سه مقاله از احسان طبری: منبع: دوماهنامۀ ادبی، هنری و اجتماعی ارژنگ، دورۀ اوّل، سالِ چهارم، شمارۀ ۲۸ ، بهمن و اسفند ۱۴۰۱
ادبیّاتِ مترقّی و مردمِ ایران
فرهاد طبرستانی (احسان طبری)

ارژنگ: ماهنامۀ “شیوه” در کنارِ مجلّاتِ “آینده” و “کبوترِ صلح”، یکیاز نشریاتِ معتبرِ ادبی بود که از اردیبهشت تا تیر 1332 سه شماره از آن منتشر شد و احسان طبری نیز که از سال 1327در مهاجرت بهسر میبُرد، درآن مقالاتی با نامِ مستعار مینوشت. ازجمله مقالۀ “ادبیاتِ مترقّی و مردمِ ایران” با نامِ “فرهاد طبرستانی” که در مجلۀ شیوه، اردیبهشت 1332 شمارۀ 1 به چاپ رسیده و در زیر میخوانیم.
چندی است که در کشورِ ما گفتوگوهای بسیار از ادبیّات میشود. البتّه هنوز این گفتوگوها به مقامِ انتقادهای ادبیِ واقعی ارتقاء نیافته است، ولی از همین بحثها مشهود است که این زمان با زمانِ صادق هدایت فرقهای بسیار دارد، و میشود از هم اکنون اُمیدوار بود که به زودی شالودههای یک فرهنگِ دموکراتیک و نو ریخته میشود.
ببینیم آیا پایههای یک چنین ادبیّاتی وجود دارد یا نه؟
در مرحلۀ اول ادبیاتِ کلاسیکی ما: یعنی آنچه در ادبیّاتِ کهنسالِ ما انساندوست و جاویدان است. در این باره هرکس به نوبۀ خود میتواند در کتابهای کلاسیکی فرو رود و جنبههای جدیدی در آنها بیابد. این کار هنوز بهطورِ اصولی چند که در ادبیّاتِ اروپایی مرسوم است، انجام نیافته است. بهجز کارهای معدودِ قزوینی و دکتر خانلری و چند نفر دیگر، هنوز در تاریخ ادبیّاتِ ما آنطور که باید، از این کارها بسیار کم دیده شده است. حالا آنکه ادبیّاتِ قدیمِ ما بیشاز هر ادبیّاتِ دیگر دارای جنبههای تاریک و کشفنشده است.
از ادبیّاتِ کلاسیکی که بگذریم، ادبیّاتِ جدید از دورۀ مشروطیت بهاینطرف پدید آمد که جنبههای دموکراتیک و مترقّی مهمّ دارد. همه میدانند که سفرنامهها اساس و شروع این دوره را تشکیل میدهند، زیرا تا قبل از سفرنامهها، ادبیّاتِ ما چه در نثر و چه در نظم، کمتر بهطور مستقیم و آشکار با مقتضیاتِ روزانه مربوط بوده است. از این نظر میتوان سفرنامهها را اوّلین طرحهای رمانِ رآلیستی ایران دانست. رآلیستی، چون در غیر اینصورت، کتابهای دیگر از قبیل امیر ارسلان و حسینِ کرد را نیز باید اساسِ رمانِ ایران دانست.
سفرنامهها سبکِ جدیدی را در نویسندگی وارد کردند که بعدها نتایجِ خود را داد. پساز سفرنامهها، تحتِ تأثیرِ روزنامهنویسی و نهضتهای مختلفۀ آزادیخواهانِ ایران، انگلهای فُرمالیستی کمکم از ادبیّات جدا شدند و دیگر خودتان نامها را میدانید: طالبوف، دهخدا، جمالزاده، هدایت…
میشود گفت که ترقّی ادبیّاتِ جدید ما با پیشرفتِ زبانِ فارسی تواَم بوده است. یک نوع دمکراتیزاسیون در زبان پیش آمد و هدایت مخصوصاً زبانِ ما را به یکی از مراحل تکاملِ عمیق رسانید.
اگر نثرِ دورانِ ناصرالدینشاه را با نثرِ امروز مقایسه کنیم، بیشکّ تحوّلِ بزرگی به چشممان خواهد خورد. حتّی در خودِ نویسندگی تحوّلِ شایان توجّهی صورت گرفت. تفکّرِ قدیم با دیدِ جهانی مخصوص به آن -بازاری ها با گریههای دروغی و تعبیراتِ مبتذل کمکم عقبنشینی کرده است. و شاید این تحوّلات چندان از درونِ حرفۀ نویسندگی برنخاسته است و اغلب، افکارِ آزادیخواهانه و مترقّی، از خارج در ادبیّات تاثیر کرده است. مثلاً خیابانی یکی از رهبرانِ انقلابی آذربایجان عقایدی راجع به ادبیّات اظهار داشته که مسلما در محفلهای فرهنگیِ آنزمان بیتأثیر نبوده است. او شدیداً علیه علیه ادبیّاتِ غمپَروَر شوریده است و از نویسندگان خواسته بوده که احمقانه توی سر نزند و بهانههای بیاساس برای غمِ خود نتراشند. همین نوشته به خوبی میرساند که مسئلۀ ادبیّات در همان موقع هم مطرح بوده است و خیابانی در طرزِ تفکّرِ خود تنها نبوده است.
غیر از خیابانی، دکتر اِرانی، کسروی و اشخاصِ دیگر را میشود نامبُرد که درجریانِ ادبی تاثیرِ بسیاری داشتهاند. مخصوصاً دکتر اِرانی با اطلاعاتِ دائرةالمعارفی خود به روشن کردن مسائلِ ادبی کمکِ شایانی کرده است. او میانِ نخستین کسانی بود که به اهمِیتِ صادق هدایت پیبُرد. پس اگر امروز کسانی پیدا شوند که فریاد برآورند “نباید واقعیّتِ اجتماعی را داخلِ ادبیّات کرد وجریانهای مختلف اجتماعی و سیاسی در ادبیّات تاثیر نمیکنند”، ادعایشان بیاساس است. خوب است همین آقایان کمی در تحوّلِ فرهنگی ایران دقیق شوند تا دریابند تا چه حدّ، کمکِ اشخاصی که مستقیماً در ادبیّات دست نداشتهاند، قابلِ توجه بوده است. دریابند که مثلاً ادبیّاتِ کلاسیکی روس که یکی از عمیقترین ادبیّاتِ جهان است، چهقدر مدیونِ منتقدینِ ادبی از قبیلِ هرتزن و دوبرالیوبوف و بلینسکیها -که آنها بیشتر جنبۀ اجتماعی آثار را در نظر میگرفتند-، میباشد. دریابند که آثارِ هوگو تحتِ تاثیر انقلابهای فرانسه و رهبرانِ اجتماعی آنزمان قرار گرفته بوده است. آنهاییکه میخواهند ثابتکنند “ادبیّاتِ زاییده ازمقتضیات، ضعیفاست و قابلِاهمّیت نیست”، کم دلیل دارند.
متاسفانه در ایران هم حامیانِ ادبیّاتِ محض و مطلق بسیارند. علّتِ آنهم این است که در عمقِ آثارِ جهانی فرو نرفتهاند، فکر نکردهاند کههانریِ پنجم اثرِ شکسپیر مستقیماً از مقتضیاتِ روز سرچشمه گرفته است، فکر نکردهاند که هر نمایشِ مولیر جوابی به دشمنانِ شخصیاش بوده است که حتّی امروز بعضیاز منتقدینِ فرانسه سعی دارند اسامی واقعی اشخاصی را که در نمایشهای او دیده میشود، پیدا کنند. بیندیشاند که آوازِ بایرون هیچگاه به بلندی و اُبهّتی که در دفاع از آزادی به دست آورد، نرسید.
پدیدآمدنِ هدایت در ادبیّاتِ ایران، دورۀ جدیدی را باز کرد.
در مرحلۀ اوّل، زبانِ فارسی امروز خیلی مدیونِ اوست. سپس ادبیّاتِ ما را به سرچشمههای زندۀ ملّتِ ایران نزدیک کرد. زبانِ زندۀ مردم و درضمن زندگی آنها، آرزوها و بدبختیهای آنها. هدایت در مبارزه با خرافات، با ظلمها و کجآوردگیهای اجتماعی ایران مقامِ ارجمندی را داراست. شاید بیشاز این بهپیش نرفت و شاید نمیتوانست بیشاز این بهپیش برود.
او انگار فقط ازبینرفتنِ ظلمها را میخواست، چون آنها را نمیتوانست تحمّل کند. ولی آنقدر ظلم دیده بود که نمیخواست باور کند تمامِ این دنیا با نادرستیهایش از بین خواهد رفت. از این جهت است که دورتر را نمیدید و یا اگر میدید، درست و روشن نمیدید. برخی تضادّی در طرزِ فکرِ او می بینند، حال آنکه هدایت را باید هم نویسندۀ “حاجیآقا” دانست، و هم “بوفِ کور”. او چه در حرفهایش و چه در نوشتههایش، همیشه ضدّ ِ این وضعیّتِ رقّتبارِ کشور خود بود. در این، لحظهای نباید تردید کرد. او آرزو داشت که وضعِ حاضر بههر قیمتی شده عوض شود. امّا این را برای دیگران میخواست، دیگرانی که پیشِ چشمِ او در جنوبِ تهران جان میدادند، امّا وقتی دورتر میرفت، جنبۀ “بوفِ کور” بر جنبۀ “حاجیآقا” میچربید. آنوقت به آدمها میخواست بتازد؛ به همهشان. ولی آنهم فقط به خاطر آنکه بدیِ آنها را نمیتوانست بپذیرد. بهخاطر اینکه جنگها، قانونهای مضحک، روابطِ اجتماعیِ احمقانه در دنیا موجود بود و هست.
وجودِ اشخاصی مثلِ هدایت میرساند چهقدر میانِ آنچه بشر هست و آنچه میخواهد باشد، فاصله هست، و تا این فاصله هست، اشخاصی که حسّاساند، ممکن است مایوس شوند و فردا را به کلّی منکر شوند. این، یاس را توجیه نمیکند و اینگونه فاصلهها، اینگونه پژمردگیها باید برعکس، ضرورتِ مبارزه بهخاطرِ روشنایی را برانگیزد. شاید اگر کمی از جنبۀ احساساتی بیرون میآمد و در قضاوت هایش از منطق و تاریخ کمک میخواست، بالاخره جهنّمِ ابدی را منکر میشد. هدایت از سرحدّ ِجهنّم بالاتر نرفت. یعنی آنطرفِ جهنّم را ندید. مانند بودلر، مانند نروال.
هدایت مانندِ زولا، ایرانیانی را که گوششان بسته بود، با جهنّمِ کشورشان آشنا کرد؛ آنها را در واقعیّتِ جامعهشان فرو برد. و فقط فرزندانِ او از او آموختند که چگونه رهایی یابند. اما او انگار دیگر نیروی آن را نداشت که شخصاً آنها را با ستارهها آشنا کند. ستارهها، اُمیدها در آثارِ او کمترند. در دورانِ استبدادِ رضاخانی باید زندگی او را در نظر گرفت، آنوقت روشنتر مینماید. شاید از همان دوران، آسمانِ او برای همیشه کدر شد. در آن دوران و دورانِ سیاهِ دیگر که با ۱۵ بهمن شروع شد و او را نومیدانه به فرنگ فرستاد. معلوم نیست اگر تابهحال زنده مانده بود، باز هم در خیالِ خودکشی خود، بدان درجه پابرجا میماند.
بههرحال، هدایت پایههای یک ادبیّاتِ نو را ریخت، تا بدانجا که ادبیات را به مردم نزدیک کرد و تا بدانجا که تا حدّی هم در “حاجیآقا” از جامعه ایران بهطورِ کلّی صحبت کرد. البته ممکن بود او که جامعۀ ما را خوب میشناسد، “حاجیآقا” را ادامه بدهد، تیپهای دیگری را از جامعۀ ما انتخاب کند و مانندِ بالزاک، کمی به تحلیلِ قوای تولیدی جامعه بپردازد. بهوسیلۀ “حاجیآقا” میتوانیم دریابیم او چه کارهایی در این زمینه میتوانست بکند. زیرا آنچه ما بیشاز همه بدان محتاج بوده و هستیم، آثاری است که علاوهبر نشاندادن وضع، تا آنجا که ممکن است آنرا توضیح دهد، تحلیل کند.
وقتی او فوت کرد، اغلبِ نویسندگانِ ما بهجای اینکه راهی را که هدایت باز کرده بود دنبال کنند و آن را کاملتر کنند، اغلب در یک نوع استیتیسم، یک نوع هنرنماییِ پوچ غرق شدند که دامنۀ داستانِ بزرگ (یعنی رمان به معنای واقعی و کلاسیکی آن) که فقط در آن ممکن بود این کارِ توضیحی میسّر شود، در این چندسالِ اخیر کارِ قابلتوجّهی -جز یکی دو تا- انجام نشده است.
تحتِ تاثیر نهضتِ دموکراتیکِ ایران، بعد از شهریور به این طرف، و خاصّه با راهنماییهایی که در نامۀ “مردم” میشد، هنرمندانِ جوان سعی کردند در آثارِ خود واقعیّاتِ اجتماعِ خود را متمرکز کنند. متاسفانه در این راه هم تا به امروز گامهای بلندی برداشته نشده است. آثاری به چاپ رسیدهاند که جنبۀ انتقادیِ آنها نسبت به آثارِ قبلی بیشتر بود، ولی هنوز نمیتوان یک اثرِ بزرگ که نشاندهندۀ وضعیتِ اخیرِ ایران (از رضاخان به اینطرف) باشد، پیدا کرد. درحالیکه بهغیر از میراثِ هدایت، آثارِ بسیاری در این چندسالۀ اخیر از نویسندگانِ کلاسیک و دموکراتیکِ جهان ترجمه شده است، چنین به نظر میرسد که هنوز دروسِ بالزاک و گورگی مورد استفاده قرار نگرفته است.
چون ادبیّات هنوز مقامِ خود را در میانِ فعالیتهای دیگر احراز نکرده است، نویسندگان کمتر به مسئولیتِ خود متوجهاند. هنوز حتّی برخی چنین میپندارند که برای نویسندگی کافی است چند شعر از حافظ و سعدی از بَر داشت. آنوقت لازم نمیدانند که از آثارل جهانی، چه گذشته و چه معاصر، مطّلع شوند و قوانینِ مخصوصِ نویسندگی را مطالعه کنند. و دیده شده است که گروهی چنین نادانی را به هیچوجه نقصانِ کارِ خود نمیدانند.
مهم این است که همانطور که “روشن” راجع به کارهای سیاسی نوشته است، کارِ تهییجی را با کارِ توضیحی تواَم باید کرد. یعنی علاوه بر نوشتن داستانهای کوچک، به فکرِ داستانهای بزرگ بود، زیرا در سبکِ رمان بهتر میتوان به اینگونه توضیحات پرداخت و به یک انتقادِ خشک قناعت نکرد. گروهی چنین خیال میکنند که در نوشتههایشان اگر بدبختیها را نشان دهند، وظیفۀ اجتماعیِ خود را انجام دادهاند.
گورکی در اینباره کارهای بسیار مفیدی دارد. به قول گورکی رآلیسمِ کلاسیکی یا “رآلیسمِ خشک” توانسته بود ادبیّات را دارای یک دیدِ انتقادی بنماید. بدین معنی که اقلّا نادرستیها و گاهی تضادّهای اجتماعِ سرمایهداری را بهطورِ خشک نشان میداد، پدیدههای اجتماعی را از وَرای یک دیدِ غیرعلمی و ماوراءالطبیعی مینگریست و آنها را با اخلاقِ مطلق در تضاد میدید، و برای همین، سعی میکرد در مردم صفاتِ اخلاقی را تشویق کند. به این ترتیب فقط یک عکسِ منفی از جامعه میداد، حالآنکه به قولِ گورکی نویسنده باید بداند که یک اصلِ مثبت در انسانها و در امور هست و حتّی قبلاز اینکه انقلاب بهپا شود، نقشهای جدید و خواصّ ِمثبتی در انسانها پدید میآید، و این خواصّ ِمثبت در میدانِ نبردِ روزانه و اجبار حلّ ِمسائلِ مبهم، غنیتر و زیادتر میشود و برای همین گورکی معتقد بود که امروز دیگر یک رآلیسمِ انتقادیِ خشک جز تنبلی نمیتواند باشد.
او از نویسنده تقاضا داشت که “هم گورکن باشد و هم زاینده”. بدین معنی که با نشان دادن مبارزۀ خواصّ ِمنفی با خواصّ ِمثبت، گورکنِ ماندههای منفی جامعههای استثماری و زایندۀ صفاتِ نو و انقلابی باشد، زیرا به گفتۀ او انسان از تضادّها تشکیل شده و این تضادّها آنطور که رآلیسمِ خشک و انتقادی مدّعی است، ثابت و بیحرکت نیست. در همدیگر تاثیر میکنند، با هم مخلوط میشوند، از هم فرار میکنند، و یا همدیگر را می کوبند. این نبردی است که در شعورِ انسان هست و نویسنده باید آنرا نشان دهد. برای همین است که استالین میگوید: “نویسنده باید معمارِ روح باشد”، یعنی تمامِ استخوانبندی شعور با حرکات، برخوردها، و نبردهای آنرا شرح دهد، تحلیل کند، و دوباره بسازد.
یکی از دروسِ آثارِ گورکی همین است که هیچ اشتباه، بدی و نادرستی را مطلقاً از انسان نمیداند و آنرا مستقیم یا غیرمستقیم به وضع و روابطِ تولیدی و طرزِ تفکّرِ ناشی از آن مربوط میداند از همینجا، موضوعِ “تیپ” پیش میآید. راجع بهاین موضوع، گئورکی مالنکوف مینویسد:
“آنچه نمودارِ یک تیپ است، فقط آنچیزی نیست که بیشتر اتفاق میافتد، بلکه آنچیزی است که با کاملترین و برجستهترین وجهی، جوهرِ یک نیروی اجتماعی را نشان میدهد. در تفکّرِ مارکسیستی- لنینیستی، نمودارِ یک تیپ، نشاندهندۀ جوهرِ یک پدیدۀ تاریخی و اجتماعی معیّنی است. تنها آنچه بیشتر شایع و معمولی است، نیست که بیشتر تکرار میشود – یک ماه مبالغۀ عمدی، یک تجسّمِ برجسته از یک آدمِ (پرسوناژ)، جنبۀ تیپیکِ آنرا از بین نمیبرد و برعکس، روشن میکند، معیّن میکند. موضوعِ تیپیک یک موضوعِ سیاسی است. ادبیّات و هنرِ شورویِ ما باید با شجاعت، تضادّها و زدوخوردهای زندگی را شرح دهد و بداند از سِلاحِ انتقاد که وسیلۀ تربیت است، استفاده کند”.
کمتر نوشتهای از میانِ نوشتههای منتقدینِ ادبیِ محض، به این روشنی قضیّۀ “تیپ” را مطرح کرده است.
باید در نظر داشت که ملّتِ ایران میخواهد قشرهای مختلفِ خود را بشناسد. هیچ کارِ ادبی در این زمینه نتوانسته او را بهطورِ کامل کمک کند، حالآنکه چنان که دیدیم به خوبی پایههای یک چنین آثاری در ادبیّاتِ اخیرِ ایران وجود دارد. مردم میخواهند که اثری مثلاً وقایع دورۀ رضاخان را به آنها حالی کند. چه اثری میتواند از عهدۀ این توقّع برآید؟ آیا “چشمهایش” میتواند به چنین توقّعی پاسخ دهد؟ در این داستان جز از دور، آنهم از وَرای یک حکایتِ بسیار مخصوص نمیشود آن دوره را نگریست. چرا رضاخان روی کار آمد؟ چه نیروهای اجتماعی به او کمک کردند و چه نیروهای اجتماعی با او جنگیدند؟ تیپهای قابلِ توجّهِ آن دوره مانندِ سرهنگ آرام و خیلتاش کم هستند. چرا فرنگیس اینطور فکر میکند؟ چرا از مردها خوشاش نمیآید؟
چرا خوشبختی را از دریچۀ مخصوص به خود میبیند؟ غیر از رضاخان، وقایعِ آذربایجان و قیامِ میرزا کوچک خان هم از آن مطالبی است که هنوز در آثارِ ادبی روشن نشده است. از آذربایجان، شمّهای در یک داستانِ کوچک [با عنوانِ] “اُمید” هست که چون داستانِ کوچکی است، نویسنده نمیتوانست طبیعتاً به کارِ تحلیلی فراوانی بپردازد. (امّا در این داستان، قهرمان، یک تیپِ مثبت است، تیپِ منفی هم دیده میشود و به عقیده من این یکی از بهترین داستانهایی است که تابهحال راجع به نهضتِ دموکراتیکِ اخیرِ ایران نوشته شده است).
از قیامِ میرزا کوچک خان، یک داستان از “بهآذین” هست. پرسوناژِ “دخترِ رعیت” [سال1330] زنده مینماید، ولی خواننده بیشتر میخواست از آنها که به دستۀ میرزا کوچک خان پیوستند (مخصوصا از پدرِ صغری) گفتوگو شود. در این میان خواننده میخواهد دخترک را ول کند و برود به جنگل و ببیند چه خبر است؟ به خود میگوییم پس آنهای دیگر کجا هستند؟ آیا آنها جایی در داستان ندارند؟
در داستانِ کوچک “اُمید”، قهرمان، خودش یکی از آنهاست و از اینجهت ما را جذب میکند. از این وقایعِ تاریخی که بگذریم، وقایعِ اخیر هم قابل گفتوگوست. در فرانسه قضیّۀ “ریختنِ اسلحه به دریا”، به دو نویسندۀ معاصرِ فرانسوی: آندره استیل در “اوّلین تکان”، و پیر ابراهام در “قرص نگهدار” الهام داد.
قضیّۀ “جنگِ بینالمللی دوّم” هم دو نویسندۀ دیگر را: آراگون در “کمونیستها”، و پیر دکس در سیکلِ رمانهایش تحتِ عنوان “آخرین دژ” تحتِ تاثیر قرار داد. در اتحادِ جماهیرِ شوروی؛ فادهیف (در “شکست”)، فورمانوف (در “چاپایف”)، استرافسکی (در “چگونه فولاد آبدیده شد؟”) فدین (در “نخستین شادیها” و “تابستانِ فوقالعاده”)، هر کدام به نوبۀ خود راجع به جنگِ داخلی کتاب نوشتند. وقایعی هم از قبیل تاسیسِ کلخوزها، کارهای صنعتی مهمّ اخیر، کندن تُرعۀ ولگا-دُن، به شولوخوف (در “زمینهای شخمزده”)، آزایف (در “دور از مسکو”)، آنتونف (در “نخستین شغل”)، پالهوی (در “بر راهِ بزرگ”) الهام داد.
در هند، مولکرای آناند، راجع به استقلالِ هند کتابی نوشته است، حال آنکه بهجز “یکشنبۀ خونین” و چند داستانِ دیگر، ما از وقایعِ اخیرِ ایران تقریباً هیچ نداریم. باید گفت رویهمرفته کارِ شعر پیشرفتِ بیشتری کرده است. اقلّا در اشعارِ امروز انعکاسی از وضعِ روز مییابیم، حتّی بعضی از آنها دارای ارزشِ واقعی هستند. یکی از عیوبِ کار هم این است که “انتقادِ هنری” هنوز بهصورتِ جدالهای خصوصی و تصفیهکردنهای شخصی است.
بههرحال فراموش نشود که روی سخنِ ما فقط با اشخاصِ معیّن که دارای هدفِ سیاسی معیّن هستند، نیست. دیگران هم باید در راهِ روشنکردنِ مردمِ خود کمک کنند. باید تمامِ نویسندگان و هنرمندان را از هر مسلک و عقیدهای که باشند، به اهمّیتِ مسئلۀ فرهنگی متوجّه کرد.
یک ادبیّاتِ ناتورالیستی، یک ادبیّاتی که فقط عکسی از دنیا باشد، عیبی ندارد، مگر اینکه کافی نیست. یک ادبیّاتی که مستقیم با مردمِ ایران مربوط نباشد، عیبِ کلّیاش این است که ضروری نیست. ولی البتّه هر نوشتهای اگر به قولِ الزا تریوله “انسان را نیکتر گرداند”، مترقّی است. منتها باید دانست که راهِ صحیحِ چنین هدفی کدام است؟ اصل این است که خودِ نویسنده سعی کند دنیا را روشن ببیند، و دیگران در این راه، او را کمک کنند که نویسنده سعی کند دنیا را بفهمد. به قولِ اِلوار، “دیدن برای فهمیدن” باشد. باید بداند که برای درکِ دنیا، غیر از کتابهای ادبی، کتابهای دیگری را هم باید خواند. بالزاک برای پرسوناژهای خود، آرشیوهای وزارتخانهها را میخواند.
قبلاز ختمِ این نوشته، بد نیست یک حکایت راجع به بالزاک نقل کنیم.این حکایت از خیلی جهات آموزنده و جالب است. مطلبِ نویسندگی را به عمیقترین وجهی روشن میکند. کلمۀ تابلو را با کلمۀ ایران عوض کنید، چنان مینماید که برای نویسندگانِ امروزِ ما نوشته شده است:
بودلر، در یک مقاله راجع به نمایشگاهِ دنیایی ۱۸۵۵ مینویسد که بالزاک روزی در مقابلِ تابلوی زیبایی قرار گرفته بود، تابلویی از زمستان، حُزنانگیز، و مملو از کلبهها و دهقانهای زار و نحیف. پساز تعمّق در یکی از کلبهها که از آن دودِ نازکی به بالا میرفت، گفت: “چه زیباست، ولی در این کلبه چه میکنند؟ به چه فکر میکنند؟ اندوههای آنها کداماند؟ محصولِ آنها آیا خوب بوده است؟ حتماً “سررسید”هایی دارند که باید بپردازند…”
***
اگر ما بتوانیم در ایران یک ادبیّات و هنرِ دموکراتیک بنیاد کنیم، خیلی پیشرفتهایم. برای اینکار باید تا آنجا که ممکن است آثارِ مترقّی جهان را ترجمه کرد. برای اینکار باید ادبیّات و هنر را جدّی گرفت.
باید کاری کرد که از قشرهای دیگرِ ایران، از میانِ کسانی که با زندگی آشناییِ عملیِ بیشتری دارند، از میانِ کارگران و دهقانان کسانی تشویق شوند و شروع به کار کنند.
باید جبهۀ هنری به صورتِ یک جبهۀ واقعی درآید. باید زمینه را برای نشو و نمای گورکیهای آیندۀ ایران حاضر کرد. البتّه در تحلیلِ مسائلِ هنری امروزِ ایران کارهای دیگری باید بشود. اُمیدواریم با کمکِ دیگران عمدۀ آنچه اینجا گفته شد، به زودی مفصّلتر و وسیعتر درج شود.
فرهاد طبرستانی [نامِ مستعارِ احسان طبری]
سرچشمه: مجلّۀ شیوه، اردیبهشت ۱۳۳۲، شماره ۱
لینک دانلود فایل پیدیاف اصلِ مقاله از: پرتال جامع علومِ انسانی
*****
نگاهی به “حماسۀ داد” اثر جوانشیر
احسان طبری
به بهانۀ یکمِ بهمن، زادروزِ خالقِ شاهنامه، حکیم ابوالقاسم فردوسی

رفیقِ ما ف.م.جوانشیر (فرجالله میزانی) سرانجام کتابی را که طیّ سالیانِ اخیر سرگرمِ نگارشِ آن بود، به نامِ “حماسۀ داد” و با عنوان دوّمِ “بحثی در محتوای سیاسی شاهنامۀ فردوسی” در ۳۴۲ صفحه در دسترس خوانندگانِ منتظر و مُشتاق گذاشت. این کتابی است سرشار از اندیشهها و داوریها و یافتهای نو دربارۀ حماسۀ عظیمِ شاعرِ نامدارِ ما که اگر نه بهترین، مسلما یکی از بهترین و بزرگترین حماسههای آفریدۀ هنرِ انسانی در تاریخِ جهان است.
انتشارِ این اثرِ پُر ارزش در دورانی که ممکن است حتّی مخالفانِ انقلابی نظامِ شاهنشاهی، دروغِ بزرگِ پژوهندگانِ ستایشگر رژیمِ گذشته را به جدّ بگیرند و “حماسۀ داد” فردوسی را “حماسۀ شاهان و خسروان” بپندارند، یک واقعۀ نه تنها ادبی و تحقیقی، بلکه کاملا سیاسی است و از آنجا که موءلّف، خواه از جهتِ بررسی دقیقِ شاهنامه، خواه از جهت بررسی جامع منابعِ قدیم و جدید، و خواه از طریقِ توسّل به استدلالاتِ عقلی و نقلی و آماری، احکامِ موردنظرِ خود را به شکلی مُقنِع اثبات میکند، ما با سندی روبرو هستیم که هر شکّاکی را اگر به نظریاتِ موءلّف قانع نسازد، لااقل به فکر میاندازد زیرا این اثر نوعی مصافطلبی در مقابل “مفسّرانِ” شاهپرست و نژادگرای اثرِ فردوسی است که طی ۵۰ سالِ گذشته در ایران و خارج از ایران دهها و صدها کتاب و رساله و مقاله در مسخِ شخصیّتِ فکری و هنری فردوسی نگاشتهاند و از آن میان بسیار اندک -مانندِ ملکالشعرای بهار- متوجّۀ نکاتی شدند که جوانشیر آنها را با گسترشِ شایانی عرضه داشته است.
بدینسان، “حماسۀ داد” دفاع سوزانی است از اندیشهها و داوریهای فردوسی و استقلالِ هنری و آفرینشی او، و خدمتی است به این گویندۀ بزرگ که کلامِ شیوا را با روان پاکِ انسانی همراه داشته و رهاسازیِ این شخصیّتِ مبرّزِ تاریخِ هنر است از پیرایهها و آلایشهای پلیدی که بر او بستهاند.
خواندن این کتاب برای همه، بهویژه دختران و پسرانِ ایرانی فرض و واجب است تا بدانند که به قول موءلّف، شاهنامه، حماسۀ ملتگرایانه و نژادگرایانه و دفاع از نژادِ اصیلِ ایرانی و شاهنشاهانِ معظّم و فرّ و شکوهِ باستانی نیست، بلکه ستایشِ خرد، داد، هنر و مردمی و دشمنی با خودکامگی و پیمانشکنی است. در عصری که هنوز “حُبّ”، و “نژاد” و شیوۀ تفکّرِ اشرافی و مشعوبی بر جهان تسلّط داشت، این فردوسی است که میگوید:
“گُهر بی هُنر ناپسند است وُ خار“ و یا: “هنر برتر از گوهر آمد پدید“.
اوجِ بینشِ فردوسی در مقابلههای یزدانی و اهریمنیِ انسانها: در مقابلۀ کاوه با ضحّاک، در مقابلۀ رستم با کاووس، در مقابلۀ مزدک با قباد، در مقابلۀ بزرگمهر با خسرو، در مقابلۀ بهرام چوبین با پرویز، در تراژدیهای جاودانی و لرزانندۀ رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، در عشقهای بزرگِ زال و رودابه و غیره دیده میشود.
موءلّف بهدرستی میگوید: “تضادّ ِ اصلی که پایۀ تراژدیهای شاهنامه است، تضادّ میانِ دمکراتیسمِ دودمانی و شاهی خودکامه، و به تصوّری دیگر تضادّ میانِ دهقانِ آزاد و فئودالیسمِ اسارتگر است که در نظرِ فردوسی منطبق است بر تضادّ میانِ داد و حکومتِ بیداد. (صفحه ۳۳۴)
در واقع این یک واقعیّتِ تاریخی است که “پادشاهانِ مشورتی” (با پهلوانان و دستوران و فرزانگان) به “پادشاهی خودکامه بدل میشوند و این روندِ تاریخی با گسترشِ مالکیّتِ بزرگِ ارضی فئودالی دارای نوعی توازی است.
موءلّف مینویسد: “تصمیمهایی که شاهان بدونِ مشورتِ قبلی با پهلوانان و وزیران خویش و به طریقِ اولی، بهرغمِ نظرِ آنان گرفتهاند، نادرست بوده و اجرای آن بدبختی به.بار آورده است و بالعکس، ۱۰۰ درصدِ تصمیمهایی که با نظرِ پهلوانان و دستورانِ دلسوز گرفته شده است، درست و تواَم با داد است”. (صفحه ۱۴۵)
سرنخی که موءلّف دربارۀ تضادّ ِخاندانهای پهلوانی با خاندانهای پادشاهی بهدست میدهد، میتواند در صورتِ تحقیق کلافهایی را بُگشاید که تاکنون از کنارش گذشتهایم. (۱)
ف.م.جوانشیر در کتابِ خود تقریباً کلیۀ مسائلِ قابلِ بحثی را که از جهت درجۀ خلّاقیتِ فردوسی و شیوۀ تالیفِ شاهنامه، رابطۀ این اثر با مختصاتِ دورانِ معاصرِ فردوسی، فلسفۀ سیاسی موردِ اعتقادِ فردوسی و قشرِ اجتماعی او، برخی ویژگیهای هنری کارِ فردوسی و غیره مطرح است، در کتابِ خود مطرح ساخته و به آنها پاسخهای مقبول و قابلقبول داده است.
با دقّتِ زیادی که کارِ سیاسیِ سنگینِ روزانه از رفقای ما میگیرد، فرصتِ چندانی برای پرداختن آنان به امورِ پژوهشی نمیباشد، ولی “حماسۀ داد” نشان داد که باید از این موءلّف توقّعِ کارهای بیشتری را در زمینۀ تحلیلِ آثارِ ادبیِ فارسی داشت.
پانوشت: ۱– اینجانب در بررسیِ خود از تاریخِ بیهقی به این دفاعِ دائمی او از خواجه حسن میمندی و خواجه احمد عبدالصمد و بونصر مشگان در قبالِ “لجاجِ” مسعود غزنوی برخوردهام و بیهقی شکستِ پُرعواقبِ “دندانقان” را ثمرۀ بیتوجّهیِ مسعود به پندهای ارزشمندِ فرزانگانِ درباری میدید. مطلب در نبردِ بزرگمهر و خسرو، و به شکلی دیگر در مقابلۀ رستم و کاووس مطرح و سزاوارِ دقّت است. (ا.ط)
سرچشمه: مجلۀ دنیا، فروردین 1360، شمارۀ 1
توضیحی دربارۀ فصلهای کتاب:
نویسنده در فصلهای اوّل و دوّم این اثر، محتوای شاهنامۀ فردوسی را از نگاهِ سیاسی و اجتماعی بررسی و ارزیابی میکند و بر تحریفِ آن انگشت میگذارد. شاهنامه فردوسی مجموعۀ تصادفی از قصّههای ایرانی نیست، کتابی است منسجم که همۀ اجزای آن پیوندِ درونی دارند. از حوادثِ هر داستان، حوادثِ داستان بعدی مایه میگیرد و رابطه، علّت و پیآیندِ آنها را به هم میدوزد. کاری که فردوسی کرده چهبسا بیشاز آفرینشِ یک رمان، نیازی به نیروی خلّاقه دارد.
در فصلِ سوّم، دورانِ فردوسی با مباحثی ازایندست شرح و تبیین میشود: مرحلۀ تکاملیِ جامعه، نبردهای سیاسی(جنبشهای تودهای ضدّ ِفئودالی، نبردِرقابتآمیز فئودالها، نبردِایدئولوژیک، ونوزاییِ فرهنگی).
مباحثِ فصلِ چهارمِ کتاب به بررسی اجمالی حکمت فردوسی اختصاص دارد که طی آن به سه مقولۀ خِرَد، انسانِ خِرَدمند و زندگی و مرگ از منظرِ فردوسی اشاره میشود.
نگارنده در بخشِ پنجم، اصلیترین اندیشه و آرمانِ فردوسی را “داد” معرفی کرده و معتقد است شاهنامه، حماسه علیه بیدادگریها و به تعبیری “حماسۀ داد” است.
نویسنده مباحثِ بعدی کتاب را بهاین موضوعات اختصاصداده است: نبردِ پهلوانان و بزرگان با شاهانِ خودکامه، نژاد در شاهنامه، جنگ و صلح در شاهنامه، زن و عشق در شاهنامه و تراژدی در شاهنامه.
مقدمۀ فصلِ اوّلِ کتابِ “حماسۀ داد”:
“نوشتن پیرامونِ شاهنامه دشوار است و امروز خاموشماندن گناه. «جماعتِ قوّادان و دلقکانِ» مدافعِ خودکامگی و خدمۀ پستِ دربارِ پهلوی، شاهنامه، این درخشانترین گوهرِ فرهنگِ غنی مردمِ ما را تبهکارانه به بازی گرفتهاند و با مسخ سیمای این اثرِ ماندگارِ قرون و اعصار میکوشند تا واقعیتِ چرکینِ نظامِ خودفروختۀ پهلوی را از قول «ابرمردِ توس» بهحسابِ «جلوههایی از خِرُد و اندیشه و روحِ ایرانی» بگذارند. روشنفکرنمایانِ فرومایۀ خادمِ دربارِ پهلوی دستدردستِ مأمورانِ استعمار وامپریالیسم پنجاهسال است که به گونهای سازمانیافته فردوسی را میکوبند و اثرِ جاودانۀ او شاهنامه را با بیشرمی وصفناپذیری به ابتذال میکشانند تا شاید از این راه اعمال و اندیشههای زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نیست، با استناد به فردوسی توجیه کنند. در برابر این خیانت به فرهنگ ایران و تلاش برای فریب افکار عمومی نمیتوان سکوت کرد. نمیتوان و نباید اجازه داد که مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضدّ ِشاهنامه بسازند. شاهنامه آن نیست که دربارِ پهلوی عنوان میکند. فردوسی آن مردِ جنگجوی، شاهپرست و نژادپرستی نیست که مبلّغینِ دربارِ پهلوی و قزاقانِ رضاخانی به مردمِ ناآگاه معرّفی میکنند. فردوسی اندیشمندِ بزرگی است که معاصریناش به حقّ او را «حکیم» نامیدند؛ او آنچنان دشمنِ خودکامگی است که یک عمر در خارج از دربارها زیست و در برابرِ شاهان سر فرود نیاورد؛ او آزاداندیشی است که روحانینمایان سیهدل، مدافع رژیمهای خودکامه و خرافهپرست، جسد او را در گورستان نپذیرفتند. فردوسی مردی است که سیوپنج سال از عمرش را برای گردآوری و تدوینِ شاهنامه صرف کرد تا پیامی از تاریخِ پُردرد و رنج و تجربۀ تلخِ نسلهای پیشین را به هممیهنانش برساند. باید این پیام را شنید. باید شاهنامه را بازیافت. تردیدی نیست که مردم ایران هنگامی که بندهای اسارت سیاسی و اجتماعی را از دست و پای خود بگسلند و گرد پیری، خستگی و عقبماندگی قرون را از سر و روی خویش بزدایند، از سکوی آینده به گذشته خواهند نگریست، تاریخ خود را از نو و از موضع درست علمی و طبقاتی بررسی خواهند کرد و در آن هنگام کار بزرگ بازیافت شاهنامه نیز به انجام خواهد رسید. بزرگمردانی چون فردوسی و آثارِ درخشانی چون شاهنامه تولّدِ نوینی خواهند یافت.
ما را در این نوشته ادّعای انجام این کار بزرگ نیست و فقط میخواهیم توجه خواننده را به ضرورتِ بازیابی و بازشناسی شاهنامه جلب کنیم و در نبردِ ایدئولوژیکِ کنونی، اسلحهای را که دشمنانِ مردم از تحریفِ شاهنامه برای خود ساختهاند، از دستِ آنان بیرون کشیم. اگر این کارِ خُردِ ما درعینِحال یکیاز تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجامِ کارِ بزرگِ آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجرِ خود به دست آورده است“.
بریدهای از کتاب دربارۀ قیامِ کاوه:
“با شکوهترین قیام در شاهنامه، قیامِ کاوه است که بسیار شهرت یافته. ولی عملا از مضمون اصلی خود خالی شده است. بر اثر تبلیغات دهههای اخیر، چنین عنوان شده است که گویا قیام کاوه عبارت است از قیام ایرانیان علیه تازیان. گفته میشود که گویا ضحّاک به آن دلیل مورد نفرت مردم ایران بود که شاهی بیگانه بود. قیام ِکاوه در نظرِ مبلّغین درباری عبارت است از: “شوریدن بر پادشاهِ بیگانه و برانداختنِ بیداد“
بنابراین ادّعا و ادّعاهای نظیر آن، انگیزهی قیامِ کاوه ناسیونالیسم ضدّ ِعربی ایرانیان است! در حالی که فردوسی در توصیفِ شاهی ضحّاک و قیامِ کاوه با وجودِ تفصیلِ فراوان، به اشاره هم که شده، نژادِ او را دلیلِ بیدادگری و دستاویزِ قیام نمیداند. در آنزمان در شاهنامه هنوز “هفت کشور” یکی است و این جداییِ مرزها وجود ندارد تا سخن از بیگانه و خودی باشد. تازه در زمانِ فریدون است که جهان بین سه پسرِ او تقسیم میشود که در آنزمان هم، سرزمینِ تازیان در کنار ایران به ایرج سپرده میشود و بیگانه به حساب نمیآید.
از ایشان چو نوبت به ایرج رسید / مر او را پدر شاه ایران گزید
هم ایران و هم دشتِ نیزهوران / هم آن تخت شاهی و تاج سران
بدو داد کو را سزا بود تاج …
از نوشتهی طبری نیز چنین بر میآید که در زمانِ طبری هم، ایرانیان ضحّاک را از خود میدانستند: “اهلِ یمن دعوی انتسابِ او را دارند و عجم دعوی انتسابِ او را“
قیامِ کاوه، قیامِ داد است علیه بیداد. قیامِ تودۀ مردم است علیه شاهِ بیدادگر و نه قیامِ ایرانیان علیه اعراب…”
(صفحۀ 163)
***
لینک دانلود چاپ اولّ، سال 1359
*****
آنتی دورینگِ انگلس به روایتِ احسان طبری
ارژنگ

اشاره: در فهرست آثارِ مکتوبِ احسان طبری موجود در بسیاری از منابع و بهویژه در فضاهای اینترنتی، به عنوانِ کتابِ “آنتی دورینگ (گردآوری سیاووشان)” برمیخوریم که انتسابِ آن به طبری درحالیکه نسخهای از آن موجود نیست، نیازمندِ بررسی و پِیکاوی است. جُستارِ حاضر کوششی است برای معرفّی جایگاهِ این اثرِ مهمّ از آثارِ فریدریش انگلس و نزدیکشدن به پاسخِ پُرسشی که در ذهنِ دوستدارانِ احسان طبری میتواند مطرح باشد.
***
دربارۀ اهمّیت و جایگاهِ کتاب “آنتی دورینگ” اثر فردریش انگلس، رفیق و همکارِ کارل مارکس که نخستین بار در سال 1878 به زبانِ آلمانی منتشر شد، همین بس که لنین در وصف آن میگوید: “دراین اثر مهمّترین مسائلِفلسفه، طبیعتشناسی و علومِ اجتماعی تحلیلشده و این کتابی است به شکلِ حیرتآور پُرمضمون و آموزنده” و به توصیفِ طبری “بیانِ جامعی است از اجزای سهگانۀ آموزش مارکسیستی، یعنی: ماتریالیسمِ دیالکتیک و تاریخی، اقتصادِ سیاسی، و تئوری کمونیسمِ علمی… و ترازنامۀ رشد و تکاملِ آموزشِ مارکس و انگلس طیّ ۳۰ سال قبلاز تالیف…”.
نام کامل این دانشنامۀ جامع مارکسیسم و نظریۀ سوسیالیسمِ علمی در نقد و ردّ همۀ نظریاتِ سوسیالیسمِ تخیّلی و خُردهبورژوایی در زبان آلمانی چنین است:
Herrn Eugen Dührings Umwälzung der Wissenschaft
(آقای اویگن دورینگ علم را واژگون میکند).
دربارۀ نخستین ترجمۀ کتاب آنتی دورینگ بهفارسی، در برخی از منابع و اظهارات (ازجمله محسن قائمپناه) آنرا به “میرزا آقاخان کرمانی” منتسب کردهاند که از متفکّرانِ دورۀ مشروطه و همعصر با شخصیتهایی چون ملکمخان، مراغهای، آخوندزاده، اسدآبادی، طالبوف و دیگرانی بوده و به “پیشگامانِ ناسیونالیسمِ نوینِ ایرانی” شهرت یافتهاند. از ترجمۀ مذکور متاسفانه نسخهای در دست نیست.
ادّعای “ترجمۀ آنتی دورینگ بهقلمِ احسان طبری به فارسی” که گفته میشود آنرا در ایّام زندان نوشته، -گرچه نسخهای از آن موجود نیست-، امّا نمیتواند گزارهای دور از واقعیّت باشد. طبری در نامه اول فوریۀ 1952 (12 بهمن 1330) به ژاله اصفهانی مینویسد: “در ایّامِ زندانیبودن،… در زندان بخشِ بزرگی از “فائوستِ” گوته را از آلمانی که در زندان آموختهبودم ترجمهکردم (به شعرِ هجاییِ فارسی)…“.
از سویی دیگر، طبری در معرفّی کتاب “آنتی دورینگ” که در ادامۀ این جستار میخوانیم، به وجود نسخۀ ناکاملی از آنتی دورینگ چاپ سال 1327 اشاره کرده و میگوید: “در فارسی، قسمتِ عمدۀ بخشِ اوّل (فلسفه) آنتی دورینگ با مقدماتِ کتاب ترجمه و در سال 1327 از طرفِ حزب تودۀ ایران چاپ و نشر گردید که این ترجمه اکنون نایاب است…“.
بنابراین میتوان حدسِ قریب به یقین زد که اشارۀ طبری به ترجمۀ خود از همین اثر باشد که متاسفانه نسخهای از آن نیز موجود نیست.
سالهای پیش و پساز انقلاب سال 1357 نسخههای متعدّدی از کتاب “آنتی دورینگ“ (و عموما با ادّعای “متنِ کاملِ اثر“) با اسامی ناشران و مترجمانِ مختلف چاپ و منتشر شده است. جُستوجویی گذرا در فضای اینترنت که این کتاب را در معرضِ فروش گذاشتهاند این نتایج را نشان میدهد:
نشرِحامد، مترجم: ناشناس، سال1357 در 360صفحه/ نشرِآهنگ، مترجم: علی فرهادپور(متن کامل)، سال1357 در 273صفحه/ نشرِ روزبه، مترجم: ناشناس، آبان1357، در 316صفحه/ نشرِ جامی(مصدق)، مترجم: آرش پیشاهنگ، سال 1395، در 408صفحه/ نشرِ فردوس، مترجم: عزیزالله علیزاده، سال 1395، در 368صفحه… و نسخ دیگری با ترجمۀ حجت برزگر یا فرهاد سمنار و غیره و غیره… که اشاره به همۀ آنها ضروری نیست.
روشن شدنِ اینکه کدامیک از این نسخهها ترجمۀ میرزا آقاخان کرمانی، کدام ترجمۀ احسان طبری و کدام نسخه حاصلِ “سرقتِ ادبی” است که ناشران و یا مترجمانِ سودجو آنرا با هدفِ کاسبی به نامِ خود سکّه زده و منتشر کردهاند، کاری است نیازمند گردآوری و مقابلۀ متنِ همه نسخههای موجود با یکدیگر برای یافتن نسخهای معتبر که تاکنون بر زمین مانده است. برای درک میزانِ بیتوجّهی و سهلانگاری در انجام این وظیفۀ خطیر، همین بس که ترجمۀ این اثرِ سِتُرگِ انگلس در کتابخانۀ سایتی متعلق به قدیمیترین سازمانِ سیاسی طبقۀ کارگر ایران، اساسا وجود ندارد و پیروانِ سوسیالیسمِ علمی و آثارِ کلاسیکها برای یافتنِ نسخۀ معتبری از ترجمۀ این “اثرِ پُرمضمون و آموزنده”(به تعبیرِ لنین)، کماکان باید به دورِ خود بچرخند…
و امّا برای جبرانِ این خلاء، دو راهِ زیر برای خوانندۀ مشتاقِ این اثرِ کلاسیک وجود دارد:
1– مطالعۀ نسخهای نسبتا کامل (و شاید معتبر) از کتاب “آنتی دورینگ” اثر فردریش انگلس (بهصورت فایل پیدیاف) که از لینک زیر قابلِ دریافت است. این نسخه، چاپِ اول اثر در سال 1382 در 411 صفحه است که به همّت نشرِ جامی و ترجمۀ “آرش پیشاهنگ” (که نامی مستعار است)، چاپ و منتشر شده است:
2- مطالعۀمتنِ معرفی کتاب “آنتی دورینگ” بهقلمِ احسان طبری که با نامِ مستعار “ا.کوشا” درمجلۀ پیکار، بهمن و اسفند 1352، شمارۀ 5 انتشار یافته و در ادامۀ این جُستار تقدیم میشود.
***
آنتی دورینگ (آقای دورینگ علم را واژگون میکند)
ا.کوشیار (احسان طبری)
“آنتی دورینگ” کوتاهشدۀ نامِ اثرِ کلاسیکِ فریدریش انگلس است و عنوانِ کامل این کتاب چنین است: “آقای دورینگ علم را واژگون میکند“.
اویگن دورینگ (Eugen Dühring) از ایدیولوگها و صاحبنظرانِ خردهبورژوازی آلمان بود. کتابِ “آنتی دورینگ” مناظره و پلمیکِ همهجانبهای است با نظریاتِ این ایدئولوگِ خردهبوژوا و بیانِ جامعی است از اجزای سهگانۀ آموزشِمارکسیستی، یعنی: ماتریالیسمِ دیالکتیک و تاریخی، اقتصادِ سیاسی، و تئوری کمونیسمِ علمی.
لنین در توصیفِ کتابِ “آنتی دورینگ” چنین مینویسد:
“در این اثر مهمّترین مسائلِ فلسفه، طبیعتشناسی و علومِ اجتماعی تحلیلشده و این کتابی است به شکلِ حیرتآور پُرمضمون و آموزنده” (کلّیات بهزبانِ روسی، چاپ چهارم، جلد ۲، صفحه ۱۱)
ضرورتِ حادّ ِسیاسی موجبِ تالیفِ کتاب آنتی دورینگ شد. نظریاتِ دورینگ، نظریاتی بود گُلچین شده و التقاطی از ماتریالیسمِ عامیانه، پوزیتیویسمِ اگوست کنت (Auguste Cont) (که به اصطلاح “علومِ مُثبته” را دارایِ ارزش میدانست و فلسفه را انکار میکرد)، و پارهای اندیشههای ایدهآیستی. دورینگ بر اساسِ این فلسفۀ التقاطی در سال ۱۸۷۵ به میدان آمد و نوعی سوسیالیسمِ خاصّ ِخود را که از انواع سوسیالیسمِ خُردهبورژوایی بود، عرضه داشت و بهویژه به مارکسیسم تاخت آورد.

حزب سوسیال دموکراتِ آلمان در همین سال ۱۸۷۵ تازه متولّد شده بود و این نظریاتِ بهاصطلاح سوسیالیستیِ اویگن دورینگ در برخی اعضای حزبِ نامبرده تاثیراتی گذاشت و از آن جمله یکیاز افرادِ شناختهشدۀ حزب به نامِ مُست (I.Most) به یک دورینگگرای فعّال مبدّل شد. ویلهلم لیبکنشت (Wilhelm Liebknecht) (پدرِ کارل لیبکنشت) که از دوستان و یارانِ نزدیکِ مارکس و انگلس بود، برای جلوگیری از رخنۀ بیشترِ درهماندیشیهای دورینگ از طریقِ کسانی مانند “مُست” به فریدریش انگلس مراجعه کرد و از او خواهش نمود با این نظریات مقابله کند. انگلس نیز وظیفۀ خود شُمرد که با این مُبدعِ نوظهور واردِ مناظره شود و حزب را از تجدیدنظرطلبی در مارکسیسم محفوظ دارد.
بدینترتیب، اثرِ انگلس که از جهتِ شکلِ خود یک ردّیۀ پُرشور علیه دورینگگرایی و از جهتِ مضمون یک جُنگِ جامعِ دانشِ مارکسیستی است، بهوجود آمد.
انگلس در سال ۱۸۷۶ کارِ خود را بر روی “آنتی دورینگ” آغاز کرد. او دستنویسِ خود را برای مارکس میخواند. بخشِ مربوط به “نکاتی دربارۀ تاریخِ علمِ اقتصاد” این کتاب را خودِ مارکس نوشته است.
از ژانویه سال ۱۸۷۷ تا ژوئیه سال ۱۸۷۸ “آنتی دورینگ” بهصورتِ مقالات در روزنامۀ “به پیش“، که ارگانِ مرکزی و ناشرِ افکارِ حزب سوسیال دموکراتِ آلمان بود، انتشار یافت.
دشمنانِ مارکسیسم سخت از این سلسله مقالات خشمناک شدند و دست به حملۀ متقابل زدند. در سال ۱۸۷۷ کنگرۀ حزبِ سوسیال دموکرات تشکیل شد. دورینگگرایانِ عضوِ حزب طلبیدند که از ادامۀ انتشارِ این سلسله مقالات خودداری شود. در سال ۱۸۷۸ “قانونِ فوقالعاده” علیه سوسیالیستها از طرفِ دولت تصویب شد. موافقِ این قانون کتابِ “آنتی دورینگ” در آلمان ممنوع اعلام گردید.
“آنتی دورینگ”، بر حسبِ سه جزءِ اساسیِ مارکسیسم، به سه بخشِ جداگانه تقسیم شده است: فلسفه، اقتصاد، سوسیالیسم. هدفِ اساسی کتاب عبارتاست از نبرد برای ماتریالیسمِ دیالکتیکِ پیگیر و جامع. این نبردی است که امروز هم فعلیّت و اهمّیتِ فراوان خود را حفظ کرده است، زیرا شیوۀ التقادپطی و استفاده از احکامِ جداگانه و مُصطلحاتِ جداگانۀ مارکسیسم در داخلِ سیستمهای فکری شِبهِ سوسیالیستی در دورانِ ما سخت معمول است و لذا آنچه انگلس در برابرِ خود نهاده بود، یعنی دفاع از آن مارکسیسمی که در کلّیۀ اجزای اساسی خود بر پایۀ ماتریالیسمِ دیالکتیک قرار دارد و از خصلتِ التقاطی و تضادّ ِدرونی اسلوبی و فکری مُبرّاست، برای مارکسیستهای عصرِ ما، مکتبی است بسیار آموزنده.
لنین در این زمینه مینویسد: “یا ماتریالیسم که تا آخر پیگیر است، و یا دروغ و درهماندیشیهای ناشی از ایدهآلیسمِ فلسفی: چنین است طرحِ مسئله در همۀ ابوابِ کتابِ آنتی دورینگ“. (جلد ۱۴، صفحه ۳۲۳)
اینک به بررسی اجزای مختلفِ کتاب بپردازیم.
در “مدخل”، انگلس رشد و تکاملِ فلسفه را موردِ بررسی قرار میدهد و ضرورتِ تاریخی پیدایشِ مارکسیسم را مبرهن میسازد. انگلس ادوارِ مختلفِ فلسفه را یاد میکند: ماتریالیسمِ سادهلوحانۀ (نائیف) عهدِ باستان، و سپس متافیزیکِ قرون ۱۷ و ۱۸، و آنگاه دیالکتیکل ایدهآلیستی فلاسفۀ کلاسیکِ آلمان (از کانت تا هگل)، و سرانجام ماتریالیسمِ دیالکتیکیِ مارکسیستی.
انگلس قانونمندبودن تسلسلِ این ادوارِ تاریخی را مدلّل میدارد و نشان میدهد که انطباقِ ماتریالیسمِ دیالکتیک بر سیرِ تکاملِ اجتماع، یعنی به تاریخ، پایۀ علمی را برای بررسی شیوۀ تولیدِ سرمایهداری بهوجود میآورد و امکان میدهد که سوسیالیسم از مرحلۀ تخیّلی پا به مرحلۀ علمی بگذارد. انگلس نشان میدهد که تکاملِ علومِ طبیعی از سویی، و گسترشِ مبارزاتِ طبقاتی از سوی دیگر، در رشد و تکاملِ فلسفه نقشِ موثّری ایفا کرده است و با پیدایشِ ماتریالیسمِ دیالکتیک، خودِ موضوعِ فلسفه در معرضِ تحوّلِ عمیق واقع شد و فلسفه از تجریداتِ دور از زندگی، که فوقش میخواست جهان را توضیح دهد، به سِلاحِ انقلابیِ نیرومندی مبدّل میگردد که هدفاش تغییرِ جهان است.
در بخشِ اوّل (فلسفه)، انگلس عمدهترین مسائلِ ماتریالیسمِ دیالکتیک را طرح و حلّ میکند و دربارۀ استنباطِ مادّیِ تاریخ سخن میگوید. انگلس در این بخش مسئلۀ اساسیِ فلسفه را که مسئلۀ رابطۀ مادّه با شعور است، با پیگیریِ ماتریالیستی و دیالکتیکی حلّ میکند و میگوید که شعورِ انسانی محصولِ مغزِ است و مغزِ انسانی محصولِ طبیعت است و بههمیندلیل قوانینی که بر فکرِ ما مسلّط است، با قوانینی که در طبیعت حُکمفرماست توافق و هماهنگی دارند و تفکّر، چیزی ماورای طبیعی نیست. به دیگر سخن، اندیشۀ انسانی انعکاس و بازتابِ هستی (وجود) است. حتّی انتزاعیترین و تجریدیترین مفاهیم و احکام از واقعیّتِ خارجی اخذ شده است و ازآنجمله مفاهیم و اصولِ ریاضیّات را ما در آخرین تحلیل از واقعیِت خارجی استخراج کردهایم.
امکاناتِ معرفتِ انسانی را حدّ و کرانی نیست و خودِ روندِ معرفت نیز بیپایان است و حقیقتِ مطلق تنها در ریسۀ بیپایانِ حقایقِ نسبی تحقّق مییابد. جهان از جهتِ گوهر و سرشتِ خود یگانه است، ولی یگانگی و یکسانیِ وجود در مادّیّتِ آن است، یعنی سراپای جهان از مادّه جُنبنده تشکیل شده است نه چیزِ دیگر. این جهانِ مادّیِ پیوسته جُنبان، هم در زمان و هم در مکان بیکران است و زمان و مکان، خود جواهرِ مستقلّی نیستند، بلکه اشکالِ عمدۀ هستیِ موجوداتاند.
همچنین مادۀ بیحرکت و جُنبش و یا برعکس، حرکت و جُنبشِ بدونِ مادّه، هر دو محال است. حرکت نیز شکلِ هستیِ مادّه است و بههمینجهت، حرکت نیز مانندِ مادّه آفریدنی و نابودکردنی نیست و جاویدان است.
اشکالِ مختلفِ حرکت عبارت است از: حرکتِ مکانیکی، حرکتِ فیزیکی، حرکتِ شیمیایی، و حرکتِ زیستی، و بر اساسِ آنکه یک علم از کدامیک از این اشکالِ چهارگانه حرکت را بررسی کند، از علمِ دیگر متمایز میگردد. لذا پایۀ عینی تقسیمِ علوم، تنوّعِ حرکاتی است که در جهانِ هستی وجود دارد.
همۀ علوم را نیز میتوان به سه گروه تقسیم کرد:
۱) علومی که طبیعتِ نازیستمند را بررسی می کند؛
۲) علومی که طبیعتِ زیستمند را بررسی میکند؛
۳) علومِ تاریخی.
علمی که قوانینِ تفکّرِ انسانی را مورد بررسی قرار میدهد عبارتاست از منطق (منطقِ صوری یا ارسطویی و منطقِ دیالکتیک). انگلس رابطۀ منطقِ صوری را که اشکالِ مختلفِ تفکّر (مفهوم، حکم، استقراء، قیاس) را مورد بررسی قرار میدهد و منطقِ دیالکتیک را که محتوای تفکّر را از جهتِ قوانینِ عامّ ِحاکم بر جهان که در آن انعکاس می آورند بررسی مییابند، توضیح میدهد و میگوید رابطۀ این دو نوع منطق با یکدیگر مانندِ رابطۀ علمِ حساب با ریاضیّاتِ عالیه است، لذا یکی را نمیتوان جانشینِ دیگری دانست و آنها را در مقابلِ هم قرار داد، بلکه هر یک جایِ محکم و ویژۀ خود را دارند.
دیالکتیک تنها قانونِ تفکّر نیست زیرا چنانکه گفتهایم، دیالکتیک در بررسی قوانینِ تفکّر، قوانینِ حاکم بر جهانِ خارج را که بازتابِ آن در تفکّرِ آدمی است، بیان میدارد. لذا دبالکتیک علمِ قوانینِ فوقالعاده عامّ ِحرکت و تکاملِ طبیعت، انسان، جامعه، و اندیشه است. سپس انگلس در بخشِ اوّلِ کتاب “آنتی دورینگ” (فصولِ ۱۲ و ۱۳) قوانینِ عمدۀ دیالکتیک را عرضه میدارد، یعنی قانونِ تضادّ که سرشتِ واقعی جُنبش و خودجُنبی را توضیح میدهد. قانونِ گذار از حرکتِ کمّی به حرکتِ کیفی، و قانونِ نفی در نفی. انگلس در همین بخش، از نظرِ ماتریالیسم دیالکتیک، مسائلِ مختلفِ علوم طبیعی و اجتماعی را بررسی می کند، مانند: اهمّیتِ فرضیۀ کانت دربارۀ پیدایشِ جهان و تئوری تحوّلِ انواعِ داروین و نقشِ یاختههای اُرگانیک و محیطِ زیست و خصلتِ طبقاتیِ اخلاق و مسئلۀ برابریِ اجتماعی و رابطۀ مابینِ جبر و اختیار و غیره.

در بخشِ دوّمِ کتاب، که به بیانِ آموزش اقتصادی مارکس اختصاص دارد، موضوع این علم و اسلوبِ آن تشریح شده است. پس از تعریفِ موضوع و اسلوب، انگلس تئوری ایدهآلیستیِ “نُفوس” را موردِ بررسی قرار میدهد. موافقِ این تئوری، گویا عامل افزایشِ جمعیّت، عاملِ تعیینکننده در تحوّلاتِ اجتماعی است. انگلس برخلافِ این دعوی، نشان میدهد که این اقتصادِ جامعه است که نقشِ قاطع را در تکاملِ ارتش، سیاست، و قدرتِ حاکمه ایفا میکند و نشان میدهد که طبقات در جامعه از دو راه (اسارت در جنگ و بردگی از راهِ وام) پدید شدهاند انگلس محملهای اقتصادی انقلابِ سوسیالیستی و نقشِ انقلابی اعمالِ قهر را در تعویض نظامِ اجتماعی کهن به اجتماعی نوین روشن میسازد و استنباطِ مارکسیسم را از ارزش، کارِ ساده و بغرنج، سرمایه، ارزشِ اضافی، بهای زمین، بهرۀ زمین و غیره توضیح میدهد.
در همینجاست که مارکس فصلی نگاشته است (فصل دهم). در فصلی که مارکس نگاشته، برخی مسائلِ تاریخ اقتصادِ سیاسی بررسی شده است و ازآنجمله معمّای جدولهای اقتصادی کِثِه (Quesnay)، اقتصاددانِ فرانسوی حلّ میگردد.
در بخشِ سوّمِ کتاب، تاریخ و تئوریِ سوسیالیسمِ علمی موردِ بررسی قرار گرفته است.
انگلس میگوید سوسیالیسمِ علمی بیانِ تئوریکِ جُنبش پرولتاری است و این تئوری، جامعۀ کمونیستیِ آینده را توصیف میکند. انگلس بر پایۀ استنباطِ مادّی تاریخ، تضادّ اساسی سرمایهداری را نشان میدهد. این تضادّ عبارتاست از تضادّ بینِ نیروهای مولّده و مناسباتِ تولید، بینِ خصلتِ اجتماعی تولید و شیوۀ خصوصیِ تملّک. مظاهرِ این تضادّ عبارت است از: تضادّ بینِ سازمانِ تولید در هر بنگاهِ جداگانه از سویی، و هرجومرج و آشفتگیِ تولید در مجموع اجتماعِ سرمایهداری از سوی دیگر، تضادّ بینِ پرولتاریا از سویی و بورژوزی از سوی دیگر.
برای حلِّ این تضادّهای سرشتی و بنیادی جامعه سرمایه داری که خود هرگز قادر به رفعِ آنها نیست تنها چاره انقلابِ پرولتاری است. پرولتاریا قدرتِ حاکمه را بهدست میگیرد و وسایلِ تولید را به مالکیّتِ اجتماعی درمیآورد. در چنین حالتی، سازمانِ نقشهمندِ تولید در مقیاسِ سراسرِ اجتماع جای هرجومرجِ تولید را میگیرد و تکاملِ بلاانقطاع و شتابندۀ نیروهای مولّد آغاز میگردد. بر همین اساس، آن تقسیمِ کاری که اکنون موجبِ مُثلهشدنِ شخصیّتِ بشری است، از بین میرود. همۀ اعضای جامعه در کارِ مولّد شرکت میجویند و خودِ کار، از بارِ سنگین به نیازِ اوّلیۀ حیاتی مبدّل میشود. در نتیجه، تضادّ بینِ کارِ فکری و کارِ جسمی، بینِ شهر و ده از میان برمیخیزد و تمایز و اختلاف بینِ طبقات از میان میرود و دولت زوال مییابد. خانواده به شکلِ بنیادی تغییرِ شکل میدهد. پرورشِ کودکان و جوانان با کار همراه میشود. انواع شیوههای تفکّرِ خرافی و غیرِعلمی و ازآنجمله مذاهب بهتدریج رخت برمیبندند آدمیان عنانِ سرنوشتِ اجتماعی خویش را با آگاهیِ تمام در دست میگیرند و درنتیجه برطبیعت نیز سیطره مییابند و بشریّت با جهشی از عرصۀ جبر واردِ عرصه اختیار میشود.
بسیاری از آنچه انگلس در این بخش از کتاب بیان کرده و روزی تئوریِ محض بوده، امروز در کشورهای سوسیالیستی به واقعیّت تبدیل یافته و محملهای حقیقی تحقّقِ سراسرِ این توصیف به واقعیّت از هماکنون فراهم شده است. یعنی محکِ واقعیّت، صحت و اصالتِ عیارِ تئوری را هم اکنون به ثبوت رسانده و روشن شده است که سوسیالیسمِ علمیِ مارکس و انگلس پنداربافی نیست، آنطور که ایدئولوگهای بورژوا سعی دارند آنرا جلوه بدهد، بلکه علم است.
“آنتی دورینگ” ترازنامۀ رشد و تکاملِ آموزشِ مارکس و انگلس طیّ ۳۰ سال قبلاز تالیفِ این کتاب است. انگلس در اثرِ مهمّ ِدیگر خود “دیالکتیکِ طبیعت”*، اندیشههای این کتاب را بسطِ بیشتری میدهد. در آثارِ بعدی انگلس، یعنی “منشاءِ خانواده، مالکیّت و دولت” و “لودویک فوئر باخ”، این اندیشهها بازهم تکامل و گسترشِ بیشتری مییابد بیهوده نیست که لنین توصیه میکرد که کتابِ “آنتی دورینگ” باید “همدمِ هر کارگرِ آگاه” باشد. (جلد ۱۹ صفحه ۴).
در حیاتِ انگلس، “آنتی دورینگ” سه بار تجدیدِ چاپ شد: لایپزیک ۱۸۷۸، زوریخ ۱۸۸۶، و اشتوتگارت ۱۹۹۴.
در فارسی، قسمتِ عمدۀ بخشِ اوّل (فلسفه) آنتی دورینگ با مقدّماتِ کتاب ترجمه و در سال ۱۳۲۷ از طرف حزب تودۀ ایران چاپ گردید. این ترجمه اکنون نایاب است. ترجمۀ اثرِ کلاسیکِ انگلس به فارسی که لنین برای آن اهمّیتِ فراوان قائل بوده، ضرورتی است انکارناپذیر.
***
* بررسی کتابِ “دیالکتیکِ طبیعت” اثر دیگری از انگلس به قلم احسان طبری، پیشتر در ارژنگ شمارۀ 9، مرداد 1399 منتشر شده و بررسی کتاب “منشاءِ خانواده، مالکیّت و دولت” را در شمارۀ آینده تقدیم علاقمندان خواهیم کرد. (ارژنگ)

دیدگاهتان را بنویسید