مقاله ۳۱/۱۴۰۵
۸ آبان ۱۴۰۵، ۳۰ اکتبر ۲۰۲۶
پیشگفتار
پیوند میان طبقههای اجتماعی و حزبهای سیاسی یکی از بنیادیترین پرسشهای جامعهشناسی سیاسی است؛ پرسشی که از مارکس و انگلس آغاز میشود و تا امروز، در تحلیل دگرگونیهای سیاسی جامعههایی مانند ایران، همچنان زنده و کشمکشبرانگیز است. پرسش اصلی این است: آیا حزب سیاسی تنها گردان سازمانیافته یک طبقه است، یا میتواند از جایگاه طبقاتی خود دور شود و پایگاهی اجتماعی فراتر بسازد؟ پاسخ به این پرسش تنها یک جدل نظری نیست؛ بلکه راهبرد سیاسی حزبها و جنبشها را در جامعههایی تعیین میکند که با بحران اقتصادی، فرسایش لایههای میانی و گسترش نابرابری روبهرو هستند.
این نوشته میکوشد تا با پشتوانه میراث نظری مارکس، انگلس و لنین، و با بهرهگیری از مفهوم «هژمونی» آنتونیو گرامشی، نشان دهد که چگونه حزبهای سیاسی بازتاب منافع طبقاتیاند، اما همزمان، بهویژه حزبهای بورژوازی، ناچارند برای پیروزی انتخاباتی پایگاهی اجتماعی فراتر از طبقه خود بسازند. سپس این چارچوب نظری را به تحلیل شرایط ایران امروز، با برجستگی فرسایش لایههای میانی، جایگاه طبقه کارگر و پرسش نمایندگی «چپ»، پیوند میزند. نوشته در اصل میخواهد نشان دهد که جدا کردن «جایگاه طبقاتی» حزبها از «پایگاه اجتماعی»شان، هم دلیل پیروزی انتخاباتی حزبهای بورژوازی را روشن میکند و هم بحران راهبردی حزبهای «چپ» را در جامعههایی مانند ایران.
بنیانهای نظری — طبقه، حزب و بازنمایی منافع
مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» جملهای را نوشتند که هنوز هم سنگپایه تحلیل طبقاتی سیاست است: «تاریخ همهی جامعههایی که تاکنون وجود داشتهاند، تاریخ نبردهای طبقاتی است.» در این چارچوب، طبقههای اجتماعی نه گروههای آماری، بلکه دستههایی از انسانها هستند که جایگاهشان در مناسبات تولید—یعنی رابطهشان با ابزار تولید و با یکدیگر—تعیین میشود. بورژوازی مالک ابزار تولید است و کارگران نیروی کار خود را میفروشند.
از این دیدگاه، حزبهای سیاسی نه پدیدههایی مستقل از مناسبات تولید، بلکه بازتاب سیاسی منافع طبقاتیاند. حزب، به دید مارکس و انگلس، سازمانی است که آگاهانهترین بخش یک طبقه را گرد هم میآورد تا منافع آن را در پهنه سیاسی پیش ببرد. اما مارکس و انگلس هیچگاه این رابطه را ساده و مکانیکی نمیدیدند. آنها از «آگاهی طبقاتی» همچون سازهای برجسته در این روند سخن میگویند: طبقهای که هستی عینی دارد اما آگاهی دربارهی جایگاه خود ندارد، نمیتواند حزبی بسازد که منافعش را نمایندگی کند. آگاهی طبقاتی، خود فرآورده پیکار، سازمانیابی و آموزش است.
لنین در «چه باید کرد؟» (۱۹۰۲) این جستار را بازتر میکند. او از دو آگاهی گوناگون سخن میگوید: آگاهی سندیکایی (اقتصادی) که طبقه کارگر بهتنهایی و از تجربه روزمره پیکار اقتصادی پدید میآورد، و آگاهی سیاسی انقلابی که از بیرون، از سوی روشناندیشان سازمانیافته در حزب، به میان طبقه آورده میشود. لنین مینویسد: «طبقه کارگر بهتنهایی تنها میتواند آگاهی سندیکایی تولید کند.» بنابراین حزب، به دید او، «پیشتاز طبقه» است: گردانی سازمانیافته از «انسانهای آگاه» که وظیفهشان آگاهیبخشی، سازماندهی و رهبری است.
حتا اگر کسی لنینیست نباشد و با بنیانهای فکری، روشهای سیاسی یا میراث تاریخی او همدل نباشد، باز هم نمیتواند توان بیهمانند لنین را در سازماندهی حزب خود نادیده بگیرد؛ او توانست از یک گروه کوچک و پراکنده، سازمانی هماهنگ، متمرکز و کارآمد بسازد و آن را به ابزاری کارساز برای بسیج پایگاه اجتماعی گسترده و پیوند دادن خواستهای پراکنده مردم به یک برنامه سیاسی روشن، دگرگونساز دگرداند. این توان سازماندهی، تنها دربارهی ساختار تشکیلاتی نبود، بلکه در شناخت ریزبینانه سازوکارهای بسیج تودهای، درک نقش آگاهی و رهبری، و توانایی برپایی پیوند میان نبرد روزمره و چشمانداز سیاسی بزرگتر نیز نمود داشت؛ و برای همین است که حتا منتقدان سرسخت او نیز ناچارند توانایی او را برای به دست گرفتن دستگاه سیاسی جامعه بپذیرند.
اگر لنین پرسش را در تراز سازمان و آگاهی پیش میبرد، گرامشی همین پرسش را به تراز فرهنگ و رهبری اخلاقی جامعه میکشاند.
گرامشی: هژمونی و همداستانیسازی
آنتونیو گرامشی، اندیشمند مارکسیست ایتالیایی، پیچیدهترین تئوری پیوند میان طبقه و حزب را پیش نهاد. او «سلطه» (اجبار با کمک دستگاههای سرکوبگر مانند پلیس، ارتش و زندان) را با «هژمونی» (رهبری فرهنگی و همداستانیسازی با کمک دستگاههای ایدئولوژیک مانند مدرسه، رسانه، کلیسا و خانواده) یکسان نمیداند. از دیدگاه گرامشی، یک طبقه تنها زمانی میتواند فرمانروایی کند که هم ابزارهای اجبار و هم ابزارهای همداستانیسازی را در دست خود داشته باشد. حکومتی که تنها با زور فرمانروایی میکند، ناپایدار است.
این مفهوم برای درک کارکرد حزبهای بورژوازی برجسته است. بورژوازی، بهدلیل شمار اندکش در جامعه، نمیتواند تنها با پشتوانه رای همطبقههای خود در انتخابات پارلمانی پیروز شود. حزبهای بورژوازی برای پیروزی انتخاباتی ناچارند همداستانی همگانی بسازند: همداستانیای که بخشهایی از طبقههای غیربورژوازی، بهویژه لایههای میانی، را دور برنامههای خود گرد آورد. این همداستانیسازی، همان چیزی است که گرامشی آن را «هژمونی» مینامد: رهبری فکری و اخلاقی که طبقه حاکم را نه تنها «فرمانروا» بلکه «رهبر» جامعه میکند.
اگرچه گرامشی سازوکار مفهومی این همداستانیسازی را نگارهکشی کرد، اما نوآم چامسکی و ادوارد هرمن در کتاب «تولید رضایت: اقتصاد سیاسی رسانههای جمعی» (Manufacturing Consent: The Political Economy of the Mass Media) بر پایه دادههای تجربی و تحلیل ریزبینانه عملکرد رسانهها، نشان میدهند که این همداستانی در عمل چگونه ساخته میشود. آنها با بررسی پوشش خبری رسانههای اصلی آمریکا، روشن میسازند که رسانههای جمعی نهادهایی بیطرف در جستوجوی حقیقت نیستند، بلکه «نهادهای ایدئولوژیک کارا و نیرومندی» هستند که بهگونهای سامانمند در خدمت منافع نخبگان اقتصادی و سیاسی عمل میکنند.
چامسکی و هرمن برای بازکردن این سازوکار، «الگوی پروپاگاندا» را با پنج پالایه (فیلتر) پیش مینهند که خبرها پیش از رسیدن به دست مخاطب از آنها میگذرند: مالکیت و گرایش سودمحورانه رسانههای بزرگ، وابستگی به درآمد تبلیغاتی، وابستگی به سرچشمههای رسمی و دولتی همچون سرچشمه خبر، «بازخورد منفی» (flak) همچون ابزار انضباطی علیه گزارشهای انتقادی. برآیند پالایش خبرها به این شیوه، تولید نظاممند رضایت عمومی از سیاستهای نخبگان است، بیآنکه نیازی به زور آشکار باشد. بدینگونه، کتاب چامسکی و هرمن را میتوان بررسی تجربی و رسانهایِ همان مفهومی دانست که گرامشی در تراز انتزاعیتر صورتبندی کرده بود: طبقه فرمانروا با کمک سازماندهی روزمره تولید خبر و شکلدهی به چارچوبهای درکی مخاطبان، هژمونی خود را با بازتولید اقناع فکری میآفریند.
همین سازوکار هژمونی است که روشن میکند، چرا یک حزب میتواند پایگاهی اجتماعی داشته باشد که با جایگاه طبقاتیاش یکی نیست.
جایگاه طبقاتی در برابر پایگاه اجتماعی
با کمک چارچوب گرامشیایی میتوان دو مفهوم نزدیک به هم همانا «جایگاه طبقاتی» و «پایگاه اجتماعی» یک حزب را از هم جدا کرد. جایگاه طبقاتی حزب، به منافع بنیادینی طبقهای پیوند دارد که حزب آن را نمایندگی میکند و به جایگاه آن در مناسبات تولید بازمیگردد. پایگاه اجتماعی حزب، به گروههایی گفته میشود که به حزب رأی میدهند، از آن پشتیبانی میکنند یا در سازمانهایش عضو میشوند. این دو، ناگزیر با هم یکسان نیستند.
جایگاه طبقاتی حزب بورژوازی، طبقه بورژوازی است: حزب از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، بازار آزاد و سود سرمایه دفاع میکند. اما پایگاه اجتماعی آن، برای دستیابی به اکثریت پارلمانی، باید گستردهتر باشد. ابزارهای ساختن این پایگاه، برنامههای پوپولیستی و گاه گفتمانهای ناسیونالیستی و بیگانههراسانهاند. حزب بورژوازی با نویدهای رفاهی، امنیتی، یا دفاع از «هویت ملی» در برابر «دیگری» بیرونی یا درونی، میکوشد ناخرسندی لایههای میانی و یا حتا طبقه کارگر را به سوی برنامه سیاسی خود بکشاند، بدون آنکه ساختارهای بنیادین مالکیت و بهرهکشی را به چالش بکشد.
به همین دلیل، برخی این شیوه تاکتیکی حزبهای بورژوازی را با نادرستی به دولت فراطبقاتی پیوند زدهاند؛ گویی این دولتها با ایستادن در برون از هرم طبقاتی جامعه، در خدمت منافع همگاناند. اما راستش این است که چنین دولتهایی برای فراخواندن لایههای میانی و نگهداشتن آن در اردوگاه خود، ناچار به برخی سازشهای غیربنیادین میشوند: گسترش خدمات همگانی، یارانههای هدفمند، یا نویدهای امنیت شغلی—سازشهایی که هرگز به ساختار مالکیت، پیوندهای بهرهکشی و سلسلهمراتب قدرت دست نمیزنند و در زمان بحران، بهآسانی کنار گذاشته میشوند.
همچنان که تجربه آمریکا، اروپا و ژاپن نشان میدهد، در این کشورها منافع طبقاتی بورژوازی همواره در رده بالای گزینش اقتصادی-اجتماعی و سیاسی-فرهنگی جای گرفته است: جنگها و سیاست خارجی یورشگرانه، حتا زمانی که به زیان جان و معیشت کارگران و لایههای میانی است، همچنان پیش برده میشوند. منافع طبقاتی هیچ کارگر یا لایه میانیای در آمریکا، با جنگ آن کشور علیه ایران همخوانی نمیدارد؛ همانگونه که راهپیماییهای کنونی در فرانسه و آلمان نشان میدهد نظامیگری جنونآمیز سران اروپا با منافع مردم این کشورها در تضاد آشکار است. اینها نمونههایی گویا از همان حقیقت هستند: دولت هیچگاه فراطبقاتی نیست؛ آنچه که هست، دولتی است که با سازشهای نمایشی، همداستانی لایههای میانی را برای سرکردگی طبقاتی خود فراهم میسازد.
پوپولیسم و ناسیونالیسم همچون ابزار همداستانیسازی
این سازوکار در تاریخ سده بیستم و بیستویکم بارها به کار برده شده است. حزبهای محافظهکار و لیبرال در اروپا و آمریکا، با درهمآمیزی سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی (کاهش مالیات توانگران، خصوصیسازی، کاهش هزینههای رفاهی) با گفتمانهای فرهنگی ناسیونالیستی و بیگانههراسانه، توانستند بخشهایی از طبقه کارگر و لایههای میانی را به سوی برنامههای سیاسی خود بکشانند. نمونه بارز آن، پیدایش جنبشهای راست پوپولیست در دهههای گذشته است که با شعار «مردم در برابر نخبگان» و دشمنخوانی کوچگران و پناهندگان، رأی کارگران سفیدپوست و لایههای میانی شهری کوچکتر را به دست آوردند.
نکته مهم این است که این همداستانیسازی، تضاد بنیادین میان منافع بورژوازی و منافع طبقه کارگر را از میان نمیبرد؛ بلکه آن را پنهان میکند. حزب بورژوازی که با شعار «پشتیبانی از کارگر» رأی میآورد، در عمل سیاستهایی را دنبال میکند که به سود سرمایه است. شکاف میان وعده انتخاباتی و عمل سیاسی، همان چیزی است که گرامشی «بحران هژمونی» مینامد: زمانی که طبقه حاکم دیگر نمیتواند جامعه را با گفتمان خود همداستان کند و پایگاه اجتماعیاش از دست میرود.
یکسانی جایگاه طبقاتی و پایگاه اجتماعی
شرایط حزبهای «چپ» انقلابی، از دیدگاه مارکسیستی، بهگونه دیگری است. مارکس در تحلیل خود از طبقه کارگر و روشناندیشان، از یک پیوند دوگانه سخن میگوید که بنیاد سازمانیابی «چپ» انقلابی است: «رنجبرانی که میاندیشند» و «اندیشمندانی که رنجبر میکشند». به زبان دیگر، حزب طبقه کارگر از پیوند دو گروه شکل میگیرد: کارگرانی که به آگاهی طبقاتی دست یافتهاند، و روشناندیشانی (از خردهبورژوازی یا بورژوازی) که به دلیل شکاف اجتماعی و طبقاتی در جامعه و آرمانهای برابریخواهانه خود رنج میبرند و به سود طبقه کارگر رزم میکنند. در این شرایط، جایگاه طبقاتی حزب (طبقه کارگر) با پایگاه اجتماعی آن (کارگران، رنجبران و روشناندیشان آزادی- و برابریخواه مارکسیست) همپوشانی دارد.
حزب کمونیست نیازی به «همداستانیسازی» به معنای گرامشیایی ندارد، زیرا خود را نماینده بخش بزرگی از جامعه میداند که از مناسبات تولیدی سرمایهداری بیشترین رنج را میبرند. البته این به معنای آن نیست که کمونیستها در تلاش کشاندن لایههای میانی به سوی خود نیستند و به هژمونی فرهنگی رویگردانی ندارند، یا آن را تنها «روبنا» و بیهوده بدانند. وارونه، در راه و روش مارکسیستی—و بهویژه در اندیشه گرامشی—این پرسش که طبقه کارگر چگونه میتواند رهبری فکری و اخلاقی جامعه را به دست گیرد، پرسش برجستهای است.
گرامشی در همین چارچوب از «نبرد سنگر به سنگر» (war of position) سخن میگوید و آن را در برابر «نبرد جنبشی» (war of movement/maneuver) یا یورش رودررو میبیند. از دیدگاه او، در جامعههای سرمایهداری پیشرفته، دولت تنها یک دژ نیست که با یک یورش نظامی واژگون شود؛ بلکه دستهای از «سنگرها و باروها» مانند مدرسه، رسانه، کلیسا، خانواده، اتحادیهها و تشکلهای مردمی است. طبقه کارگر پیش از آنکه بتواند قدرت سیاسی را در دست گیرد، باید این سنگرها را یکییکی از دست طبقه فرمانروا به در آورد و در آنها ریشه بدواند؛ یعنی باید به یک «طبقه رهبر» دگرگون شود، نه تنها یک طبقه فرمانبر.
همین است که گرامشی بر نیازمندی ساختن «آگاهی» و «فرهنگ» جایگزینی، و بر اتحاد طبقه کارگر با لایههای میانی و روشناندیشان پافشاری میکند. بدینگونه، رویآوری به لایههای میانی و به نبرد فرهنگی، نه کجروی از مارکسیسم، بلکه بخشی جداییناپذیر از راهبرد رهاییبخش است. حزب «چپ» در این نبرد، بهجای پنهانکاری و دستکاری ایدئولوژیک، راستگویانه منافع بیشینه مردم را بر زبان میآورد و میکوشد بر پایه آگاهی واقعی، نه بر پایه پندار نادرست و فریب، سرکردگی بورژوازی را به چالش بکشاند.
این یکسانی، در عمل و بهویژه در جامعههایی با ساختار طبقاتی پیچیده، هرگز مطلق نبوده است. باید پذیرفت که این همپوشانی آرمانی، در عمل و بهویژه در جامعههایی مانند ایران، خودبهخود و یکباره ساخته نمیشود. «چپ» انقلابی و رادیکال اگر تنها به پایگاه «طبیعی» خود، یعنی کارگران سازمانیافته، بسنده کند، در برابر حزبهای بورژوازی که با پوپولیسم و ناسیونالیسم لایههای میانی را شکار میکنند، به اقلیتی کوچک دگرگون میشود. پس پرسش راهبردی این است: «چپ» رادیکال چگونه میتواند آن همپوشانی را از تراز انتزاعی به تراز عملی بکشاند و پایگاه اجتماعیاش را در جامعهای بگسترد که لایههای میانیاش روزبهروز فرسودهتر میشوند؟ در اینجاست که «چپ» میانه میتواند همکار و همرزم خوبی برای «چپ» رادیکال برای رسیدن به این هدف باشد.
پاسخ موشکافانهتر به این پرسش، ما را از بحث نظری به تحلیل شرایط مشخص ایران میکشاند.
لایههای میانی فرسوده و چالش نمایندگی
اکنون این پرسش نظری را به ایران امروز میبریم. لایههای میانی ایرانی در دهههای گذشته چه سرنوشتی داشته است؟ دادهها تصویری نگرانکننده پیش مینهند. در آغاز دهه ۲۰۱۰، لایههای میانی ۶۵ درصد جمعیت ایران را تشکیل میدادند. اما در پانزده سال گذشته، بهدلیل تحریمها، نبود پخش دوباره دارایی، تورم و رکود تورمی، سهم آن به ۵۰ درصد (نزدیک به ۴۷ میلیون نفر) کاهش یافته است. همزمان، پدیدهای که میتوان آن را «لایههای میانی تنگدست» نامید، گسترش یافته است: گروهی که هنوز خانه، خودرو یا اندوختهای دارند، اما توان پرداختن هزینههای کنونی زندگی برایشان روزبهروز دشوارتر میشود.
علی سعدوندی، اقتصاددان و کارشناس سیاستگذاری اقتصاد کلان، همچین کسی را، با ریزبینی «پولدار تنگدست» مینامد، یعنی کسی که دارایی دارد اما پولی برای پرداخت هزینهها ندارد. کارمند، بازنشسته، یا صاحبخانهای که در نگاه بیرونیان تنگدست نیست، اما تورم و کاهش قدرت خرید، توان پرداخت هزینههای درمان، آموزش و حتا نیازهای نخستین را از او گرفته است. آسیب اصلی برای لایههای میانی، افت گامبهگام استاندارد زندگی است: خانواده نخست مصرفهای غیرپایهای را حذف میکند، سپس درمان، آموزش، گردش و تعمیرات را به آینده واگذار میکند و در پایان شاید برای نگهداشتن هزینههای پایه، از پسانداز یا فروش دارایی بهره بگیرد. بدینگونه، داشتن خانه یا خودرو به معنای برخورداری از امنیت اقتصادی نیست.
آمارها این ناسازگاری را آشکار میکنند. مرکز آمار ایران میگوید میانگین درآمد ماهانه خانوار شهری از ۴۰ میلیون تومان گذشته است. اما پشت این عدد، واقعیت تلخی نهفته است: ۵۴ درصد این درآمد غیرشغلی است و بخش بزرگی از آن پول نقد نیست. در آمار بانک مرکزی، نزدیک به یکسوم درآمد ناخالص خانوار شهری ماهیت غیرپولی دارد. یعنی خانوادهای که در خانه خودش زندگی میکند، در دفتر آماری «درآمد» دارد، اما در جیبش پولی نیست. همین پدیده لایههای میانی را نابود کرده است. خانوادهای که روی کاغذ ۴۰ میلیون درآمد دارد، هنگامی که به بیمارستان میرود یا باید دارو بخرد، نمیتواند با «ارزش اجاری خانه» هزینه درمان را بپردازد. خانه را که نمیتوان فروخت تا شیمیدرمانی کرد. این همان درآمدی است که نمیتواند به کار برده شود.
هزینهها اما نقدیاند و تندتر هم رشد میکنند: هزینه خانوار شهری ۴۵.۴ درصد بالا رفته، ولی درآمد تنها ۴۱.۲ درصد رشد کرده است. نزدیک به ۴۱.۷ درصد هزینهها صرف مسکن، سوخت و روشنایی میشود. در همین شکاف، لایههای میانی خرد میشوند.
اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی و فرسایش میانه
ریشه این شرایط را باید نه تنها در جنگ و تحریم، بلکه در تورم، ناترازی بودجه و نظام بانکی و ناپایداری اقتصادی یافت. اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی جمهوری اسلامی نه تنها رنجبران، بلکه همین لایههای میانی را هم داغان کرده است. اقتصادی که بهجای تولید و کار، بر رانت، سپرده بانکی، سفتهبازی، زمین و دارایی غیرمنقول پایهگذاری شده، لایههای میانی را روی کاغذ توانگر میسازد، ولی در زندگی واقعی تنگدست.
این فرسایش، پیامدهای سیاسی ژرفی دارد. لایههای میانیای که خود را در خطر میبیند، بهدنبال نمایندگی سیاسی میگردد. در اینجاست که گفتوگو درباره نقش یک حزب «چپ» در ایران از انتزاع به واقعیت دگرگون میشود. «چپ» ایران بهویژه «چپ» میانه ایران میتواند و باید نماینده بخشی از این لایههای میانی ناخرسند باشد.
برای نمونه، حزب چپ ایران با سیاستهای میانی «چپ»، میتواند نماینده سیاسی شایستهای برای لایههای میانی باشد. این کار، اگر با برنامهریزی و کوشایی پیاده شود، نهتنها نادرست نیست، بلکه یک نیاز است؛ زیرا لایههای میانی را سازمان میدهد، به آنها هویت و صدای سیاسی میبخشد و از رفتن آنها به سوی بورژوازی—که با گفتمانهای پوپولیستی و ناسیونالیستی در کمین آنهاست—جلوگیری میکند. بخشی از لایههای میانی شهری، دانشآموخته و حقوقبگیر—آموزگاران، کارمندان، پرستاران، کارکنان بخش خدمات—بهگونهای عینی به سیاستهایی نیاز دارد که یک حزب «چپ» میانه میتواند پیش نهد: افزایش دستمزد، بهبودی خدمات همگانی، افسارزنی تورم، سکولاریسم، آزادپوشی زنان و دفاع از حقوق دموکراتیک.
برای فهم بهتر این جایگاه، باید به مفهوم «خردهبورژوازی» در مارکسیسم بازگشت. خردهبورژوازی—دربرگیرنده بازرگانان، مغازهداران کوچک، کارمندان، پیشهوران و لایههای دانشآموخته حقوقبگیر—سرشتی دوگانه دارد: از یک سو، همچون مالک کوچک یا دریافتکننده درآمد پایدار، به نظم فرمانروا وابسته است و از مالکیت خصوصی دفاع میکند؛ از سوی دیگر، بهدلیل جایگاه میانگین و شکنندهاش در برابر بحرانهای سرمایهداری، زیر سایه خطر پرولتاریا شدن زندگی میکند و به همین دلیل گنجایش رادیکالشدن را دارد.
مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» از همین سرشت دوگانه سخن میگویند: خردهبورژوازی نه سرمایهدار بزرگ است و نه پرولتر؛ و همین جایگاه میانگین، آن را به میدان نبرد سیاسی دگرگون میکند. کشاندن این لایهها به سوی برنامههای رادیکال یک حزب کمونیست، به دلیل برخی ویژگیهای ضدکمونیستی آنها، آسان نیست.اما اگر یک حزب «چپ» با سیاستهای میانی «چپ» به سراغ این لایهها برود، میتواند ویژگی رادیکال و ضدسرمایهداری آنها را پرتوان سازد و آنها را به متحد طبقه کارگر دگرگون کند، نه ابزار بورژوازی. بنابراین، حزب چپ ایران برای رهبری این لایههای میانی ناخرسند مشروعیتی دارد، به شرط آنکه این نمایندگی به بهای دشمنی با «چپ» رادیکال و پایگاه اصلی آن، یعنی طبقه کارگر، انجام نشود.
اگر لایههای میانی آسیبپذیرند، طبقهای که بیشترین بار این اقتصاد بیمار را بر دوش میکشد، طبقه کارگر است—طبقهای که آمارهایش تصویر دیگری میسازد.
طبقه کارگر ایران — بزرگترین اما غیررسمیترین طبقه
واقعیت آماری طبقه کارگر ایران چیست؟ بر پایه گزارش مرکز آمار ایران برای سال ۱۴۰۴، جمعیت کارکنان بالای ۱۵ ساله ۲۴ میلیون و ۸۲۲ هزار تن است. از این دسته، نزدیک به ۵۳.۲ درصد در بخش خدمات، ۳۲.۸ درصد در صنعت و ۱۳.۹ درصد در کشاورزی سرگرم کارند. نکته برجستهتر، ترکیب رسمی/غیررسمی کار است: رویهم رفته ۲۴.۸ میلیون کارکنان، نزدیک به ۱۳.۶ میلیون تن (۵۴.۶ درصد) کار غیررسمی دارند و تنها ۱۱.۳ میلیون تن (۴۵.۴ درصد) دارای کار رسمیاند. در روستاها و جاهای دورافتاده، از هر ۱۰۰ کارکن ۷۱ نفر غیررسمیاند؛ در شهرها این رقم ۵۰ نفر است. کارگران ساده با ۸۲ درصد، بالاترین سهم کار غیررسمی را دارند.
این تصویر را میتوان با دادههای بخشی بهتر کرد، هرچند آمار ریزبینانه و جداشدهای برای همه گروههای کاری در یک آمار رسمی و بهروز در دسترس نیست. در صنعت نفت و گاز، بر پایه گفتههای وزیر نفت (مهر ۱۴۰۵)، نزدیک به ۶۱ هزار نیروی رسمی، ۴ هزار نیروی مدتمعین، ۳۴ تا ۳۵ هزار نیروی مدتموقت و ۱۰۵ هزار کارگر از سوی شرکتهای پیمانکاری به کار گرفته میشوند؛ یعنی رویهم رفته نزدیک به ۲۰۵ هزار تن بدون امنیت شغلی کار میکنند.
در بخش خصوصی، از ۲۰ میلیون کارگر، بیش از ۱۷ میلیون تن (بیش از ۸۵ درصد) در کارگاههایی با کمتر از ۱۰ کارکن کار میکنند؛ همچنین ۸۶ درصد کارگاههای دارای بیمهپرداز، کارگاههای زیر ۱۰ تن هستند و این کارگاهها تنها ۵۰ درصد کار رسمی را فراهم میکنند.
بخش کشاورزی در بهار ۱۴۰۵ نزدیک به ۱۵.۱ درصد از کارکنان کشور را در خود جای داده است و در شیلات، رئیس سازمان شیلات از ۲۸۵ هزار کار مستقیم و یک میلیون کار غیرمستقیم سخن گفته است. درباره کارگران ساختمانی آمار درستی در دست نیست، اما میتوان گمان زد که بخش ساختمان یکی از بزرگترین میدانهای کار غیررسمی و فصلی کارگران ساده در ایران است.
آنچه از این دادهها برمیآید، یک واقعیت غمگین و سرنوشتساز است: طبقه کارگر ایران، هرچند بزرگترین طبقه جامعه است، از امنیت شغلی برخوردار نیست. گستردگی کار غیررسمی، سازمانیابی سندیکایی و سیاسی را دشوار میکند. این شرایط هم آسیبپذیری اقتصادی این طبقه را در برابر تورم و بحرانها تندتر میکند و هم سازمانیابی سیاسی آن را دشوارتر میسازد. اما همین پراکندگی و پیمانکاری، کارهای گذرا، همان چیزی است که نیاز برخورداری از یک حزب طبقه کارگر، حتا در شرایط ناگوار دیکتاتوری کنونی، را برجسته میکند. تنها سازمانی با پنهانکاری، ریزکاری و فراگیر و متمرکز میتواند این نیروی کار پراکنده و غیررسمی را به هم پیوند دهد، صدای آن را به پهنه سیاسی برساند و پیکار روزمرهاش را به چشمانداز دگرگونی بنیادین و سوسیالیستی پیوند دهد.
جدل درون «چپ» و خطر پراکندگی
همانگونه که در بالا دیدهایم، خواست و ساختار طبقاتی لایههای میانی و همهی همخوانیها، با هم یکسان نیست. برای همین، جدل میان «چپ»ها بر سر «ریشهای کردن» یا «به میانه کشاندن» خواستها، جدلی واقعی و ناگزیر است.
با بررسی شرایط تاریخی جهانی پس از پایان جنگ سرد و ساختار اقتصادی غیرتولیدی ایران، نگارنده بر این باور است که پیادهسازی سوسیالدموکراسی در ایران شدنی نیست. فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، چیرگی جهانی نئولیبرالیسم و نظامیگری فزاینده، همگی شرایط برپایی یک دولت رفاه سوسیالدموکراتیک به شیوه گذشته را حتا در اسکاندیناوی و دیگر کشورهای اروپایی از میان برده یا تنگ کردهاند؛ وابستگی اقتصاد ایران به رانت نفتی و واردات، و نبود یک بخش تولیدی نیرومند که بتواند بخشی از ارزش افزودهای که کارگران تولید میکنند را از سرمایهدار بگیرد و برای رفاه اجتماعی هزینه کند، شرایط شکوفایی سوسیالدموکراسی در ایران را حتا دشوارتر میکنند.
ولی این به معنای عدم مشروعیت یک حزب «چپ» میانه مانند حزب چپ ایران نیست. «چپ» باید برنامهای کمینه و واقعگرایانه پیش نهد: افزایش دستمزد، تقویت خدمات همگانی، مهار تورم، دفاع از حقوق دموکراتیک و پایان دادن به سیاستهای نئولیبرالی-رانتی. در این باره سازمانهایی مانند حزب چپ ایران میتوانند کاری بزرگ برای گردآوری این برنامه و سازماندهی و بسیج لایههای میانی انجام دهند.
در کنار آن، «چپ» رادیکال به یک چشمانداز سوسیالیستی هم نیاز دارد. طبقه کارگر ایران نمیتواند در یک «حزب چپ میانی» که نماینده لایههای میانی است، سازماندهی شود. این طبقه به حزبی نیاز دارد که منافع بنیادین آن را نمایندگی کند. حزبی که تنها به «دگرگونیهای روبنایی» و دگردیسی دستگاه سیاسی و بهبودی کارکرد نظام سرمایهداری و نئولیبرالیستی خرسند نشود.
کسانی که به دنبال هژمونی طبقه کارگر در جامعه هستند، نمیتوانند به برنامه کمینه بسنده کنند. آنها برای انجام پیروزمندانه اتحاد با «چپ» میانی نباید و نمیتوانند از چشمانداز سوسیالیستی، حتا در شرایط کنونی، چشم بدوزند. برنامه کمینه برای آنها ابزار گذار است، نه هدف پایانی؛ پلی است که نبرد آنی و خواستهای میانی و دموکراتیک را به چشمانداز دگرگونی بنیادین مناسبات تولید پیوند میدهد.
رفیق جانداده راه آزادی و برابری، جوانشیر، در کتاب «سیمای مردمی حزب توده ایران» از پیوند دیالکتیکی میان وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی سخن میگوید. حزب کمونیست، در سرشت تاریخی خود، برای برپایی سوسیالیسم زاده شده است و پیکار در این راه، بخش همیشگی برنامه اوست.
به همین دلیل، جدل کنونی در میان «چپ»ها دو نیاز به همپیوسته را روشن میکند: نیاز به برنامهای حداقل (کمینه) برای بسیج گسترده تودهها، و نیاز به چشمانداز سوسیالیستی برای وفاداری به منافع طبقه کارگر. این جدل نه نشانه پراکندگی، بلکه اگر هدفمند انجام شود، نشانه زندهبودن یک راه و روش پویای سیاسی است. شرط بنیادی آن گریز از انحصارخواهی، خودبرتربینی و دشمنتراشی است. این جدل نباید به پراکندگی «چپ» در برابر دو دشمن بزرگ بینجامد: بورژوازی انگلی در درون کشور، و سازمانهای هوادار یورش بیگانگان به ایران.
وحدت عملی در گرد هدفهای مشخص مشترک، نه وحدت ایدئولوژیک به زور.این وحدت عمل باید در دو تراز ساخته شود. نخست، درون هر شاخه: «چپ»های رادیکال باید میان خود به وحدت عمل برسند؛ همانگونه «چپ»های میانه باید متحد شوند. تجربه تلخ فرقهگرایی در «چپ» ایران نشان میدهد که پراکندگی درون هر شاخه، به خود «چپ» زیان میزند. «چپ» رادیکالِ پراکنده و «چپ» میانهِ پراکنده، هر دو در برابر بورژوازی و هواداران یورش بیگانه ناتواناند؛ اما «چپ» رادیکالِ متحد و «چپ» میانهِ متحد، هر یک با پایگاه اجتماعی خود، میتوانند در کنار هم نیرویی واقعی بسازند.
وظیفه حزب طبقه کارگر — آگاهیبخشی و سازماندهی
نبرد برای رهایی طبقه کارگر از بهرهکشی، به خودی خود به معنای پیروزی نیست. شرایط ذهنی—آگاهی طبقاتی، سازمانیابی، و خواست جمعی—باید ساخته شود. نمیتوان به دلیل نبود این شرایط، از نبرد دست برداشت و فتیله آن را تا برنامهای حداقلی پایین کشید. دگرگونی شرایط ذهنی، به دید لنین، بزرگترین وظیفه حزب طبقه کارگر است.
این وظیفه در ایران امروز دو لایه دارد. لایه نخست، کار در میان طبقه کارگر—بهویژه کارگران غیررسمی، کارگران صنعتی، و جوانان بیکار—برای ساختن تشکلهای صنفی و سیاسی، و پیوند دادن پیکار اقتصادی روزمره (دستمزد، امنیت شغلی، بیمه) به خواستهای سیاسی، ضددیکتاتوری و ضدنئولیبرالیستی. لایه دوم، کار در میان لایههای میانی فرسوده—آموزگاران، پرستاران، کارمندان—برای پذیرش برنامه طبقه کارگر که هم برآورنده منافع آنیشان است و هم چشماندازی برای دگرگونی بنیادین پیش مینهد. این لایه دوم پل پیوند میان «چپ» رادیکال و «چپ» میانه در میهن ما است.
پیوند نبرد اقتصادی و سیاسی
یک درس مهم از تاریخ جنبش کارگری جهانی این است که پیکار اقتصادی تنها (افزایش دستمزد، بهبود شرایط کار) بدون پیوند با نبرد سیاسی، به بنبست میرسد. سندیکاها میتوانند دستاوردهای گذرا به دست آورند، اما تا زمانی که ساختار قدرت سیاسی و اقتصادی دگرگون نشود، این دستاوردها همواره زیر خطر یورش بورژوازی هستند. حزب طبقه کارگر باید بتواند این پیوند را فراهم کند: از خواستهای آنی و روزمره آغاز کند، اما چشمانداز گستردهتری را پیش روی رزمندگان بگشاید.
البته این پیوند باید با ریزبینی و بدون درهمآمیختن نادرست دو تراز پیکار انجام شود. برخی از «چپ»ها نبرد صنفی و نبرد سیاسی طبقه کارگر را چنان در هم میآمیزند که گویی در هر اعتصاب و هر نبرد صنفی، باید سخن از «شوراهای کارخانه» و اداره کارخانه به دست کارگران باشد. این درهمآمیزی، هرچند از سر دلسوزی و رادیکالیسم انجام میشود، در عمل به دو برآیند ناخواسته میانجامد: نخست، خواستهای آنی و روزمره کارگران را که میتواند پایه بسیج گسترده باشد، به کناره میراند؛ دوم، این پندار را میسازد که گویا پیکار صنفی بهتنهایی میتواند به سوسیالیسم بیانجامد.
آنچه از تحلیل بالا برمیآید، نیاز بازتعریف ائتلاف طبقاتی «چپ» در ایران است. این ائتلاف، ائتلافی است که طبقه کارگر را همچون هسته اصلی نگه دارد و همزمان، لایههای میانی ناخرسند را گرد برنامهای مشترک دور هم آورد. این ائتلاف نیازمند برنامهای است که هم کمینه و هم بیشینه باشد. این ترکیب، همان چیزی است که میتوان آن را «برنامه بینابینی» نامید: برنامهای که از خواستهای آنی و دموکراتیک آغاز میشود اما به سوی دگرگونی ساختاری حرکت میکند.
در این میان، نقش اندیشمندان «چپ» — همان «اندیشمندان رنجبر» که پیشتر گفتیم — برجسته است. روشناندیشانی که از شکاف اجتماعی در جامعه به دلیل آرمانهای برابریخواهانه خود رنج میبرند، میتوانند پل میان طبقه کارگر و لایههای میانی باشند. آنها میتوانند زبان مشترکی بسازند که هم خواستهای مادی کارگران را بر زبان آورند و هم دغدغههای فرهنگی و حقوقی لایههای میانی را.
پایان سخن
پیوند طبقه و حزب، پیوندی ساده و یکخطی نیست. حزبهای بورژوازی، بهدلیل جایگاه اقلیتی طبقهای، ناچار به همداستانیسازی گرامشیایی و کشاندن لایههای میانی با پشتوانه برنامههای پوپولیستی و گاه ناسیونالیستی و بیگانههراسانهاند — و از همینرو گرفتار شکاف میان «جایگاه طبقاتی» و «پایگاه اجتماعی» میشوند. حزبهای «چپ»، جایگاه طبقاتی و پایگاه اجتماعیشان همپوشانی دارد: رنجبران روشناندیش و اندیشمندان رنجبر. اما در ایران امروز، با لایههای میانیای که از ۷۰ درصد به ۵۰ درصد جمعیت کاهش یافته و با طبقه کارگری که — همانگونه که دیدیم — بزرگترین و همزمان غیررسمیترین طبقه جامعه است، این یکسانی آرمانی باید آگاهانه ساخته شود.
سازمانهایی مانند حزب چپ ایران به دلیل نمایندگی لایههای میانی ناخرسند مشروعیت دارند. ولی طبقه کارگر ایران به حزبی نیاز دارد که منافع آن را در تراز بنیادین نمایندگی کند. و در پایان، جدل درون «چپ» بر سر تاکتیک و برنامه، اگر در چارچوب وحدت در برابر دشمنان مشترک انجام شود، نه سستی، بلکه نشانه زندهبودن یک فرهنگ دیرینه «چپ» است. «چپ» ایرانی، اگر بخواهد از تجربه تلخ فرقهگرایی و انشعاب درس بگیرد، باید بیاموزد که وحدت عمل با گوناگونی نظری، نهتنها شدنی، بلکه یک نیاز است. آینده جنبش کارگری و مردمی ایران، به توانایی «چپ» در ساختن این اتحاد و در پیوند دادن پیکار روزمره به چشماندازی سوسیالیستی بستگی دارد.


دیدگاهتان را بنویسید