن عدالت اجتماعی است که همین عامل، اهمیت ضرورت گذار جامعه از دیکتاتوری به برپایی حکومتی ملی- دمکراتیک با هدف برنامه ریزی متمرکز اقتصادی با مشارکت هرچه وسیع تر توده ها را گوشزد می نماید…

حتما بسیاری از رفقای توده ای هم مانند نگارنده این سطور با مطالعه مقاله “رابطه جبهه متحد خلق وجبهه ضدّ دیکتاتوری درشرایط کنونی” با قلم توانای رفیق عاصمی، با پرسش های تئوریک و ابهامات ذهنی تازه ای مواجه شده اند و خواستار استدلال و توضیح بیشتر ایشان در مورد تز “برپایی همزمان دو جبهه” هستند. اینکه چرا رهبری دوران انقلاب حزب تا زمان سرنگونی قطعی رژیم سلطنتی و پلنوم هفدهم در اسفندماه57 هرگز کلمه ای راجع به “جبهه متحد خلق” نگفت و ننوشت، اینکه رهبری کنونی حزب (چنانکه از اسناد کنگره ها و پلنوم ها وغیره … بر می آید)، در شرایط کنونیِ مصادف با اعتلای جنبشِ انقلابی، درباره برپاییِ همزمانِ اتحادهایِ وسیع (که هر کدام تعریف و کاربرد و وظایف و مرحله خاص خودرا دارند)، سخنی نمی گویند، همه پرسش هایی هستند مطرح و قابلِ پیگیری که مشارکتِ راهبردی همه رفقای علاقمند میتواند به پیشبرد و نتیجه گیریِ بحث کمک نماید.

 

در پایان پیشنهاد می کنم که رفیق عاصمی محتوای مقاله خود را (که در واقع نقدی بوده بر جملات و تزهایی برگرفته از سندفرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه ها و برنامه های حزب توده ایران در روند مبارزه برای تغییرهای بنیادین و دموکراتیک در ایران، درصورت امکان با شرح و بسطِ بیشتر برای رفقای رهبری حزب نیز تنظیم و ارسال نمایند تا در صورت لزوم مورد بهره برداری قرار دهند.             

 

پایان مطلب

 

۱۲ فروردین ۱۳۹۷

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5310




بـز را بـه باغبـانـي بگمـاريم؟
اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك تنها جايگزين

دوره جدید: مقاله شماره: ۵ ( ۱۴ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

 

نوشتار ”امپرياليسم دشمن اصلي است“ عمدتاً تحت تاثير مطالعه خبر منتشر شده در ”كلمه“ و با بهره گيري از فاكت هاي انتشار يافته در آن نگاشته شد. در همانجا ذكر شد كه به بررسي اين برداشت به طور مجزا پرداخته خواهد شد، كه كماكان مي پندارد كه رژيم ديكتاتوري استحاله پذير است و مي توان از بز انتظار حفظ باغ را داشت و آن را باغباني دلسوز پنداشت.

بايد اذعان كنم كه اكنون كه براي بررسي موضوع نشسته ام، نمي دانم توضيح موضوع را براي نزديك ترين متحد احتمالي حزب طبقه كارگر ايران، بايد از كجا آغاز كرد؟

چگونه مي توان به سخنان مبارزان پر تجربه اين مانند «مير با بصيرت» و يا «حصر»ي ديگر، نويسنده نامه اخير به خامنه ي و يا بانو رهنورد و يا به نظريات نظريه پردازاني مانند فرشاد مومني كه در كتاب ارزشمند خود اقتصاد سياسي حاكم را در ايران شخم زده است و تاروپود نادرستي هاي آن را قابل شناخت و ادراك نموده است، نكته اي افزود؟ به سختي، به سختي. اما ممكن و ضروري است!

 

طرح خواست به مثابه ي افشاگري و روشنگري اذهان مردم از «رهبر»خداي گونه براي پايان دادن به سلطه ي دستگاه هاي غيرقانوني و با سرشتي ضد مردمي و ضد ملي ضروري است. اما اين پنداشت كه مي توان «شفافيت اقتصادي .. قطع دست نظاميان از اقتصاد كشور .. نظارت پذير كردن نهادهاي اقتصادي نظارت ناپذير (كه اكثر زير مجموعه اقتصادي تحت فرمان رهبر هستند) .. جمع آوري اسكله هاي غيرمجاز ..» وغيره را از نهادي انتظار داشت كه قريب به سه دهه ساختارهايي را به وجود آورده است در خدمت سود ورزي حاكمان، واقع بينانه و مستدل نيست. چنين پنداشت، ادامه غير مستدل باور به استحاله پذيري رژيم ديكتاتوري است كه هنوز گريبان انديشه ي را رها نكرده است كه به لزوم تغييرات بنيادين در ايران باور ندارد!

و اين نكته، درست فاصله اي است كه ميان انديشه ي توده اي و نزديك ترين متحدان احتمالي آن براي گذر از ديكتاتوري وجود دارد.

 

براي حزب توده ايران ترديدي وجود ندارد كه هيچ نسخه ي مهندسي تعميراتي در ساختار، كاركرد و مضمون سياست اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي حاكم بر كشور ممكن نيست و راه را براي گذار از بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم نمي گشايد. بحران عميق ساختاريي كه ناشي از سلطه و اجراي نسخه امپرياليستي است.

وابستگي اقتصادي- اجتماعي به شرايط ديكته شده توسط امپرياليسم تنها با حل دو تضاد روز- عمده و اصلي در جامعه ايران ممكن است.

بايد همانقدر به سلطه ي ديكتاتوري در شكل اِعمال حاكميت نظام سرمايه داري وابسته پايان بخشيد، كه بايد به مضمون سياست اقتصادي حاكم كه ايران را به نيمه مستعمره ي اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل و آن را براي تجاوزات رنگارنگ امپرياليسم تضعيف نموده است، قاطعانه پايان داد. اين دو وظيفه تاريخي به وحدت رسيده اند.

هيچ هدف دمكراتيك و قانوني، از ساده ترين و بديهي ترين خواست ها، كه دريافت مزد كار عقب افتاده ي پنج برابر زير مرز فقر زحمتكشان و يا حق برخورداري زنان از حقوق متساوي اجتماعي نمونه هاي شرم آور چنين هدف هاي دمكراتيك هستند، بدون حل انقلابي دو تضاد پيش گفته، تضاد مردم با ديكتاتوري و تضاد مردم با سياست اقتصادي ضد مردمي ممكن نيست.

 

اگر اين ارزيابي درست است كه نمي توان ديكتاتور را به باغباني در باغ پروش گل آزادي و حقوق قانوني مردم گمارد، آن وقت اين ارزيابي نيز ترديد ناپذير است كه نمي توام ”بز“ اقتصاد سياسي ديكته شده از طرف سازمان هاي مالي امپرياليستي را به باغباني باغ ويران شده ي اقتصادي- اجتماعي ملي گمارد.

 

اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك تنها جايگزين

براي دستيابي به برنامه ي اقتصاد ملي براي ايران بايد مردم و نظريه پردازان هوشمند و متعهد آن هر چه سريع تر تدارك طرح و تنظيم چنين برنامه ملي- دمكراتيك را پايه ريزند. در اين زمينه تحقيقات وسيعي عملي شده است. بدون ترديد يكي از برجسته ترين آن ها، كتاب ارزشمند فرشاد مومني است. كتابي كه مي تواند كارپايه ي نظري براي تنظيم برنامه اقتصاد ملي باشد.

به اين منظور كافي است، تحقيقات سرشار و مستدل آن را از يك برداشت نظري- ايدئولوژيك جدا نمود كه در آن به چشم مي خورد. كتاب با اين هدف ميهن دوستانه نگاشته شده است كه برنامه ي اقتصادي- اجتماعي دوستار منافع مردم و منافع ملي ايران را ارايه دهد. اين نظر و ايدئولوژي پرارزش و ميهن دوستانه اي است. اما همان طور كه بيان شد، اين پنداشت كه گويا مي تواند اصل «آزادي ميوه شيرين عدالت اجتماعي است» كه در كتاب به اثبات رسانده مي شود، در شرايط حاكم نظام اقتصادي وابسته به اقتصاد امپرياليستي تحقق يابد، با قاطعيت نفي شود.

چنين برداشتي در شرايط حاكم تناسب قواي سرمايه ي امپرياليستي واقع بينانه و مستدل نيست. نمي توان در نظم و سيستم ديكته شده ي چنين اقتصاد ”جهاني شده“، يك اقتصاد ملي و ميهن دوستانه را بر پا داشت. به اين منظور بايد سرشت مردمي و ميهن دوستانه اقتصاد ملي را برجسته نمود و آن را به سپر دفاعي براي يورش اقتصادي- اجتماعي- سياسي- نظامي امپرياليسم بدل ساخت.

تفاوت اقتصاد سياسي در جمهوري خلق چين و هندوستان، در اين سرشت متفاوت آن نهفته است كه بايد به طور مجزا به آن پرداخت.

بايد ارزيابي و تحقيقات انجام شده را در كتاب فرشاد مومني بر پايه اقتصاد ملي- دمكراتيكي قرار داد كه به طور عملي و با ايجاد ساختارهاي ضروري، وحدت منافع طبقات زحمتكش و لايه هاي ميهن دوست سرمايه غير وابسته را در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني براي مردم قابل شناخت سازد.

بايد نشان داد كه هدف، برپايي ايراني نوين است كه در آن منافع زحمتكشان به نوك نيزه ي رشد اقتصادي- اجتماعي بدل شده است. تنها با تفهيم چنين مضموني مردم ميهن ما قادر خواهند شد آگاهانه سختي هاي اجتناب ناپذير را بپذيرند و براي شكوفايي اقتصادي- اجتماعي ميهن انقلابي بكوشند.

 

تنظيم چنين برنامه اي تنها با تكيه به ويژگي ها و امكانات و ضروريات و نيازهاي مردم و منافع ملي ممكن است. اما مي توان از تجارب ديگر خلق ها و كشورها بهره گرفت. ميهن ما داراي امكان هاي بسياري براي پيشرفت و شكوفاهي است. منابع زيرزميني و توانايي هاي انساني و سطح دانش پيش رفته در آن زمينه هاي واقعي و عيني را براي شكوفايي اقتصادي- اجتماعي تشكيل مي دهد. با برنامه ريزي همه جانبه و علمي مي توان شرايط تاثير حداكثر آن را ايجاد نمود.

گرچه بايد برنامه اقتصاد ملي با توجه به اين امكانات تنظيم شود، اما بايد جهت گيري چنين برنامه اي، جهت گيري براي حفظ منافع ملي و لذا بايد عليه اقتصاد سياسي امپرياليستي باشد.

