لنینیسم را نمیتوان چون کژراههای از مارکسیسم دید، بلکه باید آن را تلاشی دیالکتیکی، سازمانیافته و انقلابی برای بهروزسازی و تکامل مارکسیسم در شرایط نوین سرمایهداری جهانی—یعنی دوره امپریالیسم—درک کرد.
نقدهایی که لنینیسم را کژروی از مارکسیسم میخوانند، یا ریشه در سرخوردگیهای تاریخی دارند، یا بر پایه تحلیلهای ساده و غیرتاریخی استوارند. این نقدها در بهترین روی، ناتوان از پیشگزاری جایگزینی تئوریک و عملیاند و در بدترین روی، مارکسیسم را به فلسفهای بیخطر، دانشگاهی و غیررزمنده دگرگون میکنند. ولی همانگونه که مارکس در تز یازدهم بر فویرباخ هشدار داد، فلسفه مارکسیستی نه برای تفسیر جهان، بلکه برای دگرگونکردن آن است—و این دگرگونی بدون تئوری انقلابی و بدون سازمانی انقلابی، تنها در پندار میتواند روی دهد.
نقش لنین در پیشبُرد مارکسیسم را باید در چند لایه فهمید: نخست، با تحلیل امپریالیسم همچون مرحلهای نو در رشد سرمایهداری، او ابزار درک روند دگرگونی جهانی و شکست انقلاب در غرب را فراهم ساخت. دوم، با تئوری حزب پیشتاز، پیوند تئوری و پراتیک را به گونهای ارگانیک در شرایط بسته و سرکوب بازسازی کرد. سوم، با درک تاریخی و طبقاتی از جامعههای غیرغربی، نشان داد که انقلاب در پیرامون سرمایهداری جهانی رخ خواهد داد. و چهارم، با وفاداری ریشهای به اصل انترناسیونالیسم، راهبردهای انقلاب جهانی را با واقعگرایی دیالکتیکی درآمیخت.
امروز، بازگشت به لنینیسم، بازگشت به گذشته نیست؛ بازگشت به فرهنگ نبرد و ایستادگی، به سازمانیابی تودهای و به تئوریای است که بتواند ابزار رهایی فراهم کند.
یا مارکسیسمی برای موزهها، یا مارکسیسمی برای خیابانها؛ یا تحلیلهایی برای سرگرمی، یا کنشی برای دگرگونی. اگر راه دوم را میخواهیم، راهی فرای بازاندیشی و بازسازی لنینیسم و آموزهها، و تجربههایش در پیش نیست. این نه بازگشت به گذشته، که گامی برای آینده است.


دیدگاهتان را بنویسید