مارکسیسم، با روش تحلیل دیالکتیکی، نهتنها نقدپذیر، بلکه یک جهانبینی پویایی است که با دانش و شرایط تاریخی مشخص گسترش و ژرفش مییابد. ولی نقد زمانی سازندهاست که از دل خود، راهچارهای نوینی برای چالشهایی که ما با آن روبرو هستیم را نیز فراهم کند. نقدی که تنها بر نایش استوار است، نه ریشه در اندیشه انقلابی، بلکه بازتابی از شکستهای تاریخی تلنبار شدهاست.
برخیها پندارگرایانه این گونه میاندیشند که مارکس به روند مسالمتآمیز گذر از سرمایهداری به سوسیالیسم باور داشت.
مارکسیسم را نمیتوان یک جهانبینی یا رشتهای دانشگاهی دانست؛ زیرا سرشت آن نه در تفسیر مجرد جهان، بلکه در نشان دادن راه دگرگونی انقلابی آن نهفتهاست. دانشگاهها—بهویژه در ساختارهای سرمایهداری—مارکسیسم را از ویژگیهای دگرگونساز تهی میکنند و آن را دیدگاهی بیخطر و بیاثر میسازند؛ اینگونه دید به جهانبینی مارکسیسم برای گفتوگوهای دانشگاهی و نوشتن پایاننامههای دانشگاهی خوب است، نه برای میدانهای واقعی نبرد طبقاتی.
نظام دانشگاهی، بهجای آنکه مارکسیسم را چون افزاری برای رهایی بخواهد، آن را به پدیدهای بیخطر کاهش میدهد. در این فضا، مارکس کنار هایک و آدام اسمیت در یک چالش دانشگاهی چیده میشود که گویی که ناسازگاری تنها بر سر چند نمودار اقتصادی یا سبک نگارش است. از نقد ادبی مارکسیستی تا تئوری فرهنگی پستمدرن با رگههای «چپ»، همگی نسخههایی بیخطر از یک فرهنگ انقلابی را پیشگزاری می کند که از اندیشه وعمل برای از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و از سازمانیابی طبقاتی تهی شدهاند. این مارکسیسمِ بیخطر، بهجای آنکه آگاهی طبقاتی را بیدار کند، بیشتر با فلسفهگویی انسان را به خواب میبرد.
مارکسیسم، اگر از پراتیک انقلابی جدا شود، چیزی جز فلسفهبافی بورژوایی نیست. مارکسیسم واقعی، در متن زندگی روان است: در اعتصابهای کارگری، در جنبشهای ضد استعماری و در نبردهایی که تودهها برای دستیابی به نان و آزادی میجنگند.


دیدگاهتان را بنویسید