 

چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟

در اين زمينه مي توان از دو نمونه رشد اقتصادي- اجتماعي در جمهوري خلق چين و جمهوري هندوستان بسيار آموخت. آموخت چه را بايد انتخاب كرد و پذيرفت و چه را بايد كنار زد. مضمون انتخاب اين پرسش است كه چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟“

چگونه مي خواهيم در شرايط مشخص تاريخي در جهان با حفظ محيط زيست، با مصرف حداقل منابع، با جلوگيري حداكثر از اتلاف و بي بندوباري در مصرف غيرضروري زندگي كنيم؟ چگونه مي خواهيم منافع فرد انسان، حقوق و آزادي هاي فردي و اجتماعي انسان را در هماهنگي با منافع همه ي خلق هاي ميهن سازمان دهيم و آن در همنوايي با منافع گونه انساني عملي سازيم. به اين بحث بايد به طور مجزا پرداخت.

 

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5301




امپریالیسم دشمن اصلی است!
جایگاه رژیم دیكتاتوری ولایی كجاست؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۴ ( ۱۰ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

 دشمن اصلی مردم میهن ما و حق حاكمیت ملی ایران و تمامیت و استقلال سرزمین همه ی خلق های ایران امپریالیسم و در راس آن امپریالیسم آمریكا است. لااقل از كودتای ضدملی ٢٨ مرداد ١٣٣٢ هیچ میهن دوست ایرانی تردیدی در این امر ندارد.

اما جایگاه متحدان امپریالیسم در ایران، مانند رژیم سلطنتی و رژیم حاكم ولایی كجاست؟ آیا جایگاه حاكمیت كنونی از ویژگی خاصی برخوردار است یا باید آن را با وجود تفاوت های ظاهری در كنار رژیم سلطنتی قرار داد؟

 

پاسخ به این پرسش را می توان با بررسی سخنان نوروزی آیت الله خامنه ی دریافت!

آیت الله ی كه خود را «رهبر»ی فراتر از ”شاهنشاه بزرگ ارتش داران فرمانده“ می خواهد و برای خود نقشی خدای گونه قایل است، در این سخنان مدعی شد كه در ایران «آزادی بیان» برقرار است و «هیچ كس به خاطر فكر و نظرش به زندان نمی رود»، اما نگفت كه این حق ویژه تنها برای طبقات حاكم و نمایندگان اصلی آن برقرار است!

 

نادرستی این سخن را نباید به اثبات رساند. زندان های مملو از زندانی سیاسی گواه این ناحقیقت زشت و رسوا است. او اما ناخواسته اعتراف كرد و اذعان داشت كه طنین فریاد ”قطره قطره مردن“ زندانیان سیاسی را می شنود و خود را به نشنیدن متهم می سازد و در پس پرده ی حاشا پنهان می كند.

او با این اعتراف و اذعان ناخواسته، تضاد روز و عمده ی مردم را با رژیم دیكتاتوری مورد تایید قرار داد.

راه حل ارتجاعی نفی واقعیت پشیزتر از آن است كه بتواند برای حاكمان ارتجاعی و ”سایه خدا“ كمك باشد.

سرشت ارتجاعی ناحقیقت و رسوای این راه حل، تنها كاشتن باد كینه توزانه دشمنی با خواست آزادی خواهی و رهایی طلبی مردم میهن ما است كه توفان درو خواهد كرد.

-توفان خشم مقدس زحمتكشان یدی و فكری كه با متانت، مبارزات هدفمند و آگاهانه ی خود را در اعتصاب های حق طلبانه دنبال می كنند، و ورود هوای تنفس انقلابی را به ایران برای خلق نوید می دهند. زحمتكشان با اعتصاب های هوشمندانه و هدفمند و متین خود سنگ زیربنای حفظ منافع خلق های میهن ما را تحكیم می بخشند و آینده ی را پی می ریزند؛

-توفان خشم مقدس زنان دلاوری كه با سخن و عمل انقلابی خود علیه حجاب اجباری و در دفاع از حقوق تساوی طلبانه و رهایی خواهانه ی زنان میهن ما ازجمله در متروی تهران كه با بازتاب دست زدن زنان برای این مبارزه دلیرانه به نمایش گذاشته شد، ”زایش دوباره ی زن را در دریار ما“ به اثبات می رساند؛

-خشم مقدس زندانیان سیاسی كه با مایه گذاشتن هستی خود و ”قطره قطره مردن“، سلحشوری زنانه و مردانه خود را به اثبات می سازنند، آن طور كه گلـرخ ایـرایـی در پنجاهمین روز اعتصاب غذای خود و با از دست دادن بیست كیلو وزن، شعله ی این خشم مقدس را به حربه ای شكوهمند علیه سلطه ی دیكتاتوری فروزان نگـه می دارد ووو

 

آیت الله ی كه خود را «رهبر»ی فراتر از ”شاهنشاه ارتش داران فرمانده“ و ”سایه خدا“ می خواهد و می پندارد، در این سخنان اعتراف دیگری نیز نمود كه نگاهی به آن برای یافتن پاسخ همه جانبه به پرسش طرح شده سودمند است.

-او اعتراف كرد كه با ”حكم حكومتی“ خود در سال ١٣٨٥، اقتصاد ایران را نابود ساخته است.

-او اذعان داشت كه تولید ملی را با حكم غیرقانونی خود نابود كرده است؛

-او مضمون غیرقانونی حكمی را ناخواسته برملا ساخت كه در پوشش ”حكومت اسلامی“ به نابودی حق حاكمیت مردم حكم می دهد.

حكومتی كه خود را اسلامی می خواهد، اما با نقض ”قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران“، حتی بی باوری خود را به ”سرشت اسلامی“ آن كه بر انقلاب آزادی و رهایی بخش بزرگ مردم ایران در بهمن ٥٧ پوشاندند، به اثبات می رساند. واعظ دارای ارج و قرب ی كه وظیفه او حفظ قانون است، به طور غیرقانونی اصل ٤٤ قانون اساسی را با ”حكم حكومتی“ خود پامال نمود.

اصل های قانون اساسی اجازه دارند تنها با همه پرسی از مردم و نه با ”حكم حكومتی“ خدا هم نقض شوند، چه رسد به سایه آن!

این اقدام غیرقانونی اما تنها شكل توطئه علیه قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن را تشكیل می دهد. مضمون این اقدام توطئه گرانه همان نابودی اقتصاد ملی و تولید داخلی است كه اكنون به آن ناخواسته در سخنان نوروزی اعتراف می شود.

در این سخنان، «رهبرِ» بلامنازع، از مردم كه حاكمان واقعی سرنوشت خود و میهن خود هستند، و آن ها را به ”اعداد“ تقلیل می دهد و «احاد ملت» می نامد، می خواهد «از كالاهای ایرانی» حمایت كنند.

حاكمان سركوب گر می توانند مطمئن باشند! آن ها چنین خواهند كرد!

با این حكم حكومتی غیرقانونی، خیانت به منافع مردم و منافع ملی ایران، به برنامه ی رسمی دولت های ایرانِ جمهوری اسلامی بدل شد. اكنون كه دریافت كننده ی این حكم غیرقانونی در سال ١٣٨٥، در نامه اخیر خود برملا می سازد كه این ثروت های خصوصی سازی شده در اختیار كیست، كه «بیش از ٧٠٠ هزار میلیارد تومان» آن در چنگ «رهبر»ی است، تنها از واقعیت های رسوا شده پرده برمی دارد. او كه خود مجری برنامه ی دیكته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی است، دكتر مسعود احمدی نژاد، ریاست جمهور آن زمان كه شانه بوس است، و دریافت كننده ی تشویق نامه صندوق بین المللی پول برای اجرای برنامه امپریالیستی، ناخواسته تنها پرده را از روی یكی از ابعاد زشت و ضد مردمی و ضد ملی این خیانت به كنار می زند. او خواستار پایان دادن به این سیاست ضدمردمی و ضد ملی نیست كه تشویق نامه اهدایی صندوق بین المللی پول را برای خوشخدمتی خود به رخ مردم كشید.

یك بار دیگر برملا می شود كه طبقات حاكم با نام ”اقتصادسیاسی اسلامی“ چه فاجعه ی تاریخی را به مردم میهن ما تحمیل نمودند. فاجعه ای كه مضمون تضاد اصلی میان مردم میهن ما را با حاكمان وابسته به اقتصاد امپریالیستی تشكیل می دهد.

نگرانی احمدی نژاد اما برای نابودی این ثروت ها، نابودی اقتصاد ملی و تولید داخلی نیست. اگر چنین بود، خواستار پایان بخشیدن به این روند غیرقانونی و ضد مردمی و ضد ملی می شد. او تنها هنگامی می تواند مدعی واقعی علیه سطله ی بلامنازع دیكتاتور باشد كه در برابر مردم میهن طلب بخشایش كند و با گزارشی همه جانبه از ابعاد این خیانت و خیانت های دیگر پرده بر دارد.

چنین انتظاری از احمدی نژاد داشتن، بیهوده و عبث است. همان طور كه بیهوده و عبث است پنداشته شود كه می توان ”بز را به باغبانی“ گماشت. این پنداشت كه می توان «شفافیت اقتصادی .. قطع دست نظامیان از اقتصاد كشور .. نظارت پذیر كردن نهادهای اقتصادی نظارت ناپذیر (كه اكثر زیر مجموعه اقتصادی تحت فرمان رهبر هستند) .. جمع آوری اسكله های غیرمجاز ..» وغیره را از نهادی انتظار داشت كه قریب به سه دهه ساختارهایی را برای سود ورزی حاكمان به وجود آورده است مستدل نیست. چنین پنداشت، ادامه غیر مستدل باور به استحاله پذیری رژیم دیكتاتوری است كه هنوز گریبان اندیشه ی ”كلمه“ را رها نكرده است. به این نكته به طور مجزا پرداخته خواهد شد.

بازگردیم به پرسش اصلی درباره ی جایگاه رژیم ولایی!

چگونه می تواند رژیمی كه به مجری برنامه اقتصاد سیاسی امپریالیستی، برنامه ی دشمن اصلی مردم میهن ما بدل شده است و از این طریق به ثروت نجومی بیش از ٧٠٠ هزار میلیارد تومانی دست یافته است، این منافع شخصی را فدای منافع میهن نسازد؟ مگر «میر با بصیرت» نگفته است كه «اگر نهاد بزرگ و تاثیر گذاری چون سپاه اگر هر روز ١٠ چرتكه بیاندازد كه قیمت سهام چقدر بالا و پایین رفته، نمی تواند از منافع ملی دفاع كند»؟ (كلمه، همانجا)

رژیم دیكتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی متحدان ”طبیعی“ امپریالیسم همانقدر هستند كه رژیم سلطنتی و سرمایه داران وابسته ی آن زمان بودند. او هم برای سهم خود چانه می زد و این هم چنین می كند. تفاوت تنها در گذشته آن هاست.

