در دوران سرمایهداری آزاد، اتحادیههای کارگری میتوانستند خود را دموکراتیک و بیطرف بنامند—سازمانهایی که صرفاً به مطالبات روزمره کارگران پاسخ میدادند و از درگیری مستقیم با قدرت سیاسی پرهیز میکردند. اما این دوران دیگر سپری شده است. امروز، اتحادیهها نمیتوانند نقش آنارشیستیِ بیطرفانهای ایفا کنند، گویی دولت و ساختار امپریالیستی پیرامون آنها وجود ندارد. در شرایط کنونی، آنها یا ابزار امپریالیسم هستند—برای کنترل، انقیاد و خنثیسازی پتانسیل انقلابی طبقه کارگر—یا به ارگانهایی برای سازماندهی انقلاب پرولتری بدل میشوند. بیطرفی اتحادیهها دیگر مفهومی ندارد؛ این مفهوم بههمراه دموکراسی لیبرال و بورژوازی، به تاریخ پیوسته است.
از همین روست که فعالیت درون این اتحادیهها نهتنها بیاهمیت نشده، بلکه از همیشه مهمتر شده است. در حالیکه ساختارهای اتحادیهای دچار زوال و انحراف بورژوایی شدهاند و نزدیکی آنها به دولتهای امپریالیستی عمیقتر از گذشته است، نبرد واقعی، نبرد بر سر نفوذ بر طبقه کارگر است. هر جریان یا سازمانی که از فعالیت در اتحادیهها به بهانه «نابودشدن دموکراسی درونی» یا «آلودهشدن به دولت» سرباز میزند، در عمل به طبقه کارگر پشت کرده است—صرفاً چون اتحادیهها مطابق آرزوهای ایدئال او نیستند. چنین نیروهایی، با منزهطلبی و جدایی از تودهها، محکوم به شکستاند.
بوروکراسی رفرمیست و لایههای اشرافیت کارگری، که از بقایای سفره امپریالیسم بهرهمند شدهاند، اکنون به ابزار سیاسی سرمایهداران بدل شدهاند—ابزاری که بهجای دفاع از کارگران، نقش پلیس درونی جنبش کارگری را ایفا میکنند. اما اگر این روند ادامه یابد و اتحادیهها از درون اصلاح نشوند، همان جایگاه اشرافیت کارگری را نیروهای فاشیستی تصاحب خواهند کرد.
امروز تضادهای طبقاتی، هم در سطح ملی و هم بینالمللی، در حال تشدید است؛ فضای تنفس برای اصلاحطلبی مستقل روزبهروز تنگتر میشود. نظام سرمایهداری تنها در صورتی حاضر به مدارا با اصلاحطلبی است که آن را در مقام یک شریک ضعیف و تابع، در ساختار سلطه خود بپذیرد.

دیدگاهتان را بنویسید