شما هنگامی که به تز یازدهم کارل مارکس دربارهی فویرباخ که یکی از انقلابیترین جملههای تاریخ فلسفه به شمار میرود نگاه کنید، در مییابید که این تز نقطهی گذار از فلسفهی کهن به کنشگرایی انقلابی است و مرز میان تفسیر جهان و تلاش برای دگرگونساختن آن بهروشنی دیدهمیشود .
مارکس در تزهایی دربارهی فویرباخ سال ۱۸۴۵ نوشت: «فیلسوفان تاکنون جهان را تنها به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند؛ چالش ولی بر سر دگرگون کردن آن است.»
مارکس که در گفتن جملههای کوتاه ولی چکیده و ژرف نام آور است، با این جمله دیوار میان اندیشهی شرمسار و چایخانهای را و عمل انقلابی را درهم شکست. تز یازدهم او نه تنها نقدی بر فیلسوفان پیشین، بلکه فراخوانی همیشگی برای کنش سیاسی آگاهانه و سازمانیافته است.
مارکس همچنین با فلسفهی بورژوایی که در نظامهای اندیشهای چون دکارت و کانت بازتاب مییافت، سر ناسازگاری داشت. مارکس میگفت که این گونه فلسفه، تضادهای طبقاتی را پنهان میکند و جایگاه تاریخی و اجتماعی ایدهها را نادیده میگیرد. مارکس بر آن بود که تئوری نمیتواند بیطرف باشد؛ بلکه باید در خدمت رهایی طبقهی کارگر باشد.
برجستگی این جمله در آن است که مارکس در برابر فلسفهی سرگرم کننده ایستاد و پافشاری داشت که وظیفهی واقعی فلسفه دگرگونی جهان است. او در برابر ماتریالیسم شرمنده و واکنشگرا، مانند آنچه در اندیشهی فویرباخ دیدهمیشود، ماتریالیسم کنشگرا را در عمل اجتماعی و انقلابی پایهگزاری کرد . این همان مفهوم «پراکسیس» است—وحدت تئوری و کنش.
در کتاب ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۶)، مارکس این نگاه را دنبال میکند و مینویسد:«نبردهای تئوریک، تنها بازتابی از رزم واقعیاند.»
از دید او، تئوری باید همواره ریشه در واقعیت عینی و تضادهای مادی داشتهباشد و هدف آن، برانگیختن و سازماندهی پرولتاریا برای براندازی روابط سرمایهداری است.

دیدگاهتان را بنویسید