رژیم سلطنتی محمد رضاشاه را كودتای امریكایی- انگلیسی به قدرت رساند. رژیم كنونی با توطئه ی به انحراف كشاندن انقلاب بزرگ مردم میهن از هدف های ملی و مردمی آن، با برقراری سلطه ی سركوبگرانه و تخریبی ”اقتصاد اسلامی“ بر اقتصاد كشور سكاندار بلامنازع ایران انقلابی شد.

انقلاب بزرگ مردم میهن ما را امپریالیسم هیچ گاه فراموش نخواهد كرد. امپریالیسم و در راس آن امپریالیسم آمریكا از هدف نابودی همه ی آثار مردمی انقلاب بهمن و پاره پاره كردن ایران نخواهد گذشت.

«رهبر» فراتر از ”شاهنشاه بزرگ ارتش داران فرمانده“ به امیدی واهی دل بسته است. دست نشاندگی رژیم سلطنتی همان قدر برای آن رژیم سرمایه ثبات نبود، كه پیروی از دستورات صندوق بین المللی پول و دیگر سازمان های مالی امپریالیستی برای رژیم دیكتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته ی كنونی ”ثبات“ی است كه بر آب نوشته شده است!

با هیچ همكاری با دشمن اصلی نمی توان به سر منزل بهروزی رسید. كردهای سوریه با بی توجهی به سخنان هوشمندانه ی عبداله اوچلان، حقوق ملی خود را برای پایه ریزی یك كشور واحد، فدرال و دمكراتیك در سوریه با همین امید واهی «اتحاد تاكتیكی با امپریالیسم آمریكا» بر باد دادند. اوچلان در كتاب ”وارثان گیلگامش“ كه دفاع نامه اوست در دادگاه حقوق بشر علیه حكم اعدام خود، زیست خلق كرد را در هر كشوری كه ساكن هستند ضروری ارزیابی می كند. او این ضرورت را با این واقعیت تاریخی مستدل می سازد، كه قبایل كرد در طول تاریخ نتوانستند به وحدت ملی دست یابند.

هدف توطئه های امپریالیستی و برنامه پاره پاره كردن ایران بلافاصله پس از پیروزی انقلاب بهمن ٥٧ مردم میهن ما توسط امپریالیسم، در راس آن امپریالیسم آمریكا ترسیم و سیاه روی سفید توسط برژینسكی، مشاور ریگان و دیگر رئیس جمهورهای آمریكا تثبیت شد. تحقق بخشیدن به این هدف از همان روز اول، با ترورها و نهایتاً جنگ عراق علیه ایران، علیه مردم میهن ما، منافع ملی و تمامیت ارضی و استقلال سرزمین همه ی خلق های ساكن آن آغاز شد و ادامه دارد. رژیم ولایی هدف یورش امپریالیستی نیست، هدف نابودی ایران و دستاوردهای انقلاب بزرگ مردم آن است.

اقدامی كه شرایط تحقق یافتن آن با ”حكم حكومتی“ آیت الله خامنه ی نیز تدارك دیده شد و با سماجت یك متحد ”طبیعی“ به پیش برده می شود. بحران تعمیق یابنده ی اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی حاكم كه شالوده ی دفاع مردمی را از میهن انقلابی ازجمله از طریق نابودی «تولید ملی» گرفته است، در خدمت هدف امپریالیستی عمل می كند.

 

پایان دادن به خطر امپریالیستی تنها با پایان دادن به رژیم دیكتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته ممكن است. هر پنداشت ”استحاله پذیری“ و هر امید به ”باغبانی بز داشتن“ نابخردانه و علیه منافع مردم و میهن است!

باید با طرح برنامه اقتصاد ملی جایگزین برای مرحله ملی- دمكراتیك فرازمندی جامعه ایرانی، به تجهیز و سازماندهی آگاهانه و انقلابی مردم علیه دو خطر ناشی از متحدان داخلی و خارجی پرداخت.

تنها با كوشش برای زنده كردن و حفظ دستاوردهای انقلاب بزرگ بهمن و به ثمر رساندن آن، اهرم پرتوان در دست مبارزان میهن دوست قرار خواهد داشت كه با حفظ مواضع سیاسی- نظری متفاوت خود، شرایط اتحاد مردم را ایجاد سازند و مبارزه ی مشترك آن را علیه دشمنان داخلی و خارجی به سرانجام تاریخی خود برسانند.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5264




در جمهوری اسلامی بهار همواره بدون نان و آزادی است!
تنها گُل اتحاد و مبارزه باغ آینده را بهار سازد!

دوره جدید: مقاله شماره: ۳ ( ۷ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 امسال هم بهار
 با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
 در پشت این دریچه خاموش هر سحر
 بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
شادی
 آن دختر ملوس ازاین خانه رفته است

(سیاوش کسرایی)

 

بهار به دل سرد زمستان تیری رها می کند و با پرتو درخشان خود جهان تاريک را تابناک می سازد. بهار ما را از سنگینی لایه های تودرتوی تن پوش زمستانی می رهاند و بوسه های آتشین خورشید را به روی پوست می نشاند. بهار نازنین هر روز کمی از دُم شب قیچی می کند و به درازای روز می افزاید، و بدینگونه با افزایش نور روان ما را شاد تر و تن را سبک تر می کند.

با رسیدن بهار پرندگان مهاجر که از سردی جانسوز زمستان به جان آمده و رخت سفر بسته بودند دوباره به لانه هایشان باز می گردند و باز سپیده دمان بیرون پنجره ها با سرودهای زیبایشان گوش ما را قلقلک می دهند و ما را از تابیدن آفتاب با خبر می سازند. طبیعت بی جان زمستان پَرِ پرواز رویا را می چیند و دختران و پسران جوان را شوری برای شبگردی در کوچه های سرد و تاریک نیست. بهار اما فصل عاشقان هست. نیاکان ما گُل و بُلبُل را در پیوند ناگسستنی با دلداگی می دانستند و بهار با گستردن فرش های رنگارنگ ما را به طبیعت مهمان نواز فرا می خواند و دَروازه دل های زنگزده عاشقان را به سوی مهر می گشاید.

با باز کردن پنجره ها بهار بوی گلها را جانشین هوای سنگین خانه می کند و  خاموشی مرگبار  آنرا با آواز پرندگان پُر می کند. بهار با روشنی و گرمی خود ما را با طبیعت پیرامون دوباره آشتی می دهد. گل های آبی و زرد و سرخ و درختان برگ سبز و سپیدگُل دانه امید در دل یخ زده ی ما می کارند. در بهار نطفه ی میوه های شیرینی را که حس چشایی ما را نوازش و دهان را مطبوع  می کند کاشته می شود. سبزیجات تازه و ترد دوباره زینت بخش سفره های شام می شوند.

حتا جانوران دوباره به چرخش همیشگی زمین به دور خود باور می کنند و قوهای سپید در دریاچه های آبی با رقص گردان های افراشته خود با تخم گزاری نسل نو به فرارسیدن بهار خوش آمد می گویند.

با این همه دگرگونی های دلکش و دلنواز ولی ما هنوز آنگونه که باید شاد نیستیم. تا زمانی که ارمغان های دل انگیز بهار پیشکش همه ی مردمان ما نشود ما نمی توانیم آن گونه که شایسته بهار است به پیشوازش رویم.

سفره مردمان کار نه از میوه و آجیل که از نان خالی است. با افزایش گرانی فرودستان نادارتر می شوند. بسیاری از هم میهنان ما زیر فشار سنگین گرانی و ناتوانی کمر شکسته اند و خانواده هایشان در حال متلاشی شدن است. بسیاری از هم میهنان ما برای زنده ماندن ناگزیر به فروش تن و یا اندام های بدن در “بازار آزاد” سرمایه می شوند. کشاورزان ما زیر فشار واردات میوه و حبوبات  ارزان به ناگزیر از ده ها می گریزند و در حلبی آبادهای شهرهای بزرگ جای “ناخوش” می کنند. کودکان خیابانی ما برای سیرکردن شکم حتا یک تکه نان خشک ندارند. شکاف طبقاتی هرروز ژرف تر و تهی دستان هرروز تنگدست تر می شوند. رانت خواران و بانک داران ولی هرروز فربه تر و پروارتر می شوند.

موهای زنان دلاور ما زیر روسری چو گُل آفتابگردان نور ندیده پژمرده می شود. جوانان اعتراضگر در خیابان ها دزدیده می شوند و در تاریک خانه های امنیتی خودسرانه بازداشت و مورد تجاوز قرار می گیرند. زندانیان سیاسی ما در چنگال دژخیمان خون آشام شکنجه می شوند. گروه کوچک خودکامی بر سرنوشت مردم کارکن چیره است. آزادی بیان و اندیشه زیر شمشیر تاریک اندیشی سربریده است. قلم به دستان آزاده در زندان قطره قطره می میرند و داروغگانی که جار تقدس آیه های آسمانی می کشند در خیابان ها فرمان می رانند.

حتا جانوران بی زبان نیز از آزار و گزند ولایت فقیه در امان نمانده اند. پرنده، جونده، درنده و شکار شونده همه در دام نظام جمهوری اسلامی گرفتار شده اند و روی به نابودی دارند. جمهوری سرمایه داری اسلامی به جنگل های کشور چون کارخانه پول سازی می نگرد و درختان کهن چند سدساله را  که به پاکسازی هوای آلوده شهرهای دوروبر و تازگی تن و روان خسته شهرنشینان یاری می رسانند را به چوب های بی ارزش ولی گران قیمت دگرگون می کند.

ما نمی توانیم با چشم بستن به روی این همه بدبختی ها و گرفتاری ها در پیله ی پُرشکوه خود خوشبخت باشیم. ما خوشبخت نیستیم چراکه در میهن ما “تنها يک خوشبختی ممکن است و آن خوشبختی خوک‌منشانه است”.

سیاست واپسگرایانه ولایتی با سمت گیری اقتصادی سرمایه داری- نئولیبرالی مردم را به ستوه آورده است. سیاست خانمان برانداز، مردم کُش و میهن فروش نئولیبرالی که به فرمان صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به اجرا درآمده است راه چپاولگران برونی و رانت خواران درونی را برای دزدیدن سرمایه ملی باز کرده است.

در این زمان خوشبختی تنها با گام گذاشتن در راه مبارزه علیه آنچه که انسانی نیست شدنی است. ما برای خوشبخت شدن خود “باید سراپای جامعه  را انسانی ” کنیم.

با این همه درد و رنج، گرسنگی و بدبختی باز باید به آینده خوش بین و امیدوار بود. نشانه های فرارسیدن بهار زحمتکشان و بهار آزادی فراوان است.

اين همه می گويدم هر شب
اين همه می گويدم هر روز
باز می آيد بهار رفته از خانه
باز می آيد بهار زندگی افروز

(سیاوش کسرایی)

خوشبختانه گردان کسانی که در راه آزادی و خوشبختی فرودستان و ستمدیدگان می رزمند هرروز بزرگ تر می شود و میدان نبرد هرروز پهناورتر.

مردمانی که کارد به استخوان رسیده هستند در مبارزه چیزی جز زنجیر بردگی از دست نخواهند داد. خیزش های آزادی خواهانه کنونی زنان و جوانان و اعتصاب گسترده کارگران علیه سیاست کلان اقتصادی که با پیامد بیکاری، گرانی، همراه است دارای ویژگی های رهایی بخش و برابرخواهانه نیرومندی است.

بی ریب (بی شک) در آینده ای نزدیک خرمن خشم توده ها با جرقه ای شعله ور خواهد شد و کاخ سرمایه داران بازرگانی و اداری و جانماز شیخان نیرنگ باز و دورو را به آنی به آتش خواهد کشید. توده ها دیگر از دایره باطل “گزینش میان بد و بدتر”  گذشته اند و چاکران ولایت فقیه را همراه با پندگویان ولایت فقیه به کار خود رها کرده اند. توده ها به روشنی راه مبارزه را به ما نشان داده اند. مردم ما دست رد به نظام سرمایه داری ولایت فقیهی زده اند. آن ها نه ژاژخایان و یاوه سرایان دینی و نه بهره کشان و رانت خواران ریش آراسته می خواهند. بدینگونه میدان نبرد برای ورود سنگین و پیشاهنگی نیروهای کارگری و سوسیالیستی آماده است.

در این جنگ دوگانه و همزمان علیه تاریک اندیشی و بهره کشی نئولیبرالی این گونه به نظر می رسد که وظیفه توده ای ها از همه سنگین تر است. بدبختانه “چپ نوین” حتا سخن گفتن در باره پیوند میان مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی را بایسته نمی داند و آنرا شاید ازبن (اصلن)  درنیابد.

دسته های پراکنده توده ای اگر چه با هم همرای نایستند ولی دست کم بایستگی گفتگو در این باره را می دانند. هنوز توده ای ها با همه پراکندگی نظری و تشکیلاتی به خاطر گنجینه فرهنگی باارزشی که از حزب خود به ارث برده اند همه جانبه تر می اندیشند و همسنگی(توازن) خرد و احساس را در واکاوی پدیده های پیچیده نگه می دارند (حفظ می کنند).در مجموع واقع گرا هستند بدون آنکه تسلیم واقعیت شوند؛ انقلابی هستند بدون آنکه ماجراجو باشند.

ولی افسوس و دریغ که با همه ی این ویژگی‌های برازنده بسیاری نتوانستند که بر خودمداری، خودستایی، ترحم به خود، انتقام جویی، انحصارطلبی، خودسری و یکدندگی پیروز شوند و با دوری از فرقه گرایی و با پیروی از جانبداری طبقاتی، منافع زحمتکشان را بالاتر از خود قرار دهند.

همگان می دانیم که نیرومندی ما در یگانگی ماست. این را هم می دانیم که همه ی ما برای تضمین این یگانگی باید در برخی از موارد کوتاه بیاییم. اگر وحدت تشکیلاتی نه، دست کم در آینده ای نزدیک وحدت نظری در باره کلی ترین مسائل روز بین توده ای ها باید شدنی باشد.

همراه شو رفیق!

تنها نمان به درد       کین درد مشترک
هرگز جدا جدا         درمان نمی شود
دشوار زندگی          هرگز برای ما
بی رزم مشترک      آسان نمی شود

 

نگذاریم زمان باارزش آن قدر بگذرد که توده ها با سیلی جنبش ما را از سستی سنگین زمستانی خودتنیدگی به خود آورند. آن ها که در حساس ترین لحظه زندگی از یاری ما بی بهره می مانند، هرگز ما را نخواهند بخشید. با درنیافتن وظیفه سنگینی که بر دوش داریم نفرین همیشگی فرودستان  بر ما نثار خواهد شد. “خوارشدگان [میهن] حق دارند به ما موجودات ازخودراضی” که در پیله ی خودمداری خود “چشم را بر رنج ديگران” می‌بنديم لعنت بفرستند.

ای توده ای! بیدار شو، هشیار شو!

چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است و تو خود اینرا بهتر از هر کسی می دانی.

وحدت نظری توده ای ها در باره تضاد عمده و اصلی آن گُلی است که باغ ما را بهار خواهد کرد.

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گُلی
خزان باغ ما بهار می‌شود

(سیاوش کسرایی)

 

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5251




رابطه ی جبهه متحد خلق و جبهه ضد دیکتاتوری در شرایط کنونی
زنده باد گفتگوی سازنده میان توده‌ای ها!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲ ( ۴ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

یکی از عمده ترین مصوبه های ششمین کنگره ی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران در سال 1391 اعلام ضرورت «پیوند» میان مبارزه ی دمکراتیک و سیاسی- طبقاتی در نبرد طبقاتی  است. این مصوبه خط فاصل است میان موضع  مارکسیستی- توده‌ای حزب طبقه کارگر ایران با نظرات همه ی جریان های دیگر. چگونه می‌توان بر روی این فاصله پل زد و ضرورت پیوند میان دو وظیفه را برای اندیشه ی غیر مارکسیستی نیز قابل شناخت  ساخت؟ عینیت ضرورت پایبندی به مصوبه ی حزب توده ایران را در ضروری ارزیابی نمودن پیوند میان دو وظیفه به ثبوت رساند؟

پاسخ همه ی جریان های غیرمارکسیست به رابطه میان این دو وظیفه، شفاف و صریح است: اول حل مساله ی دمکراسی و برقراری آزادی‌های دمکراتیک فردی و اجتماعی را به ثمر برسانیم. به نظر آن‌ها، پس از برقراری آزادی، هنگام مبارزه برای تغییرات به سود عدالت اجتماعی فرا می رسد. زیرا زمانی که چیزی برای تقسیم کردن وجود ندارد، پرداختن به عدالت اجتماعی شوخی است.

برنامه هشت ساله ی دولت اصلاحات و تصورات برخی نظریه پردازان مدافع اقتصاد سیاسی سرمایه داری «دمکراتیک» چنین برداشتی است که ناتوانی خود را برای تأمین هر دو نیاز جامعه ایرانی در عمل به اثبات رسانده است. چنین ارزیابی موجب می شود که جریان های غیرمارکسیست مانند نظریه پرداز ملی- مذهبی حمید آصفی، دل به بحث مشخص درباره ی رابطه میان آزادی و عدالت اجتماعی ندهد. شیوه ای که برای نمونه فرشاد مؤمنی با توانایی قابل تحسینی انجام داده است. کلی گویی و دوری از بررسی مشخص، شیوه ی ناموفق نیروهای پیش گفته است.

برخی از رفقا توده‌ای و هوادار حزب توده ایران نیز استدلال های خود را در ضرورت نفی پیوند میان این دو وظیفه مطرح نمی سازند. ارزیابی خود را در لفافه های درک نشده ارایه می دهند. و یا مواضع خود را به صورت «تز» مطرح می کنند، بدون آنکه همزمان درستی صلابت منطق آن را به ثبوت برسانند. برای نمونه رفیق عزیز ا. امید نظر خود را نه به طور مستقیم مطرح می‌سازد و نه آن را با استدلال خود مستدل می کند. بلکه در نظر ارایه شده  توسط رفقای نویدنو در مقاله ی «گریز از متن، درگیر حاشیه در جهت توجیه رفورمیسم» را منتقل کرده و آن‌ها را مورد تایید قرار می دهد:

«درخصوص تبیین سیاست مستقل طبقاتی حزب و پیوند میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی، من با آنچه حزب امروز در سند “فرازهایی از76 سال…” برای وجه دمکراتیک مبارزه، اولویت و اهمیت روشنی قائل شده بیش تر موافقم. آن جا که تاکید نموده:

“شرایط عینی و ذهنی نشان می دهند که مضمون مبارزه طبقاتی یا جنبش کارگری کنونی کشورمان به گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک در سطح ملی مربوط می شود و نیروهای چپ نباید دچار ذهن گرایی شوند.”

ویا: “مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان در راه رسیدن به هدف درازمدت و غایی حزب، یعنی گذار به مرحله سوسیالیسم، از مرحله هایی احتمالا طولانی می گذرد که پی ریزی حکومت ملی – دمکراتیک نخستین مرحله آن است که اکنون فراروی جنبش قرار دارد.”

البته “درک رابطه حیاتی و دوجانبه بین عدالت اجتماعی و آزادی های دمکراتیک، و این که وجودِ واقعیِ یکی از این دو مقوله بدون دیگری امکان پذیر نیست” که در همین سند به آن اشاره شده، درس هایی است که از تجارب گذشته و انقلاب 57 باید آموخت“».

سه تز مطرح شده را بشکافیم:

می‌دانیم که به منظور درک مضمـون یک پدیده، تز و یا حتی یک جمله بایستی در ابتدا دو متضادی را تشخیص داد که هستی آن را تشکیل می دهد. ویژگی تعیین کننده ی این دو متضاد – بر خلاف تضادهای جنبی دیگر در پدیده – این نکته است که از درون نبرد میان آن ها، راه حل برای تغییر و رشد پدیده زاییده می شود. با این شناخت، درک مضمون پدیده، تز و حتی یک جمله ممکن می گردد.

راه حلی که از نبرد دو متضاد بیرون می یاید، سرشت مضمون حاکم را قابل شناخت و درک می سازد. سرشتی ترقی خواهانه و یا ارتجاعی!

برای نمونه آیت الله خامنه ی در پیام نوروزی خود در مشهد دو متضاد حاکم بر جامعه ایرانی را شناخت و بیان نمود. او گرچه مساله آزادی و تشدید استثمار کارگران را به عنوان این دو متضاد اصلی در ایران کنونی بازشناخت و مطرح نیز ساخت، نتوانست و نمی‌توانست راه حل دمکراتیک و ترقی خواهانه ای برای حل دو متضاد حاکم ارایه دهد. او سهل انگارانه و غیرمسئولانه هر دو را نفی نمود. به سخنی دیگر راه حل ارتجاعی را برای حل تضاد حاکم بر ایران خواستار شد. او از این طریق سرشت نظام حاکم سرمایه داری وابسته و ابزار دیکتاتوری سرکوبگرانه آن را ناخواسته برملا ساخت.

به طور مشخص، تز «شرایط عینی و ذهنی نشان می دهند که مضمون مبارزه طبقاتی یا جنبش کارگری کنونی کشورمان به گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک در سطح ملی مربوط می شود و نیروهای چپ نباید دچار ذهن گرایی شوند” را مورد توجه قرار دهیم:

این “تز” مستدل نیست. لااقل برای اثبات آن در هیچ نظر و یا سندی استدلالی مطرح نمی گردد. ازجمله توسط رفیق ا. امید و رفقای دیگر هم. این در حالی است که هم رفقای نویدنو و هم ا. امید – تا آنجا که از نوشتارهای ارسال شده برمی آید – توانایی طرح استدلال درباره ی نظر و ارزیابی و برداشت خود را دارا هستند.

ضرورت طرح استدلال تنها از این رو نیست که «کمونیست ها شرم دارند نظریات خود را از توده های پنهان نگاه دارند» (مانیفست کمونیستی). بلکه به ویژه از این رو پراهمیت و سازنده است، که در جریان ارایه استدلال متین، اندیشه مارکسیستی- توده‌ای با سخت گیری همه جوانب مساله را در ذهن خود می پروراند و کم و زیاد می کند. به همین دلیل، نگارنده همیشه ابرازنظرها و مواضعی را که مورد بررسی انتقادی قرار می دهد، بازنویسی می کند. از این طریق می‌توان همه ی حرکت‌های اندیشه را در نظر و یا تز بیان شده بهتر بازشناخت و مضمون آن را دقیق‌تر دریافت. ادامه دهیم.

رابطه میان «نبرد طبقاتی جنبش کارگریِ» ایران در شرایط کنونی با «گذر از مرحله دیکتاتوری» به چه معناست؟ آیا باید این رابطه را به این صورت درک کرد که تنها پس از حذف دیکتاتوری، نبرد طبقاتی امکان موفقیت خواهد داشت؟ یا بر عکس، با رشد نبرد طبقاتی به دنبال تعمیق تضاد اصلی در نظام سرمایه داریِ وابسته ی حاکم، شرایط گذر از دیکتاتوری در ایران آماده خواهد شد؟

به سخنی دیگر، آیا می‌توان گویا نبرد طبقاتی را در ایران کنونی تعطیل نمود، زیرا «گذر از مرحله دیکتاتوری» هنوز به ثمر نرسیده است؟ آیا با چنین برداشتی با در برابر هم قرار دادن آن‌ها استقلال عینی نبرد طبقاتی در جامعه را که در تمام عرصه های اقتصادی- سیاسی- فرهنگی و .. هستی اجتماعی برقرار است،  نفی نمی کند؟

برداشت نظاره‌گر ظاهر بین که میان دو پدیده هاج واج به این سو و آن سو می نگردد، بر اندیشه حاکم نمی شود؟ آیا نباید رابطه دو مقوله ی نبرد طبقاتی و گذر از دیکتاتوری را مورد توجه قرار داد و توضیح و تفهیم نمود؟

رابطه ی دیالکتیکی علت و معلول میان دو مقوله ی نبرد طبقاتی و دیکتاتوری ولایی در ایران چگونه قابل حل است؟

آیا تجربه ی در جریان در ایران که با شدت گرفتن مبارزات اعتراضی و اعتصابی کارگران و نبرد دلاورانه ی زنان ایران همراه است، کدام امکان را مورد تأیید قرار می دهد؟ آیا دو متضاد حاکم بر هستی اجتماعی در ایران کنونی، یعنی مبارزه برای خواست های دمکراتیک طبقه کارگر و دیگر لایه‌های زیر فشار، که تضاد روز را در جامعه تشکیل می‌دهد، در جهت حذف دیکتاتوری قرار دارد؟ پاسخ بی تردید مثبت است!

آیا این تضاد روز و حل آن در ایران، با تضاد اصلی جامعه کنونی رابطه‌ای دارد؟ آیا خواست بازگرداندن ثروت‌های خصوصی سازی شده ی متعلق به مردم میهن ما، و هم خواست حذف همه ی قراردادهای غیررسمی با کارگران، مضمون تضاد اصلی را با نظام سرمایه داری و سود برانِ غارتگر داخلی و خارجی در جامعه کنونی تشکیل نمی دهد؟ به سخنی دیگر، آیا پایان دادن به اقتصاد سیاسی نئولیبرال که آن را «اقتصاد سیاسیِ اسلامی» می دانند، با پایان دادن به سلطه ی بلامنازع دیکتاتوری ولایی که شکل حاکمیت «اسلام سیاسی» در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد سیاسی امپریالیستی را تشکیل می دهد، به یکدیگر گره نخورده است؟

به سخنی دیگر، آیا تضاد طبقه کارگر و همه لایه‌های میهن دوست با اقتصاد سیاسی نواستعماری حاکم، تضاد اصلی را در مرحله ی هستی جامعه ایران کنونی تشکیل نمی دهد؟ آیا مبارزه علیه این اقتصاد سیاسی وارداتی و اقتباس شده از دستورات سازمان های مالی امپریالیستی، مبارزه علیه دیکتاتوری و سیاست ضد مردمی و ضد ملی آن نیست؟

چگونه می‌توان هنگام پاسخ به این پرسش ها، تز نفی نبرد طبقاتی و ارجاع آن به دوران پس از دیکتاتوری را مستدل ساخت؟ آیا چنین ارزیابی در انطباق کامل با برداشت «پس از برپایی آزادی – توسعه سیاسی! – نوبت عدالت اجتماعی فرا می رسد، نخواهد بود؟

آیا – با آنچه بیان شد – می‌توان پذیرفت که دو تضاد روز و اصلی در جامعه کنونی ایران به وحدت رسیده است؟ اگر پرسش مثبت است، که هست، آیا «شرایط عینی و ذهنی .. و گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک»  عنصرهایی هم سو نیستند که در پیوند مضمونی و محتوایی رشد می کنند؟ و به گفته فرشاد مؤمنی «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی» است؟

آیا به نظر رفقای نویدنو و ا. امید استدلال دیگری در این زمینه ضروری است تا رابطه و «پیوند» میان مبارزه ی دمکراتیک و سیاسی- سوسیالیستی قابل درک شود؟ آیا می‌توانند این رفقا نظر خود را به طور مشخص در این باره مطرح سازند؟

 

تز دیگر را مورد توجه قرار دهیم:

«مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان در راه رسیدن به هدف درازمدت و غایی حزب، یعنی گذار به مرحله سوسیالیسم، از مرحله هایی احتمالا طولانی می گذرد که پی ریزی حکومت ملی دمکراتیک نخستین مرحله آن است که اکنون فراروی جنبش قرار دارد».

این تز گرچه سخنی به جاست، اما بدون توضیح و استدلال درباره ی مضمون «ملی- دمکراتیک» و شفاف سازی برای درک طول زمان برای «مرحله ی گذار»، تزی درک نشده باقی می ماند!

کارگران می‌پرسند طول این زمان یعنی چه؟ با کدام محک باید آن را سنجید؟ با ورق زدن اوراق دفتر تقویم و یا با زمان ایجاد شدن شرایط برای تغییر؟ اگر محک، تغییر شرایط در جامعه است، آیا می‌توان برای تصریح آن گامی برداشت که مارکس خواستار آن است؟  آیا این گام در وهله اول توضیح و روشنگری برای اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه نیست؟  آیا این گام آگاهانه ذهن گرایی و چپ روی است. اگر نیست، که نیست، آیا نباید این گام در شرایط مشخص کنونی ایران توضیح داده شود، چنانچه هدف، تغییر شرایط است.

بدون استدلال و روشنگری برای اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب، اندیشه در سطح توصیف شرایط باقی می ماند، خود را به نظاره‌گر ظاهربین بدل می سازد! ناخواسته ورق زدن اوراق تقویم و نشستن به انتظار در کوپه قطار را مورد تأیید قرار می دهد.

نه به طور عملی و نه از دیدگاه نظری می‌توان در شرایط سلطه ی اقتصاد سیاسی نئولیبرال امپریالیستی در جهان امروز، در این کشتی توفان زده ی نظام سرمایه داری سنگدل نشست و به سرمنزل مطلوب رسید.

حزب توده ایران چنین نظری ندارد. ایجاد پیوند میان این دو وظیفه ی دمکراتیک و سیاسی یک هوس و یا خوش خیالی نیست. مضمون برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران است. طرح و توضیح روشنگرانه آن یک ضرورت تاریخی برای رشد ترقی خواهی و رهایی بخش در کشور ماست. راه دیگری وجود ندارد.

فرشاد مؤمنی نیز با شعار «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی است» در کتاب وزین خود پیوند میان این دو مقوله را از منظر «اسلام انقلابی» مطرح می سازد. او هم مانند کمونیست‌ها شرم ندارد نظریات خود را برای توده ها برشمرد. او اما ضرورت گذار از نظام سرمایه داری را به مثابه پیش شرط برای تحقق بخشیدن همزمان دو هدف عدالت اجتماعی و آزادی مطرح نمی سازد. زیرا می پندارد که گویا می‌توان به این هدف با تکیه به اندیشه مطهری و بهشتی نایل شد.

آیا رفقای نویدنو و ا. امید نیز چنین می پندارند؟ اگر چنین می پندارند، چرا آن را با صراحت مطرح نمی سازند؟ چرا برای درستی آن استدلال ذکر نمی کنند؟ چرا نظریات خود را پنهان نگاه می دارند؟

چنین پنداشتی گناه نیست، غیرمارکسیستی است! عدول از تصمیمات ششمین کنگره ی حزب توده ایران است!

به بررسی تز سوم بپردازیم:

«درک رابطه حیاتی و دوجانبه بین عدالت اجتماعی و آزادی های دمکراتیک، و این که وجودِ واقعیِ یکی از این دومقوله بدون دیگری امکان پذیر نیست» که در همین سند به آن اشاره شده، «درس هایی است که از تجارب گذشته و انقلاب 57 باید آموخت.»

صراحت و شفافیت توضیح درباره ی وحدت میان دو مقوله ی آزادی و عدالت اجتماعی از صلابت نظری کامل و قاطع برخوردار است. ذکر پشتوانه تجربه پس از پیروزی انقلاب بهمن 57، اشاره ی به جا برای طرح علت ایجاد نشدن شرایط برپایی جبهه متحد خلق است. این‌طور نیست؟ این تجربه ی منفی علت علی تحقق نیافتن هدف زیبا و والای انقلاب بهمن است که تنها نای از تحقق نیافتن هژمونی اندیشه ی طبقه کارگر و نقش ضروری آن برای به ثمر و سرانجام رساندِ برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران بود و اکنون هم چنین است. تمام کوشش حزب توده ایران و توده‌ای ها به طور یکپارچه در جهت دستیابی به این هژمونی اندیشه پیش در سطح جامعه قرار داشت و تجهیز و سازماندهی توده ها برای تحقق بخشیدن به آن متمرکز بود. پراتیک انقلابی در این سو عمل می کرد.

آیا به نظر رفقای نویدنو و ا. امید این سیاست نظری- کارکردی که اکثریت قریب به اتفاق رهبری و بدنه حزب برای تحقق یافتن آن کوشید، نادرست بود؟ اگر سیاستی دقیق و علمی و متکی به علم ماتریالیسم تاریخی بود، چرا گویا برای شرایط کنونی ذهن گرایی است و نباید به کار گرفته شود؟

آیا چنین برداشت احتمالی ناشی از عدول از مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران که تعریف مرحله را «مرحله ملی- دمکراتیک» ارزیابی می‌کند نیست؟ آیا دنباله روی از هژمونی این اندیشه نیست که می پندارد در شرایط کنونی جهان و سلطه ی هژمونی اقتصاد سیاسی امپریالیستی، راه خروجی وجود ندارد و باید به دستور امپریالیسم تمکین نمود؟ آیا این دنباله روی از سیاست بورژوازی نیست؟ آیا چنین برداشتی عدول از سیاست مستقل حزب طبقه کارگر و برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران نیست؟

به منظور بررسی پرسش های مطرح شده که امید می‌رود رفقای نویدنو و ا. امید نیز نظر مشخص خود را در باره ی آن بیان دارند، به بررسی رابطه میان مبارزه برای جبهه متحد خلق و جبهه ضد دیکتاتوری بپردازیم.

 

وحدت مبارزه برای جبهه متحد خلق و جبهه ی گسترده ضد دیکتاتوری

سرشت جبهه ضد دیکتاتوری، آن طور که زنده یاد منوچهر بهزادی در رساله ی سال 1353 توضیح می دهد، سرشتی ترقی خواهانه و رهایی بخش است. علیه رژیم سلطنتی و علیه امپریالیسم.

به سخنی دیگر، سرشت جبهه ضددیکتاتوری تنها آن هنگام بر زمینه‌ای استوار قرار خواهد گرفت، هنگامی که توده های میلیونی پشتوانه مبارزاتی کلیت آن هستند. زحمتکشان آن هنگام پشتوانه ی مبارزاتی جبهه ی ضد دیکتاتوری خواهند بود، هنگامی که بتوانند با صراحت و شفافیت به این ارزیابی نایل شوند که مبارزه در جبهه ضد دیکتاتوری قادر به تحقق بخشیدن به هدف مشترک «آزادی و عدالت اجتماعی» است. آن‌ها به جایگزین برای اقتصاد سیاسی و برنامه نئولیبرال برای درک این امر نیاز مبرم و غیرقابل چشم‌پوشی دارند!

البته جلب متحدان ناپیگیر و متزلزل در لایه‌های حاکمیت به جبهه ضددیکتاتوری ضروری است. اما نباید فراموش نمود که آن ها به طور طبیعی و بنا به سرشت خود عقبه جبهه را تشکیل می دهند. آیا باور آن‌ها به گویا استحاله پذیری دیکتاتوری نشان جایگاه آن‌ها در جبهه ی ضد دیکتاتوری نیست؟

به علت شرایط ویژه در دوران انقلاب بهمن 57 که واقعیت تاریخی سرکوب حزب توده ایران در دوران سلطنت یکی از شاخص های عمده آن است، نهایتاً نیروهای راستگرا هژمونی خود را برقرار ساختند. «اسلام انقلابی» که در شرایط تاریخی رهبری انقلاب را به چنگ آورد، به دنبال ترورها و دیگر توطئه های امپریالیستی، اما همچنین بنا به ریشه ی متزلزل نظریِ برداشت‌های «چپ» خود، نتوانست انقلاب را به ثمر برساند.

آیا باید این تجربه در شکلی دیگر و در شرایطی متفاوت تکرار شود؟ اگر نباید سرنوشت تغییرات آینده تکرار گذشته باشد، باید آگاهانه کوشید با گام های هدفمند شرایط را برای این تغییرات آماده ساخت. این سخن ذهن گرایی و چپ روی نیست. این سخن تجزیه و تحلیل بر پایه اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی است. ارزیابی ای که راه بیرون کشیدن رهنمودهای ضروری- تاریخی را می گشاید.

به منظور تجزیه و تحلیل یک پدیده، اندیشه، مقاله و یا حتی یک جمله همان‌طور که اشاره شد، باید در ابتدا دو متضادی را در آن بیابد که هستی پدیده و غیره را تشکیل می دهد. با شناخت دو متضاد راه خروج از بحران قابل شناخت می شود.  به سخنی دیگر، با شناخت دو متضاد، درک راه خروج ممکن از تنگنای تاریخی و هم سرشت راه خروج شفاف می‌گردد.

برای نمونه در ایران کنونی مبارزه ی گام به گام برای برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری و در گام بعدی مبارزه برای برپایی جبهه متحد خلق، نه تنها راه خروج از بحران تعمیق یابنده ی اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی حاکم را شفاف نمی سازد، بلکه سرشت آن را نیز قابل شناخت و درک نمی شود. مطلب را بشکافیم.

حتی آن زمان که در گام نخست و به طور عملی بتوان جبهه ضد دیکتاتوری را برپا و به ثمر رساند، خطر تکرار تجربه ی بهمن 57 به مراتب بزرگ‌تر خواهد بود از هنگامی که مبارزه برای برپایی هر دو جبهه متحد خلق و ضد دیکتاتوری همزمان به ثمر رسد. به سخنی دیگر، روشنگری به منظور قابل شناخت ساختن ضرورت برپایی سلطه ی اندیشه ی طبقه کارگر که از منافع کل جامعه دفاع می کند، کمک است برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری و تأمین آینده ی ترقی خواهانه و رهایی بخش تغییرات. نظریه پردازان سوسیال دمکرات در نوشتارهای خود این ارزیابی را مورد تردید قرار می‌دهند و در عمل، دچار موضعی پوزیتیوستی شده و برای تداوم نظام سرمایه داری موضع می گیرند. آن‌ها اما مقروض مستدل ساختن نظر خود به مردم میهن ما و زحمتکشان باقی می‌ماند و کک شان هم نمی گزد!

سرشت مبارزه ی گام به گام و مرحله به مرحله، می‌تواند سرشتی به شدت ارتجاعی از کار درآید، چنانچه پس از انقلاب بهمن به وجود آمد. این در حالی است که مبارزه ی همزمان برای هر دو جبهه، با دورنمایی به مراتب روشن‌تر روبروست.

تفاوت تاکتیک گام به گام و تلفیق دو مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی، ایجاد پیوند میان خواست های دمکراتیک- صنفی و ضد امپریالیستی- ضد اقتصاد سیاسی امپریالیستی، تفاوت میان خروج ارتجاعی و ترقی خواهانه از بحران کنونی است. زیرا با تغییر تناسب قوا در جامعه به سود ترقی اجتماعی همراه است. چنین خروج را به طور قطع اندیشه‌ای که آزادی را میوه ی شیرین عدالت اجتماعی ارزیابی می کند، درک می‌کند و به نزدیک‌ترین متحد از درون حاکمیت برای جنبش کارگری و مردمی بدل می شود.

بدین ترتیب، پاسخ به پرسش های پیش گفته، حرف‌های قلبه و نا مفهوم نیست. پاسخ به پرسش درباره ی دو متضاد در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب است که تنها با حل آن، دستیابی به وظیفه ی مرحله کنونی ممکن می گردد. دستیابی ای که قطعی نیست. به سخنی دیگر تنها تصمیم کافی نیست. مبارزه ی پیگیر و هوشمندانه برای دسترسی به آن ضروری است.

بدون حل نظری- تئوریک در ذهن مبارزان و به طریق اولی در برداشت حزب توده ایران، که همان تأیید بر ضرورت استقلال سیاست طبقاتی حزب طبقه ی کارگر ایران است، امکان مبارزه برای پیروزی نابود می شود. سازماندهی مبارزه ناممکن می شود. جلب متحدان نزدیک و دور طبقه کارگر برای گذار از دیکتاتوری به واقعیت بدل نمی گردد.

این شناخت و اعلام صریح و شفاف آن، نه ذهن گرایی و نه چپ روی است. ذهن گرایی و چپ روی آن هنگام ایجاد می‌شود که بپنداریم که بدون ایجاد شدن شرایط می‌توان به هدف دست یافت! تصمیم در این باره، عزم کردن به دستیابی به هدف است! جستجوی پراتیک انقلابی است! عدول از آن، انحرافی است که بخش‌های بسیاری از مبارزان اکنون دچار آنند: ذهن گرایی راست روانه!

پناه بردن این جریان ها به اندیشه ی سوسیال دمکرات در بهترین حالت پناه بردن و فرار به جلوی درک نشده است. راهگشا نیست!

در شرایط کنونی مبارزه به منظور تغییر شرایط تنها می‌تواند به معنای گره زدن دو مبارزه باشد. به معنای نشان دادن و قابل درک ساختن وحدت مبارزه برای برپایی جبهه متحد خلق و جبهه ضددیکتاتوری  باشد. نشان دادن این واقعیت که نه گذار از دیکتاتوری و نه پایان دادن به بحران اقتصادی- اجتماعی ناشی از اِعمال اقتصاد سیاسی امپریالیستی بدون این وحدت ممکن است.

تنها با جا افتادن و پا قرص کردنِ  ضرورت برقراری هژمونی اندیشه ی کارگری، به سخنی دیگر، پاقرص کردن این برداشت در جامعه و نزد زحمتکشان و دیگر نیروهای میهن دوست، که جز با اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک هدف قابل دسترسی نیست، می‌توان به هدف والای گذار از دیکتاتوری و پایان دادن به اقتصاد سیاسی امپریالیستی دست یافت.

استه تک زیبا و والا که زنده یاد احسان طبری می آموزد، چنین متبلور می شود!

تنها با طرح اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک و برنامه اقتصاد ملی متکی به آن است که می‌توان بهترین لایه‌های میهن دوست را در بورژوازی تجهیز کرد، اندیشمندانی از قبیل فرشاد مؤمنی را متقاعد ساخت که خواست «اسلام انقلابی» و «اندیشه ی بهشتی» می تواند تنها هنگامی تحقق یابد که بر اقتصاد سیاسی دوران گذار ملی- دمکراتیک استوار باشد. دورانی که در آن حضور و مؤثر بودن تعیین کننده ی هژمونی طبقه کارگر انکارناپذیر است.

تنها با طرح اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک و برنامه اقتصاد ملی متکی به آن است که می‌توان برای طبقه کارگر راه دستیابی به عدالت اجتماعی را نشان داد و قابل شناخت ساخت. امری که اهرم پرتوان برای تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر و نزدیک ترین متحدان آن را تشکیل می دهد.

آیا به نظر رفقای نویدنو و ا. امید استدلالی در رد ارزیابی طرح شده وجود دارد؟ آیا می‌توان چنین استراتژیک و تاکتیک را ذهن گرا ارزیابی نمود؟ آیا چنین پراتیک انقلابی، کمک به تغییر شرایط به منظور پاسخ به «طول» زمان طرح شده در تز پیش گفته است؟

رفیق عزیز ا. امید در نامه اخیر خود می نویسد:

«این مباحث تئوریک در جای خود البته بسیار مهم و راهگشا و منشاء اثر است که همه آن ها در زیر سقف واحدی بنام حزب توده ایران و با مشارکت همه توده ای ها به بحث گذاشته شود که در این صورت خروجی خود را هم خواهد داشت.»

باید امیدوار بود که راه گشوده شده با ابتکار کمیته مرکزی حزب توده ایران که رفیق عزیز آرش وجدانی انتقال آن را به عهده گرفت، «کمانگیر»یی در سطح همه ی کشور و همه ی توده‌ای ها باشد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5224




امروز از زير رنگين كمان گذشتم!
رابطه میان زیربنا و روبنا و سرشت دوران

دوره جدید: مقاله شماره: ۱ ( ۱ فروردين ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

«برنامة همه جانبة علمی و روشن حزب توده ايران، يك سيستم جامع نظريات برای تحول بنيادين جامعة ايران است كه منافع و مصالح عالية ميهن ما را منعكس می كند. اين عنصر روبنايی نقش فعال در تكامل جامعة ما دارد و هر قدر كه بيش تر در توده ها نفوذ كند و به امر مشترك مردمِ زحمتكش ميهن ما بدل شود، به همان اندازه به نيروی مادّی قاطع تر و پرتوان تری برای تكامل جامعه و رهايی ميهن و ايجاد پايه های نوين بدل می گردد.» (امير نيك آيين، ماترياليسم تاريخي، ص ١٣٤).

هنگامی كه انسان مطالعه ی كتابی را تكرار می كند و آن را از منظر ديدگاه لحظه تاريخی و وظايف آن می كاود، اغلب از «زير رنگين كمان می گذرد» و با دستی پر از سير دوباره بازمی گردد.

نياز و ضرورت لحظه تاريخی كنونی كه جنبش توده ای با آن روبروست، احيای جايگاه والای انديشه مارکسیستی-توده ای در ايران و به ويژه نزد طبقه كارگر زحمتكش و پيكارجوی آن است. امری كه با اعتصاب ها و تظاهرت هر روز شكوهمندتر و هدفمندتر کارگران ایران طليه ی تغييرات بنيادين را در ايران نويد می دهد. مبارزاتی كه با جنبش دلاورانه زنان تقويت می شود و سقف را خواهد گشود.

ويدئويی كه از طنين سرود شعر “زن” را با پاسخ دست زدن زنان در کوپه ی زنانه در متروی تهران بازتاب می دهد، كه در توده ای هاانتشار يافت، استواری انديشه ی شاعر توده اي، سياوش كسرايی را بار ديگر به نمايش گذاشت كه چرا “زن در ديار ما ازنو متولد” می شود.

این پاسخ زنان در كوپه ی «زنانه» متروی تهران به شادباش دلاورانه زنان بی روسری برای روز “زن”، افراشتن پرچم نبرد طبقاتی روز در ايران و طنين زنگ ها برای آنانی است كه بايد راه «تحول بنيادين جامعة ايران و منافع و مصالح عالية ميهن ما را همه جانبه، علمی و روشن» ارايه دهند، آن طور كه زنده ياد رفيق امير نيك آيين بيان می كند.

در اين بخش از كتاب، رفيق نيك آيين “رابطه ديالكتيكی ميان پايه (زيربنا) و روبنا” را در هستی جامعه توصيف می كند، “نقش فعال روبنا و استقلال نسبی آن” را می شكافد و ابعاد آن را می آموزاند.

وظيفه ی اين سطور بازتاب تام وتمام اين درس نيست. مطالعه ی مجدد آن به رفقا و در حوزه های حزبی اما توصيه می شود. وظيفه ی اين سطور ترسيم رشته ی از انديشه ای است كه در شرايط مشخص كنونی ايران به برخی از پرسش های مطرح پاسخی شفاف و برای خواننده قابل بازتوليد می دهد. يك پرسش به شرايط «پايه» (زيربنا)ی جامعه باز می گردد و پرسش ديگر به مجموعه «روبنا».

دو پرسش را می توان مورد توجه قرار داد كه در دو ابرازنظر ديروز و امروز مطرح شده است.

يكي در ارتباط با سرشت شرايط «پايه» (زيربنا) در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندی جامعه؛ و

ديگري نگرشی به سرشت مذهب ارتجاعی و نبرد ضروری با انديشه قهقرايی حاكم بر آن كه نبردی فرهنگي، ايدئولوژيك و لذا روبنايی است.

پرداختن همه ی جوانب دو نكته در يك نوشتار كوتاه برای نگارنده ممكن نيست. كوشش می شود، “سرشت تاريخي” هر دو نكته كمی شفاف گردد كه اولی در نظر رفيق عزيز محسن در ارتباط با «شيوه بهره كشی بی رحمانه در جمهوری خلق چين» و ديگري، در نظررفيق عزيز سعيد در ارتباط با «ارتجاعی ترين برداشت ها از متون مذهبی هزار ساله به منظور بازگشت به گذشته» مطرح شده است.

درک سرشت پدیده‌ها در تاریخ کمک قطعی است به درک روند تاریخی در جریان و جایگاه آن در نظم ماتریالیسم تاریخی در روند ترقی خواهی. سرشت روند تاریخی بیان چگونگی رابطه میان پایه و روبنای تاریخی را قابل درک می سازد.

برای نمونه در ابرازنظر اخیری که رفیق رضا پ نسبت به مقاله وحدت تئوری و پراتیک (2) ارایه کرده است، مساله سرشت پدیده ی استعمار و نو استعمار در روند ماتریالیستی رشد نظام سرمایه داری با توجه لازم روبرو نمی شود. نتیجه‌گیری که به درستی «سرچشمه استعمار چه قدیمی و نوین» را «توسعه نیافتگی» کشورهای مستعمره و نومستعمره ارزیابی می کند، عنصر مرحله رشد کشورهای استعمارگر در تعیین «سرچشمه» را در بررسی از مدنظر دور می دارد. پیامد آن کمبود درک سرشت ارتجاعی تهاجم استعماری و نواستعماری نظام سرمایه داری در تاریخ، در روند ماتریالیسم تاریخی جامعه بشری است.

محدودیتی که در ارتباط با «جاده ی ابریشم جدید» به کمبودی برای درک گام اقتصادی- اجتماعی توسط چین به مثابه گامی ضد نظام سرمایه داری می انجامد. دیالکتیک ضروری- تاریخی برای رشد تاریخی جامعه ی بشری پاسخ شایسته نمی یابد. انگار دو «امکان» در سیاست جمهوری خلق چین دارای سرشتی مشابه هستند.

در حالی که کشورهای امپریالیستی نگران توسعه این ابتکار هستند، که ازجمله در سخنان وزیر امور خارجه آلمان بازتاب یافت، هر دو امکانِ ارتجاعی و یا ترقی خواهانه برای این گام ممکن ارزیابی می شود. امری که از نظر تئوری شناخت علوم دقیقه صدق می کند، اما روند ماتریالیستی نبرد طبقاتی را در جهان مورد پرسش قرار می دهد.

خطر این “علمیت” تهی از واقعیت ماتریالیستی نبرد طبقاتی در جهان، بی توجهی به روند ماتریالیسم تاریخی در جهان است که ناخواسته می‌تواند استدلال را با خطر قرار گرفتن در کنار استدلال استعمارگران روبرو سازد. می‌دانیم که استعمارگران توسعه ی استعمارگرانه را با این توجیه مقبول می‌سازند که گویا به منظور انتقال “مدنیت” به مستعمره ها انجام شده است و می شود. نگرانی وزیر امور خارجه آلمان در مورد اینکه گویا جاده جدید ابریشم میان کشورهای اتحادیه اروپا جدایی ایجاد می کند، به پوششی برای توجیه روند نواستعماری در این اتحادیه بدل می‌شود که برای نمونه کشور یونان را به مستعمره نوین سرمایه مالی امپریالیستی- عمدتا آلمانی – بدل ساخته است.

همان‌طور که استعمارگران اسپانیایی به بهانه مسیحی کردن بومیان آن‌ها را به سیخ کشیدند، یونانی ها نیز به سیخ «ریاضت اقتصادی» کشیده شدند. شناخت سرشت ارتجاعی هر دو سیاست، تنها با توجه به رابطه میان «پایه» (زیربنا) و روابط روبنایی- فرهنگی-ایدئولوژیکی در جامعه قابل دسترسی است که موضوع علم ماتریالیسم تاریخی را تشکیل می دهد.

اقتصاد سياسی مرحله ملي– دمكراتيك

اقتصاد سياسی ملي- دمكراتيك يك اقتصاد سياسی سرمايه دارانه نيست، اما اقتصاد سياسی سوسياليستی نيز نيست. شناخت اين مرحله از فرازمندی جامعه به عنوان يك مرحله ی بينابيني، مستقل و تام و تمام توسط جنبش كمونيستی در جهان يكی از دستاوردهای تجربه ی گذشته است. لذا جستجو و يافتن «قوانين عيني» آن كه زنده ياد نيك آيين می آموزد، در دهه های اخير انجام شده است و اكنون اقتصاددانان ماركسيست بر سر آن توافق دارند.

به ويژه بر وجود تاثير نقش “قانون حاكم بر بازار” در اين مرحله كه آن را “بازار سوسياليستي” می نامند توافق كامل وجود دارد. دنسيائو پينگ رهبر حزب کمونیست چین بر پايه تعريف اين «قانونی عينی اقتصادي» بر ناگزيری وجود تفاوت سطح درآمد و وجود بهره كشی در اين دوران در جامعه در حال گذار از سرمايه داری به سوسياليسم تاكيد دارد. لذا جستجوی سرشت “سوسياليستي” در اين مرحله ی گذار با تكيه به تصورات گذشته كمك برای درك شرايط حاكم بر اين مرحله نيست. ارزیابی مطلق گرانه از شدت و ضعف بهره کشی در این مرحله، به تنهایی همه ی جوانب پدیده ی بغرنج گذار را قابل درک نمی سازد.

می دانيم كه به برداشت بانيان سوسياليسم علمي، تفاوت سطح درآمد در مرحله ی برپايی “سوسياليسم” وجود دارد. شرايط مشخص نبردطبقاتی در جهان امروز و تناسب قوای حاكم بر آن كه بانيان سوسيالسم علمی نمی توانستند آن را در ظرافت ضروری بشناسند، در درك جوانب برداشت كنونی نقش تعيين كننده دارد.

برای آن كه تنها به كلی گوی نپردازيم، بررسی شرايط اقتصاد سياسی برای ايران در اين مرحله سودمنداست.

مردم ميهن ما و در مركز آن زحمتكشان يدی و فكری كه زنان محروم ترين بخش آن را تشكيل می دهند، در بحران ناشی از اِعمالِ سياست اقتصاد سياسی ديكته شده توسط امپرياليسم گرفتار است. اين برنامه امپرياليستی كه در خدمت انباشت سود و سرمايه برای سرمايه مالی امپرياليستی و متحدان خرده ريز آن در ايران است، قابل ترميم نيست.

١- بايد با قطعيت و قاطعيت به اجرای اقتصاد سياسی نئوليبرال پايان داد؛

٢- جايگزين مردمي- دمكراتيك و ملی برای اين اقتصاد سياسی بايستی الزاماً سرشتی ضد امپرياليستي، ضد هژمونی سرمايه مالی امپرياليستی داشته باشد. به سخنی دیگر، برنامه ی جایگزین بایستی سرشتی رهایی بخش علیه سلطه ی نواستعماری اقتصاد سیاسی امپریالیستی را به ثمر و سرانجام برساند؛

٣- به اين منظور نبايستی پنداشت كه در ايران شيوه ی توليد سرمايه دارانه به پايان رمق خود رسيده است. و بايد آن طور كه برخی ازنظريه پردازن می پندارند، مالكيت عمومی كه آن را “دولتي” می نامند بر كليه ی بخش های توليد اجتماعی حاكم گردد؛

٤- اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندی جامعه دارای سه بخش “عمومي- دمكراتيك”، “خصوصي” و “تعاوني” است؛ درتقسيم وظيفه ميان اين سه بخش بايد تفاوت قايل شد ميان وظايف اقتصادي- اجتماعی در ارتباط با نيازهای اوليه مردم ايران، حفظ ثروتها، منابع، راه ها، تجارت خارجي، بانك ها و ديگر زمينه های استراتژيك از قبيل امنيت وغيره از يكسو و، وظايف توسعه اقتصادی درعمق.

به ویژه در زمینه ی رشد اقتصاد کمّی و کیفی در رشته‌های مختلف تولیدی و خدماتی نقش بخش خصوصی عمده است. حمایت بخش عمومی از دو بخش دیگر ضروری است؛

وظايف تأمین نیازهای اولیه جامعه، وظايف بخش عمومي- دمكراتيك اقتصاد است. برخی وظايف می تواند در مرحله ی مشخصی به عهده ی بخش تعاونی و يا خصوصی قرار داده شود؛

٥- وحدت حفظ منافع سرمايه در هر سه بخش، از سرشت ملي- ضد امپرياليستی مرحله ی فرازمندی ناشی می شود. سازمان دادن و شکل و کیفیت این وحدت وظیفه ی عملی است که باید چگونگی آن در برنامه زمانبندی شده برای اقتصاد ملی و با توجه به شرایط ویژه حاکم بر کشور تنظیم گردد. سرشت ترقی خواهانه و رهایی بخش اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای چکونگی تنظیم برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک تردیدناپذیر است.

سرشتی كه به طور قانونی تثبیت می‌شود و با اهرم كنترل و تاثير سازمان های دمكراتيك، مدنی و سياسي- طبقاتی و همچنين مطبوعات آزاد تحت نظارت شفاف عمومی قرار دارد؛

٦- شيوه ی توليد سرمايه دارانه نمی تواند در مرحله ملي- دمكراتيك در شرايط سلطه ی روبنايی متعلق به نظام سرمایه داری برپا گردد،كه در آن، هژمونی طبقات مالكِ ابزار توليد برقرار و مطلق العنان است. تجربه ی ناهنجار قريب به چهار دهه ی در ايرانِ در چنگ جمهوری اسلامی كنونی كه با “بوسيدن دست پينه بسته” هم آغاز شد، لزوم نفی هژمونی يك نظام سرمايه داری را قطعی می كند؛

٧- برای تحقق بخشيدن به برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك در اين مرحله برقراری سلطه ی”جبهه متحد خلق” ضرورت تام دارد. در اين جبهه ی مردمي- ملي، حفظ و توسعه ی موزون و متناسب عدالت اجتماعی در بخش اقتصادی و هم در بخش اجتماعي- فرهنگي- سياسی و تامين منافع زحمتكشان يدی و فكري، وظيفه ای عمده و مركزی را تشكيل می دهد.

در مقاله ی اخير خود نظريه پرداز ملي- مذهبی حميد آصفی به توصیف نظرايان اقتصادي- اجتماعی زنده ياد مهندس سحابی می پردازد و خواستار طرح نظرات مشخص برای بحث و گفتگو درباره ی اقتصاد سياسی مناسبی برای ايران می گردد. شايد نكته های طرح شده در اين زمينه برای ادامه گفتگوی مشخص مورد نظر او كمك باشد.

نبرد با مواضع ارتجاع مذهبی

ارزیابی از مذهب باید در دو مقطع انجام شود:

یکی– مذهب به عنوان اسلوب شناخت انسان در مرحله ی معینی از تاریخ رشد خود؛

دیگری- مذهب به عنوان موازین برای گرداندن مساله های اقتصادی- اجتماعی در جامعه.

هنگامی که آیت الله علی خامنه ی مبارزه جویی زنان را علیه حجاب اجباری مورد یورش تبلیغاتی قرار می‌دهد و می‌کوشد «قانون حجاب اسلام» را برای «زن و مرد» توجیه کند و آن را دستوری غیرقابل سرپیچی بنماید، ناخواسته به نبود شناخت تاریخی از پدیده ی«حجاب» اذعان می کند.

حجاب را «مقدس» پنداشتن و آن را ابزار حفظ حرمت زن و مرد قلمداد نمودن، زیرا گویا در کتاب آسمانی «ذکر شده است»، بیان ناتوانی در درک شناخت دو جنبه ی پیش گفته در تعریف مذهب است.

اول مذهب به عنوان تئوری شناخت غیرعلمی

رشد اندیشه ی مذهبی نزد انسان از دوران طولانی چندین هزار ساله برخوردار است. انسان جدا شده از هستی حیوانی، با مغز خوابآلود که کمی بیش از یک بوزینه درک می‌کرد (اط) می‌توانست تنها با برداشت سحرآمیز و ماوراء طبیعه به تعریف و توضیح پدیده‌های طبیعی بپردازد. تقدس گونه اعلام ساختن تعریف‌ها نه از روی شناخت همه جانبه، بلکه ناشی از ناتوانی برای توضیح علل پدیده‌ها ضرورت می یافت.

قربانی کردن انسان همان قدر «مقدس» اعلام شد که پوشش با چادر و عبا در برابر توفان های شن در محیط زیست در سرزمین های شن زار.

در این دوران پیش از ایجاد شدن نیاز به حفاظت انسان توسط خدایان و نهایتاً تک خدایی برای حل و فصل مساله های اجتماعی در جامعه ی انسانی در طول چندین هزار سال، انواع «توتم»ها، نقش توضیح خوابگونه جهان پیرامون و تنظیم زندگی جامعه ی انسانی را به عهده داشت. دو وظیفه ی مذهب در وحدت قرار داشت و در این اشکال «مقدس» تبلور می یافت.

با رشد گروه- خانواده، نیاز به هر دو جنبه ی فزونی یافت، اما جدایی میان آن دو تنها در مرحله ی سنگ نو ممکن گشت که با «انقلاب کشاورزی» همزمان است.

این شناخت علمی از نقش مذهب مورد تأیید ارتجاع حاکم در هیچ دورانی نیست. مبارزه با ایدئولوژی ارتجاعی مذهبی، نه برخورد به باورهای زحمتکشان، که انتقال شناخت علمی از تاریخ رشد جامعه بشری به توده ها است.

ازجمله با نشان دادن و قابل درک ساختن ناتوانی مضمون «کتاب های هزار ساله» برای پاسخ به پرسش های کنونی جامعه انسانی وظیفه ی روز نیروهای ترقی خواه و رهایی بخش را تشکیل می دهد.

این وظیفه آنجا هم حاکم است، هنگامی که نظریه پردازان ترقی خواه مذهبی به درستی «آزادی را میوه ی شیرین عدالت اجتماعی»ارزیابی می کنند. به این منظور باید نشان داد و به ثبوت رساند که دستیابی به این میوه ی شیرین زیبا و والا نیاز به اقتصاد سیاسی ملی-مذهبی و نه سرمایه دارانه، ازجمله با مضمون «اسلام سیاسی» دارد.

نیاز به «برنامة همه جانبة علمی و روشن حزب توده ايران {به مثابه ی یک}عنصر روبنايی ..» از این منظر برای مرحله ملی-دمکراتیک فرازمندی جامعه تردیدناپذیر است.

دوم– مذهب به عنوان موازین سازماندهی هستی اجتماعی

موازین سازماندهی هستی اجتماعی از این رو موازینی گذرایی است و نمی‌تواند «مقدس» باشد، زیرا با تغییر شرایط، تحدیدنظر در آن‌ها ضروری می شود. شاید اندیشه ی تشیع یکی از نادر اندیشه‌های مذهبی باشد که این اصل را در اصول نظری خود تضمین می کند. کوشش برای نفی آن جدید نیست.

آن‌هایی که با داشتن جایگاه «آیت الله» می بایستی از این موضع انقلابی (زیرا موضع گذار از شرایط کهنه شده است) دفاع کنند، آن هنگام که برای حفظ منافع سودجویانه خود از دفاع روی برمی تابند، به ارتداد دچار می‌شوند که خود محکوم می کنند.

نفی قوانین و موازین دنیوی، برای نمونه پرداخت نکردن خراج در گذشته و «اقدام علیه امنیت در شرایط کنونی» و غیره که به عنوان «ارتداد» جان ها را می‌گیرد و هستی ها را نابود می سازد، و زنان مبارزه علیه حجاب اجباری را به زندان می کشاند نیز ریشه ی در توسعه ی شناخت انسان دارد.

تغییر شرایط، در وهله ی نخست تغییر توانایی شناخت از واقعیت است.

برای آن باید راه تغییرات را با ایجاد فضای دمکراتیک برای بحث و گفتگو در جامعه گشود. این درس بزرگی است که کمونیست‌ها از تجربه ناموفق گذشته گرفته‌اند و به آن پایبندند.

نیاز به «برنامة همه جانبة علمي و روشن حزب توده ايران {به مثابه ی یک}عنصر روبنايي ..» از منظر پایبندی به شناخت تغییر شرایط برای مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه تردیدناپذیر است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5218