ماتریالیسم دیالکتیکی و ماتریالیسم تاریخی(بخش۱)

image_printچاپ

روش دیالکتیکی مارکسیستی

نوشته: جوزف استالین

برگردان: آمادور نویدی

نخستین انتشار: سپتامبر ۱۹۳۸؛

پیاده‌سازی متن توسط «م.»

ماتریالیسم دیالکتیکی(Dialectical materialism)، جهان‌بینی حزب مارکسیست-لنینیست است. این جهان‌بینی مکتب «ماتریالیسم دیالکتیکی» نامیده می‌شود زیرا رویکرد آن نسبت به پدیده‌های طبیعت — یعنی روش مطالعه و شناخت و درک آن‌ها — دیالکتیکی است، در حالی که تفسیر آن از پدیده‌های طبیعت، برداشت آن از این پدیده‌ها و تئوری آن، ماتریالیستی (materialistic) است.

ماتریالیسم تاریخی، بسط اصول ماتریالیسم دیالکتیکی در مطالعه‌ی زندگی اجتماعی است؛ یعنی به‌کاربستن اصول ماتریالیسم دیالکتیکی برای پدیده‌های زندگی جامعه و مطالعه‌ی جامعه و تاریخ آن.

مارکس و انگلس هنگامی که روش دیالکتیکی خود را توصیف می‌کردند، معمولاً از هگل(Hegel) به‌عنوان فیلسوفی یاد می‌کردند که ویژگی‌های اصلی دیالکتیک را تدوین کرده بود. اما این بدان معنا نیست که دیالکتیک مارکس و انگلس با دیالکتیک هگل یک‌سان است. در واقع، مارکس و انگلس از دیالکتیک هگل فقط «هسته‌ی عقلانی» آن را گرفتند، پوسته‌ی ایده‌آلیستی هگلی آن را کنار گذاشتند و دیالکتیک را بیش از پیش تکامل دادند تا به شکل علمی و مدرن امروزی درآورند.

مارکس می‌گوید:

«روش دیالکتیکی من نه‌تنها با روش هگلی متفاوت است، بلکه درست نقطه‌ی مقابل آن است. از نظر هگل، … فرایند اندیشیدن — که او حتی تحت نام «ایده» آن را به موضوعی مستقل تبدیل می‌کند- خالقِ(demiurgos) جهان واقعی است و جهان واقعی صرفاً شکل بیرونی و پدیداری «ایده» محسوب می‌شود. اما به نظر من، برعکس، امر ایده‌آل چیزی جز جهان مادی نیست که در ذهن انسان بازتاب یافته و به صورت‌ اندیشه تبدیل شده است.»  (مارکس، پس‌گفتار بر چاپ دوم آلمانیِ جلد اول کتاب «سرمایه».)

مارکس و انگلس هنگام توصیف ماتریالیسم (ماده‌گرایی) خود، معمولاً از فویرباخ(Feuerbach) به عنوان فیلسوفی یاد می‌کنند که جایگاه شایسته‌ی ماتریالیسم را به آن بازگرداند. با این حال، این بدان معنا نیست که ماتریالیسمِ مارکس و انگلس با ماتریالیسمِ فویرباخ یک‌سان است. در واقع، مارکس و انگلس «هسته‌ی درونی» ماتریالیسم فویرباخ را برگرفتند، آن را به یک تئوری ماتریالیستیِ علمی-فلسفی تکامل بخشیدند و عناصر زائدِ ایده‌آلیستی (آرمان‌گرایانه) و اخلاقی-مذهبیِ آن را کنار گذاشتند. می‌دانیم که فویرباخ، با وجود این‌که اساساً یک ماتریالیست بود، با اطلاق عنوان «ماتریالیسم» به دیدگاهش مخالف بود. انگلس بارها خاطرنشان کرد که فویرباخ، علی‌رغم داشتنِ «شالوده‌ی» ماتریالیستی، هم‌چنان «در قیدوبند زنجیرهای سنتی ایده‌آلیستی باقی مانده بود.» و این‌که «ایده‌آلیسمِ واقعیِ فویرباخ، به‌ویژه  به‌محض آن‌که به فلسفه‌ی دین و اخلاق او می‌رسیم، آشکار می‌شود.» (مارکس و انگلس، جلد ۱۴، صص ۶۵۲-۶۵۴.)

واژه «دیالکتیک» از کلمه یونانی «دیالگو» (dialego) گرفته شده که به معنای گفت‌وگو و بحث کردن است. در دوران باستان، دیالکتیک، هنرِ رسیدن به حقیقت از طریق آشکار ساختن تناقضات موجود در استدلالِ حریف و غلبه بر آن تناقضات بود. در دوران باستان فیلسوفانی بودند که باور داشتند افشای تناقضات در اندیشه و برخورد عقاید متضاد، بهترین روش برای رسیدن به حقیقت است. این شیوه تفکر دیالکتیکی که بعداً به پدیده‌های طبیعت گسترش یافت، به روش دیالکتیکی شناخت طبیعت تبدیل شد که پدیده‌های طبیعت را در حرکت و تغییر دائمی می‌بیند و تکامل طبیعت را حاصل تحول تضادهای طبیعت، و نتیجه فعل و انفعالات(کنش و واکنش) نیروهای متضاد در طبیعت می‌داند.

دیالکتیک در ماهیت خود، درست نقطه‌ی مقابل متافیزیک است.

(۱) روش دیالکتیکی مارکسیستی(Marxist Dialectical Method)

ویژگی‌های اصلی روش دیالکتیکی مارکسیستی از این قرار است:

الف) طبیعت به‌هم‌پیوسته و دارای پیوند متقابل است

برخلاف متافیزیک، دیالکتیک، طبیعت را نه به مثابه تجمعی تصادفی از اشیاء و پدیده‌هایی که از یک‌دیگر جدا، منزوی و مستقل هستند، بلکه به مثابه کلی به‌هم‌پیوسته و یکپارچه می‌بیند؛ کُلی که در آن اشیاء و پدیده‌ها پیوندی ارگانیک با یک‌دیگر دارند، به هم وابسته‌اند و توسط یک‌دیگر تعیین می‌شوند.

بنابراین، روش دیالکتیکی بر این باور است که هیچ پدیده‌ای در طبیعت را نمی‌توان به تنهایی و جدا از پدیده‌های پیرامون درک کرد؛ زیرا که هر پدیده‌ای در هر عرصه‌ای از طبیعت، اگر جدا از شرایط پیرامونش و بدون در نظر گرفتن ارتباطش با آن شرایط بررسی شود، می‌تواند برای ما بی‌معنا باشد؛  و این‌که، برعکس، هر پدیده‌ای را می‌توان درک و تبیین کرد، که در پیوند ناگسستنی‌اش با پدیده‌های پیرامونی، و به مثابه امری متأثر از آن‌ها در نظر گرفته شود.

ب) طبیعت عرصه‌ حرکت و تغییر مداوم است

برخلاف متافیزیک، دیالکتیک بر این باور است که طبیعت نه حالتی از سکون و بی‌حرکتی، رکود و تغییرناپذیری، بلکه عرصه‌ی حرکت و تغییرِ مداوم، و نوسازی و تکاملِ دائمی است؛ جایی که همواره چیزی در حال پیدایش و رشد است و چیزی دیگر در حال فروپاشی و زوال.

بنابراین، روش دیالکتیکی ایجاب می‌کند که پدیده‌ها نه‌تنها از نظر پیوند و وابستگی متقابل‌شان، بلکه از منظر حرکت، تغییر، تکامل، و پیدایش و زوال‌شان مورد بررسی قرار گیرند.

روش دیالکتیکی در درجه‌ی نخست آن‌چیزی را مهم می‌داند که در حال پیدایش و تکامل است، نه آن‌چیزی را که در لحظه‌ای خاص بادوام جلوه می‌کند، اما در واقع رو به زوال است. زیرا از دیدگاه روش دیالکتیکی، تنها چیزی شکست‌ناپذیر است که در حال پیدایش و تکامل باشد.

 انگلس می‌گوید:

«تمام طبیعت، از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین چیزها، از ذرات شن تا خورشیدها، از آغازیان پروتیست‌ها (protista)(نخستین سلول‌های زنده – استالین.) تا انسان، در فرآیندی ابدی از پیدایش و زوال، در جریانی بی‌وقفه و در حرکتی خستگی‌ناپذیر و دگرگونیِ مداوم وجود دارد» (همان‌جا، ص ۴۸۴).

بنابراین، به گفته‌ی انگلس، دیالکتیک «اشیاء و بازتاب‌های ذهنی آن‌ها را اساساً در پیوند متقابلشان، در زنجیره‌ی ارتباطی‌شان، در حرکتشان و در پیدایش و زوالشان در نظر می‌گیرد.» (مارکس و انگلس، جلد ۱۴، ص ۲۳.)

ج) تغییرات کمّی در طبیعت به تغییرات کیفی می‌انجامد

دیالکتیک، برخلاف متافیزیک پروسه تکامل را صرفاً روندی از رشد ساده نمی‌بیند که در آن تغییرات کمّی به تغییرات کیفی منجر نمی‌شوند؛ بلکه آن را تکاملی می‌داند که از تغییرات کمیِ ناچیز و نامحسوس، به «تغییرات بنیادین» و آشکار، یعنی تغییرات کیفی، گذر می‌کند. در این روند، تغییرات کیفی نه به‌تدریج، بلکه به‌سرعت و به‌طور ناگهانی روی می‌دهند و به شکل جهشی از یک حالت به حالت دیگر ظاهر می‌شوند. این تغییرات نه بر حسب تصادف، بلکه به‌عنوان نتیجه‌ی طبیعیِ انباشتِ تغییراتِ کمیِ تدریجی و نامحسوس پدید می‌آیند.

بنابراین، روش دیالکتیکی معتقد است که پروسه تکامل را نباید به حرکتی دایره‌وار و تکرار ساده‌ی آن‌چه پیش‌تر روی داده است درک نمود، بلکه باید آن را حرکتی رو به جلو و رو به بالا، گذار از یک حالت کیفی کهنه به یک حالت کیفی جدید، و تکاملی از ساده به پیچیده و از مرتبه‌ای فروتر به مرتبه‌ای فراتر درک نمود.

انگلس می‌گوید:

«طبیعت، آزمون دیالکتیک است. و در مورد علوم طبیعیِ مدرن باید گفت که این علوم، مواد بسیار غنی و روزافزونی را برای این آزمون فراهم آورده‌اند و بدین‌سان اثبات کرده‌اند که در تحلیل نهایی، روند طبیعت، دیالکتیکی است نه متافیزیکی؛ و طبیعت در چرخه‌ای یک‌نواخت و دائماً تکرارشونده حرکت نمی‌کند، بلکه از یک تاریخ واقعی می‌گذرد. ​​در این‌جا باید به‌ویژه از داروین(Darwin) یاد کرد که با اثبات این واقعیت نشان داد که جهان آلیِ کنونی(organic world)، یعنی گیاهان و جانوران و به‌تبع آن انسان، همگی محصولِ روندی تکاملی هستند که میلیون‌ها سال به طول انجامیده است، و ضربه‌ای سختی بر تصور متافیزیکی از طبیعت وارد آورد.» (همان، ص ۲۳.)

انگلس در توصیف تکامل دیالکتیکی به مثابه گذار از تغییرات کمّی به تغییرات کیفی، می‌گوید:

«در فیزیک… هر تغییری، گذارِ از کمیت به کیفیت است که در نتیجه یک تغییر کمی در نوعی از حرکت، چه حرکتی که ذاتیِ یک جسم است و چه حرکتی که به آن منتقل می‌شود. برای نمونه، دمای آب در ابتدا تأثیری بر حالت مایع آن ندارد؛ اما با افزایش یا کاهش دمای آبِ مایع، لحظه‌ای فرا می‌رسد که این حالتِ انسجام دگرگون شده و آب در یک حالت به بخار، و در حالتی دیگر به یخ تبدیل می‌شود…

«برای اینکه یک سیم پلاتینی به درخشش درآید، به حداقل جریان الکتریکیِ مشخصی نیاز است؛ هر فلزی دمای ذوب خاص خود را دارد؛ هر مایعی در فشاری معین، نقطه انجماد و نقطه جوش مشخصی دارد(البته تا آن‌جا که ما با ابزارهای در دست‌رس خود قادر به دستیابی به دماهای مورد نیاز باشیم)؛ و سرانجام، هر گازی دارای یک «نقطه بحرانی» معین است که در آن، با اعمال فشار و سرمایش مناسب، می‌توان آن را به حالت مایع تبدیل کرد… آن‌چه به عنوان «ثابت‌های فیزیک» شناخته می‌شوند (یعنی نقاطی که در آن‌ها یک حالت به حالت دیگر تبدیل می‌شود — استالین)، در بیش‌تر موارد چیزی جز نام‌گذاری برای آن نقاط گرهی نیست؛ نقاطی که در آن‌ها، افزایش یا کاهشِ کمّیِ حرکت، موجب تغییری کیفی در حالت جسمِ مورد نظر می‌شود و در نتیجه، کمیت به کیفیت تبدیل می‌گردد.» (همان، صص ۵۲۷-۵۲۸.)

انگلس با پرداختن به شیمی، چنین ادامه می‌دهد:

«شیمی را می‌توان علم تغییرات کیفی‌ای دانست که که در اجسام، به مثابه‌ی پیامدِ تغییرات در ترکیبِ کمی، رخ می‌دهند. این موضوع را هگل(Hegel) از پیش می‌دانست… برای نمونه اکسیژن را در نظر بگیرید: اگر مولکول به جای دو اتم معمولی شامل سه اتم باشد، اوزون(ozone) به وجود می‌آید، ماده‌ای که از نظر بو و واکنش‌های شیمیایی، کاملاً با اکسیژنِ معمولی متفاوت است. و چه می‌توان گفت درباره‌ی نسبت‌های گوناگونی که اکسیژن با نیتروژن یا گوگرد ترکیب می‌شود و هر یک از آن‌ها ماده‌ای را پدید می‌آورد که از نظر کیفی با تمام مواد دیگر تفاوت دارد!» (همان، ص ۵۲۸.)

سرانجام، انگلس با انتقاد از دورینگ(Dühring)، کسی که هگل(Hegel)  را به خاطر تمام ارزش‌هایش به بادِ انتقاد می‌گرفت، اما در عین‌حال به‌طور پنهانی این تزِ (thesis) مشهورِ را از هگل وام گرفته بود، که گذار از جهانِ فاقدِ ادراک به جهانِ دارای ادراک، و از قلمروِ ماده‌ی غیرآلی به قلمروِ زندگی آلی، جهشی به سوی حالتی جدید است — و می‌گوید:

«این دقیقاً همان «خطِ گرهیِ روابطِ اندازه‌گیری» هگلی است که در آن، در نقاطِ گرهیِ مشخصی، افزایش یا کاهشِ صرفاً کمی منجر به جهشی کیفی می‌شود؛ برای نمونه، در مورد آبی که گرم یا سرد می‌شود، نقاط جوش و انجماد همان گرهی‌ا هستند که در آن‌ها — تحتِ فشارِ عادی — جهش به یک حالتِ مادّیِ جدید رُخ می‌دهد و در نتیجه، کمیت به کیفیت تبدیل می‌شود.» (همان، صص ۴۵-۴۶.)

د) تضادهای ذاتی در طبیعت
برخلاف متافیزیک، دیالکتیک بر این باور است که تضادهای درونی در همه اشیاء و پدیده‌های طبیعت ذاتی هستند؛ زیرا همه آن‌ها دارای جنبه‌های مثبت و منفی، گذشته و آینده، و عناصری در حال زوال و عناصری در حال رشد می‌باشند. هم‌چنین، مبارزه میان این اضداد، یعنی مبارزه میان کهنه و نو، میان آن‌چه رو به زوال است و آن‌چه در حال پیدایش است،  میان آن‌چه ناپدید می‌شود و آن‌چه در حال رشد است، محتوای درونیِ روند تکامل و محتوای درونی تبدیل تغییرات کمّی به تغییرات کیفی را تشکیل می‌دهد.

بنابراین، روش دیالکتیکی بر این باور است که روند تکامل از پست‌تر به عالی‌تر، نه به مثابه شکوفاییِ و گسترش هماهنگِ پدیده‌ها، بلکه به صورت آشکار شدنِ تضادهای ذاتیِ موجود در اشیاء و پدیده‌ها صورت می‌گیرد؛ یعنی به شکل «مبارزه» میان گرایش‌های متضادی که بر پایه همین تضادها عمل می‌کنند.

لنین می‌گوید:

«دیالکتیک، به معنای دقیق کلمه، عبارت است از مطالعه‌ی تضاد در بطنِ خودِ پدیده‌ها.» (لنین، «دفترهای فلسفی»، ص ۲۶۵.)

و در ادامه می‌افزاید:

«تکامل، همان «مبارزه» اضداد است.» (لنین، جلد ۱۳، ص ۳۰۱.)

به‌طور خلاصه، این‌ها ویژگی‌های اصلی روش دیالکتیکی مارکسیستی هستند.

به‌سادگی می‌توان دریافت که تعمیم اصول روش دیالکتیکی به مطالعه‌ی زندگی اجتماعی و تاریخ جامعه، و هم‌چنین به‌کاربستن این اصول در تاریخ جامعه و فعالیت عملی حزب پرولتاریا، تا چه اندازه حائز اهمیت است.

اگر هیچ پدیدهٔ مجزایی در جهان وجود ندارد، و اگر تمام پدیده‌ها به یک‌دیگر پیوسته و وابسته هستند، پس روشن است که هر نظام اجتماعی و هر جنبش اجتماعی در تاریخ را نباید آن‌گونه که مورخان اغلب انجام می‌دهند، از منظر «عدالت ابدی» یا هر تصور از پیش ساخته‌ی دیگری ارزیابی نمود؛ بلکه باید آن‌ها را از منظر شرایطی سنجید که موجب پیدایش آن سیستم یا جنبش اجتماعی شده‌اند و با آن شرایط پیوند دارند.

سیستم برده‌داری در شرایط امروزی، امری بی‌معنی، احمقانه و غیرطبیعی خواهد بود. اما در شرایطِ فروپاشیِ نظام اشتراکیِ اولیه، سیستم برده‌داری پدیده‌ای کاملاً قابل‌درک و طبیعی بود، زیرا که نسبت به نظام اشتراکی اولیه، نوعی پیش‌رفت محسوب می‌شد.

مطالبه‌ی برقراری جمهوری بورژوا ـ دموکراتیک در شرایطی که تزاریسم(tsardom) و جامعه‌ی بورژوایی وجود داشتند ـ برای نمونه، در روسیه‌ی سال ۱۹۰۵ ــ مطالبه‌ای کاملاً قابل‌فهم، مناسب و انقلابی بود؛ زیرا در آن زمان، جمهوری بورژوایی گامی رو به جلو تلقی می‌شد. اما اکنون، در شرایط اتحاد جماهیر شوروی(U.S.S.R)، طرح چنین مطالبه‌ای(یک جمهوریِ بورژوا-دموکراتیک) بی‌معنی و ضدانقلابی خواهد بود؛ زیرا که جمهوری بورژوایی در مقایسه با جمهوری شوروی، گامی به‌عقب به‌شمار می‌آید.

همه چیز به شرایط، زمان و مکان بستگی دارد.

روشن است که بدون چنین رویکرد تاریخی‌ نسبت به پدیده‌های اجتماعی، وجود و تکامل علم تاریخ غیرممکن است؛ زیرا تنها چنین رویکردی است که علم تاریخ را از تبدیل شدن به آشفته‌بازاری از وقایع تصادفی و توده‌ای از مضحک‌ترین اشتباهات، نجات می‌دهد.

علاوه بر این، اگر جهان در حالتی از جنبش و تحولِ دائمی است، و اگر زوالِ کهنه و پیدایشِ نو، قانونی از قوانینِ تکامل به‌شمار می‌رود، پس روشن است که هیچ سیستم اجتماعی «تغییرناپذیر»، هیچ «اصلِ ابدی» در باب مالکیت خصوصی و استثمار، و هیچ «اندیشه‌ی ابدی» درباره‌ی فرمان‌برداری دهقان از زمین‌دار و کارگر از سرمایه‌دار وجود ندارد.

بنابراین، سیستم سرمایه‌داری می‌تواند با سیستم سوسیالیستی جایگزین شود، درست همان‌طور که زمانی سیستم فئودالی جای خود را به سیستم سرمایه‌داری داد.

بنابراین، ما نباید جهت‌گیری خود را بر اساس آن دسته از اقشار و طبقات اجتماعی قرار دهیم که دیگر در حال رشد نیستند، حتی اگر در حال حاضر نیروی حاکم باشند، بلکه باید بر آن اقشار و طبقاتی تکیه کنیم که در حال رشد بوده و آینده‌ای پیش رو دارند، حتی اگر در حال حاضر نیروی حاکم نباشند.

در دهه ۱۸۸۰، در دوران کشمکش میان مارکسیست‌ها و نارودنیک‌ها(Narodniks)، پرولتاریا در روسیه اقلیت ناچیزی از جمعیت را تشکیل می‌داد، در حالی که دهقانان اکثریت قریب به اتفاق جمعیت را تشکیل می‌دادند. اما پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در حال رشد و تکامل بود، حال آن‌که طبقه دهقانان رو به فروپاشی داشت. و درست به این دلیل که پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در حال رشد و تکامل بود، مارکسیست‌ها جهت‌گیری خود را بر پایه پرولتاریا قرار دادند. و اشتباه نکردند؛ زیرا همان‌طور که می‌دانیم، پرولتاریا بعدها از نیرویی ناچیز به یک نیروی درجه‌اول تاریخی و سیاسی تبدیل شد.

بنابراین، برای آن‌که در خط‌مشی سیاسی دچار اشتباه نشویم، باید به‌جای گذشته، به آینده بنگریم.

افزون بر این، اگر گذار تغییرات کمّیِ آهسته به تغییرات کیفیِ سریع و ناگهانی، قانون تکامل باشد، روشن است که انقلاب‌هایی که طبقات تحت ستم به راه می‌اندازند، پدیده‌هایی کاملاً طبیعی و اجتناب‌ناپذیرند.

بنابراین، گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم و رهایی طبقه‌ی کارگر از یوغ سرمایه‌داری را نمی‌توان از راه تغییرات تدریجی و اصلاحات انجام داد؛ بلکه این گذار تنها از طریق تغییر کیفی سیستم سرمایه‌داری، یعنی از طریق انقلاب، امکان‌پذیر است.

درنتیجه، برای آن‌که در خط‌مشی سیاستی دچار اشتباه نشویم، باید انقلابی(revolutionary) باشیم، نه اصلاح‌طلب(reformist)

به‌علاوه، اگر تکامل از راه آشکار شدن تضادهای درونی، از راه برخورد نیروهای متضاد بر پایه‌ی این تضادها و برای غلبه بر آن‌ها صورت می‌گیرد، روشن است که مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا نیز پدیده‌ای کاملاً طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است.

از این رو، ما نباید تناقضات سیستم سرمایه‌داری را بپوشانیم، بلکه باید آن‌ها را آشکار و حل کنیم؛ ما نباید سعی کنیم مبارزه طبقاتی را مهار کنیم، بلکه باید آن را تا رسیدن به نتیجه‌ی نهایی ادامه دهیم.

 بنابراین، برای پرهیز از اشتباه در خطمشی سیاسی، باید سیاست طبقاتی و سازش‌ناپذیرِ پرولتاریایی را در پیش گرفت؛ نه سیاستی اصلاح‌طلبانه که مبتنی بر هماهنگی منافع پرولتاریا و بورژوازی است، و نه سیاستی سازش‌کارانه که معتقد به «رشد» و تبدیل تدریجی سرمایه‌داری به سوسیالیسم است.

این همان روش دیالکتیکی مارکسیستی است که در مورد زندگی اجتماعی و تاریخ جامعه به‌کار گرفته می‌شود.

اما در مورد ماتریالیسم فلسفی مارکسیستی، باید گفت که این دیدگاه اساساً نقطه مقابلِ ایده‌آلیسم فلسفی است.

برگردانده شده از:

Dialectical and Historical Materialism

J. V. Stalin September 1938

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1938/09.htm

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *