برگردان: آمادور نویدی
(بخش سوم و پایانی)
سوسیالیسم پرولتری
اکنون که با آموزش نظری مارکس، هم با روش(method) و هم با تئوری(theory) وی آشنا شدهایم، چه نتایج عملی باید از این دکترین بگیریم؟
چه رابطهای بین ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) و سوسیالیسم پرولتری (proletarian socialism) وجود دارد؟
روش دیالکتیکی تأیید میکند که تنها آن طبقهای میتواند تا پایان نقشی مترقی ایفا کند که هر روز رشد میکند، همواره به پیش میرود و بیوقفه برای آیندهای بهتر مبارزه میکند؛ تنها چنین طبقهای است که میتواند یوغ بردگی را درهم بشکند. ما میبینیم تنها طبقهای که بهطور پیوسته در حال رشد است، همیشه به جلو حرکت میکند و برای آینده میجنگد، پرولتاریای شهری و روستایی است. بنابراین، ما باید در خدمت پرولتاریا باشیم و امید خود را به آن ببندیم.
این اولین نتیجه عملی است که از دکترین تئوری مارکس میتوان گرفت.
اما خدمت کردن داریم تا خدمت کردن. برنشتاین(Bernstein) نیز وقتی که پرولتاریا(proletariat) را ترغیب میکند تا سوسیالیسم را فراموش کند، به رغم خود به پرولتاریا «خدمت» میکند. کروپوتکین (Kropotkin) نیز وقتی «سوسیالیسم» اشتراکی را به پرولتاریای پراکنده و فاقد پایه صنعتی گسترده ارائه میدهد، به خیالش به پرولتاریا «خدمت» میکند. ولی کارل مارکس(Karl Marx) زمانی به پرولتاریا خدمت میکند که آن را به سوسیالیسم پرولتری فرا میخواند، سوسیالیسمی که بر پایه گسترده صنعت بزرگ مدرن استوار باشد.
برای آنکه فعالیت ما واقعاً به نفع پرولتاریا باشد، چه باید بکنیم؟ چگونه باید به پرولتاریا خدمت کنیم؟
تئوری ماتریالیستی تأکید میکند که یک آرمان معین تنها در صورتی میتواند در خدمت مستقیم پرولتاریا باشد که با روند توسعه اقتصادی کشور مغایرت نداشته باشد، و کاملاً پاسخگوی الزامات آن روند باشد.
توسعه اقتصادی سیستم سرمایهداری(capitalist) نشان میدهد که تولید امروزی خصلتی اجتماعی دارد، و همین خصلت اجتماعی تولید، نفی بنیادی مالکیت سرمایهداری موجود است؛ در نتیجه، وظیفه اصلی ما کمک به لغو مالکیت سرمایهداری و برقراری مالکیت سوسیالیستی است. و این بدان معناست که دکترین برنشتاین، که اصرار دارد سوسیالیسم فراموش شود، اساساً با الزامات توسعه اقتصادی در تضاد است – و بنابراین این دکترین به زیان پرولتاریاست.
علاوه بر این، توسعه اقتصادی سیستم سرمایهداری نشان میدهد که تولید امروزی روز به روز در حال گسترش است؛ تولید در محدوده شهرها و استانهای منفرد محدود نمیشود، بلکه دائماً از این محدودهها فراتر میرود و کُل قلمرو کشور را در بر میگیرد – در نتیجه، ما باید از گسترش تولید استقبال کنیم و آن را بهعنوان اساس سوسیالیسم آینده نه فقط در شهرها و جوامع جداگانه، بلکه کُل قلمرو غیرقابل تقسیم کشور بدانیم که البته در آینده، بیش از پیش گسترش خواهد یافت. و این بدان معناست که دکترین مورد حمایت کروپوتکین، که سوسیالیسم آینده را در محدوده شهرها و جوامع جداگانه محدود میکند، مغایر با منافع گسترش قدرتمند تولید – و به زیان پرولتاریاست.
مبارزه جهت یک زندگی سوسیالیستی گسترده بهعنوان هدف اصلی – این همان شیوهای است که باید به پرولتاریا خدمت کنیم.
این دومین نتیجه عملی است که از دکترین تئوریک مارکس گرفته میشود.
واضح است که سوسیالیسم پرولتری نتیجه منطقی ماتریالیسم دیالکتیکی است.
سوسیالیسم پرولتری چیست؟
اما چرا محصول کار پرولتاریا را سرمایهداران تصاحب میکنند و نه خود پرولتاریا؟
چرا سرمایهداران پرولتاریا را استثمار میکنند، و نه برعکس؟
سیستم فعلی سیستمی سرمایهداری است. این بدان معناست که جهان به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شده است، اردوی اقلیت کوچکی از سرمایهداران، و اردوی اکثریت عظیم جامعه – یعنی پرولتاریا. پرولترها شب و روز کار میکنند، با این وجود فقیر باقی میمانند. سرمایهداران کار نمیکنند، با این وجود ثروتمند هستند. این اتفاق نمیافتد چونکه پرولترها کمهوش و سرمایهداران نابغه هستند، بلکه به این دلیل رخ میدهد که سرمایهداران ثمره کار پرولترها را تصاحب میکنند، زیرا سرمایهدارها پرولترها را استثمار میکنند.
چرا ثمره کار پرولترها توسط سرمایهداران تصاحب میشود و نه توسط پرولترها؟ چرا سرمایهداران پرولترها را استثمار میکنند و نه برعکس؟
زیرا سیستم سرمایهداری(capitalist system) بر تولید کالایی استوار است: در اینجا همه چیز شکل کالا را به خود میگیرد، در همه جا اصل خرید و فروش حاکم است. در اینجا شما نهتنها میتوانید اقلام مصرفی و مواد غذایی، بلکه نیروی کار انسانها، خون و وجدان آنها را نیز بخرید. سرمایهدارها(capitalists) همه این واقعیت را میدانند و نیروی کار پرولترها را میخرند، یعنی آنها را استخدام میکنند. این بدان معناست که سرمایهدارها مالک نیروی کاری میشوند که میخرند. در مقابل، پرولترها حق خود را بر نیروی کاری که فروختهاند از دست میدهند. بهعبارت دیگر، آنچه این نیروی کار تولید میکند دیگر متعلق به پرولتاریا نیست، بلکه فقط متعلق به سرمایهدارهاست و به جیب آنها سرازیر میشود. ممکن است نیروی کاری که شما فروختهاید، در طول یکروز کالاهایی به ارزش ۱۰۰ روبل تولید کند؛ اما آن کالاها دیگر متعلق به شما نیستند. این تنها سرمایهدار است که درباره آنها تصمیم میگیرد و مالک آنهاست – سهم شما فقط دستمزد روزانهای است که دریافت میکنید، دستمزدی که اگر بسیار با صرفهجویی زندگی کنید، شاید تنها برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگیتان کفایت کند.
به طور خلاصه: سرمایهدارها نیروی کار پرولترها را میخرند، و پرولترها را استخدام میکنند، و دقیقاً به همین دلیل است که سرمایهدارها ثمره کار پرولترها را تصاحب میکنند، دقیقاً به همین دلیل است که سرمایهدارها پرولترها را استثمار میکنند و نه برعکس.
اما چرا دقیقاً این سرمایهدارها هستند که نیروی کار پرولترها را میخرند؟ چرا سرمایه دارها پرولترها را استخدام می کنند و برعکس؟
زیرا اساس اصلی سیستم سرمایهداری، مالکیت خصوصی ابزارها و وسایل تولید است. زیرا کارخانهها، کارگاهها / آسیابها، زمین و مواد معدنی، جنگلها، راهآهن، ماشینآلات و سایر وسایل تولید به مالکیت خصوصی اقلیتی از سرمایهدارها تبدیل شدهاند. زیرا پرولترها فاقد همه اینها هستند. به همین دلیل، سرمایهدارها برای به کار انداختن کارخانهها و کارگاههای خود، پرولترها را استخدام میکنند- اگر این کار را نمیکردند، ابزارها و وسایل تولید آنها هیچ سودی به بار نمیآورد. به همین دلیل است که پرولترها نیروی کار خود را به سرمایهداران میفروشند – اگر این کار را نمیکردند، از گرسنگی میمردند.
همه اینها، ویژگی کلی تولید سرمایهداری را روشن میکند. نخست، روشن است که تولید سرمایهداری نمیتواند متحد و سازمانیافته باشد: زیرا همه چیز بین شرکتهای خصوصی سرمایهدارهای منفرد تقسیم شده است. دوم، همچنین واضح است که هدف فوری این تولید پراکنده، تأمین نیازهای مردم نیست، بلکه تولید کالاهایی جهت فروش و به منظور افزایش سود سرمایهدارهاست. اما از آنجایی که هر سرمایهدار برای افزایش سود خود میکوشد، هر سرمایهدار میکوشد تا بیشترین مقدار ممکن کالا تولید کند، در نتیجه، بازار بهزودی اشباع میشود، قیمتها کاهش مییابد و یک بحران عمومی آغاز میشود.
بنابراین، بحرانهای(اقتصادی)، بیکاری، توقف تولید، هرج و مرج تولید و مواردی از این دست، پیامدهای مستقیم تولید تولید سرمایهداری بیسامان امروزی هستند.
اگر این سیستم اجتماعی بیسامان همچنان پابرجاست، اگر هنوز محکم در برابر حملات پرولترها مقاومت میکند، در درجه اول به این دلیل است که توسط دولت سرمایهداری محافظت میشود.
چنین است شالوده جامعه سرمایهداری امروزی.
***
شکی نیست که جامعه آینده بر پایهای کاملاً متفاوت بنا خواهد شد.
جامعه آینده، جامعهای سوسیالیستی خواهد بود. این در درجه اول به این معناست که در آن جامعه هیچ طبقاتی وجود نخواهد داشت؛ نه سرمایهدار و نه پرولتاریا وجود نخواهند داشت و در نتیجه، هیچ استثماری (کارمزدی) وجود نخواهد داشت. در آن جامعه فقط کارگرانی خواهند بود که بهطور جمعی کار میکنند.
جامعه آینده، جامعهای سوسیالیستی خواهد بود. این همچنین به این معناست که با لغو استثمار، تولید کالایی و خرید و فروش نیز لغو میشود و بنابراین، جایی برای خریدارها و فروشندگان نیروی کار، کارفرمایان و شاغلان وجود نخواهد داشت – فقط کارگرهای آزاد وجود خواهند داشت.
جامعه آینده، جامعهای سوسیالیستی خواهد بود. و سرانجام، این بدان معناست که که در آن جامعه، با لغو کار مزدی با لغو کامل مالکیت خصوصی ابزارها و وسایل تولید همراه خواهد بود؛ نه پرولترهای فقیر وجود خواهد داشت و نه سرمایهداران ثروتمند – فقط کارگرانی وجود خواهند داشت که بهطور مشترک مالک تمام زمینها و مواد معدنی، تمام جنگلها، تمام کارخانهها و آسیابها/کارگاهها، تمام راهآهنها و غیره هستند.
همانطور که میبینید، هدف اصلی تولید درجامعه آینده، برآوردن نیازهای جامعه خواهد بود و نه تولید کالا جهت فروش بهمنظور افزایش سود سرمایهدارها. در چنین جامعهای دیگر جایی برای تولید کالایی، رقابت جهت کسب سود و غیره(بحران یا بیکاری) وجود نخواهد داشت.
همچنین واضح است که تولید آینده، تولیدی بسیار توسعهیافته و سوسیالیستی سازماندهی میشود که نیازهای جامعه را در نظر میگیرد و به اندازه نیاز جامعه تولید میکند. در چنین سیستمی دیگر نه جایی برای تولید پراکنده وجود خواهد داشت، نه رقابت، بحران(اقتصادی) یا بیکاری.
در جاییکه طبقات وجود نداشته باشند، در جاییکه نه ثروتمندی باشد و نه فقیری، دیگر نیازی به دولت نیست، و نیازی هم به قدرت سیاسی، قدرتی نیست که فقرا را سرکوب و از ثروتمندان حمایت میکند. در نتیجه، در جامعه سوسیالیستی، وجود قدرت سیاسی ضرورتی ندارد.
به همین دلیل است که کارل مارکس در سال ۱۸۴۶ گفت:
«طبقه کارگر در جریان تمامل خود، جامعه کهنه بورژوای را با اتحادیه ای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد(طبقاتی) آنها را حذف خواهد کرد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت…» ( مراجعه کنید به فقر فلسفه)(۷). به همین دلیل است که انگلس در سال ۱۸۸۴ گفت:
«بنابراین، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بودهاند که بدون دولت زندگی میکردند، و هیچ تصوری از دولت و قدرت دولتی نداشتند. در مرحله معینی از توسعه اقتصادی، که ناگزیر با تقسیم جامعه به طبقات همراه بود، دولت به یک ضرورت تبدیل شد… اکنون ما باشتاب به مرحلهای از توسعه تولید نزدیک میشویم که در آن وجود این طبقات نهتنها دیگر ضرورتی نخواهد داشت، بلکه به مانعی جهت تولید تبدیل میشود. این طبقات به همان اندازه که در مرحله پیشین پدید آمدند، بهناگزیر از میان خواهند رفت. همراه با آنها، دولت نیز بهناگزیر از میان خواهد رفت. جامعهای که تولید را بر اساس یک اتحاد آزاد و برابر تولیدکنندگان سازماندهی کند، کُل دستگاه دولتی را به جایی خواهد سپرد که به آن تعلق دارد: به موزه عتیقهها و آثار باستانی، در کنار چرخ نخ ریسی و تبر بُرُنزی» (مراجعه کنید به منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت)(۸).
در عینحال، روشن است که برای اداره امور عمومی، جامعه سوسیالیستی علاوه بر نهادهای محلی که وظیفه گردآوری انواع اطلاعات را بر عهده خواهند داشت، به یک اداره مرکزی آمار نیز نیاز خواهد داشت؛ نهادی که اطلاعات مربوط به نیازهای کُل جامعه را گردآوری کرده و سپس بر همان اساس، انواع مختلف کار را میان زحمتکشان توزیع و سازماندهی کند. همچنین برگزاری کنفرانسها / همایشها و بویژه کنگره هایی که قطعاً تصمیمات آن برای رفقای اقلیت تا برگزاری کنگره بعدی لازم الاجرا خواهد بود.
سرانجام، روشن است که کار آزادانه و رفیقانه باید در جامعه سوسیالیستی آینده به تأمین کامل و رفیقانه همه نیازهای افراد بینجامد. این بدان معناست که اگر جامعه آینده از هر یک از اعضای خود به اندازه تواناییاش کار مطالبه میکند، در مقابل نیز باید همه نیازهای او را با محصولات لازم برآورده سازد. از هر کس به اندازه تواناییاش، به هر کس به اندازه نیازش! – این مبنایی است که سیستم اشتراکی آینده باید بر پایه آن بنا شود.
ناگفته پیداست که در مرحله نخست سوسیالیسم، زمانی که هنوز عناصری وجود دارند که به کار کردن عادت نکردهاند، به شیوه جدید زندگی جذب میشوند، و نیز زمانی که نیروهای تولیدی نیز هنوز به اندازه کافی توسعه نیافتهاند و هنوز کارهای “ناپاک” و “پاک” برای انجام دادن وجود خواهند داشت، بدون شک اجرای اصل “به هر کس به اندازه نیازش” بهشدت با مشکل مواجه خواهد شد و در نتیجه، جامعه مجبور خواهد شد موقتاً مسیر دیگری، یعنی یک مسیر میانه، را در پیش بگیرد. اما به همان اندازه روشن است که هنگامی که جامعه آینده به ثبات و تکامل کامل خود برسد و وقتی بقایای سرمایهداری ریشهکن شود، تنها اصلی که با جامعه سوسیالیستی مطابقت خواهد داشت، اصلی خواهد بود که در بالا به آن اشاره شد.
به همین دلیل است که مارکس در سال ۱۸۷۵ گفت:
«در مرحلهی بالاتری از جامعه کمونیستی (یعنی جامعه سوسیالیستی)، پس از آنکه تبعیت بردهوار فرد نسبت به تقسیم کار، و به همراه آن تضاد تقابل بین کار فکری و جسمی، از بین رفته باشد؛ پس از آنکه کار نهتنها به وسیلهای جهت امرار معاش، بلکه به نخستین نیاز اصلی زندگی تبدیل شده باشد؛ پس از آنکه نیروهای مولده نیز با توسعهی همهجانبهی افراد افزایش یافته باشند… تنها در آن زمان است که میتوان از افق تنگ قانون بورژوایی بهطور کامل فراتر رفت و جامعه بر پرچم خود بنویسد: «از هر کس به اندازهی تواناییاش، به هر کس به اندازهی نیازش»» (مراجعه کنید به نقد برنامهی گوتا)(۹).
به طور کلی، تصویر جامعه سوسیالیستی آینده بر اساس تئوری مارکس چنین است.
همه اینها خیلی خوب است؛ اما آیا تحقق سوسیالیسم واقعاً امکانپذیر است؟ آیا میتوان فرض کرد که انسان از «عادات وحشیانه» خود رهایی خواهد یافت؟
یا دوباره: اگر هر کسی بر اساس نیازهایش دریافت کند، آیا میتوانیم فرض کنیم که سطح نیروهای تولیدی جامعه سوسیالیستی برای تحقق این امر کافی خواهد بود؟
جامعه سوسیالیستی مستلزم توسعه کافی از رشد نیروهای تولیدی(مولده) و نیز آگاهی سوسیالیستی، یعنی تربیت و رشد شعور سوسیالیستی انسانهاست. در شرایط کنونی، وجود مالکیت سرمایهداری مانع توسعه رشد نیروهای مولده است؛ اما اگر در نظر بگیریم که این مالکیت سرمایهداری در جامعه آینده دیگر وجود نخواهد داشت، آشکارست که نیروهای مولده رشدی چندین برابر خواهند یافت. همچنین نباید فراموش کرد که در جامعه آینده، صدها هزار انگل جامعه امروزی و همچنین بیکاران، به کار گرفته میشوند و صفوف کارگران را افزایش میدهند؛ و این امر انگیزهای نیرومند برای رشد نیروهای مولده خواهد بود.
در مورد ضعف ناشی از احساسات و باورهای «وحشیانه» انسانها، این تمایلات برخلاف تصور برخیها، عاداتی جاودانه و تغییرناپذیر نیستند؛ در دوران کمونیسم اولیه، انسان مالکیت خصوصی را به رسمیت نمیشناخت؛ بعد دوره ای رسید، که تولید فردگرایانه شد، و مالکیت خصوصی بر قلب و ذهن انسانها تسلط یافت؛ امروز دوران تازهای در راه است، دوران تولید سوسیالیستی – آیا شگفتآور خواهد بود که قلب و ذهن انسانها مملو از آرمانها و ارزشهای سوسیالیستی شود؟ مگر نه این است که این هستی اجتماعی است، که «احساسات» و افکار انسانها را تعیین میکند؟
اما چه مدرکی وجود دارد تا نشان دهد که استقرار سیستم سوسیالیستی اجتنابناپذیر است؟ آیا توسعه و تکامل سرمایهداری مدرن ناگزیر به سوسیالیسم میانجامد؟ یا بهعبارت دیگر: چگونه میدانیم که سوسیالیسم پرولتری مارکس صرفاً رؤیایی احساساتی و خیالی واهی نیست؟ اثبات علمی این ادعا چیست؟
تاریخ نشان میدهد که شکل مالکیت مستقیماً به شکل تولید بستگی دارد و در نتیجه، هرگاه شیوه تولید تغییر کند، دیر یا زود، شکل مالکیت نیز بهناگزیر تغییر خواهد کرد. زمانی بود که مالکیت خصلت اشتراکی داشت، و جنگلها و مزارعی که انسانهای اولیه در آنها زندگی میکردند، متعلق به همه بود و نه به افرادی معین.
چرا در آن زمان مالکیت اشتراکی وجود داشت؟ چون تولید اشتراکی بود، کار بهصورت اشتراکی و جمعی انجام میشد – همه با هم کار میکردند و نمیتوانستند از یکدیگر صرفنظر کنند. سپس دوره متفاوت دیگری فرارسید، دوره تولید خردهبورژوازی، که در آن مالکیت، ماهیتی فردگرایانه (خصوصی) بهخود گرفت، و هر آنچه انسان جهت زندگی نیاز داشت (البته به استثنای هوا، نور خورشید و غیره) بهعنوان مالکیت خصوصی در آمد. چرا این تغییر رُخ داد؟ زیرا تولید فردگرایانه شد؛ هر کس برای خود کار میکرد و در گوشهای بهتنهایی مشغول فعالیت بود. سرانجام، دوران تولید سرمایهداری در مقیاس بزرگ فرا رسید، دورانی که صدها و هزاران کارگر در زیر یک سقف، در یک کارخانه گردهم میآیند و بهطور جمعی کار میکنند. در اینجا دیگر از شیوه قدیمی کار فردی خبری نیست، جایی که هر کس راه خود را میرفت – اینجا هر کارگر در کارش بهطور مستقیم با رفقایش در در همان بخش ارتباط نزدیکی دارد و همه آنها با کارگاههای بخشهای دیگر در ارتباط هستند. کافی است یک کارگاه کار را متوقف کند تا کارگران کُل کارخانه بیکار شوند.
همانطور که میبینید، پروسه تولید، و کار، اکنون خصلتی اجتماعی بهخود گرفته است، شکل سوسیالیستی بهخود گرفته است. و این فقط در یک کارخانه نیست، بلکه حتی در کُل شاخههای صنعت صادق است؛ کافی است که کارگران راهآهن اعتصاب کنند تا کُل تولید دچار اختلال شود، کافی است که استخراج نفت و زغال سنگ متوقف شود تا کُل کار کارخانهها و گارگاهها / آسیابها پس از مدتی تعطیل شوند. واضح است که در اینجا پروسه، خصلتی اجتماعی و اشتراکی بهخود گرفته است.
اما از آنجا که مالکیت خصوصی بر محصولات تولید با ماهیت اجتماعی تولید ناسازگار است، و از آنجا که کار جمعیِ امروز بهناگزیر به مالکیت جمعی خواهد انجامید، روشن است که سیستم سوسیالیستی، همانگونه که شب در پی روز میآید، بهناگزیر جانشین سرمایهداری خواهد شد.
اینگونه است که تاریخ، اجتنابناپذیری سوسیالیسم پرولتری مارکس را اثبات میکند.
***
تاریخ به ما میآموزد که آن طبقه یا گروه اجتماعی که نقش اصلی را در تولید اجتماعی بازی میکند و وظایف اصلی تولید را برعهده دارد، در طول زمان، بهناگزیر باید در جریان تکامل تاریخی خود، کنترل آن تولید را نیز بهدست گیرد. زمانی بود که در دوران مادرسالاری(matriarchate)، زنان بهعنوان گردانندگان اصلی(اربابان) تولید بهشمار میرفتند. چرا چنین بود؟ زیرا در شیوه تولید آن دوران، یعنی کشاورزی ابتدایی، زنان نقش اساسی را در تولید ایفا میکردند و وظایف اصلی تولید بر عهده آنان بود، در حالی که مردها در جنگلها به دنبال شکار میگشتند. سپس دوران پدرسالاری(patriarchate)، فرا رسید و موقعیت برتر در تولید به مردان منتقل شد. چرا این تغییر رخ داد؟ زیرا در شیوه تولید رایج در آنزمان، یعنی دامداری، که در آن ابزارهای اصلی تولید نیزه، کمند و تیر و کمان بودند، مردها نقش اصلی را بر عهده داشتند.. پس از آن، دوران تولید بزرگ سرمایهداری فرا رسید؛ دورانی که در آن پرولتاریا نقش اصلی را در تولید بر عهده میگیرد، همه وظایف اساسی تولید را به دوش میگیرد، و بدون حضور او تولید حتی برای یکروز نیز نمیتواند ادامه یابد. در مقابل، سرمایهدارها نهتنها برای تولید ضرورتی ندارند، بلکه حتی مانعی در برابر آن بهشمار میآیند. این یعنی چه؟ این یعنی که یا تمام زندگی اجتماعی بهطور کامل فرو خواهد پاشید، یا اینکه پرولتاریا، دیر یا زود، بهطور اجتنابناپذیری، کنترل تولید مدرن را به دست گیرد و به تنها مالک آن، یعنی مالک اجتماعی و سوسیالیستی آن، تبدیل شود.
بحرانهای صنعتی مدرن، که ناقوس مرگ مالکیت سرمایهداری را به صدا در میآورند، بیپرده این پرسش را مطرح میکنند که: سرمایهداری یا سوسیالیسم، این بحرانها به وضوح انگلوارگی سرمایهدارها و اجتنابناپذیر بودن پیروزی سوسیالیسم را نشان میدهند.
اینگونه است که تاریخ بار دیگر، اجتنابناپذیری سوسیالیسم پرولتری مارکس را بیشتر اثبات میکند.
سوسیالیسم پرولتری نه بر احساسات، نه بر مفهوم انتزاعی «عدالت»، نه بر عشق نسبت به پرولتاریا، بلکه بر پایههای علمی بنا شده که در بالا به آنها اشاره شد. است.
به همین دلیل است که سوسیالیسم پرولتری(proletarian socialism) را نیز «سوسیالیسم علمی»(scientific socialism) مینامند.
انگلس در سال ۱۸۷۷ نوشت:
«اگر جهت سرنگونی حتمی شیوه توزیع فعلی محصولات کار… تضمینی بهتر از این آگاهی نداشتیم که این شیوه توزیع ناعادلانه است و عدالت سرانجام پیروز خواهد شد، در آنصورت در وضعیت بسیار بدی قرار داشتیم و شاید میبایستی مدت زیادی منتظر بمانیم…» «مهمترین نکته در این میان این است که «نیروهای تولیدی ایجاد شده توسط شیوه تولید سرمایهداری مدرن و سیستم توزیع کالاهای ایجاد شده توسط آن، با خود آن شیوه تولید در تضاد آشکار قرار گرفتهاند، و در واقع به حدی رسیدهاند که اگر قرار نباشد کُل جامعه مدرن نابود شود، باید انقلابی در شیوه تولید و توزیع رُخ دهد، انقلابی که به تمام شکافهای طبقاتی پایان دهد. اعتماد بهنفس سوسیالیسم مدرن به پیروزی بر این واقعیت ملموس و مادی بنا شده است… و نه به برداشتها و مفاهیم عدالت و بیعدالتی که توسط هر فیلسوف پشتمیزنشینی مطرح میشود.» (مراجعه کنید به آنتی دورینگ)(۱۰). البته، این بدان معنا نیست که چون سرمایهداری رو به زوال است، هر زمان که بخواهیم میتوانیم سیستم سوسیالیستی را برقرار کنیم. فقط آنارشیستها و دیگر ایدئولوگهای خردهبورژوا (petty-bourgeois) چنین تصوری دارند.
آرمان سوسیالیستی، ایدهآل همه طبقات نیست؛ این آرمان فقط ایدهآل پرولتاریاست؛ همه طبقات مستقیماً در تحقق آن منفعت ندارند؛ بلکه تنها پرولتاریاست که مستقیماً در تحقق آن منفعت دارد.
این بدان معناست که تا زمانیکه پرولتاریا بخش کوچکی از جامعه را تشکیل میدهد، استقرار سیستم سوسیالیستی غیرممکن است. زوال شیوه کهنه تولید، تمرکز هرچه بیشتر تولید سرمایهداری و پرولتری شدن(proletarianisation) اکثریت جامعه – از جمله شرایط لازم جهت تحقق سوسیالیسم هستند.
اما حتی این شرایط نیز بهتنهایی کافی نیستند. ممکن است اکثریت جامعه پرولتری شده باشد، اما باز هم تحقق سوسیالیسم امکانپذیر نباشد. زیرا، افزون بر همه این شرایط، تحقق سوسیالیسم مستلزم آگاهی طبقاتی، وحدت پرولتاریا، و توانایی آن در اداره امور خود نیز هست. و برای آنکه پرولتاریا بتواند به این ویژگیها دست یابد، به آنچه آزادی سیاسی نامیده میشود، یعنی آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی اعتصاب، آزادی تشکل و انجمن؛ بهطور خلاصه، به آزادی مبارزه طبقاتی نیاز دارد.
اما آزادی سیاسی در همه کشورها به یک اندازه وجود ندارد. بنابراین، برای پرولتاریا تفاوتی اساسی وجود دارد که مبارزه خود را تحت چه شرایطی پیش ببرد: در زیر یک حکومت استبدادی فئودالی (مانند روسیه)، در یک سلطنت مشروطه (مانند آلمان)، در یک جمهوری بورژوایی (مانند فرانسه)، یا در یک جمهوری دموکراتیک (همان سیستمی که سوسیالدموکراسی روسیه خواهان آن بود).
جمهوری دموکراتیک بهترین و کاملترین شکل تأمین آزادی سیاسی است، البته تا جایی که اصلاً بتوان آن را تحت سرمایهداری تضمین کرد. بنابراین، همه پیروان سوسیالیسم پرولتری لزوماً برای ایجاد یک جمهوری دموکراتیک بهعنوان بهترین «پُل» به سوسیالیسم مبارزه میکنند.
به همین دلیل، برنامه مارکسیستی در شرایط کنونی به دو بخش تقسیم میشود:
برنامه حداکثر (Maximum Programme)، که هدف نهایی آن استقرار سوسیالیسم است؛
برنامه حداقل (Minimum Programme)، که هدف آن هموار کردن تحقق سوسیالیسم از طریق استقرار یک جمهوری دموکراتیک است.
***
پرولتاریا جهت اجرای آگاهانه برنامه خود، یعنی سرنگونی سرمایهداری و ساختن سوسیالیسم چه باید بکند، و چه مسیری را باید در پیش گیرد؟
پاسخ روشن است: پرولتاریا نمیتواند از راه سازش با بورژوازی به سوسیالیسم دست یابد – بدون شک باید راه مبارزه را در پیش گیرد، و این مبارزه باید یک مبارزه طبقاتی باشد، مبارزهای از سوی کُل پرولتاریا علیه کل بورژوازی. یا بورژوازی و سرمایهداری آن، یا پرولتاریا و سوسیالیسم آن! این باید مبنای عمل پرولتاریا، و اساس مبارزه طبقاتی آن باشد.
اما مبارزه طبقاتی پرولتاریا اشکال گوناگونی به خود میگیرد. جهت نمونه، یک اعتصاب – چه اعتصاب جزئی و چه اعتصاب عمومی – شکلی از مبارزه طبقاتی است.
بایکوت و خرابکاری بدون شک از اشکال مبارزه طبقاتی هستند. جلسات/گرهمآییها، تظاهرات، فعالیت در نهادهای نمایندگی عمومی و غیره – چه در پارلمانهای ملی و چه در نهادهای دولتی محلی باشند – نیز اشکال دیگری از مبارزه طبقاتی هستند. همه اینها اشکال مختلف یک مبارزه طبقاتی هستند.
ما در اینجا بررسی نخواهیم کرد که کدام شکل از مبارزه برای پرولتاریا در مبارزه طبقاتیاش مهمتر است، تنها به این نکته اشاره میکنیم که بیتردید در زمان و مکان مناسب خود، هر یک از این اشکال بهعنوان ابزارهایی اساسی چهت رشد آگاهی طبقاتی و سازماندهی پرولتاریا مورد نیاز است؛ و پرولتاریا همانگونه که به هوا نیاز دارد، به آگاهی طبقاتی و سازمانیافتگی نیز نیاز دارد. با اینحال، باید توجه داشت که برای پرولتاریا، همه این اشکال مبارزه صرفاً ابزارهای مقدماتی(تدارکاتی) هستند و هیچیک از آنها، بهتنهایی وسیله تعیینکنندهای نیست که پرولتاریا بتواند سرمایهداری را در هم بشکند. سرمایهداری را نمیتوان تنها با اعتصاب عمومی سرنگون کرد: اعتصاب عمومی تنها میتواند برخی از شرایط لازم برای سرنگونی سرمایهداری را فراهم کند. همچنین تصور اینکه پرولتاریا صرفاً از طریق فعالیت پارلمانی بتواند سرمایهداری را سرنگون کند، نادرست است: پارلمانتاریسم تنها میتواند برخی از شرایط لازم جهت سرنگونی سرمایهداری را مهیا سازد..
پس، وسیلهی تعیینکنندهای که پرولتاریا به کمک آن سیستم سرمایهداری را سرنگون خواهد کرد چیست؟
انقلاب سوسیالیستی، همان وسیله تعیینکننده است.
اعتصابات، بایکوتها( تحریمها)، پارلمانتاریسم، اجتماعات، گردهمآییها و تظاهرات، همگی اشکال سودمندی از مبارزه بهعنوان ابزارهایی برای آمادهسازی و سازماندهی پرولتاریا هستند. اما هیچیک از این ابزارها قادر به از بین بردن نابرابری موجود نیست. همه این ابزارها باید در خدمت یک وسیله اصلی و تعیینکننده قرار گیرند؛ یعنی پرولتاریا باید برخیزد و با حملهای قاطع علیه بورژوازی، بنیانهای سیستم سرمایهداری را درهم بشکند. این وسیله اصلی و تعیینکننده، انقلاب سوسیالیستی است.
انقلاب سوسیالیستی را نباید همچون ضربهای ناگهانی و کوتاهمدت تصور کرد، بلکه این انقلاب مبارزهای طولانی است که توسط تودههای پرولتری انجام میگیرد، که بورژوازی را شکست میدهد و مواضع آن را ( یکی پس از دیگری) تصرف میکند. و از آنجا که پیروزی پرولتاریا همزمان به معنای غلبه بر بورژوازی مغلوب خواهد بود، همانطور که در نبرد طبقات، شکست یک طبقه بهمعنای حاکمیت طبقه دیگر است، بنابراین نخستین مرحله انقلاب سوسیالیستی حاکمیت سیاسی پرولتاریا بر بورژوازی خواهد بود.
دیکتاتوری سوسیالیستی پرولتاریا، یعنی تصرف قدرت(سیاسی) توسط پرولتاریا – نقطه آغاز انقلاب سوسیالیستی است.
این بدان معناست که تا زمانی که بورژوازی کاملاً مغلوب نشده، و ثروتش مصادره نگردیده است، پرولتاریا بناگزیر باید نیروی نظامی داشته باشد، باید بدون شک «گارد پرولتری» خود را داشته باشد، که با کمک آن حملات ضدانقلابی بورژوازی رو به زوال را دفع کند، دقیقاً همانطور که پرولتاریای پاریس طی کمون انجام داد.
دیکتاتوری سوسیالیستی پرولتاریا از آنجهت ضروری است که پرولتاریا بتواند از بورژوازی سلب مالکیت کند؛ بتواند زمینها، جنگلها، کارخانهها، کارگاهها / آسیابها، ماشینآلات، راهآهنها و دیگر وسایل تولید را از دست تمامی بورژوازی خارج و مصادره نماید.
سلب مالکیت از بورژوازی – همان هدفی است که انقلاب سوسیالیستی باید به آن منجر شود.
بنابراین، این همان وسیله اصلی و تعیینکنندهای است که پرولتاریا به کمک آن سیستم سرمایهداری موجود را سرنگون خواهد کرد.
به همین دلیل است که کارل مارکس در سال ۱۸۴۷ نوشت:
«… نخستین گام در انقلاب طبقه کارگر، ارتقای پرولتاریا به جایگاه طبقه حاکم است… پرولتاریا از برتری سیاسی خود استفاده خواهد کرد تا بهتدریج همه سرمایه را از دست بورژوازی بیرون کشیده و همه ابزارهای تولید را در دست… پرولتاریایی که بهمثابه طبقه حاکم سازمانیافته متشکل است، متمرکز سازد..» (مراجعه کنید به مانیفست کمونیست).
این همان راهی است که پرولتاریا باید در پیش گیرد، اگر بخواهد سوسیالیسم را تحقق بخشد.
همه دیدگاههای دیگر در مورد تاکتیکها از این اصل کلی سرچشمه میگیرند. اعتصاب، بایکوت، تظاهرات و پارلمانتاریسم تنها تا آنجا اهمیت دارند که به سازماندهی پرولتاریا و تقویت و گسترش تشکلهای آن برای تحقق انقلاب سوسیالیستی یاری رسانند.
***
بنابراین، جهت تحقق سوسیالیسم، انقلاب سوسیالیستی ضروری است و انقلاب سوسیالیستی هم باید با دیکتاتوری پرولتاریا آغاز شود، یعنی پرولتاریا باید قدرت سیاسی را به عنوان وسیلهای جهت سلب مالکیت از بورژوازی بهدست گیرد .
اما جهت تحقق این هدف، پرولتاریا باید سازماندهی شود، صفوف پرولتاریا باید بهطور فشرده، منسجم و متحد شکل گیرد، باید سازمانهای قوی پرولتری تشکیل شوند و این سازمانها باید پیوسته رشد کنند.
این سازمانهای پرولتری باید چه اشکالی داشته باشند؟
گستردهترین سازمانهای تودهای، اتحادیههای کارگری(سندیکاها) و تعاونیهای کارگری (بهویژه تعاونیهای تولید و مصرف) هستند. هدف اتحادیههای کارگری(عمدتاً) مبارزه علیه سرمایه صنعتی جهت بهبود شرایط کار و زندگی کارگران در چارچوب سیستم سرمایهداری موجود است. هدف تعاونیها (عمدتاً) مبارزه با سرمایه تجاری جهت تضمین افزایش مصرف در بین کارگران از طریق کاهش قیمت اقلام ضروری اولیه، البته در محدوده سیستم سرمایهداری است. بیتردید پرولتاریا هم به اتحادیههای کارگری و هم به تعاونیها بهعنوان ابزارهایی جهت سازماندهی تودههای پرولتاریا نیاز دارد. از اینرو، از دیدگاه سوسیالیسم پرولتری مارکس و انگلس، پرولتاریا باید از هر دو شکل سازمانی بهره گیرد و آنها را تقویت و تحکیم نماید، البته تا جایی که این امر در شرایط سیاسی فعلی امکانپذیر باشد.
اما اتحادیههای کارگری و تعاونیها بهتنهایی نمیتوانند نیازهای سازمانی پرولتاریای میلیتانت را برآورده سازند. دلیل این امر آن است که سازمانهای مذکور نمیتوانند از چارچوب سرمایهداری فراتر روند، زیرا هدف آنها بهبود وضعیت کارگران تحت سیستم سرمایهداری است. حال آنکه کارگران میخواهند خود را بطور کامل از بردگی سرمایهداری آزاد کنند، میخواهند این محدودیتها را از بین ببرند، و نه اینکه صرفاً در محدودهی سیستم سرمایهداری عمل کنند. از اینرو، علاوه بر این سازمانها، تشکلی مورد نیاز است که عناصر آگاه طبقاتی کارگران همه حرفهها را پیرامون خود جمع کند، تا پرولتاریا را به یک طبقه آگاه تبدیل نماید و هدف اصلی خود را در هم شکستن سیستم سرمایهداری و آماده شدن برای انقلاب سوسیالیستی قرار دهد.
چنین تشکلی حزب سوسیال دموکرات پرولتاریا (Social-Democratic Party of the proletariat) است.
این حزب باید یک حزب طبقاتی باشد و باید کاملاً مستقل از احزاب دیگر باشد – زیرا که این حزب طبقه پرولتاریا است، و رهایی پرولتاریا تنها توسط خود این طبقه میتواند محقق شود.
این حزب باید حزبی انقلابی باشد؛ زیرا رهایی کارگران تنها از طریق وسایل انقلابی، یعنی از راه انقلاب سوسیالیستی، امکانپذیر است.
این حزب باید یک حزب بینالمللی باشد، درهای حزب باید به روی همه پرولتاریای آگاه طبقاتی گشوده باشد – زیرا که رهایی کارگران مسئله ای ملی نیست، بلکه مسئله ای اجتماعی/ همگانی است که برای پرولتاریای گرجستان، پرولتاریای روسیه و پرولتاریای همه ملتهای دیگر به یک اندازه اهمیت دارد.
از اینرو، روشن است که هر چه پرولتاریای ملل مختلف متحدتر باشند، هر چه موانع ملی که بین آنها ایجاد شده است، بیشتر از بین بروند، حزب پرولتاریا نیرومندتر خواهد بود و سازماندهی پرولتاریا بهمثابه یک طبقه واحد و تجزیهناپذیر آسانتر خواهد گشت.
از این رو، ضروری است که تا آنجایی که ممکنست، اصل مرکزیت- سانترالیسم(centralism) باید در سازمانهای پرولتری در برابر پراکندهگی و فدراسیون سُست حاکم گردد – صرفنظر از اینکه این سازمانهای حزبی، اتحادیهای یا تعاونی باشند.
همچنین روشن است که همه این سازمانها، تا آنجا که شرایط سیاسی یا سایر شرایط مانع نشوند، باید بر پایه اصول دموکراتیک (democratic) سازمان یابند.
اما رابطه حزب، با تعاونیها و اتحادیههای کارگری چگونه باید باشد؟ آیا این سازمانها باید حزبی باشند یا غیرحزبی؟
پاسخ به این پرسش به شرایط و اوضاعی بستگی دارد که پرولتاریا در آن به مبارزه میپردازد. با این همه، شکی نیست که هرچه اتحادیههای کارگری و تعاونیها رابطهای دوستانهتر با حزب سوسیالیستی پرولتاریا داشته باشند، رشد و تکامل هر دو نیز کاملتر خواهد بود.
دلیلش این است که هر دوی این سازمانهای اقتصادی، اگر با یک حزب نیرومند سوسیالیستی ارتباط نزدیکی نداشته باشند، غالباً به تنگنظری صنفی گرفتار میشوند؛ منافع محدود صنفی را بر منافع عمومی طبقاتی مقدم میشمارند و از این راه زیان بزرگی به پرولتاریا وارد میسازند.
بنابراین، در همه موارد باید اطمینان حاصل شود که اتحادیههای کارگری و تعاونیها تحت نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی حزب قرار داشته باشند. تنها در این صورت است که این سازمانها به مکتبی سوسیالیستی تبدیل خواهند شد، مکتبی که پرولتاریا را – که در حال حاضر به گروههای جداگانه تقسیم شده است – به یک طبقه آگاه و متحد سازماندهی کند.
به طور کلی، ویژگیهای بارز سوسیالیسم پرولتری مارکس و انگلس چنین است.
***
نگاه آنارشیستها به سوسیالیسم پرولتری چیست؟
اول از همه باید بدانیم که سوسیالیسم پرولتری صرفاً یک دکترین فلسفی نیست. این دکترین تودههای پرولتری، و پرچم آنهاست؛ این دکترین توسط پرولترها در سراسر جهان مورد تحسین و “احترام” قرار میگیرد. در نتیجه، مارکس و انگلس صرفاً بنیانگذاران یک «مکتب» فلسفی نیستند – آنها رهبران زنده جنبش پرولتری هستند، جنبشی که هر روز در حال رشد و قدرت گرفتن است. هر کسی که با این دکترین مبارزه میکند، هر کسی که میخواهد آن را «واژگون» سازد، باید این واقعیت را بهخوبی در نظر داشته باشد وگرنه ممکن است در یک نبرد نابرابر، بیهوده سر خود را به باد دهد. آقایان آنارشیستها بهخوبی از این امر آگاه هستند. به همین دلیل است که در مبارزه با مارکس و انگلس، به نوعی سلاح جدید و بسیار نامعقول متوسل میشوند.
این سلاح جدید چیست؟
تحقیق جدیدی از تولید سرمایهداری؟
رد کتاب سرمایه مارکس؟ البته که نه!
یا شاید با مسلح کردن خود به «واقعیتهای جدید» و روش «قیاسی» که کتاب «انجیل» سوسیال دموکراسی – یعنی مانیفست کمونیست مارکس و انگلس – را بهطور «علمی» رد کنند؟ باز هم نه!
پس این سلاح شگفتانگیز چیست؟
متهم کردن مارکس و انگلس به «سرقت ادبی»(plagiarism)!
باورتان میشود؟
به ادعای آنارشیستها، مارکس و انگلس هیچ چیز اصیلی ننوشتهاند، سوسیالیسم علمی یک داستان کاملاً تخیلی است، زیرا مانیفست کمونیست مارکس و انگلس، از ابتدا تا انتها، از مانیفست ویکتور کُنسیدرانت (Victor Considerant) «سرقت» شده است.
البته این کاملاً مزخرف است، اما و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili)، «رهبر بیهمتای» آنارشیستها، این داستان سرگرمکننده را با چنان اعتمادبهنفسی تعریف میکند، و شخصی به نام پییر راموس(Pierre Ramus)، «حواری» سادهلوح چرکزیشویلی، همراه با آنارشیستهای وطنی ما این «کشف» را با چنان شور و حرارتی تکرار میکنند که بیمناسبت نیست دستکم بهاختصار به این «داستان» بپردازیم…
اکنون به سخنان چرکزیشویلی گوش کنید:
«تمام بخش نظری مانیفست کمونیست، یعنی فصلهای اول و دوم… از وی. کنسیندانت گرفته شده است. در نتیجه، مانیفست مارکس و انگلس – آن کتاب مقدس دموکراسی انقلابی قانونی – چیزی جز یک تفسیر ناشیانه از مانیفست وی. کنسیندانت نیست.
مارکس و انگلس نهتنها محتوای مانیفست کُنسیدرانت را تصاحب کردند، بلکه حتی… برخی از عنوانهای سرفصلهای آن را نیز به عاریت گرفتند.» (مراجعه کنید به مجموعه مقالات چرکزیشویلی، راموس و لابریولا(Ramus and Labriola) که به زبان آلمانی با عنوان «منشأ «مانیفست کمونیست» منتشر شده است، صفحه ۱۰).
آنارشیست دیگری، پییر راموس(P. Ramus)، نیز همین داستان را تکرار میکند:
«میتوان با قاطعیت ادعا کرد که اثر اصلی آنها (مارکس-انگلس) (مانیفست کمونیست) چیزی جز یک سرقت ادبی، دزدی بیشرمانه نیست؛ با اینحال، آنها آن را کلمه به کلمه مانند دزدان معمولی رونویسی نکردند، بلکه فقط ایدهها و نظریهها را دزدیدند…» (همانجا، صفحه ۴).
همین ادعا را آنارشیستهای وطنی ما در نوباتی(Nobati)، موشا(Musha)(۱۱)، خما(Khma)(۱۲)، و نشریات دیگر تکرار کرده اند.
بنابراین، وانمود میشود که سوسیالیسم علمی و اصول تئوریک آن از مانیفست کُنسیدرانت “دزدیده” شده است.
اما آیا این ادعا هیچ پایه و اساسی دارد؟
اصلاً وی. کُنسیدرانت که بود؟
و کارل مارکس که بود؟
وی. کنسیدرانت، که در سال ۱۸۹۳ درگذشت، پیرو فوریه(Fourier) اتوپیایی(سوسیالیست تخیلی) بود و همچنان یک اتوپیایی(utopian) اصلاحناپذیر باقی ماند، کسی که امیدهایش را برای «نجات فرانسه» به سازش(conciliation) میان طبقات بسته بود.
اما کارل مارکس، که در سال ۱۸۸۳ درگذشت، یک ماتریالیست(materialist) و از مخالفان سرسخت سوسیالیستهای تخیلی بود. مارکس توسعه نیروهای مولده و مبارزه طبقاتی را ضامن رهایی بشریت میدانست.
آیا بین این دو، وجه اشتراکی وجود دارد؟
زیربنای تئوری سوسیالیسم علمی، نظریه ماتریالیستی مارکس و انگلس است. از دیدگاه این نظریه، توسعه زندگی اجتماعی بهطور کامل به رشد نیروهای مولده بستگی دارد.
اگر سیستم فئودالی-زمینداری( ارباب و رعیتی) جای خود را به سیستم بورژوایی داد، «علت» این امر بر دوش رشد نیروهای مولده بود که پیدایش سیستم بورژوایی را اجتنابناپذیر کرد.
یا دوباره: اگر سیستم کنونی بورژوایی بهناگزیر جای خود را به سیستم سوسیالیستی خواهد داد، دلیلش این است که رشد نیروهای مولدهٔ مدرن چنین ضرورتی را ایجاب میکند.
از اینرو ضرورت تاریخی نابودی سرمایهداری و استقرار سوسیالیسم ضرورتی تاریخی است. و از همینجا این اصل مارکسی نتیجه میشود که آرمانهای خود را باید در روند تاریخیِ تکامل نیروهای مولده جستوجو کنیم، نه در ذهن و تخیل انسانها.
این مبنای تئوری مانیفست کمونیست مارکس و انگلس است (مراجعه کنید به مانیفست کمونیست، فصلهای اول و دوم.)
آیا مانیفست دموکراتیک و. کنسیدرانت چنین چیزی میگوید؟ آیا کنسیدرانت دیدگاه ماتریالیستی را پذیرفته بود؟
ما قاطعانه میگوییم که نه چرکزیشویلی، نه راموس و نه نوباتیستهای(آنارشیست) ما هیچ جمله یا حتی یک کلمه از مانیفست دموکراتیک(Democratic Manifesto) کنسیدرانت نقل نمیکنند که توضیح داده باشد کنسیدرانت ماتریالیست بوده و تحول زندگی اجتماعی را بر اساس رشد نیروهای مولده بنا کرده است. برعکس، ما بهخوبی میدانیم که کنسیدرانت در تاریخ سوسیالیسم بهعنوان یک اتوپیایی ایدهآلیست(سوسیالیست تخیلیِ ایدهآلیست) شناخته میشود (مراجعه کنید به پل لوئیس، تاریخ سوسیالیسم در فرانسه).
پس چه چیزی این «منتقدان» عجیب و غریب را وامیدارد که چنین یاوهسراییهایی کنند؟ چرا حتی وقتی که قادر به تشخیص ایدهآلیسم از ماتریالیسم نیستند، به انتقاد از مارکس و انگلس میپردازند؟ آیا این فقط برای سرگرم کردن مردم است؟ …
زیربنای تاکتیکی(tactical) سوسیالیسم علمی، دکترین مبارزه طبقاتی سازشناپذیر است، زیرا این مؤثرترین سلاحی است که پرولتاریا در اختیار دارد. مبارزه طبقاتی پرولتاریا سلاحی است که پرولتاریا به وسیله آن قدرت سیاسی را به دست خواهد گرفت و سپس برای استقرار سوسیالیسم، از بورژوازی سلب مالکیت میکند.
اینست زیربنای تاکتیکی سوسیالیسم علمی، آنگونه که در مانیفست (Manifesto) مارکس و انگلس بیان شده است.
اما آیا در مانیفست دموکراتیک(Democratic Manifesto) کنسیدرانت نیز چیزی از این دست وجود دارد؟ آیا کنسیدرانت مبارزه طبقاتی را مؤثرترین سلاح پرولتاریا میدانست؟
همانطور که از مقالات چرکزیشویلی و راموس (به سمپوزیوم فوق الذکر مراجعه کنید) برمیآید، در مانیفست کنسیندرانت حتی کلمهای در این مورد وجود ندارد – وی از مبارزه طبقاتی را صرفاً بهعنوان واقعیتی رقتانگیز اسفناک یاد میکند. اما درباره مبارزه طبقاتی بهعنوان وسیلهای جهت درهم شکستن سرمایهداری، کنسیندرانت در مانیفست خود از آن چنین مینویسد:
«سرمایه، کار و استعداد – اینها سه عنصر اساسی تولید، سه منبع ثروت، سه چرخ مکانیسم صنعتی هستند… سه طبقهای که آنها را نمایندگی میکنند «منافع مشترک» دارند؛ وظیفه آنها این است که ماشینها را هم برای سرمایهداران و هم برای مردم به کار اندازند… در مقابل آنها… هدف بزرگ سازماندهی اتحاد طبقات در چارچوب وحدت ملت قرار دارد…» (مراجعه کنیدبه جزوه ک. کائوتسکی(K. Kautsky) «مانیفست کمونیست- سرقت ادبی»، صفحه ۱۴، که در آن این عبارت از مانیفست کنسیدرانت نقل شده است.).
ای همه طبقات، متحد شوید! – این شعاری است که و. کنسیندرانت در مانیفست دموکراتیک خود اعلام کرد.
بگوئید که بین این تاکتیکهای آشتی طبقاتی و تاکتیکهای مبارزه آشتیناپذیر طبقاتی مورد حمایت مارکس و انگلس با فراخوان قاطع که اعلام میدارند: پرولتاریای همه کشورها، علیه همه طبقات ضدپرولتری متحد شوید؟ چه وجه مشترکی وجود دارد؟
البته که هیچ وجه مشترکی بین آنها وجود ندارد!
پس چرا آقایان چرکزیشویلی و پیروان احمقش این مزخرفات را میگویند؟ آیا فکر میکنند ما مردهایم؟ آیا تصور میکنند ما آنها را افشا نمیکنیم؟!
و سرانجام، نکته جالب دیگری هم وجود دارد. وی. کنسیندرانت تا سال ۱۸۹۳ زنده بود. وی مانیفست دموکراتیک خود را در سال ۱۸۴۳ منتشر کرد. مارکس و انگلس در پایان سال ۱۸۴۷ مانیفست کمونیست خود را نوشتند. پس از آن مانیفست مارکس و انگلس بارها و بارها به همه زبانهای اروپایی منتشر شد. همگان میدانند که مانیفست مارکس و انگلس سندی دورانساز(در جنبش کارگری) بود. با این وجود، در هیچجا، نه کنسیدرانت و نه هیچیک از پیروانش در طول حیات مارکس و انگلس ادعا نکردند که مارکس و انگلس «سوسیالیسم» را از مانیفست کنسیدرانت سرقت کرده اند. آیا این عجیب نیست خواننده محترم؟
پس چه چیزی باعث میشود که این تازه به دوران رسیدههای «قیاسی» – ببخشید، «دانشمندان» – این مزخرفات را بگویند؟ آنها به نمایندگی از چه کسی صحبت میکنند؟ آیا آنها مانیفست کنسیدرانت را بهتر از خود کنسیدرانت میشناسند؟ یا شاید فکر میکنند که وی. کنسیدانت و هوادارانش هرگز مانیفست کمونیست را نخواندهاند؟ اما دیگر بس است… بس است، زیرا خود آنارشیستها جنگ دنکیشوتوارِ راموس و چرکزیشویلی را جدی نمیگیرند: پایان ننگین این جنگ مسخره آنقدر آشکارست که ارزش توجه زیادی ندارد…
بیایید به نقد اصلی بپردازیم.
***
آنارشیستها از بیماری خاصی رنج میبرند: آنها بسیار علاقهمندند که احزاب مخالفان خود را «نقد» کنند، اما زحمت آشنایی با این احزاب را به خود نمیدهند. ما دیدهایم که آنارشیستها دقیقاً هنگام «نقد» از روش دیالکتیکی و تئوری ماتریالیستی سوسیالدموکراتها نیز دقیقاً با همین شیوه رفتار میکنند (مراجعه کنید به فصلهای اول و دوم ).
جهت نمونه، بیایید واقعیت زیر را در نظر بگیریم. چه کسی نمیداند که بین سوسیالیستهای انقلابی- اسآرها (Socialist-Revolutionaries) و سوسیالدموکراتها(Social-Democrats) اختلافات اساسی وجود دارد؟ چه کسی نمیداند که سوسیالیستهای انقلابی، مارکسیسم، تئوری ماتریالیستی مارکسیسم، و روش دیالکتیکی آن، برنامه و مبارزه طبقاتی را رد میکند – در حالی که سوسیالدموکراتها کاملاً بر مارکسیسم استوارند؟ این اختلافات اساسی باید برای هر کسی که چیزی، حتی اگر فقط کمی گوشی برای شنیدن داشته باشد، باید در مورد اختلاف نظر بین رولوشنایا روسیا(Revolutsionnaya Rossiya ) (ارگان سوسیالیستهای انقلابی) و ایسکرا(Iskra) (ارگان سوسیالدموکراتها) شنیده باشد. اما در باره آن «منتقدانی» که حتی تفاوت بین این دو را نمیبینند و فریاد میزنند که هم سوسیالیستهای انقلابی(S-R) و هم سوسیالدموکراتها(S-D) مارکسیست هستند، چه باید گفت؟ نبابراین، جهت نمونه، آنارشیستها ادعا میکنند که هم رولوشنایا روسیا(Revolutsionnaya Rossiya ) و هم ایسکرا(Iskra) ارگانهای مارکسیستی هستند (مراجعه کنید به سمپوزیوم آنارشیستها، نان و آزادی، صفحه ۲۰۲ ).
همین یک نمونه نشان میدهد که آنارشیستها تا چه اندازه با اصول سوسیالدموکراسی «آشنا» هستند!
پس از این، میزان اعتبار «نقد علمی» آنها خودبهخود روشن میشود….
اکنون بیایید همین «نقد» را بررسی کنیم.
«اتهام» اصلی آنارشیستها این است که آنها سوسیالدموکراتها را سوسیالیستهای واقعی نمیدانند – آنها مدام تکرار میکنند شما سوسیالیست نیستید، بلکه دشمن سوسیالیسم هستید.
کروپوتکین در این مورد مینویسد: «… ما به نتایجی متفاوت از نتایجی که اکثر اقتصاددانان… مکتب سوسیالدموکرات به آن رسیدهاند، میرسیم… ما… به کمونیسم آزاد میرسیم، در حالی که اکثر سوسیالیستها (منظورم سوسیالدموکراتها نیز هست – نویسنده) به سرمایهداری دولتی(state capitalism) و اصول اشتراکیها – کُلکتیویسم(Collectivism) میرسند (مراجعه کنید به کروپوتکین، علوم مدرن و آنارشیسم، صفحات ۷۴-۷۵ ).
این «سرمایهداری دولتی» و «اصول اشتراکی»(Collectivism) که آنارشیستها به سوسیالدموکراتها نسبت میدهند، چیست؟
«سوسیالیستهای آلمانی میگویند که تمام ثروت انباشته شده باید در دست دولت متمرکز شود، دولتی که آن را در اختیار انجمنهای کارگری قرار می دهد، تولید و مبادله را سازمان میدهد و بر زندگی و کار جامعه نظارت کند.» (مراجعه کنید به کروپوتکین، سخنرانیهای یک شورشی، صفحه ۶۴).
و باز مینویسد:
«اشتراکیها در طرحهایشان… مرتکب دو اشتباه اساسی میشوند. آنها میخواهند سیستم سرمایهداری را از بین ببرند، اما در عینحال دو نهادی را که پایههای همین سیستم را تشکیل میدهند، حفظ میکنند: «دولت نماینده و کار مزدی» (مراجعه کنید به فتح نان کروپوتکین، صفحه ۱۴۸ ). … «همانطور که بهخوبی شناخته شده است، اصول اشتراکی(Collectivism)، همانگونه که میدانیم… کار مزدی را حفظ میکند. فقط … دولت نماینده … جای کارفرما را میگیرد …»
نمایندگان این دولت «حق استفاده از تمام ارزش اضافی حاصل از تولید را حفظ میکنند. علاوه بر این، در این سیستم… بین کار کارگر معمولی و کار انسان آموزشدیده فرق گذاشته میشود: از دیدگاه اشتراکیها(Collectivism)، کار کارگر غیرماهر، به نظر اشتراکیها (Collectivism)، کار ساده است، در حالی که صنعتگر ماهر، مهندس، دانشمند و غیره همانکاری را انجام میدهند که مارکس آن را کار پیچیده مینامد و و از اینرو حق دریافت دستمزد بالاتری دارند» (همانجا، ص ۵۲). بنابراین، کارگران محصولات مورد نیاز خود را نه بر اساس نیازهایشان، بلکه «متناسب با خدماتی که به جامعه ارائه میدهند» دریافت خواهند کرد (همانجا، ص ۱۵۷).
آنارشیستهای گرجستانی تنها با تحسین بیشتری نیز همین مطالب را تکرار میکنند، اما با اعتمادبهنفس و جسارت بیشتری. بهویژه در میان آنها، آقای باتون (Baton). وی مینویسد:
«اصول اشتراکی(Collectivism) سوسیالدموکراتها چیست؟ اصول اشتراکیها، یا بهعبارت دقیقتر، سرمایهداری دولتی(state capitalism)، بر این اصل استوار است:
هر کس باید به اندازه دلخواه خود یا به اندازهای که دولت تعیین میکند کار کند و در برابر آن، معادل ارزش کار خود را بهصورت کالا دریافت کند…
” در نتیجه، در چنین سیستمی “به یک مجلس قانونگذاری نیاز است… (و همچنین) به یک قوه مجریه، یعنی وزرا، انواع مدیران، ژاندارمها و جاسوسان و شاید حتی به نیروهای نظامی نیاز باشد، بهویژه اگر تعداد ناراضیان زیاد گردد، ” (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۵، صفحات ۶۹-۶۸).
این است نخستین «اتهامی» که آقایان آنارشیست علیه سوسیالدموکراسی مطرح میکنند.
***
بنابراین، از استدلالهای آنارشیستها چنین نتیجه میشود که:
۱. به نظر سوسیالدموکراتها، جامعه سوسیالیستی بدون وجود دولتی که در مقام کارفرمای اصلی، کارگران را استخدام کند و بیتردید دارای «وزرا… ژاندارمها و جاسوسان» باشد، غیرممکن است.
۲. به نظر سوسیالدموکراتها، در جامعه سوسیالیستی، تمایز بین کار «ناپاک» و «پاک» حفظ خواهد شد، اصل «به هر کس به اندازه نیازش» رد میشود و بجایش اصل دیگری، یعنی «به هر کس به اندازه خدماتش» حاکم خواهد شد.
این دو اساس «اتهام» آنارشیستها علیه سوسیالدموکراسی است.
آیا این «ااتهامات» مطرح شده توسط آقایان آنارشیستها پایه و اساسی دارد؟
ما تأکید میکنیم که هر آنچه آنارشیستها در این باره میگویند یا نتیجه حماقتشان است یا تهمتی آگاهانه و شرمآور.
واقعیتها چنیناند.
در سال ۱۸۴۶، کارل مارکس نوشت:: «طبقه کارگر در جریان تکامل خود، جامعه کهنه بورژوایی را با انجمنی جایگزین خواهد کرد که در آن طبقات و تضاد را از بین میبرد و دیگر قدرت سیاسی بهمعنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت…» (مراجعه کنید به فقر فلسفه ).
یک سال بعد، مارکس و انگلس همین ایده را در مانیفست کمونیست (مانیفست کمونیست، فصل دوم) بیان کردند.
انگلس در سال ۱۸۷۷ نوشت: «نخستین افدامی که دولت واقعاً بهعنوان نماینده کل جامعه انجام میدهد – تصاحب ابزار تولید به نام جامعه – در عینحال آخرین اقدام مستقل آن بهعنوان یک دولت است. دخالت قدرت دولتی در روابط اجتماعی، در حوزههای مختلف، یکی پس از دیگری، زائد میشود و سپس خودبهخود از بین میرود… دولت «ملغی» نمیشود، بلکه زوال مییابد» (آنتی دورینگ).
همین انگلس در سال ۱۸۸۴ بار دیگر نوشت:: «بنابراین، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بودهاندکه بدون دولت زندگی میکردند، جوامعی که هیچ تصوری از دولت نداشتند… در مرحله معینی از رشد اقتصادی، که لزوماً با تقسیم جامعه به طبقات مرتبط بود، دولت به ضرورتی اجتنابناپذیر تبدیل شد…
ما اکنون بهسرعت به مرحلهای از رشد تولید نزدیک میشویم که در آن، وجود این طبقات نهتنها دیگر ضرورتی ندارد، بلکه به مانعی قطعی برای تولید تبدیل خواهد شد- بههمانگونه که این طبقات در مرحله قبلی پدید آمدند، ناگزیر ازمیان خواهند رفت. همراه با آنها، دولت نیز ناگزیر ازمیان خواهند رفت. جامعهای که تولید را بر اساس همکاری آزاد و برابر تولیدکنندگان سازماندهی کند، کُل ماشین دولتی را به جایی میفرستد که به آن تعلق دارد: به موزه آثار باستانی، در کنار چرخ نخریسی و تبر بُرُنزی. (مراجعه کنید به منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت).
انگلس همین نظر را بار دیگر در سال ۱۸۹۱ گفت. (مراجعه کنید به مقدمه او بر جنگ داخلی در فرانسه).
همانطور که میبینید، از نظر سوسیالدموکراتها، جامعه سوسیالیستی جامعهای است که در آن دیگر جایی برای بهاصطلاح دولت، یعنی قدرت سیاسی، با وزرا، فرمانداران، ژاندارمها، پلیس و ارتش وجود نخواهد داشت. آخرین مرحله (در) وجود دولت، دوران انقلاب سوسیالیستی است، یعنی زمانی که پرولتاریا قدرت سیاسی را به دست میگیرد و دولت خود (دیکتاتوری) را برای نابودی نهایی بورژوازی برپا میکند. اما وقتیکه بورژوازی از بین برود، وقتیکه طبقات محو شوند، وقتیکه سوسیالیسم بهطور کامل مستقر گردد، دیگر نیازی به هیچ قدرت سیاسی نخواهد بود – و آنچه که بهاصطلاح دولت نامیده میشود به تاریخ خواهد پیوست.
همانطور که میبینید، «اتهام» مذکور آنارشیستها صرفاً یاوهگویی و بیاساس است.
اما دربارهٔ دومین بخش این «اتهام»، کارل مارکس چنین میگوید:
«در مرحلهی عالیتر جامعهی کمونیستی (یعنی سوسیالیستی)، پس از آنکه تبعیت بردهوار فرد از تقسیم کار، و به همراه آن تضاد بین کار فکری و جسمی نیز از بین رفته باشد؛ پس از آنکه کار به… نخستین نیاز زندگی تبدیل شده باشد؛ پس از آنکه نیروهای مولده نیز با رشد همهجانبهی افراد افزایش یافته باشند… تنها در آن زمان است که افق تنگ حقوق بورژوایی بهطور کامل پشت سر گذاشته میشود و جامعه میتواند بر پرچم خود بنویسد: “از هر کس به اندازهی تواناییاش، به هر کس به اندازهی نیازش”» (نقد برنامهی گوتا).
همانطور که میبینید، از نظر مارکس، مرحله عالیتر جامعه کمونیستی (یعنی سوسیالیستی) سیستمی خواهد بود که در آن تقسیم کار به کارهای “ناپاک” و کارهای”پاک” و همچنین تضاد بین کار فکری و جسمی بهطور کامل از میان رفته است، کار برای همگان برابر خواهد بود و در جامعه اصل کمونیستی اصیل حاکم میشود: از هر کس به اندازه تواناییاش، به هر کس به اندازه نیازش. در چنین جامعهای دیگر جایی برای کار مزدی وجود ندارد.
بنابران، روشن است که این “اتهام” نیز بیپایه و اساس است.
یکی از این دو حالت وجود دارد: یا آقایان آنارشیست هرگز آثار یادشده مارکس و انگلس را نخوانده اند و صرفاً بر اساس شایعات به “نقد” آن میپردازند، یا یا این آثار را خواندهاند و آگاهانه دروغ میگویند.
سرنوشت نخستین”اتهام” آنها چنین است.
***
دومین «اتهام» آنارشیستها این است که آنها سوسیالدموکراسی را انقلابی نمیدانند.. آقایان آنارشیستها به ما میگویند که شما انقلابی نیستید، انقلاب قهرآمیز را رد میکنید، و میخواهید سوسیالیسم را فقط از طریق صندوقهای رأی برقرار کنید.
به این نوشتههای زیر توجه کنید:
«… سوسیالدموکراتها… عاشق رجزخوانی در مورد موضوع «انقلاب»، «مبارزه انقلابی»، « جنگ مسلحانه» هستند… اما اگر شما با صداقت، از آنها اسلحه بخواهید، رسماً یک صندوق رأی برای رأی دادن در انتخابات را به شما میدهند…» آنها ادعا میکنند که «تنها تاکتیک مناسب برای انقلابیون، پارلمانتاریسم مسالمتآمیز و قانونی، همراه با سوگند وفاداری به سرمایهداری، به قدرت مستقر و به کُل سیستم بورژوازی موجود است» (مراجعه کنید به سمپوزیوم نان و آزادی، صفحات ۲۱، ۲۲-۲۳).
آنارشیستهای گرجستانی نیز همین گفته را تکرار میکنند، البته با اعتمادبهنفس بیشتری. جهت نمونه، باتون(Baton) را در نظر بگیرید که مینویسد:
«تمام سوسیال دموکراسی… آشکارا ادعا میکند که مبارزه با کمک تفنگ و سلاح، شیوه بورژوایی انقلاب است و احزاب تنها از طریق برگههای رأی، تنها از طریق انتخابات عمومی میتوانند قدرت را به دست گیرند و سپس، از طریق اکثریت پارلمانی و قانونگذاری، جامعه را بازسازی کنند» (مراجعه کنید به تسخیر قدرت سیاسی، صفحات ۳-۴ ).
این همانچیزی است که آقایان آنارشیستها درباره مارکسیستها میگویند.
آیا این «اتهام» هیچ پایه و اساسی دارد؟ ما تأکید میکنیم که در اینجا نیز آنارشیستها چیزی جز ناآگاهی و علاقهٔ خود به افترا و تهمت را آشکار نمیکنند.
واقعیتها چنیناند.
کارل مارکس و فردریک انگلس در اواخر سال ۱۸۴۷ نوشتند:
«کمونیستها از پنهان کردن عقاید و اهداف خود ابایی ندارند. آنها آشکارا اعلام میکنند که اهدافشان تنها از طریق سرنگونی قهرآمیز همه مناسبات اجتماعی موجود قابل تحقق است. بگذارید طبقات حاکم از یک انقلاب کمونیستی به خود بلرزند. پرولترها چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. اما آنها جهانی برای فتح پیش رو دارند. کارگران همه کشورها، متحد شوید!» (مراجعه کنید به مانیفست حزب کمونیست. در برخی از نسخههای قانونی، چندین کلمه در ترجمه حذف شدهاند.)
مارکس در سال ۱۸۵۰، در آستانهٔ انتظار برای خیزش دیگری در آلمان، در نامهای به رفقای آلمانی خود نوشت:
“نباید به هیچ بهانهای سلاح و مهمات را تسلیم کرد…کارگران باید … بهطور مستقل خود را در قالب یک گارد پرولتری، با فرماندهان و ستاد فرماندهی ویژهٔ خود، سازمان دهند…” و این نکته را “شما باید این نکته را هم در جریان قیامِ و هم پس از آن همواره مدنظر داشته باشید.” (نگاه کنید به «محاکمهٔ کمونیستهای کلن»، پیام مارکس به کمونیستها.)) (۱۳).
در سالهای ۱۸۵۱-۱۸۵۲، کارل مارکس و فردریک انگلس نوشتند:
“… وقتی وارد مسیر قیام شدید، با بیشترین عزم و اراده و با نهایت قاطعیت عمل کنید و همواره در موضع تهاجمی باشید. دفاع، مرگ هر قیام مسلحانه است… دشمنان خود را در زمانی غافلگیر کنید که نیروهایشان پراکنده است، هر روز، هرچند با پیروزیهای کوچک، موفقیتهای تازهای به دست آورید… دشمن را وادار به عقبنشینی کنید، پیش از آنکه بتواند نیروهای خود را برای مقابله با شما گرد آورد؛ به قول دانتون(Danton)، بزرگترین استاد سیاست انقلابی که تاکنون شناخته شده است: جسارت، جسارت، و بازهم جسارت!» de l’audace, de l’audace, encore de l’audace!” (انقلاب و ضدانقلاب در آلمان.)
ما فکر میکنیم که در اینجا منظور مارکس و انگلس چیزی فراتر از «برگههای رأی» مد نظر باشد.
سرانجام، تاریخ کمون پاریس را بهیاد بیاورید، بهخاطر بیاورید که کمون در آغاز چقدر مسالمت آمیز رفتار کرد، هنگامی که به پیروزی خود در پاریس بسنده کرد و از حمله به ورسای، آن کانون ضدانقلاب، خودداری نمود.
به نظر شما مارکس در آن زمان چه گفت؟ آیا او از پاریسیها خواست پای صندوقهای رای بروند؟ آیا او رضایت خود را از بیخیالی کارگران پاریس ابراز کرد (تمام پاریس در دست کارگران بود)، آیا وی از نرمش و مدارا و خوشطینتی کارگران در برابر نیروهای شکستخوردهٔ ورسای دفاع نمود؟ ببینید مارکس چه گفت:
«چه انعطافپذیری، چه ابتکار تاریخی، چه روحیهٔ فداکاری در این پاریسیها وجود دارد! پس از شش ماه گرسنگی… آنها زیر سرنیزههای پروس قیام میکنند… تاریخ نمونهای همتای این عظمت را به خود ندیده است! اگر شکست بخورند، فقط «نیت پاک» آنها قابل سرزنش خواهد بود. پس از آنکه نخست وینوی(Vinoy) و سپس بخش ارتجاعی گارد ملی پاریس عقبنشینی کردند، آنها باید فوراً به سمت ورسای(Versailles) پیشروی میکردند،
آنها به دلیل محظور اخلاقی، فرصت خود را از دست دادند. آنها نمیخواستند جنگ داخلی را آغاز کنند، گویی آن موجود شرور و ناقصالخلقه، تییرز(Thiers)، با تلاش خود جهت خلع سلاح پاریس، جنگ داخلی را از پیش آغاز نکرده بود!» (نامههایی به کوگلمان.) (۱۴)
کارل مارکس و فردریک انگلس اینگونه میاندیشیدند و همینگونه عمل میکردند.
سوسیالدموکراتها نیز اینگونه میاندیشند و همینگونه عمل میکنند.
اما آنارشیستها همچنان تکرار میکنند: مارکس و انگلس و پیروانشان فقط به صندوق رأی دل بسته اند – آنها هرگونه اقدام انقلابیِ قهرآمیز را رد میکنند!
همانطوریکه میبینید، این «اتهام» نیز چیزی جز افترا نیست؛ افترايی که تنها ناآگاهی آنارشیستها را از ماهیت واقعی مارکسیسم آشکار میکند.
چنین است سرنوشت دومین«اتهام»
سومین «اتهام» آنارشیستها این است که خصلت تودهای سوسیالدموکراسی را انکار میکنند، سوسیالدموکراتها را بوروکرات مینامند و مدعیاند که برنامهٔ سوسیالدموکراتها برای دیکتاتوری پرولتاریا بهمعنای مرگ انقلاب است؛ و از آنجایی که سوسیالدموکراتها از چنین دیکتاتوریای دفاع میکنند، در واقع میخواهند دیکتاتوری خود و نه دیکتاتوری پرولتاریا را برقرار سازند.
به آقای کروپوتکین(Kropotkin) گوش دهید:
«ما آنارشیستها حکم نهایی خود را دربارهٔ دیکتاتوری صادر کردهایم… ما میدانیم که هر دیکتاتوری، صرفنظر از اینکه چقدر نیت صادقانهای داشته باشد، منجر به مرگ انقلاب خواهد شد. ما میدانیم… که ایده دیکتاتوری چیزی جز محصول مهلک بُتوارگی(fetishism) دولتی نیست که… همواره در تلاش برای تداوم بردهداری بوده است» (مراجعه کنید به کروپوتکین، سخنرانیهای یک شورشی، صفحه ۱۳۱).
سوسیال دموکراتها نه تنها دیکتاتوری انقلابی را به رسمیت میشناسند، بلکه «از دیکتاتوری بر پرولتاریا نیز حمایت میکنند… کارگران فقط تا جایی که ارتشی منضبط و تحت کنترل آنها باشند، برایشان اهمیت دارند… سوسیالدموکراسی میکوشد تا از طریق پرولتاریا ماشین دولتی را تصرف کند» (مراجعه کنید به نان و آزادی، صفحات ۶۲، ۶۳ ).
آنارشیستهای گرجستانی نیز همین را میگویند: «دیکتاتوری پرولتاریا بهمعنای واقعی کلمه کاملاً غیرممکن است، زیرا پیروان دیکتاتوری، دولتمردان هستند و دیکتاتوری آنها نه فعالیتهای آزادانه کُل پرولتاریا، بلکه استقرار همان حکومت نمایندگی موجود در رأس جامعه خواهد بود.» (مراجعه کنید به باتون، تسخیر قدرت سیاسی، صفحه ۴۵ ). سوسیالدموکراتها نه برای تسهیل رهایی پرولتاریا، بلکه … «با حکومت خود، بردگی جدیدی برقرار کنند.» از دیکتاتوری حمایت میکنند (به نوباتی، شماره ۱، صفحه ۵. باتون مراجعه کنید).
این سومین «اتهام» آقایان آنارشیستهاست.
افشای این امر، که یکی از تهمتهای همیشگی آنارشیستها با هدف فریب خوانندگانشان است، نیازی به تلاش زیادی ندارد.
***
ما در اینجا به دیدگاه عمیقاً اشتباه کروپوتکین نمیپردازیم که معتقدست هر دیکتاتوری بهمعنای مرگ انقلاب است. بعداً هنگام بحث در مورد تاکتیکهای آنارشیستها، در این مورد بحث خواهیم کرد. فعلاً فقط به خود این «اتهام» میپردازیم.
کارل مارکس و فردریک انگلس در اواخر سال ۱۸۴۷ گفتند که پرولتاریا جهت برقراری سوسیالیسم، باید به دیکتاتوری سیاسی دست یابد تا با کمک این دیکتاتوری، حملات ضدانقلابی بورژوازی را دفع نماید و ابزار تولید را از وی بگیرد؛ و این دیکتاتوری نباید دیکتاتوری چند نفر معدود، بلکه باید دیکتاتوری کُل پرولتاریا بهعنوان یک طبقه باشد:
«پرولتاریا از برتری سیاسی خود استفاده خواهد کرد تا بهتدریج تمام سرمایه را از بورژوازی بگیرد، تمام ابزارهای تولید را در دست… پرولتاریای متشکل بهعنوان طبقه حاکم…، متمرکز سازد…»(مراجعه کنید به مانیفست کمونیست ).
یعنی دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری کُل پرولتاریا بهمثابه یک طبقه بر بورژوازی خواهد بود و نه سلطه چند فرد بر پرولتاریا.
مارکس و انگلس بعدها همین ایده را تقریباً در تمام آثار دیگر خود، مانند هجدهم برومر لویی بناپارت، مبارزات طبقاتی در فرانسه، جنگ داخلی در فرانسه، انقلاب و ضدانقلاب در آلمان، آنتی دورینگ و سایر آثار تکرار کردند.
اما این همه ماجرا نیست؛ برای اینکه بدانیم مارکس و انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را چگونه تصور میکردند، و چه اندازه این دیکتاتوری را ممکن میدانستند، بسیار جالب است که موضع آنان را نسبت به کمون پاریس بدانیم. مسئله این است که دیکتاتوری پرولتاریا نهتنها توسط آنارشیستها، بلکه توسط خرده بورژوازی شهری، از جمله همه جور قصاب و میخانهدار – یعنی همه کسانی که مارکس و انگلس آنها را آدمهای بیفرهنگ(philistines) مینامیدند – نیز محکوم میشود. این همان چیزی است که انگلس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا، خطاب به چنین بیفرهنگهایی(philistines)، گفت:
«اخیراً، آلمانیهای بیفرهنگ بار دیگر از شنیدن عبارت «دیکتاتوری پرولتاریا» وحشتزده شدهاند. بسیار خوب، آقایان، آیا میخواهید بدانید این دیکتاتوری چه شکلی است؟ به کمون پاریس نگاه کنید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود» (مراجعه کنید به کتاب «جنگ داخلی در فرانسه»، مقدمه انگلس)(۱۵).
همانطور که میبینید، انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را در قالب کمون پاریس تصور میکرد.
بنابراین، هر کسی که میخواهد بداند دیکتاتوری پرولتاریا از دیدگاه مارکسیستها چیست، باید کمون پاریس را مطالعه کند. پس بیایید به سراغ کمون پاریس برویم. اگر معلوم شود که کمون پاریس واقعاً دیکتاتوری چند فرد بر پرولتاریا بوده است، آنگاه ــ مرگ بر مارکسیسم، مرگ بر دیکتاتوری پرولتاریا! اما اگر دریابیم که کمون پاریس واقعاً دیکتاتوری پرولتاریا بر بورژوازی بوده است، آنگاه… با صدای بلند به تهمتزنندگان آنارشیست خواهیم خندید؛ همان کسانی که در مبارزه خود علیه مارکسیستها، چارهای جز ابداع تهمت ندارند.
تاریخ کمون پاریس را میتوان به دو دوره تقسیم کرد: دوره نخست، زمانی که امور پاریس توسط «کمیته مرکزی» مشهور کنترل میشد، و دوره دوم، زمانی که پس از انقضای اختیارات «کمیته مرکزی»، اداره امور به کمون تازه منتخب واگذار شد.
این «کمیته مرکزی» چه بود، و ترکیبش چگونه بود؟ کتاب «تاریخ عامهپسند کمون پاریس» نوشته آرتور آرنولد(Arthur Arnould) پیش روی ماست که به گفته خود آرنولد، بهطور خلاصه به این سئوال پاسخ میدهد. مبارزه تازه آغاز شده بود که حدود ۳۰۰ هزار کارگر پاریسی، که در گروهانها و گردانها سازماندهی شده بودند، نمایندگانی از صفوف خود انتخاب کردند. به این ترتیب «کمیته مرکزی» تشکیل شد.
آرنولد میگوید: «تمام این شهروندان (اعضای «کمیته مرکزی») که در انتخابات جداگانه توسط گروهانها یا گردانهای خود انتخاب شده بودند، فقط برای گروههای کوچکی که نمایندگان آنها بودند، شناخته شده بودند. این افراد چه کسانی بودند، چهجور آدمهایی بودند و میخواستند چه کار کنند؟ «این یک دولت ناشناس بود که تقریباً منحصراً از کارگران عادی و کارمندان جزء ادارات تشکیل شده بود، که نام سه چهارم آنها در خارج از خیابانها یا محل کار دفاترشان ناشناخته بود… سنتها واژگون شده بود. اتفاق غیرمنتظرهای در جهان رُخ داده بود. در میان آنها حتی یک نفر از طبقات حاکم وجود نداشت. انقلابی رُخ داده بود که توسط یک وکیل، نماینده مجلس، روزنامهنگار یا ژنرال نمایندگی نمیشد. در عوض، در میان آنها یک معدنچی اهل کروزو(Creusot)، یک صحاف، یک آشپز و دیگرانی از این دست حضور داشتند.» (مراجعه کنید به تاریخ عامه کمون پاریس، صفحه ۱۰۷).
آرتور آرنو در ادامه میگوید:
«اعضای «کمیته مرکزی» گفتند: «ما افرادی گمنام، ابزارهای فروتن مردمی هستیم که مورد حمله قرار دارند… ابزارهای اراده مردم هستیم، اینجاییم تا صدای آنها باشیم، تا پیروزیاش را تحقق بخشیم. مردم، کمون(Commune) میخواهند و ما برای پیشبرد انتخابات کمون اینجا میمانیم.» نه کمتر و نه بیشتر. این دیکتاتورها خود را بالاتر از تودهها قرار نمیدهند و از آنها فاصله نمیگیرند. انسان احساس میکند که آنها با تودهها، در میان تودهها، و برای تودهها زندگی میکنند، که هر لحظه با آنها مشورت میکنند، به سخنانشان گوش میدهند و آنچه را که میشنوند منتقل میکنند، و فقط میکوشند… تا نظر سیصد هزار نفر را بهطور خلاصه منتقل کنند.» (همان، ص. ۱۰۹).
کمون پاریس در نخستین دوره حیات خود چنین عمل کرد.
کمون پاریس چنین بود.
دیکتاتوری پرولتاریا چنین است.
حال به دوره دوم کمون بپردازیم، دورهای که کمون بهجای «کمیته مرکزی» امور را در دست گرفت و فعالیت میکرد. آرنو با شور و شوق از این دو دوره که در مجموع دو ماه به طول انجامید، سخن میگوید و ادامه میدهد که این یک دیکتاتوری واقعی مردمی بود. بشنویم:
«نمایش باشکوهی که این مردم در طول آن دو ماه به جهانیان عرضه کردند، ما را سرشار از نیرو و امید میکند… تا به چهره آینده بنگریم. طی آن دو ماه، یک دیکتاتوری واقعی در پاریس حاکم بود، نه دیکتاتوری کاملاً بیرقیب یک فرد، بلکه تمام مردم – که خودشان تنها صاحباختیار اوضاع بودند … این دیکتاتوری بیش از دو ماه، بدون وقفه، از ۱۸ مارس تا ۲۲ مه (۱۸۷۱)، ادامه داشت…»… به خودیخود «… کمون فقط یک نیروی معنوی بود و هیچ نیروی مادی دیگری جز همدلی همگانی … شهروندان در اختیار نداشت، مردم حاکم بودند، تنها حاکمان، خودشان پلیس و دستگاه قضایی خود را برپا کردند…» (همانجا، صفحات ۲۴۲، ۲۴۴).
این توصیف کمون پاریس از آرتور آرنولد است، زیرا که خود وی یکی از اعضای کمون و از شرکتکنندگان فعال در نبردهای تن به تن آن بود.
یکی دیگر از اعضای کمون و همینگونه شرکتکنندهای فعال در نبردهای آن، لیساگارای(Lissagaray)، نیز کمون پاریس را به همین شکل توصیف میکند. (نگاه کنید به تاریخ کمون پاریس اثر وی.)
مردم بهعنوان «تنها حاکمان»، «نه دیکتاتوری یک فرد، بلکه دیکتاتوری تمام مردم» ــ این همان چیزی است که کمون پاریس بود.
انگلس برای اطلاع افراد بیفرهنگ اعلام نمود: «به کمون پاریس نگاه کنید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود.»
پس این است دیکتاتوری پرولتاریا آنطور که مارکس و انگلس تصور میکردند.
همانطور که میبینید، آقایان آنارشیستها همانقدر درباره دیکتاتوری پرولتاریا، کمون پاریس و مارکسیسم که اینهمه از آن “انتقاد” میکنند، اطلاعات دارند، که من و شما، خواننده عزیز، از زبان اچینی اطلاعات داریم.
روشن است که دو نوع دیکتاتوری وجود دارد. دیکتاتوری اقلیت، دیکتاتوری یک گروه کوچک، دیکتاتوری ترپوفها(Trepovs) و ایگناتیفها(Ignatyevs) که علیه مردم اعمال میشود. در رأس این نوع دیکتاتوری معمولاً یک محفل کوچک و پشتپرده قرار دارد که در خفا تصمیم میگیرد و حلقه طناب را هرچه بیشتر دور گردن اکثریت مردم تنگتر میکند.
مارکسیستها دشمن چنین دیکتاتوریای هستند و با چنین دیکتاتوریای بسیار سرسختانهتر و فداکارانهتر از آنارشیستهای پرهیاهوی ما مبارزه میکنند.
نوع دیگری از دیکتاتوری وجود دارد، دیکتاتوری اکثریت پرولتاریا، دیکتاتوری تودهها، که علیه بورژوازی، علیه اقلیت اعمال میشود. در رأس این دیکتاتوری، تودهها قرار دارند؛ در اینجا جایی برای محفلهای پشتپرده یا تصمیمهای مخفیانه وجود ندارد، در اینجا همه چیز آشکارا، در خیابانها، در جلسات و اجتماعات انجام میشود – زیرا این دیکتاتوری خیابان، و تودهها، دیکتاتوری علیه همه ستمگران است.
مارکسیستها «با تمام قوا» از این نوع دیکتاتوری حمایت میکنند – و دلیلش این است که چنین دیکتاتوریای سرآغاز باشکوه انقلاب بزرگ سوسیالیستی است.
آقایان آنارشیستها این دو دیکتاتوری کاملاً متضاد را با هم اشتباه گرفتنهاند و بدین ترتیب خود را در موقعیت مضحکی قرار دادهاند: آنها نه با مارکسیسم، بلکه با ساختههای خیالاتشان مبارزه میکنند؛ نه با مارکس و انگلس، بلکه با آسیابهای بادی میجنگند، درست همانگونه که دون کیشوت(Don Quixote) فقید در روزگار خود چنین میکرد…
(ادامه دارد)*
* ادامهی این مقاله در مطبوعات منتشر نشد زیرا در اواسط سال ۱۹۰۷، رفیق استالین توسط کمیته مرکزی حزب برای انجام کار حزبی به باکو منتقل شد و چند ماه بعد در آنجا دستگیر شد. یادداشتهای وی درباره فصلهای پایانی اثر آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ در جریان بازرسی پلیس از محل اقامتش از بین رفت. ــ ویراستار.
یادداشتها:
۱. در پایان سال ۱۹۰۵ و آغاز سال ۱۹۰۶، گروهی از آنارشیستها در گرجستان، به رهبری آنارشیست مشهور و پیرو کروپوتکین(Kropotkin)، وی. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) و حامیانش میخاکو تسرتلی(باتون) (- Baton- Mikhako Tsereteli)، شالوا گوگلیا(ش. گ.) Shalva Gogelia-Sh. G) و دیگران، مبارزهی شدیدی را علیه سوسیال دموکراتها انجام دادند. این گروه در تفلیس روزنامههای نوباتی(Nobati)، موشا(Musha) و بقیه را منتشر کردند.
آنارشیستها در میان پرولتاریا هیچ حمایتی نداشتند، اما در میان عناصر بیطبقه و خرده بورژوازی به موفقیتهایی دست یافتند. جی. وی. استالین(J. V. Stalin) مجموعهای از مقالات را علیه آنارشیستها با عنوان کلی «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(?Anarchism or Socialism) نوشت. چهار بخش اول در ژوئن و ژوئیه ۱۹۰۶ در آخالی تسخووربا (Akhali Tskhovreba) منتشر شد.
بقیه مقالات به دلیل توقیف روزنامه از سوی مقامات منتشر نشد.
از اینرو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را بهطور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی سادهتر و قابلفهمتر بازنویسی کند، که او نیز با کمالمیل این کار را انجام داد.»
در دسامبر ۱۹۰۶ و در ۱ ژانویه ۱۹۰۷، مقالاتی که در آخالی تسخووربا منتشر شده بودند، با اندکی بازنگری در آخالی درویبا(Akhali Droyeba)، با این توضیح سرمقاله، تجدید چاپ شدند: «اخیراً، اتحادیه کارمندان اداری به ما نامه نوشت و پیشنهاد کرد که مقالاتی در مورد آنارشیسم، سوسیالیسم و مسائل مرتبط منتشر کنیم (مراجعه کنید به آخالی درویبا، شماره ۳ ). چندین رفیق دیگر نیز همین درخواست را مطرح کردهاند. ما با کمالمیل این خواستهها را پذیرفتیم و این مقالات را منتشر میکنیم. . لازم میدانیم یادآوری کنیم که بخشی از این مقالات پیشتر در مطبوعات گرجی منتشر شده بود، اما به دلایلی که خارج از اختیار نویسنده بود، ناتمام ماند.). از اینرو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را بهطور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی سادهتر و قابلفهمتر بازنویسی کند، که او نیز با کمالمیل این کار را انجام داد.» این توضیح علت وجود دو نسخه از چهار بخش نخست کتاب «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(Anarchism or Socialism) را روشن میکند. انتشار این مجموعه مقالات سپس در روزنامه چونی تسخووربا (Chveni Tskhovreba)(زندگی ما) در فوریه ۱۹۰۷ و در روزنامه درو(Dro) (زمان) در آوریل ۱۹۰۷ ادامه یافت. نخستین نسخه مقالات «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»، آنگونه که در آخالی تسخووربا منتشر شده بود، بهعنوان ضمیمه این جلد آمده است.
«چونی تسخووربا» (زندگی ما) – یک روزنامه روزانه بلشویکی بود که به طور قانونی در تفلیس تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر میشد، از ۱۸ فوریه ۱۹۰۷ شروع به انتشار کرد. در مجموع، ۱۳ شماره منتشر شد. این روزنامه در ۶ مارس ۱۹۰۷ به دلیل «گرایشهای افراطی» توقیف شد.
«درو» (زمان) – یک روزنامه روزانه بلشویکی که پس از توقیف «چونی تسخووربا» در تفلیس منتشر میشد، از ۱۱ مارس تا ۱۵ آوریل ۱۹۰۷ تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر میشد. م. تسخاکایا(M. Tskhakaya) و م. داویتاشویلی(M. Davitashvili) اعضای هیئت تحریریه بودند. در مجموع، ۳۱ شماره منتشر شد.
۲. نوباتی (ندا یا فراخوان)، هفتهنامهای بود که آنارشیستهای گرجستان در سال ۱۹۰۶ در تفلیس منتشر میکردند.
۳. کارل مارکس و فردریش انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۳۲۸.
۴. کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۳۲۹.
۵. این(موضوع) با این اندیشه که بین شکل و محتوا تضاد وجود دارد، منافاتی ندارد. نکته این است که تضاد بین محتوا و شکل به طور کلی نیست، بلکه بین شکل قدیمی و محتوای جدید است که به دنبال شکل جدیدی است و به سمت آن تلاش میکند. و برای دستیابی به آن میکوشد..
۶.. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریش انگلس، خانواده هیلیگه(خانواده مقدس)، بخش «نبرد انتقادی علیه ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»، در مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe)، بخش اول، جلد سوم، صص. ۳۰۷–۳۰۸. “Kri-tische Schlacht gegen den franzosischen Materialismus.” (Marx-Engels, Gesamtausgabe, Erste Abteilung, Band 3, S. 307-08.)
۷. نگاه کنید به: کارل مارکس، فقر فلسفه (Misère de la Philosophie)، در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد ششم، ص. ۲۲۷.
8. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار برگزیده، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۲۹۲.
۹. همان، جلد دوم، ص. ۲۳.
10. رجوع کنید به فردریک انگلس، انقلاب در علم آقای یوگن دورینگ (آنتی دورینگ)، مسکو، ۱۹۴۷، صص. ۲۳۳–۲۳۵.
۱۱. موشا (کارگر) – روزنامهای که توسط آنارشیستهای گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر میشد.
۱۲. خما (صدا) – روزنامهای که توسط آنارشیستهای گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر میشد.
۱۳. کارل مارکس، محاکمه کمونیستهای کلن، منتشر شده توسط انتشارات مولوت، سن پترزبورگ، ۱۹۰۶، صفحه ۱۱۳ (ضمیمه نهم. خطابه کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیستها، مارس ۱۸۵۰). (مراجعه کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحات ۱۰۵–۱۰۴).
۱۴. نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۲۰.
۱۵. نویسنده این عبارت را از رساله کارل مارکس با عنوان «جنگ داخلی در فرانسه» نقل میکند، رسالهای با مقدمهای از ف. انگلس، ترجمه روسی از آلمانی با ویراستاری ن. لنین، ۱۹۰۵ (نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۴۰ ).
برگردانده شده از:
J. V. Stalin
Anarchism Or Socialism?
December, 1906 — January, 1907
https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm


دیدگاهتان را بنویسید