- یادنامه اسماعیل ناصری

مینو همیلی
سال ۱۳۳۰ در روستای گزگزاره، بین سنندج و دهگلان، کودکی به دنیا آمد که شاید هیچکس نمیدانست زندگی کوتاه و پرحادثهاش روزی به روایتی چنین پررنج و شگفتانگیز تبدیل خواهد شد. نامش اسماعیل ناصری بود. کودکی که از همان سالهای نخست، زندگی را نه از پنجره آرام یک خانه، بلکه از پشت دیوار ترس و خشونت شناخت.
پس از جدایی پدر و مادرش، مادر به سنندج رفت و اسماعیل نزد پدر ماند. پدرش مردی بسیار عصبی و خشن بود و خشونت در آن خانه چیزی دور از انتظار نبود. به گفته کسانی که او را میشناختند، دست سنگینی داشت و حتی همسر دوم خود را به همراه دختر نوزادش کشته بود. برای اسماعیل، خانهای که باید نخستین پناهگاه یک کودک باشد، به جایی تبدیل شده بود که در آن باید مراقب خشم پدر میبود و از تهدیدهای او میترسید.
اما در همان سالهای کودکی، چیزی در وجود اسماعیل شکل گرفت که بعدها بارها در زندگیاش خود را نشان داد. او خیلی زود فهمید که نمیخواهد تسلیم زور شود.
پدرش او را مرید شیخ عباس کرده بود و اجازه نمیداد موهایش را کوتاه کند. اسماعیل هفت یا هشت ساله بود که یک روز برخلاف خواست پدر موهایش را کوتاه کرد. شاید برای کسی که این داستان را سالها بعد میشنود، کوتاه کردن موی یک کودک اتفاق بزرگی نباشد. اما برای اسماعیل، در آن خانه و در برابر آن پدر، این کار یک سرپیچی ساده نبود. نخستین ایستادن او بود، نخستین بار که خواست خودش درباره خودش تصمیم بگیرد.
پدر او را تهدید به مرگ کرد و اسماعیل از روستا گریخت. کودکی که باید بازی میکرد و در کوچههای روستا بزرگ میشد، راه فرار در پیش گرفت و حدود بیست سال به گزگزاره بازنگشت.
به کردستان عراق رفت و از همان کودکی به کارگری مشغول شد. زندگی در غربت و کار سخت، کودکی او را خیلی زود به پایان رساند. در نوجوانی جذب حزب شیوعی عراق، حزب توده، شد و بعدها به پیشمرگان این حزب پیوست. هنوز جوانیاش آغاز نشده بود که زندگی، او را وارد دنیایی از سیاست، مبارزه و خطر کرده بود.
از تاریخ دقیق بازگشت اسماعیل به ایران اطلاع دقیقی در دست نیست، اما میدانیم که در سال ۱۳۴۹ در خانه مادرش، پشت سالن ورزشی تختی سنندج، زندگی میکرد. در میان دوستان و آشنایانش به «چغر» معروف بود، واژهای که برای آدمی سفت و سخت و محکم به کار میرفت. شاید آن زمان این نام فقط یک لقب دوستانه بود، اما بعدها هرکس زندگی او را میشنود، میتواند بفهمد چرا چنین نامی برایش انتخاب شده بود.
شبی که خانه مادر محاصره شد
گفته میشود اسماعیل ناصری در گروهی عضویت داشته که قصد داشتند در جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی دست به «خرابکاری» بزنند. یکی دو نفر از اعضای گروه دستگیر شدند و در زیر شکنجه اقرار کردند و نام اسماعیل نیز به میان آمد. ساواک سنندج دستور دستگیری او را به مراکز نظامی شهرها و روستاهای کردستان ابلاغ کرد. چند نفر از دوستان دوران کودکی اسماعیل بعدها تعریف
- کردند که مأموران ساواک آنها را تهدید کرده بودند اگر اسماعیل به روستای خود یا روستاهای اطراف برود و آنها خبر ندهند، خودشان گرفتار خواهند شد.
سال ۱۳۵۰، مأموران ساواک خانه مادر اسماعیل را محاصره کردند.
اسماعیل متوجه محاصره شد. میدانست مأمورانی که بیرون خانه هستند برای دستگیری او آمدهاند و میدانست اگر به دست آنها بیفتد، چه سرنوشتی ممکن است در انتظارش باشد. مسلح به یک کلت کمری بود، اما اسلحه به تنهایی راه نجاتی برایش باز نمیکرد. باید راهی برای بیرون رفتن پیدا میکرد.
راهی که انتخاب کرد، راه معمولی نبود. او خود را به قنات بزرگ زیرآبی مسجد رشید قلعهبیگی رساند و وارد مسیر آب شد. از آنجا، در تاریکی درآب سرد شنا کرد و خود را به سمت گریاشان رساند.
تصور آن لحظه آسان نیست. پشت سرش خانهای بود که مأموران ساواک محاصره کرده بودند و پیش رویش تاریکی و آب. معلوم نبود این مسیر به کجا میرسد، معلوم نبود چند متر باید شنا کند و معلوم نبود آیا اصلاً از آن سوی آب زنده بیرون خواهد آمد یا نه. اما اسماعیل راهی جز رفتن نداشت.
در آن تاریکی، هر حرکت دست و پا میتوانست فاصله میان مرگ و زندگی باشد. او شنا کرد و رفت تا سرانجام توانست از محاصره بیرون برود.
اسماعیل پیش از آن نیز از ترس گریخته بود. یک بار در کودکی از خانه پدر فرار کرده بود و سالها دور مانده بود. اما این بار دیگر کودکی نبود که از خانهای خشن میگریخت. مرد جوانی بود که یک دستگاه امنیتی قدرتمند در پی او بود و برای نجات جانش باید از دل آبهای زیرزمینی میگذشت.
او تسلیم نشد.
شاید برای شناختن اسماعیل، همین صحنه به تنهایی کافی باشد. شجاعت همیشه در میدان جنگ اتفاق نمیافتد. گاهی شجاعت در تاریکی یک چاه، در سرمای آب و در لحظهای رخ میدهد که انسان نمیداند قدم بعدی او را به زندگی میرساند یا مرگ.
سفرهای که به زندان ختم شد
اما این فرار پایان ماجرا نبود.
مدتی بعد، کدخدای روستای هانیس که از آشنایان دایی اسماعیل، میرزا، بود او را به شام دعوت کرد. چند نفر دیگر نیز در آن مهمانی حضور داشتند. اسماعیل سر سفره نشست و سرگرم شد. در همان زمان، به مأموران ساواک خبر داده شد.
مأموران با چند خودرو به روستای هانیس رفتند و اسماعیل را دستگیر کردند.
گاهی زندگی انسان در یک لحظه عوض میشود. شاید اسماعیل وقتی سر آن سفره نشست، نمیدانست این آخرین شبی است که آزاد خواهد بود. شاید به آدمهایی که دور سفره نشسته بودند اعتماد داشت. اما چندی بعد، راهش به زندان افتاد.
پس از چند روز به زندان کرمانشاه منتقل شد و سپس او را به زندان بیجار فرستادند. یک سال در بیجار حبس کشید و بعد به زندان اوین و سپس زندان قصر منتقل شد.
در سال ۱۳۵۵، اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصر بود. بندی که در آن زمان محکومان پنج سال به بالا نگهداری میشدند. صفرخان قهرمانی، عزیز یوسفی، علی خاوری، یوسف اردلان و دیگر زندانیان سیاسی نیز در همان بند بودند.
گفته میشود حکم اسماعیل حبس ابد بوده است.
- اما برای شناختن مردی که سالهای جوانیاش را پشت میلههای زندان گذراند، شاید بهتر باشد صدای کسی را بشنویم که با او در همان بند زندگی کرده بود.
روایت یوسف اردلان
یوسف اردلان، که پیش از انتقال خود به زندان اوین حدود شش یا هفت ماه با اسماعیل ناصری همبند بود، درباره او چنین روایت میکند:
«سال ۱۳۵۵ من با اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصر همبند بودم و با او رفاقت نزدیکی داشتم. هرچند در زندان خیلی به هم نزدیک بودیم، ولی رسم زندان این است که نه میشود سؤال زیادی از زندگی خصوصی افراد کرد و نه راجع به موارد اتهام پرسید. به هر حال مدت شش یا هفت ماه که در بند شش بودم رفاقت نزدیکی داشتیم و سال ۱۳۵۶ مرا به زندان اوین منتقل کردند.
اینکه تأکید میکنم رفاقت نزدیک داشتیم این است که با انتقادات من به حزب توده موافق شده بود. ولی بعد از آن جذب عزیز یوسفی شده بود.
همزمان با آزادی زندانیان سیاسی، اسماعیل ناصری هم آزاد شد و در بازگشتش به سنندج، خودم به استقبالش جلو زندان قصر رفتم و با او به میتینگ جلوی سالن تختی آمدیم. در آنجا او از همه، بهخصوص از حزب توده، قدردانی کرد و چون فضای سنندج همان موقع هم در نقد حزب توده بود، اسماعیل ناصری مقداری به حاشیه رانده شد و من دیگر او را ندیدم، چون بیشتر در تهران بودم.
میتوانم بگویم که اسماعیل ناصری مردی عاطفی و شدیداً خود را چپ و مارکسیست لنینیست میدانست. سطح سواد اسماعیل ناصری را کسی نمیداند، اما او یا در مدرسه و یا در مدت پیشمرگایتی باسواد شده بود.»
این روایت یوسف اردلان، اسماعیل را از یک نام سیاسی دور میکند و او را به یک انسان نزدیکتر نشان میدهد. مردی که رفاقت برایش اهمیت داشت، درباره سیاست فکر میکرد و موضعش در طول زندگی تغییر کرده بود. مردی عاطفی که سالهای جوانیاش را در زندان گذراند و با این حال، بعد از آزادی هنوز شور و انرژی حضور در میان مردم را داشت.
روزهای انقلاب و دفاع از سنندج
اسماعیل پس از آزادی از زندان شاه به سنندج بازگشت. در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین ۱۳۵۸، از فرماندهان نظامی سازمان چریکهای فدایی خلق و از مدافعان شهر سنندج بود.
شاید فاصله میان آن کودک فراری گزگزاره تا مردی که حالا در روزهای پرآشوب انقلاب در دفاع از شهرش ایستاده بود، به اندازه تمام سالهایی باشد که پشت سر گذاشته بود. کودکی که زمانی برای نجات جان خود از روستا گریخته بود، حالا در برابر خطر ایستاده بود.
اما یکی از مهمترین روایتهای زندگی او، نه از جنگ و نه از زندان، بلکه از مواجهه دوبارهاش با کسی است که او را به ساواک تحویل داده بود.
«من همان هستم»
- پس از آزادی از زندان، به گوش اسماعیل رسید که مردی که سالها پیش در روستای هانیس او را به شام دعوت کرده و به ساواک خبر داده بود، از ترس انتقام او خواب و خوراک ندارد.
اسماعیل به هانیس رفت و به خانه همان مرد رسید. سالها گذشته بود و چهره اسماعیل تغییر کرده بود. مرد او را نشناخت.
اسماعیل از او خواست اجازه دهد ناهار مهمانش باشد. مرد هم او را به داخل خانه برد و سر سفره نشاند.
بعد اسماعیل پرسید: «منو میشناسی؟»
مرد گفت: «نه.»
اسماعیل خودش را معرفی کرد و گفت همان کسی است که سالها پیش با دوستانش سر همین سفره او را غافلگیر کرده و تحویل ساواک دادهاند. بعد گفت شنیده است که مرد از ترس انتقام او خواب و خوراک ندارد.
و سپس جملهای گفت که شاید یکی از ماندگارترین بخشهای زندگی او باشد:
«تو نفهمی کردی، اما من مثل تو نیستم. خیالت راحت باشد، هیچ کاری با تو ندارم. بشین زندگیت را بکن.»
اسماعیل میتوانست انتقام بگیرد. سالها زندان و رنج پشت سرش بود و کسی که باعث دستگیریاش شده بود، حالا در برابر او نشسته بود. اما اسماعیل تصمیم گرفت انتقام نگیرد.
این بخش از زندگی او را شاید نتوان با واژههای بزرگ توضیح داد. گاهی یک انسان را نه فقط از آنچه در برابر دشمن انجام میدهد، بلکه از کاری که وقتی قدرت انتقام دارد انجام نمیدهد، میتوان شناخت.
بروسکه
سال ۱۳۵۸، اسماعیل و مادرش از خانه پشت سالن تختی به خانهای اجارهای در محله قطارچیان رفتند. خانه قدیمی بود و اتاقهای زیادی داشت و چند خانواده در آن زندگی میکردند. یکی از مستأجران، دختر دایی مطلقه اسماعیل بود.
اسماعیل با دختر داییاش ازدواج کرد و همراه او به تهران رفت.
سال ۱۳۶۰ دخترشان بروسکه به دنیا آمد.
اما این خوشی زیاد دوام نیاورد. بروسکه پس از یکی دو سال از دنیا رفت و از علت مرگ او اطلاع دقیقی در دست نیست.
زندگی اسماعیل در آن سالها پر از فقدان بود. کودکی را از دست داده بود که برای آمدنش به دنیا امید بسته بودند. هنوز زخمی بسته نشده بود که زندگی بار دیگری از مبارزه را پیش پای او گذاشت.
پیوستن به حزب دموکرات کردستان ایران
پس از انشعاب سازمان چریکهای فدایی خلق، اسماعیل ناصری به همراه زندهیاد عبو کریمی، که او نیز از چریکهای فدایی بود، به حزب دموکرات کردستان ایران پیوست.
به گفته مردم منطقه دهگلان، اسماعیل بسیار مردمدوست بود. او چند بار با حسن سرسفید، یکی از فرماندهان نظامی حزب دموکرات، بر سر رفتار نیروهای حسن سرسفید با مردم درگیری لفظی پیدا کرد.
این اختلافها مانع احترام متقابل میان آنها نشد. حسن سرسفید از اسماعیل حرفشنوی داشت و احترام خاصی برایش قائل بود. به مرور، میان آن دو دوستی عمیقی شکل گرفت.
- این بخش از زندگی اسماعیل اهمیت دارد، چون نشان میدهد برای او مبارزه فقط در برابر دشمن مسلح معنا نداشت. رفتار با مردم نیز برایش مهم بود. او نمیتوانست به نام مبارزه، رنج مردم را نادیده بگیرد.
پاییز ۱۳۶۳
پاییز سال ۱۳۶۳، اسماعیل ناصری به همراه شش همرزمش در منطقه حسینآباد دیواندره، روستای کلهچرمو، در منطقهای مسطح قرار داشتند. جایی که برای هفت نفر سنگر امنی وجود نداشت.
نیروهای سپاه پاسداران از بالای کوه و از فاصله دور، با تیربار سنگین کالیبر ۵۰، دوشکا، آنها را زیر آتش گرفتند.
هفت نفر در زمینی مسطح، در برابر آتشی سنگین قرار گرفته بودند.
درگیری آغاز شد.
پنج نفر از همرزمان اسماعیل جان باختند. یکی دیگر از همرزمان با شلیک گلوله به خود پایان داد.
اسماعیل نیز در همان درگیری کشته شد. به گفته شاهدان و مردم منطقه، او با منفجر کردن نارنجک جان باخت. شدت انفجار به اندازهای بود که چیزی از صورتش باقی نمانده بود.
مردی که یک بار از محاصره ساواک در خانه مادرش گریخته بود، سالها زندان را پشت سر گذاشته بود و بارها با خطر روبهرو شده بود، این بار در میان کوههای کردستان و در یک نبرد نابرابر جان باخت.
او در محاصره بود.
اما تسلیم نشد.
فاطمه، بعد از اسماعیل
هنگام جان باختن اسماعیل، همسرش فاطمه براخانی باردار بود.
فاطمه در تهران، در بیمارستان خمینی، به تنهایی و با سزارین زایمان کرد. کودکی که در وجودش بود، پدرش را هرگز نمیدید. اسماعیل دیگر نبود تا صدای نخستین گریه فرزندش را بشنود، او را در آغوش بگیرد یا حتی نامش را بر زبان بیاورد.
پسری به دنیا آمد. نامش را سیروان گذاشتند.
سیروان زنده ماند و فاطمه ماند با کودکی که حالا تمام زندگی او بود.
فاطمه پس از مدتی به کردستان برگشت و در دهگلان با قالیبافی و خیاطی زندگی خودش و پسرش را میگذراند. دنیای کودکی فاطمه نیز با سختی گذشته بود. در روستا، در زیرزمینهای نمناک و پر از دود سیگار قالیبافی کرده بود و حالا همان دستها باید زندگی یک مادر و فرزند را میچرخاند.
شش سال بعد، در محله نبوت سنندج، خانهای بسیار کوچک خرید.
خانه محقر فاطمه سقفی چوبی داشت و عقربها آن را محاصره کرده بودند. هر بار برای گرفتن مجوز تعویض سقف به شهرداری میرفت، موافقت نمیکردند. سرانجام یک روز فاطمه شیشهای پر از عقرب را روی میز شهردار گذاشت.
شهردار با دیدن شیشه جا خورد. گفت از نظر او برای تعویض سقف مشکلی وجود ندارد، اما شورای محل نیز باید درخواست را تأیید کند.
شورای محل، از ترس نیروهای حکومتی، جرأت نمیکرد درخواست زنی را که همسر اسماعیل ناصری بود تأیید کند.
- سرانجام یکی از افراد پولدار هیئت امنای مسجد نبوت دلش به رحم آمد و درخواست تعویض سقف را مهر کرد.
فاطمه برای داشتن سقفی امن بالای سر فرزندش هم مجبور بود بجنگد.
این شاید سادهترین شکل زندگی باشد. نه سنگر و اسلحهای در میان است و نه شعار و پرچمی. فقط زنی است که میخواهد وقتی شب میشود، سقف خانهاش روی سر خودش و بچهاش نریزد و عقربی از بالای سرشان پایین نیاید.
فاطمه با وجود بیماری و ضعف جسمانی به خیاطی و قالیبافی ادامه داد. آنقدر کار کرد تا اینکه در چهلسالگی، بر اثر بیماری ریه از دنیا رفت.
سیروان
سیروان، تنها فرزند اسماعیل و فاطمه، هنگام مرگ مادرش دانشآموز کلاس اول راهنمایی بود.
پدرش را پیش از آن از دست داده بود. حالا مادرش هم دیگر نبود.
کودکی که هنوز باید کسی دستش را میگرفت، باید یاد میگرفت بدون پدر و مادر زندگی کند.
به حکم دادگستری سنندج، سیروان سر از خوابگاه بهزیستی درآورد و در آنجا بزرگ شد.
شاید برای سیروان، داستان پدرش سالها فقط بخشی از گذشتهای بوده که دیگران دربارهاش حرف میزدند. پدری که پیش از تولد او کشته شده بود و مادری که تا زمانی که توان داشت برای او کار کرده بود و بعد خودش از دنیا رفته بود.
پشت تمام روایتهای مربوط به اسماعیل، یک کودک هم وجود دارد که باید به یاد آورده شود.
کودکی که سهمش از زندگی، خیلی زودتر از معمول، فقدان بود.
زندگیهایی که نباید فراموش شوند
بعضی زندگیها آنقدر پرحادثهاند که وقتی روایتشان را میشنوی، نخستین واکنش این است که بگویی مگر میشود همه اینها برای یک انسان اتفاق افتاده باشد؟
آنچه درباره او نوشتهام، بر اساس روایت دوستان، همبندان، همرزمان و کسانی است که او و خانوادهاش را میشناختند. طبیعی است که در چنین روایتهایی، بعضی جزئیات نیازمند تحقیق بیشتر باشند. به همین دلیل، هرجا که اطلاعات قطعی در دست نبوده، تلاش کردهام روایت را با همان احتیاط نقل کنم.
اما یک چیز برای من روشن است. حتی اگر روزی جزئیات بیشتری از زندگی اسماعیل پیدا شود، اصل داستان تغییر نخواهد کرد. شاید ارزش یادنامه فقط در زنده نگه داشتن نام یک انسان نباشد. گاهی یادنامه نوشته میشود تا به کسی که سالهاست با فقدان زندگی میکند، بگوید زندگی پدر و مادرش فراموش نشده است.
کاش دوستان سیروان این نوشته را بخوانند و به دست او برسانند. شاید روزی بخواند و بداند کسانی هستند که او را نمیشناسند، اما درد کودکیاش را شنیدهاند و نخواستهاند آن درد در سکوت گم شود.
نام و یاد اسماعیل ناصری گرامی باد.
یاد فاطمه براخانی نیز گرامی باد، زنی که پس از مرگ اسماعیل بار زندگی را به تنهایی بر دوش کشید و یاد سیروان، کودکی که قربانی این داستان شد، نیز در این روایت باقی خواهد ماند. شاید همین که امروز نام پدرش دوباره زنده میشود، گامی کوچک باشد برای اینکه آن کودک بداند پدرش فراموش نشده است


دیدگاهتان را بنویسید