مقاله ۱۳/۱۴۰۱
۱۹ تیر ۱۴۰۱، ۱۰ جولای ۲۰۲۲
پیش گفتار
هواداران امپریالیسم و راست گرایان میهن ما از اصلاح خواهان تا شاه خواهان می گویند که سرمایه داری با فاشیسم بی گانه است. آن ها می گویند که فاشیسم فراورده اندیشه بیمار و روان پریش کسانی مانند هیتلر و موسولینی است که از انسان ها بریدند و در پیله تنهایی خود فرو رفتند و کینه انسان های آزاد و خوش بخت را به دل گرفتند.
برای همین هم راست گرایان نمی پذیرند که دموکراسی بورژوازی غرب می تواند هوادار و پشتیبان نیروهای فاشیستی در اوکرایین باشد. آن ها درگیری اوکرایین را جنگ میان دموکراسی غربی در اوکرایین و دیکتاتوری روسی می دانند.
در این نوشته با بررسی تاریخ فاشیسم ما نشان خواهیم داد که نه تنها فاشیسم با سرمایه داری بی گانه نیست بلکه فرزند چاقو به دست سرمایه داری و برادر دوقلو دموکراسی بورژوازی است.
ریشه های فاشیسم
ریشه های فاشیسم را می توان در انقلاب های بورژوازی در قاره اروپا در دهه های ۱۷۰۰ تا ۱۸۰۰ یافت.
در مانیفست کمونیستی، مارکس و انگلس می نویسند که بورژوازی همه ی پیوندهای فئودالی و مردسالارانه دوران فئودالی را با دل سنگی از میان برد. بورژوازی بی امان پیوندهای انسان با هم را درید و به جای آن منافع برهنه و پرداخت پولی را کاشت.
بورژوازی این طبقه نوین برای ریشه دواندن در جامعه نو، با ستم گری و پرخاش گری فئودالیسم را نابود کرد. بورژوازی با جنگ و کشتار علیه طبقه فئودال ها – زمین داران، و دستگاه پادشاهی، راه خود را به دستگاه فرمان روای گشود. بدین گونه، بورژوازی در جامعه نوین با چکمه های فاشیستی گام گذاشت.
تنها پس از استوار شدن پایه های طبقاتی خود، بورژوازی دولت، ارتش ، قوه قضائیه و پلیس را در جامعه بورژوازی پدید آورد. پس از آن ، آرام آرام پارلمان های بورژوازی پایه گزاری شد و حق رای در قانون اساسی های پیش رو به بیش تر مردم داده شد.
هم زمان با این که بورژوازی خود را هم چون طبقه فرمان روا نیرومندتر می کرد، شکارچی خود را نیز آفرید. در این باره مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست می نویسند که افزارهایی که بورژوازی برای شکست دادن فئودالیسم به کار می برد، اکنون علیه خود بورژوازی به کار برده می شود. بورژوازی طبقه کارگر را آفرید.
کم کم روشن شد که قانون اساسی بورژوازی یک قانون طبقاتی برای پاسبانی از منافع بورژوازی است. روشن شد که اگر طبقه کارگر فرای حق رای، خواستار دست مزد بیش تر باشد، آن را باید با سازمان دهی خود در سازمان های سیاسی کارگری و اتحادیه کارگری به دست آورد. پس از آن طبقه کارگر در نبرد برای دست یابی به حقوق دموکراتیک، حق سازمان دهی در اتحادیه های کارگری، حق اعتصاب آن چنان با طبقه بورژوازی درگیر شد که برایند آن به سود دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی نیز بوده است.
طبقه کارگر هر روز پر شورتر به نبرد علیه بورژوازی می پرداخت و بوی دل پذیر انقلاب هوای اروپا را پر کرده بود. ولی سوسیال دموکرات ها با هم راهی با بورژوازی از پشت به طبقه انقلابی زمان خنجر زدند. مارکس و انگلس به روشنی (مانیفست کمونیست) می گویند که در آغاز، پیکار پرولتاريا عليه بورژوازى، اگرچه نه در سرشت خود ولی در ریخت خود، یک نبرد ملي است. پرولتاری هر کشوری باید نخست با بورژوازی خودش برخورد کند. ولی این آموزش بزرگ را سوسیال دموکرات ها در آغاز جنگ جهانی نخست در سال ۱۹۱۴ وارونه کردند و از طبقه کارگر خواستند که برای نبرد با دیگر امپریالیست ها در کنار بورژوازی کشور خود بایستد. این روی داد بی گمان آغاز رخنه اندیشه ملی گرایی در میان طبقه کارگر هم بود.
در جنگ جهانی نخست بیش از چهل میلیون تن زخمی و کشته شدند. لنین در کتاب خود “امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری” نه تنها ویژگی های این دگردیسی (تحول) سرمایه داری به امپریالیسم را به روشنی بازتاب می دهد، بلکه هدف ها و ویژگی های جنگ جهانی را نیز بر می شمرد. در روسیه کارگران به پیروزی رسیدند، پیمان صلح پیاده شد و راه سوسیالیستی گزیده شد.
ولی در دیگر کشورهای اروپا، بهای سنگین جنگ جهانی نخست را کارگران با بی کاری و نداری پرداختند. کشورهای بازنده هم نیز ناگزیر به پرداخت تاوان گسترده جنگی شدند که مایه شورش ها، ناآرامی های اجتماعی و انقلاب ها شد. جنگ درنده امپریالیستی نیز جنبش کارگری را پراکنده کرد. بین المللی دوم سوسیالیست به یک سوسیال دموکرات و یک بخش کمونیستی بخش شد. دگردیسی سرمایه داری به امپریالیسم درنده به دین گونه پیامدهای ناگوار چشم گیری برای طبقه کارگر داشت. طبقه کارگر و سازمان های سیاسی و کارگری آن گام به یک پهنه نوین نبرد گذاشته اند.
فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی
ایتالیا نیز مانند دیگر کشورها از جنگ جهانی نخست تنگ دست و در آستانه فروپاشی بیرون آمد. اگرچه ایتالیا در میان پیروزمندان بود، ولی این کشور یک فدراسیون سست از منطقه های گوناگون بود. بورژوازی ایتالیا یک بورژوازی کم توان و پراکنده بود و دموکراسی سیاسی ملی در طبقه کارگر ایتالیا و در بخش بزرگ طبقه دهقان هیچ پشتوانه ای نداشت.
برای رام کردن ناآرامی های اجتماعی و از میان برداشتن خطر انقلاب، به ویژه در شهرهای صنعتی در شمال ایتالیا، بورژوازی هم راه با دوستان واتیکانی خود، گروه های فاشیستی را بسیج کرد. آن ها با یک سری خواسته های اجتماعی و با شعارهای بازسازی امپراتوری بزرگ رم باستان، پای به پهنه نبرد گذاشتند. حزب ملی فاشیست (PNF) به رهبری بنیتو موسولینی در سال ۱۹۲۱ در رم پایه گزاری شد. حزب فاشیست در ۲۸ اکتبر ۱۹۲۲ راه پیمایی به سوی رم را سازمان دهی کرد و با پذیرش شاه ویکتور امانوئل سوم و واتیکان در کشور کودتا کرد و رهبری دولت را به دست گرفت. پیش از کودتای سال ۱۹۲۱، PNF دست به پراکندگی گسترده در طبقه کارگر و جنبش اتحادیه های کارگری زده بودند. «سیاه جامگان» در سراسر کشور دست به شکار سامان مند ( سیستماتیک) سوسیالیست ها و کمونیست ها زدند.
برنامه سیاسی فاشیست ها بر پایه هم بستگی و هم کاری فراطبقاتی میان کارگران و کارفرمایان زیر رهبری رهبر بزرگ بود. درهای اتحادیه های کارگری و حزب سوسیالیست و کمونیست بسته شدند. دموکراسی سیاسی ملی از قانون اساسی زدایش (حذف) شد و جای خود را به ترور خودسرانه فاشیسم علیه طبقه کارگر و پیش آهنگان کمونیست آن داد. بورژوازی ایتالیایی که خود را در برابر طبقه کارگر کم توان می دید، به “ناگزیر” دموکراسی سیاسی ملی را پس گرفت (لغو کرد) و فاشیسم را تا پایان جنگ جهانی دوم در جامعه پایدار کرد.
بورژوازی آلمان یک بورژوازی نیرومندی بود. بورژوازی صنعتی پیش رفته بود و با حزب های سیاسی فرمان روا پیوند گسترده ای داشت. پس از جنگ جهانی نخست، این بورژوازی ضربه سخت درونی و برون مرزی خورد؛ در برون بازنده جنگ شد و از درون با یک طبقه کارگر سازمان دهی شده و آماده نبرد روبرو شد. این بورژوازی بازنده در جنگ جهانی، به ناگزیر می بایست تاوان جنگی به برندگان جنگ نیز بپردازد. افزون بر این، بحران اقتصادی جهان در سال ۱۹۲۹ نیز با تورم لگام گسیخته که توان خرید را پایین آورد ضربه سختی به آلمان زد. بورژوازی آلمان راه برون رفت از این همه بدبختی را در دنبال کردن فاشیسم ایتالیا دید. فاشیسم ایتالیا توانست با آمیغی از خواسته های اجتماعی و رمانتیسم ملی گرایانه به بسیج توده ها و سازمان دهی یک جنبش فاشیستی توده ای بپردازد که برایند آن پراکندگی طبقه کارگر نیز بود.
بورژوازی آلمان از پیمان ورسای صلح سال ۱۹۱۹ نیز به سود خود بهره برداری کرد. بورژوازی به مردم و طبقه کارگر این گونه وانمود کرد که بدبختی های بزرگ مردم مانند بی کاری و تنگ دستی ریشه در پیمان ناعادلانه ورسای دارد. این بورژوازی توانست اندیشه و روان شوونیستی و کینه توزانه را در میان طبقه کارگر آلمان گسترش دهد.
انگیزه بنیانی دنباله روی بورژوازی آلمان از فاشیسم ایتالیا، استوار کردن فرمان روایی طبقاتی خود با شعار آشتی طبقاتی دوروبر هدف های ملی بود. بورژوازی به دنبال جامعه یک دستی بود که بتواند تکانه رویاهای جهان گستری او و مستعمره سازی کشورهای “جهان سوم” برای چاره جویی چالش های درون کشور باشد. بنابراین بورژوازی آلمان با گروه های فاشیستی آلمان پیوند دوستی بست که در دهه بیست به گونه ای فزاینده ای دوروبر حزب کارگران آلمان سوسیالیست ملی (NSDAP) زیر رهبری هیتلر بودند. بدین گونه، NSDAP در دوره ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۴ با پرخاش گری و کشتار و با پشتیبانی از سوی بورژوازی انحصاری آلمان دستگاه فرمان دهی آلمان را به دست گرفت. مانند ایتالیا، کمونیست ها و سوسیال دموکرات های آلمان زیر فشار افتادند.
اتحادیه های کارگری تعاونی نازی ها جای گزین اتحادیه های کارگری راستین شدند و دموکراسی سیاسی ملی و پارلمانی نیز پس گرفته شد. بورژوازی انحصاری آلمان نیاز به یک دستگاه دولتی نیرومند داشت که بدون نمایش پارلمانی و جنبش آزاردهنده طبقه کارگر، خود را برای جنگ به ویژه با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آماده سازد. ایدولوژی فاشیسم آلمانی آمیزه ای از ملی گرایی، شعارهای سوسیالیستی و میتولوژی نوردیک باستانی بود.
طبقه کارگر آلمان خطر فاشیستی را دست کم گرفت. پیامد ناسازگاری میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها ، مرگ بسیاری از کمونیست ها و سوسیالیست ها بود. ده ها هزار نفر به اردوگاه ها، شکنجه و زندان فرستاده شدند که بسیاری از آن ها دنبال تر کشته شدند. بدون پیش آهنگ طبقاتی، طبقه کارگر هم بی پناه در برابر نازی ها تنها ماند.
اگرچه کمونیست ها در آغاز خطر فاشیستی را هشدار دادند، ولی هواداران طبقه کارگر نتوانستند جبهه متحد طبقه کارگر و جبهه گسترده مردمی ضد فاشیست را پدید آورند که می توانست فاشیسم را شکست دهد. در اسپانیا و در فرانسه در دهه ۱۹۳۰ جبهه های مردمی ضد فاشیست بر پا شد که با شرکت کمونیست ها دستگاه دولتی را به دست گرفتند. در اسپانیا دولت دموکراتیک در سال ۱۹۳۸ از سوی حزب فاشیست فرانکو و با پشتیبانی فاشیست های آلمان و ایتالیا خرد شد، و “سینه چاکان دموکراسی” امریکایی و بریتانیایی به آن خرده نگرفتند.
در فرانسه جنبش دموکراتیک جبهه پوپولیسر در انتخابات سال ۱۹۳۶ دولت را به دست گرفت. دولت جبهه متحد در زمانی کوتاه توانست دستاوردهای گسترده اجتماعی و اقتصادی – از میان آن ها هفته کاری ۴۰ ساعته – را پیاده کند. ناسازگاری های درونی شوربختانه این جبهه را هم در آغاز سال ۱۹۳۷ از درون پراکنده کرد و فرانسه در نبرد با خطر فاشیستی زمین گیر شد.
رهبری بورژوازی آلمان این جنگ امپریالیستی خونین را آغاز کرد؛ جنگی که نزدیک به هشتاد میلیون تن – که بیشتر آن ها غیرنظامیان اتحاد جماهیر شوروی و چین بودند- کشته داد. جنگی که با کشتار مردم بی گناه، یهودیان و با بمب هسته ای امریکا به کشتار مردم هیروشیما و ناکازاکی انجامید و سال ها مایه گرسنگی و بدبختی مردم به ویژه مردم شوروی شد. این جنگ به جنگ ضد فاشیستی و برای آزادی دگرگون شد. پایان جنگ جهانی دوم، مرگ گذرای فاشیسم هم بود.
فاشیسم پس از جنگ دوم جهانی
همان گونه که دیده ایم فاشیسم را چاره بورژوازی ایتالیا و آلمان برای برون رفت از بحران های درون مرزی و فشارهای برون مرزی بود. فاشیسم تیر ترکش پایانی سرمایه داری برای چاره جویی بحران سرمایه داری و تنش های رو به نمو اجتماعی و ملی است. کمونیست بزرگ بلغاری گئورگی دیمیتروف در سال ۱۹۳۵ گفت که فاشیسم در قدرت، دیکتاتوری تروریستی واپس گرایانه ترین، شوونیستی ترین و امپریالیستی ترین بن پاره های (عناصر) سرمایه مالی است.
پایان جنگ جهانی دوم که پیروزی نیروهای سوسیالیست، ضد امپریالیستی و دموکراتیک بر فاشیسم بود، جهان را هم به دو بخش کرد: در یک اردوگاه سوسیالیستی و دموکراتیک به رهبری اتحاد جماهیر شوروی و یک اردوگاه امپریالیستی و سرمایه داری به رهبری آمریکا.
این نظم (سامان) نوین جهانی، سده طبقه کارگر و توده های رنج بر بود که دوران گزار به سوسیالیسم خوانده می شد . بورژوازی جهانی چندان از این برایند خوشنود نبود. چندی پس از پایان جنگ، بورژوازی «جنگ سرد» را جانشین جنگ گرم کرد. امپریالیسم تلاش کرد که سوسیالیسم را رام کند و فشار بر مستعمره های خود را که زیر رهبری سوسیالیسم تلاش تازه ای برای آزادی و رهایی می کردند را افزایش داد.
بورژوازی زیر فشار نیروهای سوسیالیست و دموکراتیک به ناگزیر در برخی از کشورها امتیازهای اقتصادی به طبقه کارگر داد تا جلوی پیش رفت جنبش کمونیستی را بگیرد. این دست آوردهای پر ارزش هنگامی رخ داد که هم سنگی طبقاتی در زمان های گوناگون و به ویژه برای ترس از کمونیسم به سود طبقه های رنج بر دگرگون شد. دولت های رفاه کشورهای اسکاندیناوی، دست آورد بزرگ فشار طبقه کارگر این کشورها علیه بورژوازی پدید آمده بودند.
با این همه، بورژوازی فاشیسم را برای همیشه رها نکرد. در پرتغال و در اسپانیا بورژوازی از ارتش و نیروهای فاشیستی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود سود جست، تا اینکه این دولت ها در دهه ۱۹۷۰ با شورش های مردمی واژگون شدند. در یونان و در ترکیه، ارتش در دهه ۱۹۷۰ کشور را در دست خود گرفت و به ویژه در ترکیه هر گاه که دلش خواست ارتش دوباره چکمه آهنین فاشیسم را بر گلوی کم توان دموکراسی بورژوازی فشرد.
هنگامی که گزینه های دیگر کاربرد ندارد، کودتاهای نظامی، یا رژیم های جونتا که از بالای جامعه رهبری می شوند، در جامعه های سرمایه داری فرمان روا می شوند. آنها رژیم های خونینی هستند که هم چون سگ های هار بورژوازی به سوی پای بستگان رنج بر رها می شوند. ولی چون مانند رژیم های فاشیستی با نادان سازی توده ها، پای گاه مردمی فراهم نکردند، این گونه رژیم های کودتایی ناپایدار و سست هستند. امپریالیسم هنگامی که بورژوازی کمپرادور کشورهای “جهان سوم” را زیر فشار طبقه کارگر و نیروهای دموکراتیک و پیش رو شکننده دید، به آن ها کمک کرد که تا رژیم های فاشیستی را جانشین دموکراسی بورژوازی کنند؛ ایران، اندونزی، فیلیپین و شیلی، برخی از این نمونه ها است.
فاشیسم کنونی
پس از پیروزی ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی و به خواب رفتن ”چپ” اروپا، نیروهای راست رهبری جنبش های مردمی را در بسیاری از کشورها به دست گرفتند. دسته های فاشیستی در اروپا هم در سایه آن ها نیرومند شدند.
با گسترش بحران و نداری در جهان و در اتحادیه اروپا، گروه های فاشیستی در برخی از این کشورها به ویژه در جنوب و شرق اروپا نیرومند می شوند. گروه های فاشیستی، نژادپرستی، ملی گرایی، و کینه توزی را میان طبقه کارگر گسترش می دهند. این ها سربازان اندوخته (ذخیره) بورژوازی هستند که بورژوازی هنگامی که دموکراسی بورژوازی را دیگر سودمند نمی بیند، آن ها را به پهنه نبرد طبقاتی می فرستد.
حزب ها و دسته های فاشیستی در طبقه کارگر، در پارلمان های ملی و در دولت ها رخنه می کنند. ما می بینیم که یورش به اتحادیه های کارگری و سازمان های سیاسی طبقه کارگر افزایش می یابد.
در هر کشوری، نیروهای راست با آموختن از رویدادهای تاریخی و ویژگی های فرهنگی آن، رفتار و گفتار خود را با زیرکی ویژه ای با شرایط آن کشور سازگار می کنند. با نگاهی به گذشته می توان به روشنی این روند ناگوار را دید. سرمایه داری فضای سیاسی را برای ملی گرایی شوونیستی و نژادپرستی و دامن زدن به درگیری های پهلویی (جانبی) باز می گذارد.
در کنار این گروه های سازمان یافته فاشیستی، ما گروه ها و حزب های راست گرا و افراطی نیز داریم. آن ها از شیوه سخن دانی و زبان بازی (rhetoric) فاشیسم برای نادان سازی توده ها و بسیج آن ها در کینه توزی های کور علیه کوچ گران و مسلمانان سود می جویند، ولی با این همه نمی خواهند که دموکراسی بورژوازی را از میان بردارند و کشت و کشتار راه بیندازند. آن ها هوادار آزادی های مدنی و قانون اساسی هستند و برچسب فاشیسم زدن به آن ها درست نیست.
با این همه، نباید فراموش کرد که حزب های بورژوا-دموکرات اروپا بارها راه را برای گروه های فاشیستی هم وار کردند. وظیفه ”چپ” این است که با دانستن ریشه های تاریخی فاشیسم، سرشت و ریخت کنونی آن را بیابد و بشکافد.
پایان سخن
فاشیسم، دیکتاتوری تروریستی واپس گرایانه ترین، شوونیستی ترین و امپریالیستی ترین بن پاره های (عناصر) سرمایه مالی است؛ نه فراورده کنش های یک انسان جانی روانی. فاشیسم نه تنها با سرمایه داری بی گانه نیست، بل که روبنای پسندیده بورژوازی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود، هنگام نبرد طبقاتی دشوار با طبقه کارگر و دیگر لایه های پیش رو و نمایندگان آن است. دموکراسی بورژوازی برای بورژوازی تا به دان جا ارجمند است که بتواند فراهم کننده بی سر و صدای منافع طبقاتی آن باشد.
فاشیسم در دوران های بحرانی نیرومند می شود. نمو آن تنها نشانه کم توانی طبقه کارگر و ”چپ” ها نیست، بل که نشانه ناتوانی بورژوازی هم هست که برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود دیگر به روش های کهن، پارلمان گرایی و دموکراسی بورژوازی نمی تواند بسنده کند و برای همین هم خود را ناگزیر به کاربرد روش های تروریستی می بیند.
همان گونه که مارکس گفته است بورژوازی به دنبال هیچ پیوند دیگری میان انسان ها، فرای برآوردن منافع برهنه و پرداخت بی احساس پولی نیست. پاسبانی از مالکیت خصوصی بر افزار تولید، سرچشمه طبقاتی فاشیسم است. بدین گونه، امپریالیسم نه تنها با کشتار روس ها و کمونیست ها از سوی دسته های فاشیستی در اوکرایین ناسازگار نیست، بل که تا آن جا که این فاشیسم پای خود را از گلیم خود بیرون نگذارد از آن پشتیبانی هم می کند.
همه ی طبقه های گذشته هنگامی که فرمان روایی را به دست گرفته اند، با شیوه های روبنایی گوناگون، به دنبال فراهم کردن منافع طبقاتی خود بوده اند. تنها پرولتاریا با از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر افزار تولید، جامعه را به سود همه دگرگون می کند. برای همین، تنها سوسیالیسم نجات بخش طبیعت، جانوران، گیاهان و انسان ها در جهان کنونی است.

بادرود به رفیق دلاور پیوند ننگین صهیونیسم وفاشیسم در اکراین وپشتیبانی سرمایه مالی از آن قوز بالا قوز شده پایدار باشی بدرود