نخستین بلشویک ایتالیا

image_printچاپ


ایگور ماکاروف، دبیر کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه (KPRF) و رئیس شورای مرکزی انجمن جامعه‌شناسان روسیه (RUSO). روزنامه پراودا” (حقیقت).

برگردان از روزبه برای توده‌ای‌ها

در منظومه فلسفی جوردانو برونو با عنوان «در باب شور قهرمانانه» ابیاتی الهام‌بخش وجود دارد که چنین می‌گوید:

«… هر چند برایشان تاریکی به درازا کشد؛
زیر گنبد آسمان چنین نمی‌شود،
که شادی پاداش
به بهای رنج مبدل نگردد،
آن‌جا که انسانی می‌کوشد!»

این ابیات، بهترین توصیف برای سرنوشت یکی دیگر از فرزندان برجسته ایتالیا، آنتونیو گرامشی است. افسوس که در مورد او تنها می‌توان از شناسایی پس از مرگ سخن گفت. یازده سال هولناک از زندگی خود را در زندان‌های رژیم فاشیستی گذراند. قاضی دادگاهی که دشمن اصلی موسولینی را به مرگی تدریجی محکوم کرد، با بدبینی اعلام نمود: «باید این مغز را برای ۲۰ سال از کار انداخت!» اما او حتی در زندان نیز قلم را زمین نگذاشت و بیش از سه هزار صفحه نوشت که قرن‌ها در میراث فرهنگی بشریت با نام «دفترهای زندان» باقی خواهند ماند. ۲۳ ژانویه، صد و سی و پنجمین سالگرد تولد این کارگر خستگی‌ناپذیر اندیشه مارکسیستی، قهرمانی استوار و بی‌باک ضد فاشیسم و بنیان‌گذار حزب کمونیست ایتالیا است.

فرزند خلق زحمتکش

فقر جانکاه خانواده، فرزند یک مأمور جزء به نام فرانچسکو گرامشی را از کودکی محروم ساخت. از یازده‌سالگی ناچار به کار به عنوان پیک شد و سپس در یک دفتر مشغول به کار گردید و دفترهای ضخیم حسابداری را با خود جابه‌جا می‌کرد. بنابراین، آن مرز سرنوشت‌ساز که دیر یا زود در زندگی هر کسی پدیدار می‌شود، برای آنتونیویی رخ نمود که شخصیتی از پیش شکل‌گرفته بود؛ ذره‌ای زنده و ارگانیک از خلق زحمتکشی که نان خود را با دستان پینه‌بسته به دست می‌آورد. او به عنوان دانشجوی دانشکده زبان‌شناسی دانشگاه تورین، مسیر خود را به سوی تاریخ جهان با پیوستن به صفوف حزب سوسیالیست آغاز کرد. لوئیجی لونگو، یکی از کهنه‌کمونیست‌های ایتالیا، انتخاب اخلاقی این جوان متفکر و باوجدان را با درک تجربه تراژیک ناشی از کشتار امپریالیستی جنگ جهانی ۱۹۱۸-۱۹۱۴ توضیح داد. غرق شدن در مبارزه سیاسی برای نسل جنگ‌زده «وظیفه‌ای اخلاقی تلقی می‌شد، با این باور که به‌طور عملی غیرممکن است که تنها به امور شخصی، حرفه و ساختار زندگی خود پرداخت.»

آغاز قرن گذشته در تاریخ ایتالیا و نیز چندین کشور دیگر اروپایی، با جهشی قدرتمند در جنبش کارگری مشخص می‌شد. سرمایه‌داران صنعتی، با انداختن بار هزینه‌های جنگ بر دوش اکثریت استثمارشده، به‌طور سیستماتیک هزینه‌های اجتماعی را کاهش می‌دادند. پاسخ نیروهای پرولتاریای جنگی ایتالیا، یک اعتصاب سراسری عظیم بود. بیش از ۲.۲ میلیون نفر خواستار افزایش حداقل ۳۵ درصدی دستمزدها بودند. پرچم‌های قرمز بر فراز بسیاری از کارخانه‌های فلزکاری کشور در اهتزاز بود. با این حال، «رهبران» حزب سوسیالیست از عهده این وظیفه برنمی‌آمدند. صفوف سوسیالیست‌ها با شدیدترین تضادهای ایدئولوژیک و کشمکش‌های درون‌سازمانی از هم گسیخته بود. جناح راست (ف. توراتی) همچون همیشه، کاملاً بر مبارزه اقتصادی تکیه داشت. چپ افراطی (آ. بوردیگا) «امتناع‌طلبی» – گونه ایتالیایی «اُتسُویسم» روسی – یعنی خودداری از شرکت در هرگونه انتخابات و فعالیت پارلمانی را اعلام می‌کرد.

در چنین شرایط دشواری، گرامشی همراه با چند تن از همفکرانش، روزنامه «اُردینه نُووُ» (نظم نو) را بنیان گذارد که به عنوان ارگان مطبوعاتی جنبش ایجاد شوراهای گسترده کارخانه‌ای عمل می‌کرد. گرامشی بعدها به یاد آورد که «با تجربه انقلاب کبیر روسیه رشد کردیم». نزدیک‌ترین همکارش، پالمیرو تولیاتی، نوشت: «گرامشی نخستین کسی بود که ایده دیکتاتوری پرولتاریا را در جنبش سوسیالیستی ایتالیا احیا کرد و در میان توده‌ها به عنوان اصلی‌ترین ایده مارکسیسم تبلیغ نمود.» نخستین موفقیت سیاسی چشمگیر تاکتیک‌های جدید پیروان ایتالیایی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، اعتصاب عمومی یازده‌روزه کارگران شهری بود که به زودی با اعتصاب کارگران کشاورزی در استان‌های مجاور در هم آمیخت. بی‌جهت نبود که لنین در سخنرانی خود در دومین کنگره کمینترن (ژوئیه-اوت ۱۹۲۰) نوشت: «ما باید به رفقای ایتالیایی بگوییم که سیر انترناسیونال کمونیستی با اعضای لُردینه نُووُ مطابقت دارد، نه با اکثریت کنونی رهبران حزب سوسیالیست و گروه پارلمانی آنان.»

پس از تشکیل «حزب کمونیست ایتالیا – بخشی از انترناسیونال سوم» در ژانویه ۱۹۲۱، گرامشی از مه ۱۹۲۲ تا پایان ۱۹۲۳، به عنوان نماینده حزب کمونیست ایتالیا در کمینترن در مسکو فعالیت کرد. او بی‌درنگ وارد فضای ایدئولوژیک و فرهنگی پایتخت سرخ شد، کوشید تا حکمت زبان بزرگ و توانمند را درک کند و آثار لنین را به زبان اصلی مطالعه نماید. دایره مطالعه‌اش به تدریج گسترش یافت و اکنون این جوان ایتالیایی، نه بی‌از مباهات، اعلام می‌کرد که «دویست بیت از اشعار ک. چوکوفسکی را از بر است.» سرانجام در اینجا با عشق زندگی‌اش، معلمی به نام یولیا شوخت، دختر یکی از اعضای مهاجر حزب سوسیالیست که سال‌ها در دوران تزاری ناچار به زندگی در ایتالیا و سوئیس شده بود، آشنا شد.

گرامشی به عنوان رهبری سیاسی کاملاً آماده و با روحیه‌ای بلشویکی به میهن بازگشت. تصویری از این مرد را تا حدی می‌توان در خاطرات ل. لونگو با عنوان «میان واکنش و انقلاب» یافت که نخستین بار در سال ۱۹۷۴ به روسی منتشر شد. در اینجا بخش کوتاهی از آن آمده است: «او به شیوه‌ای خاص سخن می‌گفت و خطابه‌اش را با حکایت‌های خنده‌دار و خاطرات بداهه می‌آمیخت، خاطراتی که اصلاً برایش مهم نبود. هرگز نمی‌توانستی دریابی شوخی می‌کند یا جدی سخن می‌گوید. پرتگاهی از طنز در او بود، گاه بسیار ظریف، که در ذهنش باقی مانده بود… بنابراین، سخنرانی‌هایش با هماهنگی و وضوح مقالاتش متمایز نمی‌شد. از این رو، دیدن او به عنوان رهبر توده‌ها به معنای سنتی کلمه دشوار بود. مقالاتش موضوعی جداگانه‌اند: هماهنگ، ساده و به یادماندنی. به بیان دیگر، این‌ها اصول رهبری واقعی بودند.»

تا زمان بازگشت گرامشی، وضعیت اجتماعی-سیاسی کیفی جدیدی در ایتالیا شکل گرفته بود. اینجا بود که برای نخستین بار در تاریخ اروپا و جهان، هیولای فاشیستی بر سطح زمین خزید. سوسیال‌دموکرات‌ها و لیبرال‌های بورژوا ترجیح می‌دادند از بازگشت به بربریت و تاریکی قرون وسطی سخن بگویند. از جمله گفته‌های عوام‌فریبانه پارلمانی‌ای به نام بارو این بود: «ما مخالف فاشیسم هستیم، اما نمی‌توانیم چشمانداز سرنگونی خشونت‌آمیز این رژیم را مطرح کنیم، زیرا این معادل چشمانداز انقلاب کمونیستی خواهد بود.»

واکنش طبقه کارگر منطقه ونتو به چنین دوپهلوگویی‌هایی، انتخاب آنتونیو گرامشی به عنوان نماینده پارلمان ایتالیا در بیست‌وهفتمین دوره قانون‌گذاری بود. او با اقتدار و وقار پیروز شد و بیش از ۳۲ هزار رأی از هموطنان خود دریافت کرد.

بهترین سلاح علیه فاشیسم

در ۲۳ مارس ۱۹۱۹، تحت ریاست گروهبان بازنشسته‌ای، «سوسیالیست چپ» سابق، پوپولیست درجه یک و بازیگری به نام بنیتو موسولینی، نشست مؤسس گروه دست‌راست افراطی «فاشیو دی کامباتیمنتو» («اتحادیه مبارزه») برگزار شد. جمعیت متنوع بود، اما لحن را «آردیتی»‌ها تعیین می‌کردند – اوباش بازنشسته از واحدهای نخبه که نمادشان جمجمه و استخوان بود. خود «دوچه» آینده («راهبر» – فرمانده) جوهره جنبش جدید را چنین بیان کرد: «ما نمایانگر آغازی نو در جهانیم؛ تضادی ناب، قطعی و نهایی با تمام دنیای دموکراسی، پلوتوکراسی، فراماسونری… فاشیسم معتقد است که نابرابری اجتناب‌ناپذیر، ثمربخش و سودمند برای مردم است.»

وحشت خونین تمام‌عیار علیه فعالان کارگری که توسط گروه‌های اوباش با پیراهن‌های سیاه یونیفرم‌پوش به راه افتاد، پاسخی بود که سرمایه ایتالیا به بحران عمیق اقتصادی و رشد سریع جنبش اعتصابی داد. فاشیسم همواره با ادعای «دفاع» از منافع حیاتی خلق زحمتکش و ملت به طور کلی، پشتیبانی توده‌ها را جلب می‌کرد. محبوبیت موسولینی با سرعتی برابر شیوع یک بیماری افزایش می‌یافت. تا آغاز سال ۱۹۲۲، سالی سرنوشت‌ساز برای ایتالیا، «لیگ مبارزه» به حزب ملی فاشیست تبدیل شده بود که منشور آن چنین می‌گفت: «حزب فاشیست به مثابه یک میلیشیا است. جنگجوی فاشیست اخلاق خاص خود را دارد. قوانین اخلاقی پذیرفته شده در عرصه خانواده، سیاست و روابط اجتماعی برای او بیگانه است.» تنها در شش ماه، شمار اعضای حزب از ۳۲۰ هزار نفر به یک میلیون نفر جهش کرد.

استراتژی فاشیسم از همان آغاز بر تصرف قهری قدرت استوار بود. تنها سه ماه طول کشید تا گردان‌های موسولینی کنترل دوازده و نیم شهر ایتالیا را به دست آورند. دوچه با افتخار گفت: «فاشیسم در همه جا چیره شده است. حریفان ما در موقعیتی نیستند که بجنگند. کارابینیری‌ها با ما همدردی می‌کنند و ارتش بی‌طرفی خیرخواهانه‌ای را حفظ خواهد کرد. اعضای پارلمان تنها یک هدف دارند – داشتن روابط خوب با ما.»

بدون مواجهه با مقاومت گسترده‌ای، رهبر پیراهن‌سیاه‌ها در اکتبر ۱۹۲۲ خواستار «راهپیمایی به سوی رم» شد، هرچند خودش با واگن‌درشکه‌ای نرم به آنجا رفت. مقامات با اولتیماتومی روبرو شدند: فوراً پارلمان را منحل کنند، نظام انتخاباتی را تغییر دهند و انتخابات جدیدی برگزار نمایند. نمادین آن که در انتخابات آوریل ۱۹۲۴، فاشیست‌ها به عنوان جبهه‌ای متحد با لیبرال‌ها عمل کردند و بار دیگر خویشاوندی جدایی‌ناپذیر هر دو جریان را تأیید نمودند.

به عنوان رئیس دولت، موسولینی طرحی کلاسیک را ارائه داد که برای همه غاصبان مناسب بود. در سال ۱۹۲۵، شرکت‌های فاشیستی پدید آمدند که مالکان بنگاه‌ها و کارگران مزدبگیر را متحد می‌کردند. پارلمان کاملاً تحت سلطه قوه مجریه قرار گرفت، شوراهای شهری نمایندگان منحل شدند و آزادی مطبوعات و اجتماعات لغو گردید. پس از سوءقصد نافرجام به «دوچه»، فرمانی با عنوان «درباره حفاظت از دولت» صادر شد که همه احزاب سیاسی به جز یکی، یعنی حزب فاشیست، را ممنوع می‌کرد. در سال ۱۹۲۸، مطابق قانون انتخاباتی جدید، «شورای بزرگ فاشیست» تشکیل شد که فهرست واحدی از نامزدها را برای انتخابات ارائه می‌داد و به رأی‌دهندگان تنها یک چیز پیشنهاد می‌شد: پذیرش یا رد کل آن فهرست.

کمونیست‌های ایتالیایی نخستین کسانی بودند که در اروپا وارد نبردی مرگبار با استبداد فاشیستی شدند. شایستگی تاریخی اصلی گرامشی نه تنها ایجاد حزبی انقلابی و مبارز، بلکه بلشویکی کردن آن بود. در مقاله برنامه‌ای «وضعیت درون حزب ما و وظایف کنگره آینده» (۱۹۲۵)، او پنج اصل را تدوین کرد که به باور او یک حزب واقعاً بلشویکی می‌بایست رعایت کند:

۱) «هر کمونیست باید مارکسیست-لنینیست باشد»؛

۲) «هر کمونیست باید در خط مقدم مبارزه برای آرمان پرولتاریا باشد»؛

۳) «هر کمونیست باید نسبت به موضع انقلابی و شعارهای پوچ بیگانه باشد و تنها در عمل آتشین باشد»؛

۴) «هر کمونیست باید حس کند که تابع اراده حزب خود است و همه چیز را از دیدگاه حزب خود ارزیابی کند»؛

۵) «هر کمونیست باید یک انترناسیونالیست باشد.»

تنها دو سال، از ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۶، به گرامشی فرصت داده شد تا دبیرکلی حزب کمونیست ایتالیا (PCI) را بر عهده بگیرد. تولیاتی او را به درستی «نخستین بلشویک جنبش کارگری ایتالیا» توصیف کرد. پیروزی خط سیاسی گرامشی به معنای رد قاطع فرقه‌گرایی رهبری پیشین و چرخشی سرنوشت‌ساز به سوی گسترش پایه اجتماعی حزب و همکاری نزدیک‌تر با اتحادیه‌های کارگری، دهقانان و دیگر نهادهای توده‌ای بود. در طول دو دهه، همین حزب کمونیست بود که به پیشگام مقاومت ملی تبدیل شد. از میان ۱۴۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی که در دوران دوچه به زندان افتادند، ۸۵ درصد کمونیست بودند. هنگامی که برخلاف همه اصول قانون و اخلاق، آنتونیو گرامشی، نماینده پارلمان دستگیر شد، با تحقیر به دادگاه فاشیست گفت: «شما ایتالیا را به سوی نابودی می‌برید؛ ما او را نجات خواهیم داد!»

ایده‌های رهبر قهرمان حزب کمونیست درباره «بلوک تاریخی» علیه امپریالیسم و فاشیسم، منجر به تشکیل جبهه گسترده ضد فاشیستی در نوامبر ۱۹۴۲ و سپس کمیته آزادی ملی متشکل از نمایندگان احزاب کمونیست، سوسیالیست، دموکرات مسیحی، حزب عمل، لیبرال و کارگر دموکرات گردید. نمونه درخشان ارتش سرخ که نازیسم آلمان و همدستانش را در نبردهای جنگ جهانی دوم در هم شکست، به پارتیزان‌های ایتالیایی الهام بخشید که شعار نبردشان ترانه مشهور «بلا چائو» بود که هنوز در همه قاره‌ها محبوب است. آنان با اعتصاب سراسری که بیش از ۳ میلیون نفر را فراگرفت، مورد پشتیبانی طبقه کارگر میلان، تورین و دیگر شهرها قرار خواهند گرفت. این امر به قیام عمومی انجامید که دولت «دوچه» را سرنگون ساخت. به زودی جسد نخستین فاشیست اروپا به طور عمومی وارونه از میدانی در میلان آویزان شد.

تحت فشار حزب کمونیست ایتالیا، همه‌پرسی ملی برگزار شد که سلطنت را لغو و نظام جمهوری را در ایتالیا برقرار کرد. این حزب که در اوج وحشت موسولینی بیش از ۵ هزار عضو نداشت، تا سال ۱۹۴۷ به ۲٫۳ میلیون نفر رسید و در انتخابات پارلمانی بیش از ۴٫۷ میلیون (۲۰ درصد) رأی به دست آورد. در کابینه ائتلافی آلچیده د گاسپری، کمونیست‌ها چهار پست وزارتی دریافت کردند.

از فراز تجربه تاریخی قرن بیستم، پاسخ به چالش اصلی زمانه ما کاملاً آشکار است: بهترین سلاح علیه فاشیسم، نظریه، عمل و روح پیروزمند بلشویسم است. دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست، پ. تولیاتی، در سال ۱۹۵۱ نوشت: «امروز، همچون همه لحظات تعیین‌کننده دوره تاریخی درازی که ما را از پیروزی انقلاب اکتبر جدا می‌کند، معتقدیم تنها راه درست برای بشریت، راهی است که اتحاد جماهیر شوروی و استالینی که در رأس آن ایستاده است، به سراسر جهان نشان می‌دهد و عرضه می‌کند.»

دانشنامه‌نویس قرن بیستم

یک «کارشناس سیاسی چپ» نه چندان دقیق در الفاظ و روش‌ها، زمانی با گرایشی آشکار به بدذاتی گفت: «اگر گرامشی نه در زندان موسولینی، که در زندان استالین بود، شاید مانند بسیاری از مهاجران ضد فاشیست آلمانی که در آغوش ماشین سرکوب سال ۱۹۳۷ افتادند، دفترهای زندان را دریافت نمی‌کردیم.»

قانع‌کننده‌ترین رد چنین افتراهایی، حقایق تاریخی عینی است. در اینجا گواهی خود گرامشی آورده می‌شود: پس از رأی «دادگاه ویژه» – ساعات طولانی انتقال با کاروان قطار و کشتی بخار با دستبند به دست و زنجیری که مچ او را به زنجیر مشترکی که همه زندانیان را به هم می‌پیوند، بسته بودند. وقتی ده سال بعد، تحت فشار جامعه جهانی، زندانی سیاسی ۴۶ ساله شماره ۷۰۴۷ از سلولی خفقان‌آور به بیمارستان زندان منتقل شد، ۱۸ کارابینیری و دو ژاندارم دیگر به او اختصاص یافتند. تمام این گروه، مسلح تا دندان، می‌بایست شبانه‌روز از مردی که بی‌هوش پشت میله‌های ضخیم افتاده بود، محافظت می‌کردند. این حقیقت شوم درباره «آسایشگاه‌های زندانیان» موسولینی است.

اگر به طور مشخص درباره سرنوشت دست‌نوشته‌هایی که مبارز و اندیشمند شکست‌ناپذیر در سلول زندان از خود به جا گذاشت سخن بگوییم، آن‌ها کاملاً در معرض نابودی بودند. با این حال، تاتیانا شوخت، خواهر همسر گرامشی که اتفاقی در سفارت شوروی در ایتالیا کار می‌کرد، توانست آن‌ها را نجات دهد. انبوهی از اوراق پرارزش با دقت در اتحاد جماهیر شوروی نگهداری شد، جایی که این بخش منحصر به فرد از آرشیو گرامشی‌گرایان فرستاده شد. اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم، این گنجینه به رفقای ایتالیایی در مؤسسه ویژه گرامشی تحویل داده شد.

هنوز معماست که چگونه این مرد که از بیماری‌ها رنج می‌برد، در جوانی با فقر دائمی دست و پنجه نرم کرد و در بزرگسالی کاملاً درگیر نبردهای سیاسی بود، از چنین دانش شگفت‌انگیزی برخوردار گردید. افق علایق علمی گرامشی بسیار گسترده است: حوزه‌هایی مانند فلسفه، تاریخ، حقوق، اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی، ادبیات و زیبایی‌شناسی را در بر می‌گیرد. در صفحات دفترهای زندان، جایی برای افلاطون و ارسطو، دانته آلیگیری و جوردانو برونو، نیکلای کوزا و نیکولو ماکیاولی، توماسو کامپانلا و نیکلاس کوپرنیک، مارتین لوتر و رافائل سانتی، ولتر و کلود آدرین هلوتیوس، اونوره دو بالزاک و ژول ورن، لئو تولستوی و گئورگی پلخانوف وجود داشت.

اما در هر شرایط زندگی، یک انقلابی همواره انقلابی باقی می‌ماند. پژوهش‌های گرامشی بر مسائل نیروهای محرک انقلاب اجتماعی، فتح و حفظ قدرت توسط اکثریت زحمتکش و علل شکست‌های جنبش کمونیستی در غرب متمرکز است. او با پیشنهاد نگاهی دقیق‌تر به شیوه‌های سیاسی طبقات مالک، سازوکار سلطه بورژوازی را در سه عرصه «جامعه» اقتصادی، سیاسی و مدنی به دقت تحلیل می‌کند. گرامشی از دومی، مجموعه نهادهایی را درک می‌کند که امکان رهبری ایدئولوژیک، فرهنگی و اخلاقی طبقات فرودست را فراهم می‌کنند. به عبارت دیگر، دولت تنها زمانی پایدار است که نه تنها بر پایه دستگاه قدرت سیاسی (دیکتاتوری)، بلکه بر سلطه ایدئولوژیک و اخلاقی («هژمونی») نیز استوار باشد.

بر پایه این برداشت، گرامشی وظیفه مبارزه طولانی پرولتاریا برای فتح «جامعه مدنی» را بر عهده حزب خود می‌گذارد؛ یعنی تشکیل یک «بلوک تاریخی» از نیروهای اجتماعی گوناگون تحت رهبری طبقه کارگر. به همین دلیل است که او تروتسکیسم را نقد و قاطعانه رد می‌کند. بدون آن که نام مستعار جنجالی را به دلیل سانسور مستقلاً ذکر کند، درباره برونشتاین می‌نویسد: «که می‌توان او را تا حدی نظریه‌پرداز حمله مستقیم در دوره‌ای دانست که تنها به شکست می‌انجامد.» به باور گرامشی، تنها گذار از «جنگ مانوری» (یعنی حمله مستقیم به دشمن) به جنگ «موضعی» می‌تواند به پیروزی بیانجامد.

در بخش‌های دیگر از یادداشت‌های زندان، او توجه ویژه‌ای به توضیح «اختلاف اساسی» میان «لف داویدویچ و یوسف ویساریونوویچ به عنوان مفسرین جنبش اکثریت» دارد. گرامشی تأکید می‌کند: «برونشتاین که به نظر می‌رسید «غرب‌گرا» است، در واقع یک جهان‌وطنی بود، یعنی ظاهراً ملی‌گرا بود و غرب‌گرایی و اروپامداری‌اش نیز به همان اندازه سطحی بود. در مقابل، ایلیچ عمیقاً ملی و به همان اندازه عمیقاً اروپایی بود.» بنابراین، او با ج.و. استالین هم‌نظر است که «لنینیسم پدیده‌ای بین‌المللی است که ریشه در تمام تحولات بین‌المللی دارد، نه تنها در روسیه.»

سرنوشت گرامشی در واقع تکرار دستاورد فکری و معنوی هم‌وطن افسانه‌ای‌اش، کامپانلا، پس از چهار قرن بود. این «مرتد» که زیر شکنجه‌های تفتیش عقاید بود، «شهر خورشید» خود را آفرید – رویایی از برابری جهانی، برادری و عدالت، در حالی که در سیاه‌چال سنگی به حبس ابد محکوم شده بود. برای آنتونیو گرامشی، و نیز برای ارنست تلمان، یولیوس فوچیک، ریچارد زورگه و ده‌ها هزار زندانی کمونیست فاشیسم، سرزمین جهانی کارگران، اتحاد جماهیر شوروی، تا آخرین لحظات «شهر خورشید» باقی ماند.

«خاکسترهای گرامشی»

این نام مجموعه شعری از کارگردان چپ‌گرای سینما و شاعر، پیر پائولو پازولینی بود که در سال ۱۹۷۵ به طرزی وحشیانه توسط منحرفان نئوفاشیست به قتل رسید. عنوان این کتاب به شکلی شگفت انگیز نمادین بود. تنها چهار دهه طول کشید تا جانشینان بنیان‌گذار حزب کمونیست ایتالیا، کل میراث عظیم سیاسی او را نابود کنند.

سردرگمی و تردید ایدئولوژیک که بعدها به انحلال سازمانی حزب انجامید، در سال‌های رهبری پ. تولیاتی آغاز شد. او که تا دیروز به استالین سوگند وفاداری خورده بود، یکی از کسانی بود که با شور و شوق گزارش «محرمانه» درباره «کیش شخصیت» را پذیرفت؛ گزارشی که خارج از دستور کار بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی در فوریه ۱۹۵۶ ارائه شد. چند ماه بعد، در هشتمین کنگره حزب کمونیست ایتالیا (PCI)، تولیاتی نه تنها هزینه‌ها و اشتباهات دوره استالین را بزرگ نمایی کرد، بلکه تجربه شوروی از ساختمان سوسیالیستی را به طور کلی نیز مورد انتقاد قرار داد. و از موضع کنگره دهم حزب (دسامبر ۱۹۶۲)، دیدگاه مفهومی جدیدی را هم درباره استراتژی سیاسی حزب کمونیست ایتالیا در کشور خود و هم درباره چشم‌انداز کل جنبش کمونیستی و کارگری جهان ارائه داد.

«ایدئولوژی جدید» حزب کمونیست ایتالیا به چه چیزی خلاصه می‌شد؟ اجازه دهید تنها برجسته‌ترین نکات از تزهای برنامه‌ای منتشر شده در روزنامه اونیتا و گزارش تولیاتی در کنگره مذکور را نقل کنیم: به گفته او، «رژیم استعماری تقریباً به طور کامل فروپاشیده است»، «دیگر هیچ حوزه نفوذی در جهان وجود ندارد که امپریالیسم حفظ کرده باشد.» در اروپا، «لازم است ابتکار مشترکی برای بنیان‌گذاری همکاری اقتصادی اروپا توسعه یابد»، «خواستار به کارگیری فعالیت‌های نظام‌مندی شود که به حذف تقسیم اروپا و کل جهان به بلوک‌ها بینجامد» و «بدین ترتیب بازار جهانی واحدی را دوباره ایجاد کند.» افزون بر این، «امروز در جهان سرمایه‌داری واقعاً اشتیاقی برای دگرگونی‌های ساختاری و اصلاحات سوسیالیستی وجود دارد.» بنابراین، طرح ترویج اصلاحات ساختاری در چارچوب سرمایه‌داری می‌بایست «به عنوان اصل استراتژی جهانی جنبش کارگری و کمونیستی در وضعیت کنونی» در نظر گرفته شود.

در مورد خود ایتالیا، از دیدگاه تولیاتی، «دولتی از نوع نو» در حال شکل‌گیری است که قانون اساسی آن «پیمان وحدتی است که آزادانه توسط اکثریت قاطع مردم ایتالیا منعقد شده است.» از آنجا که قانون اساسی کشور پیش‌تر «مسئله اساسی حرکت به سوی سوسیالیسم در چارچوب قانونیت دموکراتیک» را حل کرده است، «احترام، پشتیبانی و اجرای کامل قانون اساسی جمهوری اساس کل برنامه سیاسی حزب است.» حتی به گفته دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اسپانیا، س. کاریو، که دیدگاه‌های مشابهی داشت، حزب کمونیست ایتالیا خود را «در میانه راه میان احزاب سوسیال‌دموکرات اروپای غربی و «سوسیالیسم واقعاً موجود» یافت.» پیامد چنین «دوپارگی آگاهی»، پیدایش ویرانگر «یوروکمونیسم» بدنام بود.

انریکو برلینگوئر که جانشین پ. تولیاتی و ل. لونگو شد، به «جدایی» حزب کمونیست ایتالیا از حزب کمونیست اتحاد شوروی و دیگر احزاب برادر جامعه سوسیالیستی و حرکت به سوی انترناسیونال سوسیالیستی ادامه داد. در مارس ۱۹۷۹، در یک نشست حزبی، او به طور آشکار اتحاد شوروی و متحدانش را از سوسیالیسم «تکفیر» کرد. دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست گفت: «انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نیروی پیشبرنده خود را به پایان رسانده است.» مسیر بعدی فرآیند انقلابی جهانی اکنون کاملاً به توانایی جنبش کارگری اروپای غربی برای غلبه بر سرمایه‌داری از طریق «اصلاحات ساختاری» و ایجاد جامعه‌ای سوسیالیستی که تمام ارزش‌های دموکراتیک تمدن اروپایی را جذب کند، بستگی دارد. در مورد کشورهای «سوسیالیسم واقعاً موجود» به رهبری شوروی، این جوامع نیازمند «بازسازی ماهیت دموکراتیک» هستند.» خیلی زود، گورباچف همه این‌ها را تقریباً کلمه به کلمه تکرار کرد.

تا پیش از انشعاب در فوریه ۱۹۹۱، حزبی که گرامشی بنیان گذاشته بود، در جستجوی «هویت جدید» خود سرگردان بود. حزب دموکرات چپ و دو حزب کمونیست با گرایش سنتی که از ویرانه‌های آن سر برآوردند، نتوانستند در برابر انتقام‌جویی راست‌گرایان در تلاش برای قدرت مقاومت کنند. وضعیت حتی با پیروزی جورجیو ناپولیتانو، نامزد چپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۶، که عضو سابق دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست ایتالیا بود، نیز بهبود نیافت. نخبگان سیاسی کنونی کشور آشکارا موسولینی را ستایش می‌کنند، فرهنگ روسی را ممنوع می‌سازند و جشنواره کیف باندرا را حمایت می‌کنند. و یک هوادار مدرن ایده کمونیستی در ایتالیا می‌تواند همه رویدادها را تنها با «مسخره پسری که به شدت فریب خورده به خاطر پدری هدررفته» درک کند.

مباحثه با «مارکس‌خواران»

بیش از یک قرن است که کمپینی عظیم برای بی‌آبرو کردن رویداد اصلی قرن بیستم، اکتبر بزرگ ۱۹۱۷، در جریان بوده است. این درد گاه فروکش می‌کند، سپس دوباره با انرژیی تازه شعله‌ور می‌شود. جعل‌کنندگان و شورشیان از همه گرایش‌ها بیهوده تلاش می‌کنند عینیت و ماهیت مشروع انقلاب سوسیالیستی در روسیه را رد کنند، دادگاهی علیه بلشویسم ترتیب دهند و نام لنین را لگدمال سازند. در میان کسانی که ضدشوروی‌گرایی را به عنوان حرفه خود برگزیده‌اند، نسل کاملی از «مارکس‌شناسی‌گرایان» و «مارکسیست‌گرایان» مدتهاست فعالند که با بررسی دقیق، ناگزیر معلوم می‌شود «مارکس‌خوار» هستند. نقش اصلی در این هنر نفرت‌انگیز، گمانه‌زنی درباره برخی ایده‌های گرامشی است. با کسانی که «مارکس‌فروشی» را برای نظم حاکم تجارت می‌کنند، همان‌طور که می‌گویند، همه چیز مدت‌هاست روشن شده. وضعیت وقتی بدتر می‌شود که افراد معمولاً شرافتمند و تحصیل‌کرده توسط یک جعل آشکار «رهبری» شوند.

متأسفانه، اس.جی. کارا-مورزا، روزنامه‌نگار بااستعداد و اصیلی که سال گذشته درگذشت، از سرنوشتی مشابه در امان نماند. او در کتابش «مارکس علیه انقلاب روسیه» نوشت: «همان‌طور که می‌دانید، کارگران و دهقانان روسیه این حکم را نپذیرفتند.» «و بلشویک‌ها، پس از استدلالی معقول، در این مسئله نه با مارکس و انگلس، که با کارگران و دهقانان روس متحد شدند. این موضع به‌طور برجسته‌ای توسط آ. گرامشی در مقاله‌اش در ۵ ژانویه ۱۹۱۸ درباره انقلاب روسیه تعریف شد. مقاله‌ای عالی، اما بیش از حد صادقانه، و بنابراین در دوران شوروی به ما نرسید. نام آن «انقلاب علیه سرمایه» بود.»

«حکمی» که س.گ. کارا-مورزا درباره آن صحبت می‌کند، ظاهراً این است که ک. مارکس و ف. انگلس قطعاً انقلاب اکتبر را «غیرتاریخی» و نامتناسب با هیچ یک از «قوانین» تعالیم خود محکوم و رد خواهند کرد. در اصل، تز فرسوده منشویکی تکرار می‌شود که روسیه سطح لازم نیروهای مولد و دیگر پیش‌نیازهای عینی برای پیروزی سوسیالیسم به شیوه «غربی» را نداشت. و لنین با مثال خود، ناکافی بودن «سرمایه» مارکس را نشان داد؛ کتابی که به گفته گرامشی، «کتابی بورژوایی به مراتب بیش از آن که کتابی پرولتری باشد» شده بود.

جالب‌ترین نکته درباره چنین طرح ساده‌ای این است که حتی یک کلمه حقیقت در آن وجود ندارد. مقاله مذکور نخستین بار در دوران شوروی به دست ما رسید: صفحات زیادی به آن در گزارش «گرامشی و لنینیسم» اختصاص یافته که توسط انتشارات پولیتیزدات در «سخنرانی‌ها و مقالات برگزیده» پ. تولیاتی در سال ۱۹۶۵ گنجانده شده است. محتوای مقاله مارکسیست جوان ایتالیایی اصلاً به مخالفت لنین با مارکس تقلیل نمی‌یابد، بلکه به ایده نسبتاً ساده‌ای محدود می‌شود که «کارل مارکس برای ما معلمی از زندگی معنوی و اخلاقی است، نه کشیشی با عصایی در دست.»

پیش‌بینی ک. مارکس و ف. انگلس درباره روسیه در اصل محقق شد: آنان توانستند تشخیص دهند که یک «انقلاب اجتماعی بزرگ» در کشوری دوردست در حال شکل‌گیری است. بی‌تردید، پیش‌شرط موفقیت گذار انقلابی به سوسیالیسم، سطحی خاص از توسعه اقتصادی است. روسیه از نظر سرمایه‌داری یکی از کشورهای با توسعه متوسط بود، اما از نظر شاخص‌های کلیدی تولید صنعتی، در میان کشورهای پیشرو قرار داشت.

این امر به لنین که وضعیت اقتصادی قدرت‌های بزرگ در طول جنگ جهانی اول را به دقت مطالعه کرده بود، اجازه داد تا آن‌ها را به سه گروه تقسیم کند: «۱) گروه اصلی (کاملاً خودکفا): انگلستان، آلمان و ایالات متحده؛ ۲) متوسط (درجه یک، اما نه کاملاً خودکفا): فرانسه، روسیه، ژاپن؛ ۳) ایتالیا و اتریش-مجارستان.» به اختصار، بی‌شک سطحی از توسعه سرمایه‌داری در روسیه وجود داشت، همان‌طور که موارد دیگر نیز وجود داشتند: عقب‌ماندگی روزافزون، سرکوب اجتماعی و ملی، پوگروم‌های صد سیاه، واکنش شدید پلیسی، بی‌سوادی گسترده و فقدان فرهنگ. غلبه بر همه این‌ها بدون انقلاب بلشویکی ناممکن بود.

مارکس هرگز یک «جبرگرای اقتصادی» محدود و سرنوشت‌باور نبود که نقش عامل ذهنی را در تکامل تاریخی به رسمیت نشناسد. عبارت معروف « دیدگاهی که توده‌ها را تسخیر کند، به نیرویی مادی تبدیل می‌شود» از آنِ اوست. هم لنین و هم گرامشی نه به دلیل نادیده گرفتن مارکس، که به این دلیل پیروز شدند که این جنبه از آموزه‌های او را بهتر از دیگران درک کرده بودند. در سال ۱۹۲۰، نوآور ایتالیایی مارکسیسم نوشت: «طبقه کارگر روسیه از نظر تاریخی نیرومند و بالغ بوده و هست، نه به این دلیل که اکثریت عددی جمعیت را تشکیل می‌داد، بلکه به این دلیل که با رهبری حزبش توانایی خود را در ساختن یک دولت اثبات کرد، یعنی به این دلیل که طبقه کارگر توانست اکثریت جمعیت، شامل لایه‌های سازمان‌نیافته طبقه متوسط، روشنفکران را متقاعد کند که منافع او در حال حاضر و آینده با منافع همین اکثریت جمعیت همسو است.»

آنتونیو گرامشی، عارفِ رزمنده بزرگ و آموزگار خردمند کمونیست‌های همه کشورها، بی‌تردید درست می‌گوید: در پیچ‌وخم‌های تند تاریخ، نتیجه نهایی با چشماندازی روشن از آینده، اراده‌ای فولادین، وحدت و سازمان‌یافتگی تعیین می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *