از سال ۱۹۵۰ تا ۲۰۲۳، ایالات متحده در دهها جنگ، کودتا و مداخله مستقیم و غیرمستقیم نظامی در سراسر جهان مشارکت داشته است—از جنگ کره و کودتای ایران در ۱۹۵۳ گرفته تا اشغال افغانستان (۲۰۰۱)، تهاجم به عراق (۲۰۰۳)، و حمایت مستقیم از نسلکشی در فلسطین (۲۰۲۳). این عملیاتها با هدف سرکوب جنبشهای ضدامپریالیستی، تسلط بر منابع طبیعی و حفظ هژمونی ژئوپلیتیک آمریکا انجام شدهاند.
تأمین مالی این پروژههای نظامی عظیم، عمدتاً از طریق چاپ دلار، استقراض خارجی و غارت ساختاری کشورهای در حال توسعه، بهویژه در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، امکانپذیر شد. بهرهگیری از موقعیت دلار بهعنوان ارز مسلط جهانی، به ایالات متحده اجازه داده تا بدون پرداخت بهای واقعی و فوری، هزینههای سنگین جنگی خود را به اقتصاد جهانی منتقل کند. با این حال، احتمال سقوط ارزش دلار در آینده میتواند نهتنها تورم شدید در داخل آمریکا، بلکه بیثباتی اقتصادی در سراسر جهان را رقم بزند.
در چنین ساختاری از سلطه، اتحادیههای کارگری، بهمثابه یکی از مهمترین نهادهای سازمانیابی طبقه کارگر، نقشی دوگانه یافتهاند. از یکسو، آنها تبلور مبارزه برای بهبود شرایط مادی کارگراناند؛ از سوی دیگر، در بستر سرمایهداری انحصاری، بهتدریج دچار وابستگی به دولت شدهاند. برخلاف احزاب سیاسی که ممکن است به ایدئولوژی خاصی متعهد باشند، اتحادیهها تلاش دارند کارگران را صرفنظر از باورهای سیاسیشان، حول منافع اقتصادی مشترک گرد آورند. اما این گشودگی سیاسی حد و مرز دارد.
اتحادیههای کارگری نمیتوانند پذیرای نیروهای فاشیستی و نازی باشند؛ چرا که این نیروها، دشمنان آشکار سازمانیابی مستقلاند و همواره کوشیدهاند کارگران را در چارچوب «اتحادیههای زرد» دولتی و نژادپرستانه منحل کنند.
در روند تمرکز سرمایه و ادغام سرمایه مالی و دولتی، اتحادیهها ناگزیر با بلوکهای عظیم سرمایهای روبهرو شدهاند؛ این امر، میل به نزدیکی با دولت را در درون بوروکراسی اتحادیهای تقویت کرده است—میل به کسب سهمی از رانت امپریالیستی، به بهای فاصلهگیری از سیاستهای ضدسیستمی. نتیجه آنکه، اتحادیهها در شرایط عادی، و بهویژه در دوران جنگ، عمدتاً به تثبیت نظم موجود کمک کردهاند، نه به برهمزدن آن.
بنابراین، بازسازی اتحادیهها بهعنوان ابزار واقعی مقاومت طبقاتی، نیازمند شکستن این وابستگی و بازگشت به سیاستی رادیکال، مستقل و ضدامپریالیستی است.

دیدگاهتان را بنویسید