
در منطق صورى كه پايه گذار آن ارسطو است، ظاهر امر در وضع ايستاى آن ديده و بررسى مى شود، 2 × 2 مساويست با 4. اين نتيجه گيرى عقلايى تنها بر پايه انتزاع فكرى از اجزاى منفرد انجام مى گيرد. امرى كه درستى خود را به ويژه در علوم به اثبات رسانده است.
در منطق ديالكتيكى، منطق صورى نفى نمى شود. برعكس، اين منطق براى شناخت پديده هاى منفرد و مجزا، يعنى براى انعكاسِ ويژگى “خاص“ و در جدايى آن از ديگر لحظاتِ واقعيت، به كار گرفته مى شود. اما برخلاف منطق صورى كه بررسى را در همين سطح پايان يافته مى داند، منطق ديالكتيكى، بهم پيوستگى و پويايى “خاص“ را در ارتباط با لحظات ديگر در كليت واقعيت در نظر مي گيرد و به ويژه حركت و تغيير لحظات را در “عامِ “ در حال شدن، كشف مى كند و بدين ترتيب قانون صورى حاكم در انديشه غيرديالكتيكى را كه تنها مشتركات در تنوع لحظات (خاص ها) در وضع ايستاى آنها را جمع مي زند به قانون ديالكتيكى، يعنى قانون چگونگى تغيير و حركت واقعيت حقيقت ارتقاء مى دهد. قانون ديالكتيكى، چگونگى روند رشد و تغييرات واقعيت را اصل قرار مي دهد.
طبرى به نقل از لنين منطق ديالكتيكي را «منطق مضموني» مي نامد. شناخت كليت حقيقت تنها با اسلوب منطق ديالكتيكى ممكن مى باشد و اين اسلوب قادر است مضمون تاريخى خاص را در هستى، يعنى در واقعيت حقيقت، نشان دهد و از اين طريق ذات و مضمون كل حقيقت را درک و آنرا نمايان سازد.
به كمك منطق ديالكتيكى، درك “خاص“ از انفراد و ظاهر ايستاى خود خارج مى شود و به لحظه اى پويا و در حال شدن در درون جمع تبديل مي گردد، كه از درون آن مضمون كليت پديد مى آيد و درک مى شود و به سطح كيفيت نوين فرامى رويد.

دیدگاهتان را بنویسید