یکی از اصلهای بنیادی اندیشه مارکسیستی، نقش برجسته طبقه کارگر در رهبری نبرد برای دگرگونیهای اجتماعی است. در دیدگاه مارکسیستی، طبقه کارگر در برابر بهرهکشی سرمایهداری بیچاره و درمانده دیده نمیشود، بلکه یک کنشگر بزرگ و برجستهای است که میتواند رهبری انقلاب اجتماعی را در دست گیرد.
پسامدرنیسم این نقش طبقه کارگر را نادیده میگیرد و بر هویتهای فردی و سیاستهای هویتی پافشاری میکند. کسانی مانند جودیت باتلر و میشل فوکو، با اینکه به خوبی به نقد شیوههایی که قدرت از راه هنجارهای اجتماعی پیاده میشود میپردازند، این نقد را در چارچوب کلانی که همانا پایههای مادی جامعه سرمایهداری است انجام نمیدهند. پسامدرنیسم می خواهد که به بررسی هویتهای فرهنگی و اجتماعی، مانند جنسیت، نژاد، جنسیتگرایی بپردازد، بدون اینکه تحلیل کند که چگونه این هویتها در یک سیستم اقتصادی شکل میگیرند و برای چه به شکلگیری آنها در نظام سرمایهداری میدان داده شدهاست. تردیدی نیست که برای تحلیل آن چه که در جامعه میگذارد، جامعه شناس نیازمند بررسی شیوههای سرکوب هویتی واقعی است، ولی باور نداشتن پسامدرنیسم به نبرد طبقاتی، بررسی بستر مادی هویتها را نادیده میگیرد و به همین دلیل نیز راه چارهای ریشهای در برابر این سرکوبها ندارد.
پسامدرنیسم، به دلیل بزرگسازی هویتهای فردی و نبردهای خُرد، بهجای پیشگزاری یک برنامه انقلابی برای دگرگونی نظام اقتصادی، بیشتر بر شکستن هنجارها و ساختارهای اجتماعی پافشاری میکند. این پافشاری بر ایستادگی خُرد و دگرگونیهای گفتمانی، میتواند دگرگونی اجتماعی را در سطح فردی و فرهنگی نگه دارد، و هیچگاه توان به چالشکشیدن سیستمهای کلان اقتصادی و سیاسی را که پایههای مادی هویتهای فردی هستند را ندارد.
مارکسیسم از مالکیت جمعی ابزار تولید همچون سنگ بنای هر دگردیسی انقلابی سخن میگوید. مارکسیسم بر این باور است که سرمایهداری نمیتواند با کنشهای فردی بهبود یابد، بلکه باید با یک کنش اجتماعی همآهنگ و بزرگ سرنگون شود.

دیدگاهتان را بنویسید