سرمایه برای انباشت برادران طبقاتی را به جان هم می اندازد!
آگاهی، سازماندهی، یگانگی و مبارزه پاسخ ماست!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۸ (۱ دی ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

خشم دانه ها بر زمین

مزرع رستاخیز

می رویاند

و دست بازوان رنج

گهواره اندیشه ات را

می جنباند

“گره بند خون” از مجموعه “به سرخی آتش به طعم دود” از شاعر توده ای سیاوش کسرایی

پیشگفتار

کسانی آگاهانه و برخی هم از سر دلسوزی می خواهند میهن ما را کنام کفتاران و کرکسان سرمایه کنند. سرمایه همیشه در اندیشه بیش سازی سود خود است و تکه نانی هم به کسی بدون چشم داشت و چشم انداز گسترش انباشت نمی دهد. می توان با یک برنامه مردمی و میهنی و گام گذاشتن در راه اقتصادی ملی و دموکراتیک مانند ویتنام و چین سرمایه را تا اندازه ای رام کرد و از خوی بهره کشی  آن برای پایه گزاری صنعت رشد یافته و رفاه توده ها بهره گرفت. ولی این کاری نیست که از فرمانروایان ستمگر طبقه های زالویی میزاداری (بوروکرات) و بازرگانی و سوداگران رانت خوار میهن ما بر اید. آنها نه می خواهند و نه می توانند در این راه گام بگذارند.

نمونه های فراوان ان را ما در برنامه های نئولیبرالی تهی دستان کشی و کارگر برونکردی (اخراج) و بدورافکندن بخشهای مترقی قانون اساسی دیده ایم.

فرمان سالاران کارگر شلاق زن جمهوری اسلامی حتا در آنجا که زیر زور کارگران ناگزیر هزیمت را می پذیرند و پسروی می کنند زیرکانه و ناجوانمردانه در صف یگانه کارگران شکاف می اندازند و به بخشی از کارگران دستمزد بازمانده را می سپارند ولی به بخش دیگر نه. چگونه می توان از این سرمایه داران و رانت خواران که با دوستان انگلی خود در بیرون از مرزهای کشور پیوند همگانه دارند چشم داشت تا راه اقتصادی مردمی در پیش گیرند. آنها ان گونه سرمایه برون مرزی  را به کشور فرا می خوانند که پس از به گور فرستادن شهرهای خود اینک به دنبال بهره گیری از نیروی کار ارزان در بازار کار بی در و پیکر کشور ما است.

سرمایه بدون رشد مانند جویی بی آب است. دیگر نه جوی است و نه آب. رشد منطق ذاتی و همزاد سرمایه است. برای  همین سرمایه به هر تلاشی دست می زند تا رشد زالویی و تصاعدی را پیوسته و همیشگی کند. رشد اما دیگر مانند گذشته آسان نیست.زمین از سرچشمه های سرشار خود بسیار تهی شده است. جانوران و گیاهان بسیاری زیر شمشیر سنگدل و دل سخت رشد سرمایه سر بریده شده اند و جان از دست داده اند. انسان های بیشماری در چرخان آسیاب سنگین رشد سرمایه خرد و آرد شده اند. تپه های کوچک پول به دارایی های کلان و کوه های ثروت دگرگون شده اند. قله های ثروت آسمان را شکافته و سر از جو زمین بیرون زاده اند. دره های  تهی دستی با بدن های رنج دیده نیازمندان پر شده اند. اما سرمایه بی خیال و بی غم به گردش همیشگی خود درکار است. سرمایه جان می گیرد، خون می نوشد، فربه می شود و پول می زاید. سرمایه ارزش های آفریده را برای شکوفایی انسان به کار نمی برد بلکه مایه تیره گونی آب حیوان است. هر چه چرخ آسیاب سرمایه تندتر بگردد سرمایه خشنودتر و فربه تر و پر گوشت تر می شود. نیروی چرخنده این آسیاب اما نه آب است و نه باد، خون انسان است.

ما برایند ناگزیر رشد سرمایه و زهر کشنده آن را در سال های گذشته دیده ایم، که بسیاری از دستاوردهای رفاهی  زحمتکشان را در غرب از بین برده است، و هر روز از جنگل های زمین به اندازه کشور مالت می کاهد و بدین گونه  سرسبزی را به خشک زار می گرداند و و روزی خواهد آمد که سرمایه ما را آرام آرام از بی هوایی و گرما خفه خواهد کرد.

سرمایه برای بیش سازی سود از شهر غرب کوچ می کند

ما نمونه های بسیاری از چگونگی کارکرد نابودکننده سرمایه در دور و بر خود می بینیم.

سرمایه در جستجوی رشد بسیاری از شهر های صنعتی گذشته را در غرب به خرابه هایی دگرسان کرده است که لانه بومان و پوشش تار عنکبوتان شده است. کارگران را پس از بهره کشی مانند شیشه باده خوری پس از مستی به بیشه ای انداخته است.  سرمایه داری می خواهد نیروی کار را ارزان بخرد، و کالا را یا گران و یا ارزان و فراوان بفروشد. ولی در آز سود آنچنان  دستمزد کارگران را ناچیز کرد که کارگران دگر توان خرید کالاها و خدمات گران در بازار “آزاد” را نداشته اند.

دیدن پیامدهای ناگوار کوچ سرمایه از یک شهر صنعتی بزرگ هنوز دردآور است. سرمایه پس از مکیدن شیره شهر به تندی رفت. شهر را آتش زده و خود چون دود رفت. گرفت جان مردمان شهر ولی خود شاد و خشنود رفت. شهر خالی از مردان، باغ ها خالی از گل، سفره ها خالی از نان شد. گل عشق در باغچه ی باران نخورده نکرده غنچه خشک شد. عاشقی راهی گورستان شد. آفتاب شرم دارد از تابیدن بروی زشتی ها و ستاره ها گم شدند پشت ابرهای سیاه. چهره های مردم بی تبسم شد. دشمنی دوست مردم شد. هم باوری و همپشتی جای خود را به نیرنگ و بد گمانی داد.

روزنامه ها پیامد این همه بی وجدانی سرمایه را با بیان دل خون سرگذشت جوانی به تصویر می کشند.

پدر مارتین نان آور خانه بود، آبرو و جایی میان دیگران داشت. او زمانی با دست های توانای خود کالا خلق و تولید می کرد و پس از فراغت کار روزانه با همکاران به نشست و برخاست و گفتگو می پرداخت. ولی  امروز از درد و آه بیکاری و به هیچ دگرگون شدن پریشان روان و آشفته حال در کنج خانه خود را زندانی کرده است. مادر مارتین برای زنده ماندن خانواده در خانه سالمندان کاری برای خود دست و پا کرده است. پس از کوچ سرمایه شهر گورستان شد. تنها مدرسه و سالمندان نشانی بازمانده از دوران شکوفایی شهر بود. مارتین آب شدن پدر همچون یخ و خم شدن کمر مادر زیر بار کار را می دید و خشمگین بود ولی خشمش سوی نداشت، دشمن نمی شناخت. و سرمایه نیرنگ باز برآشفتگی و برافروختگی او را با یاری دوستان راست افراطی در گروه های فاشیستی سازماندهی داد. تضاد میان کار و سرمایه، میان تهی دستان و ازمابهتران رنگ باخت و رخت نژادپرستی پوشید. بدین گونه مارتین در یک شب سرد زمستانی پیکان آتش کینه تندخوی خود را به سوی یوسف رها کرد و یوسف را در آسایشگاه پناهندگی به خون کشاند.

 سرمایه برای انباشت جنگ می آفریند

سرمایه با تنگ شدن چشم انداز رشد سود یا باید بماند و در انباشت سرمایه غرق شود. یا باید سرمایه را در کوله بار خود گرد آورد و بار سفر بندد. برای انباشت سرمایه پیوسته، سرمایه باید گاه گاهی به جهان فیزیکی گذشته خود به درود گوید و به جهان دیگری رود.

می توان گفت که سرمایه در نبود نرمش و بدون کوچ کشی و پیدا کردن چشم انداز بهره کشی نو از بین می رود و نابود می شود. سرمایه همیشه می کوشد یک چشم انداز جغرافیایی پایدار و قابل اطمینان دیگری برای باز تولید خود ایجاد کند. سرمایه با گزینش چشم اندازهای نو با مواد خام و نیروی کار ارزان و  دسترسی به بازار آسان به بیش سازی سود می پردازد. چرا که کاهش هزینه های اندک  حاصل  سودهای هنگفت فراوان است. جهان نو با بازارهای پر جنب و جوش، زیرساخت های فیزیکی و اجتماعی مناسب و دسترسی به نیروی کار، زنجیره ای  از کارهای نو را به خود می کشاند. یک گسترش جغرافیایی و سازماندهی چشم انداز نو دشواری سرمایه را برای سرمایه گزاری مازاد خود به گونه ناپایدار چاره می کند.

سرمایه پس از کوچ از شهر بیوه شده غرب نیاز به دوشیزه ای داشت که با تخم خود نطفه سرمایه را در رحم او بارور کند ولی این کار آسانی نیست. مردمان جهان به فریب کاری سرمایه پی برده اند و به دلخواه مانند سران رانتی میهن ما دروازه به روی این پیرمرد خوش پوش هفت رنگ نمی گشایند. بنابراین سرمایه برای انباشت چاره ای جز جنگ افروزی ندارد. جنگ بخششی خدایی برای سرمایه است. در زمان جنگ دشمنان برای کشتار هم به جنگ افزار نیاز دارند و نرخ سود سرمایه در پیشه و شگرد جنگ افزاری بسیار بالا است. پس از جنگ کشورها برای بازسازی و آبادی بازمانده های ویران شده کشکول گدایی بدست می گیرند و به دست و دلبازی سرمایه برای وام  نیازمندند. و بدینگونه چرخش همیشگی آسیاب سرمایه همچنان در گردش است.

در روزنامه ها سرگذشت مادری را می خوانیم که پسری را که در جستجوی زندگی بهتر و گریز از شهر جنگ زده بوده از دست داده است.

سایه شوم آتش جنگ بر پهنه شهر افروخته و  گسترده شد. اژدهای شب چنگ انداخت به گلوی دوشیزه شهر. جیغ بوم جای آواز بلبلان را گرفت. تنها مرده شویان در شهر مانده بودند و دختران جوان نکرده شوهر بیوه شده بودند. شور و شادی و نوای شهر، جشن و پایکوبی جای خود را به فریاد گرسنگان و بی کاران و بی نوایان داده بود. هر کسی در هراس گشنگی تکه نان خشک را در زیر بالش پنهان می کرد. پرستو های جوان دسته دسته کوچ می کردند.

مادر یوسف به صد مهر و با محنت و نان سخت او را پرورانده بود. مادر پسر را در کودکی در برابر تیزی چشم بدبینان در آغوش پناه می داد. بی او نفس نمی توانست کشید. فرزند را در سرما در آغوش می گرفت تا با گرمی جانسوز تن تب دار خود او را گرم نگه دارد. یوسف آفتاب روشنایی و سوی چشم او بود. ز موج خنده های او دلش شاد بود. مادر در نگاه پسر همه دنیا را فراموش می کرد و به آن روزی می اندیشید که پسر بار زندگی را ز دوش او بر گیرد.

یوسف از کودکی طعم تلخ زندگی را چشیده بود و با تنگدستی همزاد شد. او نوجوانی پر شور و شوق بود. توانایی درخشانی‌ در ورزش داشت و اگر سرمایه جنگ افروز و درنده گلویش را در جوانی نمی‌فشرد می توانست ورزشکار نام داری شود روزی. با آنکه به سال از پختگی برخوردار  نبود، اما آگاهانه مسیح وار صلیب سنگین نان آوری را پس از مرگ جانگداز پدر به دوش گرفت.

مرگ پدر سخت کوش در ۵۰۰ متری زیرزمین در معدنی که سرمایه در برابر پشیزی همچو کارخانه به او واگذار کرد ه بود  خشم یوسف را برانگیخت ولی افسوس که دشمن نمی شناخت. درد خود به کوه می گفت و راه چاره ای جز دل به دریا زدن نمی دید. از آوای گوش خراش توپ ها خسته و در رویای هزار موج دریا بود. روزانه با شور و با آوازی رسا سرود درود به دریا می خواند.

او هنوز از پس ‌کوچه‌های نوجوانی به کوی جوانی گذر نکرده بود، اما اراده رفتن داشت و به کاروان کوچ گران پیوستو در سرو چمن چو پرستوی مهاجر شد. او و دوستانش انسان‌هایی بودند با آرزوهای بلند ولی فرصت های کوتاه. یوسف آهوی سبک پایی بود که در پی چمن زارهای نو به تله سرمایه ای افتاد که برادر طبقاتی اش برایش پهن کرده بود.

پس از رفتن یوسف مادر نادانسته تشویش در دل داشت و در خیال تا مرز خشکی و دریا  او را همراهی کرد. بارها به پسر گفته بود:

پسرم هوای کوی بیگانه مکن، ساز آوای غریبانه نزن

تو بلبل شوریده این باغ هستی، به باغ دگری هجران مکن.

مادر پس از کوچ پسر سر به سوی دریا با هر نسیمی بوی فرزند را می جویید. او را در همه جا می دید و در دالان تاریک ذهن خود به یوسف می اندیشید. با یادبوده هایش کلافی  در کنج پندارهای خویش می‌بافت تا با آن به عزیز دلش پیوند کند. دلش هوای روز و شب های خوش با پسر را داشت. سینه اش از دلتنگی مالامال درد و پر غم بود. ولی در آرزوی دیدن پسر چشم به راه بر گشت او ندوخته بود. امید داشت که پسر در غربت به نوایی برسد.

زمانی که باد صبا مادر را از مرگ پسر آگاه کرد خانه پر خون دل او در غم عزیزش غرق شد. رود خون بجای اشک از دو دیده او روان شد.

مادر که به عطر خوش بوی پسر شاداب بود دور از گل روی پسر آشفته و خزان شد. چشم ش دیگر به دنیا کور شد و زیستن برایش مانند گور شد. شبی خواب یوسف را دید که می گفت اینک که دست مقراض زمان مرا از شاخه پر مهر تو بریده است باور دارم که در سپیده دمی آزاد، روزی که مردمان با هم برابرند در زیر درخت بزرگ بید مجنون چای عشق می نوشیم با هم.

مادر اگر می توانست سوار بر باد رویا به سوی فرزند خود پرواز می کرد تا به بیکران دور به سرزمین کور آنجا که زمین ز خون عزیزش گرفته رنگ سرخ سفر کند. و لیک اکنون در زیر باران خزان غمین برای دلبند خویش گریه‌ها می کند و تا پایان زندگی چشم به در به فرارسیدن  مرگ می گذراند. و در سپیده‌ی روز چشمانش روزگار را سیاه می بیند. او که فرزند امید بود مادر یاس شد. او که بنده عشق بود برده بیزاری شد.

نبرد و سرود ما

در خموشی قلب این مادران انفجار غم بزرگی لانه کرده است. از شرار ناله های خاموش شان روزی توفان خواهد بارید.

سرنوشت مارتین و یوسف و مادارنشان داستانی یگانه نیست. هزینه ای است که روزانه انسان های رنجبر در سراسر جهان برای آزمندی سودورزان سوداگر می پردازند.

ما در میهن خود می بینیم که چگونه کلیه کارگر و خون کودک خیابانی در بازار “آزاد” کالا می شود. به گفته اقتصاددان مارکسیست ما آقای رئیس دانا در ایران با وجود رکود ما با رشد پول آفرینی رو به رو بوده ایم.  مقدار نقدینگی از ۲٣۶ تریلیون تومان در سال ۱٣٨٨ به بیش از ۱۵۰۰ تریلیون تومان در سال ۱٣۹۶ رسیده است. ۷۰٪ نقدینگی کشور در دست  ۵٪ ازمابهتران است. به زبانی دیگر با آنکه در میهن ما  رشد تولید صنعتی منفی است سرمایه همچنان سود می زاید. ما در میهن خود می بینیم که چگونه سرمایه در دست های اندکی انباشت می شود و مردمان بی شماری از گرسنگی علف می چرند. ما می بینیم که چگونه دارندگان سرمایه تن نزار دختران رنجور را از پدران تهی دستشان همچون سیبی می خرند و پس از یک گاز زدن آن را بدور می اندازند.

روزگاری است بس شگفت انگیز که شکارچیان انسان با تفنگ سرمایه در هر گوشه ای در کمین فرزندان توده ها نشسته اند.

ما باور داریم که دل غمدیده این مادران فردا سرود شادی خواهد شد. ما باور داریم که روز دوباره مملو از خورشید درخشنده و  شب مهتابی خواهد شد.  ما باور داریم که سرانجام سرمایه به گور است، و با بهره کشی، جنگ افروزی  و کشتار او را از این سرنوشت گریز نیست. ولی نباید این باور لالایی بستر خواب ما شود. کاری است بسیار دشوار ولی شدنی. سرمایه سیاه را سپید و سپید را سیاه می انگارد. دشمن مکار و سنگدل است؛ ولی ما مغروریم. ما در فصل ستم و زمان دشمنی نامردان با هم هستیم.  به پیش نامردی ها ما اوج غرور می شویم. نبرد جان کاه و سخت است ولی ما تسلیم اژدهای خون آشام سرمایه نمی شویم و با آهنگ بلند در راه زحمتکشان پا می گذاریم و تا پایان نفس به آرمانشان وفادار می مانیم. ما راه گم کرده بی هدف نیستم که از گزند تیغ خارها در راه هراسان باشیم. ما فرزندان رزمنده‌ رنج و کار پیمان وفاداری نشکنیم و به توان خود گوشه ای از این بار بزرگ را بر دوش خواهیم کشید.

می‌خوریم سوگند به چشمان خونین و پراشک مادران بیوه و فرزند ازدست داده  که تا این سرمایه در جهان سالار است در رگ نه خون که تندر می خروشانیم. آشوب کاری های نامردمان پست و حلقه بگوشان سرمایه را آشکار خواهیم کرد. و با کمان آگاهی، سازماندهی و یگانگی سینه سرد سرمایه را به نیزه می بندیم.

بگذار کاسه لیسان نشان سرسپردگی خود برای سرمایه را بر سینه بی مهرشان آویزان کنند. ما سرو شورش و نافرمانی در برابر کرنش و بردگی می کاریم. ما به آفتاب درود می گوییم و گل امید در دل ها می نشانم.

داستان شوریدگی ما، شعر رزمندگی ما، برای آزادی و برابری مردم ورد زبان ها خواهد شد. پیمان ما نشان رزمندگی و مایه دلیری ماست. پیام رسا و سوگندِ رزمِ ما در تاریک ترین شب زندگی انسانی هر چند همچو کرم شب تابی بیش نیست ولی روشنی می دهد. بدین گونه از سرای غمین سرمایه ما سرود آتشین زندگی نوین را آواز می کنیم.

نشانی اینترنتی این مقاله :https://tudehiha.org/fa/4657




هفده تضاد و پایان سرمایه داری 
تضادهای خطرناک ۱۵ تا ۱۷

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۶(۲۳ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

تضاد ۱۵- رشد بی نهایت تصاعدی

هدف اصلی و همیشگی سرمایه رشد تصاعدی است. این خصلتِ بسیار خطرناک سرمایه است که باید آن را در ارتباط با علم ریاضیات نرخ رشد ترکیبی بررسی کرد.

نرخ معمولی بهره یک چیز ساده و قابل فهم است، ولی وقتی صحبت از نرخ ترکیبی می شود، ما باید با محاسبه نرخ بهره جدید از نرخ بهره، آن را هم به بهره اضافه کنیم. وقتی ما چندین بار به این کار دست بزنیم در می یابیم که نرخ بهره در کل به شکل وحشتناکی شتاب می یابد.

بهره ترکیبیِ بدهی های در حال افزایش اقتصاد جهانی زندگی بسیاری از انسان ها را تهدید می کند.

در نمودار زیر با شروع  یک وام ۱۰۰ تومانی با بهره ۵ درصدی سالانه می توان تفاوت رشد میان  وام با  بهره معمولی و وام با رشد بهره مرکب را در طول ۲۵ سال دید. همان گونه که می بینید وام ۱۰۰ تومانی پس از ۲۵ سال به حدود ۱۱۰۰ تومان می رسد!

در همه جا دولت ها با اشاره به بدهی های دولتی بسیار بزرگ، کاهش بودجه شدید آموزش و پرورش، تامین اجتماعی و مراقبت های بهداشتی را مشروعیت می دهند. خود این امر  درک رابطه بین تعهدات بدهی و رشد تصاعدی  انباشت سرمایه را دشوار می سازد.

در تاریخ سرمایه داری همواره یک رابطه بین ثروت و بدهی برقرار بوده است، اما امروزه انباشت ثروت به طور مستقیم با بدهی های دولتی و بدهی های خصوصی در خانواده ها و شرکت ها ارتباط دارد. بنابراین پیش شرط انباشت بدهی نیز پیش شرط انباشت سرمایه است. مثال زیر شاید بتواند درک رشد فاجعه آمیز بهره مرکب  را راحت کند. سرمایه معمولن به نرخ رشد اقتصادی 3 درصدی راضی است و با در نظر گرفتن این نرخ رشد سرمایه باید فرصت های سرمایه گذاری سودآوری ایجاد کند که منجر به افزایش سود 2000 میلیارددلاری شود. در سال ١٩٧٠ سود سالیانه تنها 6 میلیارد دلار بود. اگر سرمایه داری فقط به رشد 3 درصدی سالانه راضی است علم ریاضیات به ما نشان می دهد، که تا سال 2030 (یعنی تا ۱۳ سال دیگر) سود به 96000 میلیارد دلار خواهد رسید. یعنی سرمایه بافرض اینکه به رشد ۳ درصدی قانع باشد، در طول ۶۰ سال از ۶ (شش ) به ۹۶۰۰۰ (نود و شش هزار) میلیارد رشد می کند. از این سال به بعد رقم ها بیش تر و بیش تر نجومی خواهد شد.

رشد جمعيت و انباشت سرمايه

از قرن 17 میلادی پیش بینی شده بود که با رشد تصاعدی جمعیت و رشد معمولی تولید مواد غذایی مرگ و میر، گرسنگی، جنگ و بیماری تنها عامل محدود کننده رشد جمعیت هستند (نظریه مالتوس). ولی این پیش بینی درست در نیامد، چرا که آموزش انسانی رشد تولیدمثل را کند کرد و هم تکنولوژی و ماشین آلات کشاورزی بهره وری از زمین را افزایش داد.

آیا این امکان هم برای سرمایه به وجود می آید که به طریقی با تطبیق خلاق خود با شرایط باز دارنده و محدود کننده رشد تصاعدی سرمایه همچنان به رشد تصاعدی انباشت سرمایه  ادامه بدهد؟

نیروی کار جهان بین سال های 1980 و 2009، 1.2 میلیارد افزایش یافت، تقریبا نیمی از این رشد متعلق به هند و چین بود. ولی تکرار این گونه رشد نیروی کار دیگر بعید است. پیش از این، رشد جمعیت سریع و ارتش ذخیره بیکاران در غرب موجب تسریع انباشت سرمایه می شده است، اما امروز بسیاری از این کشورها رشد منفی جمعیت دارند. نیروی کار کمتری باید آنقدر ارزش تولید کند که بتواند به پرداخت حقوق بازنشستگی  جمعیت در حال افزایش سالمندان کمک کند. در ژاپن و بسیاری از کشورهای اروپا امکان مانور جمعیتی (demographic) در داخل مرزها برای حفظ رشد تصاعدی سرمایه هر روز کمتر و کمتر می شود. و این سرمایه را مجبور می کند که برای حفظ سطح رشد گذشته به مناکن جدید هجرت کند.

علاوه بر آن توسعه تکنولوژیک جمعیت های بیشتری را زائد می کند، و درّه میان کارگران ماهر و ارتش ذخیره  بیکاران نیز عمیق ترمی شود.

آیا با این همه مشکلات که در راه تحقق رشد تصاعدی سرمایه وجود دارد می توان تصور کرد که انباشت سرمایه از  رشد تصاعدی٢٠٠ ساله خود صرف نظر کند و به رشد صفری بسنده کند؟ پاسخ این پرسش محکم و  آشکارا “نه” است!

توضیح جواب هم بسیار ساده است، سرمایه داری و سرمایه همیشه به دنبال رشد سود هستند و یک اقتصاد سرمایه داری رشد صفری،یک تناقض منطقی و منحصر به فرد است.

انباشت بدون محدودیت سرمایه – با گذاشتن صفرهای بیشتر بر روی کامپیوتر

با وجود تمام بحران هایی که ما در 40 سال گذشته شاهد آن بوده ایم، چطور سرمایه می تواند به رشد 3 درصد ادامه دهد؟

برای جواب دادن به این سوال ما باید از خودمان بپرسیم که چگونه سرمایه می تواند با شرایط جدید خود را سازگار کند؟ چگونه سازگاری رفتاری می تواند پویایی و دینامیک سرمایه را طوری تغییر دهد که نرخ رشد کنونی حفظ شود؟

سرمایه می توانند با به کارگیری شکل رشدی پولی- مجازی که دیگر به هیچ عامل فیزیکی مانند پول واقعی و طلا وابسته نیست به انباشت خود بدون محدودیت ادامه بدهد. این شکل پول بدون محدودیت از طریق ادغام فعالیت های خصوصی و مداخلات سیاست پولی و وزارتخانه های مالی و بانک های مرکزی ایجاد می شود. سرمایه در زمان کوتاهی می تواند به اندازه ی دلخواه  نقدینگی ایجاد کند،برای اینکار فقط کافی است که در سیستم دیجیتالی چند صفر اضافه کند. احتمال این که این نوع  بازتولید سرمایه به یک فاجعه  پایان یابد اما زیاد است.

در اینجا، تخریب خلاقانه، با کاهش سازی  دارایی ها و استهلاک خوانی سرمایه و تجهیزات (کاهش حسابداری ارزش یک کالا یا دارایی فیزیکی که هنوز کاملن فرسوده نشده اند (write-down;write-off) نقش بزرگی ایفا می کند.

توزیع  جغرافیایی ثروت میان ثروتمندان و فقرا

مشکلات ناشی از توسعه نابرابر و کاهش سازی ارزش ها موجب مبارزات ژئوپولیتیک برای پرداخت هزینۀ اینگونه ضررها و اختلالات می شود. این اختلافات اغلب منجر به ناآرامی اجتماعی و بی ثباتی سیاسی می شود که بر تمرکز جغرافیایی احساسات ضدسرمایه داری تأثیر می گذارد. به همین دلیل پرداخت هزینه اشتباهات سرمایه اروپا توسط یونان و جنوب اروپا یک مسئله جغرافیایی توزیع  ثروت بین ثروتمندان و فقرا است.

خصوصی سازی اموال عمومی، آموزش و پرورش، بهداشت و حتی جنگ، تملک خصوصی هوا، خاک، آب و دریا، و نیز مالکیت تولید معنوی و عقلی، عملیات آزاد سرمایه را گسترش داده است. ایجاد بازار برای تجارت کربن دی اکسید (CO2) و ثبت اختراع مواد ژنتیکی امروز قدرت ورود سرمایه را به حوزه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که قبلا بسته بوده است، به مراتب افزایش داده است و به رشد تصاعدی سرمایه کمک کرده است .

اما زمانی که روی همه چیز قیمت گذاشته می شود و همه چیز را می توان پولی و کالایی کرد، دیری نخواهد پایید تا مقاومت هم بیدار می شود. به هر حال باید رشد تصاعدی مصرف و نقد کردن کالا هم روزی به مرز نهایت رشد خود برسد . نهایتن امکان فروش کالاهای سرگرمی، نمایش ها، حوادث، رسانه ها و گردشگری و کالا های سریع- مصرف- زود- دور- ریز (shortly used up and consumed away)، نیز محدود می شود.

رابطه بین سرمایه و مصرف کنندگان بوسیله علم ارتباطات تنظیم می شود

امروز بنگاه های تبلیغاتی برخی از بزرگ ترین بخش های اقتصادی را تشکیل می دهد که به افزایش نرخ مصرف  اختصاص دارند.علاوه بر این، سرمایه مصرف کنندگان را از طریق یوتیوب، فیس بوک و توییتر هم بسیج می کند، جایی که در آن مردم هم زمان هم تولید کننده و هم مصرف کننده هستند.

سرمایه در تولید فضای مجازی خود چندان  سرمایه گذاری نمی کند، ولی بعد از محبوبیت این گونه فراورده های دیجیتالی  با خرید حق امتیاز از کاربران برای استفاده از اطلاعات، نرم افزار و شبکه ها  پول دریافت می کند و یا آنان را وامی دارد که داوطلبانه اطلاعات شخصی و مصرفی خود را برای بازاریابی در اختیار آن ها قرار دهند. در این جاست که ما شاهد این هستیم که آینده رشد سرمایه و ادامه حیات سرمایه داری بیش تر در دست رانت خواران است تا سرمایه داران صنعتی.

بنابراین می توان نتیجه گرفت که رابطه میان سرمایه و مصرف کنندگان از طریق علم ارتباطات با تنظیم اطلاعات، تصاویر، بازاریابی نمادهایی که خودشناسی افراد را هدف دارد انجام می شود و هیچ چیز به دست اتفاق رها نمی شود.

ظهور «جامعه اطلاعاتی» و توسعه سرمایه داری دانش- بنیان (knowledge-based)، بحث های عمومی را درباره چگونگی تغییر چهره سرمایه داری به راه انداخت. برخی معتقدند که ما امروز با یک نظام جدید سرمایه داری مواجه هستیم که دانش، فرهنگ و اطلاعات بیولوژیک محصولات مجازی و اصلی آن هستند.با این حال این یک اشتباه بزرگ است که باور کنیم این روند نقض روند گذشته است و ایده رشد چشمگیر تصاعدی برای سرمایه دیگر یک هدف نیست.

شکل فعلی مالی سازی (financialization) چندان با آنچه در قرن نوزدهم بوده متفاوت نیست، اما مصرف رویدادها، تصاویر،اطلاعات و دانش از لحاظ کیفی با مصرف مواد اولیه خام متفاوت است و ما باید این موضوع را درک کنیم، که گسترش سریع این گونه فعالیت های مجازی تلاش سرمایه برای رهاسازی فیزیکی خود برای تحقق رشد تصاعدی است.

چه باید کرد:

اقتصاد رو به رشد صفر (با امکان تحول جغرافیایی نامتقارن) در جهانی که در آن تکامل نیرو ها و توانایی های فردی و جمعی انسان و جستجو دائمی برای ناشناخته ها ارزش های جایگزین بیماری شیفتگی رشد  دائمی می شود.

تضاد  ۱۶ – رابطه سرمایه با طبیعت

سرمایه داری با ایجاد یک بحران زیست محیطی تهدید کننده به تناقض مرگبار خود رسیده است. این امر عمدتن به خاطر اثرات انباشت سالیان دراز تخریب محیطی است که به دلیل رشد تصاعدی سرمایه انجام شده است.

ولی گفتن اینکه سرمایه داری با مواجه با این تناقض به مرگ خود نزدیک می شود به 4 دلیل اغراق آمیز است .

  • سرمایه قبلن با تجزیه زیستگاه ها، آلودگی، از بین بردن تنوع زیستی، کاهش کیفیت آب و خاک، موفق به حل مشکلات زیست محیطی خود شده بود.
  • تئوری رومانتیک “سلطه طبیعت” درست نیست. طبیعت بخشی از ماده است که نمی تواند نابود شود ولی از شکلی به شکلی دیگر تبدیل می شود، اما این درست است که ترکیب آن می تواند به طور اساسی تغییر کند.

از طریق شهر سازی، تغییر روش های کشت، ایجاد کارخانه ها و شرکت ها در فضای باز، اکوسیستم های جدید ظهور می کنند. خیلی از این تغییرات محیط زیستی برای انسان مفید است و در نتیجه این گونه تغییرات زمین جای بسیار امن تری برای زندگی انسان ها شده است.

“سلطه طبیعت”  یک فکر اشتباه دکارتی است که سرمایه و طبیعت را به عنوان دو نهاد جداگانه ترسیم می کند و آن ها را در یک رابطه علت- معلولي می بیند. طبيعت بخشی از گردش سرمايه و با آن تنیده شده است. با این حال، سرمایه و طبیعت، با هم یک اکوسیستم متضاد تشکیل می دهند، که مانند تناقض بین ارزش مصرف  و ارزش مبادله است. تناقض ها سبب می شود که طبیعت به طور فعالانه وبه طور مداوم از طریق فعالیت های سرمایه، از طریق پالایش، مهندسی مولکولی و ژنتیکی، و غیره تغییر کند که هم پیامد مثبت و هم پیامد منفی دارد. بسیاری از ارگانیسم ها به طور طبیعی به تولید شرایط مناسب باز تولید خود می پردازند و انسان ها هم جزوی از این ارگانیسم ها هستند. سرمایه، به عنوان یک شکل خاص از فعالیت انسانی، نیز به فکر بازتولید خود است، مساله اصلی اما این است که این باز تولید سرمایه با منافع اکثریت مردم در تضاد قرار دارد چرا که هدف اصلی سرمایه رشد خود است نه خوشبختی بشریت.

  • رشد تصاعدی سرمایه هدف اصلی سرمایه است. و به همین دلیل برای مواجه با مشکلات زیست محیطی که خود سرمایه ایجاد کرده است سرمایه یک بازار رشد خوبی برای خود پیدا کرده است و با اختراعات فن آوری زیست محیطی به عنوان یک فعالیت اقتصادی جدید و مستقل خود طبیعت به یک استراتژی جدید برای انباشت سرمایه تبدیل شده است. این تکنولوژی محیط زیستی برای پاسخ گویی به نیازهای موجود به نوبه خود نیازمندی های تازه ای را دوباره ایجاد می کند (به عنوان مثال. مانند صنعت داروسازی که برای بازاریابی داروهای جدید به تکامل علم تشخیص بیماری جدید (medical diagnosis industry) می پردازد. فن آوری زیست محیطی نیز مشکلات جدیدی را ایجاد می کند که نیازمند فن آوری های جدید است. و بدین ترتیب این دوره باطل رشد ادامه می یابد.
  • سرمایه تلاش می کند که دیالکتیک تغییر را بپذیرد و حمایت مردمی از شرکت ها و پروژه های محیط زیستی هم برای سرمایه و هم برای محیط زیست (هر چند نمادین) مفید است. نباید از یاد برد که هدف همچنان رشد سرمایه است. به طور مثال: هدیه ای بزرگ الگور (Al Gore ) برای جنبش محیط زیست ایجاد یک بازار جدید تجارت کربن است که منبع اصلی  سودآوری صندوق‌های پوششی بازنشستگی (Hedge Fund) شد بدون آنکه براي جلوگيري انتشار کلی کربن در جهان کاری کرده باشد.

آیا سرمایه می تواند به انباشت خود در هیاهوی فاجعه زیست محیطی ادامه دهد؟ بله البته، سرمایه حتا فاجعه را به یک صنعت پر سود و در حال رشد بدل کرده است و مرگ و میر ناشی از گرسنگی و ویرانی زیستگاه ها با سم و زباله، سرمایه به هیچ وجه مزاحم انباشت سرمایه نیست. بخش بزرگی از جمعیت برای سرمایه بی ارزش هستند و سرمایه از تخریب زندگی و رفاه مردم برای دستیابی به سود خودداری نمی کند. نمونه های زیادی از تخریب را در کارخانه ها، معادن، کشاورزی و غیره وجود دارد. (ما هنوز تراژدی فاجعه بار  آتش سوزی و سقوط ساختمان های کارخانه نساجی بنگلادش که موجب مرگ بیش از هزار کارگر شد را بیاد داریم). ما در سراسر جهان شاهد توزیع ناعادلانه ای هستیم که هنوز الهام بخش جنبش های اجتماعی خطرناک نشده است.

سرمایه اکوسیستم خود را ایجاد می کند

سوال اصلی این است: چه وقت این مشکلات می توانند  برای سرمایه خطرناک شوند؟ برای درک کامل این سوال، لازم است که شما ٧تضاد اساسی را مدنظر داشته باشید. برای سرمایه طبیعت یک کالای دارای پتانسیل قابل مصرف است، و در نتیجه یک فرآیند و چیزی است که می تواند به عنوان کالا و ارزش مبادله تحقق یابد. ارزش مصرف طبیعت قیمت گزاری، سرمایه ای و تجاری می شود و سپس مانند هر کالایی قابل مبادله در بازار عرضه می شود. این بخش ذاتی منطق سرمایه است که به جهان تحمیل شده است. برای رویت این منطق، طبیعت باید به مالکیت خصوصی و به مناطق گسترده کوچک و بزرگ حصار شده تبدیل شود، که حق این مالکیت توسط دولت تضمین می شود. در سراسر جهان ما شاهد خصوصی سازی کوه ها، جنگل ها و خاک هایی هستیم که متعلق به جوامع های محلی بوده است. دولت با فراهم کردن امکان “حصار سازی” دور هوا، رودخانه ها، باغ ها، به این نوع فعالیت ها کمک می کند. هرچیزی بدون توجه به این که آیا در ایجاد آن کار اجتماعی مورد استفاده قرار گرفته است یا نه قیمت گزاری می شود، و سرمایه بدین گونه اکوسیستم خود را ایجاد می کند.

طبقه رانت خوار، صاحبان زمین و املاک همه انسان ها را تهدید می کنند

خصوصی سازی ثروت اجتماعی کالا را از آن بیرون می کشد، و طبیعت هم به صورت ثروت پولی کالایی و سرمایه ای  می شود، واین سرمایه سازی (capitalization) زمین پایه های آفرینش یک طبقه قدرتمند رانت خوار متشکل از صاحبان زمین و املاک را بنیاد گذاشت. شیوه ی رانت اقتصادی بر پایه حق اختصاصی دسترسی و استفاده انحصاری دارایی ( فیزیکی، مالی، فکری و غیره) به طبقه رانت خوار برای سودورزی استوار است. امروز این طبقه توانایی سوداگری و دستکاری این را دارد که در تمام منابع زیر کنترل خود از جمله دارایی ها مالی بانکی، نفت، زمین، مسکن و غذا در صورت لزوم کمبود و یا فراوانی ایجاد کند. مشکل محدودیت تولید مواد غذایی، تولید و استخراج مواد معدنی وجود ندارد. تقریبا تمام قحطی 200 سال گذشته مهندسی شده بود و نه یک مشکل طبیعی. این کار”زمین دزدان” است که در سرتاسر جهان زنجیره غذایی و منابع را انحصار می کنند و به سودورزی می پردازند.

درک کالایی سرمایه از طبیعت و مبارزه محیط زیستی

درک کالایی سرمایه از طبیعت قابل قبول همگان نیست، سوءاستفاده سرمایه از درک و استفاده بیشتر مردمان جهان از طبیعت به کلی متفاوت است. این که طبیعت دارای ارزش منفرد به فرد خود است، به طور کلی بر خلاف منطق حداکثرسازی سود سرمایه است.

جنبش های زیست محیطی نمی توانند بدون شناخت محیط زیستی که سرمایه برای خود ایجاد می کند، چیزی را تغییر دهند. حفاظت از طبیعت و زیستگاه ها و ممنوعیت شکار برای باز تولید سرمایه ناکارآمدی نمی آفریند، زیرا سرمایه بار و مال خود را به دوش می گیرد و به جای دیگری هجرت می کند.

با این حال، سرمایه ناگزیر به منظور مشروعیت بخشیدن به سیاست خود، لازم دید که زیر پوشش محیط زیستی  فعالیت های خود را تنظیم کند تا بتواند با مدیریت تضاد بین سرمایه و طبیعت به نفع خود اساس  سودورزی خود را حفظ کند.

متابولیسم تاریخی و متنوع سرمایه با طبیعت

رابطه سرمایه با طبیعت در دوره های تاریخی تغییر کرده است اما اساسن مدیریت  مسائل قبلی توسط سرمایه هم موفق آمیز و هم سودآور بوده است. اما برای هر مرحله تاریخی، راه حل های سرمایه متفاوت است. آسیب فعالیت های تخریبی سرمایه به ارث نسل های بعدی رسیده است و ترمیم ناپذیر است. جنگل ها، مناطق گیاهی و چرا، زیستگاه های طبیعی ناپدید شده اند و دیگر هرگز بر نمی گردند.حاشیه ها و گوشه های شهرها هر روز وسیع تر می شود و مناطق سرسبز و طبیعت هر روز باریک تر می شود. حاشیه نشینی یک شیوه زندگی سخت و غم انگیز است که تنها با مصرف ویرانگر زمین، هوا و آب غیر مرغوب و مصرف انرژی بالا می تواند حفظ شود.

تضاد میان شهرنشینی، سرمایه داری و طبیعت

فشار زیادی بر روی سیاره ما به دلیل تغییر آب و هوا، از دست دادن گیاهان، حیوانات و زیستگاه جانوران وجود دارد، علاوه بر آن توانایی ما برای ایجاد ثبات مواد غذایی و جلوگیری از بروز بیماری های جدید  ناپایدار و ناشیانه است. این ها نشانه های قوی گسترش یک هسته سرطانی و تجزیه اکوسیستم سرمایه داری است که تا حد زیادی با شهرنشینی مرتبط است. شهرنشینی یک شیوه زندگی، یک فرهنگ است که مصرف بیش از حد کالاهای مادی، و فرد گرایی خصلت  اصلی آن است.

هرچقدر نفوذ ماشین اقتصادی سرمایه در جامعه بیشتر شود، قوانین بیشتری در جامعه باید متابولیسم سرمایه با طبیعت را  با منافع سرمایه سازگار کند. متاسفانه، این یک واقعیت است که غالب گفتمان عمومی، سیاست زیست محیطی و ابزارهای سیاست زیست محیطی زیر تاثیر منافع سرمایه شکل می گیرد.

سرمایه جهانی مشکلات آلودگی را جا بجا می کند

فروپاشی فاجعه بار محلی را سرمایه خوب رهبری می کند، صنعت فاجعه به تندی وارد عمل می شود و فاجعه ها بدین گونه برای سرمایه داری به فضای انباشت سرمایه جدید مبدل می شود، اما سرمایه روبرویی با وخامت آهسته و کاهنده سرطانی رشد آمادگی لازم را ندارد.

مقیاس های جغرافیایی و تاریخی سرمایه داری از محلی به جهانی تغییر کرده اند.  شرایط محلی بعضی از نقاط بهبود یافته است، اما درکل، وضعیت رو به وخامت است و عواقب ناشی از تغییرات آب و هوا، از دست دادن تنوع زیستی و ترکیبات شیمیایی مصنوعی اثرات ناشناخته در طبیعت دارد.

حل تناقضات کنونی بین طبیعت و سرمایه داری از توان ابزارهای سنتی شناخته شده خارج است. اکنون آلودگی های محلی و منطق ای به نقاط مختلف جهان انتقال می یابد و میزان مواد خطرناک در هوا و آب رشد تصاعدی دارد.

گاهی اوقات، از طریق موافقتنامه های بین المللی،  کشورها موفق به انجام کاری می شوند، اما هیچ یک از این بهبودی های کوچک اصول اكولوژیک جهانی سرمایه را حل نمی كند؛ سرمایه نه می تواند و نه می خواهد که این مشکلات را حل کند.

دلیل این امر را باید تا حدودی در منطق ذاتی اقتصادی سرمایه داری جستجو کرد که برنامه و چارچوب سیاسی، ایدئولوژیک و سازمانی حل این مشکل را غیر ممکن می کند. مشکل این نیست که ما نمی دانیم چه باید بکنیم، مشکل درافتادن با منافع قدرت جناح های سرمایه و در دستگاه دولتی سرمایه داری است.

یک سرمایه داری  خوش خیم تر با ادعای رشد تحمل پذیر و پایدار (sustainability) تلاش می کند با رعایت مقررات زیست محیطی مناسب در بخش کشاورزی به حداکثرسازی سود خود بپردازد، ولی در واقع متشکل از یک صنایع غذایی مدرنی است که با سرمایه قوی و مصرف بالای انرژی و با استفاده زیادی از کود، آفت کش، دارو و مواد شیمیایی مشغول تولید است.

پیش بینی های روز قیامتی (Doomsday Prophecies)؟

وقوع اکوسیستم مخرب در جایی، به این معنا نیست که چیزی مشابه در جاهای دیگر هم اتفاق می افتد.

ما فاقد دانش و ابزار کافی برای اندازه گیری مزایای احتمالی جهانی ناپدید شدن صنایع در جایی و ظهور آن در  جای دیگری هستیم. اما با قاطعیت می توانیم بگوییم که مشکلات آلودگی حل نمی شود، بلکه از جایی به جای دیگر انتقال می یابد، این را هم می دانیم که توزیع نابرابر همیشه به نفع ثروتمندان و قدرت تمام می شود و با این کار هر چند طبقه متوسط جدیدی از مصرف کنندگان نیز به وجود می آید، ولی آسیب پذیری فقرا و ناداران و تهی دستان را از قبل بدتر می کند.

از آنجایی که ارزیابی چگونگی عملکرد کلی اکوسیستم سرمایه دشوار است، ما همچنین نمی دانیم که تخریب محیط زیستی تا چه اندازه می تواند برای گسترش مداوم سرمایه مرگبار باشد. اما ما می دانیم که:

– شاخص های مکانی و زمانی مرتبط با مسائل زیست محیطی به طور اساسی تغییر کرده اند و امکان کنترل و فن آوری دولت ها برای اندازه گیری ویرانی ها بشدت عقب افتاده است.

– حتی اگر اراده سیاسی برای پیشگیری فاجعه ها وجود داشته باشد، زمان طراحی و پیاده سازی اقدامات لازم در برابر بلایای بسیار طولانی است. این بلایای به اصطلاح طبیعی طبیعی نیستند بلکه نتیجه فعالیت مخرب بشر است که می تواند به راحتی کنترل شود و از بین رود. با این حال، نباید انتظار داشت که سرمایه بدون مبارزه به بهبود خراب کاری های خود بپردازد. انتظار بهبودی زمانی منطقی است که مبارزه میان جناح های متضاد درون سرمایه و میان سرمایه و آسیب دیدگان سیاست مخرب محیط زیستی سرمایه هر دو به نفع طرفداران محیط زیست پایان یابد.

– ما به کمبود منبع  انرژی دچار نخواهیم شد. در واقع  خاک و آب کافی برای تغذیه همه ما، حتا در صورت رشد تصاعدی جمعیت وجود دارد. ما به اندازه کافی هوشمند هستیم و فن آوری ما تا ان حد پیشرفته است که جایگزین منابع گوناگون سخت نیست. مشکل جنگ و قحطی و گرسنگی هیچ کدام از این ها به واسطه عوامل طبیعی دیکته نشده است، این خطای سیستم  انسانی است که موجب فقر و گرسنگی می شود که نشان از رفتار غیر اخلاقی و احمقانه برخی ها برای گردآوری پول است.

تهدیدات و تناقضات مرگبار

دو عامل در متابولیسم متضاد بین سرمایه و طبیعت واقعن برای آینده سرمایه تهدیدآمیز است:

١- وقتی که سرمایه مالی در تولید سرمایه گزاری نمی کند، این کار مي تواند منجر به نرخ سود صفری سرمایه شود. مالکیت زمین و املاک و کمبود طبیعی فضا- مکان به این طبقه اجازه می دهد که بر زیان سرمایه تولیدی سود انحصاری کسب کند. این کار در نهایت نرخ سود سرمایه گذاری در بخش تولیدی را کاهش می دهد. موقعیت کلیدی طبقه رانت خوار در اکوسیستم سرمایه می تواند موجب خفه شدن سرمایه تولیدی شود.

٢- بیگانگی انسان. با توجه به این واقعیت که تمام جنبه های طبیعت و انسان تجاری می شوند، ايجاد مي شود. دلایل کشنده بودن این تناقض در خصلت اجتماعی انسانی، خود بیگانگی است که سرمایه به آن تحمیل می کند.

اکوسیستم سرمایه به طور فزاینده خودکار و روباتیک است که با سرمایه قوی و مصرف انرژی بالا تمایل، و استفاده از نیروی کار را به حداقل ممکن می رساند. سرمایه یک اکوسیستم ایجاد کرده است که کارکردگرا، تکنوکراتیک، خصوصی، تجاری و برای پول سازی است و به جهت  حداکثر رساندن ارزش مبادلات از طریق تخصیص و تولید ارزش مصرف بنا شده است. سرمایه نحوه ارتباط ما با طبیعت را تنظیم می کند و فعالیت هایی را که با منطق اقتصادی سرمایه سازگار نیست بیهوده می شمارد.

رابطه سرمایه با طبیعت و مردم

طبیعت بارور و بالقوه خود بازساز است ولی سرمایه برای به دست آوردن منافع اقتصادی آن را تکه تکه می کند  و سپس با کمک فناوری دوباره آن را جمع می کند. سرمایه دارای یک نقش مکنده و خشکاننده از تنوع طبیعت دارد.  و بازدارنده شکوفایی بالقوه انسان است که از توسعه قابلیت ها و توانایی های آزادانه آن خودداری  می کند.

سرمایه در ذات  خود برای طبیعت خراب کاری و برای انسان خود بیگانگی می آفریند، چرا که به دلیل ماهیت ذاتی خود نمی تواند کاری به جز  خصوصی سازی، مالی سازی، کالا سازی و تجاری سازی تمام جنبه های زندگی انسان و طبیعت به کار دیگری دست بزند. درجه نفوذ کالایی کردن ذهن و زندگی ما به اندازه ای است که خصلت های انسانی ما را از بین می برد. سرمایه از ما می خواهد که به شکلی انسان باشیم که به سودورزی او کمک می کند.

یک مقاومت انسانی در برابر کاسبکاری سرد سرمایه

در بخش مارکسیستی، دانشکده فرانکفورت در دهه ١٩٦٠، تحلیل های ضد سرمایه داری جدیدی شکل گرفت، که با اشاره به توانایی طبیعت انسانی برای شورش و مبارزه علیه آن، از انسان بی روح و خشکیده ای که سرمایه می خواهد از ما بسازد، گذشت و سخن رهایی بخشی گفت. در این ایده ها، موقعیت های سیاسی به وجود آورد که بذر مقاومت انسانی را علیه شرایط غیر انسانی و کالایی کردن انسان ها کاشت.

بیگانگی در ارتباط با طبیعت، بیگانگی با گنجایش انسانی انسان ها نیز است؛ انسان ها دارای احساسات مانند شأن، احترام، مراقبت،عشق و همدلی هستند و ارزش های زندگی مانند حقیقت و زیبایی دارند که باید جایگزین کسب کاری سرد و منطق سودورزی سرمایه شود.

چه باید کرد:

کسب و تولید نیروهای طبیعی باید با حداکثر توجه به حفاظت از اکوسیستم های خاک انجام شود. حداکثر توجه به بازیافت و بازمصرف مواد مغذی، انرژی و مواد. احترام دوباره به طبیعتی که خودمان بخشی از آن هستیم.

تضاد ۱۷ – طبیعت انسانی و بیگانگی جهانی

سرمایه با وجود تناقضاتش با پرداخت هزینه های زیاد می تواند زنده بماند؛ به عنوان مثال. اگر نخبگان الیگارشی به قدرت برسند و جمعیت های بیشماری را از بین ببرند، و بقیه را در محیط های مصنوعی همان طور که در بسیاری از داستان ها ی تخیلی تصویر شده است به حال برده نگه دارند.

با این حال، چنین نظم اجتماعی تنها می تواند بر اساس یک کنترل ذهنی فاشیستی و با نظارت پلیس و خشونت بر پا گردد. و شکی نیست که سرمايه برای زنده ماندن به راحتی به این کار می تواند دست بزند، اما نگرانی سرمایه واکنش توده ها است. تا چه اندازه می توان توده ها را استثمار کرد؟

اما قبل از یک فروپاشی کامل زیست محیطی که تهی دستان را  به مبارزات مسلحانه علیه ثروتمندان و طبقات   ممتاز می کشاند و درگیری های مرگ بار در درون سرمایه نیز بی امان در جریان می افتد، ما باید امیدوار باشیم که جنبش های اجتماعی و سیاسی برای متوقف ساختن این پسرفت قوی شوند.

این کار اما نیاز به یک شیوه نوی از زندگی دارد که در آن ما با هماهنگی زندگی و باز تولید می کنیم.  ما نیاز داریم که انرژی و ایده های خود را برای ایجاد سیستم اقتصادی دیگری به جز ماشین اقتصادی و منطق غیر معقول عقلانیت اقتصادی سرمایه بکار بریم .

امروزه بسیاری از جنبش های اجتماعی خواستار برقراری روابط زیست محیطی سالم تر و عدالت اجتماعی بیش تر و حکومت دموکراتیک هستند. بدین ترتیب می توان جنبش همه گیر صلح آمیز و غیر خشونت آمیز ضد سرمایه داری برای تغییرات اجتماعی را به وجود آورد.

بیایید تصور کنیم جهانی را که تسلط تجارت و رفتارهای پول سازی کاهش یابد و تخصیص خصوصی کار اجتماعی محدود شود و خودبیگانگی و نابرابری اقتصادی و اختلاف با طبیعت کاهش یافته است. این امر دنیا را بیش تر انسانی می کند و  با کاهش سطح نابرابری و درگیری های اجتماعی،  فساد و ستم نیز کاهش می یابد.

این رویکرد گام به گام باید با اتحاد و تشکل جنبش های متعدد اجتماعی مخالف وضع کنونی در یک صاف واحد به یک جنبش متحد علیه سرمایه بدل شود. ممکن است این جنبش راه حلی برای همه تناقض های درونی سرمایه در یک چارچوب ارگانیک واحد نداشته باشد. ولی یک جنبش سياسی جمعی و گسترده باید بتواند در مورد برخی مفاهیم اساسی در مورد نحوه شکل گیری یک سیستم اقتصادی جایگزینی برنامه ای ارایه دهد.

بنابراین، ما نیاز عاجل به یک دستگاه مقوله- مفهوم سازی برای تجزیه و تحلیل شیوه تولید سرمایه داری داریم که بتواند راه کرد اقدام های سیاسی شود. بدون این دستگاه، سرمایه نه می تواند رانده و نه نابود شود.

خود بیگانگی از طریق مصرف

کارگر حق استفاده از نیروی کار خود را برای مدت زمان محدودی و در برابر حقوق و دستمزد به سرمایه دار می دهد و سرمایه دار از او توجه و وفاداری کامل طلب می کند. اما کارگر نسبت به محصول تولیدی خود بیگانه می شود، همچنین در ارتباط با دیگر همکاران کارگران احساس بیگانگی می کند، با طبیعت و تمام جنبه های دیگر زندگی اجتماعی در طول زمان کار بیگانه می شود. چه اتفاقی برای کسانی که از کار خود نفرت دارند می افتد؟ نتایج روحی و جسمی این نفرت چیست؟ چه اتفاقی برای کسانی که به کارهایی مشغول هستند که به باروری و شکوفایی آنها نه تنها کمک نمی کند، بلکه حتا انجام کارشان برای شان بی معنا است؟ نتایج روحی و جسمی بی معنایی کار برای کارکنان چیست؟ رفتار غیر معقول اغلب ناشی از فقدان فرصت های زندگی است که دیگران با سلطه طبقاتی از فرد سلب میکنند. کسب سود خصوصی سرمایه داری از نیروی کار کارگر به او احساس شخصی غم و اندوه می دهد که منجر به خشم و سرخوردگی می شود که فراتر از محل کار به چارچوب خانواده، دوستان و همسایگان نیز سرایت می کند.

عواقب بیش تری خود بیگانگی این است که افراد نه تنها در محل کار خود، بلکه در زمان مصرف هم خود بیگانه می شوند.

با مصرف گرایی ایده یک زندگی پایدار با برآوری نیازهای ضروری انسان جای خود را به اشتیاق بی نظیر برای کسب پول بیش تر برای خریدن کالاهای مصرفی بیشتر داده است.

فناوری سرمایه از پویایی توسعه تکنولوژیکی برای به یوغ کشیدن و کاهش نفوذ کارگران استفاده کرده است و می کند. سرمایه ایده قدیمی آزادی و استقلال را با درگیر کردن انسان ها در بازی بازار از بین برده است. فن آوری سرمایه با قرار دادن خود میان ما و طبیعت و میان ما و دیگر هم نوعان و میان ما و محصول مان امکان  ارتباط مستقیم حسی ما را با جهان پیرامون مان را از ما گرفته است و نتیجه این تجاوز یک فرهنگ افراطی وحشیانه و خشونت است که تمام عرصه های جامعه را فرا گرفته است.

فناوری وقت- کار- کم- کن زمانی به درد انسان ها می خورد که بتواند ما را از انجام کارهای سخت برهاند و با آزاد کردن بخشی از زمان کاری ما شرایط را برای شکوفایی ابعاد انسانی ما فراهم کند.

علاوه بر این، بحران بیکاری، فقدان امنیت شغلی و به حاشیه راندگی انسان ها (Marginalization) در جامعه ای که دوران طولانی مبتنی بر کار بوده است، به این معنی است که ما باید هویت خود را در جاهای دیگری سوا از کار پیدا و دنبال کنیم.

سرمایه به مصرف گرایی بی نظیر نیاز دارد

جامعه مجبور به انتخاب است؛ یا حوزه اقتصادی انباشت سرمایه باید محدود شود تا امکان توسعه آزادانه ظرفیت انسانی بدون استبداد بازار و کار دستمزدی فراهم شود. یا این که عقلانیت اقتصادی سرمایه باید ادامه یابد تا نیاز مصرف مصرف کنندگان را با افزایش تولید کالاها و خدمات  به طور فزاینده ای افزایش دهد.

به طور خلاصه، راه دوم ایجاد نیازهای جدید مصرف و تقاضای بیش تری برای کالاهای مصرفی است که هیچ ارتباطی با برآوردن نیازهای اساسی و معمولی انسان ها ندارد.

به همین دلیل سرمایه نیاز به خود بیگانگی مصرفی دارد تا معضل کل تقاضا را حل کند. ولی کاهش دستمزدها و بیکاری ساختاری قدرت خرید را کاهش می دهد، و کارگران به خاطر نداشتن درآمد کافی براي مصرف عادي زندگي  مجبور به کار بیش تر و یا انجام کارهای متفاوت می شوند. اینگونه شغل ها که دستمزدهاي محدود دارد و فاقد پشتوانه براي بازنشسگي است معضل فقر در زمان پيري کارگران است. و این به نوبه خود دوباره از وقتی که کارگران برای شکوفایی و رشد میبایست داشته باشند کم می کند. علاوه بر آن سرمایه اجازه رشد به جنبش های ضد مصرفی نمی دهد مگر اینکه این جنبش های نوعی از مصرف را با نوعی دیگری آن جانشین کنند. ما می بینیم که تاکتیک خوش قلبان در برابر مصرف گرایی مصرف غذای ارگانیک و یا سفر رفتن  است.

خواست کاهش زمان کار، شدت کار، هماهنگی کار با طبیعت، اگر به مصرف کالاهای جدید نیانجامد یک خواست ریشه ای است که میتواند مردم را به این باور برساند که همه ارزش ها پولی نیستند.

درخواست از جنبش ضد سرمایه داری

کاتالیزور سیاسی که ما نیاز داریم، این است که ما بتوانیم بسیاری از انواع بیگانگی را که از ماشین اقتصادی سرمایه ناشی می شود شناسایی و با آن مقابله کنیم. برای انجام این کار ما باید تمام انرژی، خشم و ناامیدی خود را در یک کاریز ضد سرمایه داری هدایت کنیم.امروز ما باید به طور جمعی با اشکال مختلف بیگانگی ایجاد شده توسط سرمایه مبارزه کنیم، و به بسیج مبارزه علیه نظام اقتصادی سرمایه داری که از بحرانی به بحرانی با عواقب فاجعه آمیز می پرد بپردازم.

برای درک علل مشکلات و ارائه راه حل برای یک زندگی بهتر بدون خود بیگانگی و هماهنگ با طبیعت، لازم است که ما تناقضات سرمایه را به عنوان منبع خود بیگانگی درک کنیم.

چه باید کرد:

ظهور انسان های بیگانه نشده با شخصیت های خلاق و با حس اعتماد به نفس جدید به خود و به جمع، زاییده شده تجربیات همکاری آزاد با روابط اجتماعی قوی که همه با هم برابرند. احترام به اختلاف نظر ها در مورد چگونگی یک زندگی خوب.یک دنیای اجتماعی که به طور پیوسته از طریق انقلاب های دائمی توانایی ها و نیروهای انسانی را  در جستجوی دائمی ناشناخته ها تکامل می دهد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4620




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
تضادهای متغیر ۱۱ تا ۱۴

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۴(۱۷ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

تضاد ١١- توسعه جغرافیایی نامطلوب و تولید مکان- فضا

سرمایه همیشه می کوشد یک چشم انداز جغرافیایی پایدار و قابل اطمینان برای باز تولید خود ایجاد کند، اما به علل فشاری که تنوع فنی، نیروهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در جهان به او وارد می کنند، محکوم به ادامه بی ثباتی است.

تضاد بین کار و سرمایه، مالکیت خصوصی و دولت، پویایی و ایستایی، فقر و ثروت در مقیاس بزرگ رخ می دهد و در چشم انداز جغرافیایی مشخص شکل مادی می یابد.

میان نیروهای درگیر باید یک اولویت برای فرآیندهای انباشت سرمایه در زمان و مکان وجود داشته باشد که ناشی از فعالیت های شرکت های  رقیب است که به طور سیستماتیک از طریق قدرت دولتی به سازماندهی چشم انداز  جغرافیایی بنفع خود می پردازند.

فضای جغرافیایی فقط یک محصول منفعل نیست، بلکه  بر حسب قوانین ساده ای تکامل می یابد که منطق مستقل اما متضاد خود را دارد. شیوه ای که چشم انداز جغرافیایی برای توسعه به کار می برد به نوبه خود بر نحوه ابراز تناقضات سرمایه در فضا، زمان و مکان تاثیر می گذارد. راه مستقلی که در آن چشم انداز جغرافیایی توسعه می یابد، نقش کلیدی در ساختن بحران ایفا می کند. می توان گفت که بدون توسعه جغرافیایی نابرابر، سرمایه مدت ها پیش به سبب عدم نرمش محو می شد.

سرمایه و دولت نقش مهمی را در تولید فضا و مکان هایی برای فعالیت های سرمایه و فرصت های سود اندوزی  ایفا می کنند.

به عنوان مثال، سرمایه برای ساختن یک راه آهن، سرمایه زیادی مصرف کرده است. ولی اگر راه آهن می بایست سودآور باشد، دیگر سرمایه دار ها باید از آن استفاده می کردند. اگر این اتفاق نمی افتاد، راه آهن ورشکسته می شد و سرمایه ی سرمایه گذاری شده در آن آرام آرام از بین می رفت. بنابراین وقتی که راه آهن ساخته شد سرمایه باید از آن استفاده کند. اما سوال مهم این است که چرا سرمایه در مرحله اول نیاز به یک راه آهن داشت؟

پاسخ این پرسش “زمان” است. سرمایه با ساختن شبکه راه آهن زمان نقل و مکان کالا را کاهش داد. زمان یعنی پول، و بدین ترتیب برای صرفه جویی زمان فن آوری حمل و نقل و زیرساخت ها بسیار مهم است، و هر ابتکار و نوآوری های فنی، سازمانی و لجستیکی که می تواند به کاهش هزینه ها و به کاهش زمان حرکت فضایی- مکانی کالاها کمک کند برای سرمایه مفید است.

صرفه جویی در هزینه و زمان می تواند به دو صورت انجام شود:

يك-  از طریق نوآوری های مداوم در زمینه تکنولوژی حمل و نقل و ارتباطات. در اینجا جابجایی سرمایه پولی با کمک  فناوری اطلاعات و با استفاده از شكل های جدید اعتباری نقش بزرگی را در سراسر جهان بازی می کند. برای مثال، گردش کالا کمتر قابل تحرک هست و تحرک پذیری تولید کالایی بسیار کم است. کاهش هزینه های حمل و نقل و ارتباطات می تواند موجب گسترش و عدم تمرکز فعالیت ها در مناطق جغرافیایی به خصوص شود و بنابراین می تواند به عنوان یک عامل برای تصمیم گیری های محلی حذف شود. کارهایی که خصلت مشترک دارد می تواند به طور غیر متمرکز در مکان های مختلف انجام شود، و تخصص ها و تقسیم کارهای منطقه ای به طور قابل ملاحظه ای رشد می کند، چرا که حتا کاهش های کوچک در هزینه ها موجب کسب سودهای هنگفتی در سطح جهان برای سرمایه می شود.

دو-   سرمایه با گزینش مکان هایی که هزینه های خرید مواد خام و نیروی کار را کاهش و همچنین دسترسی به بازار را آسان می کند به حد اکثر سازی سود می پردازد.

شرکت ها با جمع شدن در یک محل خاص (agglomeration economies) به تقسیم امکانات مشترک ازجمله، دسترسی مشترک به نیروی کار ماهر، اطلاعات و زیرساخت ها در میان خود می پردازند. هنگامی که شرکت ها فعالیت های اقتصادی خود را در این گونه اتحادهای خوشه ای (Cluster) سازماندهی می کنند، دسترسی یگانه ای به اطلاعات، ابتکارات، نوآوری نیز می یابند.

 

در گذشته، دولت ها در زمان بحران، پروژه های مهم زیربنایی را به منظور جذب سرمایه سرگردان و حل مشکل بیکاری  نیروی کار انجام می دادند. ولی با سرمایه گذاری های بلند مدت در گسترش جغرافیایی، مشکل انباشت سرمایه تنها به طور موقت حل می شود.

برای ادامه انباشت سرمایه، سرمایه باید به صورت دوره ای از جهان فیزیکی که خود ساخته است خارج شود و  چشم انداز جغرافیایی موجود را برای ایجاد یک ساختار جدید تغییر دهد و ما شاهد آن هستیم که شهرهای صنعتی قدیمی، زمانی که در رقابت با جاهای دیگر با نیروی کار ارزان مواجه می شوند، پایه مالی خود را از دست می دهند و به خرابه هایی بدل می شوند که به شهرهای مناطق جنگی می مانند. بنابراین سرمایه به هنگام نیاز چشم انداز جغرافیایی را ایجاد می کند تا بعدن آن را تخریب کند تا گسترش و تغییر کیفی خود را تسهیل کند، به اینکار تخریب خلاقانه می گویند.

گسترش جغرافیایی توسط برون سپاری ارزش های ثابت را در جاهای دیگر تهدید می کند. این ناگزیر موجب تضاد جدید می شود که سرمایه یا باید برای سوداندوزی مهاجرت کند (کاری که منجر به عواقب ویرانگر برای جوامع محلی می شود) و یا باید بماند و بدون چشم انداز سودآور در انباشت سرمایه غرق شود.

زمانی مازاد سرمایه و نیروی کار انگلستان در قرن نوزدهم راه خود را به سوی ایالات متحده و شهرک سازی مستعمراتی  مهاجران انگلیسی در آفریقای جنوبی، استرالیا و کانادا باز کرده بود تا بتواند با ایجاد مراکز جدید و پویا انباشت تقاضای کالاها را در بریتانیا نیز افزایش دهد. این شیوه هنوز مورد بهره برداری سرمایه قرار می گیرد.

اقتصاد منطقه ای یک موزاییک از توسعه جغرافیایی نابرابر است که در آن بعضی از مناطق غنی تر و بعضی از مناطق  فقیرتر می شوند. مناطق پیشرفته به دلیل بازارهای پر جنب و جوش، زیرساخت های فیزیکی و اجتماعی مناسب و سهولت عرضه کالا و دسترسی به وسایل لازم برای تولید و نیروی کار، فعالیت های جدیدی را جذب می کند. فعالیت های اقتصادی درآمد مالی کافی از طریق مالیات برای سرمایه گذاری درزیرساخت های فیزیکی و اجتماعی جدید (بیمارستان ها، آموزش و پرورش، و غیره)، مسیرهای حمل و نقل ایجاد می کند. با این حال، جمع شدن شرکت ها در یک محل خاص با افزایش تراکم و آلودگی، هزینه های اداری، هزینه های مسکن، هزینه های نگهداری و افزایش هزینه های زندگی همراه است که برای اغلب مردمان محلی مشکل ساز است. افزایش هزینه زندگی می تواند موجب تقاضای افزایش دستمزد شود که با این کار جذابیت این منطقه برای سرمایه از بین می رود و سرمایه شروع به پیدا کردن مکان های دیگر برای فعالیت های استثمارگرایانه خود می کند که ممکن است به طور موقت یا دائمی منجر به بحران شود. دوباره بخش های گوناگون سرمایه به رقابت درونی برای دسترسی به مکان کسب نو و نیروی کار مناسب می پردازند و بدین گونه چشم انداز جغرافیایی، ملی، محلی و جهانی را تغییر می دهند.

یک گسترش جغرافیایی و سازماندهی مکانی- فضایی جدید، مشکل سرمایه را برای سرمایه گزاری مازاد خود در چشم انداز سودآور نو حل می کند، و شهرنشینی و توسعه منطقه ای به این ترتیب تبدیل به یک نوع حوزه مستقل برای فعالیت های سرمایه می شود که نیاز به سرمایه گذاری های بزرگ با بازپرداخت طولانی دارد.

بنابراین برای گردش آزادانه در مکان- فضا و زمان، سرمایه باید زیرساخت ها  و محیط های فیزیکی مناسب را در مکان- فضا جدید ایجاد كند و این بدین معنا است که بخشی از سرمایه به ناگزیر به محل خاصی پیوند می خورد و بدین ترتیب سرمایه ثابت در طول زمان نسبت به سرمایه در گردش رشد می کند.

سازماندهی جدید تقسیم کار و منابع در مناطق جدید توسط سرمایه، فضای پویایی برای انباشت سرمایه، و امکان تولید سود جدیدی را فراهم می کند که می تواند انباشت سرمایه و نیروی کار ذخیره را جذب کند.

سرمایه نرمش پذیر و سیار است. گردش سرمایه ای گاهگایی  به مکان- فضاهای جدید منتقل می شود، اما تاثیر کلی چنین حرکت بین منطقه ای به کاهش موقت انباشت و توقف اختلال منجر می شود. بنابراین سرمایه هرگز با کمبودهای سیستماتیک خود برخورد نمی کند و هنگام مشکلات می تواند از لحاظ جغرافیایی حرکت کند و به محل دیگری برود.

مشکل دیگر رقابت فزاینده بین المللی در تقسیم کار بین المللی است، جایی که چندین مرکزهای سرمایه داری برای حل انباشت سرمایه در سطح جهانی و دستیابی به بازارهای جدید برای آب کردن کالاهای باد کرده و یا به خاطر کمبود مواد اولیه و سایر وسائل تولید با هم در رقابت مرگبار هستند. ناگزیربعضی از این ها کمر خم کرده و تحت تاثیر بحران ها از بین می روند و خود این روند هم موجب تنش های محلی و  ژئوپولتیک بین مناطق و کشور ها می شود. این ممکن است به صورت جنگ های تجاری، بحران های ارز و جنگ های نظامی بروز کند.

اداره دولتی اقتصاد سرمایه

قدرت دولتی در یک محدوده مرزی محدود است که در زیر شرایط تاریخی جدا و مستقل از سرمایه ایجاد شده است. قدرت دولتی در نظام سرمايه داري نيز قانون را تعیین و تنظیم می کند و  در رابطه انسان ها با مؤسسات اجتماعی تاثیر می گذارد و علاوه بر آن استفاده انحصاری و قانونی خشونت در دست دولت است. باوجود اين مي توان به برخي ويژگي ها توجه نمود كه در شرايط مشخص هر كشور متفاوت هستند و رنگ و آبي خاص خود دارند.

دولت باید به نیازهای جمعی سرمایه و مردم خود همزمان پاسخ دهد و بنابراین منافع دولت سرمایه داری همیشه با منافع سرمایه یکسان نیست، بلکه از منافع گروه های مختلف جامعه نیز تأثیر می گیرد. وظایف ادارات مختلف دولت  هميشه همآهنگ و تعریف شده نيست. با وجود این، نهادهاي اصلي دولتی نقش مستقيم حمايتي در مديريت اقتصاد سرمايه ايفا مي كند. حکومت دولتی وابسته به یک نظام سیاسی است که ادعای دموکراتیک بودن دارد,  اما در واقع اغلب چگونگی نقش دولت در جامعه بستگی به پویایی مبارزه طبقاتی و سایر مبارزات اجتماعی و توازن نیروها  دارد.

منطق ذاتی جغرافیایی دولت با منطق بین المللی سرمایه متفاوت است، زیرا دولت ترجیح می دهد که انباشت ثروت را در قلمروي خود نگه داشته باشد. در حالیکه سرمایه در واقع از احساس وفاداری اقلیمی تهی است. دولت در حال تلاش استفاده منطقی از سرمایه برای حمایت و تحکیم قدرت خود برای حکومت بر مردم است و می کوشد که با اندوختن ثروت، قدرت و موقعیت خود را در یک سیستم رقابتی بین دولتی قوی کند. این در تناقض آشکار با هدف سرمایه برای تخصیص و جذب و تجمع ثروت های اجتماعی است.

با این حال، اداره دولتی سرمایه و کنترل پولی در دهه های اخیر بسیار ضعیف شده است. امروزه قدرت به سرمایه مالی و اداره کنندگان اوراق قرضه بهادار دولتی وابسته است، زیرا فعالیت های دولتی به طور فزاینده ای برای تامین نیازهای سرمایه مالی و منافع دولت است.

تغییرات مکانی- فضایی، مربوط به گردش و انباشت سرمایه بسیاری از ساختارهای سیاسی را تحت تاثیر قرار داده است و موجب بوجود آمدن شکل های سازمانی  NAFTA، G7،  CETA و غیره شده است.

بر خلاف خود سرمایه، چشم انداز جغرافیایی سرمایه داری از یک رشته از منافع گوناگون فردی و گروهی شکل می گیرد که هر کدام به دنبال تعریف فضا و مکان هایی برای تامین منافع خودشان هستند. این فرایندهای اقتصاد کلان منجر به توسعه جغرافیایی نابرابر می شود که از قوانین انباشت سرمایه و قدرت دولتی نشات میگیرد.

هنگامی که سرمایه امروز از مناطق یا شهرها مهاجرت می کند، گناه آن را با زیرکی به گردن قربانیان بیکار و اتحادیه های کارگری می اندازند، اما سرمایه فراموش می کند که زمانی پایه و اساس کار در جامعه ناپدید می شود و صف بیکاران درازتر می شود که سرمایه پس از مکیدن خون کارگران به انتخاب مکان های جدید و سودآور تر انتقال مکان می کند. علاوه بر آن ترویج وام گیری از بانک جهانی و صندوق بین المللی پول این مناطق را ضعیف تر می کند؛ چرا که وام های اعتباری کشورها، آنها را در مقابل سرمایه سوداگر و متجاوز  به شدت آسیب پذیر می کند.

توسعه جغرافیایی نامطلوب و نابرابر، ماهیت سرمایه را پنهان می کند و بحران های کلان را به حوادث ناگوار کوچک محلی و در سطح خرد اقتصادی (micro level) کاهش می دهد. این سمتگیری با حمله ضد انقلابی نئولیبرال از دهه 1970 تاکنون علیه رفاه اجتماعی و دموکراتیک سیاسی تقویت شده است.

شهرهای تحت سلطه قصرهای تجارتی و معماری نمادین

می توان نقش حیاتی ایدئولوژیک در زندگی و سیاست مدرن را، در طراحی شهر سرمایه داری با معماری نمادین، قصرهای تجارتی, بنگاه های مصرفی، آپارتمان لوکس، محلات جذاب طبقه متوسط نشین ​ و مناطق منزوی حاشیه نشینان دید. اما بدون توسعه ی جغرافیایی نامتوازن و نابرابر سرمایه احتمالن  تسلیم تمایلات انحصاری و استبدادی خود می شد، و مشروعیت خود را به عنوان یک نیروی موثر در یک جامعه متمدن از دست می داد.

هدف اصلی توسعه جغرافیایی نابرابر، انتقال ناکارایی و خطا سیستماتیک سرمایه به جاهای دیگر جهان است. یکنواختی که سرمایه با ساختن نظم جهانی بانک ها و موسسات بین المللی به دنبال آن است، به نابودی آینده سرمایه ای منجر خواهد شد.

یک حکومت قوی متمرکز جهانی موجب مرگ سرمایه خواهد شد. مگر اینکه مانند چین رقابت آزاد میان مناطق و شهرها برقرار شود. یونان، پرتغال و ایتالیا نمی توانند از خاکستر مرگ برخیزند و سرمایه داری را احیا کنند.

ما شاهد یک اتحاد ناسالم میان قدرت های دولتی و  سرمایه مالی، صندوق های سرمایه گذاری خصوصی و بازنشستگی هستیم که با روش های دزدی و وحشیانه کار می کنند.

چه باید کرد:

ما باید اذعان کنیم که سرمایه همیشه یک دشمن متحرک مقاوم است و باید مبارزه را در هر کجا که سرمایه حرکت می کند ادامه داد. جنبش های ضد سرمایه داری بایستی از رشد نابرابری برای هماهنگی جنبش ها و ساختن فضاهای متفاوت برای  جایگزینی خلاق منطقه ای سرمایه استفاده کنند. جهان پر از جنبش ها و سازمانهایی است که یک موزاییک از محیط های متنوع و گوناگون با تفکرهای متفاوت و گاهن ضد منطق سرمایه تشکیل شده است و این نیروها  باید در یک مبارزه مشترک برای سرنگونی سرمایه داری جمع و متحد شوند.

مبارزه برای ایجاد بزرگ ترین تنوع ممکن در شیوه های مختلف زندگی (فرهنگی و باورها) در کشورها، مناطق محلی و گروه های اجتماعی، روابط درست با دیگران و با طبیعت. در داخل قلمروها تحرک آزاد و بدون محدودیت فردی. ملاقات نمایندگان جوامع گوناگون به طور منظم برای برنامه ریزی و مراقبت از وظایف مشترک و مقابله با مشکلات مشترک در سطح منطقه ای، قاره ای و جهانی در باره محیط زیست و آب و هوا.

تضاد ۱۲ – تضاد تفاوت ثروت و درآمدها

اجرای سیاست های اجتماعی دولت رفاه بعد از سال 1945 به شدت تحت تأثیر مبارزات سوسیال دموکرات ها علیه کمونیست ها بود و باید آن را در ارتباط با آگاهی طبقاتی و جنبش کارگری قوی دید. این امر نشان می داد که دولت های سرمایه داری در آن زمان به ناگزیر به تامین شرایط زندگی حداقل برای مردم خود تن در داده بودند.

اما با وجود تامین امنیت اجتماعی، روش برخورد دولت های رفاه با مردم خود بر پایه تحقیر، مجازات و کنترل بوروکراتیک بوده است. و این درست انتقاد اولیه چپ های سوسیالست علیه سوسیال دموکراسی است، که اکنون توسط نیروهای راست افراطی در مبارزه ایدئولوژیک علیه اربابگرایی دولتی به عاریت گرفته شده است.

پیروزی ضد انقلاب و فروپاشی دولت های سوسیالیستی فشار خارجی عظیمی را که سرمایه  برای ایجاد رفاه اجتماعی مردم کشورهای خود بر دوش قرار داشت، از میان برداشت.

امروز با کاهش توزیع عادلانه ی ثروت، که با کاهش مالیات ثروتمندان، صرفه جویی و کاهش کسری بودجه عمومی، همراه با پایین نگه داشتن دستمزد ها انجام شده است، نابرابری هر روز افزایش می یابد. افزایش نابرابری  باعث نگرانی، آشفتگی اجتماعی و کاهش قدرت خرید می شود.

عادات مصرف ثروتمندترین لايه ها – در برابر عادت مصرف اكثريت – در جامعه بیش تر سمت و سوی اشرافی دارد که رشداقتصادی به همراه خود ندارد. اگر نابرابری و دارایی ثروت مندان افزایش یابد، اینکار می تواند منجر به بحران و رکود واقعی شود. و پرسش مهم این است که آیا این تضاد میان غنی و فقیر تهدیدی برای توانایی بازتولید سرمایه نیست؟ جالب این است که با اینکه سرمایه برای از بین بردن رفاه اجتماعی سنگر به سنگر علیه نیروهای پیشرو مبارزه می کند، ولی اکنون هیچ مخالفتی برای رهایی فرهنگی و اجتماعی مردم تا آنجایی که با استراتژی کلی آن برای کنترل نیروی کار هماهنگی دارد ندارد.

نابرابری نشان تسلط طبقه سرمايه دار بر دیگران است

نابرابری در جامعه نشان می دهد که پایه های ساختمان سرمایه بر سلطه طبقاتی بنا شده است. این مسلم است که بازتولید سرمایه بدون نابرابری در توزیع ثروت به خطر می افتد. بنابراین باید به آن هایی که فکر می کنند توزیع عادلانه در نظام سرمایه ممکن است، گفت که بین رشد سرمایه و برابری اجتماعی یک تضاد ناسازگار وجود دارد، زیرا نابرابری پیش شرط خلق ارزش افزوده  است که باید در طول زمان حفظ شود. پیش شرطی که سرمایه برای گردش، گردآوری سرمایه و به حداکثرسازی سود به آن نیاز دارد، به همین خاطر دستمزد  باید کاهش یابد تا بهره وری افزایش یابد. گفتن اینکه سرمایه با سرمایه گزاری فرصت های کاری ایجاد می کند، یاوه یی بیش نیست. هدف سرمایه همواره حداکثرسازی سود است. سرمایه مدت هاست که با سرمایه گذاری سوداگرانه در سهام، اوراق بهادار، زمین و منابع آن به رشد اقتصادی بدون شغل روی آورده است.

اگرهم  سرمایه چیزی در چرخه تولید سرمایه گذاری کند، آن چیز معمولن تکنولوژی صرفه جویی در نیروی کار است. در نتیجه، آرزوی سرمایه داری برای پایین نگه داشتن دستمزد نشان دهنده یک تضاد مرکزی بین تولید و نقدکردن ارزش افزوده نهان شده در کالا است. تضادی که سرمایه می کوشد با  ایجاد ارتش ذخیره کارگران صنعتی و پایین نگه داشتن دستمزدها و مبارزه با تقاضای شرایط کاری بهتر از آن بکاهد. سرمایه ملی هیچ ابایی از مهاجرت به کشورهای کم درآمد ندارد، و هیچ هراسی هم از تهدید برون سپاری و انتقال تولید برای رام کردن کارگران کشور خود ندارد, هرچند که این کار موجب کاهش قدرت خرید آن ها شود. در نتیجه سهم کار در تولید محصول اجتماعی کاهش یافته است.

ارتش ذخیره بیکاران

برخی از نیروی کار زائد شده به روستاهای خود بر می گردند، اما اکثر فقیر و محتاج به کمک اجتماعی در شهرها هستند و بدین ترتیب به سكني خود در شهرها ادامه مي دهند و اندکی هم برای زنده ماندن به اقتصاد غیر رسمی از جمله دستفروشی و یا به جرم و جنایت روی می آورند.

دولت های رفاه غرب کمک های اجتماعی و مزایای بیکاری را به شدت کاهش دادند که این کار کارگران فقیر و بی کار را به تن در دادن به کاهش دستمزد ناگزیر می کند. افزایش متقاضیان کار به نوبه خود سطح دستمزد را پایین تر می راند.

در حالی که سرمایه همچنان به افزایش اختلاف درآمد میان طبقات و ایجاد فقر  بین مردم برای تقویت خود ادامه می دهد، آنچه که ما می بینیم، گسترش جهانی شدن و کاربری تکنولوژی صرفه جویی در نیروی کار است. اما چه زمانی این تناقض منجر به بحران  خواهد شد؟

ریشه اصلی بحران از عدم تعادل بین تولید و امکان نقدکردن ارزش افزوده نهان شده در کالا است. با کاهش دستمزدها, ریاضت کشی, کم کردن کمک اجتماعی تقاضای مردم (یعنی اکثریت مصرف کنندگان) برای مصرف کالاها نیز کاهش می یابد و با کاهش تقاضا ایجاد سود برای سرمایه نیز مشکل می شود.

بحران ها همچنین می توانند به دلیل افزایش آشفتگی های اجتماعی و ظهور جنبش های فاشیستی یا انقلابی  به وجود آیند، بنابراین آینده سرمایه نگران کننده است.

پلوتکراسی جهانی

در جهان امروز قدرت اقتصادی و در نتیجه قدرت سیاسی در دست چندین میلیاردر متمرکز شده است. از لحاظ تاریخی ثروت همیشه با قدرت سیاسی ارتباط نزدیک و تنیده داشته است.

این همه ثروت از کجا زائیده می شود؟ واقعیت این استکه کاهش عرضه نیروی کار، دستمزد پایین و اشتغال کوتاه مدت، نمی تواند غلظت عظیم سرمایه را در دست  پلوتکراسی جهانی توضیح دهد. دلیل اصلی این تمرکز ثروت را باید عمدتن در ارتباط با رشد ساختاری سرمایه مالی، سرمایه تجاری و سرمایه رسانه ای بررسی کرد.

فن آوری اطلاعات فرصت هایی بی نظیری را برای تحرک سرمایه پولی ایجاد کرده است. تحرک این سرمایه پولی در حال حاضر از تمام اشکال دیگر سرمایه مالی  و سرمایه تولیدی در تاریخ سرمایه داری برتر  است. شتاب باور نکردنی در نرخ جریان گردش پول نقد و سرمایه گذاری برای دستیابی به سود کوتاه مدت به وضوح نشان دهنده تخریب ساختارهای سرمایه کنونی و گذشته است.

ویژگی کنونی معاملات مالی در سرعت انتقال و کاهش هزینه های مربوط به آن است که بازدهی سرمایه مالی را بسیار بیشتر از سرمایه تولیدی می کند و بدینگونه سرمایه را تشویق به فعالیت های مالی می کند. عواقب سودهای بادآورده  سرمایه مالی موجب حباب های سوداگرانه (speculative bubbles) و بحران می شود.

به نظر می رسد سرمایه داری قرن کنونی  با میدان دادن به سرمایه مالی, معامله گران رانت خوار و سرمایه رسانه ای، زندگی را برای سرمایه ی صنعتی  آن قدر تلخ و سخت کرده است که این کار به یک خودکشی می ماند که در نهایت به حیات خود سرمایه نیز پایان می دهد.

پیامدهای سیاسی برای یک استراتژی ضد سرمایه داری ساده اما دراز مدت است و نیازمند به ارائه طرح های جدید برای در دست گرفتن کنترل شرکت ها توسط کارگران، ا و برپایی قتصاد تعاونی و مستقل است.

در این طرح ها ضرورت اقدامات سیاسی و اصلاحات انقلابی باید به وضوح نشان داده شود. چرا که کاهش ثروت ثروتمندان با سیاست های توزیع عادلانه، ریشه مشکلات سیستماتیک بازتولید سرمایه را تغییر نمی دهد.

چه باید کرد:

تمام نابرابری ها در شرایط مادی زندگی انسان ها باید حذف شود، مگر نابرابری که بر پایه “هر کس باندازه توانایی خود کار و به اندازه نیاز خود برداشت” استوار باشد.

نظریه های نئولیبرال در مورد لزوم وجود نابرابری در نظام سرمایه داری درست است. ولی نباید جنبش های اجتماعی بر ضد نابرابری را دست کم گرفت. یک حرکت اصلاحی قوی برای کاهش نابرابری های اجتماعی می تواند راه را برای یک تحول انقلابی فراهم کند.

تضاد ١٣ – تضاد بازتولید اجتماعی

در دوران فئودالیسم، فئودال، خان و یا ارباب تعهد صوري داشت که اساس زندگی همه اعضای خانواده دهقان را تامین کند، اما این وظیفه با ظهور سرمایه داری و  کار دستمزدی لغو شد. در نظام سرمایه داری، این وظیفه خود کارگر است که تا به خود و تامين نيازهاي تولید مثل خودش فکر کند.

با این حال، حتی 150-200 سال پیش نیز محدودیت هایی برای چگونگی بهره کشی از نیروی کار در رابطه با تولید مثل وجود داشت. سرمایه داری مجبور بود که با قوانین لازم بهره کشی را تا به حدی شدت دهد که به تولید مثل نسل آینده کارگران ضربه وارد نشود. با این حال، اما همواره تناقضی بین بهره کشی وحشیانه برای کسب سود بیش تر لحظه ای، و تامین نسل آینده کارگران وجود داشته است.

صنعتی سازی نیازمندی جدیدی را برای آموزش نیروی کار ایجاد کرده است و تحرک پذیری منابع مالی یک رویداد مهمی در تاریخ سرمایه بوده است، اما هیچ کدام از این ها مشکلات ناشی از پویایی مبارزه طبقاتی بین سرمایه و کار را از بین نبرد.

آموزش نیروی کار یک جنبه اصلی از بازتولید اجتماعی را تشکیل می دهد که به منظور ایجاد صلاحیت های مناسب در رابطه با تقسیم کار و تایید ایدئولوژیک هم برای دولت و هم برای سرمایه مهم بوده است. واضح است که سرمایه گذاری در آموزش یک پیش شرط برای رقابت سرمایه است. اما با همه این حال آموزش هرگز نتوانست آتش درگیری اصلی بین سرمایه و منافع طبقه کارگر را خاموش کند.

اندیشه سرمایه انسانی

اندیشه انسانی کردن سرمایه از آدام اسمیت مشتق شده است. او معتقد بود که به دست آوردن مهارت های تولیدی از طریق آموزش، بخشی از یک سرمایه ثابت است که در شخص کارگر نهفته  می شود و در تعلق او است. سرمایه معتقد است که مهارت کاری کارگر هم برای  خود او و هم برای جامعه اش یک نوع ثروت است. ولی در واقع استعدادها و مهارت های کارگر باید به موازات تکامل ماشین و دستگاه های تولیدی بهبود یابد تا بتواند با افزایش بهره وری هزینه ها را کاهش دهد. بدین گونه کارگر نه تنها هزینه آموزش خود را غیر مستقیم پرداخت می کند، بلکه همزمان به بالا بردن ارزش افزوده نیز کمک می کند.

این درست است که کارگران تحصیل کرده دستمزد بیشتری از کارگر غیر متخصص دریافت می کند، اما این به هیچ وجه به این معنا  نیست که ارزش افزوده شده به جیب کارگر آموزش دیده و ماهر می رود. مارکس با اشاره هوشمندانه می گوید  که آموزش کارگر در نظام  سرمایه داری به گونه یی طراحی می شود که کارگر فقط می تواند این مهارت را با کار خود برای  سرمایه به تحقق برساند و بدین گونه در نهایت این سرمایه است که از مزایای آموزش کارگر برخوردار می شود.

در سال های اخیر، ما شاهد افزایش کارایی و بهره وری کارگران در حالي  که سهم کارگران از ارزش تولید شده کاهش یافته است. بنابراین اگر ایده اسمیت درست می بود، کارگران می بایست مانند انواع دیگر سرمایه از حق بهره مالکیت سرمایه خود (سرمایه گزاری در مهارت) برخوردار باشند و بدین گونه از سرمایه گزاری خود بهره هنگفتی می گرفتند.

دلیل اصلی احیای دوباره مفهوم سرمایه انسانی در دهه 1960 توسط اقتصاددان گری بکر (Gary Becker)، این هدف بود که با دفن و نهان کردن اهمیت روابط طبقاتی این طور وانمود کند که در نظام سرمایه داری همه ما به گونه ای سرمایه دار هستیم. توانایی و خصلت های انسانی همچون دانش، عادت ها، ویژگی های اجتماعی و شخصیتی، از جمله خلاقیت، سرمایه یی محسوب می شوند که انسان آنان را به منظور تولید ارزش اقتصادی سرمایه گزاری می کند. سرمایه خواندن خصلت های انسانی و دستاوردهای معنوی و فرهنگی آن تلاش نظام سرمایه داری برای قاطی کردن مفاهیم طبقاتی است.

بر طبق نظریه سرمایه انسانی، اگر شما نردبان ترقی را طی نکرده اید تقصیر شما است که به اندازه کافی روی سرمایه انسانی (human capital)  خود سرمایه گذاری نکرده اید. به طور خلاصه، بار گناه شکست بر دوش انسان ها است. نه بر دوش نظام سرمایه و این تخیل نظری برداشتی است که همه نهادهای اصلی سرمایه، آن  را به دلایل ایدئولوژیک پذیرفته اند.

ایده سرمایه سازی فرهنگ امروز به طور گسترده ای برای معروف کردن نام های تجاری و بازاریابی کالاها و مکان ها مورد استفاده قرار می گیرد. ساختن نمادین های هنری (Logo) برای شرکت ها و یا کالاها که توسط بنگاه های تبلیغاتی انجام می گیرد، منبع منافع و سود انحصاری دائمی این شرکت ها می شود. کسانی که دنیای نمادین را با نام تجاری پیوند می زنند، با سوءاستفاده از خواسته ها و آرزوهای انسانی فریبکارانه اینگونه وانمود می کنند که مصرف کنندگان با خرید یک کالای معین نمادینه شده به خوشبختی می رسند.

سیستم آموزشی برای افرینش ارزش افزوده

سرمایه و به ویژه دولت سرمایه داری علاقه زیادی به بالا بردن کیفیت نیروی کار به منظور تقویت رقابت دارد.

هر کشوری که بخواهد ثروتمند شود، نیاز به یک نیروی کار آموزش دیده و با مهارت دارد. سرمایه داری بخش بزرگی از این ثروت حاصل شده از ارزش افزوده را به کارهای تحقیقی و آکادمیک هدایت می کند تا تسلط و مالکیت معنوی خود را بر علم تحکیم بخشد.

این گروه های تحقیقاتی یا باید در داخل کشور آموزش داده شوند یا از خارج از کشور وارد شوند. در نتیجه کل نظام آموزشی در مرکز توجه سرمایه و دولت قرار می گیرد.

رشد سریع تحولات فناوری در حال حاضر به طور اساسی شرایط نیروی کار و سیستم های آموزشی را تغییر داده است. بیش از 20 سال است که سرمایه توجه خود را به تمایز و تقسیم کار بین تولید یکنواخت روزمره، خدمات تجزیه و تحلیلی و نمادین مبتنی بر دانش و خدمات شخصی جلب کرده است.

ارتش تحلیلگران نمادین امروز متشکل از مهندسین، کارشناسان حقوقی، دانشمندان علوم اجتماعی، مدیران، روزنامه نگاران، مشاوران و دیگر کارکنان معنوی هستند که عمدتن بطور مستقیم و غیر مستقیم, آگاهانه و یا ناآگاهانه با  جمع آوری، پردازش و تجزیه و تحلیل و دستکاری اطلاعات و نمادها به سرمایه داری کمک میکنند.

بر خلاف این گروه، کارگران تولید سنتی و کارکنان خدمات عمومی در بیش تر کشورهای پیشرفته سرمایه داری غربی، آینده ای امیدوار کننده ای ندارند، زیرا مشاغل آن ها یا در معرض خطر ناپدید شدن است و یا به دلیل فشار ارتش ذخیره کار به مشاغل کم پرداخت (low paid) تبدیل می شود.

بازتولید اجتماعی و سرمایه – یک تضاد متغیر

با پیچیدگی صنعتی شدن و شهرنشینی در نظام سرمایه داری، دولت ناگزیر به تنظیم و تضمین بهداشت عمومی و مراقبت، آموزش و کنترل اجتماعی شده است تا انضباط و وظایف شهروندی را ارتقاء دهد.

 

بازتولید اجتماعی شامل باز تولید روزانه و طولانی مدت وسایل تولید و نیروی کار است. اساسی ترین آن ها علاوه بر تولید و بازتولید مهارت ها و عملکرد ذهنی بازتولید بیولوژیکی نسل به نسل و روزانه نیروی کار  است.

سرمایه داری همواره علاقه داشت که بخشی از دستمزد کارگران با خرید کالاها به طبقه سرمایه دار  بازگردد ولی همزمان سرمایه نسبت به تولید نسل آینده کارگران بی تفاوت نبوده است. در دوران گذشته دولت های رفاه اروپا سرمایه مجبور شده بودند که بخشی از  هزینه های باز تولید اجتماعی را با ایجاد خدمات عمومی، حقوق بازنشستگی، بیمه بهداشتی، تضمین حداقل دستمزد بپردازد. ولی اکنون برای سرمایه  بازتولید اجتماعی یک حوزه بزرگ و راحتی است که هزینه آن به طور عمده به عهده خانواده های کارگری و سایر واحدهای اجتماعی مرتبط به آن پرداخت می شود.

اما برنامه نئولیبرالی اساسن بر این است که هزینه های باز تولید اجتماعی را تا آن جا که ممکن است به گردن خود مردم آویزان کند تا با این کار بتواند حداکثر سازی سود را با کاهش بار مالیاتی بر ثروتمندان بیش تر کند.

استدلال نئولیبرالیست ها بر این است که دولت رفاه بیش از حد گران است و کاهش مالیات رشد اقتصادی را تحریک می کند که به نوبه خود به آفرینش موقعیت های شغلی می انجامد؛ اما این دروغی بزرگ است، چرا که کاهش مالیات به شکل ثروت به جیب آزمندان می رود و به چرخه تولید باز نمی گردد.

این یک واقعیت انکار ناپذیر است که امروز آن چه که کارگران برای زنده ماندن و تکثیر خود نیاز دارند خود باید تامین کنند. و درجه موفقی آنها بستگی دارد به اینکه چقدر کارگران و محلات و انجمن های کارگری می توانند به خودشان برسند. در اینجا بخش بزرگی از کار بازتولید اجتماعی توسط زنان انجام می شود.

 

تضاد بین بازتولید اجتماعی و سرمایه امروز تبلور یک تضاد متغیر است که با دوران آغازین سرمایه داری تفاوت دارد.

خانواده ها و خانه ها نهاد های جداگانه ای در جامعه نیستند، بلکه در روابط و کنش های اجتماعی تنیده شده اند که بر مبنای روابط غیر پولی شکل گرفته اند. این روابط غیر پولی می توانند الهام بخش جنبش های اجتماعی برای شناخت زندگی متفاوتی که زیر یوغ بازار نیست شوند.

اما ما همزمان در همه جای جهان شاهد فعالیت های مضر و نفوذ و قدرت سرمایه در همه عرصه های زندگی انسانی هستیم. سرمایه با از بین بردن عزت نفس و تحقیر انسان ها در محل کار  موجب رشد خشونت، سوءاستفاده و سرکوبگری در حوزه بازتولید اجتماعی می شود. شماری از زحمتکشان  به علت عدم آگاهی طبقاتی تجربیات تلخ ناشی از محل کار خود را از طریق خشونت و ستم به درون خانواده منتقل می کنند.

متاسفانه اخلاق آزمندی فردی و خودمحوری نئولیبرالیستی به داخل خانواده ها نیز سرایت کرده است که موجب کاهش روابط اجتماعی غیر پولی شده است. روابط پولی تا آنجا نفوذ کرده است که حتا یافتن مسکن را به جای یک محل زندگی خوب به ابزاری برای یک سرمایه گذاری سودآور کوتاه مدت تبدیل کرده است و زندگی شهری که توسط سرمایه ایجاد می شود، به حمایت از شبکه های متقابل برای ارتقای شکل مناسب باز تولید اجتماعی کمک نمی کند.

سرمایه با اختراع اصطلاح “مصرف عقلانی” مدت ها است که مصرف کالاهای غیر ضروری خانگی را برای انباشت سرمایه تبلیغ می کند. مزدبگیران و خانواده ها منبع اصلی تقاضای کالایی جامعه هستند و نقش مهمی در تحقق ارزش نهفته شده کالا در بازار دارند. تناقض  بزرگ سرمایه داری این است که با اخراج کارکنان و کاهش هزینه سود را در تولید افزایش می دهد ولی با کاهش قدرت خرید کارکنان تحقق این سود در بازار کاهش می یابد.

مصرف گرایی بیش از حد و خود بیگانگی

نفوذ سیستماتیک سرمایه و محصولات آن در زندگی خصوصی ما اگر در آغاز با برخی از مقاومت ها روبرو شد، امروز دیگر خبری از اینگونه مقاومت ها نیست. کالایی شدن زندگی روزمره ما و بازتولید اجتماعی به حدی با سرعت انجام گرفته است که فضای مبارزه ضد سرمایه داری را پیچیده کرده است.

سرایت عمیق پروسه های تولید، مبادله، توزیع و مصرف در زندگی اجتماعی و بیولوژیکی یک جهان متضاد بین  مصرف بیش از حد خود بیگانه کننده و باز تولید اجتماعی ایجاد کرده است که به اندازه تضاد بین باز تولید نیروی کار و سرمایه قابل مطالعه است.

بخش بزرگی از بازتولید اجتماعی در حال حاضر بر اساس آموزش دادن توده ها به مصرف بیش از حد و هنر مانور دادن در بازار سوداگرانه مالی پایه گزاری شده است. حتا در مدرسه ها دانش آموزان با کمک فن آوری دیجیتالی یاد می گیرند که چگونه با خرید سهام و اوراق بهادار به سود بادآورده و آسان دست یابند.

علاوه بر این، مالی سازی زندگی روزمره و گزینش های گوناگون و فریبنده وام گیری یک نسل جوان را تا به آن اندازه در تار عنکبوتی قرض گرفتار کرده است که آنها قدرت تشخیص مرز بین مصرف معقول کالاهای حیاتی و نیازهای قلابی تلقین شده توسط سرمایه را به کلی از دست داده اند.

بازتولید اجتماعی بر مبنای مکان ثابت

بازتولید اجتماعی دارای تناقضات فراوانی است که باید مطابق شرایط جغرافیایی متمایز درک شود، اما اساسن  بر خلاف سرمایه مبتنی بر مکان است.

علاوه بر ماهیت، توانایی و عادت های مصرفی نیروی کار، باز تولید آن وابسته به طیف گسترده ای از اشکال و شیوه های فرهنگی,  جغرافیایی و تاریخی خاص است. از جمله تجربه، دانش، یادگیری، عملکرد ذهنی، رابطه با طبیعت و آداب و رسوم فرهنگی و ارزش های اخلاقی در باز تولید اجتماعی نقش دارند. بنابراین بازتولید اجتماعی حافظ و تقویت کننده روابط طبقاتی و فرهنگ غالب اجتماعی است.

به عنوان مثال، در عرصه باز تولید اجتماعی، گواهی های بی شماری از قربانی شدن انسان در تولید سرمایه داری جهانی وجود دارد. سرمایه در ابتدا در هر مکان برای “آب” کردن کالاهای بادآورده خود به ترویج مصرف گرایی و زندگی فردگرایی می پردازد، و بعد از آن که منابع زمینی و انسانی را تهی کرده است، با انتقال فعالیت های خود به مکان دیگر کسب و کار محلی را از بین می برد و انسان های خو گرفته به مصرف گرایی را با قساوت به حال خود رها می کند. حوزه آغاز و پایان بازتولید نابرابری از شهرهای بزرگ شروع می شود. سرمایه با همکاری دولت خود با متمرکز کردن مراکز دانشوری و تحقیقی در شهرها به این نابرابری دامن زده است.

 

مدت هاست که استراتژی سرمایه به آلوده کردن باز تولید اجتماعی به مصرف گرایی اغراق آمیز استوار است. مصرف گرایی که به طور گستاخانه توسط صنعت تبلیغاتی با زرق و برق به خورد توده ها داده می شود، و بسیاری را به این باور می رساند که طناب مصرف چنان بر گردن اعتراض گره خورده است که هر  احساس انقلابی را در نطفه خفه می کند.

آنری لوفور (Henri Lefevre) فیلسوف مارکسیست فرانسوی در کتاب «نقد زندگی روزمره” (critique of everyday life)  به نقد فردیت، اشکال پولی, مصرف گرایی، درک لیبرالیستی از مفهوم آزادی و تخریب طبیعت توسط سرمایه می پردازد. این دیدگاه ها می تواند به مبارزه ضد سرمایه داری امروز ما یک جهت مشخص سیاسی بدهد.

چه باید کرد:

تفاوت بین کار لازم برای دیگران و آن کاری که برای خود و برای جامعه ضروری است، به تدریج لغو می شود، به طوری که کار اجتماعی, در خانواده و کار جمعی تعبیه می شود و کار خانگی و جمعی به شکل اولیه و الگوی کلان کار اجتماعی خود بیگانه نشده و غیر مزدوری تبدیل می شود.

رد اشکال مختلف از خود بیگانگی باید نوک تیز حمله ما بر ضد  وخامت زندگی روزمره و از دست دادن استقلال در بازتولید اجتماعی که اکنون در دست سرمایه و دولت سرمایه داری است باشد. به موازات آن، خانواده ها باید در یک شبکه اجتماعی گسترده الگوی پرورش زندگی مشترک با ارزش های متمدن و انسانی شوند.

هر استراتژی به اصطلاح رادیکال که به نام حمایت از تهی دستان و سلب قیمومیت شدگان در چارچوب کارکرد نظام پولی و بازار کنونی حرکت کند راه به ناکجاآباد دارد.

تضاد ١٤- تضاد آزادی و سلطه

مبنای مادی رفاه باید وجود داشته باشد تا کسی نادار و ناتوان نباشد و آزادی عمل و حرکت انسان ها باید محترم باشد.

اکثر ما در غرب بر مبنای اصول سرمایه داری تربیت شده ایم  و با همه سختی های روزانه خشنود از برخورداری از آزادی اندیشه  هستیم. ما می توانیم دنیا و شیوه زندگی دیگری را تصور کنیم, پس چرا آرزوها و تصورات خود  را به واقعیت تبدیل نمی کنیم؟

مفهوم آزادی ما در نظام سرمایه بر اساس اقتصاد سیاسی لیبرال کلاسیک استوار است. اقتصاد سیاسی لیبرال کلاسیک تنها یک مدل ایده آل برای سرمایه داری جهانی نبوده است، بلکه دارای یک چشم انداز آزادی فردی نیز هم بوده است که متاسفانه توسط دستگاه دولتی سرمایه به آزادی مالکیت خصوصی و منضبط کردن آزادی فردی بر حسب قوانین بازار تقلیل یافته است.

نظریه پردازان مدنی بورژوازی به باور این که اقتصاد بازار پیش شرط آزادی است دامن زده اند و آزادی فعالیت های اقتصادی و مالکیت خصوصی را برابر با خود مفهوم آزادی می دانند. این بدان معناست که مفاهیم حاکم بر آزادی و حقوق انسانی، عمیقا ریشه در روابط اجتماعی دارد که مبتنی بر مبادله کالا یی بازار ومالکیت خصوصی بر ابزار تولید است.

سیاستمداران در همه جا با بیان شعارهای الهام بخش در مورد آزادی های فردی می پردازند، و اما در بسیاری از زمینه ها سخن بر سر آزادی مالکیت است. برای سرمایه مهم است که انحصار و تسلط قدرت دولتی باید در حمایت از آزادی بازار باشد و از اواخر قرن هجدهم، این نظریه  که دولت نباید در کارهای بازار مداخله کند قدرت گرفت. چرا که به حداکثر رساندن انباشت ثروت و قدرت به نفع دولت نیز است. اگر دولت با اجرای قوانین نظارتی در مکانیزم “آزاد” بازار مداخله کند با اعتراضات گسترده سرمایه روبرو خواهد شد.

ما در جهان مدرنی زندگی می کنیم که دولتمردان سرمایه پرست با یاری فن آوری دیجیتالی به نظارت جمعی و ارتباطات خصوصی شهروندان می پردازند و معلوم نیست که این همه فیلم و استراق سمع در کجا و توسط چه کسی نگه داری می شود. اما با همه این احوال وقتی مردم به خیابان ها می آیند و فریاد “آزادی” می زنند، این واژه دولت مردان را به لرزش تن و یا دادن امتیازات به مردم هر چند کوتاه و نمادین وادار می کند. تمایل مردمی برای آزادی، در طول تاریخ سرمایه، نیروی قدرتمندی بوده است، اما دیر یا زود باید جنبش های پیشرو تصمیم بگیرند که برای تحقق آزادی واقعی به سلطه که باید ضربه زد و و به چه نوع جابجایی قدرت باید دست زد. در شرایط انقلابی، شما لزومن به منافع و فعالیت های برخی ها ضربه می زنید، بنابراین باید دانست که به کی و برای چه باید حمله کرد؟

نباید فراموش شود که شکوفایی انسان از اهداف سیاسی مارکس بوده است. شکوفایی که تنها با تلاش جمعی انسان ها برای از بین بردن فقر و ناداری شدنی می شود. چالش دیدگاه لیبرالی آزادی در درک طبقاتی و امتیازات مرتبط با این مفهوم قرار دارد، زیرا آزادی به نفع آنانی است که از ثروت و یا مالکیت خصوصی برخوردارند و دیگران البته از این آزادی برخوردارند که برای زنده ماندن برای  مالکان زمین، مالکان ساختمان ها، مالکان شرکت ها و مالکان سرمایه کار کنند.

هر گونه مبارزه برای آزادی ناگزیر به سلطه اجتماعی جدیدی ختم می شود، و باید تصدیق کرد که حفظ آزادی نیازمند سازه هایی برای جلوگیری از بازگشت اشکال قدیمی سلطه و شکل گیری نوع جدید سلطه است.

وحدت متضاد بین آزادی و سلطه

صرف نظر از سیاست انتخاب شده فرار از یکپارچگی متضاد آزادی و سلطه ممکن نیست. بنابراین ما باید درک اقتصاد سیاسی کلاسیک از آزادی را رد کنیم. هر حقه ای هم که سرمایه به کار برد نمی تواند برای حداکثرسازی سود از سلطه طبقاتی خود و بدین ترتیب از شیوه سرکوب آزادی زحمتکشان دست بردارد.

درک سرمایه از آزادی به معنای توانایی آن برای حرکت آزادانه در جهان برای یافتن فرصت های جدید سودورزی و حذف و کاهش موانع فیزیکی، اجتماعی و سیاسی که مانع تحرک سرمایه می شود است. لذا آزادی به معنای آزاد شدن از مداخلات نظارتی دولتی نیز هست، مگر اینکه این مداخلات به رقیب ها آسیب برساند و یا اگر برای نجات   کل نظام سرمایه لازم و ضروری باشد.

بخش مرکزی آزادی سرمایه، آزادی دزدی منابع محلی و غارت توده ها همراه با آزادی تخریب محیط زیست برای تامین سود است. بنابراین، نقش دولت سرمایه داری در درجه اول به حفاظت از سرمایه و حمایت از مالکیت خصوصی و نظارت بر قراردادها و تضمین مالکیت معنوی است.

آزادی سرمایه بر ناآزادی دیگران استوار است

مارکس گفته است که سرمایه برای حداکثرسازی سود آزادانه به دنبال استثمار شدید نیروی کار است، و کارگران نیز از آزادی خود علیه این استثمار مبارزه می کنند. تنها توازن قدرت تعیین کننده برنده این نبرد است.

برای سرمایه آزادی یک هدف نیست، بلکه یک وسیله حکومتی است که در آن دولت وظیفه منضبط کردن انسان ها  را برای تضمین ادامه تسلط مستمر طبقه سرمایه داری به عهده می گیرد.

رویکرد اومانیستی سرمایه باور به تضاد طبقاتی بر حسب روابط دیالکتیکی تضاد بین آزادی و سلطه ندارد. جنبش های اومانیستی مانند انسانگرائی لیبرالی با کارهای بشردوستانه برای ریشه کنی بیماری و فقر دست می زنند ولی مانند رفرمیسم بورژوایی هرگز به حل مشکلات اجتماعی نمی پردازند بلکه به جابجایی این مشکلات قانع هستند.

تنها پاسخی مناسبی که فراتر از این محدوده است، انسان گرایی انقلابی است که با هیولای سرمایه داری که از آزادی تسلط بر دیگران برخوردار است درگیر می شود.

تلاش برای به دست آوردن شرایط روابط فارغ از خود بیگانگی بدون هیچ گونه تجربه قبلی از خود بیگانگی و امکانات متناقض آن قابل دستیابی نیست. با این حال، رهایی از خود بیگانگی شغلی به این معنا نیست که نیازی به انضباط، تعهد به انجام کار پیچیده و دشوار  برای انجام رضایت خود و خشنودی دیگران وجود ندارد.

چه باید کرد:

مبنای مادی رفاه باید وجود داشته باشد تا کسی نادار و ناتوان نباشد و آزادی عمل و حرکت انسان ها باید محترم باشد.

هر کس باید دسترسی آزاد به آموزش، مراقبت های بهداشتی، مسکن، غذا، کالاهای اساسی و حمل و نقل داشته باشد.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4591




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
تضادهای متغیر ۸ تا ۱۰

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۳(۱۴ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

مقدمه

قسمت دوم تضادهای در حال حرکت و یا متغیر سرمایه را توضیح می دهد. بر خلاف هفت تضاد نخست بنیادین که “ویژگی های ثابت سرمایه در هر مکان و زمان” است، تضادهای در حال حرکت و متغیر بی ثبات و دائمن در حال تغییر هستند.

همانند قسمت اول، اسلوب مارکسیستی تحلیل سرمایه داری برای شناسایی و کشف این تضادهای در حال حرکت در عرصه  تکنولوژیکی، تقسیم کار، انحصار و رقابت، بازتولیداجتماعی و آزادی و سلطه به کار گرفته می شود.

هاروی یادآور می شود که کاربرد دیالکتیک مارکسیستی برای درک اقتصاد سیاسی ما را ازافتادن به چاه روش واکاوی مثبت گرایانه (positivistic) که پدیده ها را ایستا و در همه مکان ها و زمان ها یکسان می پندارد  نجات می دهد.

هاروی بر ضرورت درک حرکات درونی این تضادها تأکید می کند زیرا بی ثباتی و جنبش هم مشکل آفرین است و هم فراهم کننده فرصت های سیاسی. بنظر او ایده ها و استراتژی های سیاسی جایگزینی ما برای موثر بودن باید مبتنی بر درک تضادهای متغیر  و در حال شکل گیری سرمایه باشند.

هاروی  به دنبال درک بهتر از تضاد های سرمایه است. او نشان می دهد که موتور اقتصادی سرمایه داری چگونه کار می کند و چرا گاهی این طور به نظر می رسد که این موتور در حال خاموش شدن و ایستادن است. هاروی همچنین نشان می دهد که چرا این موتور اقتصادی ناهمگون و غیر قابل اعتماد باید جایگزین شود و با چه جایگزین شود.

تکنولوژی، کار و دوراندازی انسان، تقسیم کار، انحصار و رقابت ( مرکزگرایی ومرکزگریزی)، توسعه جغرافیایی نابرابر و تولید فضا، تفاوت درآمد و ثروت، باز تولید اجتماعی، آزادی و سلطه، از بسیاری جهات از تضادهای پایه ای  سرمایه هستند، اما در دوره های مختلف تاریخی و در مکان های مختلف تغییر شکل آن ها بسیار ریشه ای تر و ژرف تر (رادیکال تر) از تضاد های اساسی است.

تضاد ۸- فناوری، ، کار و دوراندازی انسان

سرمایه از بهره برداری رشد باور نکردنی نیروهای مولده برای شکوفایی انسان ناتوان است. به جای آن مکانیسم های درونی سرمایه موجب تولید اختلاف طبقاتی و حکومت طبقاتی می شود. کمونیست ها و سوسیالیست ها معتقدند که می توانند این تضاد مرکزی را به سود مردم حل کنند.

راه حل این است که یک جنبش توده ای ضد سرمایه داری جهانی ایجاد کنیم که بتواند سلطه طبقاتی را از بین ببرد  و با سازماندهی نو اقتصاد جهانی بتواند بهره وری شگفت انگیز سرمایه را به سود همه ی مردم جهان بکار گیرد.

اساسن، تکنولوژی موجب یک  رابطه خاص و پویا و متضاد بین انسان و طبیعت در نظام سرمايه داری می شود. بنابراین باید این تضاد و همچنین انعطاف پذیری و پویایی آن را شناسایی کرد.

هدف سرمایه با انباشت سرمایه و ادامه سلطه گری طبقاتی، ایجاد سود است. این امر با بهره گیری از فناوری سخت افزار و نرم افزار برای سازماندهی موثر نیروی کار، به منظور افزایش بهره وری و سود و با ابداع محصولات سودآور جدید، دائمن در حال انجام است.

نرم افزارها که در سیستم های کنترل، سیستم های اعتبار و  تحویل کالا، همراه با نرم افزار در رباتیک، مدیریت بانکداری الکترونیکی به کار گرفته می شود، برای سودآوری همچون سخت افزارها مهم هستند. تمام این عناصر از فناوری هایی نرم- و سخت افزار که همه با توسعه تکنولوژی کامپیوتر همراه است نشان دهنده توسعه نیروهای مولد هستند.

به کارگیری فن آوری توسط سرمایه در اوایل بر پایه رقابت فردی میان تولید کنندگان  بود، که در این رقابت کار برخی ها رونق یافت و دیگران از بین رفتند. با این حال، سرمایه همیشه بیش تر به  انحصارگری دلبستگی داشته است و دارد  تا رقابت.

زمان لازم برای سازماندهی فعالیت های اقتصادی بر اساس یک تکنولوژی جدید طولانی است. برخی از نوآوری های نیاز به یک زنجیره تغییرات در همه عرصه های تولید و بازار دارد تا موجب افزایش بهره وری شود، مانند نوآوری در تولید پنبه که نیاز به تغییرات در فروش پوشاک را نیز همراه خود داشت.

سرمایه داران و شرکت های خصوصی به اهمیت نوآوری های و  اختراعات و  ثبت آن برای کسب درآمد انحصاری  پی برده اند. سرمایه در دستیابی به مزایای تکنولوژیکی تنها نیست، دولت هم در شکار تجهیزات پیشرفته  دارای منافع عمده ای است – به خصوص که اگر این توسعه مربوط به نو آوری های نظامی باشد که به روی محصولات غیرنظامی تاثیر می گذارد.

مالیات ستانی، تعریف حق مالکیت، روابط قراردادی و سایر روش های اداری کنترل پول، نقشه برداری و نظارت و گشت زنی، و همچنین فن آوری های بهداشت وانرژی، بخشی از توسعه فن آوری های جدید هستند.

نوآوری ها به خاطر نوآوری

تکامل تکنولوژیکی در طی زمان تغییر کرده اند و آنچه که در قرن نوزدهم با ظهور موتور بخار و صنعت ماشین شروع شد امروزبه یک تجارت بزرگ تبدیل شده است. انگیزه اصلی این نوآوری ها سودآوری توسط تولید کنندگان و اختراع کنندگان است نه لزومن راحت سازی زندگی  مصرف کنندگان.

توسعه فن آوری جهانی کنونی مانند رایانه و تکنولوژی سازمانگری محیط های کار که درحال حاضر در همه جا گسترش یافته است، موجب براه انداختن زنجیره ای از اختراعات و نوآوری هایی شده است که دامنه ای وسیع از  کالاهای مصرفی، چرخه و مدیریت تولید، ارتش، نظارت و مراقبت را در بر می گیرد.

دلایل فرهنگی، اخلاقی، دینی و سیاسی مخالفت در برابر توسعه مدرن تكنولوژيكی همیشه وجود داشته است. از جمله خیلی ها علیه مهندسی ژنتیکی و سلاح های هسته ای، همیشه مخالفت کرده اند. اما به نظر نمی رسد که کسی و یا چیزی بتواند از تغییرات تکنولوژیکی جلوگیری کند. پویایی غیر متمرکز پیشرفت تکنولوژیکی خیلی قوی است و زمینه کشف ها فن آوری های جدید بسیار بزرگ است و پیش بینی اینکه در آینده چه پیش می اید بسیار سخت است.

نوآوری تکنولوژیک – یک بت- مذهب جدید (fictitious forms)

فرهنگ سرمایه داری مجنون نوآوری های تکنولوژیکی است. این حرکت جادویی از اواسط قرن نوزدهم منجر به شکل های جدید تکنولوژیکی جدید و همگرایی علم و فناوری شده است که کم کم به یک همکاری دیالکتیکی  تبدیل شده است.

علم همیشه وابسته به اختراع فنی جدیدی بوده است که امروزه با علم تنیده شده است، امااز ویژگی های بارز فناوری های جدید امکان سودآوری سریع و زیاد آن است. شرکت های نوآور با همکاری کاسب کاران بازاری خود به تحمیل راه حل های تکنولوژی گران قیمتی می پردازند که  برای مشتریان یا هیچ و یا اندکی سودمند است. دولت با حمایت از این شرکت های فرا ملی و با اجرای مقررات دولتی از فروش این گونه تکنولوژی پشتیبانی می کند. به عنوان مثال. مقررات اتحادیه اروپا دارندگان کسب و کارهای کوچک را مجبور به پرداخت هزینه های گران قیمت پرداخت دیجیتالی در مغازه ها و دکان ها کرده است.

اقتصاد – از شکل های مکانیکی تا فرم های ارگانیک

فن آوری های موجود پیش شرط فن آوری های جدید هستند.

بایون آرتور در کتاب خود “طبیعت و فناوری” از  “تکامل ترکیبی” سخن می گوید که در آن فن آوری های جدید از  فرایندهای ذهنی و برای حل مسائل ذهنی نشات می گیرند ولی در قالب فیزیکی ظاهر می شوند. به طور مثال می توان از تولید بازی های دیجیتالی که تنها برای اتلاف وقت مصرف کنندگان طراحی می شود نام برد.

نظریه ی آرتور در باره استقلال نسبی تکامل تکنولوژیکی پیامدهای عمیقی را در موردچگونگی کارکرد ماشین اقتصادی سرمایه نشان می دهد. او نشان می دهد که چگونه تغییرات تکنولوژیکی برای ایمنی و بازتولید درازمدت سرمایه به کار گرفته می شود.

طبق نظر آرتور،  فن آوری  خواصی همچون یک ارگانیسم زنده دارد که با متابولیسم عمل می کنند و به تاثیرات محیطی واکنش نشان می دهد و همچنین دارای یک مکانیسم خاص است.

تغییر مدل مکانیکی اقتصاد به یک مدل ارگانیک برای نظریه اقتصادی پیامدهایی دارد، زیرااقتصاد بازار لیبرال مکانیکی برای هماهنگی نیاز به نظم، کنترل، نزدیکی، تعادل دارد ولی ناگزیر باید جای خود را به مدل ارگانیک با سوالات بدون پاسخ، دوری، تغییرات دائمی، بی نظمی و هرج و مرج بدهد.

 

تخریب خلاق

تحول سرمایه از یک شکل مکانیکی به یک ارگانیک درک ما را از توسعه سرمایه به عنوان یک ماشین اقتصادی مهم عمیق تر می کند.

تکنولوژی جدید وضعیت قدیم را مختل می کند، و فرصت های جدید، ترکیبات جدید و مسائل جدیدی را می آفریند. اقتصاد به این ترتیب خود را در “طوفانی از نابودی خلاق” سازماندهی می کند. اما سوال این است که چه کسی برنده و چه کسی بازنده این تخریب است و نقش سرمایه در آن چیست؟

در تاریخ و منطق سرمایه 5 الزامات ضروری وجود دارد:

١- سازماندهی همکاری و تقسیم کار به طریقی که حداکثر بهره وری، سودآوری و انباشت را فراهم کند. در این بخش سرمایه داری از زمان توصیف آدم اسمیت از تولید ساده کالا تا به امروز به پیشرفت چشمگیری دست یافته است. نظریه نوین مدیریت شرکت های بزرگ و سازماندهی نیروی کار با اتکا به فن آوری رایانه با تغییر مدام و قدرت انطباق با شرایط جدید در خدمت روزانه سرمایه است.

٢-  نیاز سرمایه به فشرده سازی و تسریع گردش، به انقلاب های تکنولوژیکی باور نکردنی منجر شده است؛ کوتاه شدن گردش سرمایه در چرخه تولید و بازار و کاهش عمرمفید کالاهای مصرفی بدون استفاده از فن آوری نو به سخت شدنی می شد.

سرعت افزایش در حمل و نقل و ارتباطات، فاصله های جغرافیایی را کاهش می دهد و نرمش پذیری مکان- فضایی و زمانی سرمایه را به عنوان یک نظم اجتماعی مستقل قوی تر و پویاتر  می سازد. همین امر در مورد شکل های گوناگون سرمایه و تحرک نیروی کار هم صادق است.

دسترسی فوری اطلاعات به یک نیروی قدرتمندی بدل شده است که تا حدودی بر فعالیت سیاسی و زندگی سیاسی تاثیر می گذارد. همچنین کنترل رسانه ها تبدیل به یک جنبه حیاتی در بازتولید سلطه طبقاتی سرمایه داری شده است.

٣- فن آوری ها در زمینه تولید و انتشار دانش، نگهداری داده ها و اطلاعات برای حفظ سرمایه مهم هستند. فن آوری با ارائه تند تبادل اطلاعات در مورد کالا و قیمت  فعالیت های سرمایه گذاری و بازار را کنترل می کند،  و همچنین شرایط ذهنی مطلوبی را برای کنترل انتخاب مصرف کننده در خدمت سرمایه می گذارد. بانک های اطلاعاتی بازار بورس، مسکن و اطلاعات علمی برای سرمایه نیازی حیاتی است و تکامل فن آوری باید با رشد تصاعدی سرمایه همخوانی کند و پشتیبان آن باشد.

٤- امور مالی و پولی یک حوزه حیاتی برای عملکرد سرمایه است. محاسبه سود و زیان تنها با وجود پول ممکن است و برای اکثر تصمیمات مالی تعیین کننده است. در سال های اخیر، نوآوری ها در جهان بانکی و مالی موجب رشد شدید پول الکترونیک و ابزارهای جدید مالی شده است. بدین ترتیب، گردش سرمایه تخیلی-مجازی همراه با روش های دیگر سرقت در سیستم های اعتباری و بانکی تسریع شده است. این امربه موجی از انباشت سرمایه از طریق دزدی و بورس بازی دامن زده است. ما شاهد همکاری متقابل در شکل گیری اشکال جدید سازمانی در شرکت های سرمایه گذاری خصوصی و صندوق های سرمایه گذاری و تنظیم چارچوب های قانونی پیچیده دولتی هستیم.

٥-  کار و کنترل نیروی کار

کنترل فرآیند کار و کارگر همواره یکی از وظیفه های سرمایه برای حفظ سودآوری و انباشت سرمایه بوده است. سرمایه از تکنولوژی نوین به طور مداوم برای کنترل فعالیتهای کارگران استفاده کرده است و می کند. این کنترل در همه عرصه ها عملی می گردد،مربوط به محل کار، منضبط سازی کارگران، عادت های فرهنگی و از اين طريق دگرگونی ذهنیت کارکنان.

از دهه ۱۹۰۰ تا کنون، نوآوری های بسياری مربوط به منضبط کردن کارگران و گرفتن قدرت تصمیم گیری از آنان بوده است. هدف سیستم های کارخانه فوردیسم، تیلوریسم، حیوان سازی کارگران بوده است که وجود والای انسان ها را به قدرت بدنی و نیروی کاری آن ها تقلیل می داده است. اکنون هم اتوماسیون، تکنولوژی رباتیک، پاسخ نهایی برای جایگزینی کارگران زنده است.

تقاضا در برابر نیروی کار زائد شده؟

بنابراین در اینجا تضاد مرکزی این است: اگر کار اجتماعی سرچشمه نهایی ارزش و سوداست، پس جایگزینی آن با ماشین آلات و یا کار رباتیک، از لحاظ سیاسی یا اقتصادی خردمندانه نیست.

جایگزینی نیروی انسانی با ماشین آلات منجر به افزایش تناقض ها به نقطه بحرانی میشود، زیرا اگر مردم کار و پول نداشته باشند، دیگر قدرت خرید کالاهای شرکت ها را هم ندارند، و بدین ترتیب مصرف کنندگان ناپدید می شوند.

صاحبان ابزار توليد كه آن ها را کارآفرینان می نامند، فردی و یا در سطح شرکت ها خصوصی، با نوآوری هایی فنی ماشین را جایگزین نیروی کار می کنند. آن ها این نوآوری ها را به عنوان یک عنصر مهم برای سودآوری نسبت به رقبا خود لازم می بینند. غافل از این که این کار امکان تحصیل سود را برای کل طبقه سرمایه دار تضعیف می کند.

این خودکشی را می توان با رویداد تاریخی دیگری روشن کرد. رم با سركوب انقلاب اسپارتاكوس و قتل بيش از ١٠٠ هزار برده، ناخواسته زمينه ی بقای نظام برده داری را نيز نابود نمود. رم در دوران بعد فروپاشيد، زيرا اهرم گردش اقتصادی نظام برده داری را با نابودی بردگان، از بين برد.

از آن جا که پویایی و گسترش  تکنولوژی از سیستم های مکانیکی و بیولوژیکی به هوش مصنوعی تغییر می کند، ما نه تنها تاثیرات آن را در کشاورزی و تولید، بلکه همچنین درخدمات و شغل های آزاد هم مشاهده خواهیم کرد که به کاهش تقاضا منجر خواهد شد.

این امر دولت را مجبور می کند تا با پرداخت های گسترده کمک های دولتی به بخش هایی از مردم که در بازار کار بیکار و از کار افتاده اند، دوباره بازار مصرف را کمی فعال کند.

بنابراین هر چند که می توان با کاهش زمان کار برای بیکاران موقعیت های کاری ایجاد کرد ولی این کاهش زمان کاری نمی تواند با کاهش دستمزد انجام شود. چرا که کاهش دستمزد به معنای کاهش قدرت خرید برای مصرف کنندگان است.

با توجه به رشد چشمگیر صنعت کامپیوتر، شغل های سنتی  نیز در آینده نزدیک در معرض ناپدید شدن قرار می گیرند و این ایده که فناوری جدید می تواند کارهای نویی را ایجاد کند که می تواند این خسارات را جبران کند تخیل خالص است.

از بین بردن میلیون ها شغل بدون برنامه ریزی برای مقابله با این مشکل بزرگ روزافزون، تنها می تواند به یک فاجعه اجتماعی ختم شود. بسیاری از مردم به درّه فقر سقوط می کنند و به عنوان افراد غیر قابل مصرف و دورانداخته شده از چرخه تولید به دشواری های روانی و بدنی دچار می شوند. آنها بدین گونه هر گونه آرزو و باور به یک زندگی پربار به عنوان نیروی کار را در نظام سرمایه از دست می دهند.

توسعه نیروی کار جهانی

غرب از دهه ۱۹۸۰ ، به جذب نیروی کار از بخش کشاورزی در چین، هند، جنوب شرقی آسیا، ترکیه و غیره پرداخت که اندازه نیروی کار جهانی را تا حد زیادی افزایش داده است. همزمان سرمایه داری از طریق فرصت های گسترش اعتباری و بانکی  راه مناسبی برای جبران کاهش تقاضا پیدا کرده است.

به نظر می رسد که جذب نیروی کار به بازار سرمایه داری جهانی به نقطه اشباع خود رسیده است. ذخایر نیروی انسانی جدید تنها در چند منطقه دور افتاده افریقا، جنوب و آسیای مرکزی وجود دارد، و رشد اتوماسیون و هوش مصنوعی هنوز در مرحله اولیه قرار دارد.

تناقض بین تولید ارزش و نوآوری های تکنولوژیکی زائد کننده نیروی کار در حال حاضر به یک فاز خطرناک نزدیک می شود که نه تنها انسان های بی شماری را بیکار می کند بلکه باز تولید خود سرمایه نیز در خطر است.

بسیاری از مشاغل خدماتی، اداری و حرفه ای در حال از بین رفتن هستند. برای سرمایه بیش تر جمعیت جهان زائد و بدون قابلیت مصرف هستند. همان طور که انتظار می رود بخش های از جمعیت بیش تر از دیگران زائد می شوند و در نتیجه زنان و رنگین پوستان  بیشترین زیان را از این روند خواهند برد. چشم انداز آینده در یک جهت تاریک حرکت می کند؛ با مازاد جمعیت بالقوه مضطرب و بی کار عظیمی که در گوشه و کنار جهان بدون هدف به پرسه زدن مشغولند جهان وارد مرحله جدید می شود که عواقب جدی نظری و سیاسی بزرگی برای ما دارد.

از سوی دیگر، تولید در افزایش همیشگی است، اما پرسش این است که با یک مردم بدون کار و بدون پول تقاضای کالا باید از کجا نشات بگیرد؟

مارکس می گوید که با ابداع ابزارهای زائد کننده نیروی کار در چرخه تولید عامل تولیدکننده ارزش – کار اجتماعی –   کاهش می یابد، و در نهایت کار ضروری اجتماعی و تولید ارزش و در نتیجه پایه ی سودآوری نیز از بین می رود. به زبانی دیگر سرمایه در حداکثرسازی سود خود تا به آن جا پیش می رود که آفرینندگان ارزش افزوده را از چرخه تولید می رهاند و بدین گونه به خودکشی اقتصادی دست می زند.

پول نشان دهنده ارزش کار اجتماعی است که ما به دیگران به عنوان ارزش مبادله ای دراقتصاد بازار ارائه می دهیم و اگر کار ارزش آفرین ناپدید شود، هیچ ارزشی دیگری نیز وجود نخواهد داشت تا پول بتواند نماد فیزیکی و برونی ‏آن ارزش باشد.

همانطور که بحران های تجاری و مالی در سراسر جهان به اثبات رسانده است، رابطه بین پول و کار اجتماعی به طور فزاینده ای تغییر یافته است. سرمایه به خیال خود توانست این تضاد را با اختراع پول خیالی و تولید مجازی و دیجیتالی حل کرده است. سرمايه به طور فزاینده وابسته به اشکال تخیلی-مجازی سرمايه و نظام اعتباری وابسته است.

بیش از ۴۰ سال است که ارزش های خیالی-مجازی ایجاد شده توسط بانک های مرکزی در جهان نقش اساسی را در سیاست پول بازی کرده است و توسعه فن آوری های پولی، مانند پول سایبری و بیتکوین در موارد بسیاری عمدتن  به منظور پول شویی عملیات غیرقانونی طراحی شده است که ممکن است منجر به پایان سیستم پولی کنونی و  هرج و مرج شود.

یک جنبش ضد سرمایه داری باید تفکر خود را روی این ایده که اهمیت کار اجتماعی برای کارکرد موتور اقتصادی سرمایه داری کم تر می شود، متمرکز کند.

چه باید کرد:

ایجاد فن آوری های جدید و شکل های سازمانی نو برای کاهش بار کار اجتماعی. حذف تقسیم کار فنی غیر ضروری، زمان بیشتر برای فعالیت های فردی و جمعی بارور و خلاق و کاهش اثرات نابود کننده زیست محیطی انسان.

تضاد ٩- تقسیم کار

تقسیم کار یک مفهوم اساسی در تجزیه و تحلیل سرمایه است. تقسیم کار مربوط به توانایی انسان برای جدا سازی فعالیت های پیچیده تولیدی به وظایف ساده تر است که توسط افراد مختلف به طور موقت یا دائمی انجام می شود.

تقسیم کار یعنی سازماندهی همکاری بسیاری از کارکنان در قسمت های مختلف با وظیفه های مختلف برای تولید کالا. مشکل اصلی تقسیم کار ارتباط بین بخش های جداگانه و دور از هم و پیوند آنها با چرخه کل تولید است.

سرمایه همیشه از تقسیم کار برای ترویج اهداف خود از طریق شکل های متنوع در طول تاریخ استفاده کرده است. هدف تقسیم کار تحت حاکمیت سرمایه، در درجه اول مزایای رقابتی و سودآوری است که هیچ ارتباطی با کیفیت یا رفاه مردم و حفظ محیط زیست ندارد.

سازماندهی تولید سرمایه از طریق همآهنگی بخش های مستقل و تقسیم کار باعث افزایش بهره وری و افزایش تولید  کالایی شد که به سرعت تولیدات صنایع دستی سنتی را به کنار زد. آدام اسمیت قبلن در سال ۱۷۷۶ تأکید کرد که چگونه این توسعه منجر به پیشرفت فوق العاده در تولید می شود و نتیجه گرفت که استفاده گسترده از تقسیم کار اجتماعی بین شرکت ها در بخش های مختلف اثر مشابه ای خواهد داشت.

سرمایه داری از ابتدا به خاطر تامین منافع مشخص و مبارزه علیه غرور حرفه ای سنتی پیشاوران به طبقه بندی و ساده سازی کار پرداخت. آرزوی و رویای بزرگ مهندس سرمایه فریدریش تیلور (1856-1915)  این بود که کارگران را  به ماهیچه های گوریلی تبدیل سازد که با تکرار عملیات ساده کارایی را به حداکثر و هزینه های تولید را به حداقل برسانند.

یکی دیگر از اهداف  تغییرات تکنولوژیکی ناشی از نیاز سرمایه داری برای مبارزه علیه کارگران متخصص بوده است که می توانستند از وابستگی سرمایه به نیروی کار تخصصی آن ها برای بهبود شرایط زندگی خود استفاده کنند.

وقتی صحبت از تقسیم کار می کنیم باید یادمان باشد که این تقسیم کار در عرصه های مختلف سرمایه داری به شکل های مختلف بروز می کند.

باید بین تقسیم کار فنی و اجتماعی تمایز قائل شد، تقسیم فنی کار مربوط به یک وظیفه مشخص در یک مجموعه پیچیده عملیاتی است که هر کس در اصل می تواند انجام دهد، مانند نگهداری از دستگاه و یا شستن کف زمین. تقسیم اجتماعی  کار بدین معنی است که تنها یک فرد با تحصیلات یا موقعیت اجتماعی خاص مانند یک پزشک، یا برنامه نویس نرم افزارها می تواند کار تخصصی را انجام دهد. تعریف تقسیم اجتماعی کار اغلب به مهارت های اجتماعی، فرهنگی و مهارت های شخصی بستگی دارد.

سایر تفاوت ها ممکن است ناشی از اختلاف طبیعی یا جنسیتی باشند و یا در رابطه با روستا و شهر یا میان متخصص و غیر متخصص، بین کارمند و کارگر، بین کار آزاد و مزدگیر، بین نماد و مواد باشد.

از جمله می توان از تفاوت تقسیم کار در بخش حرفه های اولیه (بخش کشاورزی، شیلات،جنگلداری،  معدنی) و حرفه های ثانویه (تولید صنعتی)، و حرفه های ثالثه، شامل خدمات، حرفه های آزاد، بانک ها، امور مالی، بیمه و املاک و مستغلات سخن گفت. امروز ما حتا تقسیم کار متفاوت در بخش چهارم (شامل حرفه های مبتنی بر دانش و فرهنگ) نیز داریم.

پیشاهنگ انقلاب چه کسی است؟

بین و درون بخش های حرفه ای اولیه، ثانوی و ثالثه تناقضات وجود دارند که نقش مهمی در شکل گیری بحران ها ایفا می کند. دلایل بروز جنبش های مختلف اعتراضی و شورشی، اغلب مبتنی بر اختلاف  بین این بخش ها است.

در تئوری سوسیالیستی، به طور سنتی پرولتاریای صنعتی (به خاطر نقش انقلابی طبقه كارگر و سرشت موقعيت اجتماعی آن در توليد اجتماعي) به عنوان پیشتاز انقلاب نامیده شده است ولی ما کمتر از نقش قابل توجه کارمندان بانک، زنان خانه دار یا رفتگران خیابانی  به عنوان «تكانه» جنبش انقلابی سخن گفته ایم.

جهان دائمن در حال تغییر است و با تغییر آن نیروی اقناع کننده این روایت که تنها پرولتاریای صنعتی سنتی نیروی بسیج کننده ضد سرمایه داری دارد محدود می شود.

بنابراین، جا دارد که ما بدانیم چگونه تعریف تقسیم فنی و اجتماعی شغل ها با هم در آمیخته شده است، تعریف کنونی تقسیم کار ترکیبی از عوامل  فنی و اجتماعی است که اغلب گیج کننده  و گمراه کننده هستند.

به عنوان مثال می توان از تعریف نیروی کاری ماهر  و غیر ماهر بر اساس جنسیت، قومیت و نژاد نام برد. بسیاری از زنان کارگر در نظام سرمایه داری همیشه به عنوان نیروی کاری غیر ماهر خوانده می شوند هر چند که اغلب آن ها به کارهای سخت، پیچیده و گاهن تخصصی مشغول هستند. بنابراین دسته بندی افراد در مشاغل مختلف با  پرداخت دستمزد بسیار متفاوت انجام می شود. تبعیض و تعصب به شدت ریشه در  بازار کار دارد؛ تا جایی که دستمزد یک شغل با وظایف یکسان در نظام سرمایه داری به جنسیت و قومیت هم بستگی دارد.

سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن در بازار کار

سرمایه برای جلوگیری از یک سازمان قوی و یکپارچه کارگری با تقسیم بندی و تکه تکه کردن بازار کار رقابت قابل توجه بین کارگران ایجاد کرده است، که در نهایت تفرقه را و نه اتحاد را تشویق می کند.

یکی از ابزار اصلی سرمایه برای کاهش تاثیر جنبش کارگری راه اندازی مسابقه بین گروه های اجتماعی و قشرهای گوناگون کارگری برای پیدا کردن بهترین جای در ساختار هرم طبقاتی و بهره برداری از مزیت آن است. سازمان دهی اتحادیه های کارگری بر حسب رشته و حرفه و نه بر حسب محیط جغرافیایی، شهری و منطقه ای  اغلب به زیان منافع مشترک کارگران در رشته های مختلف می انجامد و آن ها را از متحد شدن در یک جبهه واحد در برابر اقدامات هماهنگ گردان سرمایه برای کسب حقوق خود باز می دارد.

ما باید با یک دیدگاه انتقادی در مورد پویایی تاریخی مبارزه طبقاتی و سندیکایی یک جنبش نوین طبقه کارگر را پایه گزاری کنیم که بر پایه حرکت جداگانه کارگران یک رشته و یا یک حرفه که شکستن آن برای سرمایه آسان است نباشد، بلکه جنبشی باشد که منافع طبقاتی کل کارگران و زحمتکشان را زیر نظر دارد.

الزامات فناوری برای تعریف مجدد توانایی ها و ظرفیت ها

فن آوری های جدید اغلب نیاز کارگران به تعلیم مجدد را در پی دارد، اما آنچه که سرمایه در دستور کار خود دارد، از بین بردن کلی صلاحیت ها نیست بلکه تلاش برای لغو صلاحیت ها و توانایی هایی است که به کارگران قدرت انحصاری برای فروش نیروی کار خود می دهد. سرمایه به پشتیبانی از سازمان های آموزشی که با باز کردن موقعیتهای فراوان آموزشی رقابت را میان کارگران متقاضی تشدید می کند می پردازد و بدین گونه سطح هزینه ها را پایین می آورد.

همان طور که تکنولوژیکی با پویایی مستقل خود به سمت پیچیدگی بیشتر می رود، تقسیم کار هم از لحاظ تنوع و کیفیت تغییر کرده است. این افزایش انفجاری در پیچیدگی تقسیم بندی کار اجتماعی تبدیل به ویژگی اساسی توسعه اقتصادی مدرن سرمایه داری شده است.

این فرایند محصول تصمیم گیری های آگاهانه نیست، بلکه در راستای تغییرات تکنولوژیکی و سازمانی است که توسط نیروهای نظام در جوهر سرمایه داری به وجود آمده است. گسترش تقسیم کار به طور موازی موجب تقسیم بوروکراتیک مقامات نظارتی و بخش های مختلف دولتی شده است که اداره تقسیم کار در بازار کار را به عهده دارند.

تقسیم کار بین المللی

پیچیدگی روزافزون و گسترش جغرافیایی تقسیم کار مستلزم یک جهش کیفی در مشکلات هماهنگی بخش های مختلف تولید است که مداخلات اداری، و تغییرات ساختار سازمانی بخش های مدنی جامعه آن را تقویت می کند (اینها تحت فرمان به اصطلاح کارشناسان سیستم های IT، تشخیص بیماری و پزشکی، سیستم های حمل و نقل و امنیت در رابطه با ترور و غیره قرار گرفته است).

تقسیم کار بین المللی پس از تخریب بسیاری از مناطق صنعتی در دنیای غرب، و افزایش مناطق صنعتی در سایر نقاط جهان،  جهش های بسیاری داشته است. غرب به معنای وسیع آن صنعتی زدوده شده است، در حالی که شرق و جنوب جهان تبدیل به مراکز تولید صنعتی جدید شده اند. اما تعجب این است که این صنعت گرایی مانند اروپا پس از جنگ جهانی دوم، موجب رونق عمومی و رفاه میلیون ها نفر در کشورهای موسوم به در حال رشد جهان نشده است.

در غرب، در حال حاضر تمرکز بر سودورزی توسط  توسعه مالی، بیمه و تجارت سهام، زمین و ملک، و تقویت حق مالکیت هوشی، محصولات فرهنگی انجام می گیرد و موجب ظهور انحصاراتی مانند شرکت های بزرگ مانند مایکروسافت ( (Microsoft، اپل(Apple)، مونسانتو (Monsanto) و شرکت های مختلف انرژی و دارویی شده است.

تغییرات رادیکال در توازن قدرت و در ساختارهای ژئوپولیتیک اقتصاد جهانی رخ داده است. جریان واریز شدن ثروت از شرق به غرب متوقف شده است و این امر عواقب خطرناک و غیرمنتظره و تصادفی برای درگیری های جهانی ایجاد می کند که قبلن وجود نداشته است. افزایش پیچیدگی تقسیم کار، موجب اختلالات کوچک و بزرگ می شود که  می تواند عواقب ناگزیری در زنجیره عرضه جهانی داشته باشد.

عدم وجود دلایل فنی برای قحطی و گرسنگی

در دنیای کنونی ما هیچ دلیل فنی برای وجود قحطی و گرسنگی محلی وجود ندارد، زیرا بازار جهانی پر از غلات و دیگر مواد غذائی است. بنابراین قحطی و گرسنگی بدون استثنا در همه جا دلیل سیاسی و اجتماعی دارد.

اگر ما بتوانیم مزیت های اقتصاد جهانی و تقسیم کار را از چنگ امپریالیستی شرکت های فراملی که برای نفع سرمایه و منافع خود می جنگند آزاد کنیم، ما می توانیم جهان را از تولید محلی مواد غذایی هم آزاد کنیم. شرکت های فراملی توانایی تکنیکی و اقتصادی آنرا دارند که  با احترام به حق حاکمیت دیگر کشورها، با خرید محصولات تولیدی شان، پرداخت دستمزد عادلانه به مزدبگیرانشان و با پرداخت مالیات محلی مردم کشورهایی را که به خشکسالی و قحطی دچار می شوند  از گرسنگی نجات دهند. ولی مشکل این است که این اهداف انسانی با منطق سوداگرانه سرمایه در تضاد است.

تضاد مرکزی در استفاده سرمایه از تقسیم کار فنی نیست، بلکه تضادی سیاسی و اجتماعی است. تقسیم جزیی و اجتماعی کار با ضربه ذهنی، عاطفی و فیزیکی به کارگران انجام می گیرد و آن ها را به رقابت، ضد هم بودن و انزوا وا می دارد.

زمانی که همپارچگی و تنیدگی بین کار دستی و ذهنی از بین می رود و زمانی که از ما فرصت تفکر و خلاق بودن گرفته می شود و ما تنها به عنوان آویزه دستگاه های تولید مورد مصرف قرار می گیریم، هویت انسانی و شخصی ما ناپدید می شود. اگر خلاقیت، خودآموزی و جذابیت از کار جدا شود، کار کردن برای سرمايه تهی از اشتیاق و بی معنی می شود و انسان نمی تواند در دنيای بدون مفهوم انسانی زندگی کند.

امروز خلاقیت کاری توسط طراحان مدیریت و ممیزی جدید با تمرکز بر رشد شخصی و خود شناسی تنظیم می شود که توسط یک فرهنگ رسانه ای قدرتمند و تحت تاثیر سرمایه تقویت می گردد كه هدف آن اطمینان از انباشت سرمایه پایدار است.

مارکس از پدید آمدن فرصت های جدید رشد فکری و رهای بخش برای طبقه کارگر در شرایط تغییر یافته ای که تقسیم کار به وجود می آورد سخن می گوید. مارکس می گوید که توسعه تقسیم کار و تغییرات تکنولوژیک نیازمند نیروی کار انعطاف پذیر، آموزش دیده، قابل انطباق و ماهر در فرآیند کار است، و به همین دلیل فرصتی برای کارگر ایجاد می کند تا از کار فیزیکی شدید رها شود و با آموزش خود برای سرمایه مهم تر شود و از بدبختی ارتش ذخیره کار شدن رها یابد.

مارکس فکر می کرد که ممکن است با توسعه تکنولوژی کارگر از آویزه بودن به دستگاه خلاصی یابد و بتواند نقش های متفاوت در چرخه تولید داشته باشد. مارکس با توسعه تقسیم کار و تکنولوژی کارگری تحصیل کرده و آموزش دیده می دید که قادر به خواندن و نوشتن است، و بدین ترتیب می تواند برای عملی شدن رویای خود دست به کار شود. باید یادآور شد که این آرزوی مارکس همزمان با ظهور کلاس های درس سوسیالیستی و آموزش و  آگاهی عمومی بود که جنبش کارگری آغاز کرده بود. نظر ماركس در بهبود شرايط كار و شغلی كارگران در نظام سرمايه داري، با نگرش به تقليل به امكان فشار بر دوش كارگران در اين نظام مطرح شده است و لذا سرشتی دمكراتيك داشته و اهرم مبارزه ی دمكراتيك طبقه كارگر است.

پیشرفت علمی اين دورنما را كه كار و شغل انسان نبايد در تمام طول عمر او ثابت باشد، ممکن کرده است. انسان می تواند با آموزش های جديد دارای شغل های بيش تری گردد و از اين طريق از رشد فرهنگی بالاتری برخوردار گردد. ولی سرمایه داری با تملک بر فناوری و علم و با اجرای برنامه های ریاضت کشی عملن زحمتکشان را از این حق محروم کرده است.

 

آموزش، باز تولید سرمایه و کارگران

از زمان مارکس تا کنون سرمایه تلاش کرده است با کنترل ایدئولوژیک آموزش و پرورش،تنها از دانش و اطلاعاتی که سرمایه برای بازتولید خود به آن نیاز دارد حمایت کند، کنترل دانش و اطلاعات توسط سرمایه منجر به سیستم های آموزشی و مدرسه ای شد که نشانگر بارز ایدئولوژیک و اخلاقیات سرمایه داری است.

در طول تاریخ سرمایه داری، کارگران نیز به کار خود در یک جمع همبسته افتخار می کردند و به عنوان یک طبقه کارگر آگاه، قادر به مقابله با انزوای فردگرایی تحمیل شده نظام سرمایه شده بودند که بازار آزاد تمایل به ترویج آن را داشت، و به همین دلیل با وجود استثمار شدن برای تولید ارزش افزوده احساس خود بیگانگی آن ها در محیط کار کاهش یافته بود.

اما زمانی که در حال حاضر مشاغل با مفهوم خاص ناپدید می شوند، هم احساس استثمار شدن و هم احساس  از خود بیگانگی افزایش می یابد.

در غرب، تقسیم کار به این معناست که ما دارای یک نیروی کار بزرگ و کارآمد آموزش دیده هستیم که توانست در گستره وسیعی از فرایندهای مختلف کار شرکت کند. این را باید در ارتباط با تاریخ طولانی و پیروزی در مبارزه برای حقوق کار دید. در مقایسه باید گفت که شرایط کاری بیش تر کارگران جهان هنوز هم همانند شرایطی است که مارکس 150 سال پیش توصیف کرده است.

پیشرفت در غرب هم به طور موازی به زائد شدن گروه های بزرگی از نیروی کار تبدیل شده است که به نوبه خود فاجعه آمیز است. به علت تغییرات تکنولوژیکی و برون سپاری، بخش بزرگی از نیروی کار سنتی “بدور” ریخته شده است و دیگر قابل مصرف نیست.

این روند هم اکنون به یک آتشفشان خفته ای می ماند که هر لحظه با انفجار غیر مترقبه خود می تواند خواب را از چشمان طبقه سرمایه دار در غرب بپراند و این تهدید به حدی جدی است که ممکن است بورژوازی را به کاربرد شیوه های مجازات خودکامانه و برگشت فاشیسم ناگزیر کند.

رشد جغرافیایی ناموزون تقسیم کار، افزایش نابرابری اجتماعی و ناامیدی احساس بیهوده بدون و خود بیگانگی را  تشدید می کند، به طوری که اگر این ناامیدی منفعل به یک جنبش پرچوش و فعال بدل شود، به بزرگترین تهدید برای باز تولید سرمایه بدل خواهد شد. در نتیجه اصلاحات غیرممکن می شود و ما با یک انقلاب غیرمنتظره مواجه می شویم.

چه باید کرد:

ایجاد فن آوری های و فرم های سازمانی جدید  برای کاهش بار کار اجتماعی. حذف تقسیم کار فنی غیر ضروری، آزاد شدن زمان برای فعالیت های فردی و جمعی آزاد و کاهش اثرات زیست محیطی انسان.  مدیریت و رهبری ادارات دولتی باید چرخشی باشد تا ما به این ترتیب از زیر یوغ اسارت خبرگان آزاد شویم.

تضاد ١٠- انحصار و رقابت – تمرکز و عدم تمرکز 

داستان سازی موفق سرمایه داری در این است که این نظام از تمایل ذاتی انسان برای رقابت در بازار آزاد بدون محدویت های اجتماعی پشتیبانی می کند تا خلاقیت آن را در خدمت بیشتر مردم (بخوان: تشديد انباشت سود و سرمايه برای خود) قرار دهد.

سرمایه با این داستان سازی ها اینگونه وانمود می کند که انحصارات(مایکروسافت)، اولیگاپولی (شرکت های نفت) و خریداران انحصاراتی (والمارت) به عنوان انحرافات تاسف آور از تعادل در یک بازار با رقابت کامل به طور تصادفی اتفاق افتاده است.

این داستان های خیالی می خواهد مردم را قانع کند که استفاده از کنترل دولتی برای حفظ یک محیط رقابتی با بازار آزاد رقابتی و بدون  انحصار برای اقتصاد سرمایه داری از اهمیت حیاتی برخوردار است و می توان با کنترل دولتی قوانین ضد انحصاری مردم را از اثرات منفی بازار انحصاری نجات داد.

این داستان سازی بورژوازی قدرت اقناع خود را در دوران بحران در 2007-09 دیگر از دست داده است. بحران ثابت کرد که قدرت انحصاری یک اشتباه تاسف بار در نظام سرمایه نیست، بلکه یک خطا و یک خاصیت خود سیستم است که در آن  سودجویی بلا مانع و یا انباشت سرمایه توسط تخصیص اموال دیگران از طریق سرقت یک امر عادی محسوب می شود.

رقابت انحصاری

برای درک مالکیت زمین و املاک و مستغلات مطالعه مالکیت خصوصی به عنوان یک قدرت انحصاری بسیار آموزنده است. قرار گرفتن املاک در یک محل با دسترسی ویژه به زیرساخت ها، منابع و بازارها بدون شک و به وضوح مزایای رقابتی بی نظیری را برای این املاک فراهم می کند.

این مزیت ها بساز و بفروش ها و دزدان زمین را به رقابت با هم برای تملک انحصاری چنین املاک وادار می کند. در نتیجه رقابت انحصاری ایجاد می شود که به معنای جدی برای درک چگونگی عملکرد دستگاه متناقض بین رقابت و انحصار مهم است.

توسعه صنعت حمل و نقل قطعا شرایط تجارت را تغییر داده است. این رشد به از بین بردن صنایع ملی و محلی به نفع انحصارات جهانی کمک کرده است. صنایع محلی یا به کلی نابود شده اند و یا مجبور شده اند که با دور شدن از محل تولید برای زنده ماندن به رقابت با گروه های دیگری بپردازند.

این امر به ظاهر موجب افزایش رقابت شده است، ولی واقعیت عجیب و غریب این است که بیش تر سرمایه داران بزرگ ترجیح می دهند با ایجاد انحصارات برای حفظ انحصار خوددیگران را از بازار رقابت دور نگه دارند.

برای دستیابی به این مزیت آن ها سرمایه مشترک را در شرکت های بزرگ متمرکز می کنند و یا با اتحاد با دیگرانی که موقعیت انحصاری دارند می پردازند. و سپس آن ها برای حفاظت از انحصار به دست آمده به تقویت حق انحصاری مالکیت خصوصی از طریق قوانین تجاری بین المللی که تجارت جهانی را تنظیم می کند، می پردازند.

علاوه بر این، حق ثبت اختراعات و به اصطلاح مالکیت هوشی به میدان جنگ جدید برای سرمایه تبدیل شده اند و مزیت انحصاری این است که آن ها بدین ترتیب امنیت بیش تری را بدون هیچ گونه ترسی از ورشکست شدن در میدان رقابت برای سرمایه خود فراهم می کنند.

حاکمیت طبقاتی اقتصاد و روند سیاسی را انحصاری می کند

روشهای نیمه قانونی فراوانی برای دستیابی به سود فوق العاده در بازار مالی به وجود آمده است که چنان مبهم است که با شیوه های معمولی کنترل سرمایه داری غیرممکن است بتوان از آن جلوگیری کرد.

پول واقعی امروز بوسیله حسابداری های دروغین و با سوء استفاده مخرب از وام های خانه در بازار مسکن و با هزینه های پنهان اداری، سودهای اعتباری بیش از حد و نیمه قانونی به وجود می آید، و شرکت های بزرگ مالی و بانک ها با بهره وری از این روش ها به طور پیوسته ثروت خود را افزایش می دهند حتا اگر این امر منجر به سقوط اقتصاد جامعه شود.

عواقب اجتماعی نئولیبرالیسم، به طور فزاینده ای به کاهش حقوق بازنشستگی و تامین بهداشت، مراقبت و حمایت از گروه های بیکار و کم درآمد منجرشده است. این نشان دهنده سرقت آشکاری است که با دزدین پس انداز های بازنشستگی زحمتکشان، این پول ها را به جیب طبقه یی منتقل می کند که با آن به تحکیم قدرت انحصاری خود در اقتصاد و روند سیاسی می پردازد.

قدرت انحصاری برای عملکرد سرمایه اساسی است، اما انحصار همیشه در تضاد با رقابت است. برای درک این تناقض، می توانیم با بررسی به نقطه مشترک در هم آمیختگی این دو با هم بپردازم. یعنی به ماهیت حق مالکیت که به مالک و  صاحب حق انحصاری استفاده از محصول خود را می دهد، زیرا این قدرت انحصاری است که پایه و اساس همزمان تجارت و رقابت را فراهم می کند.

حاکمیت طبقه سرمایه به طور جداناپذیری با حق مالکیت خصوصی انحصاری در ارتباط است، که این طبقه را با انحصار جمعی مالکیت بر ابزار تولید از طبقه کارگر متمایز می کند.

با نگاهی به ارتباط بین انحصار و قدرت انحصار طبقاتی که در اقتصاد و فرایندهای سیاسی استفاده می شود، ما متوجه می شویم که چرا رقابت نقش اصلی را در تضاد با انحصار بازی می کند.

این تضاد قدرت طبقاتی بر مبنای مالکیت خصوصی را می پوشاند به طوری که مسئله سلطه طبقاتی و مبارزه طبقاتی به راحتی زیر سایه قرار می گیرد.

رقابت بین المللی که نظام سرمایه جهانی از سودمندی آن برای همه سخن می گوید، در واقع به یک رقابت میان نیروی کار تبدیل شده است که برای کاهش دستمزد به نفع سرمایه به کار برده می شود.

سرمایه بین افراط و تفریط تغییر می کند

لنین در نوشته های نظری خود توضیح داد که چگونه سرمایه با اتحاد کارتل ها در تراستها و با هم دستی و همکاری با سرمایه مالی در قرن 20 به یک فاز جدیدی وارد می شود که در آن انحصارات امپریالیستی بوجود می اید. شرکت هایی که به تولید کالا های یکسان می پردازند با اتحاد هم در کارتل ها موقعیت خود را در بازار تقویت می کنند و با راندن رقیب های خود به تعیین انحصاری قیمت می پردازند.

شرکت های مختلف سهام خود را در تراست به امانت می گذارند. و هر چند که حق مالکیت سهام خود را حفظ می کنند، ولی استقلال مالی و قدرت عمل خود را از دست می دهند. هیئت امناء تراست به حداکثرسازی سود سهام از طریق خرید و فروش آن می پردازند.

روندی که روزولت پس از فروپاشی اقتصادی سال ۱۹۲۸ تلاش کرد از وقوع آن در ایالات متحده جلوگیری کند.  کشورهای اروپایی نیز در بین دو جنگ اول و دوم و پس از جنگ جهانی دوم تلاش کردند که از اتحاد کارتل ها جلوگیری کنند. در دهه 1960 ولی انحصارها با قدرت و با یک سازماندهی متمرکز امپریالیستی در بازار به ویژه در آمریکای مرکزی ریشه دواندند.

سرمايه همیشه میان عواقب ناگوار رقابت بدون تنظیم و متمرکز شدن قدرت توسط انحصارات و اوليگپوها در نوسان و تغییر است. بحران سال های 30 ریشه در رقابت بدون تنظیم داشت و بحران سال های 70 ریشه در انحصارات بدون رقابت داشته است.

دوران کنونی نئولیبرال با باز کردن اشکال جدیدی از رقابت های بین المللی در بسیاری ازبخش های جدید اقتصاد روند رشد اولیگاپولی را تقویت کرده است.

قیمت انحصاری از طریق نام تجاری

سرمایه عاشق اقلام و روندها و رویدادهای منحصر به فرد است، و  به عنوان مثال یک بازار هنری ایجاد می کند که به عنوان یک حوزه سرمایه گذاری در آن قیمت گذاری انحصاری حکومت دارد. سرمایه گذاری در ورزش های حرفه ای، فروش اشیاء منحصر به فرد فرهنگی (دزدی از موزه ها)،  کالا سازی طبیعت (از سفرهای شکاری جانوران در حال نابودی گرفته تا گردش و مزاحمت در محل های قبیله نشین آفریقا) هم به طور گسترده ای دست دارد.

یکی از ترفندهای انحصاری فروش کالا از طریق معروف کردن سیستماتیک نام تجاری محصولات مختلف انجام می گیرد که قیمت سرسام آور آن ها با ارزش واقعی آن ها و هزینه تولید هیچ ارتباطی ندارد. صنعت تبلیغات امروزه به یک صنعت بزرگ برای کسب بهره انحصاری از طریق معروف کردن نام تجاری تبدیل شده است.

نسخه جغرافیایی این  انحصارگری را در صنعت گردشگری می بینیم که در آن شهرستان ها و مناطق تاریخی با  امکانات منحصر به فرد به عنوان محصولات تجاری به فروش میرسند، که موجب کسب سود باد آورده صاحبان زمین، شرکت های ساختمانی، خدمات املاکی و دلالان ملکی شده است که همزمان کنترل توسعه شهر را در دست گرفته اند.

طبقه انحصارگر در جستجوی سود بیش از اندازه موجب افزایش قیمت املاک و مستغلات درشهرستان هایی شده است که به خاطر معروفیت کسب شده برای سرمایه مهم هستند، و این فرآیند ثروت اندوزی هم به صورت تخصیص و  تصاحب اموال دیگران و هم از طریق سرمایه گذاری در شهرستان ها انجام می گیرد.

تمرکز و تمرکززدایی – دو واحد متناقض

کنترل فراگیر بر تولید و بازاریابی برای حکومت انحصاری سرمایه ضروری است،  در این رابطه سرمایه به دنبال ایجاد یک محیط کسب و کار پایدار با امکان برنامه ریزی عقلايی است که برای تحقق آن به پشتیبانی دولت نیاز دارد.

انحصارها با تمرکز سرمایه در دست های اندکی انجام می گیرد ولی رقابت به طور کلی شامل عدم تمرکز است، این دو پدیده یک وحدت متناقض را تشکیل می دهند.

به دلیل توسعه نابرابری جغرافیایی در جهان برخورد تمرکز و تمرکززدایی جغرافیایی نیزاست که از طریق استفاده از قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی در نقاط مختلف جهان اتفاق می افتد. در اینجا ما شاهد ارتباط داخلی بین انحصار، تمرکز، امپریالیسم و نئو-استعمار هستیم.

رابطه بین تمرکز و عدم تمرکز در فعالیت های سیاسی و اقتصادی زیر مجموعه تناقض بین انحصار و رقابت است.

دو راه برای بررسی تضاد بین تمرکز و تمرکززدایی وجود دارد که یکی از آن مربوط است به قدرت سرمایه و تمرکز سرمایه پولی که بدون پشتیبانی خاص دولت امکان ناپذیر است. سازمان های مالی دولتی دارای قدرت انحصاری همیشگی و آماده  حمایت از بخش بانکی و سیستم مالی هستند حتا اگر این عمل به فقر دیگر طبقه های منجر شود.

حوزه دوم برخورد میان تمرکز و تمرکز زدایی جغرافیایی است که منجر به نابرابری توسعه جغرافیایی و اختلاف  اقتصادی  و سیاسی و برتری قدرت نظامی یکی بر دیگری می شود.

با این حال، تمایل سرمایه به تمرکز و عدم تمرکز، مستقل از یکدیگر نیستند. تمرکز گسترده سرمایه و قدرت مالی در مراکز اصلی شهر مانند شکوفایی مکان های خاص همچون دره سیلیکون (Silicon Valley) از اهمیت حیاتی برخوردار است. در اینجا آزادی ظاهری مانور وجود دارد و عدم کنترل اجازه می دهد چیزهایی اتفاق بیافتد که در جاهای دیگر توسط دولت و یا توسط نیروهای غالب سرمایه محدود می شود.

این موقعیت سیاستمداران را تشویق کرد که سعی کنند از طریق ابتکارات متمرکز فرصت هایی برای اقتصادهای مبتنی بر دانش، فرهنگی و خلاقانه غیرمتمرکز به وجود آورند که از تنظیم دولتی فعالیت های اقتصادی معاف است. دلیل اصلی ایجاد برخی از مناطق اقتصادی خاص و آزاد دقیقن همین است.

در جای دیگر، توسعه به رشد ابتکارات محلی در شهرستان ها و مناطق واگذار می شود که امید به بازگرداندن شرایط رشد مانند دوران انقلاب دیجیتالی دهه 1990 را بر می انگیزد.

چپ نمی تواند تناقضات سرمایه را از بین ببرد

نتیجه گیری سیاسی چپ این است که هیچ راه حل اجتماعی واقع بینانه نمی تواند این تناقضات را از بین ببرد، و این مهم است که این تضاد را به عنوان وحدت متناقض درک کنیم.

سرمایه راه مانور میان رقابت غیر متمرکز و  انحصار متمرکز را پیدا کرده است. سرمایه همچنین چیز مهم دیگری را آموخته است؛ از جمله با انتخاب مکان ها و راه هایی که اعمال قدرت و نفوذ خود را برای بازتولید به حداکثر می رساند. ما باید اذعان کنیم که سرمایه موفق شد که تناقضات بین انحصار و رقابت، تمرکز و عدم تمرکز را موقتن به نفع خود حل کند، هر چند که از بحران ها برای مدیریت این راه چاره بهره گرفته است.

این یک مغالطه در میان بسیاری چپ های آنارشیست است، که فکر می کنند که عدم تمرکز دموکراتیک است و تمرکز برابر با استبداد است، ولی عدم تمرکز می تواند پنهانی به انحصار و کنترل متمرکز بیانجامد. برخی دیگر از چپ ها هم فکر می کنند که هر کنترل متمرکز بدون توجه به محتوای آن خوب است،  ولی این کار هم با نادیده گرفتن خصلت های محلی می تواند به یک رکود غیر قابل قبول منجر می شود.

ترس بیش از حد متمرکز شدن و انحصارگری به نوعی مخالفان سرمایه داری را تحت تاثیر قرار داده است: بنابراین تناقض دیالکتیکی بین انحصار و رقابت باید به طور موثر در مبارزه ضد سرمایه داری بسیج شود.

چپ ضد سرمایه داری در حین مبارزه با آن هنوز باید بسیار در باره سازه های سرمایه بیاموزد، زیرا چپ بیش از حد تمایل دارد که با راه حل های آنارشیستی نبرد را در سطح خرد (microniveau) زندانی کند، در حالی که  چپ از نیروی بسیجی نبرد در سطح کلان(macroniveau) تقریبن ناآگاه هست و آنرا به خود رها کرده است.

چه باید کرد:

انحصار و قدرت متمرکز بر استفاده از ابزار تولید باید به افراد غیر متمرکز و گروه های اجتماعی قابلیت دار واگذار شود تا با ایجاد رقابت واقعی و تمایز فنی، اجتماعی و فرهنگی و نوآوری اشکال زندگی نوینی را پایه گزاری کنند.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4584




گفتگو ميان توده ای ها!
نگاهی به انتقاد “عدالت”!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۱(۷ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

با تشکر از رفقای “عدالت” برای ابراز نظر در مورد مقاله هفده تضاد و پایان سرمایه داری. جای بسیار خوشبختی است که “عدالت” برای خط انقلابی حزب توده ایران فارغ از انحراف راست سوسیال دموکراسی مبارزه می کند. نگارنده اما امیدوار بود که نویسنده “عدالت” به جای حرف های کلی و کلیشه ای به تحلیل اصل مطلب می پرداخت و بدینگونه من و خوانندگان توده ای ها را آگاه تر می کرد.

تاکنون مقاله های بسیاری در توده ای ها در باره مسائل مشترکی که توده ای ها با آن روبرو هستند با قلم رفیق عزیز عاصمی انتشار یافته است. مسائلی که می توانست با شرکت فعال “عدالت” در بحث ها و باز کردن زاویه های جدید به تلاش توده ای ها برای دستیابی به یک پلاتفورم مشترک مبارزاتی کمک کند. در تمام این دوران “عدالت” به شکل شگفت انگیزی ساکت و بی صدا بوده است. ولی در شماره گذشته ناگهان صدایی از “عدالت” بر خواست. و “عدالت” چند سطری در باره مقاله نگارنده در توده ای ها نوشت. انگار اینکه “عدالت” به ناگاه پاشنه آشیل توده ای ها را پیدا کرده است و بدون ذکر نام نگارنده، آنگونه می نماید که توده ای ها شیفته سوسیال-رفرمیسم شده است.

ما در مقدمه توضیح دادیم که هدف انتشار “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” آشنایی با نظرات نوین در باره تحول سرمایه داری و افزایش دانش توده ای ها در باره سازه های کنونی این نظام است. و باز گفتیم که ما برای مبارزه علیه سرمایه باید پر دانش، خوانا، دانا، توانا، کنجکاو و پژوهشگر باشیم.

آنچه به دیدگاه های نگارنده بر می گردد، من در همین سایت بارها با اشاره به تاریخ جنبش کارگری و متد دیالکتیک نشان داده ام که زمان کاربری و جولان سوسیال رفرمیست ها، از جمله سوسیال دموکرات ها بسر آمده است. در مسائل ایران هم نگارنده بارها با صراحت تاکید کرده است که راه رشد غیرسرمایه داری مبتنی بر برنامه ملی و دموکراتیک مصوبه کنگره ششم حزب توده ایران تنها پاسخ مناسب به مشکلات عدیده میهن ما در عرصه داخلی و بین المللی است.

اما حال بگذارید برگردیم به آقای هاروی و نظرات ایشان. آن هایی که هاروی را هنگام تدریس دیده اند، می دانند که ایشان آرام و شمرده در باره خصلت های سرمایه سخن می گوید. ایشان یک سخنور انقلابی انگونه که کاسترو و یا چگوارا هستند نیست و هیچ وقت هم چنین ادعایی نکرده است. ولی او در مورد  سازکارهای سرمایه مدرن از اطلاعات وسيعی برخوردار است.

ما نمی توانیم سرمایه داری را به یک آسیاب بادی تقلیل دهیم و سپس دون کیشوت وار به آن حمله کنیم. هیچ کسی  بدون تدارکات و بدون دانستن نقاط ضعف و قوت دشمن وارد میدان نبرد نمی شود. حتا یک جانورشناس هنگام مطالعه حیوانات، بسته به نوع جانور، محل زندگی آن ها، و رفتار و خوی شان، با لباس و ابزار تحقیق قابل مصرف و  مناسب وارد میدان تحقیق می شود. در مورد شکارچی نیز همین امر صادق است. شکارچی نمی تواند به خیال خود به شکار خرگوش رود ولی هنگام روبرو شدن با آن، با گورخر درگیر شود.بنابراین ما همواره نیاز به به روز کردن دانش ما در باره روند و فرایند کاری نظام سرمایه داریم، تا تصویری واقعی از هیولایی که قصد مبارزه با آن را داریم داشته باشیم. در اینجاست که کتاب کنونی هاروی برای مطالعه ما مضوعیت پیدا می کند.

هاروی به یک پزشک پاتولوژی می ماند که با کاوش ها و پژوهش های خود وجود غده های سرطانی را، عمق آن و اندازه آن را به ما نشان می دهد. چگونگی برخورد با این غده ها به عهده تیم پزشکی سرطان است. آن ها باید با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص از جمله وضعیت جسمی بیمار و امکانات فن آوری تشخیص بدهند که آیا این غده ها باید با جراحی برداشته شود؛ یا برای سالم کردن بیمار باید شیمی درمانی؛ اشعه درمانی؛ یا ایمن درمانی و یا ترکیبی از همه آن ها به کار برد.

با همه این حال با اینکه هاروی سخنی از جنگ های پارتیزانی و سنگرهای خیابانی بر زبان نمی راند، باور به این هم ندارد که می توان سرمایه داری را با نصیحت و کارهای انسانی اصلاح کرد. او با فصاحت می پرسد که برای تغییرات مترقی ضد سرمایه داری و  ایجاد جهان و مردمانی دیگر ما به چه نوع اومانیسمی (انسانگرایی) نیاز داریم؟

او معتقد است که ميان رویکرد اومانیستی غیر انقلابی ضد سرمایه، و باور به تضاد طبقاتی بر حسب روابط دیالکتیکی، تناقض غيرقابل حل وجود ندارد. رويكرد اومانيستی غير انقلابی ضد سرمايه داری را به معنای نفی تضاد بین آزادی و سلطه ی طبقاتی ارزيابی نمی كند. از اين رو نيز همكاری ميان ماركسيست ها و مذهبيونی از نوع پاپ فرانسيسكوس كنونی در پراتيك هستی ممكن است. جنبش های اومانیستی مانند انسانگرائی لیبرالی، با کارهای بشردوستانه برای ریشه کنی بیماری و فقر دست می زند. ولی مانند رفرمیسم بورژوایی،هرگز به حل مشکلات اجتماعی نمی پردازد. بلکه به جا به جایی این مشکلات قانع است. تنها پاسخ مناسبی که فراتر از محدوده ی جا به جا كردن مشكلات وجود دارد، انسان گرایی انقلابی است که با هیولای سرمایه داری که از آزادی تسلط بر دیگران برخوردار است درگیر می شود. اما به خاطر عدم توجه کافی کشورهای سوسیالیستی سابق به مقوله آزادی، پیشوند دروغين “انسان گرایی”، هنوز نقش كمكی برای تاثير ترفندهای سرمایه دارد كه می تواند از اين طريق خنثا شود.  ترفندهای سرمايه امكان يكی قلمداد ساختن نظام سوسیالیستی و ديكتاتوری را از دست می دهد.

ما به یک اومانیسم انقلابی با در برگیرنده نیروهای انسان دوست مذهبی نیاز داریم که با اومانیسم بورژوازی بسیار متفاوت است. در طول تاريخ، بارها رشد اومانيسم غيرانقلابی مذهبی به برداشتی انقلابی انجاميده است. زنده ياد احسان طبری در اثر بزرگ خود “جهانبينی ها و جنبش های اجتماعی در ايران” بارها اين امر را نشان می دهد و گذار “رضايت را به طغيان” توصيف می كند.

این لپ کلام هاروی برای نشان دادن راه چاره و برون رفت از منجلاب سرمایه است. با این حال ما آزادیم که از این مقوله  “انسان گرایی” استفاده نکنیم و همچنان واژه سوسیالیسم را به کار بریم. به اين منظور باید کاهلی ذهنی را به کنار گذاشت و با همکاری دیگر نیروهای کارگری و سوسیالیستی به تعریف روشن و صریح این مقوله پرداخت. مطمئن باشید که توده هایی که نمی دانند ما دقیقن چه می خواهیم، به گردان ما نمی پیوندند.

باید از وظیفه های مختلف انسان ها در نبرد آگاه بود و آن ها را از هم تمیز داد. این درست است که هاروی به عنوان دانشمند در دانشگاه های گرم و نرم جهان کار و تحقیق کرده است، ولی نباید با “چپ گرایی” این کار را برابر با “بی نیشی” تحقیقات او دانست. آیا ما دانشمند مارکسیستی را نشان داریم که برای دانشگاه های مختلف در کشورهای سرمایه داری کار نکرده باشد؟ و حتا پرسش مهم تر ایناست که جایگاه خود ما در نظام سرمایه کجاست؟ آیا ما هم در همین نظام هرمی، پزشک، مهندس، محقق ، غیره نیستیم. آیا می توان با مشکوک خواندن کارهای تحقیقاتی دانشمندان مارکسیست اینگونه دستاورد نیروهای مترقی را در کشورهای پیشرفته سرمایه داری که تا حدی آزادی بيان و عقيده را نهادینه کرده است، به زیر سوال برد؟ و آزادی به سختی به دست آورده را اینگونه هدیه سرمایه به “دوستان” وانمود کرد؟ آیا مگر خود آقای مایکل پارنتی (michael parenti) که از او در “عدالت” نقل و قول می شود، در دانشگاههای گوناگون با کرسی استادی درس نداده است. آیا خود ایشان مشاور انجمن (Independent Progressive Politics Network)  نیست که به طور آشکار اهداف رفرمیستی دارد. آیا این موضوع از ارزش پژوهش های پربار او چیزی کم می کند؟

ما انقلابیونی که در کارهای تشکیلاتی و سازماندهی و سندیکایی مشغول هستیم  و در نبرد روزانه و سنگر به سنگر با سرمایه داری درگیر هستیم، گاهن وقت، توانایی و دانش بررسی و واکاوی تغییرات و تحولات پر شتاب سرمایه داری را نداریم. تحولاتی که بدون شک نه تنها در استراتژی مبارزه که حتا در تاکتیک های ما تاثیر خواهد گذاشت. پس چرا خود را از بهره گیری از پژوهش های دانشمندان مارکسیست محروم کنیم و بدین ترتیب به سرمایه برای جداسازی گردان کار و اندیشه کمک نمايم. اگر ما پژوهش های دانشمندان مارکسیست را بدون دلایل علمی به عنوان رفرمیسم رد کنیم، دگر برای خوراک ذهنی مبارزان چه باقی می ماند؟ مگر انگلس از علم تکامل داروین بهره نگرفته است؟ مگر مارکس از تئوری ارزش کار ریکاردو برای تکامل نظریه خود استفاده نکرده است؟

مارکسیسم اگر پیوند خود را به علم های گوناگون از دست بدهد و از آخرین پژوهش های علم جامعه شناسی، اقتصاد و غیره .. به ویژه اگر توسط دانشمندان مارکسیست انجام شده باشد، بهره نگیرد، از دور رقابت برای ارائه دادن یک جایگزینی مناسب و معتبر به جای سرمایه داری به آرامی خارج می شود. سخن بر این نیست که نباید به این تحقیقات مانند دیگر پژوهش های دیگر با نظر انتقادی نگاه نکرد. ولی رد کردن آن ها از پیش آن هم فقط با ادعای رفرمیست بودن و نه بر پایه تحلیل علمی مطلب مشخص و فاکت ها در بهترین حالت تقلیل گرایانه است. تا آنجا که من اطلاع دارم اکثر کمونیست های جهان از تحقیقات ایشان با وجود انتقادات مشخص در موارد مختلف بهره می گیرند و آن را با رفرمیست خواندن نویسنده به اشغال دانی نمی اندازند.

هاروی با حوصله بی نظیری به واکاوی سیاست ریاضت کشی نئولیبرالیست ها که با کاهش بودجه تامین اجتماعی و حذف یارانه ها انجام می شود می پردازد و از نتایج فاجعه آمیز آن برای زحمتکشان سخن می گوید. اگر رفقای “عدالت” اینگونه کتاب ها را با دقت موشكافانه و از ديدگاه «نبرد در سنگر» گرامشی مورد مطالعه قرار دهند، چه بسا برداشتی ديگر از پوپوليسم “چپ” و عوام‌فریبانه ی فردی چون احمدی نژاد می يافتند. عمده را در سياست ماترياليستی پوپوليسم “چپ” در خدمت حفظ شرايط حاكم سرمايه داری شفاف تر درمی يافتند، و به فاصله ی كيفی آن با اومانيسم انقلابی حزب توده ايران سهل تر پی می بردند.

جنبش کمونیستی امروز بدون رنگ سبز و بدون توجه به محیط زیست به موفقیت دست نمی یابد. و هاروی با قاطعیت ثابت می کند که سرمایه‌ بدون توسعه، یعنی مرگ سرمایه. سرمایه ای که توسعه می یابد نسبت به محیط زیست بی علاقه است. چرا که مکانیزم رشد سرمایه به انسان ها، جانوران و جنگل ها تا آنجا توجه دارد که به این رشد بیافزایند.

هاروی نظام سرمایه ای را افشاء می کند که بر پایه پول بی‌ پشتوانه‌ای متکی است که سرمایه مالیِ با ایجادِ پول دیجیتالیِ خیالی-مجازی ایجاد می کند. آیا دانستن این موضوع برای کمونیست ها بی فایده است؟ مارکسیست دیگری نيز با واکاوی ریشه ای این روند را مورد بررسی قرار داده اند. رفيق عاصمی در مقالاتی به اين تحقيقات اشاراتی دارد.

آیا دانستن این که سرمایه انگلی همچون رانت‌خواران و بنگاه های مالی از مکیدن خون سرمایه صنعتی جان می گیرد برای کمونیستها مفید فایده نیست؟ آن طور كه رفيق عاصمی از رساله ی ماركسيست آلماني، هينس بيربام، پرفسور علوم سياسی در دانشگاه سابروكن آلمان نقل كرد (“مناسبات طبقاتی امروز”، اوراق ماركسيستی ٢٠١٧/٦)، سوق دادن سرمايه از بخش توليد به بخش سرمايه مالی كه ازجمله با ترفند  “Shareholder Value” عملی شد، و از اين طريق انتقال سود سرمايه به بخش مالی عملی گشت، موجب ايجاد ناروشنی درباره ی نقش مصرف نيروی كار انسان در انباشت سرمايه نشده است؟ امری كه برای بسياری اين توهم را به وجود آورده كه گويا دوران “كار و كارگر” سپری شده است و طبقه كارگر ديگر سوبيك انقلابی برای دوران گذار از سرمايه داری به سوسياليسم نيست؟

آیا دانستن اینکه سرمایه برای حداکثرسازی سود کارگران کشورهای پیشرفته را زیر فشار و تهدید دائمی از طريق برون سپاری و انتقال توليد قرار می دهد و آن ها را مجبور به پذیرش دستمزد بخور و نمیر می کند و همزمان در کشورهای در حال رشد، بعد از تهی کردن شهر ها از منابع زمینی و انسانی، خرابه ها را به دولت های دست نشانده سرمایه تحویل می دهد، برای ما مفید نیست؟

آیا پیشنهادهای هاروی  برای تأمین نیازهای ضروری برای همگان (هر کس به اندازه توانش، کار و به اندازه نیازش، مصرف)، حذف پول مجازی، آفرینش دنیایی برابر، سلب مالکیت خصوصی بر زمین، احترام به

طبیعت، ایجاد تعاونی های کار به جای شرکت های فراملی، شکوفایی فردی و جمعی انسان ها، رفع خود بیگانگی و غیره جزیی از برنامه ی ما برای بهبودی زندگی انسان ها نیست؟ اگر ما این اهداف را به عنوان رفرمیسم رد کنیم، تنها دو راه برایمان باقی خواهد ماند. یا ما به خانه نشینان گنده گوی رانده شده از توده ها بدل می شویم. و یا اگر روزی “خدا نکرده” به قدرت برسیم، با ایجاد کمونیسم سربازخانه ای همچون پول پوت و ینگ ساری توده ها را آواره و بیچاره می کنیم.

همان طور که در مقدمه نوشتم، این کتاب دقیقن به ما نمی گوید که در این مبارزه سخت و پیچیده ما چه کنیم. اما این کتاب بدون شک به ما کمک می کند که مبارزه ضد سرمایه داری را در یک چارچوب کلی قرار دهیم و بدین ترتیب سیاست ضد سرمایه داری را ترویج دهیم.

هاروی با صراحت از جنبش های اجتماعی نوین به خاطر نداشتن دیدگاه مبارزه طبقاتی  انتقاد می کند. او در  می گوید که جنبش های امروزی با جنبش های اواخر دهه 1960 تفاوت دارند، آن زمان جنبش های اجتماعی توسط اتحادیه های کارگری، احزاب کمونیست، جنبش همبستگی و غیره رهبری می شدند. ولی در حال حاضر، سازمان های غیر دولتی (NGO ) نقش مهمی در این جنبش ها ایفا می کنند، اما آن ها نمی توانند ثروت را به چالش بکشانند. آن ها تنها می توانند از مشکلات مربوط به فقر و مسائل مربوط به محیط زیست بکاهند و به تغییرات ریشه ای و رادیکال نمی اندیشند.

هاروی به طور مستقیم می گوید که آرزو می کند که جنبش سبز ها که به “صفر رشدی” در نظام سرمایه علاقه دارد درک کند که سرمایه بدون رشد وجود ندارد! آیا استدلال بهتری برای تعمیق مبارزه ضد سرمایه داری و رادیکال کردن افراد خوش قلب و ساده دل که به جهان بهتری فکر می کنند می شناسید؟ او با این که عضو حزب کمونیست نیست، به صراحت از گروه های آنارشیستی ضد سرمایه داری که از تشکیلات با حقوق سانترال دموکراتیک واقعی استفاده نمی کنند انتقاد می کند و آنها را ساده لوح می نامد.

هاروی در باره امپریالیسم هم سخن می گوید و نظر می دهد مثلن در باره تغییر شیوه های امپریالیستی می گوید که جنگ آرام آرام گذشته امپریالیسم نئولیبرالی جای خود را به درگیری آشکار، مستقیم و متمرکز داده است تا گويا مشکلات امپریالیسم را یک بار برای همیشه حل کند. باز می گوید که جنبش های ضد جنگ و ضد امپریالیستی در یک مبارزه سخت علیه  امپریالیسم نومحافظه کار و  ادامه امپریالیسم نئولیبرالیسم برای ابراز وجود تلاش می کنند، ولی این جنبش ها در زیر فشار دائمی ملی گرایی، ناسیونالیسم و سرکوب مخالفان جنگ در همه سطوح، به ویژه در رسانه ها، قرار دارند و بنابراین از موفقیت کافی برخوردار نیستد. (The new imperialism2003). با این حال او در مقابل تجاوزهای امپریالیسم  به کوچک‌ترین فضای باز و امکانات هر چند اندکی که به قیام جهانی کمک کند امیدوار است.

آیا ناجوانمردانه نیست که ما با برچسب رفرمیست به همچنین دانشمندی تمام کارهای ارزشمند او را به دور بریزیم؟

من بارها به توده ایی ها برای افتادن به چاه تفکر فرقه ای هشدار داده ام. در طول تاریخ جنبش کارگری ما شاهد هستیم که فرقه گرایی همواره چوب لای چرخ اتحاد نیروهای ضد سرمایه داری گذاشته است.

بخشی از “چپ” هنوز هم درگیر پارگراف خوانی و ملا نقطی بازی است و تحلیل تحول شتاب انگیز نظام سرمایه را به دیگران واگذار کرده است. هر اختلافی را با مارک ضد کمونیستی زدن به سطح تضاد آشتی‌ ناپذیر ارتقا می دهد.

بخشی از “چپ” افراطی از درک این که “زندگی در جنبش دائمی است، آن هم نه جنبش یکنواخت و مکرر، بلکه جنبشی که به جانب کمال می رود” و”تحولات فکری و ایدئولوژی انسانی، نتیجه  تحولاتی است که در طرز معاش و شیوه تولید او رخ می دهد” (ا.ط) عاجز است. او کنجکاو نیست، دگم است و به دنبال حقیقت مطلق.

در قضاوت از افراد، ما باید به وفاداری و جانبداری طبقاتی توجه داشته باشیم و نه به تعلق فرقه ای. در این منظر محکم می توان گفت که هاروی در کنار کارگران، زحمتکشان، حاشیه نشینان و خلق های محروم دربند ایستاده است. تاریخ جنبش کارگری و سوسیالیستی به ما نشان داده است که هر مرز دیگری برای قضاوت کار دانشمندان تفرقه جویانه و برای اتحاد ما مخرب است.

به رفقای “عدالت” توصیه می کنم که پیش داوری ها را کنار بگذارند و با خواندن انتقادی این کتاب با ارزش به دانش خود در باره سازه های نوین سرمایه بیافزایند.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4558

                                                                     ***

اضافه شده از فرهاد عاصمی:

به نوبه خود مايلم به نظرات رفيق عزيز سيامك چند نكته بيافزايم. هنگام بررسی نظرات، مساله دفاع و يا نفی هاروی و يا هيچ نظريه پرداز ديگر مطرح نيست. بلكه هدف، ارزيابی نظرات از منظر منطق ديالكتيك ماترياليستی است. تنها با اين اسلوب و محك مشترك، ماركسيست- توده ای ها قادر هستند از يكديگر آموخته و روند وحدت نظری را ميان خود تقويت نمايند. روندی كه به گفته ی آموزگار مشترك، احسان طبري، روندی پرتضاريس را تشكيل می دهد!

اگر دقت كنيم، نكته ی مركزی بحث در نظرات هاروي، دو نكته است. اول شناخت و تميز تضاد آشتی ناپذير و آشتی پذير در نبرد طبقاتي. دوم، ارايه پيشنهاد های “بينابيني” برای مبارزه ی طبقاتی جاري.

با توجه به اين دو صحنه ی شناختِ منطق ديالكتيكی از مضمون نظرات، ارزيابی نظرات جديد و ناشناخته دشواری خود را از دست می دهد. ابهام درباره ی نظرات طرح شده، از يك درهمی غيرمانوس، به شناختی نظم يافته در سيستماتيك انديشه علمي- ماركسيستی راه می يابد.

نگرانی رفقای “عدالت” كه قابل فهم است و درواقع خوشايند است، زيرا سيبی نيست كه دور از درخت افتاده باشد، و همان طور كه رفيق سيامك اشاره دارد، در جهت حفظ «خط مشی انقلابی حزب توده ايران» قرار دارد. نگرانی اين رفقا ناشی از به كار برده نشدن واژه های شناخته شده و مانوس ادبيات ماركسيستي- توده ای برای توضيح تضادها است. سرشت تضادها مبهم می نمايد. همچنين پيشنهادهای “بينابيني” هاروی در مبارزه ی «در سنگر» (گرامشي) عليه نظام سرمايه داري، واژه ی “مبارزه دمكراتيك” را به خدمت نمی گيرد. لذا از ادبياتی غيرمانوس استفاده می كند. اما رفقای فعال در “عدالت” كه خود در اين سايت مساله پيشنهادهای بينابينی را طرح و توضيح داده اند، قادر به شناخت آن ها در نظرات هاروی هستند.

گرچه واژه های مانوس برای مقوله ها ماركسيستي- توده ای در نظرات با شفافيت ديده نمی شود، مراجعه مجدد به آن می تواند سرشت تضادهای آشتی ناپذير و آشتی پذير را در نظرات قابل شناخت سازد. به ويژه ابهام در تعريف مقوله ها آن جا به شدت به چشم می خورد، كه پيشنهادهای “بيابيني” برای شرايط مشخص در اين يا آن جامعه ی مشخص مطرح نمی گردند. می دانيم كه پيشنهادهای بينابينی آن چنان پيشنهادهايی هستند كه به طور طبيعی در شرايط نظام حاكم قابل اجرا هستند. اما شرايط مشخص حاكم، عملی شدن آن ها را غيرممكن ساخته است. خواست فعاليت آزاد سنديكاهای كارگری در ايران چنين پيشنهادی را تشكيل می دهد. رژيم ديكتاتوری كه ابزار اجرای نسخه ی نئوليبرال امپرياليستی در ايران است، از اين رو قادر نيست به خواست فعاليت آزاد سنديكاهای مستقل كارگری تن بدهد، زيرا چنين ابزار مبارزاتی در دست طبقه كارگر ايران، بزودی به اهرم تغييرات انقلابی برای تغيير شرايط بدل خواهد شد. زيرا مبارزه ی صنفی زير فشار شرايط سلطه بلامنازع طبقه سرمايه داران وابسته به اقتصاد سياسی امپرياليستي، به سطح مبارزه ی سياسي- طبقاتی ارتقا يافته است.

اين در حالی است كه پيشنهادهای بينابينی هاروی كه در سطح پيشنهادهای عام مطرح می شود، می تواند در شرايط مشخص اين يا آن كشور سرمايه داری – برای نمونه پرتغال در سال های اخير! – حتی به حاكميت سرمايه داری تحميل گشته و به مثابه يك “پيروزی دمكراتيك”، دارای جنبه ديگری نيز باشد. اين جنبه ايجاد ثبات نسبی و گذرا در وضع نظام است. به يك باره “پيشنهاد بينابيني” كه وظيفه آن رشد شرايط برای ايجاد برش انقلابی با شرايط حاكم و پايان دادن به نظام سرمايه داری است، به پيشنهاد برای ثبات رژيم بدل می گردد. به سخنی ديگر سرشتی پوزيتويستی می يابد.

حفظ سيستماتيك انديشه ی ماركسيستی بی ترديد به ويژه هنگامی ضروری است كه نوشتار وظيفه ی ترسيم شرايط عام حاكم و تحليل آن را در برابر خود قرار داده است. كوشش من هنگام چنين توضيحاتِ سيستماتيك، به كمك گرفتن شرايط مشخص ايران برای توضيح مضمون مورد بررسی است. چنين شيوه ای بحث عام را در ارتباط با شرايط مشخص، شفاف تر می سازد. انديشه ی سيستماتيك را در قالب “ديالكتيك مشخص” سهل تر قابل هضم فكری می كند. در اين زمينه از ديد من نيز نظرات هاروی اينجا و آنجا ابهام برانگيز است. به قول زنده ياد طبري، روند وحدت نظری پرتضاريس است. بايد برای انديشه ی نو جا بازكرد، در عين حال بايد با محك اسلوب ديالكتيك ماترياليستی به آن برخورد نمود.

متاسفانه من از بحث های مطرح در آمريكا كم تر با اطلاع هستم. فرصت مطالعه و امكان مطالعه آسان آن ها را ندارم. اما می توان با مطالعه همين ترجمه نيز تفاوت نظرات هاروی را با نظرات “خوانش جديد ماركس” دريافت. نظراتی كه برای نمونه تاثير آن بر روی مواضع آقای سعيد رهنما قابل شناخت است و وزن بالای رساله شايان توجه او را برای تنظيم يك برنامه اقتصاد ملی بر پايه اقتصاد سياسی در مرحله ی ملي- دمكراتيك محدود می سازد. به اين نكته در نوشتاری كه در بررسی مقاله ی شايان دقت رهنما با عنوان “سوسيال دمكرات راديكال” در دست تهيه است، پرداخته خواهد شد، با اين اميد كه با حل گره ی موجود در انديشه طرح شده، گامی به سود نزديكی مواضع برداشته شود. رهنما در آن جا كه به توضيح هدف تصاحب «قدرت سياسي» كه ضرورت آن را مورد تاييد قرار می دهد، می پردازد، مضمون هدف را تنها بهبود شرايط فرهنگی حاكم بر جامعه اعلام می كند. اين محدود ساختن نبرد طبقاتی تنها به صحنه ی روبنايی جامعه است!

به نظر او وظيفه ی تصاحب قدرت، تغيير بنيادين شرايط در كليت آن نيست، بلكه تقويت روند فرهنگي- تمدنی در جامعه است. او به واقعيت كاركرد مادی طبقات حاكم در جامعه سرمايه داری كم تر توجه دارد. به سخنی ديگر به مضمون تز اول ماركس درباره ی فويرباخ بی توجهی می شود كه در آن، «واقعيت» هستی انسان ناشی از «فعاليت حسی انساني، يعنی پراتيك» درك می گردد. به عبارت ديگر دارای مضمونی فعال است، «ابژكت» را تشكيل می دهد كه «واقعيت» را می سازد و شكل می دهد. «واقعيت» كاركرد اجتماعی سرمايه داران، به سخنی ديگر “نبرد طبقاتی از بالا” در نظرات رهنما برای مرحله ی «سوسياليسم دمكراتيك» به طور مشخص مطرح نمی گردد. اين نكته عمق كوشش “خوانش جديد ماركس” را برای حذف موضع انقلابی از ماركسيسم و تبديل آن به “ماركس آكادميسين” تشكيل می دهد. به نظر من چنين عدولی را نمی توان در مواضع هاروی مشاهده نمود.

پيشنهاد سعيد رهنما كه آن را برای مرحله «سوسياليسم دمكراتيك» ارايه می دهد، كه عمدتاً محدود به رشد فرهنگي- مدنی –سيوليزاسيون جامعه می شود، درست به جنبه ماترياليستی «واقعيت» بی توجه است. رشد فرهنگی در اين مرحله عملاً مطلق می شود. ابزار اين مطلق سازي، برداشت غيرتاريخی از “دمكراسي” است. خطر بی توجهی به «واقعيت» ماترياليستی كاركرد وزن قدرت اقتصادی سرمايه داران نوين در جمهوری خلق چين نيز ريشه ی نگرانی بسياری از كمونيست ها و توده ای ها را درباره ی پايان تجربه در جريان در چين نيز تشكيل می دهد. بايد اميدوار بود كه حزب كمونيست چين، «واقعيت» حضور و كاركرد سرمايه داران نوين را در اين كشور در مد نظر دارد.

انتقاد رفيق سيامك به “عدالت”، انتقادی درست و جدی است. متاسفانه بحثی كه ميان ما با “سهند” ايجاد شده بود، ادامه نيافت. همان طور با “جوانرود” در “مهر” و برخی انديشه های مثبت در “راه توده”. از اين طريق جريان بررسی مشخص «واقعيت» نظرات و كاركرد مشترك به سود پيشبرد سياست طبقاتی در ايران، به خاك فرو رفت. بايد آن را دوباره به “زاينده رود” بدل ساخت. شايد طرح پرسش از سهند و ديگران درباره ی سياست مستقل طبقاتی حزب توده ايران، علت سكوت باشد. اما نفی كننده ضرورت بحث در اين باره نيست!؟

شايد بتواند “عدالت” با امكانات خود ارزيابی دقيقی از وضع نبرد طبقاتی در ايالات متحده و موقعيت چپ در اين كشور، و ازجمله در ارتباط با مبارزه ی حزب كمونيست آن ارايه دهد. اين گام مثبت می تواند كمك بزرگی برای شناخت دقيق تر از وضع نبرد طبقاتی در اين كشور باشد.




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای اساسی ۴ تا ۷

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۹(۴ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

من‌ خود از کید عدو باک‌ ندارم‌ لیکن‌       کژدم‌ از خبث‌ طبیعت‌ بزند سنگ‌ به‌ نیش (سعدی‌)

 

 تضاد ٤ – کسب تخصیص خصوصی و  ثروت عمومی

شکل سرمایه داری اقتصاد بر اساس محرومیت پديدار می شود

ثروت مشترک عمومی که توسط کار اجتماعی ایجاد می شود، تنوع نامحدودی از ارزش مصرف های مختلف را به خود می گیرد. ولی در نظام سرمایه داری این ثروت انبوه در دست اندکی انباشته می شود. به دست آوردن ثروت خصوصی  از ارزشهای تولید شده همگانی و اموال عمومی غالبن به دو طریق متفاوت انجام می شود: از یک سو فعالیت های غیرقانونی در قالب سرقت، تقلب، خشونت و اعمال زور، و بخشی از فعالیت های اقتصادی مانند بازی های هرمی، پولشویی، تجارت اسلحه و بویژه انحصارهای قانونی و دستکاری نرخ بهره.

از دیگر سو افراد خصوصی و صندوق های سرمایه، گروه ها و سازمان های بزرگ مالی، به گرداوری ثروت از طریق مبادله معتبر قانونی در بازار های آزاد می پردازند. انباشت خصوصی ثروتی که توسط کار اجتماعی ایجاد می شود در این نظام کاملا قانونی است.

 اساس سرمایه بر این است که هر زمانی که دستمزد بالاتر از طریق مبارزات کار و طبقاتی ممکن می شود، بلافاصله این اضافه دستمزد توسط معامله گران، دلالان مالی، صاحبخانه ها، شرکت های کارت اعتباری و بانک ها دزدیده می شود.

پول وسیله انباشت ثروتی است که افراد خصوصی (و موسسات مالی و غیره) می توانند بدون محدودیت و بدون دردسر تا آن حد گرداوری کنند که این پول به ابزار مخفی برای در دست گرفتن قدرت اجتماعی تبدیل می شود. بنابراین انباشت و تمرکز پول فردی برای نهادینه کردن حرص و طمع و تشکیل قدرت یک طبقه کم و بیش یکپارچه سرمایه دار  ضروری است.

چنگ اندازی خصوصی بروی ثروت مشترک عمومی، خطرات بسیار زیادی را برای جامعه ایجاد می کند، و  تخصیص های بی رحمانه و بورس بازی های وحشیانه عواقب جدی محیطی و اجتماعی دارد که حتا بازتولید خود سرمایه را هم تهدید می کند.

کار، زمین و پول به وضوح کالاها نیست …

جان سختی و دوام طولانی سرمایه داری بدون موفقیت این نظام در کالایی کردن نیروی کار، زمین و پول شدنی نبود. کارل پولانی مجارستانی (Karl Polanyi) در سال ١٩٤٤ خاطر نشان کرد که بازار کار، زمین و پول برای کارکرد و ایجاد ارزش سرمایه ضروری است، او این پدیده را به شرح زیر توصیف می کند:

کار تنها یک نام دیگر برای فعالیت انسانی است. کار برای فروش تولید نمی شود و همچنین نمی توان این فعالیت را از بقیه فعالیت انسانی جدا کرد. جدا کردن کار از زندگی انسانی و قرار دادن آن زیر قوانین بازار، مانند جدا کردن اتم ها از بدن انسان است. کار را نمی توان مانند یک کالا ذخیره کرد. نیروی کار یک کالا نیست که به دلخواه بتوان آن را به دور انداخت؛ دور انداختن این “کالا” یعنی دور انداختن انسان با تمام خصوصیات جسمی، روحی،  اخلاقی و فرهنگی آن.

تاریخ زمین نشان دهنده این است که طبیعت ملیاردها سال قبل از پیدایش دسته اول انسانها وجود داشته است. زمین تنها نام دیگری برای طبیعت است که توسط انسان تولید نمی شود. طبیعت و زمین محصول کار اجتماعی نیستند، بلکه نشانگر روند تاریخی مالکیت خصوصی هستند که سرمایه داری توانست از طریق تقسیم، فتح و خصوصی سازی آن را به کالاها تبدیل کند. بنابراین، بازار زمین در طول سالیان تبدیل به وسیله انباشت سرمایه و توانمندی زمین دزدان شده است.

به نظر می رسد که “کالایی” کردن طبیعت محدودیت هایی دارد. به طور مثال نمی توان جو زمین و دریاها را کالا کرد، اما همان طور که امروز ما شاهد آن هستیم، دولت های سرمایه داری حق ماهیگیری در دریاها را به افراد و شرکت های خصوصی می فروشند و جو زمین هم برای افزایش میزان تولید کربن دی اکسید CO2 کشورهای سرمایه داری به فروش می رسد.

پول واقعی، در نهایت صرفن نشانگر قدرت خرید است که تولید نمی شود. و تنها از طریق مکانیسم بانکداری یا امور مالی دولتی وجود دارد.

تقسیم زمین به املاک، مزرعه ها و قطعه ها مسکونی و تغییر در کار از طریق گسترش تقسیم اجتماعی کار، همراه با تبدیل پول به عنوان کالا پایه های قانونی یک سیستم مبتنی بر مالکیت خصوصی را تشکیل می دهد، که پایه و اساس عملیات سرمایه است. کار، زمین و پول هیچ یک از اینها برای فروش تولید نمی شود. کالا خواندن کار، زمین و پول کاملا فریب کارانه و رویایی است. تخیل ویروسی کالا خواندن کار، زمین و پول باعث سقوط جوامع انسانی شده است. در نهایت این تخیل ويروسی به کمبود مواد اساسی و انباشت پول بی مصرف در جامعه کمک می کند و مانند زمین لرزه، سیل و خشکسالی، دارای سرشتی فاجعه بار برای زندگی انسانها است.

ما برایند ناگزیر وجود نظام سرمایه و اثرات هیولایی این نظام را در اقدامات نئولیبرالیست ها در طول سال های اخیر می بینیم، که بسیاری از دستاوردهای حاصل شده از ده ها سال مبارزه زحمتکشان را از بین برد ه است، و به طور فزاینده ای زمین سرسبز را به کویری خشک بدل کرده است.

هیچ جامعه ای بدون مبارزه با این ویروس و بدون پیروزی در تلاش خود برای نگهداری از خصلت انسانی و طبیعی خود و همچنین توزیع نسبی عادلانه درآمد نمی تواند در مقابل چنین سیستمی هیولایی زنده بماند.

بیگانگی جهانی

با جدا کردن کار، زمین و پول از زندگی اجتماعی و فرهنگی انسان، پیش نیازهای حقوقی سیستم فعلی برای حفاظت از مالکیت خصوصی توسط دولت تضمین شده است.   مارکس از لحاظ تاریخی توضیح داده است که چگونه کار، زمین و پول “کالایی” شده اند. بستر این تحولات بر اساس خشونت، سوءاستفاده، سرقت زمین های دهقانان و  تقسیم آن به عنوان مالکیت خصوصی انجام شده است، و طلا و نقره ای که به عنوان پول اصلی در گذشته مصرف می شد از خلق های محروم سرقت شده بود.

دهقانانی که از زمين های کشآورزی به زور خارج شده بودند، به مزدبگیران تبدیل شده اند. در مصر فراعنه، روند سرقت زمين و برده نمودن دهقانان از روندی برخوردار است كه با افسانه ای، در تاريخ ثبت شده است. “خدا به فرعون گفت، در اين سال های وفور كه هفت سال طول می كشد، غله را انبار كند. در هفت سال بعد كه با خشكسالی روبرو شد، فرعون محصول كار دهقانان را با زمين آن ها تعويض كرد و يا با آن ها در مالكيت زمين سهيم شد”.

روی همه چیز می توان قیمت گذاشت

در دنیای “کالایی” شده، همه چیز جهان باید پولی و خصوصی سازی شود. این امر در مورد مسکن، آموزش و پرورش، خدمات بهداشتی و خدمات عمومی صادق است، و امروزه حتا ژن های مردم و مجوزهای آلودگی هوا خرید و فروش می شود. در فرانسه حتا مهربانی را به فروش می گذارند. شهروندان می توانند به اداره پست پول دهند تا پستچی از پدر و مادر پیرشان چند دقیقه دیدار و به آنها محبت کند.

این ادراک در دیدگاه بورژوایی قرار دارد که قوانین وحشیانه- سنگدلانه ی کسب و کار بازار می تواند بر همه چیز غلبه کند. از جمله فعالیت های اجتماعی و فرهنگی باید بخشی از زیر مجموعه بازار باشند. سرقت و سلب مالکیت هنوز مشخصه روش سرمایه داری تولید است، که بار دیگر خود را در بحران اقتصادی  ایالات متحده نشان داد، که منجر به از دست دادن مسکن، پس انداز بازنشستگی، بهداشت و آموزش و پرورش بسیاری از تهی دستان شد.

حقوق و قانون کاپیتالیستی بر اساس دروغ است

چه کسی می تواند تضمین کند که شرکت ها، صندوق های سرمایه گذاری و بانک ها و موسسات مالی که به غارت ثروت مشترک و جمعی مشغولند، می توانند با احترام به منافع جمع به تولید همگانی کمک کنند؟

شرکت های خصوصی معمولا با تمرکز به منافع کوتاه مدت و شخصی خود عمل می کنند که غالبن با منافع درازمدت جمعی در تضاد است.

موسسات بزرگ کشاورزی زمین را از مواد معدنی خالی و آن را آلوده می کنند و کارفرمایان شرکت های بزرگ کارگران خود را به حدی استثمار می کنند که تا از خستگی، تنش بدنی و روانی و درد و سایش بمیرند. همین امر در مورد تخریب فاجعه آمیز زیست محیطی و استخراج نفت و مواد خام از طریق دریا و زمین نیز صادق است. دید سوداگرانه به زمین و جانوران آن موجب نابودی ۷۵ درصد از حشرات موجود آلمان در طول ۳۰ سال گذشته شده است. این شرکت ها چه انگیزه یی برای رفتار خوب در بازار می توانند داشته باشند؟ وقتی که سود هنگفت و آنی از طریق تخریب،  فعالیت های غیر قانونی، تقلب، سرقت بدست می آید، این کارهای غیر انسانی حتا با پرداخت جریمه احتمالی همچنان برای این سودورزان جذابیت دارد.

بنابراین، بسیار مهم است که ما درک کنیم که تبادل کالایی، که از طریق گردش پول و با استفاده از کالایی کردن و خصوصی سازی زمین، کار و سرمایه انجام می شود، با استفاده از زور و اجبار حفظ می شود. این اجبار با پوشش های قانونی خارجی، پایه ریاکاری نظام سرمایه داری لیبرال را تشکیل می دهد.

همین امر در مورد موسسات مالی نیز صادق است که با معاملات سهامی و بورس بازی و پولشویی غیرقانونی به حیات خود ادامه می دهند. با توجه به بازار مالی و بازار مسکن در سال های اخیر می توان گفت که حق و حقوق قانونی در سرمایه داری بر اساس دروغ است و یک داستان خیالی بیش نیست.

ماهیت دروغ ها از آن جا آشکار می شود که بحران اقتصادی کنونی و حل مشکل بزرگ انباشت مداوم سرمایه از طریق استثمار، صرفن به موضوع تنظیم بهتر مناسبات در بازار تقلیل می یابد. و حال بحران با ریاضت کشی مردم، بیکار کردن کارگران و گرسنگی دادن زحمتکشان زیر نام پر طمطراق اصلاحات و با پوسته هوشمندانه سیاست های صرفه جویی در ایالات متحده و اروپا انجام می شود.

ما به وضوح می بینیم که چگونه قانون اساسی و قوانین تکمیلی امکان توجیه سودورزی “غیرقانونی” را به عنوان بخشی از پایه گذاری دولت سرمایه داری فراهم می کند. واقعیت این است که این پوششهای تخیلی به طور سیستماتیک به نفع آزمندان و برای تحکیم یک طبقه سرمایه شکل می گیرد و این امر به هیچ وجه تصادفی نیست. پیوند درونی میان طبقه سرمايه دار و پوشش های “قانونی” خیالی آن را می توان در “کالایی” کردن انسان به عنوان نیروی کار، گردش پول و خصوصی سازی زمین به روشنی دید.

چه باید کرد؟

باید از تلاش برای بهبودی زندگی نیروی کار در برابر تهاجمات نئولیبرالیستی پشتیبانی کرد. ارزش مصرف در این نظام برده وار همواره از ارزش مبادله حاکم فرمان برده است. تخصیص خصوصی اشخاص بر ثروت عمومی نه تنها باید با موانع اقتصادی و اجتماعی محدود شود، بلکه این نظام استثماری به طور کلی باید به عنوان یک انحراف بیمارگونه از استاندارد اجتماعی و انسانی مورد توجه و واکاوی قرار گیرد.

 

تضاد ٥ –   سرمایه و کار

پس از سير جامعه انسانی از کمون نخستین، طبقه هایی به وجود آمدند که با بهره برداری از نیروی کار دیگران به زندگی پرداختند. سپس تمدن های جدید با روش های تولید و روابط اجتماعی نو ظهور بردگی و قاچاق زنان و کودکان را ایجاد کردند. در ٥٠٠٠- ٤ سال پیش تشکل های جامعه تئوکراتیک ایجاد شد که با زور مردمان را برای ساخت معابد، اهرام، قلعه ها و کلیساها، و خدمت برای پادشاهان، شاهزادگان، امپراتوران و اربابان فئودال  وادار ساخت.

پس از آن زمان نوبت به دوران فئودالیسم رسید که حق زندگی زمین کاران را با کشت زمین اربابان پیوند زد. بدین ترتیب  نظام فئودالی، به یکی از راه هایی بدل شد که طبقه کوچکی از زمین داران با بهره گیری از کار و رنج و تولید دیگران به  پول و قدرت سیاسی اجتماعی خود افزود. اما چیزی که سرمایه داری را از دیگر انواع تولیدی متمایز می سازد این است که نیروی کار کارگر همچون یک کالا در یک بازار به اصطلاح آزاد فروخته می شود.

سرمایه با استفاده سیستماتیک و مداوم از نیروی کار، ارزش اضافی به عنوان سود نقدی ایجاد می کند. سرمایه داری خود این عمل را دزدی از کار دیگران نمی داند، زیرا کارگران با قیمت “منصفانه” بازار برای نیروی کار خود پول دریافت می کنند. “منصفانه” به این منظور که کارگر به عنوان مالک می تواند نیروی کار خود را  آزادانه به هر کسی که می خواهد بفروشد.

به این ترتیب بر خلاف زمان های قبل، دسترسی به زمین و وسایل تولیدی نیز آزاد شد.

کارگران با کارشان ارزش بیشتری را نسبت به ارزش نیروی کار خود در  بازار که به عنوان حقوق و دستمزد دریافت می کنند، تولید می کنند. سرمایه دار برای رشد و تکثیر سرمایه به کارگر دستمزد بسیار پایین تری از ارزش مبادله کالا در بازار پرداخت می کند. این ارزش افزوده را سرمایه دار به عنوان سود متمرکز شده در قدرت پولی به ارمغان می برد.

در یک سیستم بازاری که به درستی بدون تقلب، سرقت و اجبار کار می کند، مبادله کالاها باید بر مبنای یک اصل برابر یعنی میزان کار نهفته شده در کالا باشد، که در آن افراد بر پایه ارزش مصرف به مبادله کالا می پردازند.

کار از خود بیگانه شده

تمام سرمایه داران باید سود خود را از محصول تولید شده توسط کارگران کسب کنند. بنابراین ما باید بفهمیم که ارزش افزوده که پیش شرط تحصیل سود است چیست؟ وقتی که کالای “نیروی کار” قادر به تولید ارزش بیش تری از هزینه خود باشد، کار اجتماعی که کارگر برای سرمایه دار انجام می دهد به کار خود بیگانه شده تبدیل می شود، زیرا که ارزش افزوده تولیده شده به جیب سرمایه دار می رود.

علاوه بر این، تنها کار است که تولیدگر و سازمان دهنده  ارزش های مبادله ای ایجاد شده یی است که در نهایت پولی را که سرمایه از آن برای تثبیت قدرت اجتماعی خود استفاده می کند، تولید می کند.

قدرت اجتماعی سرمایه بدین معنی است که کارگران با کار خود شرایط استثمار خود را ایجاد می کنند. چرا که رابطه کارگر و سرمایه دار، یک رابطه قراردادی است که نیروی کار به عنوان مالکیت خصوصی در نظر گرفته می شود.

واضح است که مثل همه مالکیت خصوصی در بازار کار و در فرآیند کاری تضادی بین سرمایه و کار وجود دارد، که حل آن نیاز به دخالت دولت و قانون دارد. بنابراین یک  تضاد نظام مند بین مالکیت خصوصی فردی و قدرت دولتی وجود دارد. در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هیچ کس نمی تواند کارگران را از مبارزه برای بالا بردن دستمزد باز دارد و نظام هم نمی خواهد تلاش های سرمایه دار را برای پرداخت دستمزد کم تر، یا کاهش ارزش نیروی کار، متوقف کند. سرمایه و کار هر دو برای حق خود مبارزه می کنند، اما همان طور که مارکس گفت؛ “وقتی که مخالفان حقوق برابر دارند، این توازن قدرت است که نتیجه مبارزه را تعیین می کند”.

توازن قدرت بین سرمایه و کار مدت هاست که در تعیین ضرورت مبارزات انقلابی و اصلاح طلب نقش دارد. برای مارکسیست ها، کار و سرمایه، یک تضاد عمده را نشان می دهند، وقتی کارگران قدرت خود را افزایش می دهند، می توانند سطح دستمزد را به نقطه ای برسانند که سود سرمايه را کاهش می دهد. همان طور که در دهه های ٦٠ و ٧٠ مشاهده کردیم.

از سال ٢٠٠٨ به بعد، که سرمایه با بحرانی جهانی روبرو شد و در معرض مشکل قرار گرفت، سرمایه تولیدی توانسته است که ارزش واقعی نیروی کار را با تهدیدات برون سپاری و انتقال مرکزهای تولیدی پایین بیاورد.

تضاد  کار و سرمایه در نظام سرمایه داری نقش محوری دارد، اما در هم تنیدگی این تضاد با تضاد اجتماعی دیگر مانند نژاد، جنسیت، مذهب، قومیت و طبقه و تبعیض،  تا حد زیادی مبارزه سیاسی فعلی را پیچیده کرده است.

حتی با یک اراده سیاسی برای از بین بردن تضاد  بین کار و سرمایه، و امکان ایجاد کار از خود بیگانه نشده، چنین هدفی را نمی توان بدون در نظر گرفتن گردش پول و دست اندازی خصوصی به کار و ثروت عمومی جامعه انجام داد.

چه باید کرد؟

وظیفه جنبش ضد سرمایه داری اینست که توازن قدرت را دگرگون کند تا بار دیگر امکان تغییرات رادیکال در رابطه بین سرمایه و کار عملی گردد.

بنابراین راه حل این امر، نیاز به یک اراده سیاسی مشخص برای جایگزینی تسلط سرمایه به نفع اشکال سازمانی جدید دارد. سازماندهی جدیدی که در آن کارگران مجتمع های تعاونی با هماهنگی با برنامه کلان اقتصادی جامعه خود زمان کار، فرایندهای تولید و توزیع کالاهای آفریده شده را کنترل می کنند. این سازماندهی نو از خود بیگانگی کار را حذف می کند، اما حاصل کار اجتماعی را در خدمت همگان می گذارد.

تضاد بین سرمایه و کار باید بر اساس تصمیمات آزاد سازندگان و تولیدگران متعهد در مورد آن چه که باید تولید و در چه زمانی و چگونه تولید شود، حل شود. تصمیم آزادی که با همکاری انجمن ها و تعاونی های دیگر برای رفع نیازهای عمومی و در راه تامین منافع مردم گرفته می شود.

 

 تضاد ٦ – سرمایه به عنوان فرآیند یا شی

سرمایه می تواند هم به عنوان یک شی و هم  به عنوان فرایند درک شود؛ این دوگانگی، یک موجودیت متناقض را تشکیل می دهد که در آن واحد سرمایه به طور مداوم به عنوان یک فرآیند گردش می کند و  می تواند اشکال مختلف به خود بگیرد، اما عمدتن شکل پول، مواد اولیه تولید و یا کالا به خود می گیرد.

نکته اصلی این است که سرمایه هم یک فرآیند است و هم می تواند از یک شکل مادی به شکل دیگری تغییر کند.  سرمایه یک زمان به شکل پول است، یک زمان در ابزار تولید و زمانی دیگر در کارگران جلوه می نماید.

در یک کارخانه، سرمایه درگیر تولید کالایی است که قیمت آن هنوز در ارزش اجتماعی و ارزش افزوده شده به دست نیامده است. فقط زمانی که کالا به فروش می رسد، سرمایه به شکل پول به سرمایه دار باز می گردد، و در این جریان دوگانگی سرمایه بین فرایند و شی دائمن در حال تغییر است.

یک سرمایه دار “صادقِ” سنتی با ذخیره پولی خود با خرید وسیله تولید، زمین، ساختمان ها، ماشین آلات و مواد اولیه، سرمایه گذاری خود را شروع می کند. سپس او به استخدام کارگران و کارمندان می پردازد. خرید وسیله های  تولید قبل از فرایند تولید انجام می شود، اما دستمزد کارگر پس از پایان فرایند تولیدی که شرایط آن را سرمایه دار تعیین می کند پرداخت می شود.

نتیجه این سرمایه گزاری کالایی است که در بازار با قیمتی عرضه می شود که به نیازهای سرمایه شرکت، هزینه تولید و سود سرمایه دار هم خوانی دارد. این میزان سود است که اشتیاق ادامه تولید را به سرمایه دار می دهد. بخشی از سود، به دلایل رقابت و یا به منظور کسب سود بیش تر برای افزایش تولید دوباره در چرخه تولید سرمایه گزاری می شود.

 

به منظور افزایش سود، سرمایه دار ممکن است که مقررات شرایط کاری، شرایط اشتغال و حقوق و دستمزد را اجرا نکند و محیط کاری آسیب زا تامین کند و یا در بازار، محصولات معیوب و سمی و یا قلابی به فروش برساند.

در رابطه با این گونه نقص قانون توسط سرمایه دار، قدرت دولتی تلاش می کند که با الزامات زیست محیطی، نظارت محیط کار، الزامات ایمنی در محل کار و ممنوعیت مواد مضر و غیره آن را تنظیم کند، اما اغلب بدون موفقیت زیرا در نهایت هم قدرت اجتماعی و هم پول در دست طبقه سرمایه دار است.

در سرتاسر جهان سرمایه داری، ما شاهد اقدامات غیرقانونی گسترده در تولید صنعتی و کشاورزی هستیم و تعریف این که چه نوع سودورزی قانونی و یا غیر قانونی است، به نظر می رسد که تا حد زیادی توسط خود تولید کننده های غیر قانونی تعریف می شود. برای نمونه می توان به بحث های اخیر در باره کیفیت روغن زیتون فروخته شده در اروپا اشاره کرد که با وجود اینکه کیفیت بیش از ۹۰ در صد از اینگونه روغن ها از بزرگترین آزمایشگاه های اروپایی نمره مردودی گرفته اند ولی همچنان به همان قیمت در همه جای اروپا به فروش می رسند.

بنابراین، دوگانگی بین اشیا و فرایندها در نظام سرمایه نقش بزرگی ایفا می کند و سرمایه داری بدون نقش حفاظتی دولت سرمایه داری غیر قابل تصور است، اما چگونگی  مداخله دولت، بستگی به توازن نیرو در دستگاه دولتی دارد.

دوگانگی سرمایه جهانی است

سرمايه با رويکردی دوجانبه با دوگانگی روبرو می شود. سرمایه باید به طور مداوم به منظور جلوگیری از رکود در گردش باشد و سرعت این گردش برای دستیابی به مزایای رقابتی مهم است.

با این حال، انتقال فوری سرمایه از جایی به جای دیگر، بدون مشکل نیست. زیرا انتقال پول برای خرید کالاهای مورد نیاز برای تولید، اغلب با موانع بالقوه ای مواجه می شود که موجب عدم کاربرد پول می گردد. زمان از دست رفته برابر است با اختلال در گردش سرمایه و تنها زمانی سرمایه دوباره می تواند به چرخه تولید باز گردد که این موانع برطرف شود. زمان تولید نیز هم گاهی مشکلی برای سرمایه است، صرف نظر از نوآوری های تکنولوژیکی، موانع فیزیکی می تواند در جریان تولید رخ دهد، و یا کارگران دست به اعتصاب بزنند.

سرمایه دار علاقه دارد که کالا پس از تولید هر چه زودتر به فروش برسد و خریدار هر چه زودتر از لذت مصرف آن سیر شود تا کالای مشابه با مد جدیدی بخرد و یا اینکه کالا طوری طراحی شود که بعد از مدتی خود به خود از بین رود.

سرمایه ثابت و درگردش در مقابل یکدیگر است

استراتژی های اجتماعی برای حفظ تداوم گردش سرمایه، یک شمشیر دو تیغه است.

سرمایه گذاری فیزیکی در سرمایه ثابت دارای سختی هایی است که هرچند که می تواند در زمان و مکان آزادانه گردش کند اما نیاز به زیرساخت های فیزیکی و محیط های از پیش ساخته شده از جمله پل ها، جاده ها، ساختمان ها، کشتی ها، کامیون ها و راه آهن، و همچنین وسایل ضروری مانند تجهیزات اداری دارد.

مشکل دیگری که از  تضاد بین سرمایه ثابت و درگردش برمی خیزد به پیوند فیزیکی سرمایه با زمین مربوط است که  مالکان زمین به عنوان بهره زمین تسخیر می کنند.

این بخش سرمایه باعث افزایش نرخ بهره از زمین و تأثیرگذاری در سرمایه گذاری در زمین و املاک و مستغلات می شود. زمین به شکل سرمایه ی خیالی تبدیل شده است، که مالکیت و درآمد اجاره آینده آن نیز در سطح بین المللی معامله می شود. منافع رانت خواران و زمین خواران در فعالیت اقتصادی روی زمین به یک تهدید بزرگ تبدیل شده است. به خصوص موسسات مالی قدرتمند با خرید و فروش زمین به افزایش نرخ بهره و قیمت زمین و املاک و مستغلات کمک می کنند.

در همه جا ما شاهد هستیم که قیمت مسکن به حد انفجار رسیده است و زمین بازان از طریق گرفتن زمین از محرومان محلی دسترسی آن ها را به حق طبیعی و تاریخی خود برای مسکن سلب می كنند. همين سلب حق طبيعی را می توان برای ماهيگيران در منطقه زندگی آن ها و يا کشت آزاد در زمين های مزروعی مشاهده كرد. ماهيگيری با كشتی های “كارخانه” ای و شيوه های “جارو كردن دريا” و يا تحميل كاشت تنها با دانه هايی كه به طور ژنتيكی تغيير يافته و غيرقابل بازتوليد شده است، از چنين نمونه ها هستند. مؤسسات مالی، صندوق های سرمایه و افراد آزمند پول بادآورده خود را از طریق مالکیت زمین و منابع طبیعت تضمین می کنند. این کار موجب کمبود زمین مسکن و کشت برای تهی دستان می شود. این یک روند خطرناکی است که مبنی بر قدرت انحصاری و رانتی است.

سوال بزرگ این است که چه وقت این تنش بین سرمایه ثابت و در گردش و بین سرمایه فرآیند و سرمایه شیء شده  که توسط رانت خواران ایجاد شده است به یک بحران تبدیل می شود؟

تاریخ سرمایه همیشه پر از نمونه هایی از پدیده “رونق و رکود” است که بیانگر  تضاد میان خصلت ثابت و درگردش سرمایه است که به صورت دوره ای و در مناطق جغرافیایی خاص به یک بحران مطلق تبدیل می شود.

ما قبلا دیده ایم که چگونه صنعتی زدایی در غرب و انتقال صنعت به جای دیگر از جمله به آمریکای لاتین و جنوب شرقی آسیا، شهرها و زمین های كشاورزی غرب را از بین برده است و مردم  این کشورها را از فعالیت های گذشته خود محروم کرده است. قیمت صنعت زدایی در غرب و افزایش بی رویه قیمت ملک و زمین را میلیون ها نفر از مردم عادی غرب پرداخت می کنند.

ما نمونه های بسیاری از چگونگی کارکرد نابودکننده سرمایه در دور و بر خود می بینیم.

چه باید کرد؟

چه سیاست جایگزین ما می توانیم از این تجزیه و تحلیل برگزینیم؟

یک هدف فوری لغو مالکیت زمین است.

زمین و مسكن، بايد به مثابه ی منابع جامعه به طور دسته جمعی و با احترام به حق آن هایی که از ان  استفاده می کنند و به آن متکی هستند، اداره شود. بايد بجای بساز و بفروش ها سوداگرانه اماكن عمومی-اجتماعی به مسکن سازی برای مصرف كنندگان و نیازمندان واقعی مسکن بدل گردد.

مردم به طور کلی از افزایش قیمت زمین و مسکن هیچ مزیتی نمی برند. بايد ارتباط بین سوداگری مالی و سرمایه گذاری در زیرساخت های فیزیکی و سایر اشکال سرمايه ثابت حذف شود. بايد شرايطی برقرار گردد که دیگر ملاحظات اقتصادی و سودآوری، نتواند انگیزه دارندگان سرمايه برای استفاده از زیرساخت های فیزیکی به منظور سودورزی باشد. از اين رو بايد اين ساختارها به ثروت مشترک انسان ها بدل گردد.

ارزش مصرف باید در اولویت قرار گیرد. و این کار لزوم به یک نظم اجتماعی دارد که در آن برنامه ریزی عقلانی از جانب اجتماعات سیاسی و برگزیده تضمین می کند که ارزش های فیزیکی لازم جامعه تولید و حفظ شود.

یک زندگی روزمره با اضطراب کم تر باعث می شود که زمان فعالیت های آزادانه و خلاق برای شکوفایی انسان و ایجاد محیط های پایدار و پربار  گسترش یابد. فقط به این گونه ما می توانیم  روابط پیچیده بین فرآیند و چیزها و بین ثبات و حرکت را به نفع منافع مشترک همه مردم سازمان دهیم، و به بهره برداری از انباشت بی پایان سرمایه  پایان دهیم.

 

 تضاد ٧ – تضاد بین تولید و فروش کالا

افزایش کمّی سرمایه به شکل سود در فرایند خود کار و تولید ثبت می شود، ولی این ارزش افزوده تا زمانی که کالا در بازار فروخته نشود، در آن نهفته باقی می ماند.

گردش مداوم سرمایه بستگی دارد به رابطه میان فرایند کار و تولید و فروش کالا که با نرخ سود اندازه گیری می شود. بین این دو رابطه یک تضاد قابل توجه وجود دارد.

مارکس با فرض توازن بین عرضه و تقاضا و با نادیده گرفتن بازار فروش کالا تجزیه و تحلیل خود را برای یافتن  چگونگی افرینش ارزش افزوده به عنوان مبنایی برای سود متمرکز کرد.

به هر حال، سرمایه داری می خواهد بیش ترین نیروی کار را با کم ترین مبلغ بخرد، و همچنین کارگران را به نظم و انضباط عادت دهد، در حد امکان سازماندهی زندگی روزانه و بازتولید نیروی مولده آینده را به خود کارگران واگذار کند، و در نهایت سعی کند که با ایجاد موانع سازماندهی جمعی کارگران را سخت و ناممکن کند.

یک ابزار مفید و ترفند بزرگ سرمایه داری به وجود آوردن یک ارتش ذخیره بیکاران است. مارکس نتیجه گرفت که برایند پایانی چنین عملی افزایش ثروت برای سرمایه داران و فقر و محرومیت برای کارگران است.

از یک زاویه دیگر، مارکس بدون توجه به روند تولید به فروش کالا می پردازد؛ زیرا سرمایه طوری عمل می کند که عرضه کالا به مراتب بیش تر از تقاضای کآلا می شود، چرا که بسیاری از کارگران به خاطر دستمزد ناکافی نمی توانند به خرید کالاها و خدمات در بازار بپردازند.

در نتیجه،  تضاد این است که کارگران برای خرید کالا در بازار مهم هستند، و سرمایه دار به عنوان فروشنده کالا، میل دارد که هر چه یشتر کالا بفروشد. ولی فروش کالا، برگشت سرمايه نهفته در کالا و ارزش افزوده در جامعه یی که بسياری از مردم آن تهی دست هستند مشکل آفرین است و مانع ادامه انباشت سرمايه می شود.

تنظیم  کینزی تقاضا  به عنوان یک راه حل برای عدم توازن عرضه و تقاضا

سرمایه داری به طور دائمی گرفتار تضاد بین تولید و فروش کالا است. یا می تواند با بهره گیری وحشیانه میزان ارزش افزوده را در فرایند کار و تولید افزایش دهد، در نتیجه فروش کالا در بازار سخت می شود. و یا  می تواند شرایط زندگی طبقه کارگر را تقویت کند، که در این صورت ایجاد ارزش افزوده در تولید محدود می شود. سرمایه داری برای حل این تضاد از تاکتیک های گوناگونی بر حسب شرایط و توازن قدرت  بهره می گیرد. بنابراین، ما ببینیم که سرمایه چگونه می تواند در مواجه با بحران های گوناگون گاهی قدرت خرید کارگران در بازار را و گاهی ارزش افزوده در روند کار و تولید را افزایش دهد.

آخرین بار ما شاهد (تنظیم کینزی تقاضا) در سالهای ١٩٧٠- ١٩٤٥ بوده ایم، که با جولان دوره نئولیبرالی سال های  ١٩٨٠  و تصمیم سرمایه به افزایش ارزش افزوده در تولید پایان یافت.

سرمایه همچنین می تواند با افزایش نیروی کار و ایجاد یک طبقه بالایی و متوسط با قدرت خرید قابل توجه، تقاضا به  مصرف کالاهای خود را افزایش دهد. علاوه بر این، سرمایه با ایجاد فرصت های اعتباری بانکی و وام های کوتاه و درازمدت می تواند بخش بزرگی از مردم را به مصرف نسیه یی خوی دهد.

ورود سیستم اعتباری کمک بزرگی به انباشت سرمایه بوده است. در نتیجه،  تضاد بین تولید و فروش به حاشیه افتاد و  به عنوان بخشی از  تضاد بین پول و دارایی ها جلوه گر شده است. سیستم اعتباری بانکی پوششی است برای نهان کردن  تضاد بین تولید و فروش کالا که می تواند گردش پایدار سرمایه را حفظ کند.

ولی محدود کردن حیطه کاری سیستم اعتباری موجب تشدید تضاد می شود و افسارگسیختگی آن نیز از طرف دیگر به  فعالیت های سودآوری نامحدود و غیراخلاقی و ضدارزشی دامن می زند. به هر حال نظام سرمایه نمی تواند  تضاد اساسی را حذف کند.

ارزش افزوده در روند تولید اتفاق می افتد

بدون تردید ارزش افزوده در روند تولید آفریده می شود. اما سرمایه دار تولید کننده  لزومن این ارزش افزوده ی نهفته شده در کالا را با فروش کالا تمامن به سرمایه جدید تبدیل نمی کند.

سرمایه دار تولیدگر برای سرمایه کردن ارزش افزوده نهفته در کالا خود به بورژوازی انگلی نیز نياز دارد. و بدین گونه ناگزیر است که بخشی از ارزش افزوده را به این زالوان بسپارد. با ورود سرمایه داران تجاری، بانکداران و سرمایه داران مالی، مالکان ساختمان ها، زمینداران و مقامات مالیاتی به این روند، امکان و راه گوناگونی برای سرمایه کردن ارزش افزوده نهفته در كالا ايجاد می شود.

مدل دیگری برای مقابله با  تضاد بین تولید و فروش این است که برای مثال، سهمی از ارزش افزوده را که کارگران با مبارزه به آن دست یافته اند، سرمایه مالی و بانکی با احتساب نرخ های گزاف اداری، مالیات های غیر مستقیم کاهش می دهد. هم زمان سرمایه می تواند با یک برنامه سیاسی برای انباشت بیش تر از طریق دستکاری دستمزد واقعی، اختلال در حقوق بازنشستگی، آموزش و بهداشت و دیگر مزایای اساسی که با مبارزه به دست آمده است از سهم کارگران از ارزش افزوده ای که خود تولید کردنده اند بکاهد.

هزینه بالای مسکن ، هزینه های اداری، جریمه ها و خصوصی سازی، این ها تمامن هزینه های مالی اعمال شده بر بخش آسیب پذیر جامعه است.

گاهی زمین دزدان با پیشنهادهای مالی اغوا کننده زمین و مسکن را از تهی دستان می خرند و آنها را مجبور به مهاجرت از محل زادگاه خود می کنند تا با ساختن ساختمان های گران و مدرن آنها را با قیمت چندین هزار برابر به فروش رسانند. آواره سازی و اخراج زحمتکشان از محله های پیشین شان زیر نام بازسازی شهری در طول تاریخ سرمایه داری بهانه یی بوده است برای ساختمان سازی گران برای برآوردن نیاز طبقه متوسط و بالا که خواهان زندگی در مراکز شهرها هستند(Gentrificering).

با نگاهی به بازار مسکن در شهرها، متوجه می شویم که رانت خوران و زمین خوران و شرکت های مسکن در تضاد با سایر بخش های دیگر سرمایه قرار می گیرند. برای مثال استخدام کارمندان و کارگران در شهرهای بزرگ برای بورژوازی صنعتی سخت شده است چرا که طبقه زحمتکش دیگر توان پرداخت هزینه مسکن در شهرها را ندارد.

چه باید کرد؟

تعاونی های گوناگون به طور مشترک در مورد نیازهای جامعه  بحث و بررسی کنند و برای تولید برنامه ریزی کنند.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4535

بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای ۱ تا ۳

 




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای ۱ تا ۳

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۶ (۲۳ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

باور نمى كنم كه در آن باغِ پُر بهار‎    چيزى به غير زاغ و به جز برگِ زرد نيست

باور نمى كنم كه در آن دشتِ مردخيز‎،            از بهر يك نبردِ دليرانه مرد نيست

باور نمیکنم که تباهی و تیرگی                    بهر ابد به تختِ خدائی نشسته است

صد بار اگر بگوئی باور نمى كنم                 باور نمی کنم که امید و نبرد نیست

شاعر توده ای ژاله اصفهانی

مقدمه

تفاوت چپ اصیل- انقلابی با “چپ” افراطی در این است که چپ اصیل- انقلابی سرسختی و سخت جانی سرمایه داری و استعداد آن را در حل موقتی بحران و سازگاری با شرایط جدید به رسمیت می شناسد. اگر سرنگونی سرمایه داری با سخن های درشت و شعارهای پر سرو صدا، ولی بی پشتوانه و توخالی شدنی بود، ما اکنون می بایست با استخوان های پوسیده سرمایه داری در زیر زمین روبرو می بودیم. مبارزه  علیه نظام سرمایه داری “پروسه ایست بسیار بغرنج، مرکب از قطب های متقابل مانند تعرض و عقب نشینی، نرمش و قاطعیت، سازش و سرسختی، جسارت و حزم، شکیب و شتاب، تدریج و تسریع، کار آشکار و کار پنهان، روش مسالمت آمیز و روش قهر آمیز، سریت و علنیت”(ا.ط)، واکاوی و جنبیدن، واقع بینی و پرواز اندیشه. اگر این مبارزه آن گونه که مارکسیست های مبتذل می گویند آسان می بود، مارکس بخش بزرگی از زندگی کوتاه و پربار خود را صرف موشکافی و واکاوی سرمایه در “سرمایه” نمی کرد. این مبارزه نیاز به اتحاد دیالکتیکی میان کسانی دارد که رنج می برند و می اندیشند با كساني كه در راه مبارزه چیزی به جز زنجیر بردگی از دست نمی دهند و از برای همین در راه نبرد پایدار و سازش ناپذیر هستند. ضرورت اتحاد با آن هایی که می اندیشند و رنج می برند و با چیره دستی در کاربرد روش های علمی به منظور واکاوی پایه های مادی سرمایه داری مي كوشند تا ناتوانی، بی باری، سترونی و ناباروری آن را به نمایش گذارنند، انكارناپذير است.

این اتحاد دیالکتیکی بدون سازماندهی و تشکیلات مبارزان در یک گردان پیشرو و منضبط به پیروزی نخواهد انجامید.

و در این منظر، چپ اصیل- انقلابی با “چپ” میانه نیز تفاوت دارد. چرا که به تحزب و تشکیلات برای برپایی و آفرینش جهانی برتر، دادگر، سبزتر و برابر باور دارد. ولی تحزب و تشکیلات با حصار کشیدن دور خود و ماندن در خانه های تیمی و خود را آقای مردم دانستن  فرق دارد.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری نمی توانند یک تنه و بدون پشتیبانی مردم به جنگ اژدهای چند سر سرمایه بروند. بر دوش کشیدن چنین صلیب سنگینی که تاریخ به ما ارمغان داده است آسان نیست. این کار نه از خانه نشینان گنده گو و نه از سخنورزان پرگو بر می آید. برای جلب اعتماد مردم، ما هم به مغزی پر دانش و هم به دلی پر از عشق نیاز داریم. ما باید خوانا، دانا، توانا، کنجکاو، پژوهشگر، کوشا، پیگیر، مهربان، همدل، همکار و همراه باشیم.

سرمایه داری انسان را زار و خوار می کند. انسان در این نظام همیشه در پی  یک تکه نان است و فرصتی برای شکوفایی توانایی انسانی خود ندارد. تنگ دستان برای دستیابی به کار باید با هم بجنگند و گرگ هم دیگر شوند. داشتن سقفی بر سر برای خیلی ها آرزوی دست نیافتنی است.

آن هایی هم که بخت کارکردن می یابند، به از خود بیگانگی دچار می شوند. سرمایه داری  انسان را وادار به تولید کالایی می کند که هیچ کس به آن نیاز ندارد و خود تولیدگر با محصول تولید خود بیگانه است. سرمایه داری برای گرداوری سرمایه بیش تر انسان ها را به مصرف کننده تبدیل می کند.

هاروی می گوید که تضادها اساسی سرمایه در هر زمان و هر کجا با بی ثباتی و تغییرات دائمی همراه است. با این که دائمن ساختار اقتصادی جدید در حال تغيير شکل است، ولی بنیان اساسی سرمایه بدون تغییر می ماند.

بحران ها برای تکثیر و بازسازی سرمایه ضروری است و در جریان بحران سرمایه، سیستم با یک نسخه جدید از سرمایه داری دچار تغییر و تبدیل می شود.

بحران سرمایه به طور مداوم شرایط فیزیکی و شهرنشینی، نهاد های اجتماعی و همراه آن اندیشه ما را  تغییر داده است و می دهد.این دگرگونی ها بر ذهنیت سیاسی، تکنولوژی و سازماندهی، روابط اجتماعی و آداب و رسوم فرهنگی که بر زندگی روزمره ما چيره است، تاثیر گسترده به سزایی گذاشته است.

در سال ۱۹۷۰ ، در آمد سالانه سرمایه مالی جهان برابر با سطح تولید جهانی کالا و خدمات بود. اما در حال حاضر سرمایه مالی جهان به مبلغ نجومی ۲۷۰ تریلیون دلار در برابر درآمد اقتصاد واقعی ۷۳ تریلیون دلاری رسیده است. در طی ۳۰ سال گذشته سهم محصول اجتماعی کار و تولید در رابطه با سرمایه مالی مدام در حال کاهش بوده است .

روشن است که توسعه و افزایش سرمایه مالی که تنها بخش بسیار کمی از آن  در اقتصاد واقعی سرمایه گذاری می شود، منجر به بحران می شود.

تضاد آشتی ناپذیر تولید بورژوایی در بحران های بازار جهانی،  به وضوح خود را نشان می دهد. ولی سرمایه علاقه ای به پژوهش در مورد تضاد ها و دگرگونی آن ندارد.

مارکس در “نظریه ي ارزش اضافه” به درستی می گوید: به جای تحقیق درباره ماهیت عناصر متضاد که در این فاجعه رخ می نمايد، پوزش طلبان به انکار خود فاجعه خشنود هستند و در مواجهه با برگشت منظم و دوره ای [بحران] اصرار دارند که اگر تولید بر اساس کتاب های درسی انجام می شد، این بحران ها هرگز اتفاق نمی افتاد.

برای درک بهتر تئوری انباشت سرمایه مارکس، دیوید هاروی (David Harvey) با شناسایی ۱۷  تضاد اصلی در نظام سرمایه داری به روشنگری می پردازد و آن را در كتاب “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” توضيح مي دهد.

هاروی با این واکاوی ریزکارانه سرمایه در مورد شیوه های ضد سرمایه داری به ما چه می گوید؟

مسلم است که او به طور واضح نمی تواند به ما دقیقن بگویید که در مبارزه سخت و همیشه پیچیده روزمره علیه سرمایه داری ما باید چه بکنیم. اما او به ما کمک می کند که مبارزه ضد سرمایه داری خود را در یک چارچوب سیاسی با پیشنهاد های مشخص قرار دهیم که برای مردم قابل درک و فهم باشد.

وقتی که ما می گوییم که راه رشد سرما یه داری نادرست است و زمین و آفریدگان آن را به نابودی می کشاند، باید بتوانیم که تصویر کلی ولی روشن به مردم از جهانی که ما برای سعادت بشر و نجات زمین برای تحقق آن مبارزه می کنیم بدهیم. ما باید یاد بگیریم که چگونه با پیشنهاد های خردمند استدلال های پوچ جاودانگی سرمایه را به کنار برانیم. هاروی می گوید که هرچند که بسیاری مدعی مواضع ضد سرمایه داری هستند، ولی روشن نیست که چه چیزی می خواهند.

هاروی به طور سیستماتیک بین مفاهیم سرمایه و سرمایه داری در این کتاب تمایز قایل می شود. برای مثال، او به طور استعاری سرمایه را یک نوع ماشین (دستگاه) مانند یک کشتی می داند و ما را برای بازرسی به اتاق موتور کشتی دعوت می کند.

هاروی در این کتاب با استادی یک جراح سرمایه را با تیغ قلم باز می کند و آنچه که به ظاهر دیدنی نیست را در جلوی چشمان ما قرار می دهد. او با مثال های فراوان نشان می دهد که چگونه سرمایه همیشه از یک بحرانی به بحران دیگر می رود. بنابراین، او همچنین در هر مورد چارچوب کلی آنچه که برای تغییر وضع لازم است را برای ما ترسیم می کند. مسلم است که مادی کردن این پیشنهاد ها در نظام سرمایه داری شدنی نیست و هر کدام از این ها در تناقص کامل با ذات سرمایه است و اجرای حتا یکی از این پیشنهاد ها بدون فروریختن ساختمان سرمایه و دگرگونی آن از بن و بنیان ممکن نیست. این پیشنهادها را باید به عنوان نخستین گام های راه رشدی دانست که می خواهد از نظام سرمایه داری دوری گزیند   ولی هنوز سوسیالیستی هم نیست.

جمهوری اسلامی با تنگنای اقتصادی و بحران ایدئولوژیک ژرفی در گریبان است. و صدای ریزش دیوارهای این زندان بزرگ که همه ایران را فراگرفته است هم اکنون به روشنی به گوش می رسد. از برای همین جدل ایدئولوژیک برای جایگزینی این حکومت سیاه قرون وسطایی میان نیروهای مخالف از براندازان تا اصلاح طلبان هر روز جدی تر و مهم تر می شود. گردان بورژوازی با مطلق کردن آزادی و محدود کردن آن به آزادی چند روزنامه نه تنها مضمون واقعی آن را از محتوا تهی می کنند، بلکه با زیرکی آن را در برابر عدالت اجتماعی قرار می دهد.

آن ها لازم و ملزومی آزادی و عدالت اجتماعی و ارتباط ارگانیک و دیالکتیکی این دو مقوله را تردستانه پنهان می کنند. ما باید با افشای این ترفند هم میهنان آزادی جو و تشنگان آزادی را از افتادن به این چاه مطلق گرایی نجات دهیم. ما باید توضیح دهیم که مبارز برای آزادی بدون مبارزه برای برابری اجتماعی راه به جایی نخواهد برد. مفهوم واقعی آزادی فراتر از درک بورژوازی از آن است. یک جامعه آزاد نمی تواند کارگران را برای دستیابی به تکه نانی تا مرز مرگ استثمار کند. یک جامعه آزاد نمی تواند چشم بر کودکان خیابانی و کلیه فروشان ببندد. ما باید با تاکید بر عدالت اجتماعی به افشای نابرابری ها، محرومیت ها و فاصله خونین طبقاتی بپردازیم. بدون عدالت اجتماعی سخن گفتن از دموکراسی عوام فریبانه است. برای برابری و عدالت اجتماعی ما نیاز به راه رشد دیگری جز سرمایه داری داریم. نقطه قوت مارکسیست ها و پاشنه آشیل بورژوازی در جدل ایدئولوژیک در باره اقتصاد سیاسی است.

و در اینجاست که کتاب “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” با آشکار کردن تضادهای درونی سرمایه و نشان دادن آن به عنوان یک فرماسیون ضدانسانی و زیست محیطی ما را در جدل ایدئولوژیک با نیروهای طرفدار راه رشد سرمایه داری نیرومندتر می کند. ما با تکیه بر استدلال های موجود در کتاب می توانیم ناتوانی سرمایه داری در حل تضاد اصلی میهن برای توده گسترده مردم بیان کنیم و با استفاده خلاق از آن به توضیح راه رشد ملی- دموکراتیک بپردازم و شدنی بودن آنرا ثابت کنیم. قدرت کتاب نشان دادن تضادهای عام صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری است که دارای ریشه ی علی تکوینی و کارکردی هستند. نویسنده کوشیده است آن ها را در شرایط کنونی حاکم بر نظام نشان دهد و قابل فهم سازد. این یک درسنامه ی به روز شده است که جنبه عام بحث ما را درباره ی اقتصاد سیاسی این نظام و انتقاد به آن متبلور می سازد. برای وضع خاص ایران باید آن را به شرایط کشور انطباق داد.

برای نظر دادن در باره شکل جدید سرمایه ما باید نخست به تضادها و تناقض های موجود در آن بپردازیم وگرنه قادر نخواهیم شد آینده آن را پیش بینی کنیم. هاروی  به گواه تاریخ کاری خود، از آن دسته از انسان هایی است که می اندیشد و رنج می برد. ولی این رنج به گوشه نشینی و تسلیم طلبی دگرسانی نمی باید. بلکه او با کمان قلم و پیکان واژه ها دل برهان های جاودانگی سرمایه را نشانه می گیرد و با الهام از  آموزه های استاد خود مارکس، درک جهان پیچیده را برایمان آسان تر می کند. در این نوشتار نگارنده می کوشد که گزیده و چکیده و لپ کلام او را با برداشتی آزاد در پیش خوانندگان بگذارد. این نوشته در بخش های گوناگون در “توده ای ها” انتشار خواهد یافت و در پایان این بخش های جداگانه در یک کتابچه در دسترس علاقه مندان قرار می گیرد.

دوید هاروی تناقضات در نظام سرمایه داری را به سه دسته تقسیم می کند.

در اینجا بخش هایی از مطالب این کتاب با برداشتی آزاد ارائه می شود: قسمت ١:  تضادهای اساسی، ٢:  تضادهای متغیر، ٣:  تضادهای مرگبار

 

تضاد ١. تضادهای اساسی سرمایه داری

هفت تضاد زیر برای شناخت عملکرد سرمایه اساسی هستند. چرا که سرمایه بدون آن ها نمی تواند به درستی کار کند. علاوه بر این، همه این تضادها بگونه ای با هم آمیخته و تنیده هستند که دگرگونی مهم و یا حذف یکی از آن ها بدون تغییر جدی یا لغو دیگری شدنی نیست.

تضاداول  – ارزش مبادله در مقابل ارزش مصرف

طرح این مساله بسیار ساده است. ما نمی توانیم پول را بخوریم. ولی با پول در جیب به فروشگاه می رویم و با مبادله آن با برخی از اقلام مواد غذایی ما می توانم غذا بخوریم. بنابراین این غذا است که برای من به عنوان یک دستگاه مواد الی مفید است نه پول. ولی غذا به زودی به مصرف می رسد و از بین می رود، در حالی که پول همچنان به گردش خود ادامه می دهد و از دستی به دست دیگر سفر می کند.

در یک جامعه سرمایه داری میلیون ها نفر این گونه معاملات روزانه را انجام می دهند. کالاهایی همچون غذا، لباس و کفش می آیند و می روند (یعنی نابود می شوند)، در حالی که پول فقط از جیبی به جیب دیگر و یا از یک حساب بانکی به حساب دیگر می رود.

تمام کالاهایی که ما در جامعه سرمایه داری خریداري می کنیم، دارای یک ارزش مصرف و یک ارزش مبادله است. ارزش مصرف یک کالا برای انسان ها می تواند متفاوت باشد، اما ارزش مبادله آن به طور کیفی یکسان است.

تضاد بین ارزش مصرف و ارزش مبادله را با مثال زیر در باره مسکن در نظام سرمایه داری می توان باز و شفاف نمود.

خانه برای انسان ها یک ارزش مصرف برای محل زندگی دارد ولی همین خانه یک ارزش مبادله هم دارد که توسط عوامل مختلف: چگونگی محل، اندازه، شکل و مواد اولیه، چگونگی رابطه عرضه و تقاضا تعیین می شود.

در کشورهای سرمایه داری، اکثر خانه ها برای اهداف سوداگرانه ساخته می شود، زیرا کالاهایی هستند که حق بهره وری از آنها به افرادی سپرده می شود که قدرت مالی کافی برای خريد و يا اجاره این کالاها را دارند.

به علت کمبود مسکن در بیش از ١٠٠ سال پیش، نیروهای اجتماعی پر قدرتی ساخت شهرک های مسکونی عمومی را آغاز کرده و برای رفع نیازهای طبقه های پایین تر برای مسکن به آن ها عرضه کردند. مبارزه با این سوداگری دلیل اصلی ساختن خانه ها کم قیمت توسط دولت های رفاه در اروپا برای طبقه کارگر بود، که امروز مجددن با خصوصی سازی حق مصرف آن، به طبقه متوسط که می توانست ارزش مبادله آن را بپردازد واگذار شده است. این سیاستگذاری مسکن در دوران سوسیال دموکرات در دهه ٧٠ غالب بود. پس از آن، مسکن دوباره  با ساخت و ساز جدید و فروش ملک اجاره شده به سوداگریِ با منفعتی تبدیل شد.

فراهم ساختن مسکن تحت نظام سرمایه داری اگر چه در اوایل تا حدی برای پاسخ به نياز ارزش مصرف انجام می شد، ولی اندک اندک این ارزش مصرف جای خود را به سوداگری داد و این کار برای به دست آوری ارزش مبادله به دست بازار مسکن سپرده شد. از دهه ١٩٨٠ به بعد، ارزش مبادله، انگیزه اصلی برای ساخت و ساز مسکن شهری بوده است و امروزه در بازار خصوصی مسکن، سرمایه تا به آن اندازه غالب است که حتا مسکن های تعاونی، زیر فشار بازار خصوصی و افزایش اجاره روزانه تحت فشار هستند.

برای داشتن یک خانه، ما باید يا  ن را بخریم و یا اجاره کنیم و ارزش مبادله ای که می توانیم پرداخت کنیم، بسیار متفاوت است. اگر ما نمی توانیم ارزش مبادله ( پول) را پرداخت کنیم، باید در خیابان بخوابیم.

ارزش مبادله اصلی و واقعی  یک خانه با هزینه های مادی و دستمزدی که برای ساخت آن مورد نیاز است، تعیین می شود. اما در نظام سرمایه داری هزینه های دیگرهمچون خرید زمین، سود برای زمینداران، سود به وام دهندگان، توازن تقاضا و عرضه موجب آن شده است که در مسکن سازی نه نیاز مردم بلکه سوداگری هدف اول است.

با تمرکز سرمایه داری به ارزش مبادله و سوداگرانه مسکن سازی، مردم  به گروگان این سیستم تبدیل شده اند. روزانه افراد بیش تری جذب سرمایه گذاری در مسکن می شوند و  با قرض کردن پول به خرید خانه به عنوان یک سرمایه گزاری پر سود می پردازند و بدین ترتیب این تقاضای مصنوعی موجب افزایش قیمت بیش تر املاک و مستغلات می شود. در شهرهای بزرگ خانه های فراوانی به این منظور خریده می شود و با وجود انسان های بی مسکن، این خانه ها تا فروش دوباره خالی باقی می ماند. در واقع، مسکن در بسیاری از موارد به عنوان پس انداز یا ذخیره دوران بازنشستگی خریده می شود. اما ارزش مبادله آن ثابت نیست. بلکه دایمن در معرض اثرات خارجی از جمله همسایگی با معتادان، بیماران روانی، محله بد، نزدیکی به بزرگراه و بسیاری از عوامل دیگر قرار دارد و تغییر می کند.

شرکت کنندگان این  بازی سوداگرانه علاوه بر افراد خصوصی، صندوق های سرمایه گذاری خصوصی، صندوق های بازنشستگی و میلیاردرهای بزرگ خارجی، یعنی افرادی از طبقه سرمایه دار که سرمایه مالی خود را نه در چرخه تولید بلکه برای اهداف سوداگری به کار می برند هستند.

چه باید کرد؟

تامین و تهیه مستقیم ارزش های مصرف مناسب مانند مسکن، آموزش، غذا و غیره باید مهم تر از حداکثرسازی سود سیستم بازار باشد که ارزش های مبادله یی را در دستان بسیار کمی متمرکز می کند و کالاها را بر حسب قدرت مالی و نه نیاز مردم توزیع می کند.

شکارچیان ارزش مبادله خانه ها، ارزش مصرف مسکن را برای بخش بزرگی از مردم به شدت کاهش داده اند. بدون تغییرات بنیادی و لغو مالکیت خصوصی  بر شرکت های خانه سازی و محدود کردن خرید و فروش خانه نمی توان ارزش مصرف خانه را دوباره به زحمتکشان برگرداند.

تضاد ٢:  ارزش اجتماعی کار و بازتاب آن در پول

قیاس اندازه گیری ارزش یک کالا نسبت به دیگر کالاها در ارزش مبادله آن نهفته است و این مقیاس در نظام سرمایه داری پول است. پول بجای تبادل مستقیم کالاها به عنوان وسیله و واسطه برای گردش کالاها به کار برده می شود.

پول تنها معیار ارزش های اقتصادی در بازار و دارای یک شکل آسان برای ذخیره سازی نیز است.

عملکرد اجتماعی و سیاسی پول چیزی جز تصاحب کار اجتماعی دیگران و تملک کاری که دیگران برای تولید محصول یا خدمات انجام می دهند نیست.  در یک جامعه پیچیده سرمایه داری، همه به شدت به کار دیگران وابستگی دارند تا مواد مصرفی خود را تهیه کنند:  تهیه مسکن، غذا، استفاده از خدمات بر مبنای کار انسان عمل می کند ولی این ارزش اجتماعی و فعالیت های کاری در پول تبلور می یابد.

بنابراین ارزش، یک رابطه اجتماعی ایجاد شده توسط کارگران در سراسر جهان است و ارزش اجتماعی از تمام کارهایی تشکیل شده است که در محصول نهفته شده است. ولی این کار اجتماعی قابل لمس و مشهود نیست، و به همین دلیل در نظام سرمایه همیشه به پول ترجمه می شود. ارزش ناملموس و کار اجتماعی نهفته شده در کالا نیاز دارد که در یک شکل و تصویر قابل لمس جلوه یابد که این وظیفه به پول واگذار شده است.

ارزش واقعی کالا در پشت پرده مادی پول خود را پنهان می کند. بدین گونه پول جدا از کار اجتماعی نیست، با اینکه به کلی با ان متفاوت است.

از این رو پول، نمادی برجسته از ارزش اجتماعی نامشهود ایجاد شده در روابط میان کارکنان ارزش آفرین است، اما همانند بسیاری از اشکال دیگر نمادها، اغلب فاصله و درّهِ  ژرفی بین آن چه که به تصویر کشیده می شود و واقعیت اجتماعی وجود دارد.

پول هم ارزش نسبی اجتماعی را به تصویر می کشد و هم علاوه بر آن، تصویري قلابی از ارزش مبادله می دهد. شکاف میان این دو شکل تضاد اصلی دوم  سرمایه را تشکیل می دهد.

پیش از هر چیز پول به طور عمده ما  را  کور می کند و ما با رفتار خود در بازار باور به وجود چیزی را نشان می دهیم که در محتوا ی خود جعلی است. این به خاطر این واقعیت است که بدون مبادله یی که پول آنرا ممکن می کند، ارزش واقعی گریزان نمی تواند به عنوان رابطه ی اجتماعی غیر قابل لمس که آن را تشکیل می دهد، وجود داشته باشد.

ارزش واقعی نمی تواند بدون کمک مادی متمرکز شده در پول و مبادله کالاها شکل بگیرد و این رابطه بسته به این که پول چه شکلی به خود می گیرد، می تواند به طور کامل گمراه کننده و پر از تناقض باشد.

طلا و نقره دارای ویژگی های فیزیکی خاصی هستند، اما سکه ها، اسکناس ها و پول الکترونیکی، تنها نمادین هستند. علاوه بر آن ما با حساب های بانکی که از پول قابل لمس جدا است و به شدت نیاز به پول واقعی را کاهش می دهد نیز روبرو هستیم. این نوع پول که توسط طیف گسترده ای از شکل های اعتباری و وام بانکی مختلف پشتیبانی می شود، کاملن متفاوت است از پول نقد سنتی.

هنگامي كه پولی که  به عنوان معیار ارزش بوده است به شکل سرمایه مالی ظاهر می شود، خود به یک کالا نویی دگردیسی می کند. پول وسیله مناسبی برای ذخیره سازی است، اما وقتی که وارد گردش کالا در بازار می شود، قدرت آن در پرداخت خرید است نه در ذخیره سازی.

فرایندهای بازار (عرضه و تقاضا) معمولا قیمت ها را از ارزش واقعی جدا می کنند، اما بین قیمت ها و ارزش تفاوت کمی وجود دارد و سرمایه داران تنها به قیمت ها واکنش نشان می دهند و نه به ارزش ها، زیرا بازار تنها شامل قیمت ها هست.

بازار تجارت ارز، سرمایه وام و تجارت، مبادله سهام (پول خیالی سرمایه داری)، همه اینها بدون توجه به این که آیا توسط کار اجتماعی ایجاد می شوند یا خیر، به قیمت حساسیت نشان می دهند. به زبان دیگر در نظام سرمایه داری روی همه چیز می توان قیمت گذاشت؛ زمین، اعضای بدن انسان، مواد مخدر، و یا اسلحه همه چیز را می توان خرید.

علاوه بر این، افراد می توانند با تجارت ارز خارجی، وام دادن و سرمایه گذاری در سهام  ثروت هنگفتی کسب کنند که شرایط پولی در این معامله ها با تمام منطق کار اجتماعی متفاوت است.

پولی که برای نشان دادن ارزش اجتماعی کار خلاق طراحی شده بود، با در پیش گرفتن یک شکل فرضی- خیالی به جیب بانک ها، سهامداران و صاحبان اوراق قرضه ها می رود که هیچ ارتباطی با فعالیت های ارزش زا در جامعه ندارند.

امروزه حجم بزرگی از سرمایه فرضی- خیالی به بازار مسکن و به ساخت و ساز ها منتقل می شود. اعتبار بانکی آسان و با سود بالا کسب درآمد هنگفت را در این زمنیه آسان کرده است.

تمایل به استفاده از پول به عنوان ابزار قدرت، همیشه یکی از ویژگی های اصلی کارکردهای سرمایه داری بوده است و این عمل به خودی خود موجب نابودی روابط میان عرضه و تقاضای پول مي گردد که وظيفه ی آن تسهیل مبادلات است.

افزایش نابرابری و کژی توزیع ثروت  یک قدرت الیگارشی را ایجاد کرده است که به طور کلی همه ثروت و قدرت جهانی را کنترل و مدیریت می کند. این امرامروز، برخی از خطوط روشن در مبارزه طبقاتی را که برای آینده توده ها مهم است، ترسیم می کند.

شکلی که پول امروزه به خود گرفته است، یک تصویر انتزاعی از ارقام حفظ شده  در رایانه است و قدرت بالقوه پول را نامحدود می کند و موجب این توهم می شود که رشد بی حد و حصر سرمایه و پول هر دو هم ممکن و هم مطلوب است.

چه باید کرد؟

اندیشه و نگارگری (طراحی)  یک جایگزین برای سرمایه، نه تنها نیازمند بازنگری ریشه یی (رادیکال) از سازماندهی  بازرگانی کالاها است، بلکه باید درک ذهنی و ارزش های اخلاقی ما هم دگرگون شود.

باید یک وسیله جدید مبادله ای داشته باشیم که بتواند گردش کالا و خدمات را تضمین کند و همزمان مانع از این شود که افراد خصوصی بتوانند پول را به مثابه بیان قدرت اجتماعی گرداوری کنند.

ضروری است که ما برای درك نقش هدایت کننده ارزش مبادله در برابر ارزش مصرف مبارزه کنیم. بدین گونه نیاز به پول و تمایل به گرداوری ثروت می تواند محدود شود.

علاوه بر آن در کوتاه مدت ما مجبور به طراحی یک پول جدید برای مرحله انتقالی موقت هستیم که بتواند تبادل کالاها را ممکن کند، و در دراز مدت ضروری است که ما در باره یک جامعه بدون پول به عنوان وسیله مبادله نیز تفکر کنیم.

تمرکز اصلی جامعه باید بر روی ارزش های مصرف آفریده شده توسط کار اجتماعی باشد نه بر ارزش مبادله ای تعیین شده. بنابراین سازماندهی تولید در جامعه باید بر حسب چگونگی ارزش مصرف آن ها باشد، نه به هدف سودبری از ارزش مبادله آن ها.

 تضاد ٣ – مالکیت خصوصی و دولت سرمایه داری

نخست باید به یک سوءتفاهم معمولی پرداخت. بسیاری تفاوت بین تخصیص فردی و مالکیت خصوصی را نمی دانند. تخصیص فردی مربوط به حق مصرف به روی یک وسیله است. هر فردی لباس دارد، کفش دارد و یا دوچرخه برای رفتن به محل کار دارد، اجاق برای غذاپزی دارد. ولی مالکیت خصوصی مربوط به مالکیت انحصاری به روی یک وسیله یا یک فرایند است بدون توجه به اینکه ایا خود مالک آن را مصرف می کند یا نمی کند.

خریدار و فروشنده در بازار برای مبادله کالاها بر اساس پول ملاقات می کنند. هر کدام از آن ها دارای حقوق منحصر به فرد برای استفاده از کالاها و پول خود هستند. این سیستم حقوقی برای تامین شرایط بدون اصطکاک تبادل ارزش های معاملاتی گوناگون لازم و ضروری است.

پیش فرض مبادله کالاها این است که مالک کالا خود نیازی به کالایی که برای فروش می سازد ندارد. بدین ترتیب یک پیوند اجتماعی و حقوقی بین فرد مالک و کالایش مستلزم و پیش فرض مالکیت خصوصی است.

نه ارزش مبادله و نه پول می تواند بدون زیرساخت های حقوقی ارائه شده توسط نظام کار کند. تعاریف قانونی فرد و فرهنگ فردگرا یی در ارتباط با گسترش روابط تبادلی، شکل گیری پول و قدرت سياسی نظام سرمایه داری است كه در ساختار دولتی حاكميت آن تبلور می يابد. یک قدرت دولتی برای حمایت از حقوق و قوانین مالکیت لازم است و به همین دلیل دولت دارای یک انحصار قانونی در استفاده از قدرت و خشونت برای سرکوب مخالفت با مالکیت خصوصی است.

با این حال، مشکلات در حوزه بازار اغلب دولت را مجبور می کند تا نقش دیگری به جزء محافظ حق مالکیت ایفا کند. دستگاه های دولتی مختلف، به جای استفاده از قدرت اجباری و مستقیم در مبارزه با اعتراضات و مشکلات با یک نوع هماهنگی دقیق به نهادینه سازی فرآیندهای دموکراتیک و مکانیسم های حکومت دست زده اند. بنابراین دولت مجبور به مدیریت و ساختن زیرساخت های اقتصادی، اجتماعی و فیزیکی برای خنثی کردن خشمِ شهروندان ناراضی است.

این  سازه ها به اشتباه کسانی را به این باور می رساند که ارتباط مستقیمی بین دموکراسی و سرمایه داری وجود دارد. و بدینگونه ادعا می شود که دموکراسی و انباشت سرمایه پیش شرط  و لازم و ملزوم یکدیگرند.

واقعیت این است که دموکراسی بورژوایی برای کارکرد دولت های سرمایه داری بسیار موثر است، اما این به دلیل ارتقاء سرمایه به عنوان نیروی محرک اقتصادی در جامعه نیست، بلکه سرمایه داری با تجربه در کشورهای پیشرفته به این نتیجه رسیده است که نیاز به همکاری سیاسی گسترده برای اشکال جمعی حکومت گرایی وجود دارد که بتواند بین قدرت دولتی و میل توده ها برای آزادی های اجتماعی و فردی پل بزند.

دولت نیاز به کنترل و تنظیم بازار دارد. قدرت دولتی با مشکلات ناشی از شکست های بازار و اثرات جانبی تولید شیوه سرمایه داری مواجه است. آلودگی، مشکل مسکن، تامین حمل و نقل عمومی، زیرساخت ها موثر و غیره از جمله عواملی هستند که نیاز دخالت دولت را توجیه می کنند.

بنابراین اکثر مردم مشروعیت دولت را برای اقداماتی که شامل کنترل و تنظیم فعالیت های بازار می شود که به طور نامطلوب بر محیط زیست و انسان ها تاثیر می گذارد، تصدیق می کنند.

اما  تضاد واقعی بین ارزش مصرف و ارزش مبادله پیوسته بر رابطه  بین قدرت متمرکز دولتی و احترام به مالکیت خصوصی تأثیر می گذارد. و مسأله اصلی این است که تا چه حد دولت برای دفاع از حقوق جمعی در مقابل حق  مالکیت خصوصی اقدام خواهد کرد و یا تا چه اندازه امکان این را دارد که توده ها را به اجبار به تحکیم در برابر قدرت سرمایه وادارد.

فقط دولت می تواند از پول در مقابل متقلبان، معامله گران و سوداگران محافظت کند. این حقیقت که پول در جامعه سرمایه داری اجتناب ناپذیر است و این واقعیت که کنترل پول توسط دولت نیز ضروری است، به دولت قدرت نامحدود در برابر پول می دهد.

 

قدرت انحصاری دولتی بر روی پول و ارز

پول به دولت نیاز دارد، بدون دولت وجود پول امکان پذیر نیست؛ در حقیقت معرفی پول پایه و اساس تاریخی دولت است؛ پول قدرتمندترین و طبیعی ترین ملات چسبندگی ملت ها است.

انحصار استفاده “مشروع” از خشونت در دست دولت است. برای کامل کردن پایه های قدرت اما دولت باید دارای قدرت انحصاری بر روی پول و ارز هم باشد. با این حال، سیستم پولی جهانی یک نظام سلسله مراتبی (hierarchical) است که به مدت ٨٠ سال به دلار آمریکا گره خورده است، و بدین ترتیب  به ایالات متحده امکان کنترل امپریالیستی بر ارز ذخیره جهانی داده است.

هنگامی که یورو پديد آمد، مقامات دولتی اروپا  قدرت مرکزی و انحصاری را ترک کردند و این حق انحصاری که متعلق به دولت بود، اکنون می تواند از طریق مجوز بانک های مرکزی، به سرمایه داران مالی ارجاع داده شود.

این موسسات در خلاء ایجاد شده بین بانک های دولتی و خصوصی عمل می کنند، اما همراه با وزارت خانه های امور مالی یک مجتمع دولتی / مالی تشکیل می دهند که عصب مرکزی در تنظیم و حمایت از سرمایه است. عمل کرد آین گونه مجتمع ها معمولا پنهانی است و برای اولین بار در طول بحران اقتصادی سرمایه داری، ما با اسم هایی همچون با Lehmanns Brothers Crackدر سال ٢٠٠٠ آشنا می شویم.

تمرکز قدرت و ثروت در دست چند کس

دولت دارای وظایف ویژه ای است که عمدتن از بازتولید سرمایه حمایت می کند. توازن قدرت سیاسی می تواند این را تغییر دهد. همان طور که در عمل كرد دولت های سوسیال دموکرات پس از جنگ جهانی دوم مشاهده کردیم، بخش بزرگی از انباشت سرمایه از طریق اهداف اجتماعی دولت بدون نیاز به حداکثر رسانی سود، به دست آمده بود.

وضعیت اسفبار این است که دولت کنترل اعتبار و پول را به تعدادی از موسسات غیر دموکراتیک با مدیران بانکی انتخاب نشده تسلیم کرده است. این پولشویی بانکی و مالی،  قدرت و ثروت را در چندین دست متمرکز کرده است. ما با یک سیستم اقتصادی روبرو هستیم  که رشد را به هر قیمت تبلیغ می کند، هر چند که این رشد باعث تخریب محیط زیست و خراب ساختن ساختارهای اجتماعی می شود.

رابطه بین مالکیت خصوصی و دولتی

همیشه بین دولت و مالکیت خصوصی یک رابطه هماهنگ وجود ندارد، زیرا هنگامی که دولت می خواهد دموکراتیک باشد، باید دروازه های ارگان های سیاسی عمومی را بر روی مردم باز کند. به عنوان مثال چپ می تواند به اندازه ای قوی شود که همراه با اتحادیه های کارگری قوانینی را به تصویب برساند که سرمایه و حق مالکیت را تا حدی رام کند و یک محیط کار بهتر و با توزیع درآمد نسبی عادلانه تر به نفع مردم ایجاد کند. بدین ترتیب سرمایه باید در چارچوبی قوانینی که آزادی آن را تنظیم و محدود می کند، راهی برای ادامه کار پیدا کند.

تعادل  تضاد بین منافع خصوصی و آزادی های فردی و دولت در سال های اخیر به نفع دولت از بین رفته است و منجر به اجرای کنترل غیر دموکراتیک، استبدادی افراد توسط دولت ها زیر نام مبارزه با تروریسم شده است.

این بدان معنا نیست که قدرت غیرمتمرکز صاحبان سرمایه از بین رفته است، برعکس، برای حفاظت از سرمایه در برابر کارگران ناراضی و طرفداران محیط زیست این قدرت حتا  گسترش یافته است.

دولت های  سرمایه داری برای اینکه نرخ رشد در بازار املاک و مستغلات  را که می تواند انباشت سرمایه فعال و سودآور را تضمین کند تندتر کنند، به طور سیستماتیک از از خصوصی سازی بازار مسکن حمایت می کنند.

چه باید کرد؟

تضاد بین مالکیت خصوصی و قدرت دولتی باید با حق مالکیت عمومي- جمعی- دمكراتيک جایگزین شود. ایجاد، مدیریت و حفاظت ارگان های تصمیم گیری باید در دست انجمن های مردمی و تعاونی باشد.

مالکیت جمعی و مدیریت مناطق و خانه های مشترک باید به جای مالکیت خصوصی قرار گیرد  و حکومت دموکراتیک جدید باید جایگزین قدرت دولتی  شود.

برای مدیریت جمعی ثروت مشترک مردم کشورهای گوناگون باید نهادهای مردمی بین المللی  ایجاد شود.

جداسازی فعالیت های موسسات مالی از دستگاه دولتی برای تقویت و دموکراتیزه کردن حقوق مردم ضروری است. چنین سیاستی نیاز به انحلال تمام مؤسسات پولی بین المللی است که منجر به  ریشه کن کردن رنجی می شود که امروز  کشورهای در حال رشد از مداخلات صندوق بین المللی پول، بانک جهانی  و بانک مرکزی اروپا می برند.

اگر دولت سرمایه داری از انحصار امور پولی محروم شود، گزینه های او برای خشونت نظامی علیه یک جمعیت سرکش نیز لغو خواهد شد. انهدام انحصار امور پولی در نهایت منجر به تخریب قدرت دولتی سرمایه داری خواهد شد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4499




معرفی دانشمند مارکسیست دیوید هاروی (David Harvey)

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۵ (۲۱ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دیوید هاروی در سال 1935 در انگلستان متولد شد، و کار علمی خود را در دانشگاه کمبریج آغاز کرد. در سال ۱۹۶۱ دکترای خود را در جغرافیا دریافت کرد. پس از آن زمان در چندین دانشگا معروف جهان به عنوان استاد شناخته در رشته ی انسان شناسی و جغرافیا تدریس کرده است.

آرام آرام علاقه هاروی به نظریه های تخصصی پدیده های جغرافیایی کمرنگ تر شد و مسیر علمی او به تجزیه و تحلیل مارکسیستی شهرسازی سرمایه داری تغییر یافت.

او خود می گوید که برای نوشتن کتاب “عدالت اجتماعی و شهر” (۱۹۷۳) (Social Justice and the City) که به شهرنشینی و چالش های پیرامون آن می پردازد نیاز به درک عمیق تر از پدیده ها داشت و این نقطه آغازی برای سفر دراز او از یک فرد مترقی به یک دانشمند مارکسیست بوده است. درک درست شهرنشینی او را به یادگیری اقتصاد، انسان شناسی و فلسفه واداشت که در نهایت با کاربرد خلاق تفکر مارکس برای واکاوی “عدالت اجتماعی و شهر”  انجامید. او بر نقش کلیدی “شهر” برای سازماندهی مبارزه طبقاتی برای یک جایگزین سوسیالیستی برای سرمایه داری تاکید ویژه یی دارد. برای هاروی شهرها با تمام ویژگی هایشان بیانگر تضاد و جلوه بیرونی سرمایه هستند.

پس از آن هاروی به طور جدی به یادگیری و مطالعه “سرمایه” پرداخت. و در کتاب “محدودیت سرمایه” (۱۹۸۲) (The Limits to Capital)، با تجزیه و تحلیل بحران ذاتی سرمایه داری و  بر اساس بحران دهه ۱۹۷۰ او به این نتیجه می رسد که علت اصلی بحران کنونی سرمایه داری انباشت سرمایه است که در آن ارزش افزوده تولید شده نمی تواند دوباره با سودآوری سرمایه گذاری شود. دیگر بحران ها مانند بحران های مالی، بحران تقاضا زیرمجموعه بحران انباشت هستند.

او اشاره می کند که تا حکومت سرمایه در جهان حرف اول را می زند، نباید انتظاری در تغییر سرنوشت اسف بار کنونی انسان داشت. سرمایه همیشه راه هایی برای زنده ماندن پیدا خواهد کرد ولی پرسش این است که تا کی انسان ها هزینه این زنده ماندن سرمایه را می توانند و می خواهند با مرگ و محرومیت خود بپردازند. او با الهام از آموزگار خود مارکس به تحلیل پدیده ها بسنده نمی کند و به روشنی تنها سوسیالیسم را راه نجات انسان از دوزخ سرمایه می داند.

در زمانی که تفکر پست مدرن در میان روشنفکران موضع برجسته ای داشت، هاروی کتاب “وضعیت پست مدرنیته” (۱۹۹۰) (of The Condition  Postmodernity) را می نویسد:

تفکر پست مدرن با تاکید بر جدایی، تقسیم بندی، تفاوت و تأکید بر دگرگرایی (otherness) به طور کلی تصاویر و افکار را با هم طوری مخلوط می کند که انگار انسجامی میان پدیده های جداگانه نیست و با این کار این ها نظم و حرکت تکاملی تاریخ را نیز منکر هستند.

هاروی در کتاب ” معمای سرمایه”،  (۲۰۱۰) (The Enigma of Capital ) به توضیح بحران مالی که توسط وال استریت در سال ۲۰۰۸ شروع شد می پردازد. او خطوط کلی بحران را این گونه می نماید که بدهی های خصوصی و دولتی، توسعه شهری و بازار ملک و مسکن، مالی شدن اقتصاد برای رشد روزافزون سرمایه نقش بسزایی داشته اند. ولی سرمایه هرروز برای پیدا کردن مکان های نویی برای سرمایه گذاری سود خود بیش تر با مشکل برخورد می کند. مشکل این است که سرمایه برای جلوگیری از بحران اقتصادی باید تقریبا ۲-۳ درصد در سال رشد کند. و این کار هر روز مشکل تر می شود.

هاروی یک دانشمند حرفه ای است که تجربه بسیار وسیعی در پژوهش علمی پیامد های سلطه سرمایه دارد. پژوهشی های او شامل نکات با ارزشی است که حتا احترام مخالفان مارکسیسم را به کارهای او بر انگیخته است. او کتاب های فراوان و مقالات بی شماری برای بازکردن گره های پیچیده درک سرمایه نوشته است که به زبان های بسیاری ترجمه شده است.

او امروز به عنوان یکی از دانشمندان و نویسندگان مهم جامعه شناختی معروف است. او از اندک دانشمندانی است که با کارهای خود تحول چند لایه ای سرمایه داری را با مطالعات تاریخی به زمان  معاصر ما پیوند داده است.

علاقه به کار دیوید هاروی در حال حاضر که ما با یک مجموعه دائمی از تضادهای عمیق، بحران های اقتصادی و محیط زیستی، و خود بیگانگی کار و عدم  شکوفایی انسانی مواجه هستیم دایمن در حال رشد است. بدون شک هاروی در به روز کردن محتوای “سرمایه” نقش بزرگی ایفا کرده است و در تربیت و آموزش مارکسیست های جوان بسیاری نقش انکار ناپذیری داشته است.

در هفته های آینده خوانندگان “توده ای ها”  می توانند با خواندن چکیده ای از کتاب با ارزش هاروی “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” (۲۰۱۴) (Seventeen Contradictions and the End of Capitalism ) از محتوای آن برای برایی شمشیر کلام و برهان خود در مبارزه ضد سرمایه داری مشترک ما بهره برند. 

این کتاب به ما کمک می کند تا به درک بهتری از ذات سرمایه و روند انباشت سرمایه تحت سرمایه داری بسیار پیشرفته کنونی و مشکلات اجتماعی ناشی از آن داشته باشیم. هاروی در این کتاب با واکاوی های باارزش به توصیف و تکوین استراتژی های لازم و ضروری در مبارزه علیه سرمایه داری می پردازد. هاروی همچنین به شدت از رفرمیسم و خوش باوران انتقاد می کند و بر این باور است که سرمایه داری هنوز هم وحشی و هم بسیار جان سخت است و نمی توان آنرا با رفرم اصلاح کرد. سرمایه داری را تنها می توان با قدرت مردم از میان برداشت.

 

بخشی از کتابهای هاروی

(Explanation in Geography (1969

(Social Justice and the City (1973, ny udgave 2009

(Limits to Capital (1982, ny udgave 2006

(The Urbanization of Capital (1985

(The Condition of Postmodernity (1989

(The Urban Experience (1989

(Justice, Nature and the Geography of Difference (1996

(Spaces of Hope (2000

(Spaces of Capital: Towards a Critical Geography (2001

(The New Imperialism (2003

(Paris, Capital of Modernity (2003

(A Brief History of Neoliberalism (2005

(Spaces of Global Capitalism: Towards a Theory of Uneven Geographical Development (2006

(Cosmopolitanism and the Geographies of Freedom (2009

(A Companion to Marx’s Capital (2010

(The Enigma of Capital (2010

(Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution (2012

(A Companion to Marx’s Capital, Volume 2 (2013

(Seventeen Contradictions and the End of Capitalism (2014

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4484