
دل آرمیتا مانند هر جوان دیگری، پر از نهال های آرزوهای گُل نکرده بود و در سرش شور عشق “ناروا” داشت. آرمیتا آتشی سوزانی بود که خواست روشنی در شب شهر بیافریند، ولی به ناگهان دستی ناپاک او را به تاریکی جاودان فرو راند.
پس از آن که او به خواب جاودانه رفت، نوای رنج او و آزاری که بر او رفته است، پژواک دلپذیر ترانه بی گناهی، پاکیزگی و بی باکی او جهان را پُر کرد. و جیغ جیغ گوش خراش کلاغ های سیاه در باره ی زنان را به گوش جهانیان رساند.
خواب رفتن آرمیتا هر چند که دل خراش است، ولی بدبختانه شگفت انگیز نیست.
دستگاهی که مردسالار است، دختر را هم چون قناری خوش آواز در قپس خانه می خواهد، نه در پرواز آزاد، در جنگل، بر نوک سرو والا. این خدانشناسان دین دار برای رسیدن به بهشت، زندگی دختران ما را دوزخ کرده اند.
شگفتا! که ستم گران خودکامه چه شمشیری به دست شب گردان نادان و بی خرد خود داده اند که این چنین لاله سَر می بُرند و شقایق به خون می کشند. شمشیری که به دست آریوبرزن بود، برای سرزمین ایران، سینه یورش گران یونانی می درید، شمشیر این ژاژخاهای پلید بوسه ی مرگ بر گلوی دختران ما می زند.
بی زاری از این همه ستم، راه گلو را برای دم زدن می بندد. چگونه جمهوری اسلامی توانست انسان هایی بسازد که خِرَد را در خاک و دل ها را سنگ کرده اند؟
یک انسان خردمند از درک ژرفا و پهنای این همه تاریک اندیشی ناتوان است. چگونه می توان به این آسانی برای پاسبانی از «ناموس» دختران ما، آن ها را بی جان کرد؟ باید به این گماشتگان مردم آزار گفت: “اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟”

دیدگاهتان را بنویسید