روشن گری در باره ی دستگاه دروغ پراکنی آقای رضا پهلوی!

image_printچاپ

مقاله ۱۸/۱۴۰۱
۶ شهریور ۱۴۰۱، ۲۸ آگوست ۲۰۲۲

نهان گشت کردار فرزانگان/ پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند/ نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز/ به نیکی نرفتی سخن جز به راز
ندانست جز کژی آموختن/ جز از کشتن و غارت و سوختن
(شاهنامه فردوسی)

پیش گفتار

پرده تاریک و سنگینی که جمهوری اسلامی به روی میهن ما انداخته است، برخی ها را بر آن داشته است که گویا دوران شهنشاهی محمدرضا، زمان به روزی و نیک بختی ما بوده است. داستان پردازان شاهنشاهی خواه و گزافه گویان به میدان نبرد فرستاده شده اند، تا به این پندار بی هوده دامن بزنند.  

ارزیابی هایی که اینان به نام پژوهش به خورد مردم می دهند، با دانسته های ما و داده هایی (facts) که هم اکنون از گنجینه های رازآلود امپریالیست ها به برون درز کرده اند هم خوانی ندارند.

برای نگارنده بسیار غم انگیز است خواندن نوشته های جوانانی که از روی کم دانی، دوران محمدرضا را بهشت فردوس می نمایانند. در میان یاوه های بسیاری که دستگاه بزرگ نادان سازی هواداران شاهنشاهی، با کمک رسانه های امپریالیستی، میان جوانان پخش می کنند، جستارهای چون آزاد منشی، پاکی، روشن اندیشی و میهن دوستی خاندان پهلوی از جای گاه ویژه ای برخوردار هستند.  

 بگذارید در زیر با هم به بررسی این دروغ های بزرگ بپردازیم.

آزادی

گریز توام با رسوایی رضاخان پس از جنگ جهانی دوم، نوید بخش آزادی هم میهنان ما شد. وزش باد بهاری می رفت که دشت های خفته را بیدار کند و پرندگان را به آواز در آورد. در سال های پیش از کودتا ۲۸ مرداد مانند هم اکنون، دو گردان در برابر هم جلوه و خودنمایی می کردند؛ هواداران آزادی و برابری در برابر هواداران استعمار و بهره کشی. هواداران سوسیالیسم و ملی گرایان راستین در گردان خلق به گرد هم آمده بودند و گماشته گان امپریالیسم نوجوان امریکا و دست پروردگان امپریالیسم کهنه کار بریتانیا در گردان دزدان رسته (صف) آرایی می کردند.  

دروازه های دربار برای چاپلوسان و دزدان و لایه های گوناگون بورژوازی باز بودند، ولی درهای حزب توده ی ایران به روی کارگران و رنج بران و اندیشمندانشان باز بودند. این حزب از پیوند و هم بستگی مردان خردمند و نیک سرشت با توده های رنج بنیان گزاری شده بود. 

پس از سال ها شکاف میان ملی گرایان و سوسیالیست ها، خورشید زرافشان در  بامدادی روشن و دلپذیر می رفت، تا روزی گرم و پر امید برای هم میهنان ما به ارمغان بیاورد، ولی افسوس! گجسته و پلیدترین روی داد زندگی میهن ما در روز ۲۸ مرداد رخ داد که در آن شاه با هم راهی دیگر گماشته گان انگلیس و امریکا راه آزادی ایرانیان را دل سنگانه بست. کودتا نمایش دل خراشی از بازی خون سرد امپریالیست ها با سرنوشت مردم ما بود. بدین سان، برگ دیگری بر تاریخ سیاه شاهان خودکامه میهن ما افزوده شد.   

محمدرضا با روان کردن جوی خون از توده ای ها می خواست که آتش خشم برآمده از خواری خود را خاموش کند. پس از کودتا، او آزادی خواهان و میهن دوستان را در بند کشید و فرمان کشور را به دست چاپلوسان و بند و بست چیان ناتوان داد. پس از ۲۸ مرداد دیو دیکتاتوری دوباره از شیشه برون جست و با همه ی تلاش و رزم دوباره توده ها، به شیشه برگرداندنش ۲۵ سال دیگر به درازا کشید.  محمدرضا که بی لرزش دست، فرمان کشتن کیوان و رفیقان هم رزمش را امضا می کرد، در برابر سروران امپریالیستی خود ترسو و بزدل بود و هر سفیر آمریکایی و یا انگلیسی بر او فرمان می راند.    

بسی خون های پربها و پر ارجی که ریخته شد، تا او و خانواده و دوستانش بتوانند با همکاری امپریالیسم کیسه های بیش تری را پر از پول کنند. دارندگان و توان گران سودشان با دوستی با دربار به هم آمیخته بود. با این دوستی و چاپلوسی آن ها  برای خود سر و سامان فراهم آورند.

نکته گیران کارشناس خرده گیری های فراوانی را از دستگاه پهلوی گرفتند، ولی سیاه ترین برگ کارنامه این خاندان کشتار بهترین افسران بی همانند میهن مانند سیامک و وکیلی و میهن- و مردم دوستی بی باک مانند فاطمی بود. مردم دوستی این دلاوران جان داده در راه خلق و میهن با روش، منش و با کردار، گفتار و رفتار آن ها هم آهنگی شایانی داشت. سادگی و فروتنی این بزرگ مردان با آن دانشی که داشتند ارج آفرین بود. این دلاوران پیوسته در جست جوی راه برون رفت و گشایش تنگنای کشنده سپهر میهن بودند. آن ها با باور به سوسیالیسم، در خشت خام سیاه آن روز، ساختمان آینده آزاد را به روشنی می دیدند. آن ها پاک تر، با دانش تر و دلیرتر از دیگر همگنان زمانه خود بودند و گردنی افراشته تر از دیگران داشتند.  

این شیردلان بری از کم بودها نبودند، ولی مردان بزرگ میهن ما و دل داده مردم بودند و برای برون رفت از دشواری ها راه چاره های خردمندی داشتند. آن ها با مردم خود یک دل و یک جان بودند.  

سرانجام هم، آن ها در کوره ی نبرد و پهنه ی زندگی در کنار مردم  ماندند. سیاوش وار از آتش شکنجه زندان با سرافرازی گذشتند. زیر رگبار گلوله ها کشته شدن را با سری افراشته به آسمان پذیرا گردیدند. ایستاده و با لبخند جان دادن آن ها، گویای استواری، پایداری و باور آن ها به راه پیموده شده بود.استواری و پای مردی آن ها افسانه شد.   

پس از کودتا، جامعه نه تنها دیگر حتا اندک آزادی هم نداشت، بلکه توده ها فشار دستگاه شاهنشاهی و سوزش خودکامگی شاه را بر پوست جان و روان خود حس می کردند. محمدرضا بر آن بود که می تواند میهن را برای همیشه با مشت آهنین خود فرمان روا باشد.

این خودکامه سرمست از باده خود بزرگ بینی، خود را “شاه شاهان” می خواند، ولی هنگام خروش دریای روی دادهای ناگوار، سر به زیر آب فرو می برد و چشم به راه یاری سروران و کارفرمایان خود بود.

او تاریک اندیشی سرسپرده و خشک مغزی بود و زورگویی او نشانه بی بهرگی از هر گونه آزادی خواهی و آزادی جویی.

کودتاگران به سرمایه جان و ناموس مردم دست یازیدند. پس از کودتا برخی ها در گیرودار خود بودند، برخی ها با بازی دوسره برای خود بدنامی آفریدند، برخی ها آتش بیار کودتا شدند. اینان با فرمان برداری چشم بسته از بزرگ خودکامه، هیزم کش آتش کودتا شدند. دورویان دو سره بار می کردند و این گونه وانمود می کردند که در کنار مردم هستند و هم زمان در چپاول سرمایه میهن با دستگاه هم کاری می کردند. 

پس از کودتا، سایه سیاه و سنگین زورگویی درباریان، جامعه را سال ها از نفس انداخته بود. پس از سرکوب ددمنشانه حزب توده ی ایران، جنبش آزادی خواهی دنیوی (سکولار) سر و زبان بریده شد. این دست و پا بستگی به یک باره پیش نیامد، بلکه آرام آرام راه های اندیشه ورزی بسته شد و درهای خانه نادانی که روحانیت در آن کمین کرده بود گشوده شدند.  

در زمان شاه، نه تنها آزادی نبود، چه بسا که حتا سخن دل را نیز کسی به دوستان نمی گفت. زبان زد “دیوار موش دارد و موش گوش دارد” را همه کس به یاد دارند. نه نانی برای گرسنه بود و نه هوا برای تشنگان آزادی؛ شیرازه کار از هم گسیخته بود. باز هم جوانانی دانا و بی پروای مارکسیست پای به پهنه نبرد گذاشتند، به امید این که بتوانند که سرنوشت خود و مردم خود را به تر کنند. هیچ یک از  آن ها، بر این گمان و باور نبود که دستگاه سرسپرده شاه می تواند راه گشای دشواری های میهن باشد.    

ولی پاسخ شاه و چاپلوسانش به این جوانان پرشور زبان آتش بود. در یک کشور آزاد، مردم به سرزمین و مرز و بوم خود دلبستگی دارند و نیازی به فرستادن پاسبان و گزمه به خیابان ها برای بازرسی، دست گیری، بازپرسی، شکنجه و کشتن مردم نیست.

جوانان سوسیالست پس از کودتا از ستم و آلودگی دستگاه شاهنشاهی پرده دری می کردند. امید به این بود که با غرش نوای تفنگ در کوهستان ها، مردم با آن ها هم آواز خواهند گردید. آری! آن ها هیجان زده و سرگردان بودند، ناپخته و نسنجیده به پهنه نبرد رفتند، ولی بی ترس و بی دلهره برای رستن میهن از بند بهره کشی و استعمار جان دادند.    

در این دوران، کارمندان بخش ضد مارکسیستی ساواک انسان های ناپاکی بودند که هنگام بازجویی ها زبانی آلوده به ناسزا به کار می بردند و دستی شکنجه گر داشتند و سرشتی آدم کش که جزنی و حکمت جو را بی هیچ گناهی کشتند. این گزمگان در این دوران گل های سرسبد میهن را یکی پس از دیگری سر بریدند. آن ها  کتیرایی را، حمید اشرف را، گل سرخی را، پویان و قبادی را، رضایی و حنیفی نژاد را، و تیزابی را کشتند. محمدرضا زشتی و پلیدی کار و بزدلی خود را، با پوشش پاک و آراسته نظامی می پوشاند.  

در پایان هم، کشتار این همه اندیشمندان آزادی خواه و گرسنگی تنگ دستان و روی دادهای خرد و کلان مانند جوی باری به هم پیوستند و سیل آب انقلاب را به راه انداختند.

جنبش آزادی خواهی چون پیل دمان دستگاه سرکوب محمدرضا را ویران و با خاک یکسان کرد. ”چپ” ها نقش بزرگی در گسستن رشته های فرمان روایی شاه و آزادی توده ها از بند زنجیر ستم گران داشتند. روز خجسته ای بود، روز واژگونی این ستم گر دشمن دوست، اگر چه که واپس گرایان میوه شیرین آزادی را پس از اندکی به کام مردم تلخ کردند.     

آلودگی دستگاه دیوان سالاری

پس از کودتا، دست خاندان پهلوی برای دزدی بازتر از پیش شد. محمدرضا و خواهرش اشرف از همان روز نخست در اندیشه پول اندوزی بودند. پس از آن که بهای نفت بالا رفت، محمدرضا «بنیاد پهلوی» را ساخت، تا با کمک آن دزدی خود را از سرمایه ملی آسان تر کند. این بنیاد مانند نهادهای کنونی سپاه، با بهره گیری از جای گاه خود در دستگاه دیوان سالاری، در همه ی کارهای اقتصادی و انگلی کشور دستی داشت. پهنه ی کنش پول اندوزی این بنیاد چرکین و آلوده بسیار فراخ بود؛ مانند اژدهایی آن ها چنگ بر اندام بخش های پول آفرین اقتصاد میهن از کازینو و کاباره‌، رانت‌خواری در پیمان های اقتصادی با شرکت های امپریالیستی، زمین بازی، خانه سازی، کارهای بانکی، دام داری و کشاورزی ، فروش تریاک گرفته تا فروش هنرهای باستانه (عتیقه) انداخته بودند.

پس از گریز محمدرضا، روزنامه های جهان دارایی شاه و نه همه ی خانواده او را، تا ۳۵ میلیارد دلار برآورد کرده‌ بودند. اشرف پهلوی نیز توانست از راه دزدی از سرمایه ملی، یکی از «داراترین زن پول دار جهان» شود. می گویند سفر اشرف پهلوی به آمریکا در سال ۱۳۵۶، نیم میلیون دلار هزینه داشت. در سال هایی که درآمد نفت ایران تنها یک میلیارد دلار بوده است، شاه سفرهای چند صد هزار دلاری به اروپا و امریکا داشت. بر کسی پوشیده نیست که محمدرضا بارها در گفت وگو با روزنامه نگاران برون مرزی، خود را همیشه همه کاره ی کشور می دانست. او میهن و سرمایه ملی ما را از آن خود می دانست و برای او مردم گله های پراکنده گوسپندانی بودند که می بایست با چوپانی ورزیده، باهوش و جهان دیده رهبری شوند. محمدرضا همان گونه می اندیشید که فردوسی در بیش از هزار سال پیش با زبان شاه دیگر از خودکامگی او گفته بود: 

خور و خواب و آرامتان از من است / همان پوشش و کامتان از من است

بزرگی و دیهیم شاهی مراست / که گوید که جز من کسی پادشاست؟ 

شرکت ملی نفت پنهانی پول کلانی از فروش نفت را به حساب خود شاه واریز می نمود. درآمد نفتی سه میلیارد دلاری سال ۱۳۳۲ آرام آرام به بیش از پنجاه میلیارد دلار در سال ۱۳۵۶ رسید. این همه پول می بایست برای پایه گزاری یک صنعت بزرگ ملی هزینه می شد و نه به جیب او و خانواده اش سرازیر می شد.

چنین آلودگی گسترده دستگاه دیوان سالاری را کم تر می توان در کشورهای دیگر جهان یافت.

تاریک اندیشی

تاریک پنداری محمدرضا تا بدان جا بود که حتا به خواب دیدن امامان را برای درمان بی ماری خود باور داشت. شاه در بخشی از “پاسخ به تاریخ” سخن از باورهای راستین مذهبی پدر و خویشتن به میان می آورد و می گوید:

باید اذعان کنم که به پیروی از  پدرم من از همان اون زندگی توانستم به اهمیت  نیایش و دعا کردن واقف شوم. 

اندکی بعد از تاج گزاری پدرم من به بیماری حصبه دچار شدم و هر روز حالم بیشتر رو به وخامت می رفت تا این که یک شب علی (ع) امام اولمان را به خواب دیدم.[….]فردای آن شب تب من فرو نشست و حالم به سرعت رو به بهبود نهاد.

در جای دیگری می گوید که “چندی بعد از آن در اثنای تابستان موقعی که عازم یک محل زیارتی در کوهستان به نام امامزاده داود بودم از فراز اسب به روی تخت سنگی افتادم و از حال رفتم. […] یکی از قدیسین ما به نام عباس مرا گرفت و بر زمین نهاد “

برخورد [من] با امام غیب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران بود.

[…] کاملا به من ثابت کرد که ایمان عمیق مذهبی مهمترین حامی من در برابر حوادث ناگوار خواهد بود.

نجات معجزه آسای من در برابر این سوءقصد بار دیگر  ثابت کرد که تحت محافظت قرار دارم.

لذا همواره به این نکته توجه داشتم که حفاظت از دین خود را یکی از مهمترین وظایفم بدانم.

شگفت انگیز این است که او این سخنان را نه برای نادان سازی مردم مسلمان می راند، بلکه آن ها را هنگام گریز ناگزیر خود به مصر در آن جا با روزنامه نگاران برون مرزی در میان می گذارد. 

روحانیت نیرویی هم گون و یک پارچه نبود، بلکه سرشتی دوگانه داشت؛ هم از آخور می خورد و هم از توبره. گاهی با مصدق بود و گاهی با شاه و سرانجام هم با شاه برای سرنگونی مصدق هم گام شد. شاه در برابر روحانی ها سیاست نیش و نوش را در پیش گرفت. برخی ها را خرید و برخی ها را میدان داد و برخی ها را هم خاموش کرد.

در نهم اسفند ۱۳۳۱ که شاه می‌خواست از کشور بگریزد، کاشانی و محمد بهبهانی جلوی گریز او را گرفتند. پس از سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق، محمدرضا پهلوی برای سپاس گزاری از کمک های بی دریغ آیت الله کاشانی در انجام کودتا به روی گونه او بوسه نواخت.

در بهمن سال ۱۳۴۰ هنگامی که آیت الله کاشانی در بستر بیماری بود، محمد رضا شاه دوباره برای روبوسی نزد او رفت.

پس از مرگ کاشانی، محمد تقی فلسفی سخن ران واپس گرای اسلامی،  پیام‌های آیت الله بروجردی را به محمدرضا پهلوی می‌رساند. محمدرضا پهلوی برای خشنود کردن آیت‌ الله بروجردی، درهای رادیو را برای سخن رانی علیه بهاییان را گشود.

محمدرضا پهلوی به گفته خودش برای انجام وظیفه دینی به مکه و مدینه رفت. سال های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ محمدرضا پهلوی به هم راه همسرش فرح پهلوی و اسدالله علم و منوچهر اقبال و امیرقاسم معینی به دیدار روحانی های واپس گرای آستان رضوی رفت و برای آن ها سخنرانی کرد. خانواده محمدرضا در این سفرها پوشش اسلامی داشتند و فرح حتا چادرپوش بود.

این دستگاه شهنشاهی بود که با سرکوب ”چپ” سکولار، رادیو و مسجدهای کشور را برای دشنام گویی و گسترش نادانی به دست واپس گرایان دینی سپرد. بورژوازی وابسته دوران پهلوی و دوستان امپریالیستی اش به خوبی می دانستند که در روز مبادا به تر است که کشور به دست این واپس گرایانی که هوادار نظام سرمایه داری هستند بیفتد تا به دست روشن اندیشان ”چپ” هوادار سوسیالیسم. هم اکنون نیز، ما روند وارونه آن را می بینیم. دستگاه ولایت فقیه دوست دارد که در روز مبادا کشور به دست هواداران شاهنشاهی که خواهان پایداری نظام سرمایه داری هستند بیفتد، تا به دست ”چپ” سوسیالیستی. گفت و گوهای پنهانی میان بخشی از سپاه و بورژوازی بوروکراتیک با آقای رضا پهلوی و بده و بستان های آن ها با هم نیز، ریشه در ترس از واژگونی نظام سرمایه داری دارد.

همان گونه که می بینیم محمدرضا نه تنها روشن اندیش نبود، بلکه تاریک اندیش کم خردی بود که با سرکوب نیروهای ”چپ” دنیوی، راه را برای تازش و تاخت و تاز واپس گرایان باز کرد.  

میهن دوستی

هواداران شاهنشاهی پیوسته سخن از میهن فروشی جمهوری اسلامی می رانند. آن ها پیوندهای پراگماتیکی رژیم با چین و روسیه، که برای زنده ماندن و گریز از تحریم های امپریالیسم غرب و امریکا است، را میهن فروشی می خوانند. آن ها این گونه وانمود می کنند که گویا محمدرضا پهلوی از مرزهای ایران پشتیبانی کرد و خواهان یک پارچگی میهن بود.

پس از کودتا، دربار “میهن دوست” دروازه های کشور را برای دزدی شرکت ها و نهادهای امپریالیستی گشود. توده ها با شور و شیدا به رهبری مصدق و با هم کاری حزب توده ی ایران قانون ملی شدن صنعت نفت را در۲۹ اسفند ماه سال ۱۳۲۹ از مجلس گذراندند.  

پس از  کودتا، نخست وزیر کودتا زاهدی پیوند دربار با دولت انگلیس را بهبود بخشید و پیمان هایی برای بخش سهام نفت با انگلیس بست که به سود میهن ما نبود. محمدرضا پس از کودتا از هندرسون، سفیر ایالات متحده، برای «نجات سلطنت» سپاس گزاری کرد. روشن است که «نجات سلطنت» هزینه هایی داشته است که محمدرضا می بایست با دزدی از سرمایه ملی آن را می پرداخت. آمریکا برای پاسبانی از منافع استعماری خود در میهن ما، بیست هزار مستشار نظامی داشت که پشتیبان محمدرضا در سرکوب مردم هم بودند، ولی هزینه آن بر دوش توده ها سنگینی می کرد. محمدرضا تنها برای خشنود کردن  شرکت های جنگ افزاری امپریالیستی، میلیاردها دلار جنگ افزار خریداری کرد که بسیاری شان به درد کشور ما نمی خوردند.

محمدرضا پهلوی در مارس ۱۹۷۰، پس از دو سال گفت و گوی پنهانی با کارفرمایان انگلیسی خود، به ناگهان سپردن بخشی از میهن ما، یعنی بحرین را به گماشته گان انگلیسی آل خلیفه پذیرفت. باید یادآوری کرد که بحرین پیش از این نزدیک به دو هزار سال بخشی از ایران بزرگ بوده است و هیچ یک از شاهان پیشین خواهان جدایی بحرین از خاک ایران نبودند. امیرعباس هویدا برای درست انگاری این دشمن یاری (خیانت) بزرگ در آن زمان گفته بود «دختری بود که به سن شوهر رسیده بود و شوهرش دادیم.»

یکی از دلیل های محمدرضا پهلوی برای جدا کردن بحرین که در آن زمان استان چهاردم ایران خوانده می شد این بود که این استان از دید اقتصادی برای میهن ما برجسته نبود؛ آن هم هنگامی که بحرین روزانه ۳ میلیون و۸۰۰ هزار تن نفت برون آوری (استخراج) می کرد و در بازار می فروخت. این گفته ها نمایان گر درماندگی و سرسپردگی او بود. یکی دیگر از دلیل های محمدرضا پهلوی این بود که : «دولت شاهنشاهی نمی‌خواهد با اعمال زور بحرین را تصاحب کند، بلکه حاکمیت بحرین را به دلخواه اکثریت مردم، در یک همه‌پرسی آزاد زیر نظر سازمان ملل متحد می‌گذارد تا اگر اکثریت مردم بحرین علاقه به ملحق ‌شدن به ایران داشتند.»

این سخنان از زبان کسی روان شده است که نه تنها حق خلق های کرد و آذری میهن ما را برای خودمختاری نپذیرفت، بلکه اندیشمندان و پیکارگران این خلق ها را به چوبه ی دار آویخت و جنبش رهایی از ستم ملی را با کمک سالاران آمریکایی و انگلیسی خود به خاک و خون کشید.

در سال های پایانی پهلوی چهل درصد از بودجه کشور هزینه ارتش می شد. کار ارتش نه پاسبانی از مرزهای میهن، بلکه سرکوب جنبش های آزادی بخش در کشورهای خلیج فارس به دستور امپریالیسم بود.

محمدرضا هیچ دل بستگی به برپایی یک اقتصاد مستقل ملی و برنامه ای برای آن نداشت. او به فروش نفت و داشتن یک اقتصاد وابسته به فروش  نفت خشنود بود و با نابودی کشاورزی و صنعت ملی، بهشتی برای بورژوازی انگلی کمپورادور وابسته به امپریالیسم ساخت. او با پشتیبانی از این طبقه انگلی شکاف طبقاتی در جامعه را بزرگ تر کرد و هم زمان پایه های طبقاتی رژیم خود را استوارتر.

اگر این کارها میهن دوستی است، پس هواداران شاهنشاهی باید به ما بگویند که نشانه های میهن فروشی چیست!    

پایان سخن

روشن است که هر کس از دیدگاه خود که بر پایه ی خاست گاه طبقاتی او است به روی دادهای گیتی می نگرد و نگرش نگارنده به دوران پهلوی نیز با این که بر پایه داده های روشنی گفته شده است، ولی رنگ و بوی هم دلی و هم بستگی با طبقه های رنج و کار در آن تراوش کرده است.

همان گونه که دیدیم دستگاه شاهنشاهی نه آزادی جو، نه پاک،  نه روشن اندیش و نه میهن دوست بود. بدین گونه، شاهنشاهی نه تنها داروی درد ما نیست، بلکه زهری است به رگ جنبش آزادی خواهی. بالاترین خواست این دسته، نظام ددمنش سرمایه داری به رهبری کراوات پوشان است. بورژوازی، به ویژه گونه انگلی و یا وابسته آن، هم واره ناکارآمد بوده است و “در جبین این کشتی نور رستگاری نیست”. بورژوازی و هواداران راست گرای آن هیچ گاه مرد رزم نبودند و نه نتها برای پیکار با ستم گامی نگذاشته اند، بلکه هم واره از  به خیابان ها کشیدن مردم هم می ترسیدند.

با چرخش جهان و گذشت زمان، هم میهنان ما دریافتند که هم “شاه شاهان” دیوی خون خوار بود و هم “ولایت فقیه” است اهریمنی بداندیش و بدکردار. بدین گونه، کشتن مهرگان زیر شکنجه گزمگان ولایت فقیه، تیرباران گل سرخی جوان و بی گناه از سوی ساواک محمدرضا را از یاد ما پاک نخواهد کرد.       

هم شاه و هم ولایت فقیه تلاش کردند که ”چپ” ها را تارومار و نیست و نابود کنند. ولی این گونه خیزاب ها آنی و زودگذر است و نمی تواند که کشتی سنگین ”چپ” را در دریای مهر توده ها واژگون کند. باز هم این “چپ”ها هستند که در روز آمادگی و برپاخیزی مردم به سیل خروشان رستاخیز همگانی خواهند پیوست و به سازمان دهی آن ها برای دست یابی آزادی و برابری می پردازند.   

در هم سنجی با دستگاه نادان سازی شاهنشاهی خواهان، کار ”چپ” سنگین تر است، چرا که ”چپ” را با هوچی گری کاری نیست. ”چپ” می داند که بغرنجی ها، فروبستگی ها و گره ها را نمی توان با تلنگری گشود.”چپ” می داند که از بند یک سویه نگریستن باید آزاد شد و دنیا را با دو چشم دید. پدیده ها سربسته و پیچیده هستند؛ هم  رویه ای نمایان و هم سرشت درونی پنهان دارند. باید با دو شیوه گوناگون آن ها را شکافت و پیوند آن ها را با هم نمایان کرد. زورگویی ولایت فقیه را می توان با نمونه های آزادی کشی آن نشان داد و هم زمان ناکارایی نظام سرمایه داری اسلامی را باید با واکاوی سرشت بهره کشی آن و کارایی نظام جای گزین آن یعنی سوسیالیسم نشان داد. باید نشان داد که آزادی ستیزی ولایت فقیه، ریشه در بهره کشی نظام سرمایه داری دارد و برای پاسبانی از آن به کار برده می شود.

”چپ” ها به فراخور توان و خرد خود، باید این پیچیدگی را برای توده ها باز و درک آن را آسان کنند. روش است که برای انجام پیروزمندانه این وظیفه دشوار، ”چپ” باید از بدگویی های گذشته در باره ی هم پرهیز کند و با یگانگی و هم کاری در اندیشه آزادی توده ها باشد.

4 Comments

  1. جمال حق گو

    آقا سیامک اول اینکه خود این مقاله قشنگه و با محتوی ولی شکایت من از این که چطور و به چه دلیل خط دکتر عاصمی را عوض کردید. آقا دکتر جریانهای انحرافی را افشاء میکرد و نامه مردمی را قبول نداشت. من با دکتر موافق نبودم ولی مثل خودش نه راه توده ده مهر امثالهم را قبول دارم و نه نامه مردمی ها را. الان تو به همه میگی که بروید در داخل حزب داخل حزب با کی و برای کی برای چی؟ از فوت دکتر تا الان یک مقاله راجع دستک مشکوک مثل مهر چاپ نشد. تو هی مینویسی کنجکاو باش کنجکاوی خودت کجا رفت

  2. سیامک

    با سپاس فراوان از دوست گرامی جمال.

    به پرسش های شما در “سخن روز” آینده پاسخ داده خواهد شد.

    همیشه کنجکاو و پیروز باشید

  3. Mohsen

    درود بر سیامک دلاور درمورد بحرین طبق استدلال شما جمهوری آذربایجان ٫ ترکمنستان ٫ ازبکستان٫ تاجیکستان و عراق افغانستان هم جزو ایران زمین است شاه خیانت پیشه در بحرین زیاد خیانت نکرد دشمن می خواهد این گربه ملوس ایران زمین را تکه پاره کند فکر کنم قاچ زین را بچسبیم اسب دوانی پیشکش پایدار باشی بدرود

    1. سیامک

      با سپاس از رفیق گرامی محسن جان.

      این سخن شما بسیار درست است که تکه تکه کردن کشورهای بزرگ همیشه یکی از برنامه های امپریالیسم بوده است؛ به یاد داشته باشیم که آن ها چگونه یوگوسلاوی را پاره پاره کردند.

      سخن از این نیست که آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، عراق و افغانستان بخشی از ایران هستند. این ها و هم چنین بحرین هم اکنون کشورهای مستقلی هستند و ما مانند شوونیست های فارس نیستیم که این حقیقت را نپذیریم.
      سخن از این است که این ها بخشی از ایران بودند و شاه های نابکار بخش های بزرگی از ایران را برای هدف های نادرست از دست دادند.

      برای نمونه، فتحعلی‌شاه قاجار بی خرد و زن باز (بیش از صد همسر داشت) “عهدنامهٔ گلستان” را پذیرفت که به دنبال آن بخش‌هایی از شمال ایران دربرگیرنده قفقاز، ارمنستان، ایالت‌های شرقی و بخش غربی گرجستان در ساحل دریای سیاه به امپراتوری روسیه واگذار شد.

      پیروز و تندرست باشید

      دستتان را به گرمی می فشارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 Comments

  1. جمال حق گو

    آقا سیامک اول اینکه خود این مقاله قشنگه و با محتوی ولی شکایت من از این که چطور و به چه دلیل خط دکتر عاصمی را عوض کردید. آقا دکتر جریانهای انحرافی را افشاء میکرد و نامه مردمی را قبول نداشت. من با دکتر موافق نبودم ولی مثل خودش نه راه توده ده مهر امثالهم را قبول دارم و نه نامه مردمی ها را. الان تو به همه میگی که بروید در داخل حزب داخل حزب با کی و برای کی برای چی؟ از فوت دکتر تا الان یک مقاله راجع دستک مشکوک مثل مهر چاپ نشد. تو هی مینویسی کنجکاو باش کنجکاوی خودت کجا رفت

  2. سیامک

    با سپاس فراوان از دوست گرامی جمال.

    به پرسش های شما در “سخن روز” آینده پاسخ داده خواهد شد.

    همیشه کنجکاو و پیروز باشید

  3. Mohsen

    درود بر سیامک دلاور درمورد بحرین طبق استدلال شما جمهوری آذربایجان ٫ ترکمنستان ٫ ازبکستان٫ تاجیکستان و عراق افغانستان هم جزو ایران زمین است شاه خیانت پیشه در بحرین زیاد خیانت نکرد دشمن می خواهد این گربه ملوس ایران زمین را تکه پاره کند فکر کنم قاچ زین را بچسبیم اسب دوانی پیشکش پایدار باشی بدرود

    1. سیامک

      با سپاس از رفیق گرامی محسن جان.

      این سخن شما بسیار درست است که تکه تکه کردن کشورهای بزرگ همیشه یکی از برنامه های امپریالیسم بوده است؛ به یاد داشته باشیم که آن ها چگونه یوگوسلاوی را پاره پاره کردند.

      سخن از این نیست که آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، عراق و افغانستان بخشی از ایران هستند. این ها و هم چنین بحرین هم اکنون کشورهای مستقلی هستند و ما مانند شوونیست های فارس نیستیم که این حقیقت را نپذیریم.
      سخن از این است که این ها بخشی از ایران بودند و شاه های نابکار بخش های بزرگی از ایران را برای هدف های نادرست از دست دادند.

      برای نمونه، فتحعلی‌شاه قاجار بی خرد و زن باز (بیش از صد همسر داشت) “عهدنامهٔ گلستان” را پذیرفت که به دنبال آن بخش‌هایی از شمال ایران دربرگیرنده قفقاز، ارمنستان، ایالت‌های شرقی و بخش غربی گرجستان در ساحل دریای سیاه به امپراتوری روسیه واگذار شد.

      پیروز و تندرست باشید

      دستتان را به گرمی می فشارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *