مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» در اندیشهی مارکس و انگلس، در بارهی گذار از سرمایهداری به کمونیسم به کار بردهشدهاست؛ دورهای که در آن طبقهی کارگر یا همان پرولتاریا قدرت سیاسی را در دست میگیرد تا ساختارهای سرمایهداری را از میان بردارد و پایههای جامعهای بیطبقه و کمونیستی را پایهگزاری کند. مارکس و از سرکردگی آگاهانهی طبقهی کارگر بر روند گذار به سوی رهایی از ستم و بهرهکشی سخن میگویند.
مارکس و انگلس بر این باور بودند که تنها با یک انقلاب بنیادین است که پرولتاریا میتواند فرمانروایی بورژوازی را سرنگون کرده و نظمی تازه بر پایه برابری و عدالت اجتماعی بسازد. در آنجا آمدهاست: «کارگران چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. ولی جهانی را بهدست آوردند. کارگران تمام کشورها، متحد شوید!» مانیفست کمونیست (۱۸۴۸)
مارکس در جنگ داخلی در فرانسه (۱۸۷۱)، تجربهی کمون پاریس را تحلیل میکند و آن را نخستین نمونهی واقعی از دیکتاتوری پرولتاریا میداند: «کمون، شکل واقعی دیکتاتوری پرولتاریا بود.». کمون پاریس حکومتی بود که برای زمان کوتاهی از سوی کارگران پاریس ریخت گرفت و در آن تلاشهایی برای از میان برداشتن امتیاز طبقاتی و شرکت سرراست (مستقیم) مردم در سیاست انجام گرفت.
مارکس آگاهانه از «دیکتاتوری پرولتاریا» و نه از «فرمانروایی پرولتاریا» سخن میگوید زیرا میداند که از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بدون نبرد با سرکردگی بورژوازی و برای دستیابی به دگرگونی انقلابی شدنی نیست.
در نقد برنامهی گوتا (۱۸۷۵)، مارکس بهگونهای تئوریک به این مفهوم میپردازد و در آنجا میگوید: «میان جامعهی سرمایهداری و جامعهی کمونیستی، دوران دگرگونی انقلابی از یکی به دیگری است. این یک دورهی گذار سیاسی است که دولت در آن نمیتواند چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا باشد.»


دیدگاهتان را بنویسید