مقاله شماره ١٣٩٠ / ٢٣ (٢٩ اسفند)
واژه راهنما: برگردان بخش فرديت و ساختارهاي نيازهاي انسان
پيش گفتار
در گفتگويي كه چندي پيش ميان دوستي و نگارنده گذشت، به نقش تبليغات اقتصادي سرمايه داري و اين نكته مشخص اشاره اي شده بود كه آيا مي توان از الگوي اين تبليغات براي كار تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر بهره گرفت يا خير؟
هدف تبليغات اقتصاديِ ”بازار آزاد“ سوق دادن هر چه بيش تر ”من“ به سوي برآوردن نياز- خواست- هوس هاي كمّي است. در حالي كه هدف روشنگري سياسي- اجتماعي، نشان دادن رابطه نيازهاي كمّي انسان و برآوردن ضروري آن براي تداوم هستي ”من“ (اونتولوژي)، در ارتباط با پاسخ به نيازهاي گونه انساني براي حفظ و بازتوليد حيات (آنتروپولوژي)، مي باشد.
باقي ماندن روشنگري سياسي- اجتماعي در سطح پاسخ به ضرورت تامين نيازهاي كمّي هستي ”من“، براي نمونه در مبارزات سنديكايي، پذيرفتن شيوه عملكرد تبليغات اقتصاديِ نظام سرمايه داري در مبارزه اجتماعي است. هدف پذيرفتن چنين شيوه اي توسط محافل سوسيال دموكرات راست و ”چپ“، تغييرات ”اصلاحي“ در نظام حاكم است. اين محافل خواستار گذار از نظام استثمارگر سرمايه داري نيستند، بلكه ”اصلاح“، ”تعديل“، و … آن را در چهارچوب ”مهندسي اجتماعي“ (پوپر) هدف قرار داده اند. خواست و هدف پوزيتيويستي حفظ ثبات نظام استثمارگر سرمايه داري به اميد ابدي ساختن آن.
تبليغات ماركسيستي- توده اي در مبارزات سنديكايي اما برخلاف سياست سوسيال دموكراسي، در عين مبارزه براي تامين نيازهاي ضروري كمّي كارگران، براي نمونه ارتقاي سطح دستمزد و …، رابطه ميان اين مبارزه با مبارزه براي افشاي سرشت استثمارگرانه سرمايه داري و لزوم گذار از نظام غارتگر به عنوان پيش شرط پايان بخشيدن به «استثمار، تحقير، گرسنگي، بردگي دستمزدي و درماندگي» (ماير، ص ١١٣) كارگران و به طور كلي انسان را هدف قرار مي دهد.
در روزهاي گذشته كه با خواندن اثر بسيار جالب يورگن ماير Jürgen Meier (Neue Impulse Verlag 2011) زمان مي گذراندم، به طور غيرمستقيم براي پرسش فوق پاسخي يافتم. ماير كه به عنوان ”كارشناس تبليغات اقتصادي“ در ”انترمديا“ كار كرده است، در بخشي از اثر خود كه برگردان آن در زير ارايه شده است، به اين پرسش مي پردازد و پاسخ ماركسيستي- توده اي به آن مي دهد. اميد مي رود توان و فرصت ترجمه كامل كتاب ماير وجود داشته باشد كه اثري آموزنده است.
او در اين اثر خود، بسياري از پرسش هاي نظري- اجتماعي را از ديدگاه نگرش پسيكولوژيك طرح مي كند و تا بلنداي نگرش فلسفي- تئوريك ماركسيستي مي شكافد. شيوه اي كه بر بررسي هايش آب و رنگ جستجويي kriminologie جنايي- گونه در روماني ”جنايي“ مي زند.
عنوان كامل كتاب ”پريشاني و گمراهي انديشه“ در روند شناخت خود ”من“ – كمونيسم پيش شرط برپايي فرديت انسان Amokläufe zum Ich – Der Kommunismus als Voraussetzung des Individualismus است.
برگردان واژه Amoklauf به فارسي كه در آن دو لحظه ”جنوني آني و تمايل به جنايت“ نهفته است، با پريشاني و گمراهي انديشه در نگاه نخست، هماهنگ نيست، زيرا در واژه پريشاني و گمراهي دو لحظه جنون آني و تمايل به جنايت الزاماً جايي ندارد.
اما شايد با نگرش از نگاه انديشه زنده ياد احسان طبري در نثر شعرگونه ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ در ”يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (صفحه ١١١ تا ١٢١)، كه در آن واژه «سرگشتگي» را به كار مي برد — «پس از سرگشتگي هاي جانگداز و گمراهي هاي خوفناك» –، كمبود مضمون اين واژه براي بيان «سرگشتگي»هاي انديشه انسان در شناخت از خود-”من“ كه در طول تاريخ با انواع ”جنون“ها و ”آدمكشي“ها همراه بوده است، قابل اغماض باشد.
طبري در نوشتار خود انساني را برمي شمرد كه «با مغزي خواب آلود و روياباف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف — صخره مه آلود و خزه پوشي كه زمين نام دارد، در زير گنبد بي تك و پايان دود آلود سپهر– شد. انساني كه كمّي بهتر از يك بوزينه درك مي كرد، با دستگاه ظريف و بغرنجي كه براي درك آن حتي دانش امروزي ما نارساست، روبرو گرديد. طبيعي است كه خرافه و سفسطه، تعميم هاي عبث، دعاوي دروغ، احكام مجعول، جهان بيني هاي خيالي، كوره راه ها و سرگيجه ها به مثابه حقايق جاويد و ازلي تلقي شد و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا ”حقايق ازلي“ مكشوف او را قبول نداشتند و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا محصول كار انساني نمي توانست ولع و آرزوي همه را سير كند و آنانكه غارت مي كردند، آنان را كه غارت مي شدند، نابود ساختند.
بدينسان انسانيت در نبرد عليه طبيعت رازناك و وحشتناك پيرامون متحد نيز نماند. جامعه بشدت منقسم شد و در آن تضادهاي عميق و مخوف پديد آمد. انسانيت در خود فرو رفت و در حالي كه لگد كوب زلزله ها، طوفان ها، امراض، قحط و غلا، بلاياي مختلف طبيعت و سرانجام مرگ جان شكار بود، به جان هم افتاد.
انسان مي خواست سير و شاد و سالم و ديرزي و همه دان و همه توان باشد، ولي خود را گرسنه و اندوهناگ و بيمار و كوته زيست و نادان و ناتوان يافت. بين آرزوهاي خود و واقعيت ها فاصله مخوفي ديد و او مي بايست اين فاصله را بتدريج، طي نسل ها، با دادن تلفات سنگين، با تحمل زجرهاي رعشه آور، در نبردهاي مغشوش، پس از سرگشتگي هاي جانگداز و گمراهي هاي خوفناك طي كند و طبيعت زمين ما و منظومه ما و كيهان ما را به مقاصد خود و انديشه ها و آرزوهاي خود تابع سازد و از ميهماني ناخوانده، به صاحب واقعي سراي طبيعت بدل گردد. …»
طبري همين مضمون را درباره سرگشتگي هاي انسان در طول تاريخ در شعر ”فرسايش در خزان“، يكي از سروده هاي زندان خود نيز برمي شمرد:
روزگارى گذشت بر ما دراز،
سراسر رمز و راز،
پر نشيب و فراز.
زمين چرخان بود و خورشيد تابان،
زمان در دَوَران ابدى خويش غلتان،
نبات بسامان بود و رودها روان،
بادها همچنان وزان،
بلبلان نغمه خوان،
گلها الؤان
و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.
آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.
قرنها در پى آب تيره گون خضر،
دويديم به سر و به پا.
پياله هاى تهى در دست هامان در گردش بود،
و به صداى سفالينشان دل خوش بوديم.
فضاى سنگين زمان،
جز ناله غمگنامه مان،
جز نعره هاى خوف انگيز جباران،
در خود نداشت
و گُرده هامان،
جز يوغ صاحبان زر نمي شناخت،
و عضلاتمان تجربه كرده بود، سالها تازيانه رنج را،
و معتاد بود.
چشمها غرقه در گودال تشويش بود،
و قلبها در سينه ها ريش ريش.
از پهنه كبود دريا،
جز غرقگى نصيبمان نبود،
و از تابش امواج درخشان و طلائى خورشيد،
جز تيرگىِ چهره هامان.
بسيطِ زمين، در پهنه آرزوهامان تنگ بود.
چشم در آسمان دوختيم،
آتش افسانه هاى شيرين را برافروختيم،
هركول را برافراشتيم،
برگى پشتش را به خاك كشاند.
آشيل را كاشتيم،
نقصان در ريشه داشت.
اسفنديار را روئين ساختيم،
تير زمانش دو چشم، بي امان دوخت.
***
فرياد برآورديم،
رنج هامان را به يادها سپرديم،
چو ابرها در بهار،
گريستيم زار زار.
***
اسپارتاكوس از رم برخاست،
با برده هاى بي شمار،
بهر كارزار.
كاوة آهنين، پرچم چرمين برافراشت،
صف در صف بياراست،
فاعلان زمين را.
***
ليك خدعه در كف جباران بود و زمانشان بكام
و ما را … بهره خون بود.
…
عنوان بخشي از كتاب ماير (صفحه ١١٣ تا ١٢٣) كه برگردان آن اكنون ارايه مي شود، Individualität und Bedürfnisstruktur چنين است: فرديت و ساختار نيازهاي او
فرديت و ساختار نيازهاي انسان
در حالي كه نظريه هايي كه مي كوشند جامعه را از طريق اصلاحات متغيير سازند و يا در آن بهبودي ايجاد كنند، تصور مي كنند مي توانند به هدف خود براي تامين نيازهاي كمّي مردم در چهارچوب شرايط نظام حاكم سرمايه داري دست يابند، نظريه اي كه خواستار سرنگوني سرمايه داري است، مي داند كه تامين نيازهاي كمّي همه انسان ها زماني قابل دسترسي مي باشد كه زمينه استثمار، تحقير، گرسنگي، بردگي و درماندگي انسان برافتد.
نيازهاي كمّي انسان در وحله نخست مبتني بر هستي فرد (اونتولوژي) است. آن ها ريشه در طبيعت وجود- بود ”من“ دارند و بايد توسط فرد تامين گردند، اگر نخواهد بميرد. طبيعت، «آن چه كه بخشي از تن انسان نيست، تن غيرآلي انسان است. انسان وابسته به طبيعت است، به اين معناست: كه طبيعت تن اوست كه با آن بايد در دادوستد مداوم بماند، تا نميرد.» (ماركس- انگلس كليات، جلد ٤٠، ص ٥١٦، از اين به بعد م ت ك، …، …)
معيار براي پاسخ دادن به اين نيازها، كار نيست و چنين هم نيست «كه ”ارزش“ [نيازها، آب، نان] از طريق ”نيازها“ به طور خودكار تعيين مي شود.» (م ا ك، ٣، ٥٢٨) اين طور نيست كه تفاوت «توانايي [كار با] سر و روشنفكرانه»، كمّيت نيازها را به وجود مي آورد و يا اين نكته را توجيه مي كند كه چرا كسي محق بايد باشد تامين نيازهاي بيش تر يا كم تري را حق خود بداند. زيرا «اصلا كوچك ترين تفاوتي ميان معده و نيازهاي بدني [انسان ها] وجود ندارد» كه بتواند تغيير جمله زير: «به هر كس بر پايه توانايي هايش، تا آنجا كه اين بيان به معناي بهره مند شدن در برخوداري از تامين نيازها است، به جمله: به هر كس برپايه نيازش، كه به سخني ديگر تفاوت ها را در عملكرد، در كارهاي متفاوت [افراد] بيان مي كند»، معياري براي تفاوت حق ويژه مالك بودن و بهره مند شدن در برآورد نيازها به دست دهد». (همانجا) ماركس آناني را كه اين واقعيت هستي وجود- بودِ انساني را نفي مي كنند، «سوسياليست هاي ارتجاعي» (همانجا) مي نامد. آگوست ببل (زن و سوسياليسم“، برلين، ١٩٠٠، ص ٣٣٩) و فرانس مونته فرينگ [رئيس اسبق حزب سوسيال دموكرات آلمان] (Zeit-online ٢٠٠٦ر٥ر١٧) را مي توان نمايندگان چنين برداشتي ارزيابي نمود كه گفته اند: «آن كس كه كار نمي كند، نبايد غذا بخورد.»
غريزي بودن (حفظ و بازتوليد) ”من“، ريشه در ضرورت تامين اصلي ترين نيازهاي كمّي انساني دارد. در اين معادله بكلي بي تفاوت است كه كارگر و يا كارمند با حداقل درآمد، مزدي نه چندان بيش تر از كمك اجتماعي ”هارتز چهار“ [حداقل حقوق ماهانه براي بيكاران و مستمندان در آلمان پس از نابودي تقريبا كامل سيستم بيمه هاي اجتماعي توسط دولت سوسيال دموكرات و سبزها — شورودر- فيشر – از سال ٢٠٠٣] براي حداقل زندگي دريافت مي كند. نيازها، نيازهاي انساني، نيازهاي طبيعي هستند. به عبارت ديگر هر انساني داراي چنين نيازهايي است كه بايد برآورده شوند. زماني كه نمايندگان سرمايه داري خواستار تقليل سطح ”هارتز چهار“ مي شوند، از زمينه اجتماعي ديگري نيز برخودار است. زيرا زماني كه اين برداشت به برداشتي در سطح جامعه تبديل گردد كه سيگار و الكل بخشي از نيازهاي كمّي (”هارتز چهار“ي ها) نيست، هدفش تقليل قيمت نيروي كار به مثابه يك كالا است. استدلال صوري سرمايه داري چنين است: اگر دريافت كننده ”هارتز چهار“ مي تواند بدون سيگار و الكل زندگي را بگذراند، آن وقت كارگر شاغل نيز قادر به همين كار است. بر اين پايه در مذاكرات درباره دستمزد، پيچ تقليل آن را بيش تر مي گرداند. آنجا كه نماينده [سوسيال دموكراتِ اصلاح گر] كارگران درك نمي كند كه هدف سرمايه دار در پيش كشيدن سيگار و الكل، حفظ سلامتي كارگر نبوده، بلكه مي خواهد ميان بيكاران و شاغلين به كار شكاف ايجاد كند، تا سطح نيازهاي كمّي هر دو را تقليل دهد، گامي بزرگ براي تبديل آلمان به كشوري با سطح نازل دستمزد در اروپا برداشته است.
مواد خوراكي، گرما، سرپناه مناسب، لباس، بهداشت و سلامتي، زمان خواب و استراحت كافي، امكان حركت و تندرستي بدني و غريزه جنسي جزو نيازهاي كمّي اصلي هستند. آن كس كه از دستيابي به اين نيازهاي طبيعي محروم مي شود، گرايش به خشونت براي دستيابي به آن ها پيدا مي كند. خشونت غريزه طبيعي نيست، بلكه واكنش هاي هيجان زده روحي است كه همانند واكنش هاي ناشي از غرايز طبيعي، در لحظه و مكان مشخص نسبت به شرايط حاكم اجتماعي ايجاد مي شوند. واكنش هاي ناشي از غرايز طبيعي نزد انسان هيچگاه در شكل اوليه بروز نمي كنند، بلكه در پوشش فرهنگي- اجتماعي تظاهر مي كنند. اين نيازهاي اصلي از اين روي كمّي هستند، زيرا بايستي در مقدار كافي برآورده شوند، تا «بدن- من» بتواند بدون دچار شدن به صدمات، به هستي خود ادامه دهد و خود را در ”ما“ بازتوليد كند.
هر انساني نياز به برآوردن نيازهاي كمّي خود، به مقدار متفاوت دارد. اما در جوامع طبقاتي بخش كوچكي از انسان ها كه مي توانند از نظر اقتصادي شرايط زندگي ”ما“ را ديكته كنند، ميليون ها و يا حتي ميلياردها پول در اختيار دارند كه به كمك آن قادر به برآوردن بي كران نيازهاي كمّي خود هستند، در حالي كه بخش هاي بزرگي از انسان ها گرسنگي مي كشند و در فقر و فلاكت به سر مي برند يا دچار ترس هستند كه بزودي فاقد شغل باشند، از يك سو زمان تغيير تقسيم ثروت در مقياس جهاني فرا رسيده است، و از سوي ديگر اين وضع پل دستيابي به شناخت و آگاهي مي باشد كه بايستي ريشه اين ناهنجاري در نظم اقتصادي را يافته و آن را به طور بنيادي دگرگون كرد.
گرچه ضرورت تامين نيازهاي كمّي از موضع هستي فردي، مبتني بر طبيعت «بدني- من» مي باشد، اما چگونگي هستي اجتماعي ”من“ به اين پرسش پاسخ مي دهد كه چه كسي، تامين اين ضرورت را در دست دارد، چگونه، چه زماني و به چه اندازه اي اين تامين ممكن مي گردد. در جامعه ”دموكراتيك“ سرمايه داري تعيين چگونگي تامين نيازها از طريق دستور دولت عملي نمي گردد، بلكه «بازار آزاد» سرنوشت آن را در دست دارد.
از آنجا كه در جامعه سرمايه داري، سرمايه دار، يعني فرد خصوصي، فرد عاديِ ”من“ را تشكيل مي دهد، رابطه ”من“ نسبت به خود، همان طور كه نسبت به فردي بيگانه، نيز بر مبناي وضعيت مالكيتش تعريف مي شود. به اصطلاح پاسخ دادن به نيازهاي ”من“ كه از راه دست يافتن به مالكيت (خانه، خودرو، پاغچه، دوچرخه، زن، شوهر، بچه) حل و فصل مي شود، در واقع منجر به رضايت و خرسندي ”من“ نمي گردد، بلكه، همان طور كه ماركس مي نويسد، منجر به برقراري وضعي مي شود كه ماركس آن را Entwirklichung كه به معناي ارضاء كاذب برپايه تشخيص و شناخت «واقعيت بيگانه» توسط (فرد) ”من“ مي نامد. [در آلماني پيشوند ent داراي مضمون پيچيده اي است. منظور جدا شدن چيزي از چيز اصلي يا از خود، دور شدن از آن و بيگانه شدن نسبت به اصل خود است. در كلمه بيگانه شدن از خود Entferemdung اين مفهوم سهل تر قابل شناخت است]
مبلغان و نظريه پردازان امپرياليسم مي خواهند با ناميدن ”شهروند جامعه مدني“ به عنوان «فرديت آزاد» انسان، اين Entwirklichung واقعي ”منِ“ «خصوصي» را پرده پوشي كرده و از اين طريق ايدئولوژي خود را القا و در جامعه تثبيت كنند.
دست يابي به احساس رضايت و خرسندي را ”من“ تنها زماني مي تواند به دست آورد، كه مبتني بر ارضاء همه احساس هاي انساني خود و به مثابه سوبيكت (فاعل- انسان) زنده، باشد و نه آنكه به بدني تبديل شده باشد كه برپايه مالكيت هايش تعريف گردد (درآمد سالانه، سهام، موقعيت اجتماعي وغيره)، وضعي كه او را نسبت به خودش به مثابه انسان، بيگانه مي سازند. وضع احساسي- روحي ”من“ در مدرسه، يا در محل كار از اين روي كم ارزش به حساب مي آيد كه ناشي از ترس از شناخت اين روابط بيگانه شده است كه ما بايد به عنوان ”من“ در اين جامعه سرمايه داري به آن تن دهيم. زيرا عملكرد دستگاه هاي احساسي ما، كه ما آن را فعاليت روحي خود مي ناميم، شكل ابتدايي شناخت ما از واقعيت وجود- بودِ ”من“ است. از طريق عملكرد روحي (رابطه بي واسطه با انسان ها، چيزها، همچنين انديشيدن، كار خلاق هنري)، ما به قابليت انديشه خود براي شناخت واقعيت عيني، آگاهي مي يابيم، احساس رضايت مندي مي كنيم، رنج مي بريم، خشمگين مي شويم، حيرت زده مي شويم و يا «دنيا را ديگر نمي فهميم». اين احساس ها كه ناشي از عملكرد روحي ماست (ديدن، شنيدن، بوكشيدن، لمس كردن، مزه كردن) منجر به آن چيزي مي شود كه ما آن را دريافت احساس، ادراك مي ناميم. ما كودكان هندي را در كنج سالن هاي كارخانه مشغول رنگ كردن لباس ها مي بينيم و برآشفته مي شويم. ما استثمار انسان ها را بدون واسطه درك مي كنيم و از خود مي پرسيم: چرا وضع بر اين منوال است؟
روند شناخت از جهان بيگانه شده ما، هميشه در سطح احساسي آغاز مي شود. زيرا عملكرد روحي، هميشه عملكردي تجربي است، آن طور كه ماركس مي گويد (م ا ك، ٣، ٥٣٤/٥٣٥). عملكرد روحي تنها انديشيدن و كار هنري نيست، بلكه با عملكرد روحي در زندگي مان نسبت به جهان پيرامون واكنش نشان مي دهيم. «عملكرد تجربي» ما، در جريان كار و يا در زندگي روزانه بر روي عملكرد روحي ما تاثير مي گذارد، همان طور كه عملكرد روحي ما بر تجربه عملي ما تاثير مي گذارد و آن را تغيير مي دهد. برخورد احساسي تنها به معناي رفتاري احساسي داشتن در رابطه عشقي، يعني در جايي كه بسيار چشم گير بروز مي كند، نيست، بلكه علاوه بر آن، براي شناخت ”من“، داراي معنايي بسيار انساني است.
در آموزش تنها بر پايه «شناخت» داده ها، ظاهراً عملكرد احساس نقشي ايفا نمي كند، زيرا در چنين وضعي، آموختن به بيان دوباره فاكت ها، حرف ها، فرمول ها محدود مي شود. آموزش كه تنها به بازتوليد آموخته شده محدود گردد، هدف تغيير جهان را دنبال نمي كند، بلكه هدف آن تنها بازتوليد، يعني حفظ و تثبيت آنچه كه آموخته شده است، مي باشد. اما از آنجا كه عملكرد روحي مي بايستي به طور مداوم چيزهاي جديدي را ماوراي شناخت نظري درباره حقيقت بشناسد، تقويت و قدرتمندي عملكرد روحي ”من“ به طور مداوم خطري را براي هر نظام اجتماعي ايجاد مي كند كه خواستار حفظ وضع تثبيت شده لحظه است.
اينجا و آنجا وقتي كه شاگردان مدرسه دچار «جنون آني مي شوند و هم كلاسي هاي خود را بقتل مي رسانند» «Amoklaufen»، و يا آنقدر مشروبات الكل مي خورند كه دچار بيهوشي مي شوند، نشاني است از پيامد وضع روحي و احساسي ناشي از ياس و فرار از واقعيت مشخص حاكم. در اينجا نيز عملكرد روحي، عملكردي تجربي است كه بر پايه نابودي ”من“ قرار دارد و نه با هدف تغيير جهاني كه تحت شرايط او، ”من“ رنج مي برد. اما از آنجا كه احساس روحي، سرچشمه شناخت احساسي واقعيت عيني تجربه شده توسط سوبيكت ”من“ است، مي تواند اشتباه كند و شناختي نادرست درباره واقعيت نزد ”من“ ايجاد كند. از اين رو بايد برداشت روحي انسان در ابتدا در مورد درستي و يا نادرستي برداشت، از اين طريق مورد بررسي قرار گيرد، كه ”من“ درباره وضع تجربه كرده پرسش هايي را مطرح سازد، درباره علل تحقير، سرشكستگي، توهين و بي توجهي. كار سخت براي فعاليت روشنفكرانه ”من“ زماني آغاز مي شود كه بايد علائم شناخت قواي حسي به درستي ارزيابي شوند، يعني در روند انديشيدن. انديشه بايستي داده هاي دريافت شده توسط قواي حسي را در جاي درست خود قرار دهد. انديشه بايد بتواند از وضع و داده هاي محيط پيرامون، كه از منظر نگاه نظاره كننده ”من“ [و ديگر اندام هاي حسي] به دست آمده اند، به عبارت ديگر از عملكرد روحي ”من“ قادر به انتزاع باشد. و در اين روند، دريافت هاي احساسي- روحي را در جاهاي درست قرار داده و از آن باري ديگر به عملكردي روحي- تجربي باز گشته باشد، تا بتواند، به اين شكل يا آن شكل بر روي جهان پيرامون تاثير گذاشته و آن را تغيير دهد. «چرا نه تنها من، بلكه اغلب انسان ها از درك شرايط حاكم بر جامعه، از نظر روحي رنج مي برند» (توماس ميچر، Logos und Wirklichkeit: 2010, Frankfurt, w 108 )، پرسشي است كه فاصله ضرور را از آنچه كه فرد تجربه كرده است، بوجود مي آورد.
فاصله گرفتن از خود ”من“، از سرنوشت فردي خود، پيش شرط آنست كه ”من“ از موضع نگرش خُرد partikular درگذرد و به مثابه شخصيت مستقل، فرديت يكتا، رشد كند. زيرا تنها در چنين وضعي اصلاً نگاه به كليت هستي انساني و قوانين بيگانه شده حاكم بر آن ممكن مي گردد. كليت چيزي ثابت نيست، بلكه «روابط متنوع و بهم پيوسته (به مثابه زنده بودن) واقعيت است كه در واقع (به مثابه ”موجودي“ زنده) حركتي بي پايان مي باشد. كليت به معناي مجموعه اي با ساختار تغيير يابنده و در حال حركت است. هر تعريفي از كليت كه نظرش خارج ساختن و مرز كشي است، پذيرفتني نيست.» (م ا ك، ٣، ٥٣٣)
”من“ از موضع خُرد- شخصي كه بدنبال يك تجربه احساسي- روحي منفي، دچار غضب، عصبانيت، تجاوزگري، انتقام جويي يا سرخوردگي مي شود، قادر به شناخت گرايش هاي مثبت و منفي در جهان و امكان تاثير بر آن ها نمي باشد. بهرجهت اما احساس روحي، هر چقدر هم غم انگيز باشد، سرچشمه شناخت شخصي فرد است. كسي كه دريافت هاي حسي را از آغاز در جهت ايجاد شدن شناخت درست سوق مي دهد، مي تواند به شناختِ متناسبِ واقعيت دست يابد و به كمك شيوه ديالكتيكي آن را به اجزاي متضاد آن تقسيم كرده و آن ها را درك كند و از آن ها براي عملكرد خود به منظور ترقي بهره جويد.
از اين روي بايد دريافت هاي حسي، احساسات (عملكرد روحي) جاي ويژه اي را در زندگي ما دارا باشد. اين سرچشمه شناخت ماست. ماركس ماترياليسم فويرباخ را از اين روي مورد انتقاد قرار مي دهد، زيرا اين ماترياليسم «واقعيت، دريافت هاي احساسي [ادراكات] را تنها به احساس اشكال ابژكت و يا تنها با نگرش به آن» محدود كرده، و آن را به مثابه «عملكرد ذهن انسان، پراتيك روحي انسان» تشخيص نمي دهد. (م ا ك، ٣، ٥٣٣) هدف ماترياليسم قديمي فويرباخ، محدود به منطق [صوري] بود. اين ماترياليسم «جامعه سرمايه داري» بود. موضع عملكرد روحي در جامعه سرمايه داري، سرچشمه دريافت و شناخت نيست، تا از آن به شناخت كليت واقعيت و عملكرد براي تغيير واقعيت پيش رويم، بلكه وظيفه آن بهبود بخشيدن هدفمند به موقعيت ”من“ در بازار، زندگي و موقعيت ها و روابط عمومي در جامعه مي باشد.
اين ماترياليسم در موضع خُرد- شخصيِ شناخت يك چيز (ابژكت) در دادوستد يا علوم محدود مي ماند. «افراد مورد هدف» براي فروش يك كالا، با دقت همه جانبه تحت مطالعه قرار داده مي شوند تا عادت ها، به عبارت ديگر دريافت هاي احساسي و روحي آن ها تجزيه و تحليل شده، با اين هدف كه بتوانند از آن ها مشترياني بهتر، تاثير پذيرتر براي تبليغات كالا و انواع ديگر شيوه هاي ”ماركتينگ“ ايجاد كنند. ماترياليسم ديالكتيك بر خلاف آن [منطق صوري]، موضع [منطق] «جامعه انساني، و يا انسان اجتماعي شده» است. (م ا ك، ٣، ٥٣٥)
اگر به عملكرد روحي در مدرسه، خانواده يا جامعه كم بها داده شود، انسان از يك سرچشمه پراهميت شناخت محروم مي شود. آنوقت انسان بي رحم، فاسد، فاقد سجاياي انساني گشته و به موجودي چه بسا بسيار هوشمند، ولي عملگرا تبديل مي گردد، كه تا آنجا عليه احساسات خود عمل مي كند كه ديگر قادر به شناخت آن نيز نمي شود. در همين جا گفته شود كه اين احساسات انساني است كه توسط ساينتولوژي، فرقه- مون، آنتروپوزوف ها، بودائيست ها، جادوگران، فاشيست ها، خام خواران، مربيان روابط اجتماعي و غيره، مورد سواستفاده مدبرانه قرار مي گيرند تا احساسات و وضع روحي قربانيان را براي هدف هاي تحميق كننده خود به خدمت گيرند. ساينتولوژيست ها قربانيان خود را با «اوراق تست روحي»، ديگراني با شب هاي آزاد رقص يا با مديتاسيون، يوگا، جلسات نقاشي، شب هاي آواز يا در سمينارهاي مديريتي با «شناخت انعكاسي» به چنگ مي آورند. مبلغ فروش مي آموزد كه چگونه احساسات و وضع روحي مشتري خود را درك كرده و آن را از طريق علائم بدني خود منعكس سازد، تا از اين طريق احساس نزديكي و باورمندي را در مشتري ايجاد كند.
كسي كه مي خواهد كه انسان ها در فرقه هاي غيرعقلايي به ماشين هاي روبات براي دسترسي به اهداف ديگران دگرديسي نكنند، بايستي وضع روحي- احساسي ”من“ را با همه وسائل و امكان هاي در اختيار آنقدر تقويت كند، تا اين وضع روحي در وضعي قرار داشته باشد كه بتواند دريافت درست را به شناخت درست درباره كليت واقعيت هستي ما تبديل سازد.
«انسان همه جوانب موجوديت خود را از راه هاي گوناگوني درك مي كند، يعني به شناخت كلي از خود دست مي يابد. هر كدام از مناسبات انساني با جهان پيرامون، ديدن، شنيدن، بوكشيدن، چشيدن، لمس كردن، فكر كردن، نظاره كردن، احساس كردن، خواستن، عملكرد، عشق ورزيدن، در كوتاه سخن، همه اندام هاي فرديت او، همانند اندام هايي كه در شكل بيروني خود اندام جمعي هستند، در عملكرد تجربي خود در ارتباط با چيزهاي محيط پيرامون و يا در رفتار آن چيزها با اين اندام ها درك مي شود. درك واقعيت انساني، رفتار در برابر چيزها، در مجموع خود به معناي تجربه نمودن واقعيت هستي انسان است.» (م ا ك، ٤٠، ٥٣٩)
اندام هاي حسي ”من“ در روندي جمعي بوجود آمده و تكامل يافته اند. بهبود بخشيدن به اثربخشي آن ها تنها در ارتباط با انسان هاي ديگر عملي مي شود. از آنجا كه ما مي توانيم اندام هاي حسي ”من“ را در جمع رشد داده و تا بالاترين درجات هنرمندانه تعالي ببخشيم، تصاحب و درك خُرد چيزها باعث بيگانه شدن نسبت به ريشه علّي جمعي آن مي شود. كسي كه به اختراع برجسته اي دست مي يابد، از اين روي قادر به چنين خلاقيتي است كه اندام هاي حسي خود را در جمع، كارشناسانه رشد داده است.
ميلياردهايي كه در آمريكا براي اهداف عام المنفعه ميلياردها بخشش مي كنند، قطعا تنها براي صرفه جويي كردن از سهم ماليات خود چنين نمي كنند. آن ها بدون ترديد بيگانه شدن اندام ها و دريافت هاي حسي [ادراكات] خود را لمس مي كنند كه با بيگانه شدن و نه انساني شدن شخصيت شان همراه است. قفس طلايي كه مالكيت خصوصي به دور انسان ايجاد مي كند، هر چقدر هم خوشايند و لوكس باشد، بندي است بر دست و پاي رشد احساسات و روح ”من“. «مالكيت خصوصي ما را آنچنان تحميق و يك سويه نگر كرده است كه مي پنداريم يك چيز زماني به ما تعلق دارد، وقتي كه ما آن را صاحب هستيم، به مثابه سرمايه ما [در حساب بانكي مان] وجود دارد، و يا بلاواسطه در اختيار ماست، خوردن، آشاميدن، بر تن پوشيدن، به سرپناه ما تبديل شدن وغيره، سخن كوتاه، توسط ما مصرف شود. هرچند مالكيت خصوصي همه اين تحقق بخشيدن هاي مالكيت را تنها به عنوان وسايل زندگي تعريف و درك مي كند، هستي اي كه آن ها در خدمت آن قرار دارند، هستي مالكيت خصوصي، كار و بازتوليد سرمايه [و نه ”من“] است. جاي همه احساس هاي بدني و روحي را بيگانگي ساده احساس داشتن، پر كرده است. وجود انساني مي بايستي به اين نقطه فقر مطلق تنزول كرده و محدود شود، تا بتواند شكوهمندي ثروت دروني آن، از درونش زائيده شود.» (م ا ك، ٤٠، ٥٤٠)
”من“ خُرد، قابليت خود را براي دستيابي به تعالي انساني نابود مي كند، زماني كه در بندهاي خُرد كمّي باقي بماند. براي آنكه بتواند كليه نيازهاي كمّي خود را به طور نامحدود تحقق بخشد، خواستار قدرت اقتصادي و سياسي مي شود. هدف آن برقراري سلطه قدرت خود بر روي بازارها، انسان ها، دوستاران، مواد اوليه، زنان، سربازان و همچنين بر احساس و فكر خود است. به مثابه انسان نسبت به خود و ديگران بيگانه مي شود. بر اين پايه است كه در جهان سرمايه داري كه در كليت آن مردسالار است، «پسر جوان در سن بلوغ در برابر مهرباني و نوازش، نياز خود را سركوب مي كند – امري كه توسط مادرش نيز كه چنين ارزش هايي را پذيرفته است، تائيد مي شود. زنان كه در دوران كودكي خود سركوب كردن و مخفي نگه داشتن رابطه هاي مهربانانه و نوازش كننده جسمي را كم تر از پسر جوان تجربه كرده اند، دچار احساس درك نشدن توسط همسر خود مي شوند كه براي او رابطه جنسي با تماس مهربانانه- نوازشگرانه بدني آغاز نمي شود. زماني كه مردي نمي تواند احساس دوست داشتن زن را به مثابه يك موجود انساني به او نشان دهد و برايش قابل لمس و درك سازد، شانس براي خوشبختي محدود است. (Margaret Mitscherlich-Nielson, Due Radigalität des Alters, Frankfurt, 2010: w 96)
او مي خواهد و بايد براي دسترسي به هدف خود كه كمّي است، زيرا هميشه بايد از نوع قابل اندازه گيري، خصوصي و نه اجتماعي باشد، با موفقيت روبرو باشد، به طور مداوم با موفقيت ها و تائيد هاي بيش تري همراه باشد، امكان هاي كمّي او براي دسترسي به تامين نيازهاي كمّي، مورد تحسين و ستايش و غبطه ديگران قرار گيرد، تا از اين طريق كه تنها راهي است كه ”من“ سرمايه دار مآبانه مي تواند به احساس خوشبختي دست يابد، احساس خوشبختي كند. دستيابي به هدف، هميشه با ارزاني شدن احساس خوشبختي به او همراه است. چه مرد و چه زن، زني كه قابليت هاي فرهنگي خود را به عنوان يك زن نمي شناسد. اين خوشبختي را هر دو اما به مثابه ”من“ خُرد partikular احساس مي كنند. اين، يك خوشبختي بيگانه شده است، زيرا در آن نيازهاي كيفي انساني مانند آرامش روحي، عشق، عقلانيت، رفاقت، كمك و حمايت، مهرباني، قابليت ابراز انده، همدردي، همبستگي، بي پاسخ باقي مي ماند و خوشبختي در بند زنجير نيازهاي كمّي گرفتار است. از اين روي نيز خوشبختي ”من“ سرمايه دار مآبانه، خوشبختي نسبي است. همانند انباشت سرمايه، از قانونمندي ويژه خود برخوردار است كه عبارت است آنكه فرد رئيس هيئت مديره، رئيس منتخبين كارگري، كشيش، معلم، كارگر و يا فرد بيكاري مي باشد. تا زماني كه نيرو و انگيزه نظري براي انديشيدن و عملكرد روزانه وابسته به نيازهاي كمّي ”من“ سرمايه دار مآبانه باشد، اين حكم برقرار است: «هر چه بيش تر دارد، بيش تر نيز طلب مي كند. هيچگاه ناله هايش پايان نمي يابند». تا زماني كه ”من“ خود را پايبند اصل مالك بودن و نه آرامش روحي داشتن، بداند، نمي تواند خود را آزاد احساس كند. اين به اين معناست كه اندام هاي حسي او، قابليت او براي عشق ورزيدن و عقلانيت، زير آوار و سلطه نيروهاي بيگانه از او، باقي خواهند ماند.
«از اين روي نفي مالكيت خصوصي تنها راه برقراري آزادي همه احساس ها و قابليت هاي [”من“ است]؛ اما اين نفي از اين روي هم تنها راه برقراري آزادي است، زيرا اين احساس ها و قابليت ها، احساس و قابليت انساني هستند كه در ذهنيت انسان و هم به طور عيني، انساني شده اند. چشم به چشم انساني تبديل شده است، همان طور كه آن چيزي كه به آن نظر افكنده مي شود، به چيزي اجتماعي، انساني، از انسان براي انسان تبديل شده است. از اين روي احساس ها، در عملكرد خود، به نظريه پردازان تبديل مي گردند. رفتارشان با چيز، به خاطر چيز است. اين رفتار اما در اصل، رفتار و عملكردي انساني است با خودش و با انسان هاي ديگر و برعكس. نيازها و پاسخ و اجابت آن ها طبيعت خودخواهانه خود را از اين روي از دست مي دهد كه استفاده كردن، به استفاده كردن انساني تبديل شده است.» (م ا ك، ٤٠، ٥٤٠)
طبيعت ديگر نقش ابژكت [خار و ذليل كه تنها در خدمت ”آدم“، آقاي مخلوقات است، آن طور كه برداشت مذهبي مطرح مي كند] را ايفا نمي كند كه چيزي براي غارت شخصي باشد (استخراج نفت در عمق بزرگ دريا، نيروگاه برق اتمي)، بلكه روند استفاده از آن با توجه به جوانب بسياري از ديدگاه ترقي خواهانهِ گونه انساني و حفظ محيط زيست در همه زمينه ها عملي مي گردد. ساختار نيازها و همچنين قابليت تامين نيازهاي انسان ديگر برپايه ارزش هاي كمّي تعيين نمي شوند، بلكه مبتني بر كيفيت آن هاست. تامين نيروي برق ديگر وابسته به تعداد «چراغ»ها و دستگاه ها تعيين نمي شود كه بايد روشن شوند و خاموش خواهند شد اگر نيروي برق اتمي وجود نداشته باشد، بلكه با توجه به حفظ و هماهنگي رابطه انسان با طبيعت تعيين مي شوند كه ديگر نه براي سوبژكت و نه براي ابژكت، با خطر آغشته بودن با اشعه مرگ بار اتمي همراه است. تعيين كيفيت نيازهاي پاسخگوي احتياجات احساسي- روحي انسان و همچنين ساختارهاي تامين اين نيازهاي انساني، ديگر بر پايه اصل مالكيت قرار ندارند، بلكه بر پايه بودني مبتني بر انسان قرار دارند كه داراي قابليت احساسي- روحي، عشق ورزيدن و عقلانيت است.
از آنجا كه «تن- ”من“»، همان طور كه امري شناخته شده است، احساس موفقيت را با ترشح ”زروتونين“ Serotonin بروز مي دهد، براي آن بكلي بي تفاوت است كه اين ترشح برپايه موفقيتي كمّي براي تامين و پاسخگويي به نيازهاي خُرد و يا مبتني بر تامين نيازهاي كيفي گونه انساني عملي شود. زماني كه من با دوست داشتن همسرم خوشبخت هستم، و او حتي عشق مرا با عشق متقابل پاسخ مي دهد، با احساسي بكلي متفاوت روبرو هستم از آن احساسي كه افرادي تجربه مي كنند كه توانسته اند سطح خريد و فروش خود را در مقياس عظيمي ارتقا داده و يا توانسته اند به عنوان بهترين فرد، شغلي كه تنها در خواب نصيب آدم مي شود، به دست آورند. چنين تجربه اي البته تجربه جديدي نيست. اغلب انسان ها به اين نكته واقف هستند، اما متاسفانه به سادگي فراموش مي كنند، زيرا وضع ”اين طور بودن“ حاكم بر نظام سرمايه داري، به طور روزانه دستيابي به تامين نيازهاي كمّيِ بيش تر و بيش تر را از آن ها مي طلبد. توليد انبوه مراكز عظيم توليدي كه بر پايه آنارشي حاكم بر توليد و توسط يك بازار انتزاعي هدايت مي شود و پس از وقوع حادثه درستي يا نادرستي آن قابل شناخت است كه آيا خودروها، تلويزيون ها، كره، شير بيش تر از نياز توليد شده است، نيروي رانده شدن و توسعه نيازهاي كمّي ”من“- سرمايه دار مآبانه است با هدف عروج به مدارج جديد و بيش تر، كه برپايه تبليغات اقتصادي و خريد قسطي (تركيد بادكنك خانه سازي) بوجود مي آيد.
از آنجا كه هر انساني بايد نيازهاي اوليه ضروري خود را تامين كند تا دچار فلاكت نباشد و يا آن طور كه در كشورهاي بسياري در جهان وجود دارد، نميرد، بايستي خود را به مثابه كالاي نيروي كار به صاحبان و قدرتمندان مراكز توليدي و بازرگاني- خدماتي بفروشد. از ما در اروپا و آمريكاي شمالي مي خواهند كه ما نه تنها به طور مداوم بيش تر مصرف كنيم، بلكه همچنين ما مي بايستي بخواهيم كه براي حفظ و در جريان نگه داشتن اين نظم مبتني بر نيازهاي كمّي، به طور فعال بكوشيم. گفته مي شود كه كسي كه توان خود را به كار مي گيرد، مي تواند زندگي خود را خود سامان دهد. پس منظبط باشد، با جدّ و نوآور باشد، آنوقت قادر خواهد بود به مراتب بالاي شغلي دست يابد. واژه نوآور بودن كه در اغلب مصاحبه ها براي استخدام و در آگهي ها مربوطه پيش مي آيد، مي خواهد بگويد: ما از جستجو كنندگان كار مي خواهيم با پيشنهاد و ايده ها و شيوه هاي جديد كه سطح توليد و مصرف كالاي ما را بالا مي برند و يا حتي با پيشنهاد كالاهاي جديد اختراع كرده، كه گردش نيازهاي كمّي را در جهت ارتقاي سود شركت ما سوق مي دهند و عمل مي كنند، تقاضاي كار كنند.
اين واقعيت اجتماعي، بر آگاهي ما تاثير مي گذارد. اگر ما اجازه دهيم كه اين «ارزش»هاي نظام وارد ذهن ما شوند، آنوقت آن ها را به عنوان نيروهاي طبيعي مسلط بر خود نيز مي پذيريم. اما از آنجا كه آگاهي ما قادر است تفاوت پديده و مضمون را تشخيص داده و درك كند، مي توانيم تشخيص دهيم كه برتري نيازهاي كمّي توسط خود انسان به آن چيزي تبديل شده است كه اكنون در برابر ديدگان ما قرار دارد، پس آگاهي ما نيز مي تواند آن را تغيير دهد.
براي آنكه تامين نيازهاي كيفي هدف زندگي ما گردد، جهت گيري اقتصادي جديدي ضروري است. اصلاحات در سرمايه داري قادر به برطرف ساختن استراتژي كمّي حاكم بر آن نيست كه با انباشت ثروت در يك سو و فقر و فلاكت در طرف ديگر همراه است. پيش شرط برپايي جامعه سوسياليستي، آن طور كه دانشمند كوباي علوم سياسي Dario Machado Rodriguez بيان داشت، ايجاد كردن ذهنيتي همه جانبه نزد انسان است. چنين ذهنيتي تنها زماني مي تواند بوجود آيد كه احساس «ميهن دوستي، همبستگي بين المللي و تربيت ضدامپرياليستي و موضعي انتقادي در برابر مصرف زدگي در سرمايه داري دوران افول» براي انسان قابل درك گردد (UZ, 29.10.2010).
از آنجا كه ”منِ“ ما، بدون تامين نيازهاي كيفي بكلي پژمرده و از كيفيت انساني تهي مي شود، بسياري از انسان ها مي كوشند از اين دايره شيطاني به كمك برتري بخشيدن به نيازهاي كمّي نجات يابند. ”منِ“ ما به كوشش براي فرار از اين دايره شيطاني، اغلب زماني دست مي زند كه مي پندارد، با آزاد ساختن تن خود، مي تواند از جبر مصرف زدگي و بازدهي كشنده، خود را نجات دهد. اين ”من“ حس مي كند كه تحميق نظم اقتصادي در سر- مغز ما آغاز مي شود. گفته مي شود: تندتر، سرموعدتر، سخت نگير، جدّتر، نوآورتر، سالم تر، بازدهي بيش تر!
ديكته بيگانه شده يك بازار انتزاعي را در ذهن خود جاي مي دهيم و زير فشار آن رنج مي بريم. در چنين وضعي است كه اميدواريم با «از كار انداختن سر»، به آرامش دست يابيم. تن ما بايد آرام باشد. از طريق متاسيون، در سونا، در كلوپ زيبايي اندام (فيتنيس)، در باشگاه ورزشي، در رقص يا رابطه جنسي. ما مي خواهيم خود را در ”جلد چرمين“ (احسان طبري) خود محبوس و محدود كنيم. كوشش براي فراري كه مي تواند ساعت هاي دوست داشتني و پراهميتي را به ما ارزاني دارد از اين طريق كه به نيازهاي كيفي خود بيش تر بيانديشيم و درك كنيم كه گرما، عشق، حفظ و مراقبت، خنديدن، صحبت كردن مي توانند خوشبختي بياورند.
در نتيجه در اين زمينه نيز بازاري بوجود آمده است كه در آن پاسخ به نيازهاي كيفي، به كمك پاسخ هاي كمّي داده مي شود. از كوششي اين چناني براي فرار، هميشه دو نكته بيرون مي آيد: يا تنها به كوشش براي فرار محدود مي ماند كه مي پندارد بايستي به طور روزافزون بخش هاي بيش تري از تن را در برگيرد، و يا به كوششي تبديل مي گردد كه موضع انتقادي نسبت به سرمايه داري اتخاذ مي كند كه انسان را به مصرف كننده و مشتري بدل مي سازد كه تنها يك هدف دارد: تامين نيازهاي كمّي!

دیدگاهتان را بنویسید