حزب تودۀ ایران: خیزش گسترده و دلیرانۀ مردم جان به لب رسیده علیه ظلم و استبداد

image_printچاپ

در پی قتل مهسا امینی توسط گزمگان رژیم ولایت فقیه اعتراض های وسیع مردمی شهرهای کردستان ایران و بسیاری از شهرهای دیگر را فرا گرفت. گزارش های رسیده حاکی از اعتراض های رو به گسترش مردم در شهرهای سنندج، مهاباد، اشنویه، سقز، مریوان، بوکان، پیرانشهر، کامیاران، تهران، اصفهان، رشت، مشهد، همدان، کرمانشاه، تبریز، شیراز، قم، کرمان، زنجان، قزوین، اراک، ارومیه، گوهردشت و شماری از شهرهای دیگر کشور است. در بسیاری از شهرهای کردستان ایران کسبه و بازاریان نیز دست از کار کشیده اند و دامنه اعتراض ها به دانشگاه های کشور از جمله دانشگاه تهران، تربیت معلم، علامه طباطبایی و امیرکبیر، خوارزمی و دانشگاه علوم پزشکی تبریز نیز  کشیده شده است.

دستگاه های امنیتی و سران رژیم که در ابتدا مدعی بودند مهسا امینی نه در اثر ضرب و شتم مزدوران “گشت ارشاد” بلکه بخاطر ایست قلبی درگذشته است در روزهای اخیر با حمله وحشیانه و خونین به انبوه معترضان در شهرهای مختلف و دستگیری های گسترده بار دیگر نشان دادند که رژیم حاکم عامل اصلی سرکوب، خشونت و ترور در میهن ماست. بر اساس گزارش های تأیید نشده تاکنون بیش از ۴ تن از هموطنان کشته و ۷۵ نفر از مردم معترض با آتش گشودن نیروهای امنیتی کشته و مجروح شده اند. رژیم هراسان از گسترش این اعتراض ها و به روال حرکت های سرکوبگرانه گذشته تمامی خطوط اینترنتی و تلفن های همراه را با اختلال جدی رو به رو کرده است و در بسیاری از شهرهای کردستان حالت حکومت نظامی حکمفرماست.

حزب ما در اطلاعیه ای که در ۲۶ شهریور ماه منتشر کرد تأکید کرد که فاجعه جان باختن فجیع مهسا امینی به دست جنایتکاران حکومت جمهوری اسلامی بار دیگر نشان دهندۀ این واقعیت روشن است که با ادامۀ حکومت ضد مردمی کنونی نمی توان هیچ امیدی به پایان سرکوب و لگدمال شدن خشن و خونین حقوق و آزادی ها مردم داشت.

ما در سال گذشته شاهد اعتراض های مداوم و شجاعانه قشرهای مختلف اجتماعی از کارگران و زحمتکشان تا معلمان، بازنشستگان، زنان، جوانان و دانشجویان علیه رژیم جهل و جنایت بوده ایم که هر روز ابعاد گسترده تری به خود می گیرد و شعارهای روشن تری در مورد خواست های واقعی مردم در آنها منعکس است. در اعتراض های مردمی روزهای اخیر از جمله مردم شعار می دادند: «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر اصل ولایت فقیه»، «خامنه‌ای قاتله حکومتش باطله»، «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر»، «از کردستان تا تبریز صبر ما گشته لبریز»، «اگه با هم یکی نشیم، یکی یکی تموم میشیم» و «این آخرین پیامه، هدف خود نظامه». در اعتراض های مردمی اخیر نقش برجستۀ زنان و شعار «زن، زندگی، آزادی» که نشان از خواست های ویژه و حق طلبانۀ زنان میهن ما دارد نیز قابل تأمل است.

حزب تودۀ ایران ضمن ابراز همبستگی با مبارزۀ دلیرانه مردم جان به لب رسیدۀ میهن ما با رژیم ولایت فقیه، بار دیگر تأکید می کند که راه غلبه بر حکومت استبدادی کنونی اتحاد عمل و مبارزۀ مشترک طیف های گستردۀ قشرهای اجتماعی و همه نیروهای مترقی و آزادی خواه کشور برای پایان دادن به استبدا کنونی و راه گشایی به سمت استقرار حکومتی ملی و دموکراتیک است. توده ای ها در کنار همه آزادی خواهان میهن، در این مبارزۀ دشوار در صف میارزۀ مردم محروم و جان به لب رسیده بر ضد حکومت استبدادی حاکم ایستاده اند.

حزب توده ایران همه نیروهای مدافع صلح، آزادی و سوسیالیسم در جهان را فرا میخواند که از مبارزه برحق مردم ایران برای صلح، آزادی، دموکراسی،  حاکمیت ملی و عدالت اجتماعی و  بر ضد دیکتاتوری، تبعیض بر مبنای نژادی، مذهبی، و جنسیتی، حمایت کنند.

پیش بسوی جبهه واحد ضد دیکتاتوری براى آزادى، صلح، استقلال، عدالت اجتماعى و برپایی جمهوری ملی و دموکراتیک!

حزب تودۀ ایران

۲۹ شهریور ۱۴۰۱

One comment

  1. aby

    سلام
    تقریبن سال گذشته همین فصل بیست روزی بیکار بودم، از خانه که خسته میشدم به پارک کوچک سر محله مان پناه می بردم کمی قدم میزدم می نشستم وبه مردمی که از بی کسی به پارک روی آورده بودند خیره میشدم، بعضی سگ های فانتزیشان را برای گردش ورفع حاجت به آنجا آورده بودند، قلاده به دست به دنبال سگ ها میدویدند. یکی دو نفری هم با دور میز پینگ پنگ، ساعتی بازی می‌کردند وسپس به دنبال کار وزندگیشان می رفتند. هوا که روبه تاریکی یکی یکی سروکله جوانان زیر بیست سال پیدا می‌شد، دختر و پسر، با روبوسی همدیگر را تحویل می گرفتند، سیگاری روشن می‌کردند و منتظر رفیقان که هر شب با دست پر می آمد می نشستند. دیر یا زود سروکله شان پیدا می‌شد. آنه هر شب با دو یاسه جای نوشابه یک ونیم لیتری عرق یا شراب به جمع دوستان اضافه میشدند و بساط شان را روی همان میز پینگ پنگ پهن می نمودند. آنان به زور به دختر بچه های سیزده چهارده ساله می نوشاندند. چند تایی هم که حرفه ای تر بودند پس از گرم شدن با الکل یه سیگاری بار میزدن وبا اسرار به بقیه تعارف میزدن. بعضی نیز با دوست دخترهای خصوصی شان در کنجی به مشاعقه مشغول میشدن. این کار هر شبشان بود، تعدادی پای ثابت محفل وتعدادی گاهی شب ها غایب بودند، گاهی چهره های تازه نیز پیدا می شد. دلم برای آنان می سوخت چند باری تصمیم گرفتم یه جورایی سر صحبت با آنها باز نمایم اما در خود نمیدیدم، باید به آنها چه میگفتم، راجب چه صحبت می‌کردم.؟ به نظرم پتانسیلی نهفته در آنها وجود داشت که اگر درست حسابی آزاد میشد، می توانست سر نوشت شومی که در انتظارشان بود را طور دیگری رقم زند. یک شب که تصمیم خود را گرفته بودم که به آنها نزدیک شوم متوجه ولوله ای در میان آنان شدم. مردی حدود چهل سال سن دست دختر سیزده چهارده ساله ای را در دست داشت وبه دنبال پسری که به دخترش تجاوز کرده بود می‌گشت. نمی دانستم چکار کنم حسابی گیج شده بودم. پس از نا امید شدن از پیدا کردن پسر گناهکار به او نزدیک شدم، گفتم آبروی خود و دخترت را نبر، از این محل برو و مواظب بچه ات باش. چند بار تصمیم گرفتم این گزارش را برای توده ای ها بنویسم ولی چه مشکلاتی مانع شد نمی دانم، فقط میدانم دست های پنهان این پتانسیل را قبل از من کشف کرده وسازمان داده اند. توی این چند روزه شلوغ پلوغی به تهران نرفته ام ولی مطمئن هستم همان جوان های پارک کزایی پای ثابت نا آرامی های محل مان می باشند. هنوز دیر نشده باید به کمک آنان شتافت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

One comment

  1. aby

    سلام
    تقریبن سال گذشته همین فصل بیست روزی بیکار بودم، از خانه که خسته میشدم به پارک کوچک سر محله مان پناه می بردم کمی قدم میزدم می نشستم وبه مردمی که از بی کسی به پارک روی آورده بودند خیره میشدم، بعضی سگ های فانتزیشان را برای گردش ورفع حاجت به آنجا آورده بودند، قلاده به دست به دنبال سگ ها میدویدند. یکی دو نفری هم با دور میز پینگ پنگ، ساعتی بازی می‌کردند وسپس به دنبال کار وزندگیشان می رفتند. هوا که روبه تاریکی یکی یکی سروکله جوانان زیر بیست سال پیدا می‌شد، دختر و پسر، با روبوسی همدیگر را تحویل می گرفتند، سیگاری روشن می‌کردند و منتظر رفیقان که هر شب با دست پر می آمد می نشستند. دیر یا زود سروکله شان پیدا می‌شد. آنه هر شب با دو یاسه جای نوشابه یک ونیم لیتری عرق یا شراب به جمع دوستان اضافه میشدند و بساط شان را روی همان میز پینگ پنگ پهن می نمودند. آنان به زور به دختر بچه های سیزده چهارده ساله می نوشاندند. چند تایی هم که حرفه ای تر بودند پس از گرم شدن با الکل یه سیگاری بار میزدن وبا اسرار به بقیه تعارف میزدن. بعضی نیز با دوست دخترهای خصوصی شان در کنجی به مشاعقه مشغول میشدن. این کار هر شبشان بود، تعدادی پای ثابت محفل وتعدادی گاهی شب ها غایب بودند، گاهی چهره های تازه نیز پیدا می شد. دلم برای آنان می سوخت چند باری تصمیم گرفتم یه جورایی سر صحبت با آنها باز نمایم اما در خود نمیدیدم، باید به آنها چه میگفتم، راجب چه صحبت می‌کردم.؟ به نظرم پتانسیلی نهفته در آنها وجود داشت که اگر درست حسابی آزاد میشد، می توانست سر نوشت شومی که در انتظارشان بود را طور دیگری رقم زند. یک شب که تصمیم خود را گرفته بودم که به آنها نزدیک شوم متوجه ولوله ای در میان آنان شدم. مردی حدود چهل سال سن دست دختر سیزده چهارده ساله ای را در دست داشت وبه دنبال پسری که به دخترش تجاوز کرده بود می‌گشت. نمی دانستم چکار کنم حسابی گیج شده بودم. پس از نا امید شدن از پیدا کردن پسر گناهکار به او نزدیک شدم، گفتم آبروی خود و دخترت را نبر، از این محل برو و مواظب بچه ات باش. چند بار تصمیم گرفتم این گزارش را برای توده ای ها بنویسم ولی چه مشکلاتی مانع شد نمی دانم، فقط میدانم دست های پنهان این پتانسیل را قبل از من کشف کرده وسازمان داده اند. توی این چند روزه شلوغ پلوغی به تهران نرفته ام ولی مطمئن هستم همان جوان های پارک کزایی پای ثابت نا آرامی های محل مان می باشند. هنوز دیر نشده باید به کمک آنان شتافت